تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زیر پوست شهر (فصل پنجم)



بعد از یکی دو روز از جا بلند شد و به سرکارش برگشت ، فعلا باید بیخیال دانشگاه میشد ، با مسئول آموزش دانشگاه صحبت کرد و با کلی عجز و لابه راضیشان کرد به خاطر فوت پدرش این ترم را برایش مرخصی رد کنند .
روزهای فرد منشی خانم دکتر بود ، صبح های روزهای فرد که بیکار بود کمک مادرش برای مردمس بزی پاک میکرد ، عصرها هم مطب .
روزهای زوج هم برای کار در منازل می رفت .
خانمی که بار اول به خانه اش رفته بود هفته ای یک بار مهمانی داشت و ثریا برای پختن غذا و انجام کارها می رفت ، چندتا از خانمهایی که انجا بودند هم با تعریف های خانم ثریا را برای کارهایشان می بردند ، هفته ای یکی دو شب دم دمای صبح به خانه می رسید ، با پیدا شدن سروکله ی طلبکار بعدی پدرش ، حتی شب ها هم برای پاک کردن سبزی بیدار می ماند ، کم کم داشت از پا می افتاد که یک روز سلما خانم صاحب خانه شان سراغش آمد :
-ثریا میشه یک لحظه بیای اتاق ما کارت دارم ؟
تازه از سرکار برگشته بود ، خستگی از سر و رویش می بارید ، چادر گلدار مادرش را از جارختی برداشت و رفت اتاق سلما خانم .
ضربه ای به در زد و با شنیدن صدای سلما خانم که گفت :
-بیا تو .
وارد اتاقش شد ، اتاق سلما خانم دوبرابر اتاق بقیه بود و به اصطلاحی اتاق عیانی خانه بود .
ثریا گوشه ای نشست:
-سلام سلما خانم کارم داشتید ؟
-سلام ، سرکار بودی ثریا ؟
-بله سلما خانم ، امروز مطب خانم دکتر بودم .
-دیشب چی ؟
-دیشب برای کار رفته بودم خونه ی خانم مهندس ... چیزی شده سلما خانم ؟
سلما خانم تسبیحی که در دست داشت را چرخاند و از اول مشغول فرستادن صلوات شد ، مکثی کرد و گفت :
-همسایه ها از رفت و آمدت شاکی شدن ، درست نیست یه دختر به سن تو با برورویی که تو داری از صبح زود از خونه بزنه بیرون و خروس خون فرداش برگرده خونه ... هیچ کس هم ندونه کجا رفته و با کی بوده ...
از حرفهای سلما خانم تنش لرزید ...
-سلما خانم من الان نون آور خانواده ام هستم ، برای دادن بدهی های پدرم مجبورم اینطوری برم سرکار ...
سلما خانم زیر لب استغفراللهی گفت :
-نون آور خانواده ای ولی باید نون حلال بیاری سر سفره ی مادر و خواهرت نه نون ... استغفرالله ... مگه پولی که خانم دکتر بهت میده بستتون نیست که رفتی سراغ این کارا ؟
-سلما خانم خوبه خودتون هر روز می بینید طلبکار جدید بابام میاد دم خونه ، هنوز پول کبری خانم و آقای رسولی رو هم ندادم با پولی که خانم دکتر بهم میده فقط میتونم کرایه خونه رو بدم و خرج خورد و خوراک مادر و خواهرم رو ... مگه چه کار خلافی انجام دادم که نونم حلال نیست ؟
اشکهایش صورتش را خیس کرده بود ، قلبش تیر می کشید ، حرف مردم و تهمت بیشتر از خستگی داشت ثریا از پا می انداخت ...
-چند وقت پیش واسه چی چند روز افتادی گوشه ی خونه ؟
مادرش نمیخواست کسی بفهمد ثریا کلیه اش را فروخته ، برای همین با صدایی آرام گفت :
-مریض شده بودم ...
-مادرت برای مریضی ناله نفرینت میکرد که چرا بی خبرش رفتی این کارو کردی ؟ که راضی نبود تو بری یه تیکه از تنتو بفروشی برای پول طلبکارا ؟
گوش ایستاده بودند ... مردم فضول و حرف در بیار ... فشار زندگی کم بود که فشار حرف انها هم روی شانه اش سنگینی میکرد ...
-ثریا حرف اخر من و همسایه ها اینه که بهتره شما از اینجا برید ... بدهیت با آقای رسولی و کبری خانم با پول پیشی که دست ما دارید صاف میشه ، کرایه ی ماه آخر رو هم نمیخوام بدی پول تو نیاد تو زندگیمون بهتره ... تا اخر هفته از اینجا برید ...
-اما ... چطوری خونه پیدا کنم ... به خدا من راه بدی نرفتم سلما خانم ...
سلما خانم پوزخندی زد و گفت :
-پس از کجا آوردی چند میلیون بدهی بابات به اون مرده رو دادی ؟ به یکی از اونا که شبات رو پیششون صبح میکنی بگو بهت جا بدن و برات خونه پیدا کنن ...
دیگر طاقت شنیدن حرفهای سلما خانم را نداشت ، شب و روز کار کرده بود تا زندگی مادر و خواهرش با شرافت وسربلندی بگذرد اما حالا ... حالا جوابش این بود ؟
اشک ها سیل وار روی گونه اش روان شده بودند ، حرفهای سلما خانم تمام وجودش را سوزانده بود ، اگر میتوانست همان شب برای همیشه از خانه ی سلما خانم می رفت ... اما صد افسوس که نه جایی برای رفتن داشت نه کاری میتوانست بکند ...
ساعتی گوشه ی حیاط نشست ، دلش نمی خواست حرفهایی که شنیده بود را مادرش هم بشنود ، صورتش را لب حوض شست ، وقتی به سمت اتاقشان می رفت برای لحظه ای پرده ی اتاق آقای رسولی را دید که تکان خورد ... سارا حالا حتی جرات نداشت برای حرف زدن با ضریا از اتاقشان بیرون بیاید و فقط از دور تماشایش میکرد !
ثریا وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست .
-سلما خانم چیکارت داشت ثریا ؟
گوشه ی اتاق نشست :
-هیچی مامان ، میگفت باید کرایه رو اضافه کنیم منم گفتم نمی تونم ...
مادرش آهی کشید و گفت :
-سلما خانم راضی شد ؟
چه میگفت ؟ اگر مادرش میفهمید باید از انجا بروند حالش بدتر میشد !
-نه ، ولی خوب حرفی هم نزد ، من خسته ام مامان شب بخیر .
جایش را همان گوشه ی همیشگی انداخت سرش را زیر پتو برد و سیل اشکهایش دوباره روی گونه اش روان شد ...
دست نوازش مادر که روی سرش کشیده شد و صدای آرامش که در گوشش پیچید :
-مادر نیستم اگر نفهمم داری گریه میکنی و بار زندگی داره شونه هات رو خم میکنه ... آروم باش ثریا همه چیز درست میشه ...
باعث شد تا صدای هق هق گریه اش سکوت اتاق را بشکند ، زهرا کوچولو که با صدای گریه ی ثریا بیدار شده بود حالا هم نوا با ثریا زار میزد ...
لب پرتگاه ...






سکوتم را خودش تفسیر کرد ، انگار جواب تمام سوالهایش در سکوتم پنهان شده بود ...
چند بار دیگر رضا را دیدم ؟
بارها و بارها ... ساعتها از انسانیت و انسان بودن برایم میگفت ... بارها و بارها از اشتباهش برایم گفت ... اشتباهی که نزدیک بود زندگیش را نابود کند ... اما در انتها همه چیز را به صورت معجزه آسایی فهمیده و درست کرده بود ... میگفت همیشه راهی برای برگشت هست ...
اگر الان هم کنارم بود همین حرف را میزد ؟
باز هم میشود همه چیز را نجات داد ؟ اول وارد واحد خودمان شدم ، مثل همیشه ساکت و آرام روی تخت خوابیده بود ... دلم برای شنیدن صدایش تنگ شده بود ... دلم حتی برای اینکه نگاهم کند هم تنگ شده بود ... کاش راهی بود تا به او ثابت کنم همه چیز به خاطر او بود ... تا اینقدر از من دلگیر نباشد ...
دختر کوچولویم روی تخت خوابیده بود ... دستی روی موهایش کشیدم ... همیشه مادرانه دوستش داشتم ، مگر فقط کسانی که کودکی را به دنیا می آورند میتوانند حس مادری را درک کنند ؟ من با هر بار در آغوش کشیدنش مادر بودم ...
رو به دخترکی که حالا با ما زندگی میکرد گفتم :
- مراقبشون باش ... هیچ وقت هم راهی که من رفتم نرو ... ته تباهیه ... همیشه یه راهی جز دختر نیمه شب بودن هست ...
دخترک مرا در آغوش کشید ، اشکهایش روان بود ...
-مرسی که نجاتم دادی ...
از واحدمان خارج شدم ... وارد آسانسور شدم ، دکمه ی طبقه ی اخر را زدم ، دیگر صورتم خیس از اشک نبود ، آخر خط نزدیک بود و برای به آخر رسیدن باید قوی بود !
اگر گریه میکردم ، اگر به پشت سرم نگاه میکردم ، اگر دلم برای روزهای گذشته تنگ میشد ، اگر دلم آغوش گرم مادرم را میخواست ، اگر دلم نصیحت های رضا را می خواست ، اگر دلم میخواست دوباره دختر کوچولویم را در آغوش بگیرم ... نمی توانستم همه چیز را تمام کنم ... برای پایان نیاز به قدرت و قوی بودن بود ... پس باید قوی می ماندم ، در پشت بام را باز کردم ، تازه اذان گفته بود ، ماه پشت ابرها پنهان شده بود ، هوای گرفته نوید یک باران زیبا را می داد ... لبه ی پشت بام ایستادم تا همه ی کابوسهایم را به پایان برسانم ...

پیاز داغش را هم زد ، نگاهی به ساعت انداخت ، حدود نیم ساعت تا امدن رضا وقت داشت .
گوجه هایی که خورد کرده بود را توی تابه ریخت ، امیرسام تمام وقتش را پر کرده بود و باز هم مریم وقت نکرد غذای درست و حسابی بپزد و حالا تند تند داشت برای شام املت درست میکرد ...
گوجه ها را که توی تابه ریخت زیرش را کم کرد و از آشپزخانه بیرون رفت .
جلوی آینه ی میز توالتش ایستاد ، موهایش را برس کشید و روی شانه اش رها کرد ، شیشه ی عطر را برداشت و به تاپ قرمز رنگی که تازه پوشیده بود زد ، پایین دامن چین دارش را صاف کرد ، لوازم آرایشش را برداشت و مشغول درست کردن صورتش شد . آرایش صورتش که تمام شد سری به اتاق امیر سام زد ...
5 سال از ان روزها گذشته بود اما با هر بار دیدن پسرش آن روزها در ذهنش زنده میشد ... تمام دوران بارداری اش را افسرده بود . هیچ وقت موفق نشد آن دخترک را ببیند اما همیشه سایه ی او را روی زندگی اش حس میکرد ... سایه ی دخترک مثل بختک روی زندگی شان افتاده بود ...
-کجایی خانم خانما ؟
مریم از پله ها پایین رفت :
-سلام رضا جان ، خسته نباشی عزیزم .
کیف رضا را از روی مبل برداشت و توی کمد جارختی گذاشت ؟ کت رضا را گرفت و بی اختیار طبق عادت این چند ساله دنبال تارمویی روی کت رضا گشت ، وقتی چیزی عایدش نشد کتش را بو کرد تا بلکه بوی عطر زنانه ای به مشامش برسد باز هم تیرش به سنگ خورد ، دلش میخواست چیزی به او ثابت کند که هنوز سایه ی ان دخترک روی زندگیشان است ! نفس عمیقی کشید ، سرش را بلند کرد ، رضا موشکافانه به صورت مریم خیره شده بود ...
-بازم چیزی کشف نکردی ؟ بابا صد بار گفتم جز تو هیچ زنی توی زندگی من نیست مریم ...
مریم با تردید لبخندی زد و سکوت کرد ... کت را به جا رختی آویزان کرد و همان طور که به سمت آشپزخانه میرفت گفت :
-دست و صورتت رو بشور ، امیر سام رو بیدار کن بیاید شام آماده است .
رضا از پله ها بالا رفت .
مریم مشغول ریختن ماست شد ، باید حرفهای رضا را باور میکرد ؟ دیگر به رضا اعتماد نداشت ، اگر تا به حال هم مانده بود فقط به خاطر پسرش بود ... چطور میتوانست به مردی اعتماد کند که یک بار زیر حرفش زده و دروغ گفته بود ... که سالهای اول ازدواجشان به او خیانت کرده بود ؟ حالا که دیگر برایش تازگی نداشت حتما باز هم به او خیانت میکرد ...
صدای شاد و خندان امیرسام و رضا لبخندی هر چند کمرنگ و کوچک را روی لبش نشاند ، میز شام را چید و گفت :
-پسرا بدویید شام حاضره ...

*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***



پشت چراغ قرمز مانده بود ، دخترکی که آن دست چهارراه ایستاده بود توجهش را جلب کرده بود ، چه ایرادی داشت اگر کمی با او حرف میزد و تفریح میکرد ؟
بی اختیار از ذهنش گذشت :
" اگر مریم بفهمه ؟ "
پوزخندی زد و زیر لب گفت :
-دور پیش که فهمید چی شد ؟ هیچی ! بعدشم از کجا میخواد بفهمه ؟
چراغ سبز شد از چهارراه رد شد و جلوی پای دخترک ترمز کرد :
-کجا تشریف می برید خانم ؟
دخترک نگاهی به صورت راننده انداخت و با صدایی پر ناز گفت :
-چند چهارراه بالاتر ...
-بفرمایید می رسونمتون .
دخترک در جلو را باز کرد و سوار شد .
کمی که گذشت رضا گفت :
-خانم دقیقا مقصدتون کجاست ؟ من مسافرکش نیستم اگر بخواید می رسونمتون .
-ممنون آقا لطف میکنید ...
رضا کمی از اوضاع آب و هوا گله کرد و بعد اوضاع اقتصادی و وقتی دخترک خواست پیاده شود به جای اینکه از دختر پول بگیرد کارت شرکتش را که یک سالی میشد تاسیس کرده بود به دست دختر داد .
بعد از رفتن دختر پایش را روی گاز گذاشت و از اولین دور برگردان برگشت تا مسیر شرکت را در پیش بگیرد .
چشمهای دختر او را به یاد سالها قبل می انداخت ... به یاد دختری که نیمه شب گوشه ی خیابان دیده بود ... دختری که برایش غریبه نبود ، بی اختیار دلش برایش تنگ شد و از ذهنش گذشت :
" الان داره چیکار میکنه ؟ هنوزم دختر نیمه شبه ؟ "
آخرین بار کی او را دیده بود ؟ از ترس مریم رابطه اش را با دختر کم کرده بود و حالا چند سالی از آخرین باری که دختر را دیده بود میگذشت ...
زیرلب گفت :
-کاش راه زندگیش رو پیدا کرده باشه ، حیف اون بود که اسیر دست مردا باشه ...

*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***



-محیا خانم ، آقا اومدن ...
محیا سریع صفحه ی چت را بست و کامپیوترش را خاموش کرد . نگاهی در آینه انداخت ، سرو وضعش درست بود ، دقایقی قبل که میخواست پای وب کم بنشیند آرایش کرده و موهایش را درست کرده بود ...
از این که شوهرش بی موقع می آمد و باعث میشد وسط حرف زدن یک دفعه بلند شود متنفر بود ...
از پله ها پایین امد ، قدم به پذیرایی بزرگ و زیبای خانه اش گذاشت ...
-سلام عزیزم خسته نباشی .
شوهرش با شنیدن صدای محیا سرش را به سمت او چرخاند ، کت و کیفش را به دست خدمتکار داد و برای در آغوش گرفتن محیا جلو آمد .
-سلام خانم خوشگلم ، خوبی عزیزم ؟ خسته نباشی خانومی ...
دو سه سال پیش بالاخره به آرزویش رسیده بود و با یک مرد ثروتمند که عاشقانه دوستش داشت ازدواج کرده بود ، چه اهمیتی داشت که آن مرد سن پدرش را داشت یا محیا از کنار او بودن لذت نمی برد ... چه اهمیتی داشت اگر دلش نمیخواست شبهایش را کنار شوهرش صبح کند ؟ مهم این بود که به خانه ی بزرگ و زیبایی که میخواست ، ماشین مدل بالا و پول زیادی که میخواست رسیده بود ... حالا همه ی چیزهایی که میخواست را داشت ... دکتر نشد ، ساکن تهران هم نشد اما با یک مرد ثروتمند ازدواج کرد ! مگر همین کافی نبود ؟
مردش او را راحت میگذاشت و محیا به راحتی با پسرهای اطرافش رابطه برقرار میکرد ، پول فراوان هم در اختیار داشت پس دیگر چه اهمیتی داشت که عاشق شوهرش نبود ؟ یا چه اهمیتی داشت که شوهرش پیر بود ؟

*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***



نم نم باران شروع به باریدن کرده بود ، دلش نمی خواست به گذشته فکر کند ... دلش نمیخواست سست شود و از تصمیمش پشیمان ، اما بی اختیار اولین باری که به جمع دختران نیمه شب پیوسته بود جلوی چشمانش بالا و پایین میشد ...
وقتی از سرکار برگشت ، به جای مادرش با نگاه شماتت بار همسایه ها روبرو شد ، مادرش باز هم سکته کرده بود ...
صبح وقتی مادرش سراغ سلما خانم رفته بود تا او را برای ماندن در خانه شان مجاب کند ، حرفهایی متفاوت با حرفهای ثریا شنیده بود ... مادرش تاب این را نیاورد که دخترکش تن فروشی کند ... زیر بار فشار حرفهای مردم قلب بیمارش سر خم کرد ، سکته ی سنگینی بود و برای همیشه مادرش را از پا انداخت ، تنش لمس شده بود ... اما خودش دلش نمیخواست حرف بزند ... حتی دلش نمیخواست دیگر به صورت دخترش نگاه کند ... ثریا دیگر دختر پاک او نبود ...
ثریا برای خرج بیمارستان ساعت های بیشتری کار میکرد اما فایده نداشت ، سلما خانم هم که جوابشان کرده بود ، فرش و یخچال و وسایل به درد بخورشان را فروخت ، وسایل به درد نخور دیگرشان را هم سرکوچه گذاشت .
توی یکی از مسافرخانه های پایین شهر اتاق گرفته بود ، مادرش که در بیمارستان بود می ماند خودش و زهرای کوچکش ...
از پس هزینه های بیمارستان برنمی آمد ، برای مرخص کردن مادرش نیاز به پول داشت ... ساعت از 10 شب هم گذشته بود که وارد پارک نزدیک بیمارستان شد ، درست نمی دانست چقدر گذشته بود که دختری کنارش نشست :
-سلام عزیزم .
ثریا نگاهی به صورت دختر انداخت و زیر لبی جواب سلامش را داد .
-اینجا چیکار میکنی ؟ توی بیمارستان نزدیک بیمار داری یا اینکه همینجوری اومدی پارک این وقت شب ؟
-مریض دارم ...
-چرا انقدر ناراحتی ؟
ثریا سرش را به لبه ی صندلی تکیه داد و حرفی نزد ...
-مشکل مالی داری ؟
ثریا سرش را تکان داد ... آنقدر بهش فشار آمده بود که دلش میخواست با کسی حرف بزند ... این روزها بیشتر از همیشه تنها شده بود !
-مادرم توی بیمارستانه اما پول ندارم برای مرخص کردنش ...
-پدرت چی ؟
-مرده ...
-برادر یا فامیل نزدیک ؟
-هیچکسو ندارم ، اگر کسیو داشتیم که حال و روزمون این نبود ... حتی جایی برای زندگی نداریم ...
-من میتونم کمکت کنم ... تو برای من کار کن منم پول مرخص شدن مادرت از بیمارستان رو میدم ...
ثریا صاف سرجایش نشست :
-چه کاری ؟ پول بیمارستان مامانم زیاد میشه ها ...
دخترک سرش را جلو آورد و گفت :
-دختری ؟
ثریا با گیجی گفت :
-یعنی چی ؟
دخترک نیشخندی زد و گفت :
-از سوالت معلومه که هستی ! کارت سخت نخواهد بود ... اما پول خوبی براش بهت میدم تو فقط مشتری های منو راضی نگهداری منم زندگیت رو تامین میکنم ...
کمی که بیشتر توضیح داد ثریا تازه فهمید زن چه میگوید با انزجار از جایش بلند شد و گفت :
-همین فکر که من این کاره ام باعث شد مادرم به این روز بیفته ...
و از پارک دوان دوان خارج شد ... اما دو سه روزی که گذشت و نتوانست پول مرخص شدن مادرش را جور کند و با هر شب ماندن مادرش در بیمارستان هزینه بیشتر شد با حالی زار سراغ دختر رفت ... برای بیرون اوردن مادرش از بیمارستان زندگیش را داد ...
روزهای اول سخت بود ، سخت و پر از عذاب اما کم کم عادت میکرد ، کم کم به این شغل و به این پول عادت کرده بود ... مادرش که با او حرف نمیزد ، نگاهش نمیکرد و فکر میکرد کار او همین است ، پس چه فرقی داشت ؟
حالا حرفهای سلما خانم ، همسایه ها و فکرهای مادرش به واقعیت پیوسته بود ...
نم نم باران صورتش را خیس کرده بود و دیگر اشکهایش معلوم نبود ... اشک و باران قاطی شده بود و صورتش را می شست ...
باخته بود ؟ کاری که کرد به زندگی حالای زهرا که او را مادرش می دانست یا نگاه پر از نفرت مادرش می ارزید ؟ به بیماری ای که گرفته بود می ارزید ؟
از ته دل نالید :
-خدایا من فقط مقصر نبودم ... تقصیر مامان بود که حرفهای سلما خانم و همسایه ها رو باور کرد ... تقصیر سلما خانم بود که اون حرفا رو به مادرم زد ... تقصیر همه ی اون آدما و همسایه ها بود که به نجابت من شک کردن ... تقصیر طلبکار بابا بود که نداشتم پولشو بدم ... تقصیر بابا بود که معتاد بود و یهو مرد و منو با کلی بدهی تنها گذاشت ... تقصیر اونی بود که بابام رو معتاد کرد ... تقصیر اونی بود که باعث ورشکستگی بابام شد ... خدایا تقصیر تو هم بود .... تقصیر تو بود که منو زن آفریدی ... که مارو وسیله ی امیال مردا گذاشتی ... که اونقدر بهم پول و ثروت ندادی که به این روز نیفتم ... من یه قربانی بودم ... قربانی نداشتن ... نداشتن پول ... نداشتن غیرت ... نداشتن اعتماد ...
صورتش خیس از اشک بود ، از این زندگی بریده بود ... قدمی جلوتر رفت ...
-خدایا از این زندگی متنفرم ... از این همه عذاب خسته ام ... منو ببخش.
قدم بعدی را هم برداشت پاهایش می لرزید حالا لبه ی پشت بام بود ... تابی به بدنش داد و چند ثانیه بعد همه چیز تمام شده بود .






پایان

 


برچسب ها: 72 - رمان زیر پوست شهر - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , دوسـ ـتـداران رمـان - رمان زیر پوست شهر (star*) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان زمستان داغ(خیلی قشنگه) - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان دزد و پلیس - رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/06 تاریخ
کد :62904

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا