تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق عسلی (فصل دوم)



رفتم توی اتاقم و سعی کردم خودمو با یه چیزی سرگرم کنم اما نمیتونستم از فکر عسل بیام بیرون..به سمت اتاقش رفتم..
-عسل عزیزم درو باز میکنی؟
-....
-عسلکم باز کن درو منم داداشی..یه کار مهم باهات دارم...
-....
ترسیدم نکنه بلایی سر خودش آورده باشه آخه عسل هیچوقت طاقت مشکلاتو نداشت یه جورایی ضعیف بود..رفتم تو هال مامانم اونجا بود
-مامان عسل جواب نمیده میترسم بلایی سر خودش بیاره
-خدا مرگم بده بریم ببینیم بچه ام چش شده..
رفتیم در اتاقش هر چی صداش کردیم جواب نداد به هر زحمتی بود قفل رو شکوندم که چی دیدم...وای عسل...فکر کنم قرص خورده بود چون یه جعبه ی خالی قرص کنار دستش بود..
-من-عسلم عزیزم چشماتو باز کن...خانومی باز کن چشماتو
مامانم با دیدن عسل از حال رفت نمیدونستم کدومو بلند کنم با عصبانیت بابا رو صدا زدم
-بابا بابا بیا اینجا
-کجایی؟چی شده؟
-اتاق عسل زود باش بیا..
بابا اومد داخل با دیدن مامان و عسل تو اون وضع شکه شد سریع بهش گفتم:
-مراقب مامان باشید تا من عسلو برسونم بیمارستان
عسلو بغل کردم و بردم تو ماشین نفهمیدم چطور رانندگی کردم و رسیدم به بیمارستان فقط یادمه وقتی به بیمارستان رسیدم یه پرستاری رو صدا کردم تا بیان و عسلو ببرن داخل دکتر رفت بالای سر عسل نمیدونم چقدر گذشت که دکتر اومد بیرون
-آقا شما چه نسبتی با بیمار دارین؟
-برادرشم
-آقای محترم خواهرتون تا مرز مرگ رفت و برگشت خدا خیلی دوستون داشت که خواهرتون برگشت...
از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم رفتم زنگ زدم به بابا و خبر دادم که حال عسل خوبه و فردا بیان بیمارستان خیلی اصرار کرد که امشب بیان اما من گفتم که مامان باید استراحت کنه
صبح روز بعد مامان و بابا اومدن و عسل هم بهوش اومده بود...مامان مدام گریه می کرد و بابا هم عسلو بخاطر این کار دعوا می کرد من که اصلا سمت تختش نرفتم خیلی ازش ناراحت بودم و ممکن بود چیزی بگم که دلش بشکنه....یه مدت گذشت که دکتر اومد و بعد از کلی نصیحت به عسل و مامان و بابا گفت که مرخصه.....خدا رو شکر این موضوع هم بخیر گذشت....
رفتیم خونه...مامان به زور به عسل کمی غذا داد و بعد هم اتاقشو خلوت کردن تا استراحت کنه...رفتم سمت اتاقش..
-عسل عزیزم خوابی؟
-نه داداشی بیدارم چیزی شده؟؟
-نه عزیزم فقط خواستم ببینمت.
-بیا تو..
-رفتم کنارش روی تخت...الهی بمیرم اینقدر گریه کرده بود که زیر چشماش گود شده بود...بغلش کردم خواست دوباره بزنه زیر گریه که با دست اشاره کردم آروم باشه...
-عسلکم فکر کردی من میزارم دست رامین به تو برسه؟؟
-میخوای چکار کنی؟
-هیچی فقط تو عادی رفتار کن تا روز نامزدی...باشه؟؟؟
-نه من نمیخوام تا اون موقع تحملش کنم...
-خودم یه کاری می کنم که کمتر ببینیش باشه؟؟؟قرار شد به حرفم گوش کنی..
-باشه داداشی هر چی تو بگی زندگیمو به دستت دادم..
اومدم جواب بدم که بابا اومد تو اتاق.
-بچه ها عموت و زنش با رامین اومدن عیادت فکر می کنن عسل مسموم شده چیزی نمی گین باشه؟؟؟
من-چشم
-عسل تو هم مسخره بازی در نمیاری..
-چشم
عمو و زن عمو طاهره همراه رامین اومدن داخل..اه چقدر از این آدم بدم میاد....رامین عمرا اگه بزارم دستت به عشل برسه..عسل مال تو نیست...
بعد از سلام و احوال پرسی عمو گفت:
-خوب عروس گلم بهتری؟چکار کردی با خودت
عسل از اینکه اونو عروسش خطاب کرد ناراحت شد اما سعی کرد به روی خودش نیاره تا اومد جواب بده زن عمو گفت:
-خب معلومه دیگه وقتی به خودت نمی رسی همین میشه..دختر تو داری میری خونه ی شوهر...نباید اینطور باشی..دیگه زمان بچه بازی گذشته..یکم خانوم باش...چرا هر چی می بینی می خوری که این بلا سرت بیاد؟؟؟
همیشه از نیش حرف زن عمو بدم میومد...فکر میکرد همه کنیز زر خریدش هستن عسل به مرز جنون رسید اما وقتی با چشم غره ی من مواجه شد به یه لبخند اکتفا کرد و دیگه چیزی نگفت..
بعد از صحبت های معمول عازم رفتن شدند.وقتی که رفتن یه نفس راحت کشیدم و به سمت اتاق عسل رفتم...ای خدا این دختر دوباره شروع کرد به گریه کردن...
-عسلم گریه نکن
-کیا اینا انگار که منو خریدن..بدم میاد از این طرز نگاه ها...از اون رامین هیز بدم میاد...من این زندگی رو نمی خوام...
-درستش می کنم عزیزم نگران نباش فقط یه هفته صبر کن....
بالاخره روز نامزدی رسید..تو این یه مدت خیلی فکر کردم تا یه راه حل به ذهنم رسید...تو ماشین نشسته بودم و به ساعت نگاه کردم...ساعت چهار بود...خب عملیات شروع شد...رفتم در آزایشگاه و زنگ زدم بعد از چندد دقیقه به دختری که آیفون رو برداشت گفتم که همسر عسل هستم...عسل با چهره ی ناراحتی اومد جلوم...از دیدنش شکه شدم...چقدر زیبا شده بود....الهی دورش بگردم...منو که دید اول بهت زده نگاهم کرد بعد با خنده به سمتم اومد...دستشو تو دستم گرفتم و گفتم:
-زود باید بریم قبل از اینکه کسی بفهمه...
-کجا؟
-بعدا میفهمی...
بعد از خداحافظی با آرایشگر سوار ماشینم شدیم...عسل ترسیده بود...از نگاهش کاملا مشخص بود...وقتی یکم از شهر خارج شدیم ماشین رو گوشه ای نگه داشتم و گفتم:
-خب وقتشه بهت بگم چی شده..
-بگو دیگه جون به لبم کردی..
-نامزدی خود به خود بهم میخوره...
-چی؟؟؟؟؟
-الان یه سری عکس از رامین به دست بابا میرسه که دیگه زبونم لال جنازتم سر شونه ی رامین نمیزاره...
-واضح حرف بزن کیـــــــــــا
-ای بابا...به هزار زور و زحمت شماره ی یکی از دوست دخترای رامینو از گوشیش در آوردم..بهش زنگ زدم و قرار شد دیشب به یه بهونه اونو به خونش بکشونه و وقتی رامین مست شد باهاش عکس بگیره...صبح ساعت هفت رفتم و ان عکسارو در خونش ازش گرفتم بعد هم با پیرینتر خودم چاپشون کردم و دادم دست رضا تا ساعت شش برسونشون به دست بابا
-رضا کیه؟
-دوستم...
-مطمئنه؟؟
-آره خیالت راحت..
-خوب بعدش چی؟؟اگه رامین بره در آرایشگاه؟
-نمیتونه..
-چرا؟
-چون صحرا یه دارویی بهش داده که تا چند ساعت بیهوشه بعدش هم دیگه چیزی یادش نیست..
-الان بیهوشه؟
-آره
به سمت چالوس حرکت کردیم و بعد از چند ساعت رانندگی رسیدیم
-عسلم پیاده شو
عسل-باشه
من- الان میرم بیرون خرید کنم بعدش پیش یکی از دوستام شب ممکنه دیر بیام حتما در رو قفل کن نمیترسی که؟؟؟
عسل-نه زود برگرد دادشی
بعد از خرید به خونه ی دوستم آرش رفتم ارش همیشه سنگ صبورم بود همیشه تو تصمیم هایم کمکم میکرد درست نمیدونم چی شده فقط یادمه با ارش برای اولین بار مشروب خوردیم وقتی به خانه رسیدم اصلا نمیتونستم تعادل خودمو حفظ کنم به اتاق عسل رفتم دیدم عسل با حوله رو تخت خوابیده تی شرتمو در اوردم و رو عسل افتادم عسل با ضربه ایی که بهش وارد شد از خواب پرید و جیغ بلندی کشید وقتی منوو روی خودش دید سعی کرد منو کنار بزنه اصلا نمیدونم چه مرگم شده بود من داشتم دستی دستی عسل خودمو بدبخت میکردم شاید با این کار میخواستم عسلو برای همیشه برای خودم کنم عسل شروع به گریه کردن کرد طوری که دل هر ادمی به رحم میومد
عسل- کیاااااااااان تو روخدا این کارو بامن نکن کیاااااااااااااااااااان اگه این کار بکنی به خدا قسم خودم میکشم
نمیدونم ولی فکر میکردم داره دروغ میگه ولی من بدون اعتنا به اون حوله رو از دور بدنش در اوردم و شروع کردم به بوسیدنش و عسل همون جوری گریه میکرد........................................ .................................................. ......
صبح وقتی بیدار شدم هنوز عسل بیدار نشده بود یه لحظه دیدم عسل تو بغلمه خیلی فکر کردم که چه اتفاقی افتاده وقتی یادم اومد از کار خودم خیلی خجالت کشیدم اینقدر تو این افکار بودم که عسل بیدار شد ولی برخلاف تصورم من خیلی خوش اخلاق بود
عسل- سلااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااام
-من سلام عزیزم ببخشید اگه اذیتت کردم
-سکوت
عسل روشو کرد اون ور که بلند شه لباساشو بپوشه که از پشت سرش بغلش کردم عسل برگشت نگاهم کرد و با کمال ناباوری افتاد روم و شروع کرد به بوسیدنم ومنم با عشق جواب بوسه هاشو میدادم از این خوشحال بودم که تونستم عسلو به دست بیارم از اتاق بیرون رفتم

عسل:
کیان که از اتاق به بیرون رفت بلند شدم تصمیم خودمو گرفته بودم نامه ای برای کیان نوشتم


نامه اینطور نوشته شده بود:
کیان عزیزم منو ببخش من نمیتونم اینطور ادامه بدم امیدوارم درکم کنی و به دنبال زندگیت بری فکر کن خواهر کوچولوتو از دست دادی
لطفا تلاشی برای برگشت من نکن امیدوارم خدا هم منو ببخشه برام دعا کن. قربانت عسل....

به سمت حمام رفتم تو حمام اشک ریختم و زار زدم تصمیمو گرفته بودم تیغ رو روی رگم گذاشتم خیلی ترسیده بودم برای بار دوم داشتم خودکشی می کردم...

کیان:
تمام خونه رو دنبال عسل گشتم دیدم صدای آب میاد گفتم حتما حمامه چند بار صداش زدم جواب نداد نگران شدم دستگیره رو فشار دادم و با

کمال تعجب دیدم در قفل نیس.با دیدن صحنه ی روبروم در جا میخکوب شدم عسل من همه ی زندگیم بین یه دریای خون درازکشیده
بود فکر نمیکردم واقعا خودشو بکشه دیشب قسم خورد اما باور نکردم
برای دومین بار جسم بی جون عسلو روبروم دیدم

به اورژانس زنگ زدم و سریع به بیمارستان بردمش توی بیمارستان دکتر گفت:

-شما یه مرده رو اوردین میگین زندش کنین؟مگه میشه؟این نصف خون بدنش از دست رفته اگه بتونین تا فردا یه نفرو بیارین که بهش خون بده که شاید برگرده وگرنه متاسفانه...

نفهمیدم چی میگه دنیا دور سرم چرخید من نباید بزارم عسلم از دست بره خدا عسلمو نگیر وای چه غلطی کردم
خوشبختانه گروه خونیمون بهم میخورد و من میتونستم بهش خون بدم الان یه هفته اس که عسلم بیهوشه اما امروز علائم حیاتش برگشت و اگه خدا بخواد حالش بهتره

-عسلم چشماتو باز کن حالت خوبه؟

-من کجام؟

-قربونت برم تو بیمارستانی

-چرا نجاتم دادی میخواستم از این زندگی راحت شم

-با این کارت جز این که ظعیفی چیزی نشون ندادی باید با مشکلات مقابله کنی نه اینکه شونه خالی کنی

-میدونی اگه بابا بفهمه چکار میکنه؟

-من کنارتم نگران نباش تو فقط به من اعتماد کن عزیز دلم

فکر میکنی با این کارت دیگه میتونم بهت اعتماد کنم؟-

-منو ببخش

-نمیتونم

-هر کاری بخوای میکنم تا منو ببخشی

-میخوای جواب بابا رو چی بدی؟

-وقتی از بیمارستان مرخص شدی میریم تهران و بهش میگیم که میخوایم عقد کنیم و بعدش یه خونه میخرم و زندگیمونو شروع میکنیم

-فکر میکنی به همین سادگیه؟فکر کردی بابا میزاره؟

-تمام تلاشمو میکنم که اجازه بده اگه اجازه نداد دستتو میگیرم میریم محضر عقد میکنیم

-و اگه من نخوام؟

-خودت میدونی که نمیتونی نخوای تو الان شرعا زن منی یادت رفت؟

-خیلی آشغالی

-چرا؟چون میخوام با کسی که دوسش دارم زندگی کنم؟تو خواهر من نیستی و من میخوامت همونطور که خودت دوسم داری

-اما به عنوان برادرم

باشه بزار عقد کنیم حاضرم قسم بخورم که بهت نزدیک نشم فقط بزار کنارت باشم نمیتونم ببینم با کس دیگه ای ازدواج کنی....

-.........

-جون کیا جوابمو بده من طاقت قهرتو ندارم

-قهر نیستم

-الهی دورت بگرده کیان

-از خودت مایه بزار چکار به کیان داری؟

-آی عاشق همین مسخره بازیات شدم که نمیتونی هیچ وقت جدی باشی

-اما هیچوقت عسل قبلی نمیشم انتظار نداشته باش تو چند روز یا چند هفته نظرم عوض بشه باید بهم فرصت بدی

-هر چقدر بخوای صبر میکنم و هر طور باشی عاشقتم

-حتی یه سال؟

-حتی صد سال عزیزم حتی اگه یه لحظه به زندگیم مونده باشه و تو به عشقت اعتراف کنی با خیال راحت میمیرم

-خدا نکنه

-دوست دارم

دکتر معالج برگه ی مرخصی رو امضا کرد و گفت که میتونید مرخصش کنین اما باید خیلی مراقب باشین و غذا های مقوی بخورین

چند روزی شمال موندیم بعد به تهران رفتیم..بابا رو که دیدم نشناختمش...به اندازه ی ده سال پیر شده بود...من و عسل رو که دید شکه شده بود...بهش گفتم که عسل پیشم بوده...گفتم که میدونه رامین چقدر کثیفه و گفتم که میدونم بچشون نیستم...گفتم میخوام با عسل ازدواج کنم...راضی نشد...مامان هم راضی نمی شد...گفتم نمیتونم ازش جدا بشم.. و در آخر گفتم که با عسل رابطه داشتم...اینو که گفتم در کمال آرامش جوابمو داد:
-دیگه نمی خوام نه تو و نه عسلو ببینم...وسایلتونو جمع کنید و برای همیشه از اینجا برین...

به التماس های عسل گوش ندادم و شناسنامه ها و همه ی وسایلمان را جمع کردم و دست عسلو گرفتم و به ازمایشگاه رفتیم بعد از گرفتن جواب
ازمایش که ساعتی طول کشید به محضر رفتیم و با عسل عقد کردم او هم دیگه جونی واسه گریه و زاری نداشت بعد از ساعتی از یه رستوران غذا گرفتم و به خانه ام در اکباتان رفتیم چون قبلا عسل رو به اینجا اورده بودم اونم یکی از اتاقها رو هنگام خرید خونه برداشته بود و به سلیقه ی خودش چیده بود یکراست به سمت اتاقش رفت و بعد از چند دقیقه صدای آب ترسی در وجودم زنده کرد به طبقه ی بالا رفتم و در حمام را باز کردم اما عسل درحال حمام کردن بود سریع ببخشیدی گفتم و خارج شدم همون کنار در نشستم و اشک ریختم من با چه جراتی عزیزترینم رو اینقدر زجر دادم حدود ده دقیقه بعد عسل اومد بیرون و وقتی منو اونجا دید اول تعجب کرد ولی بعد گفت:

-نترس دیگه همه چی تمام شد سعی میکنم به وضع جدید عادت کنم اما بایدبهم زمان بدی بعد اشکامو کنار زد و به سمت اتاقش رفت

به آشپز خونه رفتم و غذا رو روی میز چیدم وقتی عسل اومد بدون حرفی شروع به خوردن کردیم هردومون گرسنه بودیم و با ولع همه ی غذا رو خوردیم
یک ماه گذشت بدون هیچ اتفاق خاصی هرکدوممون به کارهای خودش میرسید من اغلب سرکار بودم و عسل هم خونه میموند یا بعضی اوقات به خانه ی دوستانش میرفت کم پیش میومد که باهم حرف بزنیم هر روز عشقم نسبت به عسل بیشتر میشد اما او از من دوری میکرد
امروز صبح که از خواب بیدار شدم خیلی کسل بودم سریع لباس پوشیدم و خواستم به سرکار بروم که عسل رو دیدم که صبحانه رو رو میز چیده
گفتم:
-صبح بخیر
عسل-صبح بخیر
-من دارم میرم کاری نداری؟
-صبحونه نمیخوری؟
-نه ممنون
-نمیشه امروز سرکار نری تا باهم بریم خرید؟
نمیدونم چرا اما دوس داشتم اذیتش کنم
من-چرا باید با تو به خرید بیام؟
-الان که ازم استفاده کردی کنارم زدی؟
عصبانی شدم سیلی محکمی به گوشش زدم که خون از لبش جاری شد و گفتم:
-هر جور دوس داری فکر کن
ترسیدم از خونه بره برای همین کلید هاشو گرفتم و درو از بیرون قفل کردم تمام روز ناراحت بودم که چرا دلشو شکوندم
وقتی به خونه رفتم بوی کیک میومد خیلی تعجب کردم عسل تو سالن نبود به سمت اتاقش رفتم و دیدم در بازه به داخل اتاق رفتم و با دیدن عسل تو اون لباس شب واقعا تعجب کردم کیکی جلوش بود و روی کیک بیست و دو عدد شمع قرار داشت گفتم:
-این مسخره بازیا چیه؟
عسل-خودت که گفتی مسخره بازیه
فریاد زدم:
-جواب منو بده
عسل-حق ندارم واسه خودم تولد بگیرم؟
-امروز تولدته؟
-اره لعنتی تولدمه حالا برو بزار به حال خودم باشم
از اتاق بیرونم کرد و درو قفل کرد تعجب کرده بودم من هیچوقت تولد عسلو فراموش نمیکردم خیلی از خودم عصبانی بودم
صدای گریه ی عسل از اتاقش به بیرون میومد اهنگ غم انگیزی گذاشته بود:

تو یادگار من بودی افسوس که نیستی تو پیشم...
تو یادگار من بودی افسوس که نیستی تو پیشم
اینو بهت گفته بودم نباشی دیوونه میشم

زود رفتی گلم
رفتی داغت موند رو دلم
حیف بودی گلم
رفتی دردامو به کی بگم؟

زود رفتی گلم
رفتی داغت موند رو دلم
حیف بودی گلم
رفتی دردامو به کی بگم؟

تو یادگار من بودی افسوس که نیستی تو پیشم
اینو بهت گفته بودم نباشی دیوونه میشم

زود رفتی گلم
رفتی داغت موند رو دلم
حیف بودی گلم
رفتی دردامو به کی بگم؟

زود رفتی گلم
رفتی داغت موند رو دلم
حیف بودی گلم
رفتی دردامو به کی بگم؟

معلوم نبود تولد بود یا عزا البته من چقدر خرم اخه کی تنهایی تولد میگیره اونم عسلی که هر سال روز تولدش تمام دوستاش و فامیلا رو دعوت میکردیم و تا صبح جشن میگرفتیم
بعد از یه ساعت دستگیره ی در اتاقش را فشردم اما در قفل بود به سمت اشپز خونه رفتم تا کلید هارو بیارم و درو باز کنم وقتی درو باز کردم دیدم عسل رو زمین خوابش برده معلوم بود خیلی گریه کرده اشک به چشمام اومد بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت زل زدم بهش واقعا هیچی از اون عسل نمونده بود یه تیکه استخون شده بود خواستم از اتاق برم بیرون که کیسه ای توجه ام را جلب کرد به سمت ان رفتم و دیدم کیکی که همیشه برایم درست میکرد و دوس داشتم رو همونطور که درست شده بود بدون اینکه کمی ازش بخوره تو کیسه انداخته بود و یک اتکلن مردانه هم در کیسه بود که روی جعبه اش نوشته شده بود:
بار اولیه که بهم کادو ندادی اما وقتی اومدی خونه من این کادو رو بت میدم تا یادت باشه خواهر کوچولوتو فراموش کردی دیوانه وار دوست دارم عسل..
صورتم از اشک خیس بود
من دلشو شکستم اونم تو روز تولدش عسلی که تک دختر خانواده بود و تو پر قو بزرگ شده بود طاقت این مشکلات رو نداره طاقت بی محلی یا اینکه کسی تولدشو فراموش کنه رو نداره
صبح که بیدار شدم اثری از عسل نبود خیلی نگران شدم با موبایلش تماس گرفتم که دوستش شیوا جواب داد و گفت:
شیوا-بله؟
من-سلام ببخشید شما؟
-شما زنگ زدین که ببینین من کیَم؟
-من کیانم شما؟
-من شیوا هستم اقا کیان
-ببخشید شیوا خانم نشناختم عسل اونجاس؟
-اره صبح زود اومده اینجا و گفت نمیخواد با کسی حرف بزنه حالش زیاد خوب نبود بهش قرص دادم و الان خوابه درضمن من همه چیو میدونم از شما انتظار نداشتم اقا کیان
-شیوا خانوم اخه شما چرا؟من حالت عادی نداشتم و درضمن شما بهتر از هرکسی میدونین که چقدر عسل رو دوس دارم وقتی برادرش نیستم و اینقدر دوسش داشته باشم طبیعیه که نخوام دست مرد دیگه ای بهش بخوره
-اونم شمارو دوس داره اما شما دیروز ضربه ی سختی بهش زدین حتی درها رو هم قفل کردین و نگفتین اگه تا عصر اتفاقی براش بیفته باید چکار کنه؟
-نمیدونم چی بگم
-سعی کنین زندگی خوبی براش بسازین اون به یه تکیه گاه احتیاج داره
-چشم فقط وقتی بیدار شد یه جوری به من خبر بدین که بیام دنبالش
-باشه فعلا خدافظ
-خدانگه دار
*****
امروز سرکار نرفتم خیلی نگران عسل بودم تا اینکه بالاخره شیوا زنگ زد گفت که برای روحیه ی عسل او را به همراه خانواده ی خود به شیراز میبرد ناراضی بودم اما برای روحیه ی عسل خوب بود
****

ساعت حدود یازده شب بود که موبایلم زنگ خورد
من-بله؟
-اقا کیان به دادم برسید بیچاره شدیم
با وحشت فریاد زدم:
-چــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــی شده؟
-عسـل
-عسل چی؟
-تصادف کردیم الان بیمارستان....هستیم
-اومدم
نفهمیدم چه طور به بیمارستان رسیدم با کمک مسئولان بیمارستان شیوا رو پیدا کردم
-عسلم کجاس؟
-ارامش خودتونو حفظ کنین اقا کیان
فریاد زدم:
-کدوم ارامش؟عسل تو بیمارستانه چه بلایی سرش اوردین؟
-الان تو اتاق عمله دیگه کارش داره تمام میشه
همونجا رو زمین نشستم سرمو به دیوار کوبیدم انقدر کوبیدم تا از سرم خون جاری شد برادر شیوا که اسمش شهرام بود به سمتم اومد و پرستاری صدا زد بعد از پانسمان سرم دوباره به سمت اتاق عمل رفتم همون موقع دکتر اومد بیرون با نگرانی به سمتش رفتم که گفت:
-خوشبختانه خطر از بیخ گوشش گذشت نزدیک بود فلج بشه اما نشد دو تا پاشون شکسته و تا یک ماه باید تو گچ باشه
-خدارو شکر
عسل رو به خونه بردم و زنگ زدم به بیمارستانی که خودم رئیسش بودم و گفتم تا یک ماه به بیمارستان نمیایم و کس دیگری را مسئول امور کردم
عسل-چرا مرخصی گرفتی؟
-این چه حرفیه؟باید مراقبت باشم
-مگه من برات مهمم؟
-اره که مهمی عزیزم تو از خودم مهم تری عسلم
-دروغ نگو من دیگه باورت ندارم
-عسلم منو ببخش قول میدم بهترین هاروبرات به ارمغان بیارم
-احتیاجی نیس
-عسلم ببخشم به پات میوفتم
-احتیاجی نیس فعلا که میبینی من پا ندارم
-قربونت برم خودم پات میشم خودم دستت میشم اصلا تو فقط دستور بده و امر کن هر چی بخوای در عرض سه سوت برات فراهم میشه
-من پیتزا میخوام
-الان ساعت چهار صبح از کجا بیارم دختر عاقل؟
-کیـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــان؟
-جونــــــــــــــــــــــ ــم؟ای قربون کیان گفتنت بشم که چند وقته صدام نکردی عقده پیدا کردم
-موضوع رو عوض نکن من پیــــــــــــــــــــتزا میخوام
-خودم واست درست میکنم عزیزم فقط صبر کن ببینم موادشو داریم یا نه
-من این چیزا سرم نمیشه پیتزا میخوام
-ای به چـــــــــــــــشم
خدا رو شکر موادشو داشتیم شروع کردم به درست کردن که تا ساعت شیش اماده شد
من-عسلــــــــــم؟
-بـــــــــله؟
-بیا عزیزم
-من چطوری بیام عقل کل تو مرخصی گرفتی که منو جابجا کنی دیگه نکنه دوتا کیا گفتم هوا برت داشته
-نه من غلط کنم اومدم عزیزم
-زود باش
خلاصه هوس عسل تمام شد و فعلا تقاضای چیزی نکرد تو همین فکرا بودم که عسل گفت:
-کیا منو ببر به اتاقم میخوام بخوابم
-چــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــی؟
-بریم طبقه ی بالا من میخوام تو اتاقم بخوابم
-جان کیا بیخیال شو همینجا بخواب
-نـــــــــــــــــــــــه
-این تن بمیره بیخیال
-چه اون تن بمیره چه نمیره من الان باید برم بالا
-باشه بابا بیا بشین رو کولم تا بریم
-عمــــــــــــــــــــــر أ
-جان؟
-حق نداری به من دست بزنی
-عسل بابا بیخیال بیا بشین بریم اخه چطور ببرمت بالا بدون اینکه بهت دست بزنم؟
-اونش دیگه مشکل خودته
به حرفش اهمیت ندادم و سریع بقلش کردم و به سمت اتاق خوابش در طبقه ی بالا حرکت کردم هر چی عسل جیغ و داد کرد من فقط بهش خندیدم به اتاق که رسیدیم گفت:
-برات دارم کیان
بدون توجه به حرفش به اتاقم رفتم خیلی خسته بودم تازه داشت خوابم میبرد که عسل زنگ زد وگفت:
عسل-کیان بیا ببرم دستشویی
من-لابد من باید بیام ببرمت بدون اینکه بهت دست بزنم؟
-پَ نَ پَ زنگ زدم مطلع بشی من کجا میرم کجا نمیرم
-عسل خوابم میاد
-منم دستشویی دارم
-اومدم

به سمت اتاقش رفتم بغلش کردم و به سمت توالت فرنگی بردمش
دو دقیقه بعد به اتاقش بر
برچسب ها: رمان عشق عسلی | رمانی ها , رمانی ها , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان باران عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 43- رمان عشق بی تو , رمان بازان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان های عاشقانه و داستان های کوتاه - رمان ثانیه های عاشقی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/01 تاریخ
کد :62604

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا