تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کدامین نگاه (فصل هشتم)


برای فرناز دست تکان داده و به صندلی عقب تغییر مکان دادم
آنها سوار شدند
فرید سلامی کرد
و رو به عمو
گفت :محمود مزاحم نباشیم ...
عمو خندان گفت: برو پسر خودتو سیاه کن
با این حرف لبخند روی صورت فرید جا خوش کرد
رو به فرناز گفتم: چه خبر ؟؟
---خبرها پیش شماست... و آرام پرسید تو چه خبر ؟؟
آرام گفتم:امروز می پرسم ؟؟
---ممنون ...اینم شد زحمت تو...
---نه اشکالی نداره تو هم مثل مینا
---راستی از مینا چه خبر؟؟
---هیچی اومدن... فکر کنم چند وقتی مهمونمون باشن...
---خیلی دوست دارم ببینمش...
---امشب بیایین!!!
---مرسی ..شما بیایین!!
در همین موقع فرید رو به عمو
گفت :محمود امشب بیاین خونمون... واقعا از تنهایی حوصلم سر رفته ...
عمو با خنده گفت: بارکلا به تو... برای رفع کسالت ما رو می خوایی...
فرید در حالی که سرش را می خاراند گفت: نه بخدا... خجالتم نده ...
رو به فرناز گفتم: جدی میگم شما بیایین می دونی که ما نمی تونیم بیاییم
عمو رو به فریدگفت: ساغری راست می گه شما بیایین
نمی دانم چه لذتی برایم داشت وقتی عمو با من اینقدر صمیمی برخورد می کرد نمی دانم چرا مثل قبل فرید قلبم را نمی لرزاند نمیدانم شاید هوس زود گذری بود که خود به خود برطرف شد یا فرید را خائن می دانستم می دانم اینها را برای توجیح خودم می گفتم فکر می کنم شاید فرید چون اولین نفر بود که به من ابراز علاقه کرد زود جو گیر شدم
ولی عمو... از زمانی که فهمیدم پسر عمویم است تمام محبتهایش را جور دیگر تعبیر می کنم
آخر از این که مردی مثل عمو محمود که همیشه آرزویم بود را ..........
---خوب ساغری اینم از این...
بهت زده نگاه عمو کردم
----چی شد؟؟
---هیچی فرید و فرناز خانم امشب میان خونمون ...
بی تفاوت گفتم: خوش اومدن
چنان لحن بیتفاوتم آشکار بود
که عمو از داخل آیینه با تعجب نگاهی به من انداخت
ولی چیزی نگفت
نزدیک دانشگاه مثل همیشه فرناز و فرید پیاده شدن
وقتی تنها شدیم عمو پرسید: چیزی شده خانمی؟
---نه برا چی ؟؟
---هیچی گفتم بچه ها بیان... زیاد خوشت نیومد
---نه زیاد برام مهم نبود
عمو ابرویی بالا انداخت
گفت: جالبه
---چی جالبه ؟
---همین حرفت که می گی برام مهم نبود...
منظورش را فهمیدم اشاره می کرد به اشتیاقی که قبلا از خودم نشان میدادم
گفتم: نمیدونم چرا ولی الان واقعا زیاد برام مهم نیست... باورت میشه؟؟
و با خجالت گفتم: محمود خان
عمو خنده بلندی کرد و با یک دستش یه بشکن زد
گفت: وای ساغر اولین باره که بدون اینکه بهت تذکر بدم بهم گفتی محمود... هر چند ....وادامه نداد
گفتم: بقیش... خندید
گفت: بماند... به وقتش میگم...
در حالی که از فضولی داشتم میمردم
ولی قیافه بی خیالی گرفتم
گفتم: باشه اذیت کن... به وقتش میدونم باهات چکار کنم؟ و خندیدم
---وای خانمی نگو که میترسم
یک دفعه بدون اختیار محکم کوبیدم روی شانه اش
گفتم: حالا مسخره کن!! به وقتش....
هر دو بهت زده نگاه هم کردیم شاید اگر دوهفته پیش بود برایم بی اهمیت بود
ولی از زمانی که فهمیده بودم نامحرمیم خیلی رعایت می کردم
سریع خود را جمع و جور کردم
گفتم: پیاده میشم... خوب نیست بچه ها منو با استاد ببینن... فکر می کنن دارم سوالا رو ازت میگیرم
عمو خنده موذیانه ای زد
گفت:نه که نمیدونن با هم نسبت داریم؟؟ و تو هم خونه ما یی؟ راست می گی؟
واقعا عمو درست می گفت نمی دانم با چه استدلالی این حرف را زده بودم ..
پیاده شدیم
من مستقیم به کلاس وارد شدم
عموبه طبقه بالا رفت
بچه ها مظطرب بودند
شهلا یکی از بچه های بامزه کلاس که دائم جوک می گفت
نزدیک من شد و با لودگی دست مرا گرفت و رو به بچه ها
گفت: من می خوام با شیرازی پیش هم بشینیم
من که زود منظورش را گرفته بودم
با خنده گفتم: ممنون... پس بهم برسون
امیر در حالی که معلوم بود اصلا شوخی نمی کند
ولی با حالت طنز گفت:خانم ربیعی (شهلا)خودتو ناراحت نکن خانم شیرازی عمرا اگه بهت جواب برسونه اون الان هم سوالا رو هم جوابارو فوت آبه ...ولی بروز نمیده
واقعا حرصم گرفت: خواستم جوابش را بدهم ولی دیدم بی اعتنایی خیلی بهتره
بدون اینکه روی خودم بیاورم رو به ربیعی کردم
گفتم: شهلا جون بریم بشینیم داره دیر میشه
واقعا امیر خیت شده بود
ولی خودش را از تک و تا نیانداخت
رو به پسرها گفت: هر چند میدونم بهترین نمره این درس مال کیه
ولی خوب بریم شانسمونو امتحان کنیم
دیگه داشت از حد خودش خارج میشد
کمی خونسردی خودم را حفظ کردم وآرام مثل اینکه اصلا منظورش را نفهمیده ام
گفتم :البته آقای معینی که مشکلی ندارن چون از این درس هم نمره بیارن
بقیه درسها بازم خدمت اساتید هستند و پوزخندی تحویلش دادم
واقعا از خودم متعجب شده بودم
این من بودم که چنین جواب دندان شکنی به او داده بودم
خواستم برگردم که یک دفعه
امیر گفت: آهای خانم مواظب حرف زدنت باش
در همین هنگام عمو وارد شد همه یک دفعه برگشتیم رنگ از رویم پریده بود
پیش خودم گفتم: حتما یه گوش مالی حسابی دارم
عمو نگاهی به من بعد به بچه ها انداخت
گفت: میشه بگید اینجا چه خبره !!!
مثل دبیرستانی ها دارید جرو بحث می کنید؟؟؟
سرم را پایین انداختم و روی صندلیم نشستم
بچه ها بدون اینکه حرف بزنن هر کدام روی صندلی خود جای گرفتن عمو بدون اینکه حرف دیگری بزند سوالها را پخش کرد امتحان به خیر گذشت
برگه را که می خواستم تحویل عمو بدهم
آرام گفت خانمم تو حیاط باش با هم بریم..کارت دارم !!
وای خدای من فکر کنم می خواد اصل موضوع را بپرسد



در محوطه ایستادم تصمیم گرفتم اولین کاری که می کنم از عمو در مورد فرناز بپرسم؟؟
ولی نمیدانم چرا دلم شور میزد..
اگر عمو می گفت: فرناز را برای ازدواج می خواهد... چکار می کردم؟؟
100 تا صلوات نذر کردم عمو او را نخواهد....
ولی اگر مرا هم نمی خواست؟؟
نمی دانم چرا؟؟ ولی دلم می خواست....
---می بینم تو فکری؟
برگشتم فرید بود..
با تعجب نگاهش کردم
گفتم بله؟؟؟
---میگم تو فکری ؟؟
--- داشتم در مورد امتحان فکر می کردم ...
---آها!!!و ادامه داد ساغر امشب میاییم اونجا ...
اصلا از اینکه اسمم را بدون بسوند یا پیشوند آورد خوشم نیامد...
سرم را پایین انداختم
و خیلی رسمی
گفتم: آقای تهرانی اونجا خونه آقا جونه به من مربوط نیست .. با این حال خوش آمدید !!

---رسمی حرف میزنی ؟
---ببخشید یادم نمیاد با شما تا حالا صمیمی حرف زده باشم ؟؟
---میشه بگی چت شده ؟؟
---هیچی ...
نمیدانم چرا یک دفعه دلم خواست در مورد حرف امیر به او یک دستی بزنم
برای همین
گفتم: راستی آقای معینی حرفهای جالبی در مورد شما میزد!!!! ...
تای ابرویش را بالا انداخت
و گفت مثلا چی می گفت؟؟
---حرف بخصوصی نمی زد در مورد آداب اجتماعی شما...
می گفت: که چقدر رابطه اجتماعی قوی دارید ؟؟
---هنوزم نمیدونم در مورد چی می خوای متلک بگی؟
---واقعا نمیدونی یا خودتو میزنی....
در حالی که انگشت اشاره اش را بالا میبرد
گفت: ببین ساغر خانم باید یه چیزی بهت بگم.... من در مورد کنجکاوی دخترانه خیلی چیزا شنیدم
ولی از اینکه فکر کنی می تونی متلک بگی ......
و ادامه نداد
دلم می خواست محکم بکوبم تو دهنش
پسره ی بیشعور فکر کرده من هالوام
می خواستم جواب دندان شکنی به او بدهم
ولی خانمی خودم را حفظ کردم
گفتم: ببخشید که ناراحتتون کردم
و بدون اینکه حرف دیگری بزنم
از او دور شدم واقعا لجم گرفته بود
دوست داشتم میزدم لحش می کردم
واقعا این چه عاشقی بود
که حتی به خودش زحمت نداد منظور مراکامل بپرسد و توضیح دهد
نه به حرفهای آن روزش (ول کن ساغر با این فکر ها خودت را پیر می کنی )
مثلا خودم را بی خیالی زدم
به در سالن رفتم
امیر داشت بیرون می آمد
به محض دیدین من رو به دوستش (به در می گم دیوار بشنو )
گفت تو رو خدا ببین پارتی چه معجزه ای می کنه!!!
با این سوالهای سخت... اولین نفر برگه رو تحویل داد
حتما بهترین نمره رو میاره خدا شانس بده
واقعا داشتم کفری میشدم



سرم را پایین انداختم
وقتی از کنارش رد میشدم
آرام طوری که فقط او بشنود
گفتم: جواب ابلهان خاموشیست و سریع دور شدم
در ذهنم چهره عصبانی امیر را می دیدم ولی کار از کار گذشته بود
خودم را به در کلاس رساندم
عمو داشت در می آمد
تا مرا دید خنده بانمکی زد
و گفت خیلی دیر کردم؟؟ نگران شدی؟ (چه دل خجسته ای دارد عمو )
گفتم نه ...می خوام برم خونه ؟
---صبر کن با هم میریم... برو کنار ماشین... منم الان میام
بدون حرف از او جدا شدم
به کنار ماشین رفتم
بعد از چند دقیقه عمو هم آمد
در حالی که سوئیچ را از داخل جیبش در می آورد
گفت :از بیمارستان زنگ زدن شب باید بجای یکی از دکترا برم ؟؟
گفتم: پس مهمون دعوت کردنت چی بود؟؟
---نمیدونم... نمیشه نرفت ...
بیخیال شانه ای بالا انداختم
و سوار شدم
عمو پشت سرم سوار شد و ماشین را روشن کرد
در فکرفرو رفتم
باید جوری از زبان عمو حرف میکشیدم
مطمئنا فرناز منتظر جواب من بود
---چیه رفتی تو فکر ؟؟
---هیچی؟؟یه سوال ذهنم رو مشغول خودش کرده ؟؟

--بگو ..
---چرا تا حالا زن نگرفتی؟؟؟
کاملا معلوم بود از این سوالم جا خورد؟؟
---چی بگم ؟؟حالا برا چی این سوال و پرسیدی ؟
---می خواستم بدونم کسی رو دوست داری؟؟ (چنان بی مقدمه پرسیدم که خودم هم جا خوردم چه برسه به عمو)
عمو در حالی که کاملا دست پاچه شد ه بود گفت:راستش آره!! ولی از طرف مطمئن نیستم
خوب عمو جون بهش بگو ببین اون نظرش چیه؟

---بازم گفتی عمو!!!
---خوب ببخشید محمود خان ...
عمو در حالی که تای ابرویش را بالا می انداخت
گفت: ساغر میدونی از اون موقع که اومدی دانشگاه خیلی پررو شدی؟
حرف عمو بهم برخورد
گفتم: واقعا که!!! برا چی اینو می گی ؟؟
---هیچی بگذریم... حالا منظورت از این حرف چیه ؟
---هیچی می خوام بدونم بر حسب تصادف طرف فرناز نیست ؟؟
عمو با تعجب نگاه من کرد
گفت کی ؟؟ فرناز؟؟!!
---خوب آره؟ مگه چشه ؟هم خیلی خوشگله....
یک دفعه پرید مابین حرفم
گفت ببین ساغر خانم یادمه یه بار دیگه این سوال و ازم پرسیدی
برای بار چندم بگم من به فرناز فکر نمی کنم
یعنی چطور بگم در مورد فرناز...... اصلا در مورد ازدواج به او فکر نکردم ....
نمیدانم چرا... ولی آرامشی عجیب قلبم رابه در تسخیر خودش در آورد
بی اختیار نفس بلندی کشیدم
و تکیه ام را به صندلی دادم
عمو خنده موذیانه ای زد
گفت :می بینم بار سنگینی از رو دوشت بلند شد
متوجه منظورش نشدم با تعجب گفتم منظور ؟؟
هیچی مثل اینکه بدت نیومد از اینکه گفتم: فرناز کاندید انتخابی من برای ازدواج نیست !!!
نمیدانم چرا از این حرفش عرق کردم...
سرم را پایین انداختم و گفتم: نه این جوریام نیست!!
در حالی که دنده را عوض می کرد
گفت: حالا نوبت منه... یه سوال؟؟
--گفتم: بگو ..
---بازم مثل اون موقع ها که بهم می گفتی دوست داری شوهرت اخلاقش مثل من باشه!!!
هنوزم به این عقیده هستی ؟؟
واقعا از خجالت داشتم آب می شدم ...گرمم شده بود.
برای همین پنجره را پایین آوردم
عمو در حالی که می خندید
گفت میبینم گرمت شده؟/ خوب جوابم چی میشه ؟؟
نمیدانستم چه جوابی دهم واقعا در بن بست قرار گرفته بودم
منتظرم ساغری ؟
مجبور بودم جوابش را بدهم
آرام گفتم: خوب تو خوش اخلاقی مهربونی ولی
عمو لبخند زیبایی زد و
گفت ولی منو دوست نداری درسته
بدون اختیار بلند گفتم: نه خیلیم دوستت دارم ...
وای خراب کرده بودم
نمیدانم چرا؟؟
ولی مثل اینکه مغزم از این بازی خسته شده بود
و خودش بدون اراده من جوابداد خنده بلند عمو مرا به خودم آورد
من کاملا حرف دلم را بدون هیچ رو در وایسی به او گفته بودم
عمو بشکنی زد
و گفت واقعا حرف دل منو زدی
نمیدونی از اینکه این حرف رو از زبونت شنیدم چقدر خوشحالم
وای ساغر حالا می فهمم از این که دیر اصرار کردم عزیز اصل موضوع روبهت بگه چقدر پشیمونم
(مغزم هنگ کرده بود)
واقعا.... یعنی واقعا..... سرم را پایین انداختم
عمو ادامه داد
نمی تونستم قبلا بهت ابراز علاقه کنم نمیدونی چقدر زجر کشیدم
هر موقع دستمو می گرفتی یا بغلم می کردی
وای ساغر اگه بدونی
تو بیخیال عالم بودی
منم ....نگم بهتره
و با خنده ادامه داد آبرمو بیشتر از این نبرم باشه خانمی؟؟
سرم را پایین انداخته بودم... دوستش داشتم یکی از آرزوهام فردی مثل او بود
وقتی فهمیدم عموم نیست با خودم کلنجار می رفتم
که نمی خواهمش ولی مگر میشد
و حالا او بدون هیچ گونه پرده پوشی از دوست داشتن با من حرف می زد
ولی اگر او مرا می خواست فرید چرا به من ابراز علاقه کرد
یعنی او به فرید نگفته بود که مرا می خواهد؟
---فهمیدی ؟؟؟یا تو هپروت سیر می کنی
واقعا او مرا از خودم بهتر می شناخت
آرام گفتم ببخشید بازم تو هپروت بودم
---خنده مستانه ای زد
و گفت این حقیقت گوییت منو کشته؟
داشتم می گفتم ناهید وقتی حس کرد می خوامت.... محترمانه بهم گفت دیگه نیام اونجا خودشم نیومد شیراز
ولی مگه می تونستم
بی مقدمه گفتم: ولی من از یه چیز سر در نمیارم
---بگو عزیز دلم
--با این حرفش باز هم خجالت کشیدم
ولی خجالتی توام با سرخوشی
گفتم چرا فرید از من خواستگاری کرد در صورتی که می دونست تو منو دوست داری
متعجب نگاه من کرد
و گفت فرید نمی دونست تو رو می خوام ؟؟
---پس اون شب فرید به تو چی می گفت و می خندید
عمو در فکر فرو رفت
آرام گفت: کدوم شب ؟
---اولین بار که منو دید
وقتی بهش گفتی ساغر دختر برادرم.... رفتارش کلی عوض شد
خودم از پشت پنجره دیدم بهت حرف میزد و می خندید
برای اولین بار صورت سبزه و بانمک عمو قرمز شد
و جوابی نداد
گفتم خوب جواب من چی میشه؟؟
---ببین ساغر یه چیزاییه که اگه برات بگم ناهید زنده زنده سرخم می کنه
فقط می تونم بگم یه موضوعی است که.. عباس قول داده برات بگه
ساغر بخدا نمیدونی چقدر دوستت دارم
نمیدونی ذره ذره بزرگ شدنت رو میدیدم
ولی کو جرات گفتن
مخصوصا که بهم می گفتی عمو....
نمیتونستم ابراز احساسات کنم
یه روز یادته بهم گفتی آرزو داری شوهرت مثل من باشه؟/
داشتم ذوق زده میشدم... ولی نمی تونستم حرف بزنم
فقط نگات کردم
و اونروز تصمیم نهاییم رو گرفتم باید با عزیز حرف میزدم
ولی بازم ترسیدم ...از حقیقت به نحوی فرارمی کردم
تا اینکه فرید بهت اون پیشنهاد مسخره رو داد
داشتم می مردم نمیدونم چرا فرید اون پیشنهاد رو داد؟
فقط می دونم کاسه ای زیر نیم کاسشه؟
بخدا فکر نکنی دارم بدیشو میگم برای اینکه خودمو تو دلت جا کنم
ولی ما چند ساله باهم دوستیم
تقریبا سلیقه فرید رو کاملا می شناسم
دیگه مصمم شدم به عزیز بگم
راستش با تمام وجود می خواستمت یعنی چطور بگم می خوامت
جرات گفتن نداشتم ... ولی چاره نبود به عزیز با هر بدبختی بود گفتم
(داشتم از خجالت آب می شدم )
وقتی عزیز فهمید فقط نگام کرد
و گفت هر چی رو بشه عوض کرد قسمت و نمیشه؟؟
وقتی به عباس گفتم باید ماجرا رو برات بگن... می خواست از پشت گوشی خرخرمو بجوه
وای... ناهید اون موقع دبی بود زنگ زد بهم
گفت اگه......و خندید
مشتاقانه گفتم مامان چی گفت
آرام شانه اش را بالا انداخت و گفت امشب همه چیز معلوم میشه .....

سردر گم شده بودم
آخر این چه رازیست که همه خبر دارند بجز من
به آرامی سرم را تکان دادم
گفتم: میشه فقط یه کم برام بگی؟ تو رو خدا؟ بخدا خسته شدم از این همه راز؟
عمو لبخندی زد و گفت :عزیز دلم اگه می تونستم که می گفتم
بخدا ساغر از زمانی که تونستم بهت آروم آروم ابراز علاقه کنم نمیدونی چه جشنی تو دلمه
مگه من بمیرم که تو رو دلواپس ببینم
ولی چکار کنم ناهیده دیگه... گفته خودش می خواد برات تعریف کنه
حالا خانمم میشه بری خونه
با تعجب نگاه بیرون کردم
ماشین جلو در بود
با تعجب گفتم: نفهمیدم کی رسیدیم ؟؟
---منم همین طور... ولی ناچارم خودمو زودتر برسونم بیمارستان
کاری داشتی زنگ بزن... شمارمو که داری...
با سر جواب مثبت دادم و آرام پیاده شدم
واقعا دوستش داشتم
از صمیم دل خدا را شکر می کردم که او را به من رساند
فقط خدا کند مامان حرفی نزند
با آوردن اسم مامان در وجودم دلشوره افتاد
خداحافظی کرده و به داخل رفتم
خانه ساکت بود
از دم در بلند سلام کردم
صدای عزیز از آشپزخانه امد: بیا تو دخترم اینجاییم
داخل شدم
مامان و بابا و عزیز و آقاجون نشسته بودند
مینا نبود
گفتم: پس مینا؟؟
مامان گفت: رفته دراز شده...
نمیدونم بچم چشه ؟؟هیچیم نمی گه؟؟ راستی ساغر به تو چیزی نگفته؟؟
گفتم: نه زیاد.... حرف بخصوصی نزده...
حالا بعدا برات تعریف میکنم
چه خبر
بابا گفت :خبرا که دست شماست پس محمود کوش؟
---نمیدانم چرا یک آن دلم برای عمو تنگ شد.... ای کاش او هم با من می آمد
در حالی که مقنعه ام را در می آوردم
گفتم: رفت بیمارستان بجای یکی از دوستاش....
مامان ارام جوری که فکر کرد من نشنیدم
گفت از بس موذیه!!! نه به اون همه اصرارش... نه به فرار کردنش
مگه دستم بهش نرسه
روی خودم نیاوردم
رو به عزیز گفتم: شام چی داریم؟ که از گشنگی دارم میمیرم ؟
عزیز لبخند زیبای همیشگیش را زد
گفت: آجیل پلو درست کردم... شام دیر می خوریم
محمود گفت: فرید و فرناز امشب میان اینجا!!
اگه خیلی گشنته برویکم برنج بکش بخور
بدون تعارف رفتم سر قابلمه
مامان گفت: بهتر نیست لباساتو عوض کنی؟؟
در حالی که در قابلمه را بر می داشتم
گفتم: نه !!!بمونه بعد... بزار یه ته دلی بگیرم...
غذا را داخل بشقاب ریختم
مامان کاملا دست پاچه بود
بابا و عزیز و آقاجون از آشپزخانه در آمدند
ولی مامان محزون نگاهم می کرد
وقتی عزیز می خواست خارج شود
در گوش مامان نمی دانم چه گفت
مامان با سر گفت: باشه...
وقتی تنها شدیم
مامان گفت: ساغر می خواستم تا مهمونا نیومدن یه موضوعی رو برات بگم اشکال نداره؟؟
خوشحال دست از غذا کشیدم
گفتم: نه چه اشکالی؟؟ بفرما
مامان آروم گفت: زمانش چه زود رسید و آرام شروع به تعریف کرد

وقتی با عباس ازدواج کردیم زیاد سنی نداشیتم
با عباس دانشجو بودیم
فکر جبهه عباسو راحت نمی ذاشت
ولی من ترسو تر از این حرفا بودم که بهش اجازه بدم
از اون اصرار و از من ....
خلاصه چند سالی زندگی کردیم
اولش گفتیم درسمون تموم شد بچه دار بشیم
درس تموم شد و.... خبری از بچه نشد
رفتیم دکتر
معاینه و آزمایش و ...گرفتیم
هر دومون سالم بودیم
دکتر می گفت نمیدونم علتش چیه؟
اون موقع دارو کم بود
رفتیم تهرون آخه اون موقع خونمون شیراز بود
اونجا دکتر برام کلومیفن و تاموکسی فن و نمیدونم هزار تا دارو جورواجور نوشت
تخمک بارور داشتم...
ولی نمیدونم چرا بچه ای بوجود نمیومد
برات بگم دختر گل خودم... نا امید از تهرون اومدیم
دیگه نه پول داشتیم نه حوصله
عمو ناصرتم زن گرفته بود و بچه دارشده بود
روزی که گفتن خدا به ناصربچه داده خیلی گریه کردم
عباس می گفت دیگه بچه نمی خوام.... تو رو میخوام...
ولی خوب هم من هم اون آرزو بچه داشتیم
این گذشت تا یکی از اقوام عزیزت بچه دارشد
خیلی دلم گرفت خیلی گریه کردم
اونا که بچه نمی خواستن خدا بهشون بچه داده بود
ولی ما ...
.بعداز چند وقتی تازه بچشون بیست روزش تموم شده بود که تصمیم گرفتن برن اصفهان مسافرت
دیگه ماهم از بچه دار شدن نا امید شده بودیم
بعضی ها می گفتن اگه از هم جدا بشین هر دو تاتون بچه دار میشین
ولی ما همدیگرو می خواستیم
تصمیم نداشتیم جدا بشیم
آره داشتم برات میگفتم
مثل اینکه منافقین تو راه ماشین رو می گیرن به گلوله
آقا صمدم نمی تونه ماشین رو هدایت کنه..... ماشین چپ میشه میره ته دره
انگار اون شب محمود باهاشون بوده
فرداش من و عباس سر کار بودیم
عزیزت زنگ زد قضیه رو گفت
سریع مرخصی گرفتیم رفتیم خونه
محشر کبری بود
فقط از اون ماشین محمود و بچه زنده مونده بودن
فامیلا همه اومدن
چه مراسمی براشون گرفتن
اونا کم کسی نبودن....
براشون هیئت در اومد
مردم زنجیر میزدن
کلی نظامی اومده بودرژه میرفت
خلاصه براشون مراسمی گرفتن که هیچ کی ندیده بود
اخه مظلوم شهید شدن
بعد از مراسم دخترشون موند پیشمون
تو فامیلای درجه یک یه خاله داشت
خالش خودش بچه داشت و حسابی گرفتار بود
عزیز بهشون پیشنهاد داد بچه رو بزارن برا ما
اولش قبول نکردن
خالش می گفت: با بچه های خودش بزرگش میکنه
( به این جای داستان که رسید هر دو گریه می کردیم)

کلی عزیز باهاشون حرف زد تا اونا قبول کردن البته یه شرط گذاشتن
گفتن به شرطی که وقتی دختر بزرگ شد قضیه رو براش بگیم
ما هم قبول کردیم
اونا رفتن و ما با .....

با صدایی که به هق هق تبدیل شده بود
گفتم: نگو که اون دختر منم ؟؟؟
مامان گونه اش را که از اشک خیس شده بود پاک کرد
و گفت: تو دختر خودمی خودم بزرگت کردم
خودم شب تا صبح باهات بیدار بودم
وقتی تب می کردی خودم بودم که پاشویت می کردم
تو دختر خود خودمی
و مرا در آغوش گرفت
خدای من این چه سرنوشتی بود که من داشتم
وای یعنی من دختر صمدم
یعنی پدر مادرم مردن
ولی...........

آرام خودم را از مامان جدا کردم
گفتم: پس مینا؟/

سرش را تکان دا د
و آرام بینیش را پاک کرد
گفت :بعد از این که تو اومدی پیشمون مینا رو حامله شدم
هیچ کس نفهمید چطور شد
اولش خواهرم و برادرم گفتن خودت بچه دار شدی ساغرو بفرست پیش خانوادش
ولی من ...نمیتونستم
تو آسایش و آرامش به خونمون اورده بودی
دوستت داشتم و دارم
تو نور چشم اولمون بودی و هستی
به همه گفتم پاقدم ساغر زندگیم روشن شده
اگه هر کی به اون بی احترامی کنه با من طرفه
بعدش عباس منتقل شد تهرون
منم بزور خودمو منتقل کردم
هر چهار تامون رفتیم
وقتی می خواستیم بریم تهرون به خالت زنگ زدم
گفتم....
اومد دیدت
بعد از اونم چند وقتی یه بار میومد تهرون میدیدت
بهت گفته بودیم دوست منه.... منظورم خاله فرشته ست
پس خاله فرشته که میومد بهم سرمیزد خاله واقعیم بود... نه دوست مامان ....
مامان دستم را در دستش گرفت
و ادامه داد بخدا دوستت دارم
تو نور چشم اولمی
حالا هر کی می خواد هرچی بگه برام مهم نیست
و از دوباره مرا سفت در آغوش خودش گرفت
نمیدانم چرا دلم هوای بیرونمی طلبید
هوای خانه برایم سنگین شده بود
بی اختیار بلند شدم
مامان نگران گفت دخترم کجا؟؟
در حالی که اشک امانم را بریده بود
گفتم میرم بیمارستان پیش عمو<
برچسب ها: دانلود داستان رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان ايرسا , دنیای رمان - رمان بهار یک نگاه akram goodarzi , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/02 تاریخ
کد :62699

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا