تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کدامین نگاه (فصل ششم)


آقام و خانم جان همون غروبش رفتن
هر چی اصرار کردم .فقط یه امشب بمونید؟
آقا جانم قبول نکرد
کاملا معلوم بود ناراحته.... ولی چه فایده ای برا من داشت
از فردا خونه پر از رفت و اومد شد
دیگه خالش میمود اونجا دستور دادن!!!
ای زورم میومد... حتی به منم دستور میداد
ظهری بود خالش من و صدا زد رفتم پیشش
ابروشو بالا انداخت
گفت: معلومه تو ام مثل ننت دختر زایی از بس می خوابی !
یه کم هیکلت رو تکون بده... بلند شو... کمک زنا...
(منظورش کلفتای خونه بود )
خیلی بدم اومد ولی جوابشو ندادم
اومدم برم بیرون
که دیدم صمد و فریدون اومدن تو حیاط
از قرار حرف خاله شونو شنیده بودن
از اون روز که موهامو بریدن صمد دیگه حرف نمیزد
. می ترسید بازم کتک بخورم
ولی خدایی یواشی که کسی نبینه کمکم می کرد
یا به خانم باجی سفارشمو می کرد
خانم باجی همیشه بهش دعا می کرد
می گفت: فقط تو ای خانواده صمد خوبه ..
آخه عموم معلوم بود سرش این ور اونور حسابی گرمه
می گفتن: ای... سرو گوشش میجنبه
آخه تو هفته دو بار می رفت شهر... برا همین شایعه زیاد بود
خلاصه برات بگم صمد نمی دونم آروم به فریدون
چی گفت: که یه دفعه فریدون بلند گفت :خاله مثل اینکه یادت رفته همین بس زنه منه ؟نه کلفت خونه ؟
خودشم دختر خانه..
با این کارگرای خونه کلی فرق داره
زن عمو از تو مدبرق زودی خودشو رسوند تو حیاط
خالش اومد نمی دونم چی بگه: که زن عمو بردش داخل اتاق
ای دلم خنک شد سرم رو انداختم پایین برم تو مد برق دیدم فریدون در حالی که سعی می کرد بلند حرف بزنه
همه بشنون گفت :همین بس چرا هر کی هر چی می گه گوش میدی
یادت رفته تو دختر خانی نه کلفت خونه... از این به بعد اگه کار کنی من می دونم و تو فهمیدی!!
صمد همش لبخند میزد
آروم گفتم: چشم... یه دفعه دیدم
صمد آرم زد پشت فریدون
گفت :الحق برار خودمی
خلاصه فریدونم با کلی سر و صدا بزن بکوب زن گرفت
منم دیگه سنگین شده بودم صمد دور از چشم دیگرون هنوز بهم میرسید
ولی زن عمو نه ....بازم زهرشو می ریخت...
تا اینکه یه شب درد گرفتم مثل همیشه تنها تو اتاق خوابیده بود م که درد م شروع شد
نمی دونستم چکار کنم ..منی که اصلا صدا از دیوار در میومد از من در نمیومد شرع کردم هوار زدن
یه دفعه یه جیغ محکمی زدم و بیهوش شدم
وقتی بهوش اومدم دیدم دورم پر زنه زن عموم هم هی داره دستور میده
سرتو درد نیارم اون شب خدا بهم یه پسر داد
ولی تا اون دنیا بیاد هزار دفعه مردم و زنده شدم
اسمشو گذاشتیم:محمود...
شنیدم وقتی بچم دنیا اومده بود کبری (دختر خاله فریدون یا بهتر بگم هووم)با زن عموم رفته بودن پیش دعا نویس که اونم زودتر حامله بشه ...پسری ولی ........
صمد خیلی محمود رو دوست داشت همیشه براش یه چیز از اسباب بازی یا خوراکی می خرید
ولی فریدون کمتر اون ورا پیداش میشد از زنش حساب می برد ...


آخه ،هر چی من بی سرو زبون بودم. کبری خدای حاظر جوابی... حتی زن عمو ازش می ترسید!!
آخه یه روز با زن عمو دعواش شد
چنون بلایی سر زن عمو اورد کتک سیری به زن عمو زد
فریدون که رسید خونه
وقتی فهمید رفت بزنتش
چنون غربتی بازی در اورد و هوار کشیید که همه ی اهل خونه جمع شده بودن در اتاقشون... ای خوشم میومد..
خوب مزد زن عمو و می ذاشت کف دستش
محمود روز به روز بزرگتر میشد
از اهل خونه صمد رو خیلی دوست داشت
تا صمد رو میدید شروع می کرد دست و پا زدن
این بود... تا یه روز فریدون نیومد خونه
همه نگرون شدن ...ولی...
بعد از یه هفته جنازش اومد
نمیدونم کدوم از خدا بی خبری تو تهرون کشته بودش
راستش برام چنون مهم نبود ..تازه ته دلم خوشحالم بودم.
پیش خودم می گفتم :آزاد شدم ولی .......غافل از سرنوشت......

هنوز چهلم فریدون نشده بود که زن عمو شروع کرد اذیت کردن
می رفتم تو حیاط می گفت: داری برا صمد دام پهن می کنی؟
آخه از این هفت تا پسر، سن صمد بهم می خورد
بعدشم پسرای دیگه ،اینقدر بد و لات بودن ،و منو مسخره می کردن (برای اینکه دل مادرشونو بدست بیارن )که نه اونا دوست داشتن منو ببینن نه من اونا رو
ولی صمد، فرق داشت .
نمیرفتم تو حیاط
می گفت: از تنبلی خودتو قایم کردی که کار نکنی
ولی محمود رو دوست داشت
می گفت :بو فریدونم و میده...
این جور در گیربودم، تا چله ...
بعدش.. خان عمو با گوشه کنایه ،به آقام فهمون زن جون تو خونه ای که پسرای بزرگ داره بده بمونه
یه فکری برا همین بس بکن
آقامم اومد
بهم گفت: می خوای چکار کنی؟
زود گفتم: میشه باهاتون بیام
سرش پایین بود
گفت: خونه خودته خوش اومدی...
خیلی خوشحال شدم داشتم آزاد میشدم ولی ...(اشک گوشه چشمشو پاک کرد و گفت )بچمو حق نداشتم با خودم ببرم.
اگه بدونی چقدر گریه کردم
خان عموم از یه طرف
می گفت: مگه میشه بچه فریدون خونه خودم بزرگ نشه؟
از یه طرفم آقا جونم راضی نبود
می گفت: بدون بچه راحت تر شوهر گیرت میاد
کسی هم به حرف من گوش نمیداد
اون شب تا صبح محموبغلم بود. نمیذاشتمش زمین میترسیدم....
فرداشم با آقام و خانم جون و بقیه راهی خونه خودمون شدم
ای مادر ایشاا... هیچ مادری رو از بچش جدا نکنن خیلی سخته
راضی داشتم بازم می موندم
هر روزم کتکم میزدن ولی بچمو ازم نمی گرفتن
آخرین لحظه که محمود رو ازم جدا می کردن
اینقدر بچم گریه کرد و خودش زد از اون ور من گریه کردم همه افتادن گریه
بچمو بردن تو اتاق
ولی مگه میشد صدا گریش تا دم در میومد
وقتی داشتم خدا حافظی می کردم
کبری اومد جلو گفت: مطمعا باش نمی زارم کسی یه نگاه چپ به بچت بندازه خودم هستم
آخه یادم رفت می خواستن کبری رو برا صمد به زور بگیرنولی صمد راضی نبود ولی خوب حرف خان بود و کسی نمی تونست چون و چرا کنه
رفتم خونمو ن ....چه رفتنی!!!!
بعد از یک سال ونیم زجر کشیدن چیزی ازم نمونده بود
دیگم فایده نداشت براشون از بدبختیم تعریف کنم
وقتی رسیدیم خونمون خانم جانم با دلسوزی یه نگاهی بهم انداخت
و گفت برو تو اتاق قبلیت پیش خانم بس و دختر بس
یه دفعه آقا برار که اونجا بود
گفت: نه همین بس حوصله اراجیف اون دوتا رو نداره
مگه ندیدید ازش هیچی نمونده
ولش کنید
هر جا دوست داشت بره
خودمم وسایلاشو جا بجا می کنم
سرم رو انداختم پایین عادت کرده بودم نظر ندم
یه دفعه آقا برار گفت: همین بس با توام کجا می ری
آروم گفتم :هر جا باشه...
گفت:نه خودت یه اتاق انتخاب کن... تا بدم وسایلاتو برات بیارن
سرتو در د نیارم بعد از کلی حرف بنا شد اتاق بغل دست بی بی(همون که خیلی دوسم داشت همیشه دختر که بودم گل غذا رو برام میذاشت )
برم فرش و کلی خرت و پرت برام بردن تو اتاق
وقتی تها شدم اینقدر گریه کردم
دلم بچمو می خواست سینه هام تیر می کشید آخه محمودم شیر می خورد
دیگه نفهمیدم چمه اینقدر خودمو زدم کشتم....
اونروز گذشت
بی بی وقتی فهمید دارم هی خودمو می خورم تنهام نذاشت
بعدا فهمیدم خانم جانم بهش سپرده بوده منو تنها نذاره
یه سالی گذشت برا خانم بس خواستگار اومد آقام قبول کرد
خواستگارش تو بازار شهر مغازه داشت
تاریخ عروسیشو گذاشتن
منم یه کمی حالم بهتر شده بود آخه بعضی وقتا صمد به هوای جایی رفتن محمود رو برام میورد ببینمش
نور به قبرش بباره خیلی جوانمرد بود
بعدا فهمیدم کبری رو نگرفته هر چی خان بهش گفته گوش نداده
گفته: می خوام زنم کم سن و سال باشه
حالا نه اینکه کبری سنش بالا باشه اونم بیچاره 13 سالش بود
ولی خوب ...نفهمیدم چطوری شد
که کبری شد زن اکبر (پسر سوم زن عموم )اکبرم مثل فریدون یه لات تمومی بود اینارو کمی کمی بی بی برام می گفت
همین که صمد بچمو میورد میدیدم برام کافی بود
صمد چنون رفتار کرده بود که خان عموم نمی تونست سر حرفش حرف بیاره
وای به حال زن عمو....
خلاصه مادر برات می گفتم: که خانم بس داشت شوهر می کرد
وقتی می خواستن عقدش کنن نذاشتن من برم اتاق عقد می گفتن شگوم نداره
منم از خدا خواسته محمودمو بر داشتم رفتم تو اتاق خودم
آخه خان عمو با کوچ و بچ همه اومده بودن عروسی
ای... عروسی خانم بس به من خوش گذشت.... نه کسی کاری به من داشت نه به محمودم
غروبشم عروس رو بردن... با چه دبدبه کبکبه ای نه مثل من (و سرش رو با تا سف تکون داد )
فرداش دوباره تنها شدم
یه روز صبح که از خواب بیدار شدم رفتم صورتمو بشورم دیدم یه جونی داره حیاط رو آب پاشی می کنه
همین جور با تعجب داشتم نگاش می کردم
برگشت نشناختمش ...
اونم همین جور منو نگاه می کرد
یه دفعه دیدیم بی بی اومد تو حیاط
یه نگاهی به من انداخت و یه نگاه به پسر
گفت اسدا...چرا سلام نمیدی مگه نشناختی؟
اونم نگاه بی بی کرد و گفت نه کیه ؟
گفت: همین بسه!! دختر بزرگ خان
یه دفعه دیدم سرشو انداخت پایین
گفت: سلام
منم که همین جور منگ نگاش می کردم
گفتم علیک سلام...
بعدش نگا بی بی کردم
بی بی زودی گفت: پسرمه اسدا... تازه از سربازی اومده
ببخشید خانم...
گفتم: عیبی نداره باید چی رو ببخشم
دست و صورتمو شستم و رفتم خونه
از اون روز مثل معتادا شده بودم هر روز باید صبح اسدا... رو میدیدم
نه اینکه دوسش داشته باشم
ولی یه جوری بود خیلی مظلوم... یا کاراشو می کرد
یا می رفت قران می خوند اینقدر قشنگ قران می خوند
اون که شروع می کرد قران خوندن منم هی گریه می کردم تا این که یه روز ...

یه روز تو حیاط بودم سرمه دوزی می کردم
دیدم اسدا... اومد
به محض این که منو دید سرخ شد
سرشو انداخت پایین رفت
تو اتاق خودشون... خیلی دلم می خواست بازم قران بخونه!
تو همین فکرا بودم که از اتاق در اومد
یه چیزی دستش بود
ارام اونو گرفت طرف من
گفت :ببخشید برا شما گرفتم
با تعجب نگاش کردم
گفتم :من بلد نیستم بخونم!!
گفت: میدونم اگه ارباب اجازه داد، بهتون نشون میدم
ولی ....گفتم ولی چی ؟
گفت: اگه میشه شما خودتون ازش بخوایین... هر چی باشه خوب...
من رعیتم بدش میاد
فهمیدم منظورش چیه
از آقام میترسید
گفت،م: باشه....اون رفت
منم وسایل سرمه دوزیمو جمع کردم
رفتم پیش آقا برارم
آخه ،آقا برارم دیگه برا خودش شده بود یه ارباب تمام معنا
غلام رضا و علامعباسم مثل نوچه هاش
هر چی می گفت.... می گفتن: چشم .......
آقام که اصلا رو حرفش حرف نمی زد
پیش خودم
گفتم :اگه به آقام بگم ...هی می گه... تو بیوه ای و از این حرفا
یا شایدم اسدا... رو بیرون کنه
ولی آقا برار... خیلی منطقی بود
سرتو درد نیارم رفتم پیش آقا برار
وقتی شنید یه دیقه نگام کرد
گفت: می دونی همین بس من که مخالف نیستمولی آقا....
گفتم :برا همین اومدم پیشت... انگار دلش برام می سوخت
گفت برو تا فردا بهت خبر میدم
رفتم....... تا فرداش کلی نذر و نیاز کردم
فرداش آقام اومد اتاقم
گفت باشه!!! ولی به اسدا... بگو جلو کسی یادت نده... مردم فردا برات حرف در میارن
گفتم: چشم آقا جون
از فرداش اسدا... شد معلمم... اینقدر خوب بود
اصلا نمی فهمیدم روزم چطور می گذره
دیگه وقت زن گرفتن آقا برار بود
دختر یکی از خانها رو براش گرفتن
اگه بدونی چه قیامتی شده بود، کل دهات رو چراغونی کرده بودن
صمد، پیغام داده بود محمودمو برام میاره
داشتم ذوق زده می شدم
خیاط اوردن برا هممون لباس دوختن
آقا برار برام یه کفش، و چارقد نو، شلوار، و خلاصه کلی چیز میز گرفت
می گفت: تو خیلی زجر کشیدی، از قرار صمد براش یه چیزایی تعریف کرده بود
خلاصه........ عروسی آقا برارم خیلی خوش گذشت
برامحمودم یه کت شلوار دامادی دوخته بودن........ ای قشنگ شده بود
ولی ،مثل قدیما طرفم نمیومد
یه ذره غریبه ای می کرد
خدا از زن عموم نگذره، شنید ه بودم به محمودم بدیمو می گه؟
ولی چکار می تونستم بکنم...
اون روزم گذشت
عروس اومد اونجا زندگی کرد
براشون یه اتاق بزرگ کنار حیاط باغمون درست کرده بودن
منم دیگه بیشتر با اسدا... سرگرم بودم
تا اینکه نفهمیدم ...چطور ،ازش خوشم اومد، اونم همین جور
وقتی آقام فهمید قیامت بپا شد
اسدا... رو با بی بی انداختن بیرون
بی بی بیچاره گریه می کرد
تو این وسط منم، نمیدونستم چکار کنم ؟
اسدا... اونی بود که من دوست داشتم
بهم بال و پر میداد
بهم احترام میذاشت
خلاصه این جریان یه سال طول کشید
چقدر از این و اون حرف شنیدم ،
می گفتن: دختر خان دیونه شده ،داره با کار گراشون میریزه سر هم
یا می گفتن: دختر خان نه این که بیوس می خواد زودتر شوهر کنه؟؟
خانم جان که افسردگی گرفته بود...
آقا برار اصلا تحویلم نمی گرفت
دختر بس از دورم که من و میدید فرار می کرد
مثل اینکه جذام داشته باشم
همه ازم فرار می کردن
ولی اسدا... دست بردار نبود
برام پیغام داده بود یا تو یا هیچ کس دیگه....
بی بی اونو قایم کرده بود
که آدمای آقام نکشنش می ترسید.... حق داشت.... هر چند آقام اهل این جور کا رها نبود ولی خوب.... حرف سر دخترش بود.... و آبروش...
یه روز رفتم پیش آقا برار
وقتی من و دید کلی بهم فحش داد... که دارم آبروشو نو میبرم... تصمیم گرفتم حرفامو بزنم ...بعدش برم.. هر چی شد.. شد ..
گذاشتم خوب دعواهاشو کرد آروم که شد
شروع کردم براش تعریف کردن یه چیزایی می دونست ولی من خجالتو گذاشتم کنار
از اول شوهر کردنم مو به مو براش گفتم...
خوب گوش داد باورش نمی شد
اینقدر من زجر کشیده باشم
وقتی حرفام تموم شد یه نگاهی بهم انداخت
گفت: حالا چرا اسدا...
گفتم: بخاطر اینکه بهم احترام میذاره... خودت دیدی چه کسایی میان خاستگاریم ؟؟
همه هم سن آقا جونن... فکر می کنن چون بیوه شدم ،میتونن بیان منو بخوان ...
یه بار یکی اومد سرم هووم شد.... نمی خوام حالا خودم برم سر زن دیگه...
تا غروب حرف زدیم
آقا برار قانع شد
گفت: به آقا می گم ببینم چکار می کنم
ولی خودت میدونی داری به رعیت شوهر می کنی ؟
احتمالش زیاده آقا ولت کنه؟؟
گفتم: حالا نه این که با فریدون که از گوشت و خونش بود ولم نکرد
خلاصه سرتو درد نیارم بعد از یه سال ونیم آقام قبول کرد
مراسم که نداشتیم دست خالی فرستادنم خونه اسدا...
اونم جمع کرد بردم شهر...
دیگه نه از کسی زیاد خبر داشتم نه اونا ازم
فقط آقا برار گه گداری برام پیغام میداد یا پول....
ولی محمودمم دیگه نمی دیدم دلم براش پر می زد
آقا برار کلی نفوذ داشت برا اسدا... پیغام داد می تونی هر کاری انجام بدی اسدا... هم که بیکار بود
گفت: هر کاری باشه حرف ندارم
آقا برار براش تو شهر داری یه کار درست کرد
از لحاظ مالی خیلی تو مذیقه بودیم
ولی اینقدر اسدا... بهم محبت می کرد
که کم کمک جا همه رو برام پر کرد...
با اینکه چیزی نداشتیم ولی خوش بودیم
هنوز که هنوزه اسدا... اسممو نمیاره بهم میگه خانم.....
یه روز اوایل زندگیمون بود
بهش گفتم: ناراحت نیستی زن بیوه گرفتی؟؟
گفت: از سرمم زیادی؟؟ نمیدونم چکار کردم خدا تو رو بهم داد؟
روز اولی که دیدمت اینقدر ازت خوشم اومد
وقتی بی بی گفت: دختر خانه
پیش خودم گفتم: حیا کن پسر بلند پروازی حدی داره؟
تو رو چه به خانزاده؟؟
ولی... مثل اینکه خدا حرفمو شنید
تو رو نصیبم کرد
*******************
زندگیمون همین جور ادامه داشت تا عباس دنیا اومد... بعدشم ناصر.... بعد از ناصرم اقدس.... دیگه سرم خیلی شلوغ شده بود اسدا...هم تو شهرداری کار می کرد هم کار بنایی برا مردم......
از محمود بی خبر نبودم.... شنیده بودم داره پاشو میزاره جا پا فریدون... صمدم بعد از چند سال بالاخره زن گرفت!!!
البته اینارو بی بی برامون می گفت:
بی بی هنوز بر گشته بود پیش آقام
آقام مطلقنا ممنوع کرده بود کسی اسم من و بیاره
برا همین هیچ کس ازم خبر نداشت
منم سعی می کردم خودمو بیشتر با بچه هام سر گرم کنم تا اینکه...........



اسداا... وقتی اومد خونه خیلی خوشحال بود
نگاهش که کردم
اومد جلو گفت: خانم یه خبر خوب
گفتم: چی شده ؟
گفت :اگه بگم شیرینی چی بهم میدی؟
خندیدم گفتم: خجالت بکش ...هنو ز شروع کردی اذیت کردن...
سرشو پایین انداخت
گفت :همون خندت شیرینیم بود خانم...
آقا محمود داره زن میگیره!!!
ای خوشحال شدم....
یعنی محمودم اینقدر بزرگ شده بود که داشت زن می گرفت؟؟
خیلی سال بود ندیده بودمش ولی خوب بچم بود دوسش داشتم
گفتم :کی گفت؟؟ البته میدونستم از بی بی شنیده...
گفت: ننم گفت...
گفتم نگفت کی ؟؟
--چرا... فردا شب ...هم عقده هم عروس...
دلم گرفت خوب منم مادرش بودم
انگار اسدا... فهمید
گفت: خانم بچه ها با من برو...
گفتم: مگه کسی بهم گفته ؟؟
---نه ...
ولی بی بی خونه یکی از رعیتا رفته...
اونم قبول کرده ...اون شب بری اونجا
ای مادر این اسدا... رو این جور نبین اگه بگم اون مرغ آسمون چقدر قشنگه زودی برام آمادش می کنه
برات بگم دست عباسو گرفتم رفتم دهات
دیگه ماشین بود اومد رفتنمون راحت تر شده بود
وقتی رسیدم بی بی اونجا بود.
پیرزن خوبی بود نور به قبرش بباره !!
اونم خیلی بهم احترام میذاشت . با این که آقام مثل یه دختر رعیت منو داد پسرش... ولی، همیشه حرمتمو نگه میداشت .حتی یه بارم به روم نیورد که بیوه ای؟ یا جهاز نداشتی؟؟
سرتو درد نیارم ،رفتم ....
ای عروسی قشنگی براش گرفته بودن...
بی بی از آقام مرخصی گرفته بود.
بعدا فهمیدم ،آقام فهمیده منم می خوام برم بچمو از دور ببینم... برا همین به بی بی اجازه داده بود
داشتم می گفتم: محمود و که نگاه می کردی انگار فریدون بود
خوش قد و بالا و(عزیز می خندید مثل اینکه داشت دامادو می دید )
آره برات بگم
ولی عروس چنگی به دل نمیزد. البته من صورتشو که ندیدم، ولی قد کوتاهی داشت
اون شب عباس ذوقی می کرد،
هی راه می رفت می گفت :عزیز بریم خونشون ؟
عزیز این خونه چقدر بزرگه؟
عزیز منم داماد بشم برام عروسی می گیرین؟
ما هم هی می خندیدیم..
بی بی هم هی قربون صدقه ش می رفت
با این که داخل خونه نرفتم ولی آقا برار رو دیدم ،
خانم بس رو هم دیدم ماشاا... چقدر برا خودش خانم شده بود.
اونم دست دو تا بچه رو گرفته بود .معلوم بود اونم دوتا پسر داره! دختر بسم برا خودش دبدبه کبکبه ای پیدا کرده بود
می گفتن: داره درس می خونه!!!
میگفتن: یه خاستگار داره طبیبه !!!
غلام عباسم قدی کشیده بود ماشاا...
ولی غلام رضا ادای لاتو هی در میورد
می گفتن: خیلی رعیتو اذیت می کنه
آقام پیر شده بود
دلم براش سوخت...
ولی خانم جان چاق و چله شده بود
خلاصه اون شب از دور خانوادمو داشتم نگاه می کردم دیدم عباس نیست
خیلی ترسیدم داشتم از ترس میمردم
اهالی خونه رو خبر کردم همه افتادیم دنبالش انگار یه قطره آب شده بود تو زمین
یه دفعه دیدم عباسم اون وسطه.. داره از نزدیک نگاه رقص می کنه

آروم رفتم تو حیاط
دستشو گرفتم ببرمش بیرون خونه
آقا برارمو دیدم... داشت نگام می کرد
همین جور فقط نگاش کردم
جلو اومد یه دفعه نفهمیدم چطوری وسط اون همه مرد رفتم بغلشوووووووو و هی گریه می کردم... هی اون بوسم می کرد
دستمو گرفت از حیاط بردم بیرون...
خیلیا نگاه می کردن پچ پچا شروع شد
می گفتن دختر خان اومده یواشی عروسی پسرشو ببینه!!
بعضی ها دلشون می سوخت... بعضی هام ...ای نگم بهتره...
خلاصه با آقا برار رفتیم بیرون
عباسو بغل کرده بود هی بوسش می کرد
می گفت: چقدر بچت شبیه خودته!
ازش حال اقام وخانم جانمو پرسیدم
گفت: خوبن !!اونم بچه دار شده بود
اسم بچشو گذاشته بود فرهاد... پسر نازی بود
کلی برا هم درد دل کردیم از زن عموم گفت
می گفت: یه مریضی لاعلاج گرفته
می گفت :دکترا جوابش کردن
برا همین بود که تو عروسی ندیده بودمش
از عروس پرسیدم
گفت: دختر یکی از رعیتا س
خیلی تعجب کردم !
چطور خان عمو یا آقاجونم قبول کردن؟
--- انگار به خان عموم میگه! اگه این دخترو گرفتین هیچ ..اگه نگیرین خونه رو آتیش میکشم...
خدا رو دیدی دخترم.....
تقاص بدبختی منو داشت محمود ازشون می گرفت
ای خدا قوربونت برم که خوب میزنی
خوب تقاص میگیری
خلاصه سرتو در نیارم
داشتین با آقا برار حرف میزدیم
دیدم آقام همین جور از دور دار ه نگام میکنه
دلم براش شده بود یه ذره
ولی جرات نداشتم نزدیکش برم
آقا برار انگار فهمید دست عباسو گرفت برد پیش آقام
منم آرو آرو رفتم
آقام عباسو بغل کرد
جلو که رفتم اولش سلام دادم
آقام یه نگاهی بهم انداخت
گفت: اینم از پسرت داماد شد
آروم گفتم :آره
گفت کاز زندگیت که راضی؟
خجالت می کشیدم
با سر گفتم :آره
آقام هنوز جذبه داشت دستشو آروم کشید سرم
گفت حیف... خیلی سختی کشیدی...بازم داری سختی می کشی
ولی ....دیگه ادامه نداد
یه دفعه دیدم خانم جانم اومد پیشمون
کلی بوسم کرد کلی گریه کردیم
خلاصه برات بگم برا خودش شبی بود
همه رو دیدم محمود که اومد اینقدر بوسش کردم بوش کردم اینقدر اشک ریختم اینقدر قوربون صدقش رفتم که نگو
اونم هی بوسم می کرد
آرم گفت: شنیدم چقدر اذیتت کردن... دارم حالشونو جا میارم
ننه مو ازم گرفتن آسایششونودارم ازشون می گیرم
اینقدر بوسش کردم
زنشم اومد دختر کوچیک موچیکی بود خیلی با ادب.... صمدم اومد پیشم اونم زن ریزه میزه ای گرفته بود
خلاصه اون شب با فامیلام بودم
خدایی خیلی خوش گذشت همه هی حالمو می پرسیدن
ولی هیچ کدوم حال اسدا... رو نپرسیدن خیلی بهم بر خورد ولی چه میشد کرد اونا اسدا... رو آدم حساب نمی کردن
آخرشم آقام گفت هر موقع خواستی بیای بیا ولی بچه های اون مرد رو با خودت نیار
یکی نبود بگه بچه های اون مرد خوب بچه های دختر خودتم هستن
ولی کی جرات کنه!
فرداشم که راهی شدم آقام 1000 تومن بهم پول داد خیلی بود!!
گفت: ارثتو بهت میدم
یه زمانی مردم نکنه بچه ها بهت هیچی ندن
اون دنیا گیر باشم
به زور پو لو گرفتم و رفتم با همون 1000 تومن این خونرو خریدیم
و کلی وسایل برا خونه...
بقیشم دادیم لباس برا بچه ها
آخه حقوق اسدا... خیلی کم بود. همین که جلو کسی دستمونو دراز نمی کردیم خودش خیلی بود
اگه آقام اون پولم نمیداد نمیتونستیم این خونه رو بخریم
اسدا... خونه رو به اسم من زد
هر چی گفتم: تو مردی
گفت: پول خودته

باورت میشه الان همه چیز به اسم منه بیچاره هیچی به اسم خودش نداره

دیگه همین جور روزگارو می گذروندیم
تا اینکه زن محمودم حامله شد
محمودمم سر ماشین کار می کرد
خان عمو از ترسش هر چی محمود می گفت
اونم گوش میداد
آخه محمود برا خودش پهلونی بو
د چند وقت یه بارم میومد بهم سر میزد
یکی دوبارم با زنش اومدن
اگه بدونی اسدا... براش چکار می کرد
اولین بار که خواست با زنش بیاد
بیچاره اسدا... گوسفند خرید اون موقع گوسفند ارزون بود
ولی خوب حقوقا هم کم بودن خدای
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل کدامین نگاه | ساغر.ش کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود ... , دانلود داستان رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 90- رمان اعتراف عاشقانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/02 تاریخ
کد :62701

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا