تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زیر پوست شهر (فصل سوم)


نمی توانست علت این همه سماجت دختر را بفهمد ، برایش هم جالب بود که کسی اینقدر پیگیرش باشد ... اما ته دلش ناراحت بود از اینکه دخترک اشکهایش را دیده بود ، ثریا همیشه تلاش کرده بود غرورش را حفظ کند و حالا ...
کیفش را روی شانه اش جابه جا کرد و وارد خانه شد .
مادرش پریشان جلوی در انتظارش را میکشید ، ثریا دلش لرزید و حس کرد خبر بدی قرار است بشنود ، سرعت قدم هایش را بیشتر کرد و وقتی به نزدیکی مادرش رسید گفت :
–سلام مامان چی شده ؟
مادرش دستش را کشید و او را با خود به سمت اتاقکشان برد در را بست و در حالی که اشک روی گونه هایش روان شده بود گفت :
-امروز آقای رسولی اومد و گفت به پولش نیاز داره ، حالا چیکار کنیم ثریا ؟
ثریا گوشه ی اتاق نشست و سرش را میان دستانش گرفت ، حالا باید چیکار میکرد ؟ این چند روزه مدام به این فکر کرده بود که چطور باید پول آقای رسولی و کبری خانم و کرایه خانه را پرداخت کند اما هیچ راهی به ذهنش نرسید ، فقط امیدوار بود آنها بتوانند تا سر ماه صبر کنند و او بتواند حقوقش را بگیرد اما حالا ...
مطمئن بود به زودی سروکله ی طلب کارهای پدرش هم پیدا خواهد شد .
کیفش را باز کرد و تمام محتویاتش را بیرون ریخت ، کل کیف پولش روی هم 20 هزار تومن هم نمیشد و طلب آقای رسولی 200 هزار تومان بود ! 300 هزار تومان هم باید به کبری خانم میدادند ، پول اجاره خانه شان هم 3 ماه عقب افتاده بود ...
سرش را بلند کرد و نگاهش به صورت مادرش افتاد که گوشه ای نشسته و اشکهایش روی صورتش جاری بودند ، خودش را به سمت مادرش کشاند ، اشکهای صورت مادرش را پاک کرد و گفت :
-مامان گریه نکن ، درست میشه ، همه چیز درست میشه ، پولش رو جور میکنم نگران نباش ...
-چطوری آخه ؟ بابات همیشه برامون بدبختی بود ، حالا مردنش هم بدبختی شده برامون ، تا بود از دست خودش میکشیدیم حالا که نیست یک جوره دیگه باید بدبختی بکشیم ، پس کی به آرامش میرسیم ؟ ... مگه ما سهمی از این زندگی نداریم ؟
اشکهای ثریا هم روی گونه اش روان شده بود ، مادر و دختر سر در آغوش هم فرو برده و گریه میکردند که صدای گریه ی خواهر کوچک ثریا هم بلند شد ، انگار او هم فهمیده بود چه مشکلاتی پیش رو دارند ...



می دانست مادرش هم هنوز بیدار است ، مگر میشد با این شرایط خواب به چشمشان بیاید ؟ اما هر کدام سعی میکردند طوری وانمود کنند که دیگری متوجه بیدار بودنش نشود ...
ثریا تمام راه هایی که پیش رو داشت را در ذهنش می شمرد ، راه اول این بود که از آقای رسولی و کبری خانم و صاحب خانه تا سر ماه فرصت بگیرد و کمی از پول هر کدامشان را با حقوقش بدهد ، اگر میخواست این کار را بکند حدود 5 یا 6 ماه طول میکشید تا بتواند بدهی تا امروزشان را بدهد ، خودش هم از وضعیت آنها با خبر بود و می دانست آنها هم وضع بهترین نسبت به خودشان ندارند و حتما به پولشان احتیاج پیدا کردند که سراغ مادرش امدند .
راه دیگر این بود که از خانم دکتر پول قرض بگیرد ، اصلا رویش نمیشد و این هم راه حل نبود ، پاک کردن صورت مسئله بود ، بعدش باید پول خانم دکتر را پس میداد و این دردسر بزرگتری میشد ...
شاید بهتر بود دنبال کار دیگری میگشت و پول را جور میکرد ، اما چه کاری ؟ سراغ هر کاری می رفت باید تا سر ماه صبر میکرد ...
شاید بهتر بود کلیه اش را می فروخت ... از این فکر خنده اش گرفت ، روز قبل سر کلاسشان به شوخی این بحث مطرح شده بود و حالا ثریا برای حل یک مشکل جدی داشت به این راه فکر میکرد !
خنده دار بود اما نمی دانست چرا به جای اینکه لبخند بزند اشک روی گونه هایش روان شده ...
صدای مادرش را زمزمه مانند شنید :
-گریه نکن ثریا درست میشه ... خدا هیچ وقت بنده هاش رو تنها نمیزاره ...
سرعت ریختن اشکهای ثریا بیشتر شد ، بغض شکسته را از صدای مادرش حس کرده بود و خدا ... ثریا فکر میکرد سالهاست که خدا انها را فراموش کرده و به حال خودشان رها کرده ...




آشنایی ...






اشک هایش روی گونه اش روان بود ، بالای بلندی ایستاده بود و به روزهای گذشته فکر میکرد ...
روزهایی که خوب و بد گذشته بودند و حالا دیگر سهمی از آن روزها نداشت ...
دل تنگ بود ، دل تنگ لحظه لحظه ی آن روزها ...
با هر بار پلک زدن صحنه ای از گذشته در ذهنش نقش می بست ...
اولین باری که رضا را دیده بود هرگز از خاطر نمی برد ، هرگز ...

مرد ماشین را گوشه ای نگه داشت ، از ماشین پیاده شد ، او را کشید و بیرون انداخت با سرعت سوار ماشین شد و حرکت کرد ...
توانی برایش نمانده بود که از جایش بلند شود و حرفی بزند ، فقط اشک ها بودند که صورتش را خیس میکردند ، حتی صدایی هم از گلویش خارج نمی شد ، ترسیده بود و نیاز به یاری داشت ، اما آن وقت شب در آن خیابان خلوت ، خبری از ناجی نبود !
ماشینی کنارش ایستاد و مردی از آن پیاده شد ، تمام وجودش شروع به لرزیدن کرد ، نکند این هم مثل آنها باشد ؟ با ترس خودش را روی زمین کمی عقب تر کشید .
-خانم چی شده ؟ به کمک احتیاج دارید ؟
باز هم خودش را عقب تر کشید ...
-من قصد آزارتون رو ندارم فقط میخوام بهتون کمک کنم خانم ... شما اینجا چیکار میکنید ؟ با این وضعیت ؟
صدای مرد آرامش بخش بود ، اما با اتفاقی که امشب برایش افتاده بود از تمام مردها می ترسید ، به هر حال او هم یک مرد بود !
زیر لب زمزمه کرد :
-تروخدا با من کاری نداشته باشید آقا ... تروخدا ...
مرد کمی جلوتر رفت و دستش را گرفت و سعی کرد او را بلند کند ، در همان حال گفت :
-خانم من آسیبی به شما نمی رسونم فقط میخوام بهتون کمک کنم ...
حالا دندان هایش با ترس روی هم میخوردند و باز هم همان جمله را تکرار کرد :
-تروخدا به من کاری نداشته باشید ... تروخدا ... بچه ام توی خونه منتظرمه ، مادرم توی خونه منتظرمه ... تروخدا با من کاری نداشته باشید ...
مرد بی توجه به او که این حرفها را هی تکرار میکرد به سمت ماشین بردش و او را روی صندلی عقب ماشین خواباند ، دندان هایش دیگر روی هم نمی خورد و صدایی از دهانش خارج نمی شد ، مرد که ترسیده بود سرش را کمی جلو برد ، قلبش هنوز می زد اما دخترک دیگر واکنشی نشان نمی داد ... انگار از ترس از هوش رفته بود ...
مریم با خوشحالی وارد خانه شد ، حالش نسبت به چند روز قبل بهتر شده بود ، حالت تهوع مثل یکی دو روز اول اذیتش نمیکرد و حالا حس بهتری داشت ، اعصابش هم آرام تر شده بود .
رضا دیگر مدام با تلفنش صحبت نمیکرد و زمان بیشتری را با مریم میگذراند ، خوشحالی را می شد از چشمانش خواند و این برای مریم رضایت بخش بود .
فکر میکرد زندگیش را مدیون کودکش است ، کودکی که زندگیشان را از لب مرز جدایی بازگردانده بود . قبلا خیلی دوست داشت فرزند اولش دختر باشد اما حالا دیگر فرقی نمیکرد این نورسیده چه دختر چه پسر محبوب قلبش شده بود .
لباسها و عروسکهایی که سر راه برای کودک در راهش خریده بود داخل اتاق مهمان که به زودی به اتاق فرزندشان تبدیل میشد برد و با شوق آنها را در کمد چید .
وارد آشپزخانه شد ، با اینکه رضا کلی توصیه کرده بود خودش را خسته نکند اما مریم دلش میخواست برای رضا آشپزی کند ، هنوز زود بود که خودش را زمین گیر کند ، ماههای آخر خودش خود به خود سنگین میشد ، بهتر بود از این فرصت استفاده میکرد .
هوس قرمه سبزی کرده بود ، با حوصله وسایل مورد نیاز را آماده کرد و مشغول آشپزی شد .



رضا از شرکت خارج شد ، گوشی اش را از روی داشبورد برداشت تا زنگی به غزل بزند اما منصرف شد ، دلش میخواست رابطه اش را با غزل کمتر کند ، حالا منتظر فرزندش بود و نسبت به قبل به زندگی مشترکش با مریم دل گرم تر شده بود ، حس میکرد از روزی که خبر بارداری مریم را شنیده بیشتر به او علاقه مند شده .
بیخیال لذت هم صحبتی با غزل شد ، این روزها لذت صحبت در مورد کودکشان برایش بیشتر بود .
ضبط را روشن کرد و با سر خوشی همراه خواننده میخواند .
نگاهش به مغازه ی کوچکی افتاد که ویترینش پر از عروسکها و ماشینک های خوشگل بود .
بی اختیار ماشین را گوشه ی خیابان دوبل پارک کرد و به سمت مغازه رفت ، یک خرس کرم رنگ بزرگ و یک ماشین کنترلی برای توراهیش خرید و به سمت ماشین برگشت .
مامور راهنمایی رانندگی مشغول نوشتن برگ جریمه بود ، رضا خم به ابرو نیاورد و با شادی به سمت مامور رفت ، خرید این عروسک و ماشین برای تو راهیَش به جریمه شدن می ارزید .
با لبخند برگ جریمه را از دست مامور راهنمایی رانندگی گرفت و سوار ماشین شد ، مامور با تعجب به او نگاه میکرد ... در این سالهایی که شغلش این بود کمتر با کسانی روبرو شده بود که بی اعتراض برگ جریمه را میگیرند اما حالا با یک مورد جدید روبرو شده بود ! مرد حتی با دیدن برگ جریمه هم لبخند از روی لبش نرفته بود !!!
با خودش فکر کرد :
" عجب مرد خوشبختی ... اونقدر خوشبخته که هیچی نمی تونه خوشحالیش رو از بین ببره "
آهی با حسرت کشید ، خودش را با او مقایسه کرد و دوباره نگاهش را به ماشینها دوخت .
رضا با شادی به سمت خانه می رفت و در ذهنش اسم های مختلف را برای فرزندشان در ذهن مرور می کرد ...
از در که وارد شد خرس را جلوی صورتش گرفت و با صدایی که کمی تغییر داده بود گفت :
-سلام مامان خانوم ، کجایی که اومدم شما و توراهیت رو یکجا بخورم .
مریم سرکی کشید ، با دیدن رضا که پشت خرس مخفی شده بود از ته دل خندید و گفت :
-سلام آقای خرس ، دلتون میاد ؟ نمیگید الان بابای بچه میاد می بینه نیستیم ناراحت میشه ؟
رضا از پشت خرس بیرون اومد و با سرخوشی گفت :
-غلط کرده خرسی که بخواد مامان خوشگل مارو بخوره ...
جلو رفت صورت مریم را بوسید سرش را روی شکم مریم گذاشت و چند ثانیه ای مکث کرد و بعد گفت :
-به نظرت مریم از چند وقت دیگه میتونم حرکتش رو حس کنم ؟
مریم لبخندی زد و گفت :
-الان زوده رضا ، دکتر میگفت تازه 1 ماه و نیمه باردارم ، از ماه 5 به بعد شاید بتونی حرکتش رو حس کنی .
رضا با محبت دستی روی شکم مریم کشید ، خرس و ماشین را روی اپن آشپزخانه گذاشت و در حالی که روی صندلی میز ناهار خوری می نشست گفت :
-از همین الان بی تابشم ، ... مریم به نظرت اسمش رو چی بزاریم ؟
مریم کمی فکر کرد و گفت :
-اگر دختر بود هدیه ، اگر پسر محمد .
رضا ابرو در هم کشید و گفت :
-نخیر ! اگر دختر بود آتنا ، اگر پسر بود آرش .
مریم با اعتراض گفت :
-اصلا خودم باید اسمش رو تعیین کنم ، نه ماه قراره همراه من باشه پس حق تعیین اسمش با خودمه .
-زرنگی خانوم ؟ نه ماه انحصاری گرفتیش برای خودت حداقل تعیین اسمش با من ...
و با شیطنت گفت :
-آرش آتنای بابا خوبی ؟
مریم از اسم تلفیقی رضا با صدای بلند خندید و به سمت گاز رفت تا سری به غذاهایش بزند و در همان حال خدارا به خاطر هدیه ای که به موقع به آنها داده بود شکر کرد .


محیا روی میز ضرب گرفته بود و زیر لب آهنگی را زمزمه میکرد ، شهلا با انگشت به پهلوی محیا ضربه ای زد و گفت :
-استاد اومد بسه .
محیا با بی میلی دستانش را از روی میز برداشت ، بعضی از بچه ها به احترام ورود استاد از جا بلند شدند و بعضی هم مثل محیا تکانی سرجایشان خوردند ، دو سه نفر هم که اصلا انگار نه انگار ! به کار خودشان مشغول بودند ...
استاد درس را شروع کرد و شهلا به آرامی گفت :
-چی شده تازگیا افتادی دنبال کبریت فروش ؟
محیا با گیجی گفت :
-چی ؟
-چرا خودت رو زدی به خنگی ؟ میگم چرا هی میری دمپر این دختره امل داهاتی ؟ هفته ی پیش که نشسته بود یه گوشه رفتی پیشش چند روز پیشم که جمع رو بیخیال شدی و رفتی سراغش ... همه کنجکاو شدن چیکارش داری ، جالبیش اینه هر بار تورو می بینه رم میکنه .
محیا اخم ظریفی روی صورتش نشاند و گفت :
-بهتر نیست سعی کنی کمی بهتر در موردش صحبت کنی ؟
خودش هم از حرفی که بر زبانش آمده بود تعجب کرده بود چه برسد به شهلا ... نمی دانست چرا اینقدر نسبت به این دختر حساس است ... نمی توانست سر در بیارد که چه چیزی در وجود دخترک کبریت فروش او را به سمتش میکشد ...
سعی کرد خودش را نسبت به نگاه متعجب و بهت زده ی شهلا بی توجه نشان بدهد .
شهلا دیگر حرفی نزد و محیا هم از این بابت ممنون و متشکر او بود ، چرا که نمی دانست اگر او سوالی بپرسد چه پاسخی باید بدهد ...
بعد از اتمام کلاس اولین نفر از کلاس خارج شد .
کلاس ساعت بعدش با دخترک کبریت فروش مشترک بود . ترم اول این درس را برداشته بود اما آنقدر سر به هوایی کرد که افتاد و حالا دوباره برداشته بود ... شاید قسمت بود که دوباره این درس را بردارد تا با دخترک کبریت فروش هم کلاس شود !
دخترک کبریت فروش همیشه ردیف های اول می نشست ، با سرعت وارد کلاس شد و ردیف اول کنار میز استاد نشست و کیفش را روی صندلی کناری اش گذاشت تا برای او هم جا بگیرد ، اما هرچه منتظر ماند دخترک وارد نشد ، استاد که آمد از آمدنش ناامید شد .
با دقت زیاد به اسامی که استاد برای حضور و غیاب میخواند گوش داد تا بلکه بفهمد اسم دخترک کبریت فروش چیست .
چندتا از بچه ها نیامده بودند دوتا از انها دختر بودند ، مانیا حکمت و ثریا احمدی ، کمی با خودش فکر کرد ، ثریا احمدی به او بیشتر می امد تا مانیا حکمت ...
تمام مدت به درس بی توجه بود ، کمی با کوروش که تازه با او آشنا شده بود اس ام اس بازی کرد ، یک اس ام اس هم برای رضا فرستاد ، حس میکرد دلش برایش تنگ شده ، چند روزی بود خبری از او نبود ، نه زنگ زده و نه سراغش را گرفته بود ... برایش نوشت :
" کجایی بی معرفت ؟ قدیما طاقت یک روز دوریم رو نداشتیا ! یادته ؟ "
اس ام اس متنی هم برای احسان و مسعود فرستاد ، با صدای خسته نباشید گفتن بچه ها متوجه شد که ساعت این درس هم تمام شده ، کیفش را برداشت و سلانه سلانه از کلاس بیرون رفت .
تازه از حیاط دانشگاه خارج شده بود که صدای زنگ گوشی اش بلند شد ، نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت ، رضا بود لبخندی روی لبش نقش بست و سریع جواب داد :
-به به سلام آقای بی معرفت ، کجایی سراغی از ما نمیگیری ؟
صدایی از پشت خط شنیده نشد ، محیا با تعجب گفت :
-الو ، رضا صدام رو می شنوی ؟
باز هم پاسخی نیامد فقط صدای نفس های تندی در گوشی شنیده میشد و بعد تماس قطع شد .
محیا متعجب به صفحه ی گوشی اش نگاه کرد و با خود فکر کرد شاید اشتباه کردم و رضا نبود ، لیست تماس هایش را آورد و نگاهی به آخرین تماس انداخت ... نه اشتباه نکرده بود ، آخرین تماس از رضا بود !!!



مریم گوشه ی مبل افتاده بود و نمی دانست باید چه کاری بکند ، اشک روی گونه هایش روان شده بود و دستانش می لرزید گوشی را روی میز انداخت ...
به خودش لعنت فرستاد که با آن شماره تماس گرفته بود ، خودش را لعنت کرد که اس ام اس رضا را خوانده و از خودش متنفر شد برای اینکه دست به گوشی رضا زده ... و بیشتر از او متنفر شد که می دانست ممکن است این اتفاق بیفتد اما گوشی اش را در خانه جا گذ اشت و بیرون رفت ...
چرا حالا باید این اتفاق می افتاد ؟ حالا که کمی به زندگی امیدوار شده بود ؟ درست نمی دانست باید چه کار کند ... بی اختیار شماره ی رها را گرفت بعد از دو بوق صدای شاد رها در گوشی پیچید :
-سلام علیکم مامان بعد از این ، احوال شما خوبه مامان خانوم ؟
مریم میان هق هق گریه اش گفت :
-دیدی اشتباه نمی کردم رها ؟ بدبخت شدم ... چرا حالا ؟ چرا حالا باید صداش رو بشنوم ؟ حالا که زندگیم دوباره داشت جون میگرفت ...
رها شوک زده ساکت مانده بود ، اول نتوانست بفهمد مریم چه میگوید اما بعد از دقایقی تازه حرفهای قبلی مریم را به خاطر آورد ... نمی دانست چه بگوید ، دلداری اش بدهد ؟ باز هم بگوید اشتباه کرده ؟ پینشهاد طلاق بدهد ؟ با رضا حرف بزند ؟
فقط توانست با صدای آرامی بگوید :
-مریم به خاطر بچه ات هم که شده میدون رو خالی نکن ... تو طعم بچه ی طلاق و جدایی بودن رو نچشیدی اما من چرا ...



قید دانشگاه رفتن را زد ، باید راهی برای جور کردن پول پیدا میکرد .
صبح وقتی داشت از خانه خارج میشد آقای رسولی را دید که جلوی در ایستاده و مشغول ور رفتن با بند کفشش است ، خوب متوجه شد دارد وقت تلف میکند تا او را ببیند .
ترجیح داد خودش سر حرف را باز کند با تردید جلو رفت و به آرامی گفت :
-سلام آقای رسولی .
آقای رسولی بالاخره از بند کفشش دل کند و کمر راست کرد و گفت :
-سلام ثریا خانم خوبید ؟ مامان خوبن ؟
ثریا زیر لب کلمه ای مثل بد نیستن زمزمه کرد و بعد گفت :
-راستش آقای رسولی ... راستش برای حرف دیروز ... مامان گفت که شما دیروز اومده بودید دم خونه ... شما شرایط مارو به خوبی می دونید ، نمی تونم پولتون رو یک دفعه پس بدم ، الان که اصلا ندارم ، هنوز سر ماه نشده و حقوق نگرفتم ، شما هم حق دارید و پولتون رو میخواید ، میخواستم ازتون خواهش کنم اگر امکانش هست کمی بهم فرصت بدید تا پولتون رو جور کنم ...
آقای رسولی من منی کرد و بعد گفت :
-دخترم من شرایطت رو درک میکنم اما خودت که بهتر میدونی ، سارا خیلی وقته که شیرینی خورده ی علی هستش و میخوان زودتر برن سر خونه زندگیشون ، از شرایط مالی منم که خبر داری ، اگر نیاز نداشتم هیچ وقت نمی اومدم به مادرت بگم ...
ثریا سر به زیر انداخت و به آرامی گفت :
-بله حق با شماست سعی میکنم پولتون رو تا اخر هفته جور کنم ...
آقای رسولی تشکر کرد و ببخشیدی و گفت و رفت ... رفت و همان آرامش اندکی را هم که داشتم با خود برد ... حالا باید چی کار میکردم ؟ دیشب تصمیم گرفته بودم برای کارگری به خونه ی مردم برم اینطوری سریع تر میتونستم پول آقای رسولی را حاضر کنم ...
تا امروز دانشگاه غیبت نداشت ، پس با خیال راحت میتوانست یکی دو هفته ای را برای رفع مشکلاتش بگذارد و بعد با خیال راحت دوباره به دانشگاه برود ...
اول سراغ چندتا از شرکت های خدماتی رفت و درخواست کار داد ، چون شماره تماس نداشت قبول نمیکردند که خبرش کنند ، بالاخره با یکی از شرکت ها به توافق رسید و قرار شد داخل شرکت بشیند تا اگر نیروهای خودشان رفتند سرکار و باز هم مشتری بود او رو بفرستند ، برای ضمانت هم کارت شناسایی و شناسنامه اش را گرفتند .
3 ساعتی میشد آرام گوشه ای نشسته بود و انتظار میکشید ، بالاخره مسئول شرکت خدماتی صدایش کرد و گفت :
-مثل اینکه شانست گفته ، همه ی بچه ها رفتن سر کار حالا نوبت توئه ، یه خانمی تماس گرفت و کارگر خواست برای نظافت خونه و مهمونی شبش البته باید تا آخر شب بمونی ولی گفت حقوق خوبی میده ...
برق امیدی در چشمهای ثریا درخشید ، از جا بلند شد و با خوشحالی صورت خانم مسئول را بوسید آدرس را گرفت و از شرکت خدماتی خارج شد .
خانه در یکی از مناطق بالای شهر قرار داشت حدود 1 ساعت در راه بود ، از یکی از تلفن عمومی ها با سلما خانوم تماس گرفت و خواهش کرد به مادرش بگوید شب دیرتر به منزل برمیگردد ...
زنگ خانه را زد ، صدای ظریف زنی در آیفون پیچید :
-بله ؟
-سلام خانم از شرکت خدماتی اومدم .
در با صدای تیکی باز شد ، خانه ی شیک و بزرگی بود با تردید وارد شد ، از حیاط گذشت و به سمت ورودی ساختمان رفت ، لای در ورودی را برایش باز گذاشته بودند .
وارد شد ، دوتا دختر جوان که مشخص بود خدمتکار هستند مشغول گردگیری و نظافت سالن بودند ، ثریا با صدای آرامی گفت :
-سلام .
دخترها به آرامی جوابش را دادند ، خانمی از پله ها پایین آمد ثریا دوباره سلام کرد :
-سلام خانم .
-سلام . از طرف شرکت خدماتی اومدی ؟
-بله خانم .
ثریا بی اختیار تحت تاثیر شکوه خانه و وجاهت خانم خانه قرار گرفته بود ، صاف ایستاده بود و با صدایی آرام جواب سوالات خانم را می داد .
-خوب پس کارت رو شروع کن .
در حالی که از پله ها پایین می امد گفت :
-آشپزی بلدی ؟
-بله خانم .
از بچگی آشپزی کرده بود مگر میشد بلد نباشد ؟
-خانمی که قرار بود امروز آشپزی کنه نتونست بیاد ، اگر میتونی غذا درست کنی خیلی خوب میشه ، 3 نوع غذا از بیرون سفارش دادم اگر بتونی یک مدل هم غذای سنتی درست کنی خیلی خوب میشه .
ثریا گفت :
-بله خانم می تونم ، چه غذایی درست کنم ؟
-فسنجون .
ثریا زیر لب چشمی گفت
خانم با تردید به ثریا نگاه کرد و بعد گفت :
-مطمئنی ؟ شب پیش مهمونا آبروم نره ؟
یکی از دخترها که مشخص بود به مسائل مربوط به خانه آشنا بود ثریا را به سمت آشپزخانه برد و هرچیزی که ثریا نیاز داشت برایش روی میز چید .
روسری اش را پشت سرش گره زد و مشغول کار شد ، به پولش دل بسته بود و امیدوار بود بتواند حداقل کمی از پولی که به آقای رسولی بدهکار بودند را پس بدهد .
تمام تلاشش را میکرد تا به نحو احسن کارش را انجام دهد ، حتما رضایت خانم در مبلغی که اخر شب به او پرداخت میکرد تاثیر داشت .

آخر شب بعد از رفتن مهمان ها دیگر نایی برای ثریا نمانده بود ، گره روسری اش را باز کرد و دوباره درست روسری را سرش کرد ، کیفش را برداشت و از آشپزخانه خارج شد .
خانم جلو امد لبخندی به چهره ی خسته ی ثریا زد و گفت :
-فکر نمیکردم انقدر آشپزیت خوب باشه ، شماره تماست رو بده برای مهمونی ها بازم بگم بیای .
ثریا با خوشحالی شماره ی سلما خانم را گفت و خانم یادداشت کرد .
رویش نمیشد در مورد پول حرفی بزند ، به آرامی به سمت در ساختمان رفت ، خانم که متوجه تردید او شده بود تازه موضوع حقوقش را به یاد آورد به سمت کیفش رفت و یک تراول 50 تومانی از کیفش بیرون آورد و به سمت ثریا گرفت :
-بفرمایید ، خسته نباشید .
ثریا با خوشحالی پول را گرفت ، چشمانش برق خوشحالی داشت ، پول را گرفت و با شادی از خانه خارج شد .
با آژانسی که خانم برایش گرفته بود به سمت خانه رفت ، خانم لطف کرده و پول آژانسش را هم حساب کرده بود ، انگار واقعا از کارش راضی بود !
وقتی وارد خانه شد همه خواب بودند ، آنقدر خسته بود که متوجه چشمان نگران مادرش نشد که در تاریکی به او خیره شده و با دیدنش نفس راحتی کشیده بود .



بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...






وقتی چشمانش را باز کرد ، همه چیز برایش ناشناس بود ، نه اتاق را می شناخت ، نه تختی را که رویش خوابیده بود و نه مردی را که به صورتش خیره شده بود ...
دوباره ترس به تنش برگشت و انگشتان دستش شروع به لرزیدن کردند ، تمام تنش درد میکرد ، انگار تازه درد ضرباتی که خورده بود را احساس میکرد ...
از یاداوری بلایی که سرش آمده بود اشکهایش روی صورتش جاری شد ، دیشب هم مثل هر شب کنار خیابان ایستاده بود تا مرد شبش را انتخاب کند ، اما فکر نمیکرد هرگز با چنین اتفاقی روبرو بشود ... چند مرد اول تا می توانستند او را زده بودند و بعد ...
آخر سر هم گوشه ی خیابان رهایش کرده بودند ...
حداقل شانس آورده بود توی شهر انداخته بودندش ...
نگاهش به سمت چشمان کنجکاو مرد چرخید ، نه سوالی می پرسید نه حرفی می زد اما تمام مدت با چشمانش او را می کاوید ...
مرد از جایش بلند شد و دقایقی بعد که برای او به اندازه ی قرنی گذشته بود برگشت ، کاسه ی سوپی که در دست داشت را به سمتش گرفت و گفت :
--بفرما خانوم ، یکم از این سوپ بخور حالت بهتر میشه ، از دیشب تا حالا چیزی نخوردی و بیشتر بی حالیت به خاطر ضعفه .
آهی کشید و ظرف را از دست مرد گرفت ، چاره ای جز اعتماد کردن نداش
برچسب ها: 72 - رمان زیر پوست شهر - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , دوسـ ـتـداران رمـان - رمان زیر پوست شهر (star*) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رئیس‌الاطباء می‌گوید راپورت‌های نظمیه شیراز به پای هیچ تیاتر و رمانی ... , رمان زمستان داغ(خیلی قشنگه) - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/06 تاریخ
کد :62906

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا