تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بمون کنارم (ادامه ی فصل چهارم)



- بيا دو دقه بشين باورکن خوشکل مي شي
- دست بردارشميم من دارم آتيش مي گيرم تو مي گي بيا موهاتو مدل بدم؟
- خب چيه مگه ؟مي خوام خوشکل ترشي تازشم وقتي اونجوري خوش تيپ وخوشکل ازدر بري تو اشکشم درمي ياري مطمئن باش
- ولم کن توهم
- مگه کش تمبوني ولت کنم دربري؟
ارمياچپ چپ نگاهش کردوشميم ناچارسرش را خواراند.وگفت:
- تا موهاتو مدل ندم ول نمي کنم
ارميا ازجايش بلندشد شميم به سمتش پرش کرد وبازويش را کشيد.
- بيا ببينم کجا درمي ري؟
- ديگه داري اون رومو بالا مياريا دستمو ول کن تا ...
- تا چي ؟ دستتو ول نکنم چي مي شه ها؟
ارميا دستش را ازدست شميم بيرون کشيد واورا محکم روي تخت هل داد وگفت :
- اين مي شه که مي بيني
شميم ازترس دستش راروي قلبش گذاشت .مي خواست ازروي تخت بلندشودکه ارميا بازهم هلش داد وبه اونزديک شد.انقد نزديک که روي او خم شدو شميم بالا وپايين شدن سينه اش راحس مي کرد..هر دو خيره بهم مانده بودند بازهم ارميا نگاهش را روي تک تک اجزاي صورت او مي گرداند ازاين چشم به آن چشم ..از لب هايش به گونه وازگونه هايش به گردن .. سرش رابه سمت گردن شميم برد وشروع به بو کشيدن کرد.گر گرفته بود ...هرم گرماي نفس ارميا را روي گردنش حس مي کرد. به صورتش رسيد وبازهم چشمها درهم قفل شدند:
- بازم که زيادي عطر زدي
- ارميا بازگيرنده ها
- يا مي ري لباستو عوض مي کني يا نمي ذارم بياي
شميم بي توجه مي خواست که ارميا را کناربزند وبلند شود که ارميا دست هايش رامحکم گرفت وگفت:
- کجا ؟
- برو کنار ارميا دير شد من هنوز آرايش نکردم
- اولا ًکه اين دفعه ديگه نمي ذارم مث عروسي الميرا خودتو عجق وجق کني دوما امشب مهموني اينامختلطه حق نداري لباس بي حجاب بپوشي سوما لباستوهم مي ري عوض مي کني چون بوي عطرت تيزه .تمام خونمونو بوي عطرتو گرفته ...
- هوووووووو چقد شلوغش مي کني من يه چيکه زدم زير گلوم تازه لباسمم خوبه .نمي تونم که با کت وشلوار بيام تو مراسم نامزدي بشينم
- اين لباستو مي گي خوبه ؟اين که عين لباس انساناي اوليه س. هيچي نداره
- ارميا
- گوش کن شميم .توهرجا مي ري چادر مي پوشي حجابتو هم رعايت مي کني پس توي عروسي ها ومجلساهم همون جورباش..نمي خوام خودتو واسه صدتا مرد ديگه درست کني خوبم مي دوني که ازاين لباس مِباساي بي خود هيچ خوشم نمياد. اذيتم کني اذيتت مي کنم حالام پاشو بروعوضش کن عطرتو هم کمتر کن
ارميا کناررفت وشميم بادلخوري به اتاقش رفت وبعدازآماده شدن جلوي ارميا که تلوزيون تماشا مي کرد قرارگرفت.
- بريم من آمادم
ارميا نگاهش کرد وبا ديدن لباسش گفت:
- آها آفرين گوگولي حالا شد .بيا جلو ببينم
- ديگه چيه ؟
- بيا جلو
شميم جلو رفت وارميا درآن ثانيه دستش راکشيد واورادرآغوش گرفت .خيلي جدي گفت:
- باز که رفتي تجديد عطر کردي ؟شميم پامي شم تا مي خوري مي زنمتا؟
شميم دهانش راباز کرد تا هرچي مي تواند بار ارميا کند ولي باديدن خنده ي ارميا سکوت کردوارميا گفت:
- شوخي کردم بابا نزديک بود بترکي
- توهم که همش مي خواي بزني
ارميا سرش رانزديک کرد وگردن شميم رابوسيد وگفت:
- اينم براعذرخواهي دفعه آخرمه
- بگو جون شميم
- جون ارميا ديگه دستمو روت بلند نمي کنم
- مَرده وقولش
ارميا کتش را پوشيد وکراواتش را برداشت تا جلوي آينه آن را درست کند شميم گفت:
- من واست گره بزنم ؟
ارميا نگاهش کرد وگفت :
- موهامو که نذاشتم دست بزني بيا کراواتمودرست کن خوشحال شي
شميم جلو آمدوکراوات را گرفت وآن را با مهارت بست .کت ارميارامرتب کرد وبالبخند گفت :
- يه شادوماد شدي ارمي جون
- آره شادومادي که مي خواد بره نامزديه عشقش
(انقد عشق عشق نکن جيگرمو کباب کردي مرد!)
- اصلا بي خيال هرچي قسمته آدمه همون مي شه چه معلوم شايد يه روز بهش رسيدي
خيلي زود به مراسم مورد نظر رسيدند.ارميا ازبدو ورود حالش دگرگون بود وشميم مرتب اورا دلداري مي داد.روژان باچشمهايي گشاد به آن دونگاه مي کرد باورش هم نمي شد که ارميا به نامزديش بيايد.نگاهش را روي شميم ثابت کرد حس خوبي نداشت انگار ازآن دخترغريبه بي دليل بدش مي آمد.شميم نگاهي کوتاه به روژان انداخت وقتي ديد که اوآن ها رازيرنظر گرفته است ازقصدارميا رامي خنداند ويا به او مي گفت که باصداي بلندبخندد.
- ارمي زودباش ديگه
- خندم نمياد آخه چه جوري تو اين موقعيت بخندم ؟
- توالان فکر غرور خودت باش مي خندي يا بيفتم روسروکلت قلقلک بدم ؟
همان موقع ارمياباصداي بلند خنديد وزير چشمي روژان رادرنظر گرفت.ازحرص رويش رابرگرداند وبانامزدش گرم گرفت.
- شميم يه بسته شکلات پيش من داري
کمي بعد الميراوزهره خانم وآقا فريد وارد مجلس شدند وبه سمت عروس وداماد رفتند وتبرک گفتند.باديدن ارميا وشميم به سمت آنها آمدند .هردوبه احترام ازجابلندشدند.الميرا سريع کنارشميم قرارگرفت.شميم با پدرشوهر ومادرشوهرش احوال پرسي کرد ونشست.
- واااااااااااااااااااي شميم
- چه مرگته داد مي زني ؟
- خب باورم نميشه تازه سروصداهم خيلي زياده
- چيو باورت نميشه
- اينکه ارميا اومده اينجا
- قربون شکلت فکم پاره شد بسکه قربون صدقش رفتم ونازشو کشيدم که راضي شه . اينجوري نگاش نکن داره ازحرص مي ترکه
- اين که چيزيش نيس نگاش کن نيشاشو سه متر بازکرده
- مي خواد زور دخترخالتونو دراره
- برو بينم ايني که من مي بينم اصلا عين خيالشم نيس ...شميم...........
- مرض بااين صدات
- شميم ارميا دوسِت داره
- آره مي خره برام!
- يه کم جدي باش تورو خدا .ببين فک کن اون تاقبل ازازدواجش با تو اگه روژانو مي ديد مي مرد وزنده مي شد گريه نمي کردا ولي تايه هفته اوضاع واسه ما نمي ذاشت همش تو خودش بود داد مي زد دعوا مي کرد همشم اسم اون رو زبونش بود چه برسه به اين که بذاره روژان نامزد کنه تازه بلند شده اومده ايجا!!! حالا که تو پيششي ....واي خداجونم ...
الميرا شميم را محکم بغل کرد:
- آي اِلي له شدم
- من فدات بشم که داداشمو عاشق خودت کردي مي دوني اگه ننم بفهمه ازخوشحالي غش مي کنه ؟همين الانم وقتي ارميا روديدداشت شاخ درمي آورد ...
- انقد واسه خودت نباف به خدا...همه اينايي که گفتي چرته .
- حرف نزن نمي بيني صدوهشتاددرجه باقبل فرق کرده ؟
- فرق کرده که کرده عاشق من که نشده ، وگرنه کرم داره هي جلو من روژان روژان کنه؟
- شايد مي خواد مطمئن شه توهم دوسش داري يانه ؟
- آخي ...چقد توساده اي الميرا. راستي احسان چرانيومد؟
- ببين بحث رو عوض نکنا من ميگم دوست داره مي گي نه امشب برو تواتاقش کنارش بخواب
- هه کجاي کاري تو؟
الميرا باچشماني گرد شده به اوخيره شد:
- نکنه ....شميم .....
- زهرمار اصلا اينا به تو چه بچه پررو پاشو بروپيش ننت .واي واي الميراببين خالت داره مياد طرفمون
- خب بياد کَلِت که نمي زنه انقد مي ترسي
- خره حالامي خواي بگي من کي ام ؟اصلا دعوت دارم ؟
- مي گم زن داداشمه ..ايول چه باحاله قيافشو تماشا کني !
- جدي که نمي گي ؟
- هه من کي جدي بودم که حالادفعه دومم باشه ؟نه عزيزم خالم اينا مي دونن تو با ما زندگي مي کني
- باشما نه با گل پسرتون
- خدابرات نگهش داره
- الهي آمين
همان موقع خواهرزهره خانم کنارشان امدوبه خانواده دادفرخوش آمد گفت.ارميا رابوسيد ودرآغوش گرفت .شميم زيرچشمي مي ديد که خواهر زهره خانم درگوش ارميا پچ پچ مي کند وارميا غمگين وبدون هيچ حرفي سرش راپايين انداخته بود.چقدردلش مي خواست بداند اوچه چيزي به ارميا گفت که لبهاي خندان اورا به غمي آشکارتبديل کرد.
کمي بعداحسان به جمع آنها پيوست والميرا فوري خودش را به اورساند وکنارش نسشت.شميم به جمع وسط سالن نگاه کرد بيشترجوان ها مي رقصيدند.نگاهش رابه ارميا دوخت ..انگاربه جايي خيره شده بود ردنگاهش رادنبال کرد .روژان ونامزدش درحال بوسه دادن بودند.بازهم نگاهش رابه ارميا دوخت ...صورتش ازخشم سرخ شده بود.حال اورا درک مي کرد مي دانست که امشب بدترين شب زندگي شوهرش است.خودش رابه جاي ارميا گذاشت ازتصورش هم مو برتنش سيخ مي شد اوحتي نمي توانست صحبت کردن ارميا رابادختري ديگر ببيند چه برسد که روزي درمجلس عروسيش شرکت کند!ازجايش بلند شد وبه سمت ارميا رفت.دستش را گرفت وگفت:
- ارميا بريم توحياط يه گشت بزنيم؟
ارميا بدون اينکه نگاهي به او بيندازد هنوزهمانطورخيره به روژان گفت:
- نه
- من تنها برم ؟
- برو
- پاشو دوساعت چي زل زدي ؟پاشو بيا انقداون آشغالونگاه نکن خوشحال مي شه
ارميا باچشمهايي پرازغم به او نگاه کرد.شميم دستش راکشيد وگفت:
- مي دونم حالت بده ..بيا بريم بيرون بهترشي پاشوتوروخدا
ارميا بلندشد وهردو بيرون رفتند.
- بيابشين اينجا
ارميا ساکت کنارشميم روي تاب دونفره جاي گرفت.
- ارميا
ارميا چشمهايش رابسته بود وسرش رابه پشتي تاب تکيه داده بود.
- حالت بهترنشد؟
- ............
- آخه اين خالت چي بهت گفت انقدداغون شدي ؟
- ...........
- چراغماتومي ريزي توخودت؟خب حرف بزن گريه کن اصلا داد بزن ...ارميا
- ..........
- جون شميم گريه کن. يه کم اشک بريز باورکن سبک مي شي همه اين زجر کشيدنات به خاطرگريه نکردنته
- ..........
- باهام حرف نمي زني ؟ارمي من داره گريم مي گيره توچه جوري اشکت نمياد؟
- ..........
دستان سردارميا رادرون دست هاي گرم خودگرفت .ارميا باتماس دستهاي گرم شميم چشمانش راباز گرد وخيره به آسمان گفت:
- شميم
- جان ؟
- من خيلي بدبختم نه ؟
- نه
- پس چراعشقموازم گرفتن؟
- شايدحکمت بوده
- که من بدبخت شم؟
- داري کفرمي گي .توکل کن به خدا هرچي اون بخواد همون ميشه
- خيلي سخته اونيو که شب وروزتوبه يادش طي کردي بايکي ديگه ،دست تودست يکي ديگه ببيني..شميم دارم مي ميرم ..چه جوري تحمل کنم ؟
شميم دست ارميا رامحکم ترفشردوباپشت يکي ازدستانش صورت اورانوازش کرد:
- صبرشو خدا بهت مي ده آرامشو هم اون هديه مي کنه کافيه ازش بخواي
ارميا برگشت وبه اوزل زد شميم زود دستش راکنارکشيد وگفت:
- مي خواي بريم خونه؟
- آره
داخل رفتند وبراي خداحافظي وتبريک به سمت عروس وداماد رفتند.روژان بادهاني باز به ارميا که به طرف اومي آمد نگاه کرد.شميم دستش رادربازوي اوحلقه کرده بود وهردوباخنده روبروي عروس وداماد قرارگرفتند.ارميا گفت:
- واقعا تبريک مي گم شهرام جان مبارک باشه. روژان خانم ايشالله به پاي هم پيرشين
شهرام زودتر گفت:
- قربونت داداش ايشالله يه روز نوبت تو
- ممنون..خب ببخشين ماکم کم زحمت روکم کنيم
روژان بانگاهي مخصوص ولحني خاص که دراين بين شميم وارميا متوجه آن شدند گفت:
- چراانقدزود ؟بمونين حالا، تازه سرشبه
- نه ديگه مرسي .شميم فردا کلاس داره بايد برسونمش خونه بابا
شهرام باارميا دست داد وگفت :
- دوست داشتم بيشتردرخدمتتون بوديم روژان جون ازشما زياد تعريف کرده
(اي شهرامي گند زدي ...امشب کتکه رو نوش جون مي کني )
ارميا باتعجب نگاهي کوتاه به روژان انداخت روژان سرش رازير انداخت .ارمياگفت:
- ايشون به من هميشه لطف داشتن ..خيرشون بهمون رسيده !
شميم به نشانه تشويق آهسته بازوي ارميارا فشارداد .روژان سرش رابالا کرد وباخشمي آشکاربه ارميا نگاه کرد.ارميا بانگاهي پيروزمند ازاوونامزدش وهم چنين با پدرومادرخودوخواهرش خداحافظي کردو باشميم بيرون رفت.بيرون ساختمان شميم تندتند دست مي زد وگفت:
- واي ارمياگل کاشتي ايول ايول
دستانش رادور گردن ارميا حلقه کرد وازشوق بوسه اي برگونه ي اوزد.ارميا غمگين نگاهش کرد .هردو سوار ماشين شدند واو برعکس هميشه بدون سرعت رانندگي مي کرد.پخش ماشين راروشن کرد :

شبه ازدواجشه اي دل عزاداري کن من دارم مي ترکم خدا خودت کاري کن
که جلوچشم همه نگيره بوسه ازلبش فکرآبروي من باش آبرو داري کن .....

يادم نمي ره اي خدا تموم حرفاش دست يکي ديگه رو گرفت تودستاش......
چشماي اونم مثل من ازگريه خيسه اما خودم خوب مي دونم ازشوقه اشکاش

مبارکش باشه خدا ازاون گذشتم بذارخيال کنه ازش آسون گذشتم .............
راضي شده به مرگ من مي خوام بميرم دست کشيدم اززندگيم ازجون گذشتم

يادم نمي ره اي خدا تموم حرفاش دست يکي ديگه رو گرفت تودستاش......
چشماي اونم مثل من ازگريه خيسه اما خودم خوب مي دونم ازشوقه اشکاش

چي فکر مي کردم وچي شد چه ساده بودم يه عاشق خوش باور دلداده بودم
خيال مي کردم که هنوز، برام ميميري نمي دونستم ازچشات افتاده بودم ....

شميم به ارميا که درحال خودش نبود نگاه کرد .دلش مي خواست روژان تقاص کارش راپس دهد ارميا قلبش شکسته بود وعاشق کردن قلب شکسته آسان نبود...
(الهي من فداي اون موهاي خوشکلت فداي چشماي خاکستريت که وقتي غمگينم هستي آدم ازديدنش دلش مي لرزه کاش مي تونستم کنارت باشم وبراهميشه داشته باشمت اونوقت خودم روژانو به زمين گرم مي نشوندم )
بعداز رسيدن به خانه وتعويض لباس ارميا دراتاقش رافقل کرد وچراغش راخاموش.شميم درمي زد وازاومي خواست دررابازکند:
- ارميا...ارميا دروبازکن .........تورو جون همين روژانت دروبازکن ......ارمياباز نري زهرماري بخوري حالت بدترشه ها......بازکن اين وامونده رو........بذاربيام يه قرص مسکن بدمت آروم شي........چراجواب نمي دي ؟......ارميا حالت خوبه ؟.......درو بازکن اگه يه وقت يه بلايي سرخودت بياري من جواب عمورو چي بدم
صداي فرياد ارميا آمد:
- برو گمشو فقط گمشو حوصلتو ندارم
چيزي دردلش شکست...مي دانست که دلش تابه حال به دست ارميا ريزه ريزه شده ...
- من گمشم ؟
بااشک درچشمانش آهي کشيد وآرام گفت :
- باشه هرجور تو بخواي

باگريه خودش راروي تخت انداخت وطبق عادت همشگي اش سرش رازير پتوکرد.صداي ديگران رابيرون مي شنيد.چقدردلش مي خواست فرياد بکشد فرياد بزند وبغضش رابيرون کند..يک هفته بود ..يک هفته بود که بااوحرف نمي زد ..بازهم دعوا، قهر وکدورت...چقدرزود گذشت آن روزهايي راکه باارميا گذرانده بود ..همه ي زندگي چندماهه اش همه عشق واميدش روبه اتمام بود .هنوز باورنداشت...يعني به اين زودي بايد مي رفت؟بايد ارميارا تنها مي گذاشت ؟بعدازاوچه دختري عروس آن خانه مي شد؟يعني ارميابازهم ازدواج مي کرد؟باآن دختري که دوست دارد؟چطور مي توانست همه آن خاطرات تلخ وشيرين عشقش راکناربگذارد ؟انگارهمين ديروز بود که عمو فريدش به اوگفت فقط چندماه وقت داري...
صداي پاي شخصي راشنيد که به اتاقش نزديک مي شد.مي دانست بازهم الميرابراي کنجکاوي مي ايد.خودش رابه خواب زد .دراتاق باز شد وکمي بعدهم بسته شد.حتما اوداخل اتاق بود.صداش پايي که به تخت نزديک مي شد را مي شنيد.همان موقع پتو ازروي سرش آرام کشيده شد.چشمهايش رابازنکرد احساس مي کرد آن شخص به اونزديک شده است ..بوي عطري راحس کرد..عطر آشنا ..عطر مردانه ي ارميا.چقدردلش به آن آغوش امن وگرم تنگ شده بود .بغضش راکنترل کرد وبازهم چشمهايش رابازنکرد.صداي اورا نزديک گوشش شنيد:
- مي دونم بيداري چشماتو بازکن
به دنبال اين حرف دستش رانزديک برد وروي گونه هاي پرازاشک شميم کشيد.موبرتن شميم سيخ شد.ارميا گفت:
- بي معرفت اينه رسمش؟من دارم مي رم بعد توگرفتي خوابيدي؟
-............
- مي خواي قهربموني ؟من برم ؟
-.........
- شميم..
-...........
- بدون خدافظي برم ؟من تا دوهفته ديگه نميام دلت مياد اين جوري راهيم کني؟
-...........
- مي دونم اون شب باهات بدحرف زدم ....توکه هميشه بخشيدي ايندفعه ام ببخش....شميم خانم ..جواب نمي دي؟توکه درکم مي کردي ؟حالم بدبود به خدا نفهميدم چي گفتم ...بيا آشتي ..جون ارمي آشتي کن ..
- ...........
- چقد نازمي کني ؟مي رم برنمي گردم اونوقت دلت مي سوزه ها...
-...........
- همسرمن ؟...همسر من شپش سرمن ....
شميم چشمهايش رابازکرد وبااخم به او چشم دوخت.ارميا خنديد.دستهايش رادرون موهاي شميم کرد وآنهارا بهم ريخت.
- بالاخره جوش کردي؟
- نکن ارميا ...بروکنارببينم ..بروکنارحوصله ندارم
- خودم حوصلت مي يارم
شميم خودش راازدست اوکنارکشيد وگفت :
- لازم نکرده برو پروازت ديرنشه
- تاآشتي نکني که من نميرم
- جهنم
ارميا بازور اورا به خود نزديک کرد وگفت :
- توکه بد اخلاق نبودي
- ازحالا به بعد مي شم
- ببين دوساعته مامان وبابا واون الميراواحسان بدبختو بيرون معطل کردم فقط واسه نازکشي خانم
- مگه من گفتم بياي ؟
- آره خبرنداري؟
- ارميا نکن ..واي واي قلقلک نده ..توروخدا ..ارمي ولم کن دل درد گرفتم
ارميا دست ازقلقلک کردن اوبرداشت .وگفت:
- ديگه خنديدي
- ولي نبخشيدم
- نامرد !چقدنازکشي کنم ؟
شميم ساکت وغمگين به چشمهاي شوهرش خيره شد.ارميا گفت:
- چته شميم ؟ ديوونم کردي به قرآن
بغضش راشکست .خودش رادرآغوش ارميا رهاکرد وباصداي بلند شروع به گريه کرد.ارميا محکم اورا به خود فشرد وپنجه هايش رادرون موهاي اوفرو کرد..شميم درميان گريه هايش گفت :
- ارميا
- جونم
- قول بده زود بياي
- قول مي دم عزيزم قول قول
- جون شميم ؟
- جون شميم بلافاصله بعدتمام شدن کارام ميام .توهم بايد قول بدي
- چي؟
- اول گريه نکن
شميم اشکهايش راپاک کرد وسرش راکه روي سينه ارميابود به سمت بالا گرفت تااوراببيند.گفت :
- باشه بگو
- تواين مدتي که من نيستم به هيچ وجه خونه نمي ري ..همين جا کنارالميرا ومامانم اينا بمون ..شميم فقط بشنوم يه شب تنها خونه باشي ميام دندوناتو خرد مي کنم .. برات يه مقدارپول گذاشتم توکيفت ..اگه بازم خواستي کارت بانکموهم بهت مي دم ازحسابم بردار.... درضمن بازنرو يه شيشه عطرخالي کن رو خودت بزن بيرون من ازاين کارمتنفرم ...چادرتو همه جابپوش تو مهمونيام لباس باحجاب بپوش ..بازنري مث دفعه قبل بااين الميرا خله يه تيکه آشغال بگيري تنت کنيا...
شميم به ميان حرفش آمد:
- واااااااااااااااااي بسه حالا انگار مي خواد دوسال بره که اين جوري سفارش مي کنه. مهموني کجابود؟تازشم تواينارو نمي گفتي هم خودم رعايت مي کردم
- آره جون عمم !ديدم يه ماه پيشتو
- ارميا برام چي مياري؟
ارميا خنديد .
- رو که نيس بچمون! خودت بگو
- شکلات
- مي ترکي! چقد شکلات برات بخرم بچه ..فکر جيب من نيستي فکر اون دندوناي بدبخت باش
- بخر بخر اونجا شکلاتاش فرق داره
- باشه اونم واست مي خرم ديگه چي ؟
- ديگه ....چيز...دلم برات تنگ ميشه
ارميابالبخندي غمگين به چشمانش خيره شد. سرش رانزديک کرد وچشمانش را روي اجزاي صورت او گرداند.شميم داغي لب هاي اوراروي لبهايش حس کرد.....

امتحاناتش شروع شده بود واو باهمه ي دلتنگي هايش درسهايش را مي خواند وامتحاناتش را به خوبي پشت سر مي گذاشت.دوري ارميا اورا اذيت مي کرد ودراين بين جز الميرا آقاي دادفر وهمسرش هم به اين موضوع پي برده بودند.شب هارا تاصبح گريه مي کرد وصبح ها باچشماني پف کرده درجلسه امتحان حاضر مي شد.از رفتن ارميا چندروز مي گذشت واو هنوز نه تنها به شميم حتي به خانوادش هم زنگي نزده بود.بيشتراوقات هنگام درس خواندن حواسش پرت مي شد وبه تلفن خيره مي شد.درآن چند روز همه ي خاطراتش را با اودوره کرده بود.باورش نمي شد دوري ارميا برايش انقد سخت باشد که حتي نتواند به درسش تمرکز کند.الميرا اورا دلداري مي داد وپدرشوهر ومادرشوهرش خودشان را به بي خيالي مي زدند تا شميم کمتر نگران باشد اما او هميشه بي تاب بود.شب ها احساس غريبي مي کرد انگار که به آغوش هميشگي ارميا عادت کرده باشد. چيزي را گم کرده بود که تا بدستش نمي آورد آرام نمي گرفت.دلش هواي خانه ي شوهرش کرده بود .حتي درخانه آقاي دادفرهم احساس راحتي نمي کرد.هنگام نماز خواندن برسرسجاده براي ارميا وسلامتي اش دعا مي کرد وازخدا مي خواست که همه جا مواظب او باشد ................
- شميم کجا جا موندي بدو بدبخت شديم
- اومدم اومدم
به سمت سالن امتحانات مي دويدند والميرا غرغر مي کرد.
- اگه نمي نشستي تا ساعت سه نصفه شب جزوه خوندن الان تو سالن بوديم حالا اگه درو بسته باشن چه خاکي به سرت بريزم ؟
- منو ميگي ؟
- نه عمه بابامو مي گم
- من مي خواستم درس بخونم تومي خواستي بخوابي
- بااون چراغ بي صاحاب مگه واسه آدم خواب مي ذاري ؟
به سالن رسيدند .آقاي رعيتي درحال وارد شدن بود که هردو به طرفش حمله بردند وبه همراه او وارد شدند.الميرانفس زنان روي صندلي اش نشست وبرگشت روبه شميم که چند صندلي ازاو دورتر بود وگفت :
- برو خدارو شکر کن بازاين رعيتي به دادت رسيد وگرنه داغ ارميا رو روجيگرت مي کاشتم
چند دانشجو به حرفاي الميرا گوش مي دادند.شميم با چشم وابرو به اوشاره داد که صدايش راپايين بياورد .ورقه ها پخش شد ودانشجو ها امتحان را شروع کردند.الميرا زودتر برگه خود را تحويل داد وبيرون رفت.شميم هم نيم ساعت بعد بيرون آمد.الميرا نبود حدس زد رفته باشد اوهيچ وقت صبر وحوصله نداشت .چادرش راروي سر انداخت وبه طرف درخروجي قدم برداشت .هنوز ازدانشگاه خارج نشده بود که صداي کريمي امد:
- خانم خرسند....خانم خرسند...
به سمت اوبرگشت.
- بله
- سلام
- سلام
- خوبين شما؟
- مرسي کاري دارين ؟
- نه.....چراچرا چطور بگم ...
- آقاي کريمي من کاردارم اگه امري هس بفرمايين اگه هم نيس من برم
- گفتم که ..راستش يه صحبتي باهاتون داشتم
- بفرمايين
- اينجا نمي شه
- يعني چي اينجا نمي شه
- خانم خرسند جاي عموميه حراست مياد گير ميده بهمون
- مگه چيکار دارين ؟
- درسي نيس حالا ميايين بريم يه جايي من حرفامو بزنم يانه ؟
- نه ...تانگين درمورد چيه نميام
- اي بابا...چقد سخت مي گيرين شما حساب کنين درمورد خواهرم
- خواهرتون ؟به من چه ربطي داره ؟
کريمي دستش را به صورتش کشيد ونفسش را فوت کرد.به نظر مي رسيد عصباني شده است.بالحني که سعي درکنترل خشونت آن مي کرد گفت :
- شما بفرمايين من قول مي دم همه چيو بگم بفرمايين خانم دودقه حرف زدن که اين همه سوال کردن نداره
مجبور شد به دنبال اوراه بيفتد .باهم به کافي شاپي که درنزديکي دانشگاهشان بود رفتند.سرميز نشست واميد زودتر منو را باز کرد وگفت :
- چي ميل دارين ؟
- من چيزي نمي خورم برا خودتون سفارش بدين
- ولي من گشنمه تا بريم خونه ديگه دير شده همين جا ناهاربخوريم؟
- آقاي کريمي مسلما شما منو نيوردين اينجا که اين سوالارو بپرسين پس لطف کنين اصل مطلب رو بگين
- چشم هر چي شما بخوايين
اميد گارسون را صدا کرد وسفارش رابه اوگفت.به شميم نگاه کرد ولبخندکوچکي زد.شميم که عصباني شده بود گفت:
- ميشه بگين موضوع خواهرتون به من چه ربطي داره؟
- هيچ ربطي نداره
- نداره ؟ پس چرا گفتين درباره خواهرمه
- راستش ...عذرمي خوام ..دروغ گفتم
- ببخشين اونوقت چه دليلي داشت دروغ بگين ؟
- اگه اون دروغ رونمي گفتم الان شما اينجا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 67- رمان بمون کنارم , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان های عاشقانه و داستان های کوتاه - رمان , رمان های عاشقانه و داستان های کوتاه - رمان عاشقانه , رمان های عاشقانه و داستان های کوتاه , *شهـــــر رمـــــــــان* , 98 - رمان یکشنبه ی غم انگیز - دریــــــــای رمــــــان - Rozblog.Com ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/04 تاریخ
کد :62831

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا