تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کدامین نگاه (فصل چهارم)



درهواپیما خیلی دلم گرفته بود این دیدار نه تنها دلتنگیم را کم نکرد ،بلکه بیشتر هم کرده بود.
سرم را به صندلی تکیه دادم و در افکار خود غرق شدم ،یه یاد کودکیهایم افتادم ،
مرتب با مینا دعوا می کردیم تا بزرگ شدیم... و با بزرگتر شدنمان اختلاف عقیده هایمان بیشتر شد.
با این که مامان و بابا هیچ فرقی بیان ما نمی گذاشتند ،ولی همیشه مینا شاکی بود که آنها مرا بیشتر
دوست دارند.
نمیدانم شاید به خاطر آرام بودن من بود،یا .....مامان همیشه تعریف می کرد که برای من کمتر، شب
نخوابی داشته در صورتی که برای مینا خیلی وقتها تا صبح نشسته،می گفت مینا خیلی نحس بوده ...
- بازم رفتی تو فکر ،ساغره من ، نبینم ناراحت باشه!!!
عمو بود که طبق معمول مرا از درون افکارم نجات داد... لبخند بی رمقی برایش زدم :
- یاد بچگی هامون افتادم ،عمو راستی چرا من و مینا این همه با هم اختلاف سلیقه داریم ؟
- همه همین جورن مثلا افکار من با عباس یکی نیست ،قانون طبیعته خانمم...
نگاهی به عزیز انداختم من و عمو و عزیز در یک ردیف نشسته بودیم و آقا جون پشت سرمان بود.. عزیز
چشمهایش را بسته بود .آرام گفتم :خوابیده !!!
عمو با چشم گفت :نه!! و طوری که فقط من بشنوم گفت: داره فکر می کنه، آخه اصلا به این ازدواج راضی

نیست.مثل اینکه در لفافه اینو به مامانت گفته، اونم ....میشناسیش دیگه!!
شانه ای بالا انداختم و گفتم :بی خیال... همه میگن اخلاق مینا به مامان رفته ،حیف نباشه، عزیز اوقات
خودش رو به خاطر این چیزها تلخ کنه ...اونا تصمیم خودشون رو گرفتن، بابا کم باهاشون جنگید ،گوش
ندادن حالا میان به حرف عزیز گوش میدن ؟؟
- دقیقا منم همین رو بهش گفتم... ولی مادره دلش می سوزه .
سرم را تکان دادم و حرفی نزدم
مهماندار پشت بلندگو اعلام کرد کمربند ها را ببندیم، هواپیما آماده نشستن است...
از هواپیما پیاده شدیم، آقا جون دست عزیز را گرفته بود و آرام آرام راه می رفتند ..
من و عمو هم مثل خدمه پشت سرشان با ساکها و چمدانها حرکت می کردیم
به در فرودگاه که رسیدیم با تعجب فرید را دیدم ،نگاه پرسشگرم را به عمو انداختم... لبخندی زد و گفت:خودم بهش گفتم بیاد سراغمون ..
فرید به محض دیدن ما جلو آمد، اول با عزیز و آقاجون سلام علیکی کرد بعد با عمو ...
نگاه گذرایی به من انداخت و با سر سلام کرد
دلم می خواست خفش کنم نه این که دوست دارم مورد توجهش باشم، ولی اینقدر بی اعتنا .!!!؟؟؟ نوبر والله
همه سوار شدیم .فرید سوئیچ را به طرف عمو گرفت و گفت آقا محمود اینم از رخش سفیدت

(منظور همان پراید فکستنی عمو بود )تحویل شما ...

عمو خندان سوئیچ را گرفت و پشت فرمان نشست ..آقا جون جلو نشسته بود ،عزیز و من هم عقب ماشین.
فرید در را باز کرد و مودبانه گفت: ببخشید تو رو خدا ، می خواین با تاکسی برم ؟
عمو با لبخند گفت :بشین بابا حوصله داری!!! خودم را به طرف عزیز کشاندم تا به فرید نخورم او هم پرو تر از
این حرفا بود ، چنان یله داد مثل اینکه خانه خالش است.
و با صدای بلندی گفت: محمود قربون دستت اون نوارو روشن کن .
- اطاعت امر فرمایش دیگه نداری؟
- شرمنده نکن محمود... وخندید
با گوشه چشم آرام نگاهش کردم مثل اینکه می خواد بره عروسی چنان هفت تیغه کرده و ادکلن زده
عمو نوار را که روشن کرد صدای شاهرخ طنین انداخت
دوتا چشم رطب داری از عشق همیشه تبداری...
کمی خوش را تکان دارد جوری که می خواد مثلا جابجا شود و آرام طوری که به جز من فکر نکنم کسی
شنید
گفت: دلم برات تنگ شده بود
اولش فکر کردم اشتباه شنیدم.. ولی ...نه ... تو شک مانده بودم
از دوباره بیخ گوشم آرام گفت: این نوارو برا تو گذاشتم
پس درست شنیده بود داشتم آتیش می گرفتم
سرم را پایین انداختم وای اگر عزیز شنیده باشد ؟؟ اگر عمو از تو آیینه ببیند ؟؟اگرو..اگر های زیاد دیگر
- ساغر چی شده ؟
سرم را بالا گرفتم ،عمو از داخل آیینه نگاهم می کرد ،با چشم گفتم چیزی نیست...
ولی کاملا سنگینی نگاه عمو را روی خودم و فرید حس می کردم
به در خانه رسیدیم فرید سریع پایین آمد و رو به عمو گفت محمود جون نون تازه براتون خریدم ...
میدونم صبحانه رو تو هواپیما خوردید، با این حال گفتم نون تازه یه چیز دیگس
و خدا حافظی کرد و رفت.
وارد حیاط شدیم کاملا معلوم بود حیاط را تمیز کرده اند، خسته وارد سالن شدیم..
بوی غذا از آشپزخانه می آمد عزیز به داخل آشپزخانه رفت ،نگاهی به قابلمه انداخت و گفت :
خدا بیامرزه پدر مادرشونو خوب بچه هایی تربیت کردن...
طفلک فرناز برامون ناهار درست کرده ،به بالا رفتم برای تعویض لباس
ولی یک لحظه از فکر فرید در نمی آمدم، عمو از پایین صدایم زد
ساغر زود باش بریم، تا نیم ساعت دیگه کلاسمون شروع میشه!!!
چشمی بلندی گفتم و آماده شدم
مانتو مشکی با شلوار لی و مقنعه مشکی،کوله طوسی را روی شانه انداختم و سریع خودم رابه پایین
رساندم عمو هم مثل همیشه اسپرت پوشیده بود
از عزیز خدا حافظی کردیم و به راه افتادیم
در راه عمو بی مقدمه پرسید :فرید بهت چی گفت؟؟ مثل لبو قرمز شدی ؟؟
- قیافه متعجبی به خودم گرفتم و گفتم به من !!!
- آره پس به کی ؟؟
- هیچی !
اوم بلندی کشید و گفت دروغگوی خوبی نیستی، خیلی مظلومی، شاید حرف خاصی بهت نزده باشه،ولی قیافت ....
دیگر ادامه نداد
بدون حرف دیگری به دانشگاه رسیدیم، ساعت اول با خودش درس داشتیم، آن روز به خیر گذشت ،ولی
احساس می کردم رفتار عمو کمی عوض شده ...
طبق معمول هر روز عمو سرویس شخصی من بود...
یک روز صبح که می خواستم به دانشگاه بروم عمو را صدازدم ،وقتی از اتاقش بیرون آمد رنگ به رو نداشت
نگران نگاهش کردم
- عمو چی شده ؟
- چیزی نیست ،فکر کنم سرما خودم .
- ببرمت دکتر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با بیحالی خنده ای کرد و گفت: نه خانم دکتر ، می دونم چی بخورم... زود بجنب که دیرت نشه...- می خوای نرم دانشگاه ؟؟- برو بچه ، زود باش دیگه.... و بی رمق خندید...
با بی میلی لباس پوشیدم ،عزیز و آقاجون در آشپز خانه بودند و با سرو صدای ما بیرون آمدند....
عزیز در حالی که از چهره اش نگرانی به وضوح مشخص بود گفت : محمود چی شده ؟
- هیچی بابا ، ساغر داره شلوغش می کنه ...یه کم سرم درد می کنه ،فکر کنم سرما خوردم..- برو بخواب تا برات جوشونده درست کنم... - مادرم ، خودم می دونم چی بخورم ...
- اگه میدونستی سرما نمی خوردی!! نمیدونم چرا به شما مدرک الکی دادن ،تو که بلد نیستی از خودت
مواظبت کنی می خوای مردم رو مداوا کنی.!!!!
بعد قیافه با مزه ای به خودش گرفت و گفت بلا بدور........بجنب پسر برو بخواب....
و نگاهی به من انداخت
- ساغر پس چرا داری منو نگاه می کنی ؟؟ مادر بلند شو برو..، دانشگات دیر میشه ها ..!!!
اصلا حوصله کلاس رفتن نداشتم پیش خودم گفتم عمو که نیست ،چه فایده داره برم دانشگاه !!!! ولی
مگر میشد...با بی میلی برخواستم ، لباس پوشیدم... مثل همیشه ساده.... و به راه افتادم...
با اینکه اصلا حوصله پیاده روی نداشتم ،ولی برای صرفه جویی هم شده بود مسیری را پیاده طی کردم ،
ولی بی حوصله تر از آن بودم که بقیه راه را پیاده بروم ،برای همین در ایستگاه تاکسی ایستادم و به اولین
تاکسی مسیرم را گفتم و سوار شدم ...
هنوز کاملا در جای خودم قرار نگرفته بودم که در ماشین باز شد... وای نه ..!!!!! این از کجا پیداش شد ...!!؟؟؟
فرید خندان سوار شد
- سلام ...
با بی حوصلگی جوابش را دادم
فرید : پس محمود کوش ؟؟؟
- حال نداشت، نیومد.. فرناز نیست ؟؟
- صبح زود رفت ،امروز تشریح داشتن، دیشب بازم ترسیده بود ..وادامه داد ...دخترن دیگه!!! از مرده میترسن...(پسره ی احمق داره ما زنان غیور رو مسخره می کنه)
قیافه حق به جانبی گرفتم :
- نمی ترسه...!!!! اصولا ما دخترا نه از ترس ، بلکه به خاطر عاطفه ی قویمون دلمون نمیاد مرده ببینیم...
والا صد تا از این مردا که ادعاشون میاد رو حریفیم
(بابا ایول دارم ،فکر نمی کردم بتونم جواب این از خود راضی رو بدم )
فرید : بابا ایول .... اعتماد به نفس !!!!
می خواستم هنوز جوابش را بدهم که دست در جیبش کرد و کرایه دو نفرمان را حساب کرد واقعا خجالت کشیدم...
با حالت مظلومی گفتم : می ذاشتید حساب می کردم، این جوری بد شد...
یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت :خیلی بانمکی، چه زود چهرت تغییر می کنه... - یعنی چی ؟؟
- هیچی ، میگم از حالت دفاعی چه زود در اومدی....بعدشم مگه ما نامزد نیستیم ، زشته بزارم دست تو جیبت کنی ..
وبا تمسخر نیشخند زد...
یک دفعه احساس کردم آب یخ تگری روی سرم ریختن ....
ولی نمیشد کوتاه بیام ، با حالت مصنوعی به او نگاه کردم و گفتم : چی؟؟؟؟
- خودتو ناراحت نکن به خاطر اون شایعه مزخرف ... مگه تو دانشگاه پخش نشده که ما نامزد کردیم ،
البته فقط شایعس مگه نه؟؟؟
و زول زد تو چشام...( دوست داشتم زمین دهان قطورش را با سرعت باز می کرد و مرا ناغافل می بلعید )
( مثلا من اصلا برام مهم نیست )
- نمیدونم،تا شما بهم نگفتین، من که این شایعه رو نشنیده بودم...
- ببخشید همین در پیاده میشید؟ یا در بالایی دانشگاه ؟؟؟؟
( صدای فرشته نجاتی بود به اسم راننده ، که مرا از این بلای آسمانی نجات داد )
سریع گفتم : خیلی ممنون، من پیاده میشم ...و با یه ببخشید در حالی که سرم پایین بود گفتم
- آقای تهرانی با اجازه ...
خنده ی تو دل برویی کرد
- اجازه ما هم دست شماست ...و پیاده شد ...
می خواستم از دستش فرار کنم برای همین گفتم :دیرم شده ببخشید و تند کردم به راه رفتن ...
فرید که چشم عمو را دور دیده بود با خیال راحت شانه به شانه ام راه افتاد، و گفت داشتی می گفتی؟؟
- چی ؟؟؟
- هیچی ،بقیه حرفت رو بزن...
- در مورد چی ؟؟؟
- ساغر..!!!! (چه زود پسر خاله شد ساغر بدون پسوند یا پیشوند ) نکنه پارکینسون گرفتی؟؟؟
داشتی می گفتی که این شایعه رو از من شنیدی ....
دیگه داشت از حد خودش فراتر می رفت
با عصبانیت گفتم : ببین آقای تهرانی بازم می گم نه در مورد این شایعه چیزی می دونم نه.......
نذاشت ادامه حرفم را بزنم
با عصبانیت گفت :میدونی با همین شایعه مزخرف چقدر مسخره دست بچه ها شدم ؟
- چی ؟؟؟مسخره ؟؟؟؟مگه من مسخره دارم ..!!!!
مثل اینکه متوجه شد خیلی زیاده روی کرده ،گفت: نه منظورم تو نیستی!!!
- دیگه نتونستم خودم را کنترل کنم در حالی که صدام به وضوح میلرزید
با بغض گفتم: ازت بدم میاد پسره ی خودخواه... فکر کردی کیی؟؟؟ فکر کردی خیلی خوشگلی ؟؟
دراز بی قواره ،اونایی که مسخرت کردن به تو نمی خندیدن ،داشتن به من بدبخت می خندیدن، آخه حیف من نباشه.....(بابا اعتماد به نفس )و از او دور شدم....
ولی فرید دست بر دار نبود
- ببین ساغر ، خودت میدونی چی میگم، من بی جا می کنم، یا دوستام غلط می کنن تو رو مسخره
کنن ، اصلا منظورم تو نبودی ....بابا یک کم آروم تر برو... نفسم بند اومد.... بچه ها بهم میگن تو دیگه کی
هستی، دست خالی نامزد کردی؟؟ می گن خود استاد (منظور عموی گلم است ) پدرت رو در میاره ،اگه
پول نداشته باشی خرج کنی، بخدا ساغر دوست دارم.....!!!!!!!!!!!!!!!!!
یک دفعه ایستادم،اصلا باورم نمی شد این فرید بود!!!! چرا یک دفعه این حرف و زد؟
این حرف چه ربطی به حرف قبلش داشت ؟؟

فرید که دید من توقف کردم ذوق زده خنده مستانه ا ی زد و گفت:ساغر چرا خشکت زد ، معلومه ذوق زده شدی نه ؟؟؟؟
برگشتم ،ته دلم از این که کسی دوستم داشته باشد لذت می بردم...ولی نه.... باید همیشه جانب احتیاط را رعایت می کردم .
تازه من کاملا مخالف این طور دوستیها بودم ،تمام این فکر ها یک لحظه بود ،سریع خودم را
جمع و جور کردم ، نگاهی به او انداختم، نمیدانم در نگاهم چه بود که سریع نیشش را بست و
سرش را پایین انداخت :
- ببخشید، ولی بخدا ساغر دوستت دارم نه برا دوستی ، برا ازدواج ...
(داشتم ذوق مرگ می شدم ،نه این که عاشق فرید باشم، بلکه ....پس اونقدر ها هم قیافه م بد نیست ،
پس می تونم مورد پسند هم قرار بگیرم، یاد حرف عزیز جون افتادم ،که می گفت دختر کچلم براش خواستگارمیره وای به حال سالمش )
بدون اینکه تامل کنم براه افتادم ،فرید که فکر می کرد الان نیشم را باز می کنم و ادای ژولیت را در می آورم یک آن از حرکت من جا خورد تند خودش را به من رساند
- فکر می کردم تو هم منو دوست داری !!!! ؟؟
- نگاهی به صورتش انداختم ،نمیدانم در چشمانش چه بود ،ولی من تمسخر را دیدم ،به وضوح ،تمسخر در چشمانش خود نمایی می کرد ..
- خوشم میاد اعتماد به نفست بیسته ...
- یعنی چی ؟؟ ....
نگذاشتم ادامه حرفش را بزند ، با عصبانیت گفتم: می دونی ،بار چندمه از این حرفای مسخره می زنی ؟؟؟جدا تو در مورد من چی فکر کردی ؟؟ در مورد خانوادم چی ؟؟ چرا فکر می کنی می تونی با من دوست بشی؟؟
تا حالا منو با چند نفر دیدی ؟؟ چرا فکر می کنی عاشق سینه چاکتم ؟؟چرا ....
و بغض مهمان گلویم شد ، در حالی که اشکهایم آرام آرام از روی گونه هایم میریخت گفتم تو رو خدا
این قدر با احساسم بازی نکن، تو دوست صمیمی عمو هستی، چرا داری .........
واقعا نمی توانستم حرف بزنم ، روی نیمکتی که گوشه ای لمیده بود نشستم، در حالی که با خودم حرف می زدم گفتم: تو رو خدا رحم کن... فرید نذار رفت و آمدمو با فرناز قطع کنم... تو رو خدا تنها دل خوشیمو ازم نگیر...یک آن از دست خودم خسته شدم
- اگه در مورد اون شایعس ،درسته ،منم تقصیر داشتم ،فرناز می ترسید سپیده تو رو از ش جدا کنه
می ترسید تحت تا ثیر سپیده اونو ول کنی بری خارج ، منم کمکش کردم ،بخدا اگه می دونستم اینقدر باعث .......
ولش کن بابا ...و ادامه ندادم ،بجایش با مقنعه دماغم رو گرفتم ..
آخه همیشه یادم می رفت دستمال بر دارم
در همین هنگام دستی جلو آمد و دستمال را در دستم گذاشت
دستمال را گرفتم و ادامه دادم :
حالا می خوای تلافی کنی؟ میدونم ...از من بدت میاد، میدونم.دوستم نداری... میدونم.میخوای تحقیرم کنی...میدونم خودتو از من سر تر میدونی... شاید زشت باشم ، شاید قد متوسطی داشته باشم ،
ولی... اینا باعث نمیشه مرتب اذیتم کنی.، تحقیرم کنی...
سرم را بالا گرفتم ، فرید سرش پایین بود
آرام برخاستم ، نگاه گذرایی به او انداختم و ادامه دادم
دیگه سر به سرم نذار ، تو رو ارواح خاک بابات... تو رو خدا... و گریه ام به هق هق تبدیل شد
از او جدا شدم او هم هیچ حرکتی نمی کرد سرش پایین بود و دستانش را روی صورتش گذاشته بود ،
شاید از من خجالت می کشید شاید....................
نمیدانم ولی دلم به اندازه دنیا گرفته بود سلانه سلانه وارد سالن دانشگاه شدم اصلا هیچ
فکری به مغزم خطور نمی کرد، معلوم بودمغزم خسته تر از این حرفها است که بخواد کار کنددیگر آرام اشکها بدون اجازه لیز می خوردند و خودشان را به پایین پرت می کردند ...
- ساغر !!! ساغر!!! آرام برگشتم ،فرناز بود ،خوش به حالش چقدر شاد و خوشحال، به طرفم آمد .
- دختر کجایی از تو حیاط دارم صدات می زنم، چقدر ناراحتی، پس چرا تنهایی ،
نه خیلی حوصله داشتم قطار وار سوال می پرسید. ، فقط نگاهش می کردم، و یک دفعه شروع کردم
با صدای بلند گریه کردن...
شاید اگر دختری دیگر بود اینقدر حساسیت خرج نمی داد ولی من ...احساس می کردم چقدر تنهایم..
چقدر بی کس.. کاش مینا اینجا بود. یک کم به من بد و بیراه می گفت.. ولی .....الان می فهمم تنهایی وبی کسی چقدر سخته.
- چرا گریه می کنی، تو رو خدا ساغر چیزی شده، آقا محمود اومده ؟؟
فقط با سر گفتم نه ، از خودم خجالت می کشیدم ،چرا اینقدر ضعیف بودم
- کلاس داری؟؟؟ بغضم را خوردم... آرام گفتم:آره ولی ....
فرناز هنوز ناراحت بود ، تو رو خدا ساغری بهم بگو چرا گریه می کنی؟؟؟
نمیدانستم چه بگویم ..
-دلم گرفته.....نمیدونم چرا ؟؟.... یاد مامان و بابام افتادم(نمیتونستم بگم بازم از دست نردبان دزدادارم حرص می خورم )
فرناز در حالی که معلوم بود باورش شده گفت من هم خیلی وقتا این جوری می شم... خوبه ،
تو حالا خیالت راحته می بینیشون.
ولی من چی ؟؟خیلی وقتا دلم می خواد دردو دل کنم از دل تنگی هام بگم.. از غصه هام.. ، ولی برای
کی ؟فرید که پسره ...نمیشه ازش توقع داشت بشینه به درد و دلای من گوش بده!! حالا خوبه توخواهری
داری .. براش حرف بزنی.. درد و دل کنی (آب بریز سوختم برا هیشکی نه برا مینا درد و دل کنم حالا بعضی
موقعها دلم می خواد پیشم باشه درد و دل کنم ،چون وسط حرفام مسخرم می کنه تا بخوام جوابش را بدم دعوامون می شه
یادم می ره داشتم سر چی غصه می خوردم )
یک دفعه بی مقدمه گفتم: فرناز میای بریم شاه چراغ ...حرف نیمه کاره در گلویش ماند ...
- مگه...
فهمیدم می خداهد در مورد کلاسهایم بپرسد
- امروز نمی رم خیلی دلم گرفته
- آخه منم کلاس دارم ..؟؟!!.ولی... ولش کن !! بیا بریم !!دل منم خیلی گرفته...
شادی کوچکی در درونم شروع به بازی کرد ، به راه افتادیم
(عمو بفهمه چنان حالمو جا میاره ولی نه ... الان دلم آقامو می خواد دوست دارم برم برا آقام (شاهچراغ)
دردو دل کنم.)
با هم به راه افتادیم ...

واقعا نفهمیدیم چطور به حرم رسیدیم
غرق در افکار خودم بودیم
وقتی وارد حرم شدیم ،گوشه ای نشستیم ،فرناز مخصوصا از من فاصله گرفت، سرم را به ضریح زدم
،وسط هفته بود و حرم نسبتا خلوت ،با آقا شروع کردم درد و دل.... عاشق فرید نبودم ولی، ته دلم
دوستش داشتم ،نمیدانم یه حس عجیب، به او پیدا کرده بودم، یه حس تازه، ولی فرید مسخره ا م می کرد
،سر به سرم می گذاشت .فقط از آقا یه چیز را مرتب می خواستم، اگر فرید مرا واقعا می خواست به یک طریقی بفهمم اگر نه ....خودش کمکم کند
............................حدود یک ساعتی نشسته بودم ،که فرناز با چشمهای قرمز آرام از پشت به من زد

گفت: بریم!! با سر به او جواب مثبت دادم و آرام برخاستم، چادر را دم در تحویل دادم و با هم به راه افتادیم
خیلی سبک شده بودم نگاهی به فرناز انداختم

و گفتم بریم فالوده شیرازی بخوریم
----راست می گی ؟؟بزن بریم ؟؟؟وارد یه بستنی فروشی شدیم ،خیلی از این مکان خاطره داشتم، هر موقع که به شیراز می آمدیم، بابا
مرا این جا می آورد ،چند باری هم با عمو آمده بودیم

مکان کوچک و دنجی بودکه سه میز بیشتر نداشت، دور هر میزهم 4 تا صندلی بود

اکثرا بستنی یا فالوده را با خود می بردند، و کمتر کسی اینجا می نشست .یکی از میزها از بقیه دور تر بود او را انتخاب کردیم و نشستیم سفارش دو عدد
فالوده را دادیم، بعد از چند لحظه شاگردش که پسر حدودا 10 یا 11 ساله ای بود ،فالوده ها را آورد

اشتهایم برگشته بود ،و دلم مالش می رفت .بدون اینکه کلامی با هم رد و بدل کنیم شروع کردیم خوردن

بعد از چند قاشق که خوردیم
فرناز لبخند کوتاهی زد و گفت: خدا بگم چکارت کنه ساغر الان باید دانشگاه باشیم، نه اینجا ....

.قاشقی در دهان گذاشتم و گفتم ول کن یه کم استراحتم به خودمون بدیم بد نیست

----آره خوب ،حالا نه خیلی داریم می خونیم، یه کم استراحت....و بقیه حرفش را ادامه نداد
----راستی فرناز امتحانات کی شروع میشه؟/
----زیاد خودت رو نگران نکن دو هفته دیگه
--چی می گی ؟؟؟به این زودی!!!
---آره پس فکر کردی یه سال بهمون وقت میدن.... ساغر گرفتیمون یا جدی می گی

---نه بخدا اصلا حواسم به پایان ترم نبود راستش از بس امتحان میدیم دیگه ....

---خدا بگم چکارت کنه دختر بخور تا بریم
بعداز خوردن فالوده شیرازی از مغازه در آمدیم نگاه ساعت کردم
---خوب امروز م گذشت ،دیگه بریم خونه
---نه بابا !!مثل اینکه زیادی سبک شدی !!اگه فرید بفهمه من دانشگاه نبودم کلمو می کنده!!
---راستی فرناز ،دقت کردی، وقتی گند آب دادنمون تموم میشه تازه دلشوره می گیریم!! بعدش چی میشه ؟؟
----منظور ؟؟

---هیچی اون سری مشهد ،با اون نقشه ی جالبمون... این سریم، بعد از اینکه کلاس نرفتیم تازه ...


---تو رو خدا ساغر بس کن !! چرا ته دلمو خالی می کنی ..راستی دیگه فرید جلوتو نگرفت، برا اون موضوع
به دروغ گفتم: نه ... تو چی ...نذاشت حرفم را ادامه بدهم
---نه اصلا روم نیاورد!!
تاکسی گرفتیم ،و یک راست رفتیم خانه، سر کوچه پیاده شدیم، و با هم به داخل کوچه پیچیدیم ،تقریبا
اوایل کوچه ،خانه آقاجانم اینها بود و وسطها آپارتمان فرناز ،تازه پیچیده بودیم، که یکی از پشت سر صدایمان زد ،با تعجب برگشتیم فرید بو د!!
---فرناز کجا بودی؟؟ تو دانشگاه کلی دنبالت گشتم ؟
---برا چی؟؟ کارم داشتی؟؟
---نه!! و یک آن نگاه من کرد
آرام گفت: حالت خوبه!! سرم را پایین انداختم
آرام تر از او گفتم: بهترم
---راستی فرناز کلید داری ؟؟
---آره !!!
---میشه درو باز کنی ؟؟
---فرید حالت خوبه ،خوب با هم میریم درو باز می کنم .
---میدونم ولی...
یک دفعه فرناز اول نگاهی به من، بعد به فرید انداخت، و مثل اینکه متوجه شده ،گفت آها باشه... ساغر
جون فعلا... تا می خواستم حرف بزنم از من جدا شد

با اخم نگاهی به فرید انداختم ،و گفتم این کارها یعنی چی ؟//
لبخند دختر کشی زد و گفت :ساغر از اون موقع که با اون حالت ترکم کردی دارم میمیرم بخدا اون حرفایی
که میزدم فقط ....

.نگذاشتم حرفش را ادامه دهد، با غیظ گفتم: ببین ،هنوز شروع نکن... با این کارت ... نگذاشت حرفم را
ادامه بدهم
----باشه هر چی تو بگی ،فقط یک دیقه به من فرصت بده ،حرفامو بزنم ...هر چی خواستی به روی
چشم... و با التماس نگاهم کرد. نمیدانم چرا دلم یک آن برایش سوخت
آرام گفتم :الان که باید برم خونه باشه برا بعد ...
---بعد !!کی؟؟
---نمیدونم حالا...
بعد از ظهر... تو رو خدا نه نیار... می خوام یه چیزی برات بگم ببین ... مطمعنم برات جالبه (بیشعور کاملا
دست گذاشت روی نقطه ضعفم میداندچه طور کنجکاویم را تحریک کند --باشه میام ولی فرناز هم باشه
---قبول

---اگه عموم بفهمه ؟؟

---همه رو گردن میگیرم، بخدا فقط می خوام یه مسائلی رو برات باز کنم ،همین ...باشه

---باشه
---ممنون... ساعت 3 منتظرتم

--خدا حافظ
---ساغر ؟؟واقعا قلبم لرزید برگشتم بله !!

---مواظب خودت باش... قول دادی ها... میای دیگه.؟؟؟.. مگه نه...
---سرم را پایین انداختم ،و از او دور شدم کلید را به در انداخته و داخل حیاط شدم وقتی می خواستم در
را ببندم به کوچه نگاهی انداختم هنوز فرید همان جا ایستاده بود .قلبم لرزید، اگه عمو ببینه چی ؟سریع در
را بستم و داخل خانه وارد شدم
سلام بلندی کردم ،عزیز از آشپزخانه بیرون آمد
---علیک سلام خانم گل ،لباساتو در بیار تا ناهارتو بکشم، ولی من اصلا گرسنه نبودمبرای همین گفتم: عزیز عمو نهار خورده ؟؟--نه ،محمود از صبح خوابیده
---خوب ،می زارم عمو بیدار شه با هم نهار را بخوریم
---باشه پس می خوای میوه بخور ..... می خواستم جوابش را بدهم که گوشیم زنگ خورد نگاه شماره انداختم ناشناس بود
---بله بفرمایید
---سلام
---شما ؟؟
---بابا.... فریدم !!1
---تو از کجا شماره منو پیدا کردی ؟؟؟
---از فرناز گرفتم
---چه کار داری ؟
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان مخصوص موبایل کدامین نگاه | ساغر.ش کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود ... , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان بهار یک نگاه akram goodarzi , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 36- رمان نگاه مبهم تو ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/03 تاریخ
کد :62758

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا