تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بمون کنارم (فصل سوم)



روی صندلی کنار دست ملیسا نشست. ملیسا زودتر سلام داد.
- سلام المیرا نیومده هنوز؟- ندیدمش حالا چیکارش داری؟ کلاس عمومی ها رو دوست نداره- غلط می کنه اگه نیاد حسابشو می رسم- چرا؟- قول داده با هم بریم کافی شاپ- نه بابا بد نگذره! قرار مَدار تو کاره؟- آرهملیسا تقریبا جیغ زد.- هه ... با کی؟- با شاه اسماعیل خان ملیسا لبهایش را جمع کرد و با اخم گفت:- مسخره- خب ندارم زوره؟ مگه همه مث توان روزی با صدو بیست نفر قرار داشته باشن- خفه ،حالا شجره نامه تو برات میارم کف برشی!- منتظرمبا صدای المیرا صحبتشان را قطع کردند.- به به رفقای بیکار جامعه حال و احوالات چطوره؟ملیسا گفت:- درست حرف بزن جلو جمع آبرو داریمالمیرا خندید. شمیم با شیطنت گفت:- چیه ملیسا باز کدومشون چشمتو گرفته؟ملیسا با دهانی باز به او خیره شد.- هان ؟؟؟المیرا چشمکی به شمیم زد.شمیم ادامه داد: اون شلوار زغالیه که تیشرت طوسی پوشیده نیس؟ اون یکی مو سیخ سیخی چی؟ محمدی که فکر نکنم، ها ؟؟؟ملیسا با تندی و کمی دلخوری گفت:- نامردا سرکارم گذاشتین؟ به خدا من کسی رو تور نکردمالمیرا که کمی مشکوک شده بود نگاهی خیره به شمیم انداخت و گفت:- ولی فکر کنم شمیم خانم تور کردهشمیم اول فکر کرد منظور المیرا از تور کردن ارمیا باشد اما وقتی رد نگاه المیرا را گرفت چشمش به همان پسر جوانی که چند روز قبل با او به کلاس آمده بود افتاد. کریمی یا همان امید خیره خیره به شمیم نگاه می کرد. وقتی نگاه شمیم را بروی خود دید به نشانه سلام سر تکان داد. شمیم هم به زورکی و با کمی لبخند جواب داد. برگشت رو به ملیسا و المیرا که با چشمان مشکوک و عصبانی المیرا مواجه شد. دهانش را باز کرد تا به او توضیح دهد اما با آمدن استاد منصرف شد. تا آخر کلاس المیرا نگاهش نمی کرد.- دِ هَه ... چقدر تند راه میری بذار منم بهت برسم- جهنم می خوام نرسی- الی چرا اینجوری می کنی؟ بابا به جون ارمیا من با اون پسره ...المیرا کلامش را قطع کرد: - خفه شو اسم ارمیا رو هم نیار- چرا آخه؟ تو که باور نکردی لااقل کافی شاپو بهم نزن- عمرا با توی آشغال بیام- المیرا؟؟؟!!!- درد، گمشو حوصلتو ندارم- برم؟- آره- المیرا؟- برو شمیم برو حوصله ندارم جیغ میکشما- لااقل تا سر خیابون با هم بریمالمیرا بدون هیچ حرف دیگری از او فاصله گرفت و رفت ...شمیم هنوز در شوک حرفهایش به رفتن او می نگریست .مگه چه کار بدی انجام داده بود ؟....تقریبا نیم ساعت بعد به شرکت رسید. اول طبق همیشه به آبدارخانه رفت و با یک لیوان قهوه وارد اتاق ارمیا شد .... بدون این حتی در بزند یا سلام کند. با صدای بسته شدن در ارمیا سرش را بالا گرفت. شمیم با لبخند سر تکان داد ...- می مردی در بزنی؟ خجالت نمی کشی این جوری میای تو اتاق؟شمیم باز سر تکان داد به معنی (نه)....- به سلامتی مخ که نداشتی زبونت چی شد؟شمیم ریز ریز و بدون صدا می خندید.- چرا انقد دور اومدی؟ مگه دانشگات دوازده تمام نمی شد؟شمیم اخم کرد ... ارمیا با حرص نگاهش می کرد ...- چه مرگته؟شمیم گرسنه بود. بدون حرف زدن دستش را روی شکمش گذاشت. ارميابا چشمانی تقریبا از حدقه درآمد نگاهش کرد. منظور شمیم را چیز دیگری گرفته بود ... شمیم برای اذیت کردنش لبخند زد ... ارمیا با خشم به سمتش خیز برداشت ... شمیم فرار کرد ...- صبر کن ببینم چه غلطی کردی ها؟شمیم ایستاد ... حرف ارمیا برایش گران تمام شده بود ...- به تو مربوط نیس - چه عجب! فک کردم زبونتو بریدنشمیم بی توجه به او به سمت در حرکت کرد. ارمیا با خشم شانه اش را گرفت و به عقب برگرداند ... شمیم گفت:- هووووو .... مگه دنده ماشین جابه جا می کنی؟- خیلی ...حرفش را نصفه رها کرد و از شمیم پرسید:- واسه چی دستتو رو شیکمت گذاشتی؟شمیم پکی زد زیر خنده و با همان حالت که ارمیا را بیشتر عصبانی می کرد گفت:- بچه اس البته هنوز باد هواس آخه من امروز خیلی ...صدای وحشتناک و سوزشی که روی صورتش حس کرد حرفش را در دهانش نیمه کاره گذاشت. هنوز صدای سیلی ارمیا توی گوشش ونگ ونگ می کرد ... ارمیا محکم چانه ی شمیم را در دست گرفت ... شمیم به چشمان خاکستری او نگاه کرد ... آه از نهادش بلند شد ... حتی موقعی که چشمانش از خشم به خون می زد هم دیوانه کننده بود ...- امروز کدوم گوری بودی؟- دانشگاهصدای فریاد ارمیا قلبش را از جا کند.- دروغ نگوآهسته گفت: ارمیا این جا شرکته- تو نمی خواد به من بگی خودم می دونم، برا همینم داد می کشم اصلا می خوام همه بفهمن- اِ؟ پس از فردا همه جا جار می زنم تازه حلقمو هم دستم می کنم- تو بی جا می کنی؟ کجا بودی از صبح تا حالا؟ تو بغل کدوم سگی جولون می دادی؟سرش به دوران افتاد ... چرا ارمیا منظورش را بد درک کرده بود ... شمیم فقط گرسنه بود.. ارمیا به چشم هرزه به شمیم نگاه می کرد؟درحالی که خودش با دخترهای مختلف رابطه داشت شمیم را مواخذه می کرد؟؟؟ چشمه اشک شمیم شروع به جوشیدن کرد هنوز دلش می خواست از خودش دفاع کند دهانش را باز کرد اما بغض مثل توده ای سنگین راه گلویش را بسته بود ... آب دهان خشک شده اش را قورت داد و به سختی رو به ارمیا گفت: من فقط می خواستم بگم ... می خواستم بگم که گرسنمه ... می خواستم ... می خواستم غذایی که خودم ... خودم درست کرده بودمو ... با ... با ... هم بخوریم ... به .... خدا .... به خدا من ... ارمیا ... من .... هرزه نیستماشکهایش جاری شد دستگیره در را گرفت و در را باز کرد و فوری از اتاق بیرون رفت. پشت میزش نشست و با شدت اما بی صدا گریه کرد. دلش می خواست به خانه برود اما یادش آمد که ارمیا به او می گفت «اگه می خوای با این وضع بیای شرکت که هر روز نصفه نیمه ول کنی بری دیگه سر کار نیا» تا آخر وقت به کارش رسید و حتی تلفن های ارمیا را پاسخ می داد و تلفن های دیگر را به اتاقش وصل می کرد اما به سردی با او حرف می زد ... بدترین حرف را توی عمرش از شوهرش شنیده بود آن هم شوهری که خودش پاک و بدون خیانت نبود ... ارمیا هیچ وقت به اندازه آن روز شمیم را سرد و خشک ندیده بود ... انگار آن دختر شوخی و خنده را در رگهایش تزریق کرده بودند ... اما آن روز نه ...بدون این که به رئیسش خبر دهد از شرکت بیرون رفت ... فقط ده دقیقه به اتمام وقت کاری مانده بود ... از نگهبان شرکت خداحافظی کرد و در پیاده رو شروع به قدم زدن کرد ... نیاز به فکر کردن داشت ... سردش بود ... لبه های پالتویش را به هم نزدیک کرد و دکمه های آن را بست و دستانش را در جیب هایش فرو برد ... - خانم؟صدای پسر از کنارش می آمد ... بدون اینکه به ماشینی که کنارش آرام حرکت می کرد نگاهی بیندازد سریع تر حرکت می کرد و قدم برمی داشت.- خانوم صبرکنین!- برو آقا برو مزاحم نشو- خانوم یه لحظه وایسین تو رو خدا من مزاحم نیستمشمیم بی توجه تندتند راه می رفت تا به ایستگاه برسد. آن جوان هنوز صدایش می کرد.- خانم خرسند خواهش می کنمسرجایش میخ شد. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. پرشیای سفید!! راننده اش آشنا بود ... احسان دوست ارمیا ... احساس شرمندگی کرد ... به سمت در ماشین رفت و کمی سرش را خم کرد تا احسان را ببیند.- سلام آقای مهدوی ببخشین تو روخدا سوءتفاهم شد- خواهش می کنم خانم حق میدم بهتون.شمیم سکوت کرد ... احسان بلافاصله گفت: سوارشین برسونمتون هوا سرده- نه مزاحم نمیشم می رم ایستگاه- نه خانوم چه مزاحمتی سوارشین این موقع ماشین سخت گیر میاد شمیم این پا و اون پا می کرد ... می ترسید ارمیا او را با احسان ببیند آن وقت وضعیت از این هم که بود بدتر می شد. صدای احسان را شنید:- خانوم خرسند چیزی شد؟شمیم لبخند زورکی زد و گفت: نه نه ...و سوار شد صندلی عقب را جامی گرفت. فضای ماشین احسان گرم بود و شمیم را در خلسه فرو رفته بود. آهنگ ملایمی از پخش ماشین به گوش می رسید. جو بدی بود ... ساکت و آرام ... شمیم از این سکوت احساس خوبی نداشت ... بالاخره احسان سکوت را شکست.- خب چه خبر خانوم خرسند؟ خوش میگذره- سلامتی بله بد نیس می گذرونیم- دانشگاه می رین؟- بله ترم اولم- با المیرا خانوم همکلاسین؟شمیم با تعجب گفت: شما المیرارو می شناسین؟- خب یه چند باری خونشون رفتم دیدمشون- آها ... بله با هم هستیم- دختر خیلی خوبینشمیم با لبخند و کمی مشکوک به او نگاه کرد. گفت:- بله دختر خیلی خوبیه- راستی شما و المیرا خانوم هفته دیگه همراه ارمیا بیایین- کجا؟- ارمیا نگفته بهتون؟ هفته بعد خونه یکی از رفقای مشترکمون مهمونیه قراره ارمیا بخونه شما هم بیایین.شمیم بهت زده به او نگاه می کرد ... بعد از کمی مکث گفت:- ممنون فکر نکنم المیرا بتونه بیاد، منم درس دارم- چرا؟ خوش میگذره ارمیا تو این جور مجلسا سنگ تموم میذارهبازهم شمیم متعجب شد اما خودش را کنترل کرد و گفت:- ببینم چی می شه، ممنون از لطفتون من دیگه همین جا پیاده می شم- بذارید تا دم خونه ببرمتون هوا سرده - نه مرسی تا همین جا هم زحمت دادماحسان ماشین را نگه داشت و گفت:- خواهش می کنم چه زحمتی ... سلام برسونین خدمت خانوادهو کمی بعد ماشین احسان دور شد. شمیم تا دم خانه پدرشوهرش رفت اما ایستاد:- ای تو روحت احسان حالا من باید باز ماشین بگیرم برگردم دم خونهنگاهی به خانه آقا فرید کرد و تا سرکوچه در حالی که قدم برمی داشت موبایلش را درآورد و شماره آژانسی را گرفت...وارد خانه شد، کلیدهای برق را زد ... همه جا روشن شد ... به سوی اتاقش به راه افتاد ... هنوز فکر مهمانی که ارمیا قصد رفتن داشت ذهنش را مشغول کرده بود...غذاهایی که هنوز دست نخورده باقی مانده بود را درون ماکرویو گذاشت دکمه را زد. حوصله غذاخوردن نداشت اما از گرسنگی بدجورهلاک بود ... میز را چید ... دلش نمی خواست بدون حضور ارمیا انقد به خودش برسد ... اما انگار کسی درونش می گفت: (از حرص او هم که شد میز را بهتر و بهتر بچین ...)ژله صورتی رنگ را از توی یخچال بیرون آورد و روی میز گذاشت. روی آن را با چند توت فرنگی تزیین کرد. نوشابه و دلستر را هم درون پارچ ریخت ...صدای درخانه آمد ... شمیم اخم کرد ... دوباره صحنه های بعدازظهر را به یاد آورد ... با خودش فکر کرد(باید بی خیال شم اگه اینطوری پیش برم دیوونم می کنه)در کابینت را باز کرد و بشقاب ها را بیرون آورد، برگشت تا آنها را روی میز بچیند اما با دیدن ساک مشکی رنگ روی میز بهت زده ایستاد. بشقاب ها را روی کابینت گذاشت و در ساک را باز کرد با دیدن لباس های تکواندو دلش می خواست از خوشحالی فریاد بکشد اما تنها به لبخندی بسنده کرد و در کیف را بست و روی زمین گذاشت. باز اخمهایش را در هم کشید. صدای آرام ارمیا را شنید:- اِ ... چه نامرده ها!برگشت اما کسی نبود. خنده اش گرفته بود صدایش به گوش می رسید اما خودش نبود.- ارمیا؟- اصرار نکن اصلا نمیام- کجایی تو؟- پشت دیوار- اونجا چیکار می کنی؟ بیا تو- اجازه دادی؟- مگه نگفتی اصرار نکن؟ارمیا داخل آشپزخانه آمد و با شاخه گلی که در دستش بود با لبخند گفت:- حالا من یه چیز پروندم؟ احوالات خانوم آشپز؟؟؟شمیم با ناراحتی به او نگاه کرد.- اِ ...؟ خب برات هدیه گرفتم دیگه، بخند.. ببین انقد لباسا خوشگله- زحمت کشیدی خسته نباشی- انقده بدم میاد از دخترای زر زرو!شمیم با تندی نگاهش کردوچشمانش را گرد کرد. ارمیا سرش را کمی خاراند و گفت:- اِ چیزه یعنی انقد از گل مریم خوشم میادشمیم نگاهی به گل مریم سفیدی که در دستان او بود انداخت خنده اش گرفته بود ارمیا منت کشی کردنش هم به آدم نرفته بود.- واسه منه؟ارمیا نگاهی به گل در دستان خود انداخت و گل را پشت سر خود برد و گفت:- نخیرم می خوای مث اون لباسا نامردی کنی بازم برام اخم کنی ؟شمیم نگاهی به قیافه ی بچه مانند ارمیا انداخت دیوانه همین رفتارهایش بود گاهی تلخ تلخ مانند قهوه ترک! و گاهی انقد شیرین که مانند بچه ها بود ... لبخند زد، ارمیا هم با لبخند او شاد شد و گل را از پشت سرش بیرون آورد و به او نزدیک شد ... انقد نزدیک که نفس هاي شمیم گرفت ... ارمیا با شاخه گل روی همان قسمتی که سیلی زده بود کشید و گفت:- وقتی عصبانی میشم کنترلمو از دست می دمو باز لبخند زد. شمیم در حال مرگ بود ... یعنی این همان ارمیای ظهر بود؟رفتارش صد و هشتاددرجه فرق کرده بود... چقدر آن لحظات را دوست داشت ... دلش می خواست زمان ایست کند اما ... چقدر چال گونه هایش را دوست داشت ... گل را از دستش گرفت و گفت:- بشین داشتم غذا می کشیدم- واسه منم می خواستی بکشی؟شمیم خندید و ابرو بالا داد.- اِ ... چرا؟- با دست گلی که ظهر آب دادی واست غذا هم بکشم؟ نه می خوای بیام دهنتم بذارم؟- قربون دستت بدم نیستا- نامردارمیا سکوت کرد ... به کابینت ها تکیه کرده بود و شمیم را نگاه می کرد... شمیم چند دقیقه ای مشغول بود که از سکوت او تعجب کرد و بعد سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد «چرا اخمهایش در هم بود؟»- چرا نمی شینی غذا کشیدمارمیا سرش را بالا کرد و به شمیم چشم دوخت. لب هایش آهسته بهم می خورد اما صدایش در نمی آید ... شمیم دقت کرد...ارمیا سرش را زیر انداخته بود، شمیم فقط شنید که او آهسته گفت:- به مرگ خودم نامرد نیستمشمیم مات نگاهش کرد ... فقط به خاطر همین یک کلمه ناراحت شده بود؟او فقط قصد شوخی داشت! چرا ارمیا حرفهای شمیم را همیشه برعکس درک می کرد؟؟؟- ارمیاارمیا نگاهش نکرد همان طور که سرش را زیر انداخته بود آرام گفت:- شمیم من ... من ... بعدازظهر ... تو ... تو شرکت... می دونی آدم وقتی عصبانی میشه اینارو میگه ... خب تو شیطونی ... می دونی منم که گیر میدم به همه چی ... توشرکت ... یعنی ... شمیم...شمیم متعجب به او چشم دوخته بود. هیچ کدام از حرفهایش را نفهمیده بود. ارمیا نفسش را بیرون فرستاد و گفت:- تو هیچ وقت هرزه نیستی فکر من احمقانه بود ...شمیم آه کشید. با لبخند به او که سرش را زیر انداخته بود چشم دوخت. در دل قربان صدقه قد و بالایش می رفت.- ارمیا امشب خودتو کشتی تا اومدی یه حرف بزنی بابا آب میوه گیری بهتر از تو جواب پس میده بیا بشين یه چیزی کوفت کنیمارمیا سرش را بالا کرد و چشم در چشم هم خندیدند.مشغول غذاخوردن بودند. ارمیا کمتر صحبت می کرد ... در واقع اصلا حرف نمی زد ... شمیم این وضعیت را دوست نداشت ... همیشه از شام خوردن در سکوت محض بدش می آمد ...- راستي کی بهم یاد میدی؟- چیو؟- تکواندو دیگه- آها ... نمی دونم ... شاید هیچ وقت- اِ ...؟- اُ ...- حرفهای خودمو به خودم پس ندهارمیا لبخند زد.شمیم گفت:- باشه؟- چی باشه؟- بهم یاد بده- اونوقت باید بری آزموناشو بدیا- سخته؟- نه خیلی- خب پس حله دیگه- آخه تو کی وقت داری که بخوای به این چیزا برسی- دارم واسه همه چی وقت دارم- ببخشید واسه همه چی وقت دارم یعنی چی؟- هیچی بابا غذا تو بخورارمیا چپ چپ نگاهش می کرد اما شمیم با آرامش زیر نگاه های او غذایش را به اتمام رساند.  دست از سرم بردار- یه لحظه گوش کن- نمی خوام ازت متنفرم ازت بدم می آید- آخه چرا؟ روژان من دوست دارم من چی کم داشتم که منو به اون پسره یه لاقبا که حتی نمی تونه دماغشو بالا بکشه فروختی؟ من خیلی بیشتر از اون تو رو می خوام خیلی بیشتر از اون خوشبختت می کنم روژ ...روژان بدون توجه به حرفهای ارمیا میان کلامش آمد و حرف ارمیا را قطع کرد:- دهنتو ببند عوضی اون پسره یه لاقبا یه تار موش به صد تا هرزه مث تو می ارزه، خیال می کنی نمی دونم چه کثافت کاری هایی که نمی کنی؟ چه جاهای کثیفی که تا نیمه شب توش جولون نمی دی؟ تو اون مهمونی ها که صد تا سگ و گربه ریختن توش؟ فک می کنی مث ننه باباتم که سرمو مث کبک زیر برف بکنمو و از هیچی خبر نداشته باشم، نه آقا همه توی آشغالو شناختن همه فامیل فهمیدن چه گل کاری هایی می کنی، اونوقت با این حرفا من بیام با تو ازدواج کنم که بشم تف بالا سر برا ننه بابام؟؟ مطمئن باش اگه مجبور باشم با یه پیرمرد ازدواج کنم می کنم ولی زن توی هرزه نمی شم ...- من هرزه ام؟ من؟ من که تا دست چپ و راستمو شناختم تو دور و برم بودی، توکه همیشه جلو چشمم بودی، تو منو عاشق کردی، همون جوری هم به هرزگی کشوندی، کثافت من به خاطر تو بابامو به باد فحش و ناسزا گرفتم، به خاطر توی لعنتی هر غلطی که بگی کردم تا فقط بدستت بیارم، واست خونه گرفتم وسایل و جهاز تو خودم خریدم خودم چیدم، واسه خاطر تو مث سگ شب و روز درس خوندم تا سر بیست سال لیسانس بگیرمو بتونم شرکتو اداره کنم واسه تو خوندم نوشتم واسه تو می مردم ... اما توچی؟ همه رو سوزوندی هرچی امید داشتمو به باد دادی، از روزی که منو پس زدی و فهمیدم فقط یه سرگرمی مث همه پسرای دیگه برات یه اسباب بازی بودم ، لب به مشروب و سیگار زدم ... از همین دو تا همه چی شروع شد همه هرزگی هایي که تو الان بهم می گی به خاطر توی ...ارمیا بقیه حرفش را ادامه نداد. با مشتش محکم توی دیوار زد. دستش درد گرفته بود و زخم شده بود ... روژان پوزخند زد و گفت:- با این کارات نه حالا نه هیچ وقت دیگه منو بدست نمی یاری یکی دو ماه دیگه عروسی منو شهرامه منتظرتم ...و بدون این که منتظر جوابی از ارمیا باشد از او دور شد و از پارک خارج شد. ارمیا به دیوار تکیه داد و در همان حال آرام آرام خودش را به پایین کشید و نشست. دستانش را درون موهایش فرو برد و به راهی که روژان دیگر در آن قدم برنمی داشت چشم دوخت... بی حوصله موبایلش را درآورد تا به احسان زنگ بزندتا به دنبالش بیاید.نگاهش روی اسم نیوشابانام نوشابه درگوشي اش ثابت ماند ... دکمه ویس کال (voice call) را زد ... بعد از چند بوق صدای نیوشا در گوشی پیچید:- به به ارمیا خوشگله پارسال دوست امسال آشنا؟- کم زر بزن حوصله ندارم- چه مرگته سلامت کو؟- داری؟- آره اما به تو نمی دم- جهنمو تماس را قطع کرد. نیوشا باز زنگ زد، ارمیا چندبار ریجکت (reject) کرد اما دفعه سوم جواب داد:- بنال؟- وای ... عین دخترشونزده ساله ها واسم ناز می کنه، پا شو بیا بساط پهنه بیا تا جمعش نکردن- کیا اونجائن؟- هنگامه و سیسی و سامی، امیرم تا یه ربع دیگه میاد- حوصلشونو ندارم برام جدا بذار میام می گرمبدون این که اجازه دهد نیوشا حرف دیگری بزند قطع کرد. به سمت ماشینش راه افتاد ... سوار شد و ولنجک را که خانه نیوشا در آن جا قرار داشت را در پیش گرفت.- سلام- علیک آوردی؟ پس کو؟- چقدر عجله داری حالا؟ بیا تو با هم ... ارمیا حرفش را قطع کرد:- خفه شونیوشا حوصله ندارم برو بیار- هوشَه ... مگه رم کردی؟- میاری یا برم از یکی دیگه بگیرم- خیله خب حالا چه زود عصبانی میشه نمی یای تو؟- نه - جهنم وایسا برات بیارمنیوشا به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد با یک بسته بیرون آمد.- چیه؟- ودکا و جِین همینا رو داشتم- خسته نباشی اینا که تا ده تا شیشه ام اثر نمی کنه- مگه می خوای خودتو بکشی؟- می خوام هیچی نفهمم حالم خیلی خرابه- ندارم- گمشو، بده به من- هو ... پولو رد کن بیادارمیا دستش را در جیب عقب شلوار جینش کرد و کیف پول مشکی اش را درآورد. مقداری پول به سمت نیوشا گرفت. نیوشا نگاهی به دور و برکرد و پول را گرفت.- ارمیا آخر کار دستم میدی ... حالام زود بزن به چاکارمیا پوزخند زد و سوار ماشین شد. طوری حرکت کرد که تا چند دقیقه صدای جیغ لاستیک ها در گوش نیوشا می پیچید...الکی در خیابان ها چرخ می خورد خودش هم نمی دانست کجا می رود؟؟؟ ساعت ازنه شب گذشته بود و آزادراه خلوت بود... شاید هم گهگاهی چند ماشین از آنجا عبور می کردند ... ماشین را کنار کشید... به اطرافش چشم دوخت ... سیاه سیاه ... مثل قلب روژان ... مثل چشمهای بی احساسش ... یا شایدم مثل روزگار ارمیا ... شیشه جین را برداشت تا پیاده شود اما نگاهی به آن کرد و بعد پرتش کرد روی صندلی،جين راهيچ وقت دوست نداشت...شايد هم اثرنمي کرد ..لااقل براي ارميا اثرنمي کرد... ودکا را تا ته سرکشید ... قلوپ قلوپ ... چشمهایش را بست ... نمي دانست چقدر اززمان گذشته ......گلویش می سوخت کم کم چیزی مثل سرب راه گلویش را می بست... بغض؟ نفرت؟ کینه؟؟ ... خوابش گرفته بود ... تقریبا همه جا را تار می دید ... می رفت ... کجا؟ ... روژان را می خواست ... باز هم نام او ... دختری که همه ی زندگیش را در طی چند سال بر باد داده بود ... شهرام ... رقیبش بود ... عشقش را دزدیده بود ... دستانش را ... دستان روژان در دست شهرام ... بی اختیار می خندید ... گاهی هم قهقهه ... اطرافش نور بود ... ماشینش نبود؟ ... او کجا بود؟ ... باز هم روژان ... روژان ... روژان ... فریاد زد ... فریاد زد ... چرا گریه نمی کرد ... اشک ... اشک ... چرا هیچ وقت پلک هایش خیس نمی شد؟؟؟ ... پلک هایش خسته شدند ... خوابش می آمد ... نیاز به آرامش داشت ... یا شایدم مرگ ...صدای زنگ در خواب را از چشمانش پراند ... به ساعت نگاه کرد ... 30/2 دقیقه ی نیمه شب ... مطمئن بود ارمیا برگشته است ... اما چرا انقدر دیر؟... به سرعت در را باز کرد ... ارمیا سلانه سلانه و با دست و پایی شل وارد خانه شد. شمیم متعجب به قیافه ی او نگاه می کرد. چرا چشمان ارمیا خمار بود؟ حتی نگاهی به شمیم هم نینداخت ... سلام شمیم را پاسخ نگفت.- ارمیا ... چ ... چرا...صدای فریاد ارمیا دلش را فروریخت ... ارمیا با خنده نگاهش کرد و با دستانی شل مانند او را نشانه گرفت و بلند بلند می گفت:- روژ ... روژا ... ان...ن ... تو ... خی ...خی...خیلی ...کثیفیشمیم نگاهش می کرد ... بوی الکل را به خوبی فهمیده بود ... رفتارهای ارمیا ... اشک چشمانش را پرکرده بود...- ارمیا آروم باش چرا داد میزنی؟- خفه شوو باز هم فریاد کشید و می خندید ...شمیم گریه کنان به سمت اتاقش رفت و در را بست و بلند بلند گریست ... تحمل دیدن ارمیا را در آن وضع نداشت«روژان» ... اسمی که مرتب در گوش شمیم زنگ می زد ... «خدایا این دیگه کیه؟ خدایا ارمیا داره با خودش چیکار می کنه ... خدا ... خدا...»هق هق گریه اش با صدای قهقهه ی ارمیا در هم آمیخته بود ...با نوری که از پنجره اتاقش بر روی صورتش تابیده می شد چشمانش را باز کرد ... کمی دور و برش را نگاه کرد تا اتفاقات شب گذشته و زمان خودش را به یاد آورد ... باز هم بغض ... نگاهی به ساعتش انداخت ... 35/8از جا پرید ... شرکت نرفته بود... حتما ارمیا تنبیهش می کرد. از اتاق بیرون آمد و در حالی که خمیازه می کشید به سمت دستشویی می رفت ... اما مات ایستاد ... ارمیا روی کاناپه با همان لباسهای بیرون خوابش برده بود ... چرا شرکت نرفته بود؟ شمیم در جواب سوال های خود گفت: «حتما با اون وضع قشنگ دیشبش توقع داری صبح علی الطلوع سرکار باشه؟» با نوری که از پنجره اتاقش بر روی صورتش تابیده می شد چشمانش را باز کرد ... کمی دور و برش را نگاه کرد تا اتفاقات شب گذشته و زمان خودش را به یاد آورد ... باز هم بغض ... نگاهی به ساعتش انداخت ... 35/8از جا پرید ... شرکت نرفته بود... حتما ارمیا تنبیهش می کرد. از اتاق بیرون آمد و در حالی که خمیازه می کشید به سمت دستشویی می رفت ... اما مات ایستاد ... ارمیا روی کاناپه با همان لباسهای بیرون خوابش برده بود ... چرا شرکت نرفته بود؟ شمیم در جواب سوال های خود گفت: «حتما با اون وضع قشنگ دیشبش توقع داری صبح علی الطلوع سرکار باشه؟»به سمتش رفت و او را صدا زد ... چندبار ... اما بیدار نمی شد ... مجبور شد لیوان آب را از روی میز برداشت و روی صورت و یقه ی ارمیا خالی کرد ... ارمیا وحشت زده از خواب پرید و با دیدن قیافه خندان شمیم و لیوان در دست او به تندی نگاهش کرد و گفت: - مرض داری؟- نه به اندازه تو، پاشو برو سرکار جناب رئیس خواب موندیارمیا با دیدن ساعت مانند فنر از جا پرید و به سمت دستشویی هجوم برد. شمیم زودتر خودش را رساند ...- اِاِ ... تقلب نکن من می خوام برم- جون شمیم دیرم شده- مگه من دیرم نشده؟- بابا من دو دقه ای میام، تو تا بیای بیرون من کلیه هام از جا دراومده- نخیرم مگه می خوام چیکار کنم- تو رو ن
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - رمان بمون کنارم (جلد دوم ) , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 67- رمان بمون کنارم , رمان های عاشقانه و داستان های کوتاه - رمان , رمان های عاشقانه و داستان های کوتاه , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمان ایرانی و عاشقانه بمون کنارم | گ.شب کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود ... , دانلود رمان بمون کنارم جلد اول ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/04 تاریخ
کد :62833

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا