تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر شمالی (فصل سوم)


سفره ناهار را باسلیقه خودم پهن کردم.عطر برنج اشتهای همه را تحریک میکرد.در کنار برنج ودو نوع خورشتی که پخته بودم سالاد شیرازی وسبزی خوردن تازه ودوغ محلی گذاشتم
سیما خانوم ذوق زده به سفره نگاه کرد ورو به مصطفی ونوید گفت:دست وپنجه ی عروس گلم درد نکنه ببینین چه کرده...
باشرمندگی سربزیر انداختم وگفتم:همچین هم تعریفی نیست سیما خانوم.به پای سلیقه شما که تو آشپزی نمیرسه
سیما خانوم از جایش بلند شد وبطرف سفره آمد
_شکسته نفسی نکن دخترم.از عطر وبوش معلومه چی باید باشه
لیلا خود را به مارساند وباشیطنت گفت:البته اگه یه دوره م زیر دست شما ببینه دیگه آشپزیش حرف نداره خاله جون
سیما خانوم اخم دلپذیری کرد وبا خنده گفت:لاله همه چی تمومه...اتفاقا این منم که باید بیام پیشش دوره ببینم...ماشالله غذاهای شمالی خوش آب ورنگ وخوشمزه هستن دلم میخواد این چند روزه که اینجاییم لاله جون برامون یه چند تاشودرست کنه.شاید منم بلاخره یاد گرفتم.
_رو چشمم...حتما درست میکنم
سیما خانوم دستی به پشتم زد وبالذت نگاهم کرد.لیلا بقیه را به سرسفره دعوت کرد.موقع خوردن ناهار حواسم چهار چشمی به چهره متفکر نوید بود که داشت به آرامی غذایش را میخورد.
نگاه کوتاهی بین من وآقاجان رد وبدل شد.ومن از برق نگاهش فهمیدم از دستپختم راضی است.
بعد از ناهار من ولیلا سریع سفره را جمع کردیم وظرف ها را به آشپزخانه بردیم.
_خیلی خوشمزه شده بود لاله دستت درد نکنه.
ظرف ها را روی ظرف شویی گذاشتم وگفتم : نوش جان.راستی لیلا من زیاد موافق موندن سیما خانوم ونوید اینجا نیستم.آخه امکانات کافی رو نداریم...ازطرفی من خجالت میکشم باهاشون تنها بمونم.
لیلا آستین هایش را بالا زد وگفت:نترس تنهات نمیزاریم .اولا که تموم این یه هفته رو باید هر روز برین خرید .تازه خرید خورده ریزای جهیزیه تم هست.ثانیاقراره من یا عمه بهجت یا عمه آتیه مدام سر بزنیم وپذیرایی کمکت کنیم تا دست تنها نباشی.
_حرف جهیزیه رو زدی...من باید چیکار کنم.فرصت کمی مونده.میدونی که آقاجون فعلا دستش تنگه.فکر نکنم بتونم چیزی تهیه کنم.
_نگران نباش خدا بزرگه...لوازم برقی رو که میتونی از مغازه مصطفی برداری .واسه مبلمان و وسایل اتاق خوابت هم من وزهرا کمی پس انداز داریم.آقاجان هم کمکمون میکنه.
با ناراحتی گفتم:اما من اینجوری راضی نیستم.دلم نمیخواد شما یا آقامصطفی رو تو زحمت بندازم.
لیلا ظرف هارا تند تند کف زد ودر همان حال بادلخوری گفت:این چه حرفیه که میزنی پولی که قراره من وزهرا بدیم کادوی قبولی دانشگاهته.در مورد مصطفی هم نگران نباش. وسایلو قسطی بر میداریم.اون که به همه نسیه جنس میفروشه محاله از تو نقد بگیره.باهاشم حرف زدم.به اون اگه باشه میگه همه رو خودم باید بدم چون جای برادر بزرگش هستم.اما نمیخوام با اینکار غرور تو یا آقاجان خورد شه...واسه همین راضیش کردم قسطی همه چیو ازش بخریم.
بغض سنگینی گلویم را میفشرد هرگز تصور نمیکردم با این عجله ازدواج کنم.از قسمتی که نصیبم شده بود نمیتوانستم فرار کنم.حتی خواب چنین سرنوشتی را هرگز ندیده بودم.

بازار طلا فروشهای رشت شلوغ وپر رفت وآمد بود.به اصرار سیما خانوم هر از چند گاهی پشت ویترینی می ایستادم وبه حلقه هایی که نشانم میداد خیره میشدم.
زهرا با بی صبری گفت:خب چرا چیزی نمیگی لاله؟اینجوری که تو سر تکون میدی ما متوجه نمیشیم خوشت اومده یا نه
نوید باتردید گفت:شاید چیزخاصی مد نظرشونه
هنوزم جلوی مادرش با من رسمی صحبت میکرد.نگاه دوباره ای به ردیف حلقه های پرنگین ودرشت انداختم.با اکراه گفتم:چیزخاصی مد نظرم نیست.اما از حلقه درشت وپرنگین خوشم نمیاد.برای همین چیزی چشممو نگرفته.
نوید با دست به مغازه ای که چند متر آن طرف تر بود اشاره کرد
_من یه چیزی اونجا دیدم که به نظرم قشنگ اومد .دوست دارین ببینین؟
با تکان دادن سر موافقت کردم.هرسه نفر مان به دنبالش رفتیم
_همین سری جلو ردیف سوم اولین ست
چیزی که او نشان میداد حلقه سفیدی بود با یک نگین برلیان که در عین سادگی زیبایی خارق العاده ای داشت.لبخند رضایت روی لب هایم نشست واو را که منتظر عکس العملم بود خوشحال کرد.
سیما خانوم با دیدن حلقه ها لب هایش آویزان شد وبا دلخوری گفت:آخه نوید جان این که خیلی ساده ست
نوید که میدانست از حلقه ها خوشم آمده با اصرار گفت:اما در عین سادگی قشنگ هم هست.من مطمئنم این به سلیقه لاله خانوم میخوره
سیما خانوم نگاهم کرد ومن فقط سربزیر انداختم .
_باشه پس بریم تو بخریمش.
بعد از خرید حلقه به مزون لباس عروس رفتیم.زهرا از قبل چند جارا مد نظر گرفته بود .دنبال لباس خاصی نبودم اما از لباس های سنگین وشلوغ خوشم نمی آمد
زهرا با ناراحتی گفت:اینا که همشون خیلی باز وبدن نما هستن
خانومی که مدیر آنجا بود بلافاصله گفت:نگران نباشین شما فقط مدل رو انتخاب کنین همکارام میتونن خیلی راحت لباسو تا جایی که دوست دارین پوشیده ترش کنن
نوید آستینم را به آرامی کشید ومن به دنبال او از سیما خانوم وزهرا دورشدم
_اگه میشه یه لباس کاملا پوشیده بردار.راستش حالا که قراره مراسم تو باغ برگزار بشه مناسب نیست لباست اینهمه باز باشه
با بی تفاوتی شانه بالا انداختم
_من هم از هیچکدوم از این لباسا خوشم نیومد.بهتره به مزون های دیگه هم سری بزنیم
_باشه پس من میرم به مامان وزهرا بگم بریم.
هنوز دوقدمی از من دور نشده بود که نگاهم به لباس زیبایی که گوشه دیوار پشت لباس پر چینی پنهان مانده بود افتاد.بی اختیار دست نوید را کشیدم.او با بهت برگشت وبه دست راستش که هنوز در دستانم بود نگاه کرد از خجالت سرخ شدم ودستش را رها کردم.سر به زیر به آن لباس اشاره کردم
_ببخشید به نظرت اون لباس چطوره؟
نوید لحظه ای به چشمانم خیره ماند وسپس به مسیری که با دست نشان داده بودم نگاه کرد
_کدوم یکی؟
به طرف لباس رفتم وآستین آن را بلند کردم
_هم پوشیده ست هم خیلی قشنگه
_اگه خوشت اومده امتحانش کن
زهرا به طرفمان آمد وگفت:چیزی پیدا کردین؟
_لاله ازاین لباس خوشش اومده
لبخند رضایت روی لب های زهرا نشست
_وای چقدر خوشگله.
سیما خانوم هم بعد از دیدن لباس ازسلیقه ام تعریف کرد.با راهنمایی مدیر آنجا به اتاق پرو رفتم وبا کمک زهرا لباس را پوشیدم.دختر جوانی که از کارکنان آنجا بود موهایم را کمی جمع کرد وشیفون زیبایی را به سرم زد.از دیدن خودم در آن لباس ذوق زده بودم.سیما خانوم هم به اتاق آمد وبا دیدنم جیغ کوتاهی کشید
_وای چقدر ناز شدی لاله جان.این لباس انگار برای تودوخته شده
به طرف در رفت وازهمانجا به نوید گفت:جات حسابی خالی لاله تواین لباس بی نظیر شده
نوید با بی صبری گفت:خب بزارین منم ببینم
از اتاق بیرون آمدم ودر مقابل چشمان منتظر نوید چرخی زدم
_چطوره؟
او بی اختیاز زیر لب گفت:خیلی قشنگه.
لبخند محوی روی لبم نشست.نگاه سرد اما مشتاقش دلگرم کننده بود.
برای نهار به خانه زهرا رفتیم و برای اولین بار از دست پخت آقا دانیال که واقعا عالی بود خوردیم.سر میز نهار به شوخی رو به زهرا کردم وگفتم:حالا کاملا مشخص شد چرا آقا دانیال وقتی تونیستی لب به غذایی که توپختی نمیزنه آخه ادم خودش آشپز خوبی باشه و اون وقت دستپخت یه آشپز دیگه رو بخوره.
زهرا نگاه مشکوکی به او انداخت و گفت:لاله راست میگه دانیال؟!
از سوال او همه مان به به خنده افتادیم و دانیال گفت؟من علط بکنم زهرا خانوم .دست پخت شما حرف نداره منتها غصه دوریتون باعث میشه غذا از گلوم پایین نره.
سیما خانوم که از شدت خنده اشک به چشمانش امده بود رو به نوید کرد و گفت:یاد بگیر پسر
نوید با شیطنت نگاهم کرد
_یاد گرفتن نمیخواد که همش به انداره یه زبون چرخوندنه
دانیال به ظاهر اخم کرد و به خنده گفت:داشتیم باجناق؟حالا دیگه جلو رومون زیرآبمونو میزنی؟
نوید گفت:به قول مصطفی ما در بست مخلصیم آقای دکتر.

خرید عقد یکروزه تمام شد وما با وجود اعتراض سیما خانوم که از کم محتوا بودن خریدمان راضی نبود
به سمت رودسر حرکت کردیم.همه چیز آنقدر سریع و غیر قابل پیش بینی اتفاق می افتاد که حتی فرصت فکر کردن را نیز از من میگرفت .نگاهم که به نوید می افتاد ترس مبهمی در قلبم ریشه میدواند.آیا میتوانستم با زندگی در کنار چنین مردی کنار بیایم؟به نظر سوال بی جوابی می آمد.همیشه میخواستم برای ازدواج بهترین انتخابم را داشته باشم .گذشته مادرم مرا بر این خواسته مصمم کرده بود وحالا انگار با این ازدواج روی خواسته ام پا گذاشته بودم.
صدای زن دایی تهمینه داخل حیا ط پیچید ومرا به سر ایوان کشاند
_سلام زن دایی خوش اومدی
زن دایی ایستاد تا نفسی تازه کند.مثل همیشه روی پیشانی وپشت لبش عرق نشسته بود
_دیر که نکردم؟...مهمونا اومدن؟
نگاه گذرایی به داخل خانه انداختم
_نه فقط خاله شهربانو وعمه آتیه اینجان.
وارد اتاق که شدیم بقیه به احترام زن دایی بلند شدند واو به گرمی با آنها سلام واحوالپرسی کرد.فرصتی برای نشستن نبود.به آشپزخانه رفتم. تالیوانی شربت برایش بیاورم.نگاه کوتاهی از دور به اتاقم انداختم.نوید کنار پنجره ایستاده بود وداشت از مناظر اطراف عکس میگرفت.چند روزی میشد که اتاقم را دراختیار او گذاشته بودم.
بعد از پذیرایی از زن دایی دوباره به آشپزخانه برگشتم تا چای دم کنم.برق فلاش دوربین مرا ازجا پراند
_وای ترسیدم ...چیکارداری میکنی؟!
نوید مظلومانه لبخندی زد وگفت:داشتم عکس میگرفتم...اینجا چه خبره لاله؟چرا خانومها قراره اینجا جمع بشن؟!
قوری را روی سماور جابه جا کردم ودر آن حال لبخندی زدم
_تو روستای ما رسمه قبل از عقد خانوما به خونه دختر برای تبریک گفتن میرن وهمراهشون مرغ واردک سربریده وبرنج وچای واز اینجور چیزها میبرن .تا خانواده عروس برا برگزاری مراسمو پذیرایی مهمونا درمضیقه نباشن
نوید سرتکان داد
_خیلی چیز جالبیه
_آره این رسم خیلی قدیمیه وجای شکرش باقیه که هنوزم به قوت خودش پابرجاست
_بعضی رسم ورسوما بهتره هرگز از بین نره
شانه ای بالا انداختم وگفتم:امیدوارم
صدای زن دایی مرا دوباره به اتاق پذیرایی کشاند وصحبتمان نیمه تمام ماند.لیلا وزهرا که آمدند کمی خیالم راحت شد وپذیرایی از مهمان ها که دسته دسته از راه میرسیدند سریع تر صورت گرفت.خاله طیبه وجاری اش مادر میلاد آخرین سری مهمان ها بودند.
گلناز سیستم پخش موسیقی را روشن کرد.ومهمانی حالت رسمی تری به خود گرفت.لیلا عمه بهجت وخاله طیبه را برای رقصیدن بلند کرد.وآنها بعد از یک دور رقصیدن جایشان را به گلناز وفاطمه دادند که با لباس های محلی شان به زیبایی میرقصیدند.بقیه جمع با دست زدن آنهارا همراهی میکردند.خانوم ها از سیما خانوم خواستند تا به عنوان مادر داماد بلند شود وبرقصد.او با خجالت از جایش بلند شد وکمی رقصید.لیلا مرا هم بلند کرد تا با او برقصم.صدای دست زدن یک لحظه هم قطع نمیشد.بعد ازاینکه ما نشستیم زن دایی بسته ای را که همراهش داشت باز کرد ولباس محلی ام را که دوختنش بسیار مشکل بود به همه نشان داد.
به اصرار جمع آن را به اتاق آقاجان بردم وپوشیدم.دامن لباس فوق العاده سنگین بود.زن دایی برای دوختن تنها دامن لباس چهل متر پارچه به کار برده بود.نوارهای رنگی پایین دامن آن را واقعا بی نظیر نشان میداد.پیراهن قرمزرنگ لباس را که روی آن با مهارت گلدوزی شده بود به تن کردم وچرخی زدم.روسری قلاب دوزی ام را به سر گذاشتم ودوباره پیش مهمان ها برگشتم.
با دیدن من همه حتی مادر میلاد هم ذوق زده شدند.واز هنر دست زندایی تعریف کردند.او واقعا سنگ تمام گذاشته بود.
مهمان ها در حال خداحافظی بودند که زهرا به آرامی زیر گوشم گفت:لاله جان آقا نوید کارت داشت بهم گفت صدات بزنم.
با عجله از همه خداحافظی کردم وبه اتاقم رفتم.نوید رو به پنجره ایستاده بود وداشت عکس میگرفت.
_کاری داشتی صدام کردی؟!
دوربین به دست به سمتم چرخید وبا دیدن من در آن لباس رنگارنگ دوربین را پایین آورد.انتظار چنین نگاه بهت زده ای را از او داشتم.به دور خودم چرخیدم وچین های دامنم از هم باز شد
_قشنگه مگه نه؟
لبخند محوی روی لبش نشست –خیلی!
با خجالت سر بزیر انداختم وبه او که محو دیدنم در آن لباس شده بود فرصت دادم تا به خود بیاید.
_میتونم یه چند تا عکس ازت تو این لباس بگیرم؟
_البته
نوید سریع نگاهی به اطراف انداخت
_میتونی روی طاقچه بشینی واز اونجا به مزارع نگاه کنی؟
پذیرفتم وبلافاصله روی طاقچه نشستم .دامنم آنقدر بلند بود که پاهایم را میپوشاند.خودش خم شد وچین های دامنم را مرتب کرد.کمی عقب رفت ونگاه دقیقی به زاویه قرار گرفتنم در دوربین انداخت.
_میشه سرتو یه چهل وپنج درجه به بیرون بچرخونی؟
مثل اینکه سرم را زیادی چرخانده بودم که او جلو آمد وگفت:نه اینقدر
چانه ام را گرفت وبه طرف خود چرخاند.برای لحظه ای نگاهمان در هم گره خورد.شاید نباید آنطور خجالت میکشیدم اما دست خودم نبود.سرخ شدنم باعث شد اونیزسربه زیر بیاندازد
_ببخش اصلا حواسم نبود
به آرامی گفتم :خواهش میکنم.
بعد از اینکه در چند حالت از من عکس گرفت.به بهانه حضور تعدادی از مهمان ها او را تنها گذاشتم.اما هنوز آن دوچشم سبزرهایم نمیکرد.ومدام در برابر چشمانم قرار میگرفت.خوب میدانستم که در این چند روزه حضورش ذهنم را حسابی مشغول کرده بود امادر قلبم هنوز خبری نبود.واین موضوع باعث میشد بیشتر عذاب بکشم.
سیما خانوم داشت با علاقه برای مرغ وخروسها دانه می پاشید.واز دیدن تلاش انها برای دانه پرچیدن هیجان زده شده بود.لبخند بی اختیاری روی لبهایم نشست.
با دیدنم خندید وگفت:زندگی اینجا واقعا لذت بخشه.حالا میفهمم چرا پدرم نمیتونست از گیلان دل بکنه.این خاک آدمو دامنگیر خودش میکنه.با اینکه مادرم مال گلپایگان بود وخود منم تهران به دنیا اومدم. اما بازاینجارو وطن اصلیم میدونم.
_فکر میکنم به خاطر اینه که شما پدرتونو خیلی دوست داشتین
سیما خانوم آهی ازسر حسرت کشید وگفت:آره من اون خدا بیامرزرو خیلی دوست داشتم.سرنوشتشم مثل منش ورفتارش عجیب بود.هنوزم نمیتونم درک کنم چرا اون با داشتن زن وبچه تواینجا با مادرم ازدواج کرد؟اونم درحالیکه عاشقشون بود.
با کنجکاوی کنارش روی پله نشستم وبه حرفهایش گوش دادم
_خانواده ی مادرم میدونستن پدرم زن وسه تا بچه داره.با اینحال رضایت دادن مادرم که فقط چهارده سال داشت باهاش ازدواج کنه.بعدها از مادر مه لقا زن اول پدرم شنیدم که بعد از فوت پدربزرگم دایی هام که دوست پدرم بودن برا اینکه از زیر بار مسئولیت خواهرشون رها شن اونو به پدرم پیشنهاد دادن.پدرمم قبول کرد باهاش ازدواج کنه.مادرم اصولا زن کم حرفی بود ومن از اون در این مورد چیزی نشنیدم...بعد از فوت پدرم ترس اینو داشتم که من ومادرم آواره بشیم.آخه دایی هام با اینکه ثروتمند بودن اما از ما چندان حمایتی نمیکردن.دیگه تو خرج روزمره مونم مونده بودیم که یه روز مادر مه لقا و برادر بزرگش دایی رمضان اومدن سراغمون.من تا اون روز زن اول پدرمو ندیده بودم.زینت خانوم برخلاف مادرم که آرام وخجالتی بود زنی شاد وخوش سر وزبون بود.انتظار داشتم با ما رفتار بدی داشته باشه اما اون خیلی مهربون ونازک دل بود.به مادرم بیشتر میخورد دختر زینت خانوم باشه تا هووی اون... چون توتهران کسیو نداشتیم که زیر بال وپرمونو بگیره بازینت خانوم ودایی رمضان راهی گیلان شدیم ومن برا اولین بار خواهر بزرگم مه لقا ودوتا برادرام حسین وعلی رو دیدم چه دوران قشنگی بود.همه مون کنار هم زندگی میکردیم. هرکی از اصل ماجرا باخبر میشد انگشت به دهان میموند که چطور دوتا هوو باهم اینطور صمیمی هستن...عاشق گیلان شده بودم فکر جدایی از اینجا وخونواده جدیدم برام مثل کابوس بود.دلم میخواست این جمع صمیمی حفظ شه .اماوقتی مه لقا با آقا مهدی پسر دایی رمضان ازدواج کرد غم عالم به دلم ریخت.دوست نداشتم اونو ازمون جداکنن.اون اوایل ازبابای مصطفی بدم میومد.اینو به خودشم گفتم...عروسی مه لقا یکی از قشنگ ترین عروسی هایی بود که من به عمرم دیدم.کلی مهمون دعوت شده بود وهمه سرشون حسابی شلوغ بود.تو اون مراسم بود که دایی یوسف برادر کوچیکه زینت خانومو دیدم.اونطور که میگفتن وقتی هیجده سالش بوده خاطرخواه یکی از دخترهای فامیلشون میشه بعد که خونواده دختره بهش جواب رد میدن میره سربازی وبعدشم تو تهران کار وکاسبی راه میندازه هرگز ازدواج نمیکنه ودیگه برنمیگرده.این دفعه هم فقط برای عروسی خواهرزاده وبرادرزاده ش اومده بود...مادرم اونموقع فقط 26 سالش بود وچون خیلی خوش بر و رو بود خواستگارای زیادی داشت.اما راضی نبود منو زیر دست ناپدری بزرگ کنه...یه ماهی از عروسی مه لقا میگذشت که دایی رمضان وخونوادش همراه دایی یوسف اومدن خونمون ومادرمو واسه دایی یوسف خواستگاری کردن.همه مون شوکه شده بودیم.البته زینت خانوم همه چیو از قبل میدونست واونم بود که با نصیحت مادرمو راضی کرد زن دایی یوسف بشه.ترس جدایی از داداشام و برگشتن دوباره به تهران غم عالمو به دلم ریخت ...جالب اینجا بود که تو اون بین من فقط آقامهدی رو مقصر میدونستم که با عروسیش باعث شد سروکله دایی یوسف پیدا بشه...دل کندن ازاینجا برام عذاب بود.انگار داشتن جونمو ازم میگرفتن.تا چند مدت بعد اون جدایی اجباری غصه دار بودم اما دایی یوسف اونقدر در حقم مهربونی کرد که به شرایط جدید عادت کردم ودست از غصه خوردن ولجبازی برداشتم...زندگی خوبی داشتیم ناپدریم برام همیشه دایی یوسف موند.هرگز بهش بابا نگفتم اما خدا گواهه که در حقم پدری کرده.من همیشه غصه ی اینو میخورم که نتونستم حتی ذره ای محبتشو جبران کنم...داداشم رامین که به دنیا اومد خوشبختیم کامل شد.واقعا دوستش داشتم اون بعد شهادت علی وحسین تنها امید من بود...الانم که به این سن رسیدم خدارو شکر میکنم که زن خوبی مثل زینتو تو مسیر زندگیمون گذاشت تا به سرنوشت بدی دچار نشیم.خدا رحمتش کنه روح بزرگی داشت.
زیر لب خدا بیامرزی گفتم .وبه چهره غم زده سیما خانوم خیره شدم.

سیما خانوم برای آنکه موضوع صحبت را عوض کند گفت:راستی درختای باغ خیلی نزدیک به هم کاشته شده.به نظرت میشه مراسمو اونجا برگزار کنیم؟
_آقاجان قراره یکیو بیاره چندتاشونو بزنه.واسه چیدن میز وصندلی مشکلی نداریم فقط یه فضای مناسب واسه رقص وفیلمبرداری وگروه موزیک میخوایم که اونم با قطع چندتا درخت مشکلمون حل میشه.
علی وارد حیاط شد وصحبتمان نیمه کاره ماند
_سلام علی.خوش اومدی
مدتی میشد که بامن مثل همیشه گرم وصمیمی برخورد نمیکرد
_سلام .
سیما خانوم بالبخند مادرانه ای به او خوش آمد گفت.علی بقچه ای رنگی را بطرفم گرفت
_مامان نان تمیجان پخته.میدونست دوست داری واسه ت فرستاد
با شوقی کودکانه بقچه را ازدست او گرفتم وآن را بوییدم
_آخ جون من عاشق این نونم.دست عمه بهجت گلم درد نکنه .
نوید از سر وصدای من بیرون آمد وبا علی سلام واحوالپرسی کرد
_چی شده؟چرا اینقدر خوشحالین؟
علی به جای من گفت:لاله عاشق نان تمیجانه .واسه همین با دیدن بقچه ذوق کرده
نوید ابرویی بالا انداخت وبا تردید گفت:ببینم این همون نونی نیست که با آرد برنج درست میکنن؟
باسر حرفش را تایید کردم وبقچه را بلافاصله گشودم وبه طرف سیما خانوم تعارف کردم
_بفرمایین
سیما خانوم تکه ای از آن برداشت وبعد از بوییدن به دهان برد
_یادش به خیر زینت خانوم همیشه برامون درست میکرد.مخصوصاتوایام محرم توش خرما یا حلوا میگذاشت وتو مراسم عزاداری پخش میکرد.چه لذتی داشت خوردن اون نذری ها
بقچه را به طرف نوید گرفتم واو نیز تکه ای برداشت.روبه علی کردم وگفتم:آقاجان صبح دنبالت میگشت هرچی به گوشیت زنگ زدیم در دسترس نبودی
_با چند تا از دوستام تفریحی رفته بودیم دیلمان.اونجا هم موبایل خوب آنتن نمیده.نمی دونید چیکارم داشت؟!
نوید به جای من گفت:دنبال کسی هستیم که بیاد چندتا از درختای باغو از ریشه بکنه .قراره مراسم اونجا برگزار شه
علی لحظه ای با بهت چشم به دهان نوید دوخت وسپس به طرف باغ برگشت ونگاه کوتاهی به آن انداخت _نمیدونین الان کجاست؟...آقاجان رو میگم
نگاهی به ساعت مچیم انداختم وگفتم:احتمالا الان تو مغازه داداش مصطفاست.ولی تا اذان ظهر میاد خونه.
_باشه پس من با اجازه تون میرم دوساعت دیگه برمیگردم.
نوید یک پله پایین رفت وگفت:علی آقا میشه مسیر رودخونه رو بهم نشون بدین؟میخوام از اونجا چندتا عکس بگیرم.
علی باتعجب نگاهش کرد وبه باغ اشاره کرد
_رودخونه که پشت همین باغه.
_نه منظور آقا نوید رودخونه بزرگه ست .آخه اونجا یه نی زار قشنگ داره .میخواد ازش عکس بگیره.
علی نگاه کوتاهی به من انداخت وگفت:باشه می برمشون

هنوز سفره ناهار را نینداخته بودم که صدای یالله گویان آقاجان بلند شد.به سر ایوان رفتم وعلی را همراه اودیدم.هردو به طرف باغ رفتندهنوز ازآمدن نوید خبری نبود.سیما خانوم داشت به خرده ریزهای جهازم روبان میزد.من هم مشغول جمع آوری کتابهایم بودم.غم جداشدن از آقاجان ودل کندن از این خانه وروستا بغض به گلویم نشانده بود.
یک لحظه از بلند شدن صدای آقا جان گوشهایم تیز شد.سیما خانم آنقدر مشغول بود که صدای او را نشنید.اولین باری بود که اقا جان سر علی داد میزد.
پاورچین پاورچین به حیاط رفتم و از پشت لانه مرغ ها به حرفهایشان گوش دادم
_خب چرا تویه تالار برگذار نمیکنن؟اونا که ماشالله دستشون به دهنشون میرسه
_آخه پسرجان چند بار باید بهت بگم؟این خواسته لاله هست.دوست داره اینجا عروسی بگیره منم از خدامه چرا باید مخالفت کنم؟
علی دست نوازشی به یکی از صنوبرها کشید و با دلخوری گفت:ما واسه کاشتن تک تک اینها از جون مایه گذاشتیم یادتون رفته؟
_من نمیفهمم علی توچته؟! یعنی خوشحال کردن لاله ارزش نداره واسه ش یه چندتا درخت ببریم؟
علی سکوت کرد و آقاجان با تحکم گفت:همین فردا میگی آقا رحمان بیاد این چندتایی که علامت زدمو از ریشه در بیاره.فهمیدی؟
_من نمیزارم آقاجان...عمو رحمان باید از رونعش من رد شه که بخواد دست به یکی از این درختها بزنه.

آقاجان عصبانی بود.همه میدانستند که علی عاشق این باغ صنوبر است.بغضی که از قبل در گلوداشتم اشک به چشمانم آورد.
با احتیاط جلورفتم و گفتم:آقا جان من پشیمان شدم نمی
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/01 تاریخ
کد :62601

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا