تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کدامین نگاه (فصل دهم)


یک روز در میان بدون اینکه به کسی بگوییم با مینا به سر خاک میرفتیم و کلی درد و دل می کردیم
نمیدانم این همه حرف را کجای دلم انبار کرده بودم که حالا خود به خود بر زبان می آوردم
باید انتخاب واحد می کردم
صبح زود محمود صدایم کرد
و گفت با هم به دانشگاه برویم
هر چه به مینا اصرار کردم
گفت نمی آید
برای همین با محمود تنها به راه افتادیم در راه محمود
گفت: بهت خوش میگذره
---آره واا...
----خوبه ولی به من نه
---برای چی؟
---برا اینکه همدممو یه نفر دیگه دزدیده
از این حرفش خجالت کشیدم
گفتم: مینا هم خواهرمه هم مهمونمون این چه حرفیه

---حالا نه اینکه هر روز می بریش می گردونیش
با تعجب گفتم: پس چکار می کنم.... ما اصلا خونه هستیم ؟؟
---نه خونه که نیستید؟ولی درسته اون داره از دل شوره و ناراحتی هلاک میشه تو ام محترمانه هر روز میبریش سر خاک؟
واقعا تعجب کردم
گفتم تو از کجا می دونی ؟
محمود ---من باید بدونم؟ خانم رو خواهر خانمم هر روز شال و کلاه می کنن کجا میرن؟؟
من--وای واقعا بعضی موقع ها ازت می ترسم
محمود ---راست می گی ؟
من---آره
محمود --کی آره ؟؟
من یعنی چی
محمود همین من اسم دارم اسمم چیه
-من--خودتو لوس نکن
-محمود --نه لوس نیستم اسممو بگو راحتم کن ببین ساغر چرا از این که اسممو بگی وحشت داری
---من
محمود ---آره تو
من---وحشت ندارم
محمود ---پس بگو اسم من چیه
آرام گفتم امیر محمود
محمود خوب اینو همیشه بگی اشکال داره
من--- آخه برام سخته همیشه بهت گفتم عمو
--محمود -خوب حالام بگو امیر محمود اشکال که نداره
خندیدم او هم خندیدو گفت بگو ......
گفتم و پیش خودم انقدر تکرار کردم که ملکه ذهنم شد

به دانشگاه رسیدیم خیلی شلوغ بودچشم می گرداندم آشنا ببینم نمیدانم دنبال که بودم ولی ...
فرید بود که نزدیکمان میشد
با سر سلام دادم
جواب سلامم را با سر داد
رو به محمود گفت: چه خبر کم پیدایی ؟
---محمود: هر کجا باشیم زیر سایه آقا... و به مثل اینکه نمایش اجرا می کند دستهایش را تکان داد
با حرکت دست محمود خندیدم
فرید نگاهی به من انداخت
گفت: شما چطورید دیگه احوالی ازمون نمی پرسید
خجالت کشیدم
گفتم :خواهش میکنم.... فرناز چطوره ؟
---ای بد نیست دل همه براتون تنگ شده
وای داشت جلو محمود از این حرفها ...
.با دست پاچگی گفتم خواهش می کنم این چه حرفیه
محمود مثل اینکه متوجه منظور فرید شده باشد
گفت: راستی فرید میدونی می خوام زن بگیرم
فرید ابرویش را بالا داد
گفت: خوب این دختر بدبخت کیه که می خوای.....
محمود ---خجالت بکش منظورت دختر خوشبخته دیگه
و هر دو زدند زیر خنده واقعا آنجا ایستادنم دیگر جایز نبود
رو به محمود گفتم من برم ...
---برو خانمم...با فرید حرف دارم کاراتو انجام دادی وایسا میام دنبالت
از آنها جدا شدم
نمی دانم چرا ولی دلم شور میزد
دوست نداشتم فرید حالا از قضیه خبر دار شود
حد اقل نه تا زمانی که که علنی نشده بود
بعد از انجام کارهایم و انتخاب رشته کنار ماشین رسیدم
شماره محمود را گرفتم و به او
گفتم: کارم انجام شده
او هم با خنده گفت: الان میام
در همین حین فرید را دیدم سرم را پایین انداختم مثلا که من ندیدمش
ولی..... جلو امد
سنگینی نگاهش را حس می کردم
الکی کوله ام را باز کردم
-فرید --سلام....
سرم را بالا آوردم و جوابش را دادم
-فرید --میشه چند لحظه وقتتو بگیرم
در حالی که این دست و آن دست می کردم که برود
گفتم الان عمو میاد
---عمو.!!!!.. سرم را پایین انداختم
و جوابش را ندادم
---ساغر خواهش می کنم
گفتم: اگه کاری داری الان بگو
----می خواستم یه جا بشینیم... برات بگم
---نمی تونم
----باشه بهت میگم....راسته به محمود جواب دادی
واقعا خجالت کشیدم
بدون رو در وایسی رفته بود سر اصل مطلب
-من--هنوز که
فرید --پرید تو دهنم
گفت: خواهش می کنم..... یه کلمه راسته یا نه ؟
با سر گفتم آره...
نفس پر صدایی کشید
گفت: چرا؟؟
با تعجب نگاهش کردم
می خواستم بگویم منظورت چیه؟ نکنه ناراحتی نتونستی منم مثل دخترای دیگه بزاری سر کار؟
ولی فقط نگاهش کردم ---
فرید ---شنیده بودم دخترا آدمو می زان سر کار ولی نه این که با این وقاحت
ناراحت شدم پرو پرو تو چشام نگاه میکنه بهم میگه....
ادامه داد آره دیگه دیدی محمود لقمه بهتریه... فرید آس و پاسو می خوای چکار؟
واقعا حرصم گرفت
تمام صفتهای خودش را به من نسبت می داد
طاقت نیاورم
گفتم: منظورت چیه؟چرا صفت خودتو می زاری برای من؟
---چشمهایش را زاق کرده تو صورتم
گفت: صفت خودمو.... عجب رویی داری تو ؟
زدم سیم آخر
گفتم: من رو دارم یا تو... که با صد تا دختر می چرخی؟
فکر کردی منم مثل اونام بزاریم سر کار
معینی هر خصلت بدی داشته باشه این یه خصلتش خوب بود شخصیت تو رو برام روشن کرد
مثل کبکه سر تو گرفتی زیر برف فکر می کنی کسی نمی فهمه؟؟
تو که با نصف دخترای دانشگاه دوستی
نگفتی آخه این دختر.... فامیل دوست صمیمیمه
می خواستی ...
و زدیم زیر گریه ادامه دام بخدا معرفتم بود معرفت دوستای قدیمی نمک بخوری نمک دون بشکنی... اصلا ازت انتظار نداشتم
وقتی معینی گفت: منم گذاشتی سر کار اولش باور نکردم ولی کار سختی نبود یه پرس و جو کوچیک موضوعوبرام روشن کرد
آقای تهرانی تو دخترا معروفه!! حالا با چه نیت می خواستی منم سر کار بزاری خدا میدنه... ازت بدم میاد فکر نکن قبلا عاشقت بودم ولی ...الان نمی خوام سر به تنت باشه ...سرم را بالا گرفتم مسلسل وار حرف دلم را بر زبان آورده بودم
اشک مثل پرده ای جلو چشمهایم را گرفته بود



فرید کاملا جا خورد نگاهم می کرد
گفت: بخدا اون جور که تو می گی نیست
بخدا تو رو برا آیندم می خواستم
نگذاشتم بقیه حرفش را بزند
بدون این که بقیه حرفش را بشنوم از او جدا شدم
بدون هدف به راه افتادم
حالا که تصمیم زندگیم را گرفته بودم
می خواست منصرفم کند
ولی نه محمود عشقم بود نمی توانستم از او دل بکنم
بجز او هیچ کس دیگر را نمی خواستم
او تمام زندگیم شده بود
با بوق صدای ماشین برگشتم
محمود بود خندان نگاهم کرد
گفت: دختر کجا؟ مگه نگفتم وایسا؟
و ماشین را نگه داشت
نگاهی به چشمانم انداخت
گفت: چی شده؟ گریه کردی ؟
-من--نه نمیدونم چرا چشمام میسوزه ؟
محمود ---من می دونم... فکر کنم باید یه کم پول خرج کنم تا سوزشش بیفته
با تعجب نگاهش کردم گفتم منظور؟
---هیچی الان می فهمی
و جلو پاساژی نگه داشت
گفت: بپر پایین که الان جریمم می کن... تا تو بری داخل لباسارو نگاه کنی منم اومدم
پیاده شدم با خودم
گفتم: یعنی می خواد برام لباس بخره و جواب خودم را دادم... نه بابا!!!
پشت سرم وارد شد
گفت ساغرم بیا این ور
بدون فکر پشت سرش به راه افتادم
جلو مغازه مانتو فروشی ایستاد
گفتم: چی می خوای بخری؟
یک دفعه جدی نگاهم کرد
گفت مگه نوکرتو صدا می کنی؟ من اسم دارم؟
با خجالت گفتم: ببخشید محمود چی می خوای بخری؟
خندید خندهی شیرینی که عاشقش بودم
گفت :من برا همه محمودم... ولی برا تو امیر محمود
محمود اسم پدر شوهرته
در دلم شوری به پا شده بود لذتی که ...


محمود ----ساغر بیا تو..
به داخل رفتیم
مانتو ها را نگاه می کردیم ...از یه مانتو شکلاتی خوشم امد
گفتم: می خوای برام مانتو بخری ؟
---آره هر کدومو می خوای بگو
و خط چشمانم را گرفت
بدون اینکه حرف بزنم مانتو را برداشت
گفت: بپوشش ببینم چطوره؟
خجالت کشدیم گفتم نمی خواد
محمود ---گفتم بپوش... بگو باشه؟
در حالی که خودم هم کلی ذوق مانتو را داشتم به اتاق پرو رفتم
مانتو را تنم کردم
خدای من مثل اینکه واقعا برای من دوخته شده بود
تقه ای به در خورد
در را باز کردم محمود بود
نگاهی به مانتو انداخت
گفت: دختر می دونی از اون موقع که اومدی شیراز چقدر لاغر شدی؟
با تعجب نگاهش کردم
در حالی که می خندید
گفت حالا ذوق نکن...
و رو به فروشنده
گفت :این مانتو را بر می داریم
بعد از خریدن مانتو.... شلوار جین زیبایی برایم خرید
گفتم: بریم
---بریم ولی بزار برات روسری و کفشم بخرم بعد
گفتم: نمی خواد بخدا بابابهم پول داده ...
محمود ---بر منکرش لعنت
و در حالی که دست در جیبش می کرد
گفت اگه بدونی چه لذتی داره برات خرید می کنم
باور کن اگه می دونستی همیشه میگفتی بریم خرید....
خندیدم او هم ......
بعد از کلی خرید به فالوده فروشی رفتیم عاشق فالوده های شیرازم
و بعد به خانه .....

به محض رسیدن به خانه مینا نگران آمد جلویم
منم هم یک آن ترسیدم
گفتم مینا چی شده ؟
گفت مامان زنگ زد
---خوب
---می گه فردا بیا تهرون ...
تعجب کردم بدون معطلی زنگ زدم برای مامان
---سلام مامان
---سلام دخترم
---مامان مینا می گه گفتی بیاد تهرون ؟
---آره عزیز دلم
---به بابا گفتی ؟
---آره مفصل براش تعریف کردم
راستش ...بعد از چند دقیقه مکث
گفت ساغر جون قطع کن زنگ می زنمخونه عزیز
با تعجب گفتم: برا چی ؟
---هیچی دخترم پول موبایلت زیاد میشه قطع کن الان زنگ میزنم برات
راست می گفت
برای همین گفتم باشه ...مامان منتظرم و قطع کردم
دلم شور میزد خدا کند بخیر گذشته باشد

5دقیقه بعد زنگ تلفن به صدا در امد
گوشی را برداشتم
عزیز در آشپزخانه بود
مینا هم مرا نگاه می کرد
صدای مامان بود
بدن مقدمه گفت: به بابات گفتم...
یعنی راستش مجبور شدم همه چیزو بگم
با بابات رفتیم خونه دایی
کلی جرو بحث کردیم
آخه فکر نمی کردم اونا بخوان سرمونو کلاه بزارن
داییت اولش خودشو زد اون راه که مینا دروغ میگه و از این چرن پرندا
وقتی دید بابات عصبانیه ...یعنی راستش یه کم از جرو بحث بیشتر شد
گفتم نکنه زد و خورد....ها...
مامان در حالی که کاملا معلوم بود بغض گلویش را گرفته
گفت: خوب آره بهشون گفتم من دیگه برادر ندارم
باباتم راستش.... خدا بهمون رحم کرد....
نزدیک بود عباس بمیره
واقعا احساس کردم قلبم تو دهانم آمد
گفتم: بابا..... نکنه بابا...... سکته کرد ه
مامان آروم گفت یه سکته ناقص ....خدا بهش رحم کرد
اکبر خیلی ناراحت شد
ساسانو صدا کرد
دیگه کسی نمی تونست جلو اکبرو بگیره
ساسانو گرفته بود زیر کتک
می گفت چرا با مینا ...بغض گلویش را قورت داد
و گفت دیگه تموم شد
گفتم یعنی چی !!هیچی ساسان جریانو برا اکبر تعریف کرده بود
می گفت به حال خودش نبوده اکرم هیچی نمی گفت
گفتم :آخرش
مامان ---چی بگم.... اکبر به زور ویلای شمالشو به اسم مینا کرد
می گفت تا عمر دارم از خجالت شما در نمی آم
می گفت نمی دونستم ساسان معتاد شده
همش اکرمو مقصر می دونست
آخه اون عفریته از همه چیز خبر داشته
ساسان به اکبر گفته مامانم راهنماییم کرده
اکبر نمی تونست سرشو بلند کنه
آخرش به بابات گفت هر چی شما بگید من قبول دارم
گفتم آخرش... نمیدونم اکبر میگه می خواید اینا عقد کنن و فرداش طلاق بده.. که اسمیم تو شناسنامه مینا باشه می دونی در مورد همون جریان....
باور کن ساغر نمی دونم چکار کنم
مغزم از کار افتاده
گفتم بابا الان کجاست
---اوردیمش خونه داره استراحت می کنه
منم نوشتم خودمو بازنشسته کنم
پیش خودم فکر کردم طفلک مامان خیلی کارشو دوست داره ببین چقدر اعصابش خورد شده
----گوشت با منه
گفتم چی ؟...چی گفتی؟
مامان.... هیچی می گم با مینا میایی
خیلی دلم می خواست ولی با شروع کلاسا....
گفتم فکر نکنم ولی تو اولین فرصت ...سعی میکنم بیام
غمگین گفت مواظب خودت باش
گفتم هستم مامان خانمم
خندید ولی چه خنده غم داری...
بعدش گفت ساغر گوشی رو بده عزیز
عزیز را صدا زدم و خودم به پیش محمود و مینا رفتم
برایشان ماجرا را تعریف کردم
آرامش در چشمان محمود نمودار شده بود
مینا سرش پایین بود
آهسته بر خاست
گفتم کجا ؟
---برم وسایلمو جمع کنم... و به بالا رفت
عزیز محمود را صدا زد
نمی دانم مامان چی به او می گفت
یک آن محمود گفت: فردا با مینا میام
نه بخدا... اصلا زحمتی نیست ...الان حالش چطوره ...الحمدا... ...نه اگه می دونستم ....نه بخدا فردا بعدازظهر اونجام ...عزیزم میارم ...اصلا حرفشو نزن ...تعارفی در کار نیست ...باشه ...باشه ...ساغر ...نه داره کلاساش شروع میشه ...خیالت راحت ...باشه ...باشه...خدا حافظ ..
.دلم شور افتاده بود
گفتم: چی شده؟
محمود سرش را برگرداند و
گفت هیچی فردا با عزیز بریم تهرون مینا رو تحویل بدیم و بیام
با ناراحتی گفتم: امیر محمود ...
---جانم
---- منم بیام
محمود ---نه نمیشه خانمم درس داره
گفتم: برا بابا دلم شور میزنه
----عباس حالش خوبه منم دارم میرم ببینم اگه اوضاع رو براهه خانمم و خاستگاری کنم
و با لودگی گفت: فعلا دستم زیر سنگ ناهیده باید چاپلوسی کنم... دیگه نمیشه.... و خندید
خدایا چقدر این مرد مهربونه در هر شرایطی ....دوستش دارم
فردا آقا جونو برا من گذاشتنو... همگی رفتندتهران
هنوز هیچی نشده دلم براشون تنگ شده بود
به مینا عادت کرده بودم
مینا عاقل تر رفتار می کرد
کلاسهایم شروع شده بود
گاه گداری محمود به من زنگ می زد
از مامان و بابا بی خبر نبودم
خیلی دلم می خواست بابا را ببینم
ولی نمیشد... بهم اجازه نمیدادن
از طرف دیگر یکروز در میان با بابا حرف میزدم
بودن و نبودن آقا جون پیشم چنان فرقی نداشت
اصلا زیاد حرف نمیزد یا تلوزیون تماشا می کرد
یا خیلی که می خواست باهام حرف بزنه
می گفت دختر گلم چطوره؟
پیش خودم می گفتم :عزیز خوب حوصله اش با چنین مردی سر نمیره ؟
یک روز از دانشگاه بر می گشتم
فرید و فرناز را دیدم
فرناز بعد از این که فهمید محمود پسر عمومه با من سر سنگین شده بود
ان روز فرید برای پایان نامه آمده بوددانشگاه
دارو خانه را با چند تا از همدوره ا ی هایش باز کرده بودن
تازه از دانشگاه در آمده بودم
که با آنان بر خورد کردم

سلامی دادم و رد شدم
یک آن فرنازاز پشت سر صدایم کرد
برگشتم.... فرناز لبخند کم رنگی زد
گفت: ساغر تحویل نمی گیری (بابا عجب رویی داره این دختر حالا خوبه اونه که سایه مو با تیر میزنه )لبخندی زدم
گفتم: سرم شلوغه... شما نیستتون؟
فرناز نگاهی به فرید انداخت
گفت: ای مام سرمون گرمه
فرید که معلوم بود منتظره تا من و فرناز تعارف الکی یامون تمام شود
گفت: ساغرخانم چند دقیقه باهات کار دارم (پسره پرو )
گفتم: ببیخشید باید زودتر برم آقاجون منتظرمه ...
فرید –فقط چند دقیقه..... تو حرفاتو به من زدی.... بزار منم از خودم دفاع کنم.... بخدا وقتتو زیاد نمیگیرم ...فرناز نگاهی به ما انداخت و در حالی که معلوم بود میداندفرید در چه موردمی خواهد حرف بزند رو به فرید گفت؟ من یه جا کار دارم....خودم میام خونه... و از ما جدا شد
فرید بدون معطلی رفت سر اصل موضوع
گفت: ساغر اون روز تو حرفاتو زدی ولی نزاشتی من حرف بزنم
می خواستم بیام برات توضیح بدم
محمودو دیدم که پشت سرت اومد... نشد حرف دلمو بزنم...
راست می گی من کلی دوست دختر داشتم
ولی همشون میدونستن برا ازدواج نمی خوامشون
یعنی.... چطور بگم.... با هر کدوم دوست میشدم از اول بهشون میگفتم...
آخه شرایطشم نداشتم... ولی تو رو نه...
بخدا تو رو برا زندگی می خواستم
برام خوشگلی مهم نبوده و نیست اصل زن... نجابته که تو داری
خوشگلی زود از بین میره
ولی اخلاق و رفتار نه ...تو رو بخاطر اخلاقت...نجابتت... خانمیت می خواستم... یعنی می خوام
اون روز تمام حرفامو بهت گفتم
بخدا نخواستم سرتو کلاه بزارم
از اول میدونستم محمود عموت نیست
فکر می کردم محمود مثل یه برادر تو رو می خواد
یعنی بهم چیزی نگفته بود
ولی .....نمی گم با من ازدواج کن
دوستت دارم پس خوشبختی تو آرزومه...
خودخواهی اگه بهت بگم محمودو ول کن
محمود همه چیزش از من سرتره
ولی ....در حالی که اشک گوشه چشمش چمباته زده بود
گفت :اینارو بهت گفتم نگی فرید بی معرفته... نمک می خوره نمک دون میشکنه
شاید بی کس باشم... ولی نامرد نیستم.... اونم در مورد بهترین دوستم
ساغر خوشبخت باشی ایشاا... ولی بدون تو رو برا زندگیم می خواستم
الانم بدون مثل یه برادر همیشه بفکرتم
تو رو مثل فرناز دوست دارم
و آرام اشک گوشه چشمش را پاک کرد
نمیدانستم چه بگویم
از حرفهای آن روزم شرمنده شده بودم
حرفهایش به دلم نشست
مطمئن بودم راست می گوید





سرم را پایین انداختم
فقط توانستم آرام بگویم
خوشبخت بشی... همین.... نه یه کلمه بیشتر.... نه یک کلمه کمتر...
از او جدا شدم
درونم غوغا بود
افکار گوناگون در مغزم رژه میرفتند
ولی در آخر یک فکر بیشتر از بقیه خودنمایی می کرد
و آن. فکر ..... محمود بود....
که با تمام وجود خود را به رخم می کشید
و می گفت: تو مال منی
دلم برای فرید می سوخت
امیدوارم او هم خوشبخت شود
به خانه رفتم
سه هفته از موقعی که محمودو عزیز رفته بودند می گذشت
هر چند.. مرتب با همه در تماس بودم
ولی نیامدن محمود نگرانم کرده بود
آخر او هم کار داشت... مرخصی از دانشگاه و بیمارستان ...
بعد از سه هفته آمدند
وقتی زنگ زدند که می آیند تمام خانه را تمیز کردم
طفلک آقا جان هر چی می گفتم
فقط یه کلمه می گفت ....چشم.... و کارش را انجام میداد
دلم برایش می سوخت
خیلی مرد نجیبی بود
هر چند اهل حرف زدن نبود ولی.....واقعا مهربان بود
تا غروب خانه را مثل دسته گل تمیز کردم
برنج را آماده کردم
آقا جون می خواست از بیرون کباب بخرد
بعد از دم انداختن برنج و درست کردن سالاد نگاهی اجمالی به خانه انداختم
تمیزی محیط خانه رضایت بخش بود
به حمام رفتم
دوست داشتم خودم نیز تمیز و مرتب باشم
پیراهن مردانه سرمه ای با مربع های بسیار ریز سفید..... با شلوار جین پوشیدم.... موهایم بلند شده بود
آنها را خشک کرده و روسری سر انداختم
در همین هنگام زنگ خانه به صدا در امد و...... محمود داخل شد
دلم برایش تنگ شده بود
ای کاش به هم محرم بودیم....ولی ..
.با تعجب مینا را دیدم که پشت سر محمود داخل شد
بعد عزیز... بابا و مامان.... با تعجب نگاهشان می کردم
بابا با خنده گفت: ساغر جون سلام... رسیدن بخیر... خوبی.... تهران خوش گذشت... نمی توانستم تکان بخورم
فکر کردم خواب می بینم.... ولی نه... خواب نبود
خودم را در آغوش بابا انداختم
چقدر دلم برایشان تنگ شده بود
وقتی مینا را می بوسیدم
آرام با خنده گفت: ببینم عروس خانم چرا شوکه شدی...
خندیدم خندهی سرخوشی که...
بابا در حالی که می خندید
گفت: خوب ساغر خانم بجای اینکه تو به ما سفر بخیر بگی من بهت گفتم ببینم خجالت میکشی
با خنده پیشش رفتم
گفتم :خجالت کیلویی چند میفروشن؟
منم بخرم؟
با این حرفم همه خندیدن...چقدر دلم برای خنده ی بابا و مامان تنگ شده بود
به آشپزخانه رفتم
چایی ریخته و به هال بردم
وقتی سینی چایی را جلو عزیز گرفتم
عزیز در حالی که خنده ریزی می کرد رو به بابا
گفت: عباس دیگه دخترت وقت شوهرشه ماشاا... ببین چقدر چاییش خوشرنگه
باب با خنده گفت: پس به داماد بگید عروس ما فقط بلده چایی بریزه
با این حرف بابا خجالت کشیدم
البته خجالتی توام با خوشی
مینا به بالا رفت تا لباسهایش را عوض کند
محمود در حالی که از اتاقش در می امد
گفت حرفای خوب خوب شنیدم... در مورد عروس و داماد
مامان در حالی که از داخل سینی.. چایی بر می داشت
رو به عزیز گفت: تو رو خدا عزیز به این پسرت چی دادی اینقدر پررو شده؟
محمود موهای خوش حالتش را به کناری زد
گفت: ما چاکر زن داداش گلمونم هستیم
با این حرف محمود من چنان از ته دل خندیدم.... که مینا.... در حالی که از پله پایین می آمد رو به جمع گفت :باباجون چرا هی به داماد بیچاره حرف میزنید این عروستون داره از خوشحالی ذوق مرگ میشه... هیچی بهش نمیگید؟
با این حرف مینا کلی خجالت کشیدم
سرم را پایین انداختم و به آشپزخانه رفتم
آن شب با حرفهای مینا و لودگی محمود کلی خندیدیم
فردا صبح خاله فرشته از اصفهان آمد
از زمانی که فهمیده بودم خاله واقعیمه محبت بیشتری به او پیدا کرده بودم
با آمدن خاله و بچه هایش به سر خاک رفتیم
مامان در حالی که آرام با سنگ ریزی به قبر پدرم میزد جوری که ما (منظور همهمون که دور قبر نشسته بودیم )بشنویم
گفت: صمد آقا دخترت می خواد شوهر کنه...
میدونم راضیی آخه پسر محمود برادرته
تا جایی که من و عباس تونستیم تو تربیت دخترت کوتاهی نکردیم
البته خودشم از حق نگذریم خیلی خانمه
حالا همهمون اومدیم تا از خودتون اجازه بگیریم
با حرفهای مامان چشمان همه پر از اشک شده بود
مامان با دستمال بینیش را پاک کرد
و ادامه داد براشون دعا کن خوشبخت بشن... تو بی گناه رفتی... یعنی و رو به 4 تا قبرها کرد و
گفت: همه تون بی گناه شهید شدید... دعا کنید ساغر و محمود خوشبخت بشن
با حرف مامان خاله آرام گفت: چشم خیرتون پشت سر زندگیشون باشه
ودر حالی که با دستمال قبر مادرم را پاک می کرد
گفت: تو برا من خواهر خوبی بودی.. حالا برا دخترت مادر ی کن...
دعا ی خیرتون پشت سرشون
واقعا احساس می کردم مادر و پدرم و برادرام صدای مامان وخاله را میشنوند
یک احساس آرامش در قلبم نشسته بود احساس خوشبختی ........

همان شب عزیز و آقا جون مرا رسما از بابا و مامان خواستگاری کردند
جالب اینکه ساعت حول و حوش 12 عمو محمودم (پدر شوهرم )زنگ زد و با بابا و مامان صحبت کرد
بعد نوبت من شد
امیر محمود چشمانش برق خاصی میزد
تا آن لحظه او را به این صورت ندیده بودم
وقتی گوشی را برداشتم
گفتم: سلام
---سلام دختر خودم
شنیدم حسابی دل پسرمو بردی
خندیدم نمی دانستم چه بگویم
عمو(پدر شوهرم ) هم خندید
گفت: تا جایی که از عزیزم شنیدم امیر دختر خیلی خوبی پیدا کرده
خدا رو شکر...عمو صمد خودش آدم خوبی بود...
معلومه که دخترشم عالیه
البته از حق نگذریم عباس و ناهیدم خیلی زحمتتو کشیدن
از حالا باید خدا را دو برابر شکر کنم
چون از حالا به بعد من دو تا دختر دارم
با حرفهایش کلی ذوق مرگ شدم
گفتم: تو رو خدا اینجوری نگید خجالت میکشم..... امیدوارم بتونم برای شما دختر خوبی باشم
---شک ندارم تربیت ناهیدو عباس و نمیشه دست کم گرفت
بعد از کلی صحبت کردن گوشی را به امیر محمود دادم
نمیدانم عمو به اوچه می گفت
امیر فقط می گفت چشم... چشم... حتما...
ودر آخر گوشی را به آقاجون داد
بعد از تلفن... مینا نگاه شیطونی به من انداخت
گفت: خیلی خوشحالم....
با خنده گفتم: برا چی ؟
---آخه میترسیدم دیگه خیلی بترشی.... ولی خوب عمو جان فشانی کردو گرفتت
با این حرف ...محمود چنان قهقه زد.... انگار جوک سال را شنیده است

برچسب ها: دانلود داستان رمان عاشقانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان ايرسا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 90- رمان اعتراف عاشقانه , 2 دانلود رمان یژوا ویژمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/02 تاریخ
کد :62697

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا