تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کدامین نگاه (فصل پنجم)



برای همین تصمیم گرفتم هر طور شده با عمو تنها صحبت کنم ، یک لحظه از یاد فرید خارج شده بودم
و به فکر حرف عمو ... خدای من ...نمیدانم چرا دلم شور میزد افکار گوناگون در سرم هجوم آورده بود
دختر حواست کجاست؟ دارن سلام می کنن
عمو بود که با تذکر بجایش آبرویم را خرید.
لبخند متظاهرانه ای زدم ، و رو به فرناز سلام کردم. فرید لبخند زیبای همیشگیش روی لبش بود
ولی من با افکار درهم برهم.......
---ساغر حواست کجاست؟ اینقدر ذول نزن پسر مردم ، زشته !
باز هم عمو بود که آرام کار نسنجیده ام را گوشزد می کرد
سرم را پایین انداختم و در عقب ماشین را باز کردم
رو به فرناز گفتم: برو تو... فرناز سوار شد و پشت سرش من ..
فرید جلو نشست. و آینه بغل را روی من تنظیم کرد. عمو مثل اینکه از قبل فکرش را کرده باشد
گفت: فرید جان ببخشید ، آیینه را درست کن! می خوام پشت سرم رو ازآیینه بغل دستت ببینم...
فرید که هیچ وقت کم نمی آورد
با لبخند گفت: به روی چشمم محمود جان ، می خواستم برات تنظیمش کنم ، فکر کنم اشتباهی تنظیم کردم نه!!
عمو با همان آرامش مصنوعی گفت:اشکال نداره حالا زحمتشو بکش
سعی کردم کمی خودم را جابجا کنم که از تیرس فرید خارج شوم ، نمی دانم ، من آن ساغرهمیشگی نبودم.
چرا باید در عرض یکی دو روز اینقدر عوض شده باشم
کلی از دست خودم ناراحت شدم باید همان ساغر شوم
یک آن از خودم ترسیدم... نکند فرید آن حرف ها را برای گول زدن من گفته باشد... اگر سبک سری از من ببیند...نکند در رفتار و تصمیمش ...، تغییر حاصل شود نه... من هر چه به قول فرید.... دختر تهران بودم ،.... ولی چنان بابا و مامان مواظب تمام رفتارم بودند.... چنان کنترل میشدم.... خودم چنان مغرور بودم ....که هیچ وقت دست از پا خطا نکردم... و مایه غرور با با و مامان شده بودم.... ولی حالا... از دیروز رفتار سبک سرانه کم انجام نداده بود م....
خدا یا مرا ببخش دیگر تکرار نمی کنم
---خوب رسیدیم (باز هم عمو بود )(خدایا امروز مرا چه می شود )
وقتی به خودم آمدم در دانشگاه بودیم ، طبق معمول فرید و فرناز پیاده شدند
، بجز روزهای اول، عمو سعی می کرد بچه ها (منظور فرید و فرناز )را دم در دانشگاه پیاده کند ولی من جزء استثنائها بودم چون تمام دانشگاه از نسبت ما خبر داشتند ...
----دختر امروز تو خودتی؟؟ نبینم گل خانم تو فکر باشه؟
لبخند مصنوعی به عمو زدم
گفتم: نه یه کم حرف شما فکرم رو مشغول خودش کرده !
زیاد سخت نگیر امروز چکاره ای ؟؟
تا 1 کلاس دارم بعدش بیکارم.
تقویمش را در آورد به درونش نگاه اجمالی انداخت
---- خوبه! منم بعد از ظهر بیکارم، نگاه مشتاقی به من انداخت و ادامه داد نهار مهمون من ...
دستهایم را به هم کوبیدم و گفتم آخ جون.. دوستت دارم... محمود خان! عمو تای ابرویش را بالا انداخت
گفت :محمود خان ...خوبه واا... چه اسمهای مختلفی برام میذاری ؟خدا کنه یک روز به هم نگی بابا!!! انروز دیگه چکار کنم ؟؟
چشمهایم را ریز کردم
گفتم: نترس به اونجا نمیرسه... یه بابا دارم مثل شیر... اندازه دنیا دوسش دارم. مطمئن باش هیچ وقت بهت نمیگم بابا!! عمو لبخندش کم رنگ شد
گفت: خدا باباتو برات حفظ کنه منم هیچ وقت توقع ندارم بهم بگی بابا
در حالی که سعی می کردم موذیگری که در لحنم نهفته بود را کنترل کنم
گفتم :ولی شاید.. یه روز بهت بگم... عمو برگشت و منتظر بقیه حرفم شد.. ساکت شدم
---خوب بگو... بهم چی بگی ؟؟
---بهت بگم ....و (سکوت )
---مسخره در اوردی! ساغر کلافم نکن! بهم چی بگی ؟؟اول آرام دستگیره در را به دست گرفتم و در حالی که در باز می کردم ، دیگر نتوانستم خنده خود را کنترل کنم و در حالی که میخندیدم
گفتم: بهت بگم مامان... و سریع از ماشین پیاده شدم عمو در حالی که خنده اش گرفته بود پیاده شد
گفت: باشه ، خانم ، میریم خونه... یه مامان نشونت بدم...حالا چرا مثل ترسوها از ماشین پیاده شدی؟؟
وایمیستادی تو ماشین حسابتو برسم ؟؟دختره خرس گنده!!
هر دو میخندیدیم بدون اینکه متوجه اطرافمان باشیم در حین خندیدن چشمم به امیر معینی افتاد
خدابگم چکارت کنه فرید نفهم (از اون موقع که اسم این گوریل انگوری رو آورده بود به این هم حساس شده بودم )
سریع سرم را پایین انداختم عمو هم که موقعیت را درک کرد سریع خودش را کنترل کرد
زیر لب آرام گفت: بدو برو کلاس که استاد (خودش را می گفت )مجبور نشه رات نده...بدو برو... عزیز عمو ..
آرام خداحافظی کردم ، و به داخل سالن رفتم
، طبق معمول سالن شلوغ بود ، یکی می آمد و یکی میرفت
ببخشید... ببخشید ....
مثل اینکه کسی صدایم میزد. برگشتم...بعللهه... آقا گوریله بود
سرم را پایین انداختم
--- بفرمایید !
---امروز با استاد شیرازی کلاس داریم ؟
چه سوال بیمزه ای پسره ی مزخرف ، منو منگول دیده یا ...؟؟
---بله برای چی ؟؟
---هیچی شک داشتم (می خواستم یه دوتا فحش بالای 18 سال بهش بدم ولی دور از شاءن من بود )
کمی صدایم را صاف کردم
---- البته می بخشین... من این کلاس رو دارم؟؟ نمیدونم شاید شما؟؟...نذاشت حرفم را تمام کنم نه ...تمام کلاسامون باهمه
شانه ای بالا انداختم و به سمت کلاس راه افتادم
کاملا معلوم بود می خواهد قدمهایش را با من هماهنگ کند که خوشبختانه عمو سر رسید
نگاهی به من انداخت
---- خانم شیرازی سریع تر... لطفا ...
بعد صورتش را به طرف امیر گرفت
گفت لطفا شماهم سریع تر آقای معینی ؟؟امیر کمی این دست و آن دست کرد
--- چشم استاد..
وقتی امیر از ما جدا شد، عمو زیر لب آرام گفت :این دیگه از کجا پیداش شد؟
بدون اینکه فرصت جواب داشته باشم، با هم وارد شدیم؟
نمیدانم چرا به حرکات امیر حساس شده بودم
بعله ...امیر آقا مرتب مرا کنترل می کرد!
خدایی پسر بیمزه ای بود. من که اصلا از او خوشم نمیامد،
لباسهایش خیلی جلف بود... با این هیکل گنده... اصلا تیپش آقا منشانه ..نبود .
موهایش را با نمیدانم با چه چیزی مثل جوجه تیغی درست کرده بود شلوار لی تنگ ، با بلوز تنگ ، کتانی های سفید ،و یک آدامس که مرتب می جوید
پیش خودم گفتم:واقعا این... دکتر آینده این کشوره ؟؟/
ساعت بعد جراحی داشتیم از اول کلاس امیر تیکه میانداخت.. واقعا از خودم تعجب کرده بودم ، چرا تا حالا متوجه این نچسب بیشعور نشده بودم ؟
از یک طرف حرکات سبک سرانه امیر و از طرف دیگر حرفهای عمو ...کلافه ام کرده بود. بالا خره کلاسها تمام شد
به محوطه حیاط که رفتم
عمودر حالی که با موبایل صحبت می کرد منتظرم ایستاده بود. کاملا کلافه به نظر میرسید. برایش دست تکان دادم و به پیشش رفتم
---عباس منتظرم خوبه.... کی میایید....؟ نه بخدا هیچی ...نه خدا شاهده اصلا نگفتم ....باشه هر چی تو بگی ....نه به ناهید نگو ...باشه چشم ...مطمئن باش.... باشه بهش میگم نه بابا عزیز اینا کلی خوشحال میشن ....نه ....خیالت راحت ....باشه ....باشه ...قوربونت برم ....باشه ....فدای داداش ...آره الان رسید ...نه خیالت راحت ...باشه گوشی و به من اشاره کرد
---عباسه
با تعجب گوشی را گرفتم
---سلام بابا
---سلام دختر گلم چطوری ؟؟
---خوبم شما چطورین
---منم خوب خوبم
---مامان و مینا..خبر دارین خوبن ؟
---آره عزیزم اونا هم خوبن ...کمی مکث کرد
گفت: ساغر جون امتحانات شروع شده ؟
---ای ....تقریبا ...
---دخترم ...میگم....کی میای تهرون ؟
---پایان ترم میام ، دلم براتون خیلی تنگ شده.
---ما هم همینطور ...راستش ...شاید
ته دلم خالی شد نمیدانم چرا دلواپس شده بودم
با نگرانی گفتم: چیزی شده بابا
---نه میدونی...- ببین ...ساغر جون من هفته دیگه ....یعنی...(داشتم از دلواپسی میمردم )
---چی شده بابا !!
---هیچی! میگم ما بیایم شیراز عیبی نداره ؟
---نه چه عیبی ؟
---خوبه! پس ما میام! خوب؟
---در حالی که از نگرانی احساس می کردم قلبم دارد جا کن میشود
گفتم :خوشحال میشم ...
---خوبه... خدا حافظ ...گوشی در دستم جا خوش کرد،
نگاهی به عمو انداختم او هم مظطرب بود
با لبخند مصنوعی گفت: خوب اینم از بابات ساغر خانم خوش به حالت میشه!!! می خوان بیان اینجا ببیننت ..
(چرا اینجا بنا بود من بروم دل آشوبه داشت می کشتم)


عمو که پی به حال خرابم برده بود در حالی که خود را شاد نشان میداد
گفت: ساغری بپر بالا که داره روده کوچیکه روده بزرگ رو میخوره؟
سوار شدم نگاهی به عمو انداختم
---عمو؟؟
---جونم!
---بابا چی می گفت ؟؟
---همون حرفایی که به تو زد.
و به راه افتاد، از در دانشگاه که رد شدیم، فرید با یکی از دخترهای دانشگاه داشت حرف میزد.
متعجب نگاهش کردم ، وقتی ما را دید دست بلند کرد. عمو نگه داشت، دختر پشتش به ما بود، خیلی دلم می خواست صورتش را ببینم. مثل اینکه صدای قلبم را شنید صورتش را برگرداند ، نه، نشناختمش،
بادقت نگاهش می کردم که فرید رو به عمو در حالی که معلوم بود مخاطبش من هستم گفت سلام محمود جان! یکی از بچه های دارو سازه، می خوایم با هم شریک بشیم، البته یکی دوتا دیگه ام هستن، خودت میدونی تو این دوره زمونه داروخونه به این راحتی ها نمیشه زد!
عمو با تعجب نگاهی به فرید انداخت
گفت: مگه من حرفی زدم پسر، چکار دارم با کی می خوای شریک بشی؟؟ /
فریدبدون اینکه جواب عمو را بدهد ادامه داد....
--- داری کجا میری؟
--- با ساغر می خوایم امروز نا پرهیزی کنیم .
---ا بسلامتی حالا کجا ؟/
---رستوران، یا به قول بچه ها، رستو روان
---خوش باشین... اگه کار نداشتم باهاتون میومدم...
عموبا شوخی گفت: حالا کی می خواد تو رو ببره ؟؟
---بارکلا محمود، یعنی اگه می خواستم بیام نمیبردیم؟
عمو با خنده گفت: عمرا... بعد از چند وقت با یه دختر خانم متشخص می خوایم بریم بیرون می خوای مزاحم بشی ؟؟
---کاش نمک غذاهام چشمتو می گرفت بی مروت
حرفهایشان با حالت شوخی ادا میشد ولی... من کاملا بوی جدی بودن را استشمام می کردم ...
----خوب مزاحم جون کاری ...باری ؟؟؟
---نه! فقط کدوم رستوران ؟؟
---جزء اسراره خداحافظ .
---فرید نگاهی به من انداخت
گفت: مواظب خودتون باشید..
به راه افتادیم، عمو که کاملا معلوم بود از دست فرید عصبانی است، زیر لب غر غر کنان گفت: پسره ی نچسب خجالتم نمی کشه !
زول زده تو چشم ...الله اکبر... و با عصبانیت ظبط ماشین را روشن کرد
من که افکار گوناگون ولم نمی کرد بی توجه به نوار، در افکار خودم غرق شده بودم ...
به مینا... که الان چکار می کند؟ به بابا با آن حرف زدن عجیب غریبش؟ به مامان... و از همه مهمتر به عمو ...
ساغر ...خانمم ، رسیدیم !
به اطراف نگاهی انداختم دقیقا همان رستوران زیبایی بود که اولین بار با عمو آمده بودیم
----وای عمو من خیلی اینجا رو دوست دارم
---میدونم امروز بریم داخل یا تو حیاط
---کمی سردم شده بود، نه بریم داخل بهتره ...
---باشه...
نشستیم
--- خانمی چی میخوری؟
---کباب سلطانی
---یه زمان بد نگذره؟؟
---نه بخدا... اصلا ...آدم با عموی خوشتیپش بره بیرون بد میگذره ؟؟
---حالا زبون بریز وروجک..
بعد از سفارش،
عمو با لبخند گفت: اینم شیرینی سرکار رفتنمه!! با تعجب نگاهی به او انداختم
گفتم: کدام کار؟؟
----مگه بهت نگفتم استخدام بیمارستان شدم ...
با تعجب گفتم: نه؟ من تازه دارم این حرف گوهربار و میشنوم .
خودش را متعجب نشان داد
گفت: راست میگی؟؟ حتما یادم رفته ؟/(آره ارواح دلش ترسیده استخدام نشه پیش من ضایع بشه موذی حالا که خیالش راحت شده ، داره عنوان می کنه )
---عیب نداره... حالا که گفتی... ولی اگه میدونستم شیرینی استخدامته یه چیز بهتری سفارش میدادم !!
---خدای رو، از سلطانی بهتر چی می خواستی ؟
---خسیس، تا خاویار مونده سلطانی که آدم نمی خوره ؟
---خیلی پررویی!! و با دست به گارسون اشاره کرد ...
غیر از ما ، چند خانواده هم نشسته بودند. ما سمت راست سالن روی یک میز دو نفره نشسته بودیم
محیط داخل، در حالی که با پرده تاریکش کرده بودند. با نور های مختلف تزیین شده بود و حالت رویایی خاصی به محیط داده بود.
گارسون به نزدیک عمو آمد
بفرمایید!!
یک پرس خاویار
---اطاعت امر
با تعجب گفتم شوخی کردم؟؟ چرا اینقدر جدی میگیری؟
---عیب نداره حالا این یک دفعه از این نا پرهیزی ها می کنم دفعه ی بعدی دیگه نیست
آرام به بازویش کوبیدم
گفتم :خسیس... بزار از گلوم بره پایین... بعد شروع کن ...
یک دفعه گفتم: عمو می خواستی چی بهم بگی؟
عمو متفکر سرش را تکان داد
گفت: بماند بعد از نهار
---تو رو خدا اینقدر زجرم نده! بگو ؟
----باشه!! ولی ...اولش بگم بد برداشت نکن ...دلخورم نشو.... دوستت دارم.برات نگرانم
دوست دارم حقیقت رو بهم بگی!!اوکی!
کلافه گفتم: چشم... بفرما ...
---ببین ساغر فکر نکن من عموتم فکر کن دوستیم یا ...نمی دونم دوست دارم باهم رو راست باشیم ...باشه؟؟
سرم را تکان دادم و گفتم قبول ...
---ببین ....ساغر ....تو فرید ..رو ...دوست داری ؟؟



عمو چنان بدون مقدمه پرسید که نتوانستم جوابش را بدهم
با من و من گفتم: این چه حرفیه عمو ؟
--ببین ساغر جون، باید بعضی مسائل روشن بشه
و با من... و من.... ادامه داد
ساغر فرید به درد تو نمی خوره..
با تعجب نگاهش کردم، نا خود آگاه پرسیدم چرا ؟؟
--ببین فرید پدر نداره ...اشتباه فرض نکن منظورم اینه که، فرید هیچ پشتیبانی نداره.
شاید برات مسخره باشه ولی فرید نه سربازی رفته نه مال و منالی داره ،
تا عمرم داره باید خواهرشو مواظبت کنه،
با تعجب گفتم فرناز و ؟؟چرا مگه؟؟
فرناز شوهر نمی کنه؟؟
عمو کاملا کلافه بود نمیدانست چگونه منظورش را برساند
---ببین ساغر خانمی، یه چیزایی هست که نمیشه بگم ،راستش ....
---عمو، تو رو خدا اذیتم نکن، بگو...
---راستش ،میدونی فرناز مریضه؟؟
---نه ...!!چه مریضی ؟
---ببین ...خدایا کمکم کن ...ببین ساغر جون ...فرناز ... چطوری بگم ..راستش ...نباید هیچ کس از این موضوع خبر دار بشه ...راستش... فرناز قند داره.. هر روز باید انسولین بزنه ..خوب با این اوضاع می تونه فرید خواهرشو ول کنه ؟
تازه متوجه ناراحتی فرناز شدم ..
ولی ،من اصلا ندیدم فرناز انسولین بزنه ؟
خوب فرناز دانشجوی پزشکیه از 3 سالگی قند داشته میتونه جوری رفتار کنه که کسی متوجه نشه.. و ادامه داد میدونی من چند ساله فرنازو می شناسم.؟ اولش، پدر خدا بیامرزشون برام گفت .
از یک طرف متعجب شدم و از طرف دیگر ...شوکه شده بودم !!
---عمو ؟
---جانم !
---تو به فرناز علاقه داری ؟
با چشمهای گشاد شده نگاهم کرد
---چی میگی؟ امروز من اومدم باهات راجع زندگیت حرف بزنم تو منو گرفتی بیسوالی؟؟
زول زدم به چشمهای عمو ،جواب منو بده..
---راستش ....نمیدونم .... نمیدونم چی بگم
--- نمیدونم که نشد حرف ب
دون مقدمه گفتم اگر دوستش داشتی بخاطر اینکه پدر نداره، یا به خاطر مریضیش میذاشتیش کنار ؟؟
--نه ... اون با انسولین مریضیشو کنترل میکنه شاید کسی که از لحاظ پزشکی در جریان نباشه قند و خیلی مهلک بدونه ولی از نظر من هیچ مشکلی نیست
---پس چی ؟؟
---ببین ساغر فرناز خیلی خوشگله خانمه محجبه من قبلا پدر مادرشو دیدم فوق العاده خانواده خوبی داشت
ولی مشکل من یکی دوتا نیست و کلافه دست در موههایش کرد
و زیر لب گفت چی می خواستم چی شد
و ادامه داد ببین ساغر جون میدونی چیه ؟؟؟...چطور بگم... و ساکت شد
در همین هنگام غذا را آوردند عمو در حالی که می خواست خودش را شاد نشان دهد
گفت حالا بخوریم بعد حرف میزنیم. خوبه !!
آرام گفتم: باشه ...
بعد از غذا....
وقتی نهار را خوردیم
نگاهی به عمو انداختم
گفتم ممنون.. خیلی خوش مزه بود.
خوب شروع کنیم
---اجازه بده و با دستمال لبش را پاک کرد و گفت ساغر بیا بریم بیرون هوا دلپذیره... می چسبه بعد از دادن پول غذا بیرون رفتیم
در حالی که ریه ام را از اکسیژن پر می کردم گفتم هوای خوبیه الان تهرون سرده ولی اینجا ..
عمو خنده کنان گفت ساغر دیگه در مورد فرید چیزی نمی خوای بدونی
در حالی که خجالت می کشیدم گفتم عمو شروع نکن باشه ؟؟/
---ببین ساغر می دونی ...فرید هم قند داره ...
خیلی خیلی تعجب کردم
با ناباوری گفتم نه!!! یعنی اونم انسولین میزنه ؟؟
---نه به شدت فرناز نیست ..ولی، هر روز متفورمین می خوره...
میدونی اگه...البته میگم اگه... با هم ازدواج کنید باید اول یه آزمایش بدید که بچتون مشکل دار نباشه؟
میدونی ...ساغر فرید خیلی پسر خوبیه؟/ بخدا اگه خودم دختر داشتم ... و سکوت کرد
با خنده گفتم ا پس می خوای دامادت بشه ؟؟
نه بابا... حالا کو تا من زن بگیرم .راستش، ساغر شاید باورت نشه تو رو از دختر نداشتم بیشتر دوست دارم
---بارکلا آقا محمود
---مسخره نکن آینده تو خیلی برام مهمه...
فرید پسر کار کنیه خوبه مورد اعتماده ولی ....فکر نکنم ناهید موافقت کنه مطمئنم میگه فرید به درد تو نمی خوره ؟
راستش یه چیزایی هست که نمیدونی... پس بهتره از فکر این پسر در بیای... خوب ؟
سرم را پایین انداختم نمی دانستم چه بگویم ته دلم دوستش داشتم با حرفهای عمو توجیه نمی شدم چرا ؟؟مرتب این سوال در ذهنم بود چرا فرید به درد من نمی خوره
ناگهان بلند گفتم عمو چرا فرید به درد من نمی خوره؟؟
عمو اول با تعجب نگاهم کرد و بعد با تاسف سرش را تکان داد
گفت: از من نپرس کاش ...ببین ساغر فکر می کردم از فرید خوشت اومده باشه
حدس زدم فرید هم از تو خوشش اومده چون فرید رو خوب میشناسم
اونروز صبح که رفتی دانشگاه به گوشیت زنگ زدم جواب ندادی زنگ زدم به دکتر رستگار (آنروز با دکتر رستگار کلاس داشتم )(خاک بر سرم شد )دکتر گفت اصلا کلاس نرفته ای؟ ظهر که اومدی می خواستم ازت بپرسم چرا دانشگاه نرفتی؟ ولی تو اصلا تو باغ نبودی... وقتی که دیدم بعد از ظهر هم می خوای بری بیرون
راستش مشکوک شدم
برای همین وقتی در اومدی پشت سرت اومدم و.... خودت بهتر میدونی ...
ولی فکر نمی کردم در مورد فرید به طور جدی فکرمی کنی
با خجالت سرم را پایین انداختم
و گفتم عمو خواهش می کنم این جوری نگو ...(واقعا با حرفهای عمو تمام بدنم عرق کرده بود داشتم از خجالت میمردم )ولی با این حال دیدم هیچی بهتر از رو راستی نیست برای همین گفتم راستش اگه بگی ... فقط می خوام علتشو بدونم نه چیز دیگه
اولش می گی فرید سربازی نرفته؟
بعدش می گی فرناز قند داره...
بعدش ...خودش قند داره..
نمیدونم میگی پول نداره... ...ببخشید اینا همش الکیه اصل قضیه چیه ؟؟
---ساغر واقعا دوسش داری؟
یعنی جدی به این قضیه نگاه می کنی؟
خجالت بس بود
برای همین بی پروا گفتم ببین عمو اگه واقعا توجیه بشم اصلا فکرشو از سرم دور میکنم ولی اینا واقعا ...یعنی خودت جای من ..با این حرفها قانع می شدی ؟؟
---شاید ... شایدم نه!!!
نمی دونم ببین فرناز ...با خنده نگاهی کردم و گفتم ساغر!!!
کلافه دستی در موههایش کشیدو گفت ببین ساغر یه چیزاییه که من نمی تونم بگم راستش حق گفتنشو ندارم
گفتم راجع فرید
---نه راجع ..ساغر خواهش می کنم ببین تو همه چیزو نمیدونی اصلا میدونی چرا من زن نمی گیرم کاملا فهمیدم می خواهد بحث را عوض کند
با این حال گفتم نه نمی دونم !!!
ببین من نمی تونم زن بگیرم بخاطر عزیز و آقاجون
شانه ام را بالا انداختم و گفتم اینها به هم مربوط نمی شن ؟؟
--چرا ببین ...من ... اگه بخوام زن بگیرم باید بیاد تو خونه پیش عزیز اینها زندگی کنه ...
با تعجب گفتم برا چی ؟؟
---برا اینکه نمی تونم آقاو عزیز رو تنها بذارم.
--خوب نزدیک خونشون خونه بگیر هواشونم داشته باش.هم خانمت مستقله هم توبهشون سر میزنی .
---جوک می گی؟ فکر کردی خودم نمی دونستم؟نمیشه......
.
ببین ساغر این جوری بگم بهتره ...
می دونی آقا جون چکاره بوده ؟
---آره بنا بوده.. این چه ربطی به موضوع داره ...
---اشتباهت همینه ...هیچ کدوم از نوه ها نمی دونن
یعنی عزیز از هممون خواست نگیم
نه اینکه کسر شا نه ....ولی خودشون گفتن اصلا متوجه شدی چرا ما با هیچ کس رفت و آمد نداریم
---عمو بیسوالیه چرا این قدر موضوع رو مرموز می کنی
ببین ساغر جون تا جایی که بتونم موضوع رو برات باز میکنم
راستش قبل از اینکه با تو حرف بزنم با عباس صحبت کردم
گفتم با بابا... در مورد چی ؟؟؟
---بماند... ببین تو فکر می کنی آقا جون بنا بوده؟ البته از بناییم سر رشته داره؟ به عنوان شغل دوم کار می کرد ولی آقا جون در اصل ...رفتگر بوده
با تعجب گفتم رفتگر ؟
---آره نه اینکه فکر کنی ....راستش بیشر عزیز حساسه من شخصلا افتخار میکنم که آقام مرد زحمت کشی بوده اینو بارها گفتم
ولی عزیزه دیگه
با دست تنگی ما رو بزرگ کرد فامیل بجز زخم زبون چیز دیگه ای براشون نبودن برای همین عزیز قطع رابطه کرد
میدونی عباس و ناهید چند سال شیراز زندگی کردن؟؟
---آره مامان یه چیزایی میگه ولی همیشه سریع رد میشه
---آره خوب ..
---عمو ببخشید چرا اینقدر از این شاخه به اون شاخه می پری
بابا برو سر اصل مطلب
---باشه بیا بشینیم تو ماشین تا برات تعریف کنم خوبه...
واقعا معلوم بود دست پاچه ست
عمو که کاملا دست پاچه بود بعد از کمی فکر
یک دفعه گفت: ساغر یه فکری، میشه، تا فردا شب بهم مهلت بدی؟ همه چیزو برات تعریف می کنم
من که کاملا حس کنجکاویم تحریک شده بود
گفتم باشه! ولی چرا نمیشه الان بگی ؟
---میگم بزار فردا شب باشه ؟
---بی میل گفتم خوب ...باشه!!
با عمو به خانه رفتیم در راه عمو سعی می کرد با چرت و پرت سرم را گرم کند ولی مگه میشد...
به محض اینکه به داخل خانه رفتیم عزیز جلو آمد نگاه نگرانش را به عمو انداخت گفت محمود چه خبر؟؟
عمو شانه ای بالا انداخت و گفت هیچی با ساغر رفتیم نهار خوردیم الانم اومدیم
نگاه نگران عزیز روی من ذوم شد
گفت : ساغر جون خوش گذشت؟
با خنده گفتم: آره !!!حالا شما چرا این جوری نگاه می کنید؟
عزیز خنده شیرینی کرد و گفت چطوری نگاه می کنم پدر صلواتی؟؟
تا خواستم جوابش را بدهم عمو یه ببخشیدی گفت
و در حالی که گوشی دستش بود به اتاقش رفت جالب اینکه قبل از اینکه به اتاقش برسد از قرار ارتباط برقرار شده بود تقریبا آرام گفت سلام عباس چطوری؟
و در اتاق را بست هاج و واج عزیز را نگاه کردم
گفتم عمو زنگ زد برا بابا؟
عزیز در حالی که کاملا معلوم بود دروغ می گوید
گفت: نه... برای چی؟
---آخه گفت: عباس؟
---نمیدونم دختر، چه حرفایی میزنی!!
واقعا داشتم شاخ در می آوردم
---ساغر جون برو لباساتو عوض کن تا چایی بیارم
چشمی گفتم و به اتاقم رفتم. نمیدانم چرا اینها اینقدر مرموز شده بودند. هر چه فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم. برای همین بیخیال قضیه شدم ولی مگر می شد...
لباسهایم را عوض کردم بلوز شلوار راحتی پوشیدم از بچگی مامان برایمان بلوز شلوار راحتی تو خانه ست می پوشید، برای همین عادتم شده بود.
نمی دانم چرا بی صدا پایین رفتم برای اولین بار بود...
دوست داشتم آرام راه بروم
احساس می کردم خبری هست و از من پنهان می کنند
وقتی پایین رسیدم صدای عزیز از اتاقش می آمد
نزدیک شدم
---محمود چکار زندگی من داری؟؟
--عزیز خواه
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان بهار یک نگاه akram goodarzi , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمان مخصوص موبایل کدامین نگاه | ساغر.ش کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 90- رمان اعتراف عاشقانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/03 تاریخ
کد :62757

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا