تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کدامین نگاه (فصل سوم)



و بالاخره روز حرکت فرا رسید ...
شب قبلش اصلا نخوابیده بودم ، ساکم را برای بار هزارم نگاه کردم می ترسیدم چیزی جاگذاشته باشم تصمیم گرفتم در این سفر چادر بپوشم (به خاطر احترام به امام رضا)...صبح زود دوش گرفتم .در این سفر عمو ، فرید و فرناز هم می آمدند... این خودش از خوش اقبالی من بود که فرناز توانست بیاید .در آخرین لحظه یکی از بچه ها انصراف داد و فرناز جایگزین شده بود .میز صبحانه را چیدم ، عزیز هم بیدار شد . شب قبل برای تو راهمون سالاد الویه درست کردم، عمو خواب آلود به آشپزخانه آمدو در حالی که موهای خوش حالتش را با دست به عقب میداد گفت ساغر ، کمی به خودت اهمیت بده بنا نیست اینقدر فعالیت کنی عزیزم . باید تو این سفر حسابی مواظب خودت باشی ،دوست ندارم خدایی نکرده مریض بشی .با خنده گفتم چشم عمو جونم .عزیز وارد آشپزخانه شد نگاهی به میز انداخت و گفت من این چند وقت با جای خالیتون چکار کنم ؟؟؟در حالی که به طرفش می رفتم بغلش کردم و گفتم فدات بشم ... زود تر از اونی که فکرشو کنی میاییم .عمو در حالی که حوله بدست داشت نگاه گذرایی به من انداخت و گفت :تا من دوش می گیرم صبحانتو بخور ، ساعت 6 حرکتمونه بچه ها 5. 5 میان اینجا...یه کمی عجله کن .چشمی گفتم و برای خودم چایی ریختم ، آقاجون هم بیدار شده بود . آرام با عزیز پچ پچی کردند و بیرون رفتندبعد از چند دقیقه عزیز برگشت آرام کف دستم را گرفت و چیزی داخلش گذاشت ....هاج و واج نگاهش کردم .گفتم عزیز این چیه؟؟؟؟؟خنده بانمکی کرد - آقاجونت میگه سر راهی به دخترمون بده .- مرسی... اما پول دارم ....- میدونم عزیزم که داری، اینم کمه ببخشید................ نمی دانستم چه بگویم آرام پول را برداشتم و به بالا رفتم، پول قابل توجهی بود .مانتو کرم رنگم را با شلوار کرم کتان با مقنعه کرم رنگ پوشیدم، چادرم را عزیز برایم کش انداخته بود که راحتتر سرم کنم.چمدانم را برداشتم و به پایین رفتم ....عمو داشت صبحانه می خورد ،نگاهی به من انداخت چند دقیقه ای مات نگاهم کرد ...- عزیز این خانم محجبه کیه اومده خونمون ؟؟؟عزیز در حالی که با تحسین نگاهم می کرد گفت دختر خودمه، قوربونش برم . از جایش برخاست و ادامه داد برم برا بچم اسفند دود کنم چشمش نزنن .با خنده گفتم حالا نه که خیلی خوشگلم ، کی می خواد چشمم بزنه؟؟؟یکدفعه عمو خیلی جدی نگاهم کرد و گفت آخرین بارت باشه این حرفو میزنی، تو خیلی ارزشت بالا تر از این حرفاست که ...........استغفرا...... نمی ذاره آدم ........چی بهت بگم دختر .......... برام خیلی جالب بود ، اولین بار بود عمو را این طور برآشفته میدیدم .چمدان را بر زمین گذاشتم به نزدیک عمو رفتم ، دستانم را حلقه کردم دور گردنش و بوسه ای بر پیشانیش زدم .گفتم چشم، هر چی شما بگید من خیلی خوشگلم.. حالا خوب شد ؟؟ نمی خوام ناراحتیتو ببینم...در همین حین آقا جون داخل آشپزخانه شد خنده ی بلندی کرد ..- چی شده اول صبح ماچ بارونه ...!!!؟؟؟عزیز هم در حالی که می خندید گفت این دوتا واقعا هنوز بچن .......ولی عمو بر عکس انها اصلا نمی خندید.آرام دستان مرا از گردنش باز کرد .- خوب مثل یه دختر خوب برو کفشاتو بپوش که الان بچه ها سر میرسن .چشمی گفتم و به بیرون رفتم هوا خنک و دلپذیر بود در همین حین زنگ خانه به صدا در آمد . در را باز کردم ، فرناز در حالی که کاملا تعجب کرده بود نگاهی به من انداخت ..- ساغر خودتی؟؟ خیلی با نمک شدی؟؟فرید داشت ساکها را جابه جا می کرد وقتی سرش را بلند کرد چند دقیقه ای نگاهم کرد و هیچ نگفت ..عمو بیرون آمد ،عزیز از زیر قرآن ردمان کرد و پشت سرمان آب ریخت ...بعد از خداحافظی با عزیز و آقاجون راهی شدیم هنوز چند قدم نرفته بودیم که ماشینی بوق زد .عمو دستش را بلند کرد و سوار شدیم.برایم جای تعجب بود ،صبح به این زودی ماشین؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد فهمیدم ماشینه آژانسه ،عمو زنگ زده آژانس گرفته ..... اتوبوسها جلوی در دانشگاه ایستاده بودند . از ماشین که پیاده شدیم ، عمو و فرید ساکهایمان را بر داشته و به طرف اتوبوس بردند .من و فرناز نگاهی به آنها انداختیم ....فرناز خیلی بامزه گفت : خوبه تا برگردیم کارامونو انجام میدن .با خنده گفتم :عمو حسابی مواظبمه و با لودگی ادامه دادم : خدا کنه فرید هم هوا ی تورو داشته باشه....فرناز خنده ی زیبایی زد- پس چی فکر کردی ..!!؟؟ داداش من از عموت بیشتر مواظبمه .درحال شوخی کردن با هم بودیم که یکی از پسرهای کلاس نزدیکمان شد و رو به فرناز گفت خانم تهرانی خیلی خوش حال شدم شما هم میایید .فرناز با لحن سردی گفت:لطف دارین و سریع صورتش را به طرف فرید کرد وادامه داد البته من خوشحالیم بیشتر برای اینه که با برادرم همراهم .پسر هم متوجه منظور فرناز شد، در حالی که سرش را تکان میداد گفت : خوشحالی شما خوشحالی ماست ...و به طرف اتوبوس رفت.برایم جالب بود آرام به فرناز زدم - پیلس؟؟؟؟ -تا دلت بخواد از اون بچه پرواس ...تعداد پسرها بیشتر از ظرفیت اتوبوس خودشان بود برای همین عده ای از آنها به ما ملحق شدند .با صلوات بچه ها ماشین به راه افتاد .من و فرناز پیش هم نشسته بودیم و عمو و فرید در کنار هم صندلی عقب اتوبوس را اشغال کرده بودند .فرناز کیسه تخمه را در آورد، در حال تعریف کردن و تخمه شکستن بودیم که آرام یکی از پشتِ سر به من زد .برگشتم مهدیس یکی از بچه های دانشگاه بود با لبخد نگاهش کردم و گفتم جانم ....... آرام گفت استاد کارت داره ....نگاهم به عمو افتاد، با چشم گفتم چیه ؟؟؟؟به دستم اشاره کرد یعنی تخمه..... کیسه را برداشتم وبه نزدشان رفتم نگاهی به عمو انداختم وبا لحن شوخی گفتم کم بردارید...... عمو خنده بانمکی کرد :- چشم.... کیسه رو بزار و برو ...--- خیلی زرنگی آقا ، نمیشه ...خودمون احتیاج داریم...یک دفعه فرید دستش را جلو آورد گفت ببخشید........ و کیسه را از دستم کشید . یک لحظه انگشتانش به دستم خورد ،سریع کیسه را ول کردم .- خوب هر چقدر می خواید بردارید تا ببرمش .فرید در حالی که نگاهم می کرد چشمک ریزی زد و گفت: اطاعت امر ...در همین هنگام یکی از بچه ها عمو را صدازد :- استاد یه دیقه بیاین ......عمو با یک معذرت خواهی برخاست و به سمت جلوی ماشین رفت...فرید آرام گفت: خیلی بانمک شدی.در حالی که سرم پایین بود درونم غوغایی شد ، بدون اینکه نگاهش کنم برگشتم . یک دفعه ماشین ترمز شدیدی زد .من که نتوانستم تعادلم را حفظ کنم یک آن افتادم روی فرید.... اینقدر سریع اتفاق افتاد که اولش متوجه نشدم، ولی وقتی یک آن نگاهم به چهره ی فرید افتاد ......بعععللههه هر دو..... معذب شده بودیم مخصوصا که کلی چشم نگاهمان می کرد .سریع برخاستم عمو خودش را به ما رساند و با نگرانی با زویم را فشار داد و گفت :-ساغر چیزیت نشد؟؟؟در حالی که دوست داشتم زمین دهان باز می کرد و مرا می بلعید گفتم نه......... رنگ از چهره ام پریده بود، فرید او ضاعش از من بهتر بود . عمو نگاه پرسش گر ی به من انداخت و آرام دستانم را گرفت و گفت مطمئی ؟؟ با خجالت گفتم آره....... نگرانی هنوز از چهره اش نمودار بود ، همین طور که دستانم در دستش بود مثل بچه ها به صندلی خودم راهنماییم کرد و آرام مثل اینکه برای خودش حرف می زند گفت تو رو خدا منو ببخش... نباید برای یه ذره تخمه بلندت می کردم. اذیت شدی ....با لبخندی آرام گفتم اگر از این حرفا بزنی مجبور میشم جلو بچه ها بوست کنم ...عمو با خنده گفت چشم خانم دیگه نمی گم.....روی صندلی که نشستم فرناز با نگرانی پرسید چیزیت که نشد ؟؟؟واقعا هیچ چیزم نبود فقط داشتم از خجالت می مردم ...ظهر ماشین برای استراحت ایستاد همه پیاده شدیم سنگینی نگاه فرید را حس می کردم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم .آرام پیاده شدم بعد از خواندن نماز بچه ها گروه گروه دور هم جمع شده بودند و هر کس نهار خودش را وسط گذاشته بود و با هم می خوردند .ما چهار نفر هم گوشه ای را انتخاب کردیم و نشستیم ...فرناز کتلت درست کرده بود، من سالاد الویه را وسط گذاشتمودر حالی که فرناز را نگاه می کردم گفتم ببخشید ...می دونم به دست پخت تو نمیرسه... ولی شکم پر کن که هست؟؟؟ فرناز با خنده گفت اگه کتلت منو بخوری می فهمی شکم پر کن چیه ....و با همان لحن خنده ادامه داد غذا های من افتضاح تر از این حرفاست.عمو نگاهی به فرید انداخت با لحن شوخی گفت :بدبخت شدیم پسر..!! با این دست پخت ها خدا به دادمون برسه قبل از خوردن اول اشهدمونو بخونیم بعد غذا بخوریم .فرید هم با خنده گفت من غذای فرنازو تایید نمی کنم و در حالی که نگاه من می کرد ادامه داد ولی ظاهر غذای ساغر خانم که قشنگه تا ببینیم مزش چطوره ..بعد مثل اینکه می خواهد تست کند با ادا کمی از سالاد را چشید و در حالی که سرش را تکان میداد گفت خوبه بد نیست...میشه خوردش...بعد از نهار سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم شب را باید در ماشین می خوابیدیم .....
خورشید کم کم خود را برای خواب مهیا می ساخت و جایش را به ماه میداد تاخودی نشان دهد و زیبایش را به رخ بنماید .بچه ها یا داشتند چرت می زدند یا آرام آرام تعریف می کردند . راننده نوار ملایمی گذاشته بود و شاگردش برایش گاه گداری چایی میریخت .فرناز کتاب مفاتیح باز کرده بود و زیارت عاشو را می خواند ،من هم که حوصله ام سر رفته بود با موبایل بازی می کردم ...ماشین کنار یک رستوران توقف کرد، راننده نگاهی به بچه ها انداخت و گفت بعدِ یک ساعت استراحت راه میوفتیم . از سر صندلیها بی حال بلند شدیم ...چقدر راه طولانی بود نگاهی به عمو انداختم، داشت کتاب می خواند.وقتی همه پیاده شدیم رو به عمو گفتم: چشمات اذیت نمیشه ؟؟؟؟عمو خنده ی شیرینی کرد گفت نه عزیزم....فرید رو به عمو کرد و گفت : محمود اول بریم دستشویی ، وضو بگیریم بعد از نماز تصمیم بگیریم چی بخوریم...عمو با سر حرفش را تصدیق کرد و با گفتن ساغر با فرناز برید وضو بگیرید از ما جدا شدند .بعد از نماز به اتفاق بقیه گوشه ای نشستیم ، فرید ساندویج خرید و همه مشغول خوردن شدیم .محمد یکی از بچه های دانشگاه به نزدیک ما آمد و گفت استاد بیا پیشمون نمیزاریم بهت بد بگذره ...عمو با لبخندی گفت ممنون میام بعد اشاره ای به ساندویجش کرد و گفت بزار بخورم بعد ..... فرناز رو به عمو گفت آقا محمود خاطر خواه زیاد داری ..!!!؟؟عمو : نه بابا این حرفا نیست ..اینا میخوان آخر ترم نمره بگیرن ...این کاراشونم واسه اونه...وگرنه ما کجا خواطرخواه داریم..؟؟!!!با دهن پر رو به عمو گفتم : داری قربونت برم..یکیشم خودم...یهو غذا پرید تو گلوم و به سرفه افتادم...عمو نوشابه را دستم داد و آرام چند ضربه به پشتم زد و گفت اینو بخور خفه نشی.....شانس نداریم که ...نزدیک بود همون یه طرفدارم از دست بدیم و خندید.قبل از اینکه به داخل ماشین برویم فرناز نگاهی به فرید کرد و گفت فرید جان میشه یه لحظه بیایی ؟ و از ما جدا شدند...من هم با عمو را افتادم هوا سرد بود و سوز سردی می آمد.به عمو گفتم من فقط با خودم یه کاپشن بیشتر نیاوردم ، مشهد سردمون نشه ؟؟ - فکر نکنم ، تازه سردتم شد پس من چکارم ؟- شما تاج سری....ممنون که هوامو داری...عمو خواست چیزی بگوید که فرید و فرناز برگشتند.فرید نگاهی به من انداخت و گفت ساغر خانم اگه امکان داره شب من پیش فرناز بشینم . با تعجب گفتم اشکال که نداره ولی برای چی؟؟؟ - راستش فرناز عادت داره تو ماشین تکیه میده بغل دستیش و می خوابه ، می خواد مزاحم شما نشه ؟؟ - مزاحم که نه ، ولی هر جور دوست دارین من حرفی ندارم .وقتی سوار ماشین شدیم فرید جای من نشست و من هم پیش عمو رفتم .عمو با شوخی آرام به من زد و گفت : خوب پس فرستادنت ، دیگه چی میشه کرد ...نکنه فردام که شوهر کنی زود پس بفرستن اون موقع چکار کنیم ؟؟؟نیشگونی آرام از بازوش گرفتم و گفتم حالا کو تا شوهر صف بستن.. بعد با لودگی گفتم: راستی آقا محمود فرمودی فردا شوهر کنم ؟عمو یک دفعه با صدای بلندی خندید و گفت نه فردا دیره ...دختر خجالت نکشی یه وقت..!!!! - باید خجالت بکشم ؟؟ - نه بابا..این انتظارو نمیشه از تو داشت ...خودتو ناراحت نکن بخواب ، که خواب چشمامو گرفته حسابی ...و با لبخند چشمانش را بست نگاهش کردم خیلی دوستش داشتم...نیم ساعتی گذشته بود که سپیده یکی از بچه های هم دوره ی فرید نگاه تیزی به من انداخت و آرام گفت چه جابجایی جالبی ...!!!- برای چی ؟؟ - هیچی برادر زاده و عمو بهشون بد نگذره ؟؟ - آرام گفتم نه بد که نمیگذره .- راستی چرا استاد همسرش رو نیاورده ؟؟(فکر کرده من هالوم داره از فضولی میمیره می خواد بدونه زن در بساط هست یا نه...حاله تو یه نفرو اگه نگیرم ساغر نیستم ) - خانمش بارداره نمی تونست بیاد .سپیده که فکر می کرد مطلب جالبی کشف کرده به همان آرامی پرسید مدرک خانمشون چیه ؟؟ با بی خیالی گفتم: دیپلمه بعد صدایم را خیلی پایین تر آوردم چشمکی زدم و گفتم همیدیگرو خیلی می خوان .- بارکلا من فکر می کردم استاد مجرده ...با تعجب گفتم: کی گفته؟؟ وای اگه خانم عموم بفهمه....... و ادامه دادم آخه نسبت به عمو خیلی حساسه کلی نذر کرد اسم من در بیاد .وقتی می خواستم بیام می گفت دو تا چشم داری دو تا دیگه قرض کن مواظب عموت باش .سپیده به همان آرامی گفت: بیچاره حق داره آخه دکتر فکر کنم از هر لحاظ از خانومش بهتره ؟؟؟؟؟ نه؟؟؟؟؟ - آره خانمش زیاد خوشگل نیست ، از لحاظ خانواده از ما پایین تره ، تحصیلاتشم خوب هیچی نگم بهتره .سپیده که فکر می کردبه کشف مهم سال دست پیدا کرده گفت خدا شانس بده...!!!! به استاد نمی خوره بد سلیقه باشه !!!!؟؟؟ - چی فکر کردی حالا از مسافرت که اومدیم هر جور شده نشونت میدمش ببینیش .( داشتم از خوشحالی ذوق مرگ می شدم از بچگی از این که دیگران را سر کار بگذارم لذت میبردم )کنار دستی سپیده که از کنجکاوی خودش را روی سپیده انداخته بود که بهتر حرفهای ما را بشنود گفت اسم خانومش چیه ؟- گلی ولی عمو بهش میگه گُله من (اوق) - بابا طرف از این خر شانسا ست پس..و با حسرت سرش را تکان داد ..- آره خوب .-چه جوری همدیگرو دیدن ؟- گلی تو تهران همسایمون بود یکی دوبار عمو که خونمون اومده بود گلی برامون آش اورد و خلاصه..... - بارکلا کاش ما همسایتون بودیم.......البته شوخی کردم .....میدونی که...؟؟؟!!! - آره میدونم (خدا از ته دلت بشنوه منم گوش مخملی اصلا حالیم نیست ...)از ترس اینکه اگه ادامه بدم خراب کاری میشه ساکت شدم ...سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم . - خوب مردمو می ذاری سر کار، نمی دونستم دارم بابا میشم؟؟؟ والا نمیومدم مشهد؟؟؟ خیلی جا خوردم عمو در حالی که چشمانش هنوز بسته بود آرام آرام حرف می زد در آخر هم چشمانش را باز کرد ..از ترس داشتم قبض روح می شدم ...- شوخ....ی...بو....د - حالا چرا اینجوری حرف میزنی ؟- راستش...می خواستم ....اذیتشون ....کنم ...منم بدم نیومد اتفاقا خوب گفتی همین که بدونن متاهلم کمتر گیر میدن با پررویی گفتم برای همین گفتم - خیلی پررویی ، بخواب، بذار منم بخوابم .- عمو ؟- جانم - میشه سرم رو بذارم روشونت ؟-مگه پشت سرت میخ داره نمی تونی تکیه بدی ؟- نه آخه ... - بخواب جغله خوابم می یاد .سرم را به صندلی تکیه دادم و خوابیدم، ولی کی خوابش ببره اصلا عادت ندارم در ماشین زیاد بخوابم چراغهای ماشین خاموش بود.راننده جایش را با راننده کمکی عوض کرده بود ، نمیدانم کی خوابم برد فقط احساس کردم سردم شده بعد کسی چیزی رویم انداخت و گرمم شد .وقتی بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود ، کور مال کور مال ساعت را نگاه کردم ، تازه 3 نصف شب بود نگاهی به عمو انداختم خواب بود.ولی کاپشنشرا روی من انداخته بود، آرام کاپشن را رویش انداختم .سرم را روی شانه اش گذاشتم و باز خوابم برد...یک نفر دنبالم می کرد و من جیغ میزدم و فرار میکردم م..نزدیک تر شد..دستش را به سمتم دراز کرد...یه آن ...... - ساغر .... ساغر جان ..... عزیزم ... آرام چشمانم را باز کردم عمو بود صدایم می کرد ..نمیدانم چرا گریه ام گرفت ، بی اختیار اشک از گونه هام پایین می آمد.عمو نگاهی به من انداخت ، دستمالی از جیبش در آورد و اشکهایم را پاک کرد ، کمی که آرام شدم با ناراحتی گفت چی شده؟؟؟؟ - نمیدونم اکثر شبا خواب میبینم یکی دنبالم می کنه... باورت میشه انقدر تو خواب میدوم صبح ها بابدن خسته بلند میشم .- چرا ؟؟؟ - نمی دونم ، اصلا صورتشو نمیبینم فقط ازش فرار می کنم .- کمی به فکر رفت . بعد قیافه شوخی به خود گرفت و گفت نکنه منم می خوام بگیرمت ؟- نه بابا اگه تو بودی می پریدم بغلت ماچت می کردم احتیاج نبود فرار کنم ...ولی عمو در فکر فرو رفته بود و چیزی نمی گفت ...آفتاب بعد از استراحت خودی نشان میداد... خرامان خرامان از پشت کوه در می آمد ماشین نگه داشت و بچه ها یکی یکی بیدار شدند، فرید نگاهی به عمو انداخت و گفت محمود ببخشید تنهات گذاشتم ...- ممنونت شدم با برادر زادم کلی تعریف کردیم... مگه نه ساغر خانومی ؟قیافه محجوبی گرفتم و گفتم ببخشید عمو دیشب اذیتت کردم... - نه به خدا کلی بهم خوش گذشت .فرید نگاهی به من انداخت و گفت حالا تعارفتونو کم کنید بریم پایین... و فرناز را بیدار کرد .فرناز خواب آلود خمیازه ای کشید و گفت: ای بابا کی میرسیم ؟با خنده گفتم اامشب انشاا... مشهدیم وقت پیاده شدن فرید آرام در گوشم گفت حالت خوبه ؟نگاهش کردم و با تعجب گفتم : ممنون...برا چی ؟- آخه رنگ و روت پریده ، ترسیدم..... نکنه حال نداری ؟؟ مطمئنی خوبی ؟عمو سریع خودش را به ما رساند نگاهی به فرید و بعد به من انداخت گفت بچه ها چیزی شده ؟؟ - گفتم نه برای چی ؟ فرید در حالی که آرام به پشت عمو میزد گفت بریم که از نماز جا مونیدم .با تعجب به هر دو نگاهی انداختم..... چرا اینا این جوری شدن؟؟؟؟ بالاخره رسیدیم مشهد ... واقعا از چهره تک تک بچه ها خستگی می بارید ، دانشگاه ولخرجی کرده و برایمان هتل آپارتمان گرفته بود .جای تمیز و زیبایی که لطفش با نزدیک بودن به حرم صد برابر شده بود . وقتی از دور گنبد امام رضا را دیدم اشکم ناخوداگاه جاری شد .دو سه سالی بود که مشهد نیامده بودم ، من تمام ائمه را دوست داشتم ولی علاقه خاصی نسبت به امام رضا احساس می کردم ..نمیدانم ...همیشه یه حس عجیبی به امام رضا داشتم یه حس ارادت.. توجه..واقعا قابل توصیف نبود .خلاصه وقتی به در هتل رسیدیم عمو و دو تا از اساتید که به عنوان مراقب با ما آمده بودند کنار هم شور و مشورتی کردندو در آخر دکتر صدری (استاد تغذیه)رو به بچه ها کرد و گفت: خانم ها و آقایون ، دانشگا ه زحمت کشیده اینجا را برایتان رزرو کرده . امید وارم مثل همیشه آبروی دانشگاه را حفظ کنید. در هر اتاق (منظورش همان سویت بود )چهار نفر جا می شوند... لطفا اگر خودتان تعداد دارید (اشاره به عمو کرد )پیش دکتر شیرازی بروید و هماهنگ کنید،در غیر این صورت ما خودمان چهار نفر ، چهار نفر ،لیست می کنیم .من و فرناز نگاهی به هم انداختیم .تازه می خواستیم تصمیم بگیریم که سپیده و مریم دوستش(همان کسانی که داشتند از فضولی پر پر می زدند)به پیش ما آمدند و رو به فرناز گفتند اگر کسی با شما نیست ما بیاییم ؟؟ فرناز :خواهش می کنم ما دو نفر بیشتر نیستیم .سپیده با لبخند گفت : خوبه پس من و مریم پیش شما .بعد از تقسیم بندی ، من و فرناز و سپیده و مریم در یکی از سویت های طبقه اول جا گیر شدیم .عمو و فرید و دو استاد دیگرهم در طبقه دوم ....سوئیتمان دوخواب داشت با یک هال خیلی کوچک ، که تلوزیون در بالای هال قرار داشت و زیر میز تلوزیون جانماز و قرآن بود و کنار تلوزیون چهار عدد راحتی تک نفره . من و فرناز یکی از خوابها را برداشتیم و سپیده و مریم هم خواب بغل دستی ما را ... سپیده با نازو اطوار نگاهی به فرنازکرد و گفت: عزیزم نمیخوای بری حموم ؟؟فرناز: ممنون اول برم نمازمو بخونم و استراحت کنم بعد.... و به من اشاره کرد که به اتاقمان بریم وقتی تنها شدیم فرناز گفت :فهمیدی چرا اینا با ما هم اتاق شدن ؟؟؟با تعجب گفتم: نه مگه تو میدونی ؟؟با کلافگی گفت : آره یه حدسایی می زنم ...-چه حدسی ...؟!!!- ببین ساغر اینا نه با ما هم دوره ان نه سنشون به ما می خوره ، دیدی با چه اشتیاقی خودشونو به ما چسبوندن ؟- آره خوب - خوب همینه دیگه ، من فکر کنم می خوان از طریق ما به آقا محمود و فرید نزدیک بشن ...- جدی ؟؟؟ ( یک دفعه یاد حرفهایم به سپیده افتادم )با خنده به فرناز گفتم: بشین برات تعریف کنم...و با هیجان قضیه دا خل اتوبوس را برای فرناز تعریف کردم.فرناز اینقدر خندید که اشک از چشمانش راهی شد ...با همان خنده آرام گفت: خیلی بلایی اصلا فکر نمی کردم.......و ادامه حرفش را خورد با خنده گفتم: چیرو ؟؟ - هیچی ولش کن ، پس برای همینه که فقط منو مخاطب قرار میدن ؟- مطمئنی درست حدس زدی ؟؟ - راستش تقریبا... آخه دیدم امروز سپیده زیاد دور و بر فرید می چرخه گفتم قضیه مشکوکه دیگه...- خوب فرید چی ؟- چیزی ازش ندیدم ولی ........ !!!!- چی ؟؟ یه نقشه دارم می خوام حال سپیده رو اساسی بگیرم ...- با ذوق گفتم خوب ....؟؟؟کمی مِنو مِن کرد و گفت : راستش ناراحت نمی شی ....؟؟؟ آخه رو کمک تو حساب کردم....- من ؟؟؟؟؟ چی کار باید کنم آخه ؟؟!!!- می خوام جلوی سپیده و مریم بگم تو و فرید همدیگرو می خواین ، بناست بعد از مشهد بیایم خاستگاریت ....یک دفعه احساس کردم آب داغ به سرم ریختند (البته ناگفته نماند که از خدام بود ولی من کجا؟؟ فرید کجا؟؟ ) در حالی که کاملا قرمز شده بودم گفتم: فرناز ، این بازی خطرناکیه ....یه دفعه دیدی فرید یا عمو فهمید ، می کشنمون ....هر دو بدون اینکه حرف بزنیم به فکر فرو رفتیم بعد از کلی فکر کردن فرناز گفت: ساغر ، از این دختره خوشم نمیاد. راستش مثل اینکه داره فرید و افسون می کنه.دیدی وقتی سپیده با کرشمه به فرید نگاه کرد و گفت با ما هم اتاق بشهفرید داشت با چشاش می خوردش .میدونی وقتی فکرمی کنم این زن فریدبشه می خوام بمیرم،آخه خیلی وقته پاخال محمود افتاده بود،حالا که از اون ناامید شده تورشو واسه فرید داره پهن می کنه.می بخشی اینو می گم شاید فکر کنی از حسادتمه ولی نه به خدا ، اصلا به خانواده ما نمی خوره خودم بارها با این و اون دیدمش .فقط می خواد تا از دانشگاه نرفته شوهر کنه ....با تعجب گفتم :این همه اطلاعاتو از کجا گرفتی ؟؟؟در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود، گفت : با یکی از صمیمی ترین دوستاش دوستم ، اون نیومده تو هم ندیدیش ... میدونی به مهرناز(همون دوست کذایی که من ندیده بودمش)گفته می خواد هرچی زودتر شوهر کنه که بره آمریکا .آخه مامان باباش اونجان ولی سپیده تا زمانی که مجرده نمی تونه از کشور خروج قانونی داشته باشه می ترسم فریدو ازم جدا کنه ....(راست می گفت خدایی سپیده خوشگل بود ...پوست سفید بدون لک با چشمهای آبی موهای بلند که همیشه نصف بیشترش بیرون بود هیکل که نگو باربی کامل با اون مانتو های جور واجور و شیک، معلوم بودوضع مالیشونم خوبه .واقعا تو دو راهی مونده بودم از یک طرف خوشم میومد دقش بدم ولی از یه طرف اگه عمو یا فرید می فهمیدن آبرو برام نمی موند، خدایا چکار کنم !!!؟؟؟) - چی کار میکنی بلاخره ؟؟؟ قبوله ؟؟؟؟فرناز بود که از عالم رویا در آوردم - راستش فرناز نمیدونم چی بگم ؟ حالا فکر کن اینو گفتیم ،خوب اگه از فرید بپرسه چه خاکی به سرمون بریزیم .؟؟؟(خاک بر سرم که هیچ وقت بلد نیستم مستقیم بگم نه) نمیدونی وقتی دیشب اون حرفا رو زدم بعدش فهمیدم عمو شنیده داشتم از خجالت آب میشدم تازه خودم این وس
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان بهار یک نگاه akram goodarzi , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمان مخصوص موبایل کدامین نگاه | ساغر.ش کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 36- رمان نگاه مبهم تو ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/03 تاریخ
کد :62759

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا