تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کدامین نگاه (فصل هفتم)


از دانشگاه در آمدم
دلم نمی خواست هیچ کس را ببینم
با خودم فکر کردم آبا فرید این جوری بود
خدای من.... یعنی فرید سر کارم گذاشته!! یعنی می خواسته مسخرم کنه؟؟؟ بی هدف راه میرفتم و با خودم غر میزدم
با صدای بوغ ماشین که از پشت سرم می آمد پریدم
برگشتم با عصبانیت نگاهی به ماشین انداختم ....امیر بود.... در حالی که نیشخند میزد
گفت: چیه رفتی تو فکر؟؟؟ پشت سرت اومدم
گفتم :نکنه بخوای خودتو سر به نیست کنی؟؟؟ عذاب وجدان بگیرم؟؟؟
با حرص نگاهی به او انداختم و به راه خودم ادامه دادم
بلند گفت: ساغر یه لحظه سوار شو باهات حرف دارم
بدون اینکه جوابش را بدهم ایستادم....
خوشحال.... ماشین را نگه داشت
بلند گفت: آفرین دختر خوب....در همون هنگام تاکسی آمد بدون حرف دستم را بلند کردم. ایستاد.
تا امیر می خواست عکس العمل خرج دهد
سریع سوار شدم
برای اولین بار دربست گرفتم.. تا در خونه...
وقتی پیاده شدم نگاهی به عقب سرم انداختم
نفهم بیشعور تعقیبم کرده بود
بدون اینکه روی خودم بیاورم که دیدمش... با اعصابی داغون به خانه رسیدم
بدون اینکه زنگ بزنم در را باز کرده به داخل رفتم
کفش بابا دم در بود
یک دفعه انگار نه انگار ناراحت بودم... ناراحتی را فراموش کرده.. آرام داخل شدم... می خواستم بابا را سور پرایز کنم
صدای بابا از داخل آشپزخانه می آمد
---عزیز حرف دیگه ای که بهش نزدی؟؟
---نه بخدا عباس جون اینارم که گفتم: از بس محمودازم خواهش کرد
---نمیدونم منظور این پسر از این رفتارا چیه؟؟
بخدا ناهید بفهمه غشرق بپا می کنه
اگه بدونی چقدر دوندگی کردم تا مرخصی بگیرم
که زود تر ا ز ناهید اینجا باشم ببینم چی شده...
بخدا دیگه دارم کم میارم ...اون از قضیه مینا اینم از ساغر
---توکل کن خدا... حتما مصلحتی تو کاره!!! ببین عباس جون قرار هممون همین بو!!دکه وقتی ساغر بزرگ شد از همه چیز باخبر بشه!!
ناهیدم نباید بدش بیاد... بخدا این دخترم گناه داره
صبح خودمو زدم خواب که نبینمش
دیشب قبل از اینکه براش تعریف کنم ..استخاره گرفتم.. بخدا خیلی خوب بود .
---ببین عزیز من کاری به این حرفا ندارم میگم تو که صبر کردی یه روزم سرش چقدر بهت گفتم بزار منم بیام... بعد بگو
---الانم هیچی نشده بقیشو خودت براش تعریف کن ...
----نمیدونم ناهید؟؟
همین طور که صحبت می کردن یک دفعه دیدم وسط هال هستند. نه راه پس داشتم نه راه پیش.... سریع خودم را جمع و جور کردم.
--- سلام
---اول بابا بعد عزیز باتعجب نگاهی به من انداختند
خودم را در آغوش بابا انداختم در حالی که میبوسیدمش گفتم: فدات بشم دلم برات یه ذره شده....
بابا مثل اینکه تازه از شوک در آمده بود سرم را بوسید
گفت: فدا خانم دکتر خودم بشم بعد یه نگاهی به من انداخت
گفت :خانمی چقدر لاغر شدی؟؟؟ درسا اذیتت میکنه؟؟؟
گفتم ای سختن ...ولی نه اینقدر که بخواد لاغرم کنه!! و خندیدم ...منتظر بودم بابا در مورد این که چرا آرام داخل شدی حرف بزند
ولی ....اصلا روی خودش نیاورد
نه او نه عزیز
برای همین من هم هیچی نگفتم
تصمیم گرفتم تا زمانی که خودشون اصل قضیه را برایم تعریف نکردن حرف نزنم
حس ششمم می گفت زمانش چندان دور نیست
با هم روی راحتی نشستیم
غم از چشمان بابا می بارید... ولی... لبانش خندان بود.
عزیز سعی می کرد جو را شلوغ کند الکی حرف میزد و می خندید ما هم همراهیش می کردیم
تلفنم زنگ خورد نگاهی به صفحه گوشیم انداختم عمو بود
---سلام عمو
---علیک... کجایی؟
--خونه.. براچی؟
---مگه تو بعداز ظهر کلاس نداری؟
---چرا!! ولی... به خاطر بابا اومدم... نتونستم وایسم
---خوبه.. خوبه... بچه ننه.. خجالتم نمیکشه ؟
---ااااعمو ؟؟؟
---بااشه باشه
---کلاسم شروع شد.. کاری نداری گل خانم ؟؟
---نه عمو جونم ...
---بازم یادت رفت.. بهم بگی محمود خان
---بابا خودتو کم تحویل بگیر... چشم محمود خان
---جان!!! گفتی محمود جان!!!
---دیگه داری زیاده روی می کنی...عمو جونم ...
---باشه... باشه... همون محمود خان... خدا حافظ گل دختر؟
گوشی در دستانم ماند احساس می کردم عمو امروز خیلی خودمانی تر رفتار می کند یعنی .....نه بابا اینم ما رو گذاشته سر کار.
کی بود دخترم؟
برگشتم بابا بود
گفتم :عمو بود امروز بعداز ظهر کلاس داشتم؟ راستش به خاطر شما نرفتم ...میگه چرا نیومدی ؟؟
---چرا دخترم؟؟ خوب شبم می تونستی من و ببینی ؟؟
---نه دیگه؟؟ مگه من چند تا بابای گل دارم؟؟؟ به خاطرش کاری نکردم؟؟؟ باید از صبح میشستم خونه تا بیایی؟؟؟ آخه دلم برات یه ذره شده بود...
کاملا رنگ از روی بابا پریده بود

با تعجب گفتم: بابا چیزی شده؟؟
در حالی که سعی می کرد خودش را شاد نشان دهد
گفت: نه عزیزم امروز یه کم خستم... دیشب خوب نخوابیدم
امروزم از صبح فعالیت داشتم
بعدم.. خلاصه... یه کم کسلم
نزدیکش شدم کاملا معلوم بود چیزی را پنهان می کند
---بابا ..
---جونم !!
---میشه امشب پیشم بخوابی .؟؟.
---حتما گلم... چشم.... نمی خوای بریم دانشکدت رو بهم نشون بدی؟؟ تا شب خیلی مونده؟؟
گفتم: چشم لباساتو عوض کن بریم ....
خودم بالا رفتم. مانتو سفیدی داشتم که فقط برا مهمانی می پوشیدم
آن را با شلوار لی و شال کرم رنگ پوشیدم
بیخیال کوله شدم
پایین که رفتم بابا آماده بود
کت شلوار نوک مدادی با بلوز یاسی زیبایی خاصی به او داده بود.
از دور برایش سوتی زدم
گفتم: بابا چکار کردی؟؟ نگیرنمون فکر کنن با هم دوستیم...
با با خنده بانمکی زد
گفت: نه عزیز دل بابا... بدو تا هوا تاریک نشده بریم
دستش را گرفتم: با صدای بلندی
گفتم :عزیز جون ما داریم میریم بیرون
عزیز از اتاق خارج شد
چشمانش قرمز بود
با تعجب گفتم: عزیز گریه کردی ؟؟
---نه عزیز جونم.. فکر کنم یه کم سرما خوردم
برید... خدا به همراتون ساغر جون ؟؟
گفتم: بله
نگاهم کرد.. معلوم بود از حرفی که می خواست بزند پشیمان شد
هیچی.... می خواستم بگم هوای باباتو داشته باش
با خنده گفتم: این عباس آقاس که باید هوای من و داشته باشه!! ولی بازم چشم...
با بابا بیرون رفتیم
---خوب خانمی کجا بریم
---بابا جونم باید بریم فلکه ستاد
تاکسی گرفتیم
در راه بابا بدون مقدمه گفت: میانت با محمود چطوره؟؟
با این که از سوالش یه کم جا خوردم... ولی به روی خودم نیاوردم
گفتم: ای خوبه هوامو زیاد داره...
---بابا سرش را تکان داد
گفت: آره ...خوبه...
و دیگر حرفی نزد
دور فلکه از ماشین پیاده شدیم
گفتم: بابا بیا این ور... و با هم به سمت دانشگاه به راه افتادیم
گفتم: برا عمو زنگ بزنم ...اگه کلاس نداشته باشه بیاد دنبالمون ؟؟؟
---نه خانمم.... می خواستم با هات یه کم حرف بزنم
با تعجب گفتم: خوب جای بهترم بود؟؟ چرا اینجا؟؟
---می خواستم هم خودم دانشکدت رو ببینم هم یاد آوری کنم تو دیگه بزرگ شدی
اگه....... کاملا معلوم بود کلافه است
با بیحوصلگی گفت: ببین ساغر نمیدونم عزیز برات چی تعریف کرده
ولی بدون تو همیشه دختر خودمون باقی میمونی
یعنی همیشه دختر خودمونی
با تعجب گفتم: منظورتون چیه؟؟
بابا دستی در موهای خوش حالتش کشید
گفت: بریم کافی شاپ... واقعا کلافه بودم.... یک سر در گمی دیوانه کننده به خودم... به بابا.... اصلا به همه شک کرده بودم
گفتم: بریم
پیاده به راه افتادیم اعصابم به هم ریخته بود بابا از من بد تر....
در همین موقع گوشیم زنگ خورد شماره نا آشنا بود دکمه را زدم
---بله...
---ساغر تویی؟؟؟
---با تعجب گفتم: مینا خودتی؟؟؟



--آره
---مینا کجایی
---الان تهرونیم مامان بلیط شیراز رو گرفته داریم راه به راه میاییم شیراز کلی ذوق کردم آخ جون پس امشب پیش خودمونید
آره ببین ساغر.... کی پیشته ؟
بابا برا چی ؟
---هیچی ساغر گوشی رو محکم بچسبون گوشت. خوب ...
---باشه ...
---ساغر ببین یه اتفاقاتی افتاده.... چطور بگم..... ببین یه جوری.... برا بابا حرف بزن..... یعنی نمیدونم ...
---واقعا داشتم دیوانه می شدم .
---خوب بگو؟
---ببین ساغر (ای ساغر بمیره با این ببین ببینت )چطور بگم.... ساسان اون کسی نیست که من می خواستم..... ساغر ساسان .......وافتاد گریه
گفتم: چی شده مینا؟ تو رو خدا چی شده ؟
ساغر امشب شیرازیم دارم دق میکنم ببین امشب نخواب میام پیشت کلی برات تعریف دارم
(خدا بکشتت مینا با این حرف زدنت چرا همه مر موز شدن)
گفتم: باشه پس شام نمی خوریم تا شما بیایید؟خوبه؟
خوبه راستی ساغر به بابا در مورد ساسان هیچی نگی ؟
---چیرو ؟
---هیچی فقط به بابا بگو داریم میاییم... خوبه... دیگه هیچی نگو خوب ...
---باشه
----ساغر مامان داره میاد؟ اونم از هیچی خبر نداره... به کمکت احتیاج دارم. بای...
و قطع کرد خدایا چرا کلاف زندگیم دارد سر در گم میشود از یک طرف حرف های بابا از یک طرف مینا ....
--دخترم مینا بود ؟
نگاهی به بابا انداختم
گفتم :آره
---چی گفت
----هیچی حرف خاصی نزد.. گفت امشب میان شیراز ...
---با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت چی ؟الان کجان؟؟
تهران ....
مینا گفت: با اولین پرواز میایم
راستی بابا چرا مامان داره اینقدر خودش رو زود میرسونه شیراز
بابا متفکر گفت: نمیدونم خدا به خیر کنه....
گفتم: خوب بریم برام تعریف کن ...
کاملا معلوم بود بابا گیج میزنه
گفت: چی؟؟ بریم کجا ؟؟
---مگه نمی خواستی باهام حرف بزنی
---آها یادم اومد.... بمونه برا بعد... الان بدو بریم که عزیز امشب کلی مهمون داره .
واقعا حرصم در آمده بود.
از این که هنوز فکر می کردن من بچه امو هنوزهیچی حالیم نیست
با این حال گفتم: بابا میشه بگین این حرف چیه.. که همتونو داره میکشونه شیراز !!!
کاملا معلوم بود سر در گم شده با این حال حفظ ظاهر کرد
گفت: چه حرفایی میزنی دختر؟ می خواستیم هم تو رو ببینیم هم شیرازو؟ دلمون پوسید از بس تو تهرون موندم و کار کردم مامانتم که میشناسی بدون من نمی تونه تهرون بمونه؟خوب مینا هم به تبعیت مامانت باید بیاد؟
بازم حرفی مونده؟؟
گفتم نه (فکر کردن خرم هیچی حالیم نیست دلمون تنگ شد و اومدیم و از این مزخرفات ولی نخواستم تو صورتش حرفی بزنم ناراحت بشه آخه اندازه دنیا دوسش دارم مرد زحمت کشیه مخصوصا از زمانی که عزیز برام تعریفشو کرده بود )راه آمده را برگشتیم به در خانه که رسیدیم



عمو داشت ماشینش را داخل میبرد
برگشت نگاهی به ما انداخت
و خنده کنان گفت: سلام عباس چطوری؟
و خودش را در آغوش بابا انداخت همدیگر را بوسیدند
عمو نگاهی به من انداخت
گفت: عباس جان هرچی دوست ندارم اینو بگم ولی لطف کن دخترتو ببر تهرون از درس من که افتاده!!!
بابا با تعجب گفت: چرا ؟؟
---من روز اول بهشون گفتم :هر کی دو جلسه غیبت کنه دیگه نیاد میندازمش....
دختر خانم شما این جلسه سومشه
بابا یک دفعه خنده کنان گفت: برو بابا گفتم چی شده؟؟/
عمو در حالی که لبخند میزد گفت: مگه حرف خنده داری زدم
و با دست به پشت بابا زد و با هم به راه افتادند
تازه آمدم در را پشت سرمان ببندم که فرید را دیدم
از زمانی که از امیر در مورد فرید آن حرفا را شنیده بودم یه حس تنفر نسبت به او پیدا کرده بودم
ولی... پیش خودم گفتم: امکان داره از حسودیش این حرف رو زده باشه
با ید در این مورد تحقیق کنم
سلام بابات اومده؟؟؟ فرید بود که از عالم هپروت بیرونم آورد
آرام جواب سلامش را دام
عمو هم برگشت نگاهی به فرید انداخت
گفت نیستت پسر کجایی ؟؟
واا...حسابی دنبال کارایم اگه خدا بخواد تا عید ببینم میتونیم دارو خونه را باز کنیم
و بدون تعارف داخل حیاط شد
بابا نگاهی به سر تا پای فرید انداخت
صورتش را به عمو کرد و گفت: آشناست...
عمو خندان گفت: آره دوست چند سالمه!! فرید تهرانی
بابا تای ابرویش را بالا داد
گفت :خوشبختم و دستش را جلو برد
فرید کاملا معلوم بود دستپاچه شده
---من هم خوشبختم
بابا اشاره ای به من کرد
گفت: ساغر جون برو پیش عزیز بهش بگو امشب مهمون داره
چشمی گفتم: و به داخل رفتم
آقاجون در آشپزخانه بود
از عزیز خبری نبود رو به آقاجون گفتمک سلام ....عزیز کوش ؟؟
برگشت چهره مهربانش را به صورتم دوخت
گفت: عزیزترفته حموم.... چیزی شده دخترم ؟
---نه امشب مامان اینا دارن میان... خواستم ببینم شام چی درست کنیم؟
---ساعت چند بلیطشونه
---نمیدونم
---کاش یه زنگ بزنی بپرسی تا منم به عزیزت بگم...
بعد یه فکری کرد
گفت: نه نمی خواد... دخترم زنگ بزن ببین کی میان؟؟ شامو میرم از بیرون میگیرم
خانم وقتی از حموم در میاد خستس...
---گفتم آقاجون شام رو خودم درست کنم ؟
---نه بابا جون از بیرون میگرم
این چه کار اضافه ایه می خوای انجام بدی
فقط زحمت تلفن رو بکش
زنگ زدم گوشی مینا ....
---بله
---هنوز سوار نشدید
---چرا همین الان داریم سوار میشیم
---خوبه.... ساسانم باهاتونه ؟؟
---مورده شورشو ببرن. نه نیست. بعد صدایش را آرام کرد
گفت: ساغر چیزی که نگفتی ؟
---نه بابا... بچه ای؟ چی بگم گذاشتم برا بعد ...
---خوبه... مامان داره بهم نزدیک میشه باید گوشی رو خاموش کنم... بای...
---خدا حافظ
عزیز از حمام در آمد در حالی که ناله می کرد
گفت: وقتی جونیم هی میگن پیر بشی ذوقی می کنیم میگیم حتما خوبه ولی امون از پیری خیلی بده...
خنده کنان خواستم جوابش را بدهم
یک دفعه آقا جون در حالی که سینی چایی در دستش بود وارد هال شد و گفت :خانمم این حرفو نزنی واا...تو هنوزم جونی
عزیز در حالی که معلوم بود از حرف آقا جون کیفش کوک شده
با ناز گفت :ای آقا چه حرفایی میزنی؟؟ خوب پیر شدم دیگه ....
---بیا خانمم بیا این چایی رو بخور اسم پیر هم نیار که دیگه دلخور میشم
عزیز با لبخند سینی چای را از دست آقاجون گرفت
نگاهی به هر دو انداختم پیش خودم
گفتم: چقدر خوبه با این سن هنوزم همدیگرو اینقدر دوست دارن
---یک دفعه آقاجون گفت: خانم امشب مهمون داریم
عزیز بالبخند گفت: کیه ؟؟
---هیچ کی بچه هان ....ناهید و مینا هم دارن میان... تایک ساعت دیگه شیرازن ...
عزیز برخاست گفت: پس برم شام درست کنم
آقاجون با خنده گفت: نخیر خانم شام امشب با من فقط از اون برنج خوش مزه هات اگه تونستی درست کن
عزیز نشست گفت: خیر ببینی مرد باشه ...
آرام صورتش رو به آقا جون کرد
گفت: فکر می کنی چی میشه؟؟؟
آقا جون هم با همان آرامی گفت: توکل کن خدا ...هر چی خدا مقدر کرده باشه همون میشه
با این حرف دل من مثل سیرو سرکه جوشید چون مطمئن بودم تمام حرفها در مورد راز نگفته زندگی منه

---از فکرو خیال در آمدم
آرام از پنجره حیاط را نگاه کردم
بابا و عمو تنها بودن و داشتن حرف می زدند
کلافگی از رفتا ر بابا کاملا معلوم بود
ولی عمو.... مشخص بود... با دست او را به آرامش دعوت می کند
---دختر اگه فضولی کردنت تموم شد بیا کمکم سالاد درست کنیم
برگشتم عزیز کاملا مرا زیر ذره بین قرار داده بو
د لبخندی زدم
گفتم: فضولی چیه عزیز؟
در همین موقع بابا از حیاط صدایم کر
د از خدا خواسته دویدم حیاط
---بله بابا

---دخترم زنگ زدی؟ کی حرکت می کنن؟
---الان حرکت کردن..
---چه زود.... باشه ....تو برو کمک عزیز من و محمود میریم فرودگاه
مات نگاهش کردم دوست داشتم با انها به فرودگاه بروم
---چیزی شده ساغر جون؟؟؟
---نه !!ولی من هم می خواستم بیام ؟
---نه تو نیا بمون پیش عزیز دست تنهاست
کاملا معلوم بود دوست ندارد من با آنها بروم ولی...
گفتم: عزیز کار خاصی نداره... سالاده... خودم بعدا میرم کمکش
---نمی خواد خانمم برو من و محمود زود میریم و بر می گردیم... بعدشم جامون نمیشه ؟؟؟
این دیگه از اون حرفایی بود که آدم خندش می گرفت
با این حال گفتم: خوب پس زود بیاین دلم براشون تنگ شده
عمو در حالی که می خندید
گفت: دخترم بود دخترای قدیم.. بدو دختر... رو حرف بزرگتر حرف نزن.. که بدم میاد..
داخل خانه رفتم باورود من تلفن زنگ زد چون نزدیک گوشی بودم خودم برداشتم
بفرمایید
---سلام خانمی پارسال دوست امسال آشنا تو که احوالی از ما نمی پرسی ما باید بهت زنگ بزنیم
--صدای فرناز بود
گفتم: سلام فرناز خوبه دیروز همدیگرو دیدیم... امروزم زود اومدم و برگشتم.. تو چطوری ؟
---ای می گذرونیم
فرید گفت: پدرت اومده ؟
---آره مامان و مینا هم تو راهن دارن میان ..
---راست میگی؟؟ چه جالب پس باید بیام ببینمشون ...
---خیلی خوب میشه ... دیگه چه خبر ؟
---خبرا دست خودته.. آقا محمود چطوره؟
---ای اونم خوبه
--- ساغر می خواستم یه چیزی برات بگم ؟
--خوب ...

---نه دیگه بمونه برا بعد ...
---لوس نشو بگو دیگه ...
---الان سرت شلوغه !!
---اه دیگه داری اذیتم می کنی بگو؟
---باشه راستش می خوام باهات مشورت کنم
---خوب ...
---ببین ساغر من و تو الان چند وقته با هم دوستیم

---چند ماهی میشه ولی باور کن اندازه مینا دوست دارم
---ممنون... مرسی عزیز.... و ساکت شد
--خوب !!
---نمیدونم چطور برات بگم ...از پشت گوشی هم نمی تونم ...
باشه برا بعد.... واقعا حوصله ام را سر بورده بود... بیشعور با دست پس میزد با پا پیش میکشید
---ببین اگه نمی خواستی بگی زنگ نمیزدی؟؟ حالا که گفتی تا آخرش بگو؟
---باشه میگم تو رو خدا فکر نکنی دختر پرروییم
********************************

راستش ساغر اولین باری که آقا محمود اومد خونمون نسبتا بچه بودم
وقتی بهش می گفتن: آقای دکتر چطور بگم دوست داشتم .....
---خوب ؟؟
---خوب می دونی که دخترا چطورین ؟آقا محمودم خیلی بهم محبت می کرد
شاید باورت نشه پزشکی قبول شدنم بیشتر بخاطر محبت های آقا محمود بو
د تا این که با هزار بدبختی قبول شدم شیراز
یعنی چطور بگم اینقدر خوندم تا بیام شیراز
وقتی اومدم آقا محمود تهران بود
ولی اونم مرتب میومدشیراز
البته فریدم شیراز بود...
تا اینکه اون اتفاق تلخ برا پدر و مادرم پیش اومد
واقعا آقا محمود خیلی کمکمون کرد هم ...چطور بگم از همه لحاظ کمک حالمون بود
محبت هاش هم خدایی بی دریغ بود منم ...یعنی دخترا رو که میشناسی ؟(اینقدر میگه دخترا رو که میشناسی داره حالم بهم می خوره )
راستش می خواستم یه روز بریم یه جا اینارو برات تعریف کنم
ولی الان پشت تلفن برام بهتره....(چه عجب)
آره داشتم می گفتم: فرید غیرت برادری داشت و پشت سر اذیتم می کرد
این جوری رفتار کن این کارو کن اون کارو نکن خیلی اذیتم می کرد
تا روزی که تو رو دیدم داشتم (شروع کرد خندیدن )راستش فکرای احمقانه زیاد کردم
تا وقتی فهمیدم عموته اگه الانم برات اینارو تعریف می کنم بخاطر همینه واا... خودت جنس دخترا رو بهتر می شناسی (خاک بر سرم شد اگه بفمه پسر عمومه دوستیمون تموم تموم میشه
----درسته ؟؟؟
گیج گفتم: چی درسته؟ همین که دخترا سر این موضوعها یه کم حساسن ...
---آره خوب ...
آره از مشهد که اومدیدم یادته برا بیمارستان همه رفتیم چک شدیم
---ما که نه ولی شنیدم بچه های ترم سه و چهار و بردن برا چکاب
راستش اون روز که رفتیم فهمیدم یه نوع کم خونی دارم میژور
---گفتم خوب اشکال نداره مگه قبلا نمی دونستی
---نه زیاد حدسایی میزدم ولی ...
---خوب این چه ربطی به موضوع داره آخه راستش ساغر من...نمیدونم خبر داری یا نه قند دارم
با اینکه می دانستم
ولی گفتم: نه نمی دونستم اونم زیاد اشکال نداره خودت میدونی اینا رو میشه کنترل کرد
هر دو نوعش و
ممنون از دل داریت الان پیش خودت میگی این فرنازم که کلکسیون امراضه ؟؟
---با تعجب گفتم :خجالت بکش این چه حرفیه؟؟ کدامون سالمین ؟؟هر کس رو بگی یه نوع درگیره یکی با مریضی یکی... خوب خانمی بگو بینم اصل موضوع چیه؟؟

کاملا معلوم بود معذب است کمی من و من کرد
گفت: راستش یکی از بچه ها ی پزشکی اومده خاستگاریم
از دوستای فریده خانواده مومنی داره ولی خوب ...بعد از کمی مکث
گفت :ساغر یه خواهش می دونم خواهش بزرگیه... ولی میشه یه جوری نظر عموتو بپرسی.... در مورد کم خونیم بهش بگ.....ودر مورد قندم...... البته میدونم خبر داره. ولی اگه برات امکان داره بپرس؟/ یعنی چطور بگم.... میشه بپرسی.... اونم به من علاقه داره.... یا اینکه راستش..... راستش..... خودمو گذاشتم سر کار.... ولی ...
---ولی چی؟
---راستش میشه....اسم منو نبری.... بخدا همیشه فکر کردم تو خواهرمی ....همیشه به چشم خواهر نگات کردم تو رو خدا پیش خودت نگی این دختره چقدر پرروه؟؟؟ ولی ....
---دیدم اگه حرف نزنم همین جور صغری کبری به هم میبافه
گفتم: باشه یه جوری از زیر زبونش می کشم بیرون ....خوبه ؟
--ممنون خیالم رو راهت کردی.... واقعا ممنون .....
(نه خودم کم بدبختی دارم باید برا دل دیگرانم دوندگی کنم خاک بر سرم که اینقدر احمق تشریف دارم )



در همین فکرو خیالها بودم که عزیز از آشپزخانه صدایم زد
با صدای بلندی
گفتم: جونم عزیز

---ساغر جونم میایی کمکم ؟
چشمی گفتم و به اشپزخانه رفتم
عزیز کته معروفش را درست کرده بود
و من وسایل سالاد را از یخچال در آوردم و شروع کردم درست کردن
من عاشق سالادشیرازی بودم
بدون حرف کارهایمان را انجام میدادیم
کاملا معلوم بود عزیز در فکر فر و رفته
بعد از درست کردن سالاد به هال رفتم و تلوزیون تماشا کردم
البته به ظاهر تلوزیون نگاه می کردم در فکر بودم. به حرف امیر فکر می کردم. نمیدانم چرا یه حس عجیب نسبت به فرید پیدا کرده بودم...یعنی دوستش نداشتم؟؟؟یا یه هوس زود گذر بود ؟؟یا شاید از زمانی که فهمیدم عمو محمود پسر عمومه ؟؟؟. یا اینکه فکر می کردم فرید می خواهد فریبم دهد؟؟؟
اگرفرید واقعا می خواست مرا فریب دهد.؟؟؟......
ولی هر چه فکر می کردم احتمالش کم بود
عمو محمود بچه نبود.... با آن همه تعصب که سر من داشت.... مطمعنا .....
ولی اگر عمو خودش به من ....من همیشه عاشق مردی با خصوصیات اخلاقی عمو بودم یعنی امکان دارد ...نمی دانم چرا حتی فکرش ته دلم را خالی می کرد
نمیدانم چرا ؟؟..................
.در همین فکر و خیالها بودم که زنگ خانه به صدا در آمد. و بعدش در حیاط باز شد
از دنیای خودم بیرون آمدم دیدار با مینا و مامان بهترین خبری بود که می توانست حالم را جا بیاورد
به حیاط رفتم
مینا در حالی که مانتو لی کوتاه و چسبانی با شلوار لی تنگ پوشیده بود و یک روسری آبی کار شده سرش بود داخل شد
تازه فهمیدم به اندازه دنیا دلم برایش تنگ شده
همدیگر را در آغوش گرفتیم
دوست نداشتم رهایش کنم ولی ...
مامان پشت سر مینا ایستاده بود
وای خدای من چقدر دلم برای او هم تنگ شده بود
به آغوش مامان پناه بردم.بوی مامان را با تمام وجودم به ریه هایم هدایت کردم
واقعا از خانواده عزیز تر خداوند آفریده؟؟؟؟
نمیدانم چرا اشک هایم بدون اجازه راه خود را در پیش گرفته بودند.
همان طور که در آغوش مادر بودم چشمم به عمو افتاد چشمک ریزی به من زد
گفت: زن داداش اینم گندلبکت که هنوزم ادای بچه ها رو در میاره؟
چشم غره ای به او رفتم
ولی مامان در حالی که اشک چشمش را پاک می کرد
گفت: محمود مواظب حرف زدنت باش بعدا پشیمون نشی ؟
مثل اینکه عمو کاملا منظور مامان را گرفته باشد
گفت: من غ
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل کدامین نگاه | ساغر.ش کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود ... , دانلود داستان رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان ايرسا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/02 تاریخ
کد :62700

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا