تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کدامین نگاه (فصل دوم)



صبح با ترق تورق صدایی که از حیاط می آمد بیدار شدم اصلا متوجه اطرافم نبودم یک آن مغزم مثل اینکه از کار افتاده
باشد....... هاج و واج اطراف را نگاه کردم یک دفعه به خاطرم رسید!!!!!! سریع بر خاستم با همان مانتو شلوارخوابیده بودم و لباسهایم کاملا چروک شده بود به سمت چمدانم رفتم یک تیشرت آبی کمرنگ با شلوار لی سفید پوشیدم من زیاد اهل لباس نبودم ولی نمی دانم چرا دوست داشتم اینجا مرتب بگردم موهایم را شانه زدم و از پشت بستم خیلی گرسنه بودم غرغر کنان گفتم حالا من خواب بودم چرا عزیز برای شام بیدارم نکرد؟؟؟؟ به پایین رفتم عزیز و عمو و آقاجون در آشپزخنه نشسته بودند - سلام .........عزیز لبخندی زد و گفت علیک سلام خانم خوش خواب فدات شم دیشب چرا نیومدی پایین ؟؟ محمود رو فرستادم سراغت گفته بودی نمیام..؟؟. خوابم میاد؟؟با تعجب نگاهی به عزیز انداختم و گفتم کی؟ عزیز نگاهی به عمو انداخت و گفت: محمود مگه دیشب خودت نرفتی سراغ ساغر....؟؟؟ عمو همانطور که صبحانه می خورد بی خیال گفت آره بعد نیم نگاهی به من انداخت و گفت مگه نگفتی گرسنه نیستم واقعا از تعجب دهانم باز مانده بود..... چیزی نگفتم همان زیر شیر آشپزخانه دست هایم را شستممیز چهار نفری وسط آشپزخانه بود رفتم روبروی عمو نشستم بی خیال نگاه دیگری به من انداخت و وقتی عزیز رفت که برای من چایی بریزد آرام گفت تازه اولشه ساغر خانم ؟..میای اتاق منو از چنگم در میاری؟؟؟ آهاااا....!!!! پس قضیه این بود خرس گنده دق دلی اتاق را می خواست سر من در بیاورد تکه ای نان جدا کردم و بدون آنکه نگاهش کنم گفتم کی بتو مدرک داده ؟؟؟ تو که هنوز بچه ای...ونیشمو تا بنا گوش باز کردم عمو غرغر کنان به همان آرامی گفت الان همون مسئله ی کوچیک بزرگیه از در اومدی از دیوار داری بالا میری؟ چشمانم را ریز کردم و گفتم پس بچرخ تا بچرخیم...........واقعا از دستش ناراحت شدم مثلا تحصیل کرده این مملکته ؟برا ی یک اتاق می خواهد مرا اذیت کند پیش خودم گفتم حالا که این طور شداصلا ولش کن خودم می دونم چطور تلافیشو سرش در بیارم ؟....... یک دفعه اشتهایم کورشد.. اه..عمو هم سر صبحی خوب حالم را گرفته بود چایی را که عزیز آورد لاجرعه سر کشیدم دیگر گرسنه نبودم از پشت میز بلند شدم ....عزیز نگران گفت: ساغر جون پس چرا صبحانه نمی خوری؟ تا آمدم جواب بدهم عمو گفت :عزیزتو رو خدا بزار راحت باشه اینجا خونه خودشه؟ دیگه تعارف که نداریم ؟تازه یه ذره کمتر بخوره براش بهتره ؟یه کم لاغر تر می شه راحت تر می تونه راه بره ؟و بدور از چشم عزیز نیشخندی زد و ابروهاشو چند بار بالا پایین کرد. واقعا داشتم منفجر میشدم دستهایم را مشت کردم که یه دفعه نزنم زیر فکه خندانش... خیلی دلم می خواست دست بیندازم آن زبان شیرینش را از حلقش بیرون بکشم... بدجنس موذی... نفس عمیقی کشیدم ...لبخند ملیحی زدم و رو به عزیز جون گفتم عمو راست میگه تازه به نظرم غذا های کم چربی هم درست کنید بهتره حالا من هیچی از دیروز تا حالا دلم برای عموم می سوزه آخه نمیدونی طفلک چه زجری میکشه پشت فرمون ماشاا... این شکم نیس توپ بسکتباله از بس بزرگ شده ؟حالا از این ها گذشته فردا قند و کلسترول می کشدش و قیافه غمگینی گرفتم عزیز که حرف مرا کاملا باور کرده بود گفت: ساغر جون عموت کی شکم داره ؟؟بعد با ناباوری نگاه دیگری به عمو انداخت و گفت محمود شاید من مادرتم نمیبینم ها؟؟؟؟؟عمو کارد می زدی خونش در نمی آمد نگاه پر غیضی به من کرد و گفت ساغر شوخی می کنه!!!! جدی نگیر!! مگه نه ساغر؟؟؟؟؟شانه هایم را بالا انداختم و بدون اینکه جوابش را بدهم رو به عزیز کردم و گفتم: ببخش عزیز جون باید لباس بپوشم برم دانشگاه برای ثبت نام و کارهای دیگه ...عزیز مثل اینکه تازه یادش آمده باشد گفت: برو خانمم.. محمود پاشو بچه رو ببر.... عمو ناراضی برخاست نگاه گذرایی به عمو انداختم و گفتم :عمو شما اگه کار خودت رو می خوای انجام بدی بیا؟ در غیر این صورت خودم میرم ؟عمو هم که انگار بدش نمیومد منو ببره سر به نیست کنه گفت نه بابا باهم بریم بهترهبعد از پشت میز بلند شد و طوری که فقط من بشنوم گفت بچه پررو !!!!!!جوابش را ندادم از هال که رد شدم تازه چشمم خورد به مبلها بعععللله تمام مبلها را عوض کرده بودند دو دست مبل راحتی یک شکل در هال گذاشته بودند هال نقلی با این وسایل خیلی کوچکتر نشان میداد نگاهی به عزیز انداختم و گفتم :به به مبارکه بابا ایول اقدس خانم عزیز خنده ی بانمک همیشگی را کرد و گفت قشنگه؟؟؟ پارسال عوض کردیم گفتم :عالیه ولی نمیشه دیگه رو زمین دراز کشید یعنی دیگه جا نداره ؟عزیزسرش را تکان داد و گفت آره عزیزم راست می گی....ولی خوب محمود زحمت کشیده خریده. پارسال یکی از دوستاش با خواهرش اومدن یه ماهی اینجا بودند قبل از اینکه اونا بیان مبلها روعوض کرد و با هیجان ادامه داد تازه رفته برا من وآقاجون تخت خواب خریده با صدای بلندی خندیدم و گفتم شوخی می کنی؟؟؟؟عزیز هم با خنده گفت نه به خدا بیا بریم ببین ...با هم به سمت اتاق خواب رفتیم در را که باز کرد خیلی تعجب کردم تخت دونفره خیلی زیبایی بود... با همان خنده گفتم بابا آقا محمود سنگ تموم گذاشته؟ عزیز سرش را تکان داد و گفت بیچاره محمود !!!!!!!! زحمت من و این پیرمرد افتاده گردنش .....جوری که عمو نشنود گفتم برای اتاق خودش چی خریده؟؟؟؟؟؟عزیز با مهربانی نگاهی به من انداخت و گفت: برای خودش کمد و تخت و میز تحریر و اون کتابخونه رو گرفت منم دیدم الان که دخترم داره میاد بره تو اون اتاق.. همه چیزم که داره آخه بچم می خواد درس بخونه...........محمود مرده بازم میتونه برا ی خودش بخره!! تازه درس و مشقم که نداره ؟با خودم گفتم بیچاره عمو !!!!!! عزیز فکر می کنه حالا که دیگه عمو درسش تموم شده هیچ چیز احتیاج نداره؟ نمی دونه تازه از این به بعده که ........اصلا ولش کن به من چه ؟؟؟من که اتاق خودمو دارم دو اتاق خواب کنار هم بودند روبروی اتاق خوابها آشپزخانه بود که اصلا تغییرش نداده بودند به همان سبک قدیمی خودش با دیوار که دور تا دور کابنت قرار داشت وسط هم میز نهارخوری چهار نفره اتاق پذیرایی بالای هال بود که با در و دیوار از هال جدا میشد روی هم رفته من این سبک خانه را خیلی دوست داشتم با این که آقا جان بنا بود ولی خانه خودش را اصلا تغییر نمی داد خانه آنها در محله ی قدیمی شیراز قرار داشت .........پیش خودم گفتم راستی ما دیشب آمدیم چرا من هیچ حواسم به وسایل نبوده ؟؟ - پس تو نمیای من رفتم....عمو بود که سر سنگین با من حرف میزد ..سریع گفتم: اومدم تا ما شینو روشن کنی آماده میشم؟ تصمیم گرفتم امروز تیپ ساده و سنگینی بزنم مانتو مشکی اسپرت با شلوارلی دودی و مقنعه مشکی....هی بد نبودم.... مدارکمو داخل کوله ی طوسیم گذاشتمو و سریع پایین اومدم داشتم بند کفشمو میبستم که صدای عزیز از اتاق بلند شد ساغر جون یه لحظه وایسا...... ایستادم عمو در را باز کرد و گفت : چرا نمیای ؟؟نگاه گذرایی به او انداختم و گفتم عزیز کارم داره ؟بلند گفت :عزیز این دختر رو چکار داری دیرمون شد.؟.عزیز در حالی که قرآن دستش بود آمد جلو و گفت پسر چقدر عجولی؟ بعد نگاه مهر بانانه ای به من انداخت و گفت بیا عزیزم روز اولته از زیر قرآن رد شو و قرآن را بالای سر من گرفت قیافه ی عمو دیدن داشت با تعجب گفت دیگه این برا چیشه ؟؟خدا شانس بده !!! از این کارها که کسی برامون انجام نداد....عزیز خیلی جدی گفت محمود داری حسود میشی؟ این دختر امانته باید خیلی بهش برسیم قرآن را بوسیدم و وارد حیاط شدم پوزخندی به عمو زدم و آرام جوری که عزیز نشنود گفتم: حسود هر گز نیا سود. گوشهایش از عصبانیت داشت قرمز میشد بی خیال از کنارش گذشتم سوار ماشین شدم و داد زدم نمیای؟؟؟ دیرم شد ...با عصبانیت سوار شد و در حالی که دنده عقب می رفت گفت اصلا فکر نمی کردم این قدر پرو باشی...شانه هایم را بالا انداختم و گفتم که چی؟؟؟؟؟؟؟سرش را تکان دادو گفت بماند!!! بعد ادامه داد راستی یکی از دوستام با خواهرش دارن میان شیراز ازشون خواستم بیان خونه ما عیبی که نداره؟ گفتم نه ..... خیلیم خوبه آشنا میشیم شاید سر گرم بشی کمتر بگیری ؟عمو که فهمید من مخصوصا کلمه ی پاچه رو جا انداختم گفت باشه خانم...... خدا کنه فرید زود تربیاد !چیزی به ذهنم رسید گفتم :این فرید خان همون نیست که اومد در خونمون ؟عمو با تعجب گفت چرا؟؟؟ نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت تو از کجا فهمیدی؟ قیافه گرفتم و گفتم با هوشم که پزشکی قبول شدم .لبخند کم رنگی زد و گفت: هم با هوش هم پررو ...وب مکث گفت هم متجاوززززز.....من که منظورش را فهمیدم گفتم خوب چکار کنم ؟عزیز خودش اتاق رو به من داد بعد ادامه دادم راستی خواهرش چند سالشه ؟- یک سال از تو بزرگتره- بعد برادرش چی؟؟؟- هم سن منه دارو سازی می خونه می خواد شیراز بمونه - به به بعد چرا خونه ی شما؟؟؟؟؟- تا یه جا گیر بیارن گفتم بیان پیش ما ...... امروز کا رهاتو تا حدودی انجام میدم که فردا با فرناز بری برای بقیه کارات ؟منم با فرید برم دنبال خونه... متفکرانه سرم را تکان دادم و پیش خودم قیافه ی فرنازو تجسم کردم....خوبیش این بود که کمتر حوصلم سر میرفت با صدای عمو که میگفت رسیدیم پیاده شو به سردر زیبا و بزرگ دانشگاه شیراز خیره شدم... یک احساس شعف در وجودم رخنه کرد خیابان طویلی پیش چشمم قد کشیده بود. صورتم را به طرف عمو برگرداندم و گفتم : پیاده که نمیشه رفت؟؟عمو لبخندی زد و گفت: امروز با من.......ولی از این به بعد دیگه با خودته......لبخندی زدم و گفتم باشه.سوار ماشین شدم عمو هم نشست و حرکت کرد نگهبانی دم در دانشگاه کشیک میداد بعد از اینکه کارت عمو را دید اجازه ورود داد.وارد محوطه ی زیبایی شدیم. ساختمانهای زیادی در آن قرار داشت به سمت دانشکده علوم پزشکی رفتیم و وارد ساختمان بزرگ و چند طبقه ای که جلوه ی خاصی به محیط داده بود شدیم .- ساغر بیا بریم که کارمون دراومد و با تاسف سری تکان داد حالا تا ظهر باید از این اتاق به اون اتاق بریم...در حالی که دست عمو را می گرفتم گفتم پیش به سوی سرنوشت... عمو خندان نگاهی به من انداخت و گفت: پس دختر بدو که کارزیاده........پیش بینی عمو درست از آب درآمد و تا ظهر اینقدر از این اتاق به آن اتاق رفتیم که احساس می کردم حضرت ملک والموت الساعه جان ناقابلم را از حلق بیرون میکشد.با کلی دوندگی بیشتر کارها انجام شد البته ناگفته نماند که عمو هم در همین حین کارهای استخدامی خودش را انجام می داد . ظهر خسته و کوفته از دانشگاه بیرون آمدیم عمو با خستگی نگاهم کرد و گفت: ساغر بریم خونه یا یه رستوران دنج گیر بیاریم برا استراحت ؟من که دلم میخواست پاهامو دراز کنم و بمالمشون گفتم اگر بیرون کار نداری بریم خونه؟- کار که زیاده راستش باید خرید کنم فردا مهمونا میرسنشونه هایم آویزان شد ولی خوب عمو هم حق داشت به همین خاطر با لب هایی آویزان گفتم : خوب اگه اینجوریه مهمونم کن یک کمی که خستگیمون در رفت میریم خرید.عمو - باشه هر چی شما امر کنید سرورم.- نه مثل اینکه باز اخلاقش خوب شده..سرورم ؟؟؟ اوووو !!!!عمو: - خوب نگفتی کجا بریم؟؟من: - من که جایی رو بلد نیستم خودت انتخاب کن فقط خسیس بازی در نیاری که بدم میاد؟ بعد از عمری داری برادرزادتو میبری رستوران این ریش اینم قیچی ببینم چه میکنی ها...عمو خنده ی بلندی کرد و گفت: رو تو برم دختر باشه خوب اصلا تو بگو کجا بریم( بـــــه باز رفت سر خونه اول ...)من: - جوک میگی من که گفتم زیاد شیرازو بلد نیستمعمو : - پس روداری نکن هر جا من صلاح دونستم میریم جیکتم در نمیاد... و با انگشت اشاره تهدیدم کردمن: کاری به این کارا ندارم اگه بد باشه به عزیز شکایتتو میکنم..... پس از طی مسافتی به باغ زیبایی رسیدیم که پاییز چیزی از سرسبزیش کم نکرده بود باغ نسبتا بزرگی که پر از درخت های نارنج و گل های مختلف و خوشبو بود سالن زیبایی وسط باغ قرار داشت که آن موقع روز پرده ها را کشیده بودند و با لامپ های رنگارنگ آنجا را تزیین کرده ویک حالت رویایی به مکان داده بودند...محیط عاشقانه ای داشت پیش خودم گفتم قول میدم اگه شوهر کردم یه بار باهاش بیام اینجا...دیوونه باز رفتی تو هپروت حالا کو شوهر؟عمو :- تو حیاط بشینیم یا تو سالن ؟با صدای عمو پریدممن: -ها ؟؟؟!!!عمو درحالی که سعی میکرد نخندد گفت میگم تو حیاط یا تو سالن ؟به حیاط نگاه کردم هر دو خیلی زیبا بودند واقعا انتخاب سختی بودمن : - فعلا توباغ میشینیم دفعه بعدم سالن...یکی از تخت های کنار حوض را انتخاب کردم و منتظر عمو نشستم چون خلوت بود غذا زود آماده شد .عمو به سلیقه خودش جوجه سفارش داده بود واقعا گرسنه بودم از دیروز بعداز ظهر هیچ چیز نخورده بودم با ولع و اشتها شروع به خوردن کردم .عمو نگاهی به من انداخت و گفت ساغر واقعا اگه معذبی نیارمشون خونه؟با دهان پر گفتم... کیو ؟؟؟عمو: - دختر انگار اصلا تو باغ نیستی می گم فرید اینارو اگه معذبی یه جوری دست به سر کنم .کاملا مشخص بود دارد تعارف میکند با چنگال تیکه ای از جوجه جدا کردم و گفتم چند بار بگم نه ...نه ...نه... تازه خوشحال هم میشمبعد با لودگی گفتم : خدا رو چی دیدی شاید بخت منم به دست این خواهر برادر باز شد وبا حالت مسخره آهی کشیدم...عمو با عصبانیت چشمهای درشت شده از خشمش را به من دوخت نگاهی به صورت سرخش کردم ای وای...این چرا همچین شد سریع ادامه دادم البته خودت که می دونی منظورم بخت عموی گلمه اشتباه لپی بودچپ چپ نگاهم کردو گفت : آها فکر کردم چیز دیگه ای گفتی ؟بعد از نهار به سمت یکی از پاساژها رفتیم...ساختمان بزرگ و شیکش در وحله اول آدم را جذب میکرد...... عموچند دست تیشرت و شلوار خرید.پیش خودم گفتم نه بابا مثل اینکه آدم حسابین وگرنه عمو این همه از خجالت خودش در نمیومد...عمو: - تو چیزی احتیاج نداری ؟؟؟من: - نه ممنون همه چیز دارم ..ولی ته دلم دوست داشتم مانتو شلوار بخرم یکی دو دست هم لباس برای خونه .به هر حال اینا چند وقتی تو اون خونه زندگی می کردند خوبه بود منم پیششون کم نمی آوردم ولی با مبلغی که بابا بهم داده بود جور در نمی آمد .عمو : - تو که هنوز تو فکری بزن بریممن : - باشه بریم هنوز از پاساژ بیرون نیامده بودیم که یه مانتو اسپرت سورمه ای مشکی نظرم را جلب کرد چند دقیقه ای همانجا ایستادم عمو برگشت مرا دید که جلوی مغازه ای اییستاد ه ام . خودش را به من رساند و گفت چی شده ؟من - هیچ چی هیچ چی بریم ... به راه افتادم ولی این دفعه عمو ایستاد و بدون اینکه نگاهی به من بیاندازد گفت : بیاتو و داخل مغازه شد من هم مثل یتیمها به دنبالش رفتم همان مانتو را از فروشنده خواست و بدون اینکه نظر من را بپرسد آن را به دستم داد و گفت : بپوش .........ببینم بهت میاد؟تا خواستم حرف بزنم چشم غره ای به من رفتعمو : - خانم زود باش برواتاق پرو... مثل کودکان حرف شنو رفتم داخل اتاق پرو. در را که بستم .. تقه ای به در خوردمن: - بله ؟؟؟عمو : - ساغر در رو باز کن...آرام در را گشودم شلوار لی سورمه ای و شال آبی تیره ای به دستم داد.عمو : - اینارم بپوش ...کاملا اندازه بودند عمو را صدا کردم تا لباسها را ببیند. عمو نگاهی به من انداخت و با رضایت سرش را تکان داد و به فروشنده که مرد جوان و خوش پوشی بود گفت همین هارو بر میداریم ممنون...بعد از خرید لباسها رو به من گفت : مبارکت باشه سلیقم چطور بود ؟ زدم پشتشو گفتم: دست مریزاد ..خوشم اومد چپ چپ نگاهم کرد و گفت : نچ !! زشته دیگه...این حرکات چیه ؟؟؟ یه خورده ظریف و دخترونه رفتار کن.نخیر این اگه یه ساعت سر به سر ما نزاره اوقاتش نمیگذر...د ببین متلکش را گفت چه خیالش راحت شده... بعد از خرید مرغ و گوشت و ماهی ومیوه و کلی چیزای جور واجور بلاخره عمو رضایت داد که برویم خانه.وقتی به ماشین رسیدیم نه دیگر دست من جا داشت نه دست عمو. همه ی خریدها را در صندلی عقب و صندوق جا دادیم و به راه افتادیم . به خانه که رسیدیم عزیز در را برایمان باز کرد .خریدها را در هال گذاشتیم و خسته روی مبل ولو شدیم.عزیز برایمان چای آورد... تازه می خواستم لباسهایم را نشان بدهم که عزیز نگاه سرزنش باری به من انداخت و گفت دختر تو نمیخوای جواب تلفن مامان و بابات رو بدی یا بهشون زنگ بزنی؟ بیچاره ها نگران شدند.با ناباوری گفتم وای !!!! یادم رفت ولی خوب اوناهم به من زنگ نزدن .عزیز گفت : چرا تازه خود منم بهت زنگ زدم موبایلت خاموشه... موبایل محمود هم در دسترس نبود .واقعا تعجب کردم سریع گوشی را از کیفم در آوردم اصلا متوجه نشدم !!! من کی گوشیم رو خاموش کردم ؟؟تلفن بابا رو گرفتم با اولین بوق برداشت. بابا:- بله ؟من:- سلام بابابابا:- سلام دختر کجایی ؟ مردیم از نگرانی . چرا زنگ نمی زنی ؟ چرا موبایلت رو خاموش کردی ؟ هیچ به فکر ما هستی ؟ نمیگی نگران میشیم ؟تازه آمدم برایش توضیح دهم که مامان گوشی را از دست بابا کشید و شروع کرد داد و هوار کاملا معلوم بود خیلی به هر دو سخت گذشته با نرمی معذرت خواهی کردم حال مینا را پرسیدم گوشی را به دست مینا دادند. دلم برایش خیلی تنگ شده بود مینا:- سلام ساغر چطوریمن :- خوبم تو چطوری ؟؟ چکار کردی؟مینا:- ثبت نامم تموم شده فقط خوابگاه مونده حالا میگن باید صبر کنیم......تو چیکار کردی؟؟من: - منم نسبتا کارام تموم شده....... بقیه اش مونده برا فردا....... این ترم انتخاب واحد ندارم خودشون برام میزارن ساغر :- موفق باشی جات خیلی خالیه باور کن اصلا دلم نمی خواد برم تو اتاق خودمون..بعد از کلی درد ودل گوشی را به عزیز جان دادم تا با پدرم حرف بزند دیگه دل و دماغ نداشتم تازه فهمیدم چقدر به آنها وابسته ام...لباسها را به بالا بردم ودر کمد مرتب چیدم..لباس های درون چمدانم را که مانند جیگر زلیخا بهم ریخته بود در کمد گذاشتم جای مینا خالی دو تا غر بهم بزند..من هیج وقت آدم نمی شوم!!!...یاد فرناز افتادم یعنی چه طوریست ؟ مثل میناست ؟ خوشگل .. مرتب یا غرغرو ؟؟اینجور که فهمیدم حدودا 5 صبح می رسیدند .عمو می خواست برای آوردنشان به فرودگاه برود من هم تصمیم گرفتم با عمو بروم هم احترامی است به آنان هم زودتر میدیدمشان . بعد از خوردن شام شب بخیر گفتم و مثل جنازه ولو شدم روی تخت سریع خوابم برد ...با صدای زنگ ساعت بیدار شدم و پایین رفتم .عمو بیدار شده بودمن:- سلام صبح بخیرعمو با ناباوری نگاهی به من انداخت و سرش را تکان دادگفتم الان آماده میشم با هم بریم؟عموبا تعجب گفت مگه توام میای؟؟؟من:- اشکال داره ؟ خوب دوست دارم بیام..و بدون اینکه منتظر جواب بمانم بالا رفتم مانتو سفید زیبایی داشتم که بیشتر برای مهمانی ها می پوشیدم با شلوار جین آبی کمرنگ و روسری شالی با ترکیب رنگ سفید و آبی پوشیدم یه کتونی سفید اسپرت هم از داخل چمدان برداشتم و حاضرو آماده پایین رفتم.نمی دانم چرا ولی دوست داشتم زیبا به نظر بیایم عمو هم حسابی به خودش رسیده بود شلوار جینی که تازه خریده بود با یه تیشرت و کاپشن کرم رنگ ست کرده بود .حالا هر دو آماده بودیم برای رفتن به فرود گاه......نگاهی به عمو انداختم غرق در فکر بود دوست داشتم بدانم چه چیزی فکر او را مشغول کرده ولی خجالت کشیدم بپرسم. به راه افتادیم.. هوا سوز کمی داشت.. بخاطر خلوتی خیابان ها زود به فرودگاه رسیدیم.. از همان نزدیکی دسته گل زیبایی خریدیم و خود را به سالن انتظار رساندیم ساعت بزرگی روی دیوار خود را در معرض دید قرار داده بود نگاهی به آن انداختم... دقیقا ساعت 5 بود به عمو گفتم: الان باید هواپیماشون نشسته باشه؟... عمو متفکرانه سری تکان داد و گفت: آره و به جلو خیره شد... یک دفعه خنده ای زد و گفت اوناهاشون اونجان . به سمتی که عمو اشاره میکرد نگاه کردم دختر چادری لاغر اندامو قد بلندی به همراه پسر خوشتیپی به سوی ما می آمدند.عمو برایشان دستی تکان داد و آنها با دیدن عمو قدمهایشان را تند کردند . وقتی نزدیک شدند پسر را شناختم همان بود که در حیاط خانه خودمان دیده بودمش . خواهرش از او کمی کوتاهتر بود مثل آدم ندیده ها زل زدم به صورت فرزانه و شروع به آنالیز چهره اش کردم چشمان درشت عسلی با پوست سفید و لب و دهان قلوه ای چهره ی ملیح و جذابی برای او ساخته بود .روی هم رفته برای افسردگی من خوب بود که هر موقع به خودم امید وار شدم با نگاه کردن به او افسردگی حاد بگیرم خودم را جمع و جور کردم...من:سلام... هردو داشتند با عمو صحبت می کردند با صدای من که کمی دورتر ایستاده بودم به طرفم بر گشتند ..دختر نگاه مشکوکی به من انداخت و صورتش را به طرف عمو گرفت و گفت چه بی خبر آقای دکتر !!!...نگاه حیرانم را به سوی عمو گرداندم عمو هم بد تر از من قیافش دیدنی شده بود !!!فرید زیر لبی خندید ... هردو نگاهمان به سوی فرید رفت .فرناز:مبارکه تازه نامزد کردید ؟اول گیج نگاهش کردم..ها ؟ نه!!! واقعا منظورش من بودم سریع دوزاریم افتاد مرا با بجای نامزد عمو اشتباه گرفته بود . لبخندی موذیانه زدم..ابروهایم را کمی بالا بردمو و گفتم نه عزیزم... و ادامه ندادم نمیدانم چرا از اینکه نگران نگاه می کرد حض بردم (دختره خرفت نمیگه اگر نامزدی چیزی بود اون برادر درازش بهش می گفت )دست عمو را گرفتم در حالی که قند در دلم آب می شد گفتم خیلی خیلی خوش آمدید واقعا خوش حالمون کردید.... بعد بدون اینکه اسم عمو را بیاورم نگاهی به او انداختم و گفتم: این چه مهمان نوازیه چمدونو از دست فرناز خانم بگیر.فرناز با چشمان ناراحتش زل زد به من..احتمالا اوهم داشت مرا آنالیزم میکرد و تو دلش میگفت خاک بر سرت محمود اینو از کجا پیداکردی ؟؟؟لخند ملیحی به چشمان خشمگینش تحویل دادم و چمدان را از دستش گرفتم و گفتم ببخشید مثل اینکه یادمون رفته مهمون نوازی کنیم .عمو هیچی نمی گفت مثل اینکه از این بازی بدش نیامده بود فرید هم لبخند میزد و بیطرف ایستاده بود فرناز در حالی که سعی می کرد خودش را کنترل کند گفت ممنون گلم اگه فرید می گفت آقای دکتر نامزد داره واقعا مزاحم نمی شدیم تو رو خدا ببخشید دیگه صبر کردن بس بود مثل اینکه اولین باره اسم نامزد را شنیده باشم خودم را متعجب نشان دادم و گفتم ببخشید متوجه نشدم گفتید نامزد ؟؟؟؟؟ فرناز: آره مگه شما نامزد آقای دکتر نیستید؟من:نه من برادر زادشم مگه آقا فرید نگفته من در شیرازم ؟مثل اینکه باری از روی دوش فرناز بلند شد نفسش را با صدا بیرون دادو گفت نه!!!!!!!! بعد چشم غره ای به فرید کرد و گفت چرا نگفتی ؟؟؟فرید در حالی که شانه اش را بالا می داد گفت مهم نبود ....با اینکه حرف بدی نزد احساس کردم مرا درون حوضچه ای از یخ قرار دادند..... یعنی من برایش اینقدر بی اهمیت بودم بعد شانه بالا انداختم پس نه براش مهمم ؟؟؟؟...ولش کن اصل خود مم که قراره خانم دکتر بشم (آخه ساغر دیونه این چه حرفای بی سرو تهی که می گی خوب چکار کنم دیگه دلم به همین نکته مثبتم خوشه ....- ساغر نمیای ؟نگاهی به عمو انداختم بجای اینکه حال فرنازو بگیرم حال خودم گرفته شد رفتار فرید با آن شب خیلی تغییر کرده بود آن شب وقتی اسم مرا شنید ناخود آگاه خندید و نگاهم کرد.. تازه از عمو می خواست خودش را به من معرفی کند ولی الان بی خیال چمدان دردس
برچسب ها: دنیای رمان - رمان بهار یک نگاه akram goodarzi , دنیای رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمان مخصوص موبایل کدامین نگاه | ساغر.ش کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 90- رمان اعتراف عاشقانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/03 تاریخ
کد :62760

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا