تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر شمالی (فصل چهارم)


نگاه گذرایی به سفره عقد انداختم.خیلی زیبا چیده شده بود.سلیقه فاطمه حرف نداشت.از درون آئینه به چهره متفکر نوید چشم دوختم.در آن کت وشلوار مشکی فوق العاده به نظر میرسید.سرم را بلند کردم وبادیدن نغمه چشمانم خیس شد.اما او با اطمینان لبخند زد وانتخابم را تایید کرد.خوب می دانستم که این کار را فقط برای دلخوشیم میکند.
برای هر دختری قرار گرفتن در چنین موقعیتی خالی از تردید نیست.و برای من تمامی آن لحظات سرشار از تردید ودودلی بود.
لیلا قرآن را به دستم داد.عاقد سر جایش نشست.ته دلم با حرف لیلا خالی شد
_مجید هنوز نیومده
با ترس به آقاجان نگاه کردم.اوبی توجه به نگاه نگرانم به عاقد چشم دوخته بود.حاضر بودم به همه مقدسات قسم بخورم که مجید در این مراسم شرکت نخواهد کرد واز آنجایی که که حتی رضایت کتبی هم نداده بود این ازدواج هرگز سر نمیگرفت.
عاقد شناسنامه ها را خواست.آقا مصطفی جلو رفت تا آنها را به دست او بدهد.آقای روزبهانی کنار آقاجان نشست ودرگوش او چیزی زمزمه کرد.ازنگاه مرددش معلوم بود سراغ مجید را می گیرد.آقاجان از سر تاسف سر تکان داد وچیزی نگفت.
ترس مثل خوره به جانم افتادوچشمم را با اشک تار کرد.ریحانه خواهر نوید ولیلا به همراه زهرا بالای سرم ایستاده بودند وهرکدام با نگرانی نظری می داد.نگاهم درون آئینه به چهره محزون نوید افتاد.از غم درون نگاهش سر در نمی آوردم با بغض سرم را پایین انداختم.
نوید سرخم کرد ودر گوشم آهسته گفت:اون میاد مطمئنم.
میخواستم بپرسم از کجا اینقدر مطمئن است؟که نوید پیش دستی کرد
_اون دوستت داره لاله.واسه اثبات همینم شده برخلاف میلش ...
هنوزحرفش تمام نشده بود که صدای آقارحیم دل نگرانی خفقان آور جمع را ازبین برد
_پدر عروس خانوم هم دیگه تشریف آوردن...حاج آقا شروع کنید
لیلا کله قند های کوچک را در دست گرفت وریحانه وزهرا پارچه ی روی سرمان رامرتب کردند.نغمه آمد وکنارم ایستاد.دستش را روی شانه ام گذاشت وبه آرامی فشرد.قرآن را باز وشروع به خواندن کردم.
صدای نغمه من را ازدنیای خیالتم بیرون کشید
_لاله بله رو بگو
قبل از آنکه حرفی بزنم ریحانه زودتر گفت:عروس باید زیر لفظی بگیره تا بله بگه
از خجالت سر به زیر انداختم.مه لقا خانوم با خنده گفت:آتیشپاره توبلاخره فامیل دامادی یا عروس؟
_اگه زیر لفظی بدین وعروس گلم بله بگه فامیل هردو...ولی الان فقط فامیل عروسم خاله جون
از حاضر جوابیش همه خندیدن.سربلند کردم وبه مجید که با ناراحتی دست به سینه ایستاده بود نگاه کردم.او که سنگینی نگاهم را حس کرده بودبا لبخند محزونی به چشم هایم خیره شد.
سیما خانوم جلو آمد ودستبند زیبایی را به دست چپم بست.عاقد باز هم گفت:عروس خانوم بلاخره وکیلم؟
نگاهی به چهره غمگین وافسرده نوید انداختم وبا همان یک نگاه کاخ آرزوهایم فرو ریخت.با بغض گفتم:با اجازه بزرگترها بله
صدای کل عمه آتیه ودست زدن اطرافیان قلبم رافشرد.غم چشم های او ذهنم را آشفته کرده بود.طوریکه حتی جواب مثبت نوید را هم نشنیدم.پارچه را که از روی سرمان برداشتند دفتر بزرگی به دستم دادند تا امضا کنم.زن دایی با خنده گفت:دختر جان اول بخون بعد امضا کن یه وقت دیدی سرت کلاه گذاشتن.
لبخند تلخی رولبهایم نشست ودر سکوت به قسمت هایی که عاقد اشاره میکرد امضا زدم.زهرا حلقه ها را جلویمان گرفت ونوید با اکراه دست پیش برد ومال من را برداشت.حلقه که در انگشتم قرار گرفت احساس کردم یک وزنه دوتنی به دستم آویزان شد.بدون آنکه نگاهش کنم حلقه را بدستش انداختم.عسل خوردنمان هم بدتر از حلقه انداختنمان بود.
بعد از به پایان رسیدن رسومات همیشگی اعضای دو خانواده برای تبریک گفتن جلو آمدند.وهدیه شان را دادند.
فیلمبردارمان آخر از همه جلو آمدوبا مهربانی گفت:تبریک میگم
خجالت زده سرم راپایین انداختم وتشکر کردم.نوید اما بی تفاوت از مارو برگرداند.
مرد جوان با خنده گفت:مثل اینک آقا نوید قصد ندارن منو به شما معرفی کنن.من مسعودم دوست وهمکارنوید.
تحت تاثیر چهره ی شاد ومهربانش لبخندی روی لبهایم نشست
_خوشوقتم وممنونم از اینکه بخاطرمون تا اینجا تشریف آوردین
_شرمنده م نکنین.وظیفه م بود
درتمام مدت این گفتگوی کوتاه سکوت بی دلیل نوید معذبم میکرد.مسعود قد بلند وچشم وابرو مشکی بود. چهره جذابی داشت ولبخندهای قشنگی که میزد همه را تحت تاثیر قرار میداد.برایم عجیب بود که چرا نوید که به گفته خودش با دوستانش بیشتر از خانواده اش صمیمی بود در مقابل مسعود اینقدر بد وتوهین آمیز برخورد میکند.
به همراه بقیه به باغ رفتیم.میزها وصندلیها را لابلای در ختان با مهارت جالبی چیده بودند.بعد از خوش آمد گویی به بقیه مهمانها سر جایمان نشستیم.نوید سکوت کرده بود من هم تمایلی برای شکستن این سکوت نداشتم.موزیک شادی در حال پخش وهوا آفتابی بود.سعید ونازنین به همراه لیلا ومصطفی داشتند میرقصیدند.چهره ی آقاجان از خوشحالی میدرخشید.از مجید خبری نبود.اوبعد از امضای دفتر عاقد ودادن هدیه اش از اتاق بیرون رفت وحالا هرچقدر بین جمعیت دنبالش میگشتم از پیدا کردنش نا امید میشدم.
مصطفی جلو آمد وگفت :شما نمیخواین برقصین؟
با ناراحتی لب ورچیدم وبه نوید که سر به زیر انداخته بود نگاه کوتاهی انداختم.ریحانه وسعید دستمان را برای بلند شدن کشیدند.وقتی وسط رفتیم آنها کنار رفتند ورقص دونفره مان با آهنگ ملایمی که گروه موزیک مینواخت همراه شد.نمیتوانستم با او هماهنگ باشم.مسعود مدام جایش را تغییر می داد وسعی داشت از هر زاویه ای رقص مان رافیلمبرداری کند.ازاین تلاش بی نتیجه خنده ام گرفته بود.بعد از اینکه نشستیم چند تا ازدختر های جوان فامیل به همراه زهرا وگلناز با لباس محلی وسط آمدند وبه زیبایی رقصیدند.مسعود از دیدن رقص آنها با آن دامن های رنگی به هیجان آمده بود.آقاجان بلند شد وبرسرشان شاباش ریخت.همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند.با نگاه از تک تکشان قدر دانی کردم.
مسعود اصرار داشت تا قبل از شام چندتا عکس بگیریم.به نظرم رودخانه کوچک پشت باغ جای قشنگی برای عکاسی بود.مسعود هم از آنجا خوشش آمد اما درچهره سرد ونفوذ ناپذیر نوید هیچ تایید یا مخالفتی دیده نمیشد با ترس به آن دوچشم مغرور نگاه کردم من این نوید را نمیشناختم.
مسعود گفت:بهتره روی اون پل کوچیک وایسین
به حرفش گوش دادیم وروی پل رفتیم
_نوید توپشت لاله خانوم وایسا...لاله خانوم کمی دامن لباستونو جمع کنین ...نویدجان لطفا دستاتو روکمرش بزار...لاله خانوم شما هم سرتون رو روشونه ی آقا نوید بزارین
نویدکلافه بود.این را از نفس های داغ ونامنظمش که به گونه ام میخورد احساس میکردم.مثل دوتا آدم آهنی هرچی که مسعود میگفت بدون چون وچرا انجام میدادیم وبا اینکه بیشتر از هر زمان دیگه ای بهم نزدیک بودیم از هم فاصله میگرفتیم.
انگار مسعود هم متوجه شده بود که با دلخوری گفت:بابا نوید ناسلامتی امروز عروسیته چرا مث آدمای عزادار به دوربین زل میزنی؟!
زیر لب طوری که فقط نوید بشنود گفتم:آخه امروز روز عزاشه نه عروسیش
مسعود دوربین راپایین آورد
_چیزی گفتین لاله خانوم؟
نوید با عصبانیت از من رو برگرداند وبه او گفت:بهتره بقیه عکسارو ازش تکی بگیریم
مسعود نگاهی به دوربینش انداخت ولب ولوچه اش آویزان شد
_من که فقط ازتون شیش تا عکس گرفتم به عکسای تکی هم میرسیم اما هنوز زوده
_اما من خسته م...دوربینو بده خودم ازش میندازم
مسعود با دلخوری کنار رفت وبه درخت صنوبری تکیه داد.نظراتی که نوید برای طرز قرار گرفتنم میداد خیلی جالب وابتکاری بود.مطمئن بودم که عکس های خوبی از آب در می اید.
تا آخر جشنمان به خوبی برگزار شد وباران هم نبارید.بعد از شام کم کم تمام مهمانها خداحافظی کردند ورفتند.با مه لقا خانوم وبابای مصطفی که خداحافظی کردیم به اتاقم رفتم.وبی توجه به وضع آنجا زهرا را را صدا زدم
اوبلافاصله در زد وراد شد
_وای زهرا کمک کن این لباسو ازتنم دربیارم.دارم توش خفه میشم
زهرا کمی این پا وان پا کرد وبا خجالت گفت:لاله جان بهتره وایسی تا اقانوید بیاد کمکت کنه
بهت زده نگاهی به او انداختم ومسیر نگاهش را دنبال کردم چشمم به رختخواب پهن شده وپشه بندی که با گل تزئین شده بود وشبیه حجله به نظر میرسید افتاد.لحاف دونفره گلدوزی شده با پارچه ساتن بنفش وملافه سفید دور آن از زیر پشه بند انگار به من دهن کجی میکرد
_این مسخره بازی ها چیه زهرا؟!...مثلا امشب کلی مهمون داریم.چطوری میخواین اونا رو تواتاقای دیگه جا بدین؟!
گونه زهرا سرخ شد ولبخند محوی زد
_نگران نباش…قرار شده فامیلای پدری آقانوید ودایی شون برن خونه مه لقا خانوم اینا.ریحانه وشوهرش با سعید ونازنین میرن خونه لیلا اینا…فقط میمونه آقا مسعود وخانوم وآقای روزبهانی ومن ودانیال.که آقایون تو اتاق پذیرایی ومن وسیما خانوم هم تو اتاق آقاجان میخوابیم…می دونم خیلی خسته ای بهتره دیگه من برم شبت به خیر
زهرا که از اتاق بیرون رفت ته دلم خالی شد.با ناراحتی پشت میز مطالعه نشستم ومنتظر آمدن نوید شدم.
چون زیپ لباسم پشت قرار داشت نمیتوانستم آن را به آسانی از تنم در بیاورم.
ضربه ای به در خورد.سر برگرداندم وبا دیدن سیماخانوم به زور لبخند زدم.ازجایم بلند شدم وجلویش ایستادم با مهربانی دستم را در دست گرفت وبه چشمانم خیره شد
_منو ناصر بین بچه هامون هرگز فرقی نگذاشتیم.اما برای عروسی نوید بیشتر از اون دوتای یگه خوشحال بودیم.نه بخاطراینکه نوید رو از اونا بیشتر دوست داریم…ما واسه اینکه تو دخترمون شدی خوشحالیم…با وجود تودیگه نگرانی بابت آینده نوید ندارم.فقط ازت میخوام بهم یه قولی بدی.
با تردید نگاهش کردم
_چه قولی؟!
_نوید پسر حساسیه وروحیه خاصی داره.هرکسی حاضر نیست باهاش زندگی کنه.حالا که چنین شجاعتی رو به خرج دادی ازت میخوام در مقابلش کمی صبوری کنی وخیلی زود از دستش خسته نشی...میترسم از روزی که بخوای اونو کنار بزاری و اون نتونه ازت دل بکنه.
با ناراحتی سربزیر انداختم وتنها با تکان دادن سر قبول کردم.سیما خانوم از گونه ام بوسه نرمی گرفت وبا مهربانی گفت:در ضمن از این به بعد من دیگه سیما خانوم نیستم دوست دارم توهم مث نازنین منو مامان صدا کنی.
_چشم مامان
دستی به گونه ام کشید وبا بغض گفت:چشمت بی بلا دخترم
از اتاق که بیرون رفت بی حال روی صندلی افتادم وبا خشم شیفون را از سرم کشیدم.نوید وارد اتاق شد وبا دیدن وضع آنجا به حالت عصبی بطرف پنجره رفت.آن را باز کرد وبه صدای جیر جیرک ها گوش داد.از صبح تا آنموقع از شب شاید در حدود دو یا سه جمله با هم حرف زده بودیم
بی مقدمه گفتم:کی قراره بریم تهران؟
_پس فردا
این جواب دوکلمه ای قانعم نکرد با تردید پرسیدم
_مستقیم میریم خونه خودمون؟!
انگار این سوال چندان به مذاقش خوش نیامد. چرا که با ناراحتی رو برگرداند
_وسایلتو هنوز باز نکردن…ریحانه گفت با سلیقه خودت خونه باید چیده شه.امکان داره یه چندروزی خونه ی مامان اینا بمونیم
چیزی نگفتم چون نه حرفی داشتم که بزنم ونه بغض گلویم به من مهلت میداد.به شدت عصبی بودم دستم را پشت لباسم بردم وبه زحمت بازیپ آن کلنجار رفتم.
_بزار کمکت کنم
به طرفم خیز برداشت ومانع از تلاش بیهوده ام شد.خیلی به هم نزدیک بودیم.موهای بلندم را کنار کشید گرمی نفس هایش به گردنم میخورد وباعث میشد پشتم تیر بکشد.هنوز به بودن در کنارش عادت نداشتم.کمی که زیپ را پایین کشید سریع برگشتم
_دیگه بقیه شو خودم میتونم حل کنم …میشه لطف کنی بری بیرون تا من لباسمو عوض کنم
نوید با کمی مکث سر تکان داد واز اتاق بیرون رفت.لباس خواب پوشیده ای به تن کردم ودوباره پشت میز نشستم.تا سنجاق ها را از لابلای موهای پر حجمم بیرون بکشم.نوید درزد و وارد اتاق شد .
نگاه کوتاهی به لباس جدیدم انداخت وبی اعتنا به حضورم دوباره به سمت پنجره رفت .با بلاتکلیفی به موهایم برس کشیدم .
وقتی از او هیچ عکس العملی ندیدم شانه بالا انداختم وبا احساس حقارتی که قلبم را میسوزاند به زیر پشه بند رفتم.و خود را به خواب زدم .نوید هنوز هم بی توجه به من به مزارع خالی از برنج خیره بود وانگار در تاریکی شب به دنبال نور امیدی میگشت.
به آرامی زیر لحاف گریه کردم.نباید میگذاشتم او شاهد ریختن این اشک ها باشد.نمیدانم چند نفر مثل من چنین شبی را تجربه کرده اند. حس پس زده شدن و نخواستن…اما برای من به حدی زجر آور ونفس گیر بود که آرزو میکردم هرگز صبح فردا را نبینم.
هوا گرگ ومیش بود که پلک های متورمم را از هم باز کردم.به سختی از جایم بلند شدم وبا دیدن نوید که پشت به من خوابیده بود واز شدت سرما مچاله شده بود شوکه شدم.کمی خودم را خم کردم وبه چهره اش نگاه کردم.چقدر در خواب معصوم به نظر میرسید.
لحاف گرم را رویش انداختم واو تنها تکان خفیفی خورد.از زیر پشه بند بیرون آمدم وبه ایوان رفتم صدای پارس چند سگ ولگرد از دور به گوش میرسید.وارد حیاط شدم وبه سمت چاه آب رفتم تا وضو بگیرم.هنوز آرایش روز قبل روی صورتم مانده بود.به حدی از رفتار نوید شوکه بودم که حتی متوجه نشدم با همان آرایش به رختخواب رفته ام.صورتم را چندین وچندبار شستم .وسواس عجیبی پیدا کرده بودم احساس میکردم با اینکار رنگ ولعاب هر خاطره ی بدی که در ذهنم از این ازدواج نقش بسته بود پاک میکنم.نوید هنوز به من یک توضیح بدهکار بود.
سجاده ام را جلوی در اتاقمان پهن کردم وقامت بستم.احتیاج به آرامش داشتم .بعد از نماز آرام شدم .زیر لب آهسته گفتم(خدایا کمکم کن .این راهی نیست که توش بتونم بدون کمک تو قدم از قدم بردارم.حالا که انتخابم وتقدیرم اینه.نزار اشتباه کنم.)
از صدای زمزمه وارم نوید برای لحظه ای سر بلند کرد.وبا نگاه متعجبی به من درآن چادر سفید چشم دوخت بی آنکه حرفی بزند سرش را دوباره روی متکایش گذاشت وچشمانش را بست.زندگی مشترکمان از امروز شروع شده بود.اما در من هیچ رغبتی برای پذیرفتن چنین تغییری وجود نداشت.نگاه بی تفاوتی به نوید انداختم واز سر تاسف سر تکان دادم دست خودم نبود اما نمیتوانستم رفتار تحقیر آمیز دیشب را از یاد ببرم.
بلند شدم واز اتاق بیرون رفتم.هوا مه آلود بود وبوی باران می داد.دلم میخواست به باغ پناه ببرم ومثل ابرهای سیاه ببارم.آنقدر که دیگر احساس نکنم دلم مثل یک بشکه آب سنگین است.
بی هدف لابلای درختان راه میرفتم وبه انتخابم فکر میکردم.به بهای سنگینی که بابت آن پرداخته بودم.شاید داشتم به خاطر ناسپاسی هایم تنبیه میشدم.اگرها وای کاش ها مثل موریانه ذهنم را میخوردند.از درون پوچ شده بودم.
به جای خالی از درختان رسیدم.از آنجا آسمان بهتر دیده میشد.پوزخندی روی لبم آمد.آخرین تلاش علی برای خوشحال کردنم بی نتیجه بود.درست مثل عشقی که در دل داشت.
نمیدانم چرا اما مطمئنم حتی اگر نویدی هم در زندگیم وجود نداشت.باز علی برایم همان پسر عمه مهربان وخجالتی می ماند.چرا که در ذهن سختگیر من رابطه ها شکل دیگری نمیتوانست به خود بگیرد.
صدای پایی خلوتم راشکست.برگشتم وبه مسیری که مسعود بطرفم می آمد نگاه کردم.با دیدنم لبخند دوستانه ای زد.فرصت گریه کردن را از دست داده بودم اما قلبم هنوز سنگین بود.به ناچار لبخند محوی زدم
_سلام لاله خانوم .صبحتون به خیر
شال سفیدم را جلو کشیدم وبه سختی گفتم:صبح شمام به خیر.معلومه خیلی سحرخیز هستین
_درست مثل شما...اینجا چیکار میکنین؟!
شاخه خشکی را که در دست داشتم خورد کردم ونگاه گذرایی به باغ انداختم.هنوز میز وصندلیها وسط باغ بود
_همیشه عاشق اینجا بودم قدم زدن تو باغ بهم آرامش میده
مسعود با بی پروایی گفت:نیاز به آرامش اونم واسه نوعروسی که فقط یه روز از ازدواجش میگذره؟!...فکر نمی کنین باید این آرامشو کنار نوید بدست بیارین نه با قدم زدن بیهوده لابلای درختا؟!
از لحن بی پرده ورک حرفهایش سرخ شدم وبرای توجیح خودم گفتم:آدمی برای رسیدن به آرامش به آغوش داشته هاش پناه میبره این داشته ها میتونه والدین یا یک عزیز ویا حتی خاطراتش باشن.من واسه رسیدن به آرامش به خاطراتم پناه میبرم واین باغ برام مثل یه دفتر خاطراته.کودکیم.خنده ها وشادیهام حتی غم ها وغصه هام همش اینجاست
مسعود ابرویی بالا انداخت وگفت:دفتر خاطرات؟!...چه تعبیر جالبی.شما رشته تحصیلیتون ادبیات بوده؟
_من روانشناسی خوندم...البته زیاد با ادبیاتم بیگانه نیستم
 
مسعود به درختی تکیه داد ویکی از آن لبخندهای جذابش را زد
_من آدم رکی هستم.راستش اگه یه وقت حرفی زدم وناراحتتون کردم بدونین بی منظوره والبته از قبل ازتون عذرخواهی میکنم...راستش وقتی نوید بهم گفت قراره با یه دختر روستایی ازدواج کنه خیلی تعجب کردم.باورم نمیشد پدر ومادر اون تا این حد سطحی نگر باشن.با روحیه ای که از نوید سراغ داشتم به نظرم همچین ازدواجی احمقانه میومد.البته باید بهم حق بدین که اون چیز زیادی درمورد شما بهم نگفته بود.اما وقتی دیدمتون واقعا انگشت به دهن موندم.شما زیبایین منکرش نمیشم اما شخصیت تون زودتر از چهره تون آدمو شیفته خودش میکنه.واقعا باید به نوید واسه همچین انتخابی تبریک گفت
لبخند دوستانه ای زدم وگفتم:شما به من لطف دارین فکر نمیکنم اینقدر ها هم تعریفی باشم.اما درمورد تصورات اولیه تون باید بگم همیشه این محیط وامکانات نیستن که شخصیت یک انسان رو بالا میبرن یا پایین میکشن.فکر میکنم شصت درصد این موضوع به خود انسان بستگی داره.اینکه از زندگی چی بخوادنمیخوام وارد بحث تخصصیش بشم.اما شمافقط بر اساس اون چهل درصد که شکل گیری شخصیت بستگی به محیط واجتماع داشت قضاوت کردین.منم میخوام براساس تصور شما از خودم دفاع کنم.درسته من توی روستا زندگی کردم وامکانات یه زندگی شهری رو نداشتم اما شخصیتم تو محیطی شکل گرفت که با وجود همه محدودیت هاش راه واسه پیشرفتم باز بود.تمام نوه های پدر بزرگم تحصیلات دانشگاهی دارن.به ما یاد ندادن جلوی مشکلات سرخم کنیم ونا امید بشیم.ما یاد نگرفتیم که به خاطر کمبودها احساس حقارت کنیم.شاید وجود همچین روحیه ای تو من باعث تعجب شما شده
_فکر میکنم با شنیدن این حرفها باید نحوه ی قضاوتمو درباره ی دیگرون تغییر بدم
یاد حرف آقاجان افتادم وبلافاصله گفتم:بهتره اصلا قضاوت نکنین.چون مجبورین واسه این قضاوت معیاری در نظر بگیرین که این معیار اندیشه تون رو محدود میکنه...اندیشه به آگاهی نیاز داره نه معیار.وآگاهی با قضاوت وپیش داوری بوجود نمیاد.
لب های مسعود تکان خفیفی خورد انگار میخواست چیزی بگوید وذهنش اورا یاری نمیکرد.خنده ام گرفته بود مطمئن بودم که خودم هم چیزی از حرفام سر در نیاورده ام.گاهی اوقات این ذهن جرقه هایی میزد اما چون خیلی از من بعید بود زیاد جدی نمیگرفتم.
به ساعت مچی ام نگاهی انداختم وبی مقدمه گفتم:ساعت هشت ونیمه.من که خیلی احساس گرسنگی میکنم شما چی؟
_من زیاد اهل صبحونه خوردن نیستم
خندیدم وبا هیجان گفتم:اما من عاشق صبحونه خوردنم...این وعده غذایی رو به ناهار وشام ترجیح میدم.
به طرف خانه به راه اقتادم واو به دنبالم آمد
_شما آدمو نسبت به شنیدن حرفاتون حریص میکنین
با خودم گفتم(تو رو ارواح امواتت دست از سر کجل ما بردار...عجب غلطی کردم ادای آدمای همه چیز دان رو درآوردم.کاش تصوراتشو بهم نمیریختم)
یکی از آن لبخند های مزخرفم روی لبم آمد
_خوشحالم که بلاخره یکی از پرحرفیهام خوشش اومده فکر نمیکنم دوستتون آقا نوید باهاتون موافق باشه.
مسعود به ایوان اشاره کرد.نوید آنجا ایستاده بود
باطعنه گفت:قرار شد قضاوتی در کار نباشه اما از قیافه اخموی ایشون معلومه زیاد طاقت دوریتونو نداره
پوزخندی زدم که از دید مسعود پنهان نماند
او بی مقدمه گفت:چرا بهش جواب مثبت دادین؟با توجه به اخلاق نوید احساس میکنم این انتخاب از دختر آگاهی مثل شما بعیده.
_این یه انتخاب ناخواسته بود. ومن دلم نمیخواد بهش به چشم یه اشتباه نگاه کنم.اما قبول دارم که اشتباه کردم.با این وجود تموم سعیم اینه که به جای سرزنش خودم این اشتباهو جبران کنم نه با کنار کشیدن وبهم زدن همه چی...من میخوام پای این اشتباه بمونم واز نو شروع کنم
مسعود نگاه تحسین آمیزی به من انداخت وچیزی نگفت.سرم را برگرداندم وبه نوید که طلبکارانه نگاهم میکرد چشم دوختم.با خودم گفتم(من این نگاهم عوض میکنم
****************
نگاه غمگینم روی چشمهای بارانی آقاجان خیره ماند.بغض دوباره به گلویم هجوم آورده بوداما چشم های خسته ام دیگر نایی برای اشک ریختن نداشتند.قلبم از ترس تند تند میزد.
حال همان لاله نه ساله ای را داشتم که به شدت احساس بی تکیه گاهی میکرد.به جمعی که برای بدرقه ام در خانه آقاجان جمع شده بودند نگاهی انداختم.عمه آتیه داشت زیر چادر گل دارش گریه میکرد.وعمه بهجت با چشمهایی که ازشدت گریه سرخ شده بود به دخترها تشر میزد که درمقابلم گریه نکنند.زن دایی لبخند محزونی به لب داشت وخاله شهربانو از بس گریه کرده بود حال نداشت.لیلا وزهرا مثل کودکان یتیم گوشه دیوار کز کرده بودند وسر در آغوش هم اشک میریختند.تبسم شش ساله هم تحت تاثیر حال وهوای جمع در آغوش مصطفی بی تابی میکرد.
به حدی از لحاظ روحی خسته بودم که حتی حضور مجید هم خونم را بجوش نیاورد.پدر نوید ازجایش بلند شد وبا اینکار جمع نیز ازجایشان بلند شدند.آقاجان با او وآقای میرزایی پدر مصطفی دست داد وبه من ونوید اشاره کرد تا جلو برویم.
تمام تنم میلرزید.آقاجان دستی روی شانه نوید زد وبا بغض گفت:این دختر نورچشمی منه.برام ازجونمم عزیزتره.ازت میخوام همه کس اون باشی نوید.
نوید آقاجان را در آغوش گرفت وبه سختی گفت:نا امیدتون نمیکنم.
اشک دوباره مهمان چشمم شد ودیدم را تار کرد.آقاجان دستم راگرفت ومرا به سمت خود کشید.باهای های گریه من وآقاجان تمام جمع به گریه افتادند.آقاجان زمزمه وار در گوشم گفت:لاله جان توهم ناامیدم نکن.
با التماس به دستهای گرمش چنگ انداختم وبا ترس به چشمهای غمگینش خیره شدم وآقاجان لبخند محزونی زد و راز دلم را ازنگاهم خواند نگاه کوتاهی به نوید انداخت وبا اطمینان گفت:نگران نباش
نمیتوانستم نگران نباشم.آینده درمقابل چشمانم مبهم تر ازهمیشه بود.ومن هیچگونه تصوری از آن نداشتم.ترس مثل خوره به جانم افتاده بود.گذشتن ازتکیه گاه محکمی مثل او ودل بستن به حضورغریبانه نویددر زندگ
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , تاپ رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/31 تاریخ
کد :62489

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا