تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بمون کنارم (فصل چهارم)



نخیرم سوختی سوختی تقلب نکن
- اِ اِ ... ببین تو روز روشن نشسته رو بروم داره دروغ میگه. اصلا دستت به دست من خورد؟!- اولا که اون دزدیه تو روز روشن ،دوما دستم به دستت خورد تازه انقدمحکم زدم که داغ کرديارميابازهم جواب داد:- دروغ نگو بچه، وقتی میگم نمیام بازی برا همین چیزاس - حرف راستو باید از بچه شنید، نمی خواستی کباب نون ببر بازی کنی چون می ترسیدی- اصلا بیا از اول ،ایندفعه من می زنم- هه اگه گذاشتم بزنارمیا دستانش را باز کرد و شمیم دستهای خود را روی آنها گذاشت و شروع به بازی کردند دفعه سوم ارمیا با ضربه ای محکم روی دست چپ شمیم زد .شمیم جیغ بلندی کشید و به سمت ارمیا خیز برداشت و شروع کرد به زدن او، ارمیا می خندید چون ضربه های مشت شمیم انقدر ظریف بود که دردی نداشت شمیم هم که از خنده ی او حرصش گرفته بود روی سر او افتاد و تا توانست موهای سرش را کشید. صدای زنگ در آنها را از جنگ و دعوا و خنده بازداشت، ارمیا در را باز کرد و با کمال تعجب خانواده اش را پشت در دید، به پدرش نگاه کرد و بعد هم به مادرش و خواهرش، نمی دانست باید در برابر آنها چه حرکتی کند شمیم را می دید که با لبخند و چشمک به او اشاره می کند که پدرش را بپذیرد. ارمیا چاره ای جز این نداشت لبخند زد و در آغوش پدرش فرو رفت، همه به داخل رفتند و شمیم خانواده شوهرش را در آغوش کشید. ارمیا و پدرش روی مبل نشستند.شمیم و المیرا و مادرش به همراه هم وارد آشپزخانه شدند. شمیم چای ساز را روشن کرد و میوه ها را داخل سینک ظرفشویی ریخت. در حال شستن بود که صدای مادر شوهرش را شنید:- زحمت نکش عزیزم بیا بشین، اومدیم فقط تو و ارمیا رو ببینیم- زحمتی نیس مادرجون الان می یام- قربونت برم دخترمصدای المیرا باعث شد به عقب برگردد و مادر شوهرش را ببیند:- مامان ! چرا گریه می کنی؟شمیم به سمت مادر شوهرش رفت و گفت:- مادرجون من چیزی گفتم که شما ناراحت شدین؟زهره خانم اشکهایش را با دست پاک کرد و لبخند زد:- نه قربون شکل ماهت نه عزیزم تو یه کاری کردی که من از شادی اشک بریزمشمیم مبهوت به او خیره مانده بود زهره خانم ادامه داد:- امشب که داشتیم از پله ها می اومدیم بالا، صدای خنده ی ارمیا تا بیست تا کوچه اون طرف تر می رفت، می دونی چند ماه بود حتی یه خنده ی از ته دل از ارمیا ندیده بودم؟! می دونی چقد غصه می خورد و خودشو تو غم و مشکلاتش فرو می کرد؟امشب انگار دنیا رو بهم دادن، صدای خندش برام مث زندگیه، عروس قشنگم، دختر خوبم ایناهمش به خاطر توئه به خاطر وجود توئه، ارمیا هیچ وقت این طوری شاد نبود ...- نه مادرجون من کاری نکردم. ارمیا خیلی خوش اخلاقه گاهی وقتا انقد منو می خندونه که از دستش عصبانی می شم اون خیلی روحیه ش خوبه ایشاالله هر چی هم غم توی دل شما و بقیه هس تمام شه، حالام برید توسالن پیش بقیه ،منم چای مي یارممادرشوهرش را بیرون فرستاد و با غم بزرگی که توی دلش بود لبخند زد، لبخندی که از هزاران غم بدتر بود. آن شب المیرا انقدر سر به سر آنها گذاشت که مهمانی برای همه خوش گذشت. قرار بر این شده بود که ارمیا از صبح روز بعد به سرکار برود. صدای زنگ موبایل ارمیا باعث شد لحظه اي سکوت همه جا را فرابگیرد. از جایش بلند شد و با گفتن ببخشیدی به سمت اتاقش رفت تا جواب دهد. نگاه شمیم تا موقعی که در اتاق را مي بست روی صورت ارمیا بود. صدای المیرا او را از حال خودش بیرون کشید:- شنیدم با شوهرتون می رین مهمونی؟! اونم چی؟! تنها تنها! بلاگرفته بروزم نمی دی؟!- تو از کجا فهمیدی؟!- کلاغا دوستای خوب منن- چه کلاغ خوبی! فکر کنم بشناسمش پسر خوبیهرنگ از صورت المیرا پرید.- یعنی چی؟ چرا چرت و پرت می گی؟ می خوای از مهمونی حرف نزنی خب نزن- نه ،من که مشکلی ندارم همیشه همه چیو بهت می گم ولی مث اینکه تو یهویی فشارت افتاد چون رنگت پریدهالمیرا دستش را روی صورتش گذاشت و به شمیم نگاه کرد. شمیم با دیدن قیافه او خندید وگفت:- آخی بیچاره احسان چه زن نازنازی می خواد گیرش بیاد!المیرا با شنیدن این حرف شمیم به سمتش خیز برداشت، سروصدای آنها باعث شد آقای دادفر و همسرش با تعجب به آنها نگاه کنند. با تذکری که زهره خانم به المیرا داد او دست از سر شمیم برداشت و شروع به پذیرایی پدر و مادرش کرد. شمیم نگران به در اتاق ارمیا خیره مانده بود، آقای دادفر زیر چشمی نگاهی به او کرد و سردرگم سر تکان داد. حدود نیم ساعت بعد ارمیا از اتاق بیرون آمد، قیافه اش پکر بود اما لبخندی اجباری بر روی لب داشت. شمیم و المیرا و زهره خانم برای تدارک شام به آشپزخانه رفتند و مدتی بعد هم سر میز شام حاضر شدند. طولی نکشید که خانواده ی دادفر عزم رفتن کرد و ارمیا و شمیم آنها را تا بیرون از خانه بدرقه کردند. هر دو به داخل خانه برگشتند و ارمیا در را محکم بهم کوبید طوری که شمیم گوشهایش را گرفت.- دعوات میاد؟! چرا اینجوری درو بهم میزنی نصفه شب مردم خوابن- دلم می خواد حرفیه؟!- چرا داد می زنی ارمیا؟ فقط گفتم درو آروم ببند- نمی خوام درو آروم ببندم دلم می خواد داد بزنم اصلا می خوام بدونم فوضولم کیه؟! میخوام بدونم برا چی بقیه تو کارام فوضولی می کنن برا چی خودشونو وسط می ندازنشمیم با دهانی باز به او نگاه می کرد (چرا این یهو برق گرفتش! این که تا دو د قه پیش نیشاش باز بود!) ارمیا ادامه می داد:- درسته آوردمت تو خونه و شرکتم درسته که عقد منی ولی این معنیش این نیس که هر غلطی بخوای بکنی خب؟! اگه هم بخوای من اجازه نمیدم تو فقط یه مزاحم چند ماهه ای که فقط و فقط اسمت سود شرکته فهمیدی؟! الکی برا خودت حساب باز نکن که زن منی و هرکاری بخوای می تونی بکنی قبل از اینکه سبزشی خودم می چینمت ...(دِکي.......حالايکي بياد اينودرست کنه!)شمیم به میان حرفش آمد:- ارمیا چرا دعوا راه انداختی؟! چته تو آخه؟!- چمه؟! آره چمه؟! از توی آشغال باید بپرسم از توی فوضول که توی اتاق من همه غلطي می کنی دست به وسایلم می زنی تو اتاقم می خوابی تو لباسام می گردی موبایلمو جواب می دی دیگه می خوای چیکار کنی؟! برا چی جواب دختره رو دادی؟ اصلا برا چی به موبایلم دست زدی هان؟ مگه تو چیکاره ای ته پیازی یا سرپیاز؟!شمیم کلافه سرش را تکان داد .ارمیا هنوز هم عصبانی حرف می زد، دستانش را روی سرش گذاشت و چشمانش را بست. با تمام توانش داد زد:- من فوضول نیسم من توی اتاقت نمی گردم توی لباسات نمی گردم اون روز موبایلت خودش زنگ خورد صداشو شنیدم و بعد هم پیداش کردم فک می کردم خونه ایچشمانش را باز کرد و به ارمیا نگاه کرد. دیگر داد نمی کشید هر دو ساکت بودند نگاهی به طوسی چشمانش انداخت وگفت:- من نمی خواستم جواب بدم اون خیلی زنگ می زد اصلا حرف نزدم اون خودش حرف می زد. منم قطع کردم باور کن تند تند زنگ می زد چیکار می تونستم بکنم؟! آخرشم انقد جواب ندادم که ول کرد فقط همینراه اتاقش را پیش گرفت و رفت. خودش را روی تختش پرت کرد و تا می توانست پلکهایش را فشار داد تا گریه نکند ... گریه اش نگیرد ... اما همیشه سهم او از زندگی چیزی بیشتر از پلک های خیس نبود ...- ملیساملیسا صبرکن ببینمملیسا ایستاد و به شمیم که تند تند راه می رفت تا به او برسد نگاه کرد:- چته تو؟- تو چته؟ انگار پشت هجده چرخ نشسته، چرا انقد گاز می دی؟!- کار دارم امشب مهمونی داریم- نمی دونی الی کجا رفت؟!- مگه ندیدیش؟!- بعد کلاس رفتم نمازخونه حالا که اومدم گذاشته رفته بی معرفت- با یه پسره رفت فکر کنم داداشش بودچشمان شمیم گرد شد:- با پسر؟! ماشین داشت؟ چی بود؟ رنگش چه رنگی بود؟!- اِ تو هم ... یکی یکی بپرس ... چه می دونم فکر کنم سفید بود پژو بود نه نه پرشیا بود آره پرشیای سفید بود- تو روحت المیرااز ملیسا خداحافظی کرد و به سمت در دانشگاه رفت (حالا اینموقع شب من چه خاکی برسرم کنم؟)توی افکارش غرق شده بود که ماشینی جلوی پایش ترمز زد . به راننده آن نگاه کرد (ای وای باز این کریمی جلو ما سبز شد نمی دونم کاروزندگی نداره همش عین میگ میگ ميادجلوما!)کریمی شیشه ی ماشینش را پایین داد و با لبخند رو به شمیم گفت:- خانم خرسند بفرمایین برسونمتون- مرسی مزاحم نمی شم- ماشین نیس خوب نیس تنها باشین بفرمایین- نه ممنون آقای کریمی برادرم میاد دنبالم - مطمئنین؟- بله همین الان تلفنی باهاش صحبت کردم (دروغ بزرگتر از این بلد نبودی؟ آخه شمیم دیوونه اینجوری که روح ننت تو قبر می لرزه!)- پس من برم مشکلی نیس؟! (ای بابا برو دیگه چقد سه پیچه)- بازم ممنون خدافظبعد از رفتن کريمی راه افتاد و موبایلش را بیرون آورد، نمی خواست به ارمیا زنگ بزند، پس فوری شماره المیرا را گرفت:- دستگاه مشترک مورد خاموش می باشد the mobail set is offکلافه دور و برش را نگاه کرد تاریکی و سکوت همه جا را فراگرفته بود، به پشت سرش برگشت ماشینی را از دور می دید که به طرف او می آمد خوشحال از این که می تواند از آن ماشین کمک بگیرد ایستاد اما لحظاتی بعد با دیدن سرنشین آن به راهش ادامه داد. ماشین به او رسید و صدای شخص مورد نظر را که پسری غریبه بود می شنید:- خانومی کجا میری نصفه شبی؟!- ...........- بیا سوارشو عزیزم ناز نکن- .................- اِ اِ ... بی ادب نباش دیگه جواب بده ... فکر کنم از اون خوشکل مانکنایی آره؟!- .............- بیا بالا خودم راضیت می کنم خوب پول می دما؟!می دوید، احساس پشیمانی می کرد که چرا با کریمی نرفته بود می دوید و نفس نفس می زد، دیگر ماشینی کنارش نمی آمد بلکه صدای دویدن شخصی دیگر را پشت سرش می شنید، از ترس جیغ می کشید و از خدا کمک می خواست انقد دویده بود که زانوهایش توان جلوتر رفتن نداشت در همان حین پایش به سنگی گیر کرد و محکم به زمین خورد، با دادی که زد گریه اش بیشتر شد و تلاش کرد تا از روی زمین بلند شود .نمی توانست خودش را تکان دهد انگار که به زمین وصل شده باشد، شخص پشت سرش به او نزدیک و نزدیک تر می شد و شمیم بیشتر می ترسید، پسر در تاریکی شب جلو آمد و کنار او نشست، شمیم قالب تهی کرد و با گریه و و حشت شروع به جیغ کشیدن و مشت و ضربه زدن به آن فرد کرد ناگهانی دستهایش در هوا گرفته شد. دیگر نمی توانست آنها را حرکت دهد، چشمهایش راکه بسته بود را باز کرد و نگاهی به دستش که در انگشتان قوی آن فرد بود کرد و بعد هم به آن شخص ... با دیدن صورت سفید و پیشانی بلند و چشمان طوسی ... بغضش شکسته شد و با گریه او را صدا زد:- ارمی ... ارمیا ...در آغوش او از حال رفت. چشمهایش را باز کرد و چندین بار پلک زد، صورت ارمیا را نزدیک خود دید ارمیا با نگاهی عمیق به او لبخند می زد، باورش نمی شد هنوز در آغوش او باشد، چقدر احساس امنیت می کرد، بدون این که متوجه باشد دستانش را دور گردن ارمیا گره کرد و سرش را روی قلبش گذاشت. نمی دانست کجاست فقط می خواست کنار ارمیا باشد تا ابد ... باز هم چشمهایش بسته شدند ... خوشحال بود که باز هم ارمیا حرف دلش را خوانده بود ... حتی از راه دور ...- شمیم ... تنبل پاشو من صبحونه می خوامچشمهایش را به زور باز کرد و به ساعت رومیزی اش نگاه کرد. باز هم سرش را زیر پتو کرد و خوابید. صدای ارمیا نگذاشت راحت بخوابد:- خیلی خب مث اینکه خودت دوس داری، پا نمی شی نه؟!به سمتش رفت و شروع به قلقلک کردن او کرد، شمیم از حرص جیغ می کشید و می خندید:- ارمیا ... ارمیا نکن ... اِ ... خوابم می یاد ... وای چه زوری داری؟ اون چیه دستت؟ ... آخ جون کاکائو شکلاتی .... * * * بی حوصله کنترل را برداشت و تلوزیون را روشن کرد. مشغول دیدن فیلم کره ای مورد علاقه اش بود که ارمیا وارد خانه شد.- علیک سلام شمیم خانومشمیم که تازه متوجه او شده بود گفت:- اِ تو کی اومدی؟! سلام خسته نباشین با دوستان خوش گذشت؟!- نه بابا چه خوش گذشتنی - شمشک و بدگذرونی؟!- تا يار نباشه آره بغضش را قورت داد و گفت»: - ایشاالله با اونم می ریارمیا عمیق نگاهش کرد، برای این که غم درون چشمانش هویدا نشود از جایش بلند شد و به درون آشپزخانه پناه برد که صدای ارمیا را از بیرون شنید:- ناهار چی خوری؟!- نون پنیر و سبزیصدای خنده ی ارمیا را شنید:- مگه قحطی اومده دختر؟! هی صبح می گم بذار برات غذا بگیرم می گی نه- اولا اگه می خواستم قبول می کردم دوما اون موقع صبح اصلا غذا گیرت نمی اومد سوما تنهایی مزه نمی دادصدای ارمیا را کنار گوشش شنید و سه متر از جا پرید:- تو روخدا؟ تنهایی مزه نداره؟! بدون من ناهار نمی خوری گوگولی؟!- تو چرا عینهو جن میری و میای؟! زهرم آب شد!- جواب منو ندادی- چون تو خیلی خیال بافی! من شام درست نکردما- جون شمیم؟!- جون ارمیا- چی کنیم پس؟ آها ...- ارمیا باز ایده مسخره نده ها - شیطونه میگه با یه ما واشی برو تو صورتشا، تو شام درست نکردی ما بدهکار شدیم؟!- من که نوکرت نیستم .حوصله هم نداشتم تازه فردا هم آزمون دارم- فردا کی آزمون داری؟ هیچی تمرین کردی؟ شمیم ردشی با میت خوردت می کنم- وای وای بداخلاق اصلا از عمد رد می شم تا حرصت دراد- نه ،مربی که من بودم مطمئنا قبولی- انقد نوشابه باز نکن تو رو خدا- میگم شمیم یه پیشنهاد! بیا امشب با هم شام درست کنیم - نه .....- آره ......- اوسای مارو باش، چه حال خجسته ای داري تو، می گم حوصله ندارم می گی شام درست کنیم؟- من حوصلت می یارم پاشو پاشو زود باش يک دوسه ،يک دوسه به طرف شمیم رفت و دستش را گرفت و کشان کشان به آشپزخانه برد. شمیم بهانه می آورد وارمیا مانع رفتن او می شد تا بهانه می آورد و می خواست از آشپزخانه فرار کند ارمیا با کف گیر او را به ضرب می گرفت و بر می گرداند. هر دو لباس آشپزها را پوشیده بودند و ارمیا کلاه بزرگ سفیدی را روی سرش گذاشته بود که هر دفعه که سرش را تکان می داد و ادا در می آورد شمیم از خنده ریسه می رفت. ارمیا پخش توی سالن را روشن کرده بود و صدای موسیقی شاد خانه را فراگرفته بود.شمیم با خنده وشوخي درست کردن غذا را به ارمیا یاد می داد اما هر دفعه ای که حواسش نبود ارمیا خراب کاری می کرد و او را به خنده وامی داشت.- ارمی اونا کاهوئه مگه برا گاو خرد می کنی ریزتر ... اینا شکره نمک رو بریز ... انقد اذیت نکن اي خدا، چراانقد از درو دیوار بالا میری؟! ... وای ارمی چرا کف آشپزخونه ولو شدی؟! ... بیا کنار بیا کنار نمی خواد کمک کنی آشپزخونه رو به گند کشیدی بعد از چند ساعت کمک کردن و غذا درست کردن با هم از آشپزخونه بیرون آمدند. شمیم به سمت اتاقش رفت تالباسهایی که بوی غذا گرفته بود را عوض کند. وقتی از اتاقش بیرون آمد ارمیا نبود و صدای موزیک شاد همه ی سالن را فراگرفته بود. در حالی که جلوی آینه موهایش را شانه می زد آرام آرام حرکت می کرد و به نرمی می رقصید. غرق آهنگ و تصویر خودش در آینه بود که صدای کف زدن ارمیا او را از جا پراند. به سمتش برگشت ارمیا دست می زد و می خندید:- نه بابا ترشی نخوری یه چیز می شی!- بودم منتها چشم بصیرت می خواد ... تو از کی اینجا واستادی بِر و بِر منو نگاه می کنی؟- اولا که اون زبون بيست وچهار متری تو رو یه قیچی بيست وچهارکیلویی حریفه دوما از هر وقت که وایسم ،زنمه نگاش می کنم عیب داره؟- آره عیب داره چون من فقط سود شرکتم نه زن تو!ارمیا به سمت شمیم آمد و همانطورکه لبخند می زد گفت:- می بینم که حافظتم خوب کار می کنه گوگولیو دست شمیم را گرفت و به وسط سالن کشید. شمیم عصبانی دستش را از دست او بیرون کشید.- ولم کن ببینم چیکار می کنی؟!ارمیا بی توجه دوباره دست او را محکم تر گرفت و با خود برد. وسط سالن ایستاد و او را مجبور کرد بایستد. شمیم عصبانی به او چشم دوخته بود. با حالتی مسخره گفت:- خوبی؟!- تو بهتری. خب حالا شروع کن- چیو؟!- برقص- چی؟!- شمیم مگه خنگ شدی میگم این همه جلوی آینه برا خودت تمرین کردی حالا اینجا تمرین کن زودباش- برو بابا- وایسا ببینم دختره لوس وایسا دستش را کشید و او را به جای اول برگرداند.- ارمیا تو امروز یه چیزیت می شه ها باز چیز میز زدی مغزت از کار افتاده؟!- نخیر، نه چیز میز زدم نه مغزم از کار افتاده فقط می خوام رقصتو ببینم - دليلش؟!- دلیلشو بعد از دیدن می گم انقد بحث نکن دو دقه شلنگ تخته انداختن که انقد ادا اطوار نداره!شمیم مجبور شد به خواسته ارمیا عمل کند. در همه مدت ارمیا خیره نگاهش می کرد، زیر نگاه های او آب می شد و گاهی اوقات تعادلش را از دست می داد نگاه ارمیا توانش را بریده بود. بعد از چند دقیقه رقصیدن کنار ارمیا ایستاد. ارمیا لبخند زد :- عالی بود فقط تو مال منیچشمان شمیم به اندازه سه گردو درشت شد. چی می شنید؟! ارمیا با دیدن قیافه ی او ،خنده اش بیشتر شد و گفت:- منظورم این بود که تو مهمونیا فقط تو می تونی با من هماهنگ برقصی- ببخشید او نوقت شما همه اینا رو تو این چند دقه فهمیدید!- نه گوگولی مگه یادت رفته دو بار باهم رقصیدیم تو خیلی نرمی اگه با هام تمرین کنی خیلیم حرفه ای می شی اُکی؟!- نه ....- آره...ارمیا آهنگ را عوض کرد و موزیک انگلیسی را گذاشت و شروع به رقصیدن روی آن کرد. شمیم دهانش بازمانده بود، تا به حال خارجی رقصیدن ارمیا را ندیده بود، فوق العاده ماهر بود، محو حرکات او شده بود. بعد از اتمام آهنگ شمیم ازهيجان کف می زد:- وای وای ارمی تو شاهکاری تو برا خودت یه پا مایکل جکسونی وای ارمی خیلی باحال بود- شمیم گوشام کر شد بابا یواش تر دست بزنشمیم آرام شد و به او چشم دوخت. ارمیا می خندید:- گفتم بچه ايا..قیافشو حالا چرا لباتو غنچه می کنی؟!- من بچه ام؟!- نه پس عمه من بچه اس، شمیم بیا جلو باید تمرین کنیم.- چی؟! حالا؟! چه عجله ایه؟!- دورم هس خدا می دونه کی یاد بگیری، برا مهمونی بعدی باید باشی- اصلا نمی خوام- باز کجا رفتی؟! باشه بابا اون مهمونی ها نیس لااقل برا جشن عروسی همدیگه که هستیم!چیزی در دل شميم شکست. صدای ریزه ریزه شدن قلبش را می شنید. به زور دهان باز کرد:- روژان راضی شد؟- راضیش می کنم راضی نشه چیکار کنه- پس نامزدش؟!- هیچ غلطی نمی تونه بکنه روژان همیشه مال منهبغضش را قورت داد و به سمت ارمیا رفت.- ارمیا این خوانندهه کیه مث تو می خونه- آدرین سینا، بیشتر آهنگام رو مث اون می سازم- تو ایرانیاتم قشنگ می خونی - جون شمیم؟!- جون ارمیا- چاکریمشمیم می خندید و ارمیا به او یاد می داد و هر بار هم حرکات را به خوبی تکرار می کرد. ارمیا بهترین استاد بود.- شمیم این جوری پیش بره تا یه هفته دیگه تمومه- جون ارمیا؟- جون شمیم- ارمی تو دیگه چیا بلدی؟- هیپ هاپ ،سالسا ، فاکس تروت- ایول چه جوری این همه رو یاد گرفتی؟! ارمی ارمی یه دور همشو برو ارمی زود باش زود باش- اول شام بعدش اگه افتخار دادم باش- نه ....- آره...* * * هویی ی ی ی ی ...... المیرا سه متر از جا پرید. با خشم به سمت شمیم برگشت. بچه های دانشگاه نگاهشان متوجه آن دو شده بود. - هوی و درد هوی و مرض هوی و زهر حلال دختره بی شعور این چه طرز صدا کردنه مگه الاغ سوار شدی؟!- مردشور اون اخماتو ببرن نمی دونم این احسان بدبخت چه جوری می خواد تحملت کنه!و باز هم خندید. المیرا گر گرفته بود و گونه هایش صورتی می زد:- شمیم با تو هی اسم این پسرو آوردی، بلند می شم دکورتو پایین می یارماشمیم خنده اش بیشتر شد. الميراگفت:- ای مرض ببند اون بی صاحابو آبرومون رفت، جای ارمیا گلت خالیبه زور خنده اش را کنترل کرد والميرا ادامه داد:- مگه نمي خواستی با ملیسا بری خرید؟!- می بینی که باز نیومده معلوم نیس با کدوم ننه قمری قرار داشته ماروکاشته اینجا پاشو بریم- باز این کریمی اومد شمیم در رو در رو که بدبخت شدیمبا هم قبل از اینکه امید کریمی آنها را ببیند از دانشکده خارج شدند و در پیاده رو مشغول قدم زدن شدند.- الي مياي بريم شرکت؟- مگه نمي خواستي بري خريد؟- حالا ديگه نه.باشه برا يه روزکه مليساهم همرامونه- منظورت اين بود که من سليقه ندارم ديگه؟- خراب اون آي کيوتم الميرا جواب نمي داد.شميم به سمتش برگشت واورا نگاه کرد.به خيابان خيره شده بود ودهانش بازبود.- چه مرگته زل زدي به اون آسفالتا ؟به جون الي آسفاته ها صورت احسان که اينجوري نيس!الميرا با شنيدن نام احسان ازجا پريد وبه سرعت شروع به راه رفتن کرد.- هويي ي ي ي ي کجا رو کردي ؟اي خدا منوتو رو ازرو زمين برداره راحت شيم!- شميم انقدحرف نزن زودباش بيا - تويکي خفه ...عين جن زده ها وايميسته خيابونو نگاه مي کنه بعدم عين فنر درميره معلوم هس چته؟- بيا بهت مي گم شميم تند تند به دنبال الميرا راه مي رفت وغرغر مي کرد که درهمان موقع ماشيني درخيابان درحالي که بوق مي زد آنها را صدامي کرد.هردو به طرف پرشياي سفيدبرگشتند.الميرابا ديدن احسان رنگ ازرويش پريدوشميم موزيانه مي خنديد.- مارو باش چه خريم ...فک کرديم خانم جن زده شده نگو عشق زده شده الميرا با حرص سقلمه اي به پهلوي او زد.صداي احسان آمد:- خانما بفرمايين سوارشين شميم زد زيرخنده ودرگوش الميرا گفت:- منظورش ازخانما تويي عزيزم .اين که من مي بينم اينجوري زوم کرده روت محاله منوديده باشه!- شميم الهي بميري من راحت شم شميم رو به احسان گفت:- سلام آقاي مهدوي خوب هستين؟- سلام خانم خرسند ممنون اگه ماشين ندارين بفرمايين بالا .الميرا خانم که اصلا مارو قابل نمي دوننشميم بازوي الميرا را کشيد وبه سمت ماشين برد:- شميم کجا ميري ؟خاک توسرت وايساباهم سوار شدند واحسان ماشين را به حرکت درآورد.- خونه مي ريد؟الميرااخم کرده نشسته بودوجواب نمي داد.شميم لب بازکردوگفت:- بله مرسي- خواهش مي کنم شميم خانم مي تونم يه سوالي بپرسم ؟- بفرمايين ؟- ميشه من برم يه جاي خوب مثلا يه کافي شاپ باهاتون حرف دارم شميم متعجب مي خواست جواب دهدکه الميرا فوري گفت:- نخير نميشهاحسان ازآينه نگاهي خيره به اوانداخت وسکوت کرد.شميم دراين بين مانده بود چه بگويد.- آقا احسان ميشه بفرمايين حرفاتون درمورد چيه؟احسان بازهم ازآينه نگاهي به شميم کرد وگفت:- درمورد من والميرا الميرا جيغ کشيد:- احسان...........- جانم - تو خيلي ...احسان تو خيلي ...خيلي ...- خيلي چي عزيزم ؟بگوراحت باش.چرا نمي ذاري قال قضيه رو بکنم هردوتا مون يه نفس بکشيم .آخه ازکي مي ترسي تو؟شميم باخنده نظاره گر گفت وگوي آن دوبود.الميرا سرش را زيرانداخت وآرام گفت:- ارميااحسان کلافه سري تکان دادوگفت:- ارميا چي؟براچي مي ترسي؟مگه مي خواييم جرم کنيم که انقدازش مي ترسي يه خواستگاري که انقدترس وخجالت نداره.من خودم باارميا حرف مي زنم اگه راضي هم نباشه مي دونم چه جوري راضيش کنم قبوله؟شميم با خودش فکر مي کردومي خنديد:(مث اينکه اين وسط فقط ما اضافيم ؟حالا ازکجا دربرم ؟ارميا خوشکلم کجايي که تک افتادم وسط دوتا ديوونه!)صداي الميرا را شنيدکه با خجالت گفت:- باشهشميم بي هوا شروع کردبه دست زدن :- مبارکه مبارکه الميرا اخم کرده بود واحسان مي خنديد.- شميم خانم فک مي کردم شما با شنيدن اين حرفامون لااقل يه واکنشي نشون بدين مث اينکه خيلي براتون عادي بود؟- نه واکنشوکه ايشالله تو عروسي نشون مي ديم ولي اين حرفاي شما راستش دروغ نگم من مي دونستم شما با هم رابطه دارين...- جدي؟؟؟ازکجا فهميدين ؟ماکه خيلي تابلوبازي درنياورديم؟- شما نه اما اين خواهري که بغل دست مانشسته خداي سوتي دادنه احسان باصداي بلند شروع کرد به خنديدن .الميرا هم لبخند مي زد.احسان گفت:- خب مث اينکه ديگه لازم نيس بريم کافي شاپ همه چي حله الميرا گ
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - رمان بمون کنارم (جلد دوم ) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 67- رمان بمون کنارم , رمان های عاشقانه و داستان های کوتاه - رمان , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمان ایرانی و عاشقانه بمون کنارم | گ.شب کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود ... , دانلود رمان بمون کنارم جلد اول , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , 155- رمان عشق و خطر - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/04 تاریخ
کد :62832

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا