تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر شمالی (فصل پنجم)


برخلاف انتظار همه،وسایل تقریبا سرجایشان چیده شد وهمه چیز برای شروع زندگیمان آماده بود.غروب که از خانه خارج می شدیم نوید بی آنکه بداند حرف دلم را زد
_مامان با اجازه تون ما همین امشب رفع زحمت می کنیم
سیما خانوم نگاه مادرانه ای به او انداخت
_جای تو ولاله رو تخم چشای ماست هرطور که خودتون صلاح میدونین.
قرار شد بعد از شام برای خواب به خانه خودمان برگردیم.مامان از قبل شام خوشمزه ای تدارک دیده بود.نوید چمدانی از وسایلش را جمع کرد ومن قبل ازشام به لیلا زنگ زدم.با شنیدن صدایش بغض کردم
_سلام بر نورچشمی حاج فتح الله...چه عجب یاد ما کردی؟!
_سلام آبجی خوبی؟آقامصطفی وتبسم چطورن؟
_همه خوبیم .توچطوری؟آقانوید خوبه؟
نگاه گذرایی به نوید انداختم .یک مشت نگاتیو دستش بود وداشت با آنها ور می رفت.
_مرسی ما هم خوبیم.ازآقاجان،زهرا ودانیال چه خبر؟
_اونام خوبن وسلام دارن.راستش آقاجان دیروز بعد رفتنت،رفت پیش اونا.آقا دانیال هم یه چکاپ ازش گرفت.خوشبختانه از لحاظ روحی حالش خیلی خوبه.
_خدارو شکر.راستی لیلا جان یه سوال ازت داشتم.می شه بهم بگی جریان این جهیزیه چیه؟مطمئنم بالای بیست میلیون واسه آقاجان آب خورده.من هرگز چنین انتظاری ازش نداشتم.
لیلا کمی این پا واون پا کرد وگفت:تورو خدا لاله جان از حرفم ناراحت نشو.به خدا تقصیر من نبود.خودآقاجان ومجید ازم خواستن بهت چیزی نگم...راستش جهازتو مجید تهیه کرده
با ناباوری روی تخت نوید نشستم
_مجید؟!!!
نگاه نوید به سمت من چرخید.نزدیک بود پس بیفتم.انگار ازپشت خنجر خورده بودم.
نوید با دلواپسی پرسید
_حالت خوبه لاله؟!
سرتکان دادم
_چیزیم نیست
نوید حرفی نزد وبه کارش مشغول شد.بابغض روبه لیلا کردم وگفتم:آخه چرا آقاجان قبول کرد؟!...اون که میگفت مشکل مالی نداره
_این شرط مجید واسه رضایت به ازدواجت بود
پوزخندی روی لبم نشست که ازدید نوید هم پنهان نماند.
لیلا گفت:البته بعد مراسم آقاجان مقداری پول ،فکر کنم درحدودهفت یا هشت میلیون به مجید داد.اونم واسه اینکه دل آقاجان رو نشکنه ودستشو رد نکنه راضی شد بگیره.اما بعد واسه ت یه حساب باز کرد وهمه ی پولو تو اون حساب ریخت.دفترچه رو هم به زهرا سپرده تا هروقت تورو دید بهت بده
با ناراحتی گوشه لبم را گاز گرفتم
-بازم خواسته پولشو به رخم بکشه.اما کور خونده هرجور شده همه پولشو بهش بر می گردونم.
این قسمت از حرفهایم را آرام گفتم تا نوید نشنود.نباید برای او سؤتفاهمی ایجاد می شد.
لیلا گفت:اینکار تو بی فایده ست.نه اون قبول میکنه،نه تو میتونی حدس بزنی اون چقدر خرج کرده
بغض کردم وبا دلخوری گفتم:یعنی با صدقه سری پول شهلا خانوم یه عمر زندگی کنم
_باور کن لاله این حرفارو زهرا هم بهش گفته.اما مجید قسم می خورد این پول هیچ ارتباطی به شهلا نداره. حالا دیگه بستگی به خودت داره که باهاشون چیکار کنی.اما اگه نظرمنو میخوای بهت میگم که بیخیال شی.این وظیفه ی مجید بود که آینده تو یه جوری تأمین کنه.حالا که کوتاهی کرده این نوع جبران کردنش چندان هم خالی از لطف نیست
نیش اشک به چشمم دوید.خیلی سعی کردم خودم را کنترل کنم.
_لطف؟!...لیلا تو از چی حرف میزنی؟من چطور میتونم به محبت مردی که ازش متنفرم وسالهاست واسه م مرده دل خوش کنم.
لیلا سکوت کرد وچیزی نگفت.با دلخوری از او خداحافظی کردم.نوید چیزی نپرسید ومن هم آنقدر ناراحت بودم که لازم ندیدم چیزی را توضیح بدهم.
بعد از شام،مامان وبابا راهی مان کردند وما چمدان به دست پابه خانه ی کوچک مان گذاشیم.به حدی از شنیدن حرفهای لیلا ناراحت وعصبی بودم که دیدن آنجا من را به سر ذوق نیاورد
نوید باسردرگمی نگاهم می کرد.برای آنکه حرفی زده باشم گفتم:بهتره وسایلتو جابه جا کنی.
چیزی نگفت ومشغول به کار شد.لباسم را عوض کردم وبه آشپزخانه سری زدم.خوشبختانه مامان برایمان کلی خرید کرده بود ویخچال پر بود.به اتاق خوابمان برگشتم وخودرا با مدارک ثبت نام دانشگاهم مشغول کردم.نوید در اتاق بغلی داشت وسایلش را می چید. قرار بود آنجا اتاق مطالعه وکارمان باشد.زندگی مشترک مان حالا دیگر به طور رسمی شروع شده بود.اما هنوز سوال های زیادی بی جواب مانده بود.
نوید وارد اتاق شد وبادیدن مدارکم گفت:فردا واسه ثبت نام باید بری؟
_آره
_میخوای همرات بیام؟
_نه نیازی نیست البته اگه منو تا ایستگاه مترو برسونی ممنون میشم.
نوید نگاه دقیقی به چهره ی ناراحتم انداخت وبلاخره طاقت نیاورد وگفت:اتفاقی افتاده لاله؟...از امروز بعدازظهر تا حالا تو فکری.
سوالش باعث شد فکر تازه ای به مغزم خطور کند.الان بهترین فرصت بود تا اورا بخاطر رفتارهای سوال بر انگیزش مؤاخذه کنم.
_این سوالو من باید ازت بپرسم نوید،تو چت شده؟...چرا روز عروسیمون یهو از این رو به اون رو شدی؟!
نوید با دلخوری گفت:چرا همه چیو باهم قاطی میکنی و از جواب دادن طفره میری؟
_توهم دقیقا داری همین کارو می کنی.فکر نمیکنی دیگه وقتشه حقیقتو بهم بگی؟
رگ های پیشانی وگردن نوید از خشم متورم شده بود.دندانهایش را باعصبانیت بهم فشرد
_چرا،اتفاقا خیلی دوست دارم دلیلشم بدونم.میشه بگی چراباید درست روز عقدمون بفهمم پشیمون شدی؟
راستش کمی از سوالی که پرسید جاخوردم.در واقع اصلا انتظار این را نداشتم که او از رفتارم چنین برداشتی داشته باشد.سکوتم که طولانی شد او صدایش را بالا برد
_فکر میکنی برام راحت بود تورو با اون حال ببینم وباهات ازدواج کنم؟تو منو اونروز خورد کردی لاله.

_من که همه چیو بهت گفته بودم. تو خوب میدونستی که این ازدواج برخلاف میل منه.
بغض سنگینی گلویم را میفشرد.جوابم خودخواهانه بود.مثل همیشه که در مقابل واکنش تندی کم می آوردم سعی کرده بودم با زدن نیش زبان از خودم دفاع کنم.
صدای نوید از سر بغض وخشم زنگ دار بود
_اما تو به من قول داده بودی لاله.قرار بود با این وضعیت کنار بیای...من ساده ی احمقو بگو که فکر می کردم بلاخره همه چیو قبول کردی.
_مگه تو همه چیو قبول کردی؟...اون نویدی که من می شناختم با نویدروز عقد صد وهشتاد درجه تفاوت داشت.بزار رک بگم من اصلا اونروز نمی شناختمت.
نوید به حالت عصبی چند قدم برداشت ودستش را داخل موهایش فرو برد
_بایدم نمی شناختی.چون اون روز اصلا به حال خودم نبودم...ازدواج ما معامله نبود اما من حال آدمی روداشتم که سرش کلاه گذاشتن.می فهمی؟...از اون روزی که علی به جون درختا افتاد یه شک وتردید عذاب آورم به جون من افتاد.که نکنه لاله واقعا علی رو دوست داره وحالا چون تو منگنه قرار گرفته با شرایط کنار اومده وراضی شده با وضع جدید بسازه.می دونم الان میخوای بگی من بهش علاقه ندارم.اماتو که جای من نبودی. اونروز چهره ی پشیمون وافسرده ت مدام جلو چشام بود.اولش که آقا مجید دیر کرده بود خیال میکردم واسه نیومدن اون وبهم خوردن مراسم دل نگرونی.اما وقتی اونطوری با التماس به چشاش خیره شدی واسه م مسلم شد دلت نمی خواست هرگز مراسمی در کارباشه.اونوقت بود که احساس کردم درست مث یه بچه ی پنج شش ساله گول خوردم.
سعی داشتم تا جایی که امکان دارد جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم.من برای توضیح دادن نیازبه این اشک ها نداشتم.
_من فقط احساس میکردم آمادگی پذیرش این ازدواجو ندارم.وگرنه به جان آقاجان که می دونی برام چقدر عزیزه هرگز پشیمون نشدم.یا نخواستم گولت بزنم.
_ما بهم دیگه دوباره فرصت داده بودیم. یادت رفته؟
باناامیدی نالیدم
_اما برا من این فرصت کم بود.
نوید تقریبا فریاد زد
_حالا که کار از کار گذشته حرف از فرصت کم می زنی؟
دستام به حالت عصبی میلرزید وقلبم تند تند میزد.نوید دوقدم جلو آمد ودرست روبرویم ایستاد سرم را بلند کردم وبه چشم های عصبانی وابروهای بهم گره خورده اش خیره شدم.ظاهرا در چهره اش خبری ازسازش وکوتاه آمدن نبود.
_تکلیف من این وسط چیه؟
_بهم دوباره فرصت بده
نگاه تحقیرآمیزی به چهره ام انداخت وازسر تاسف سر تکان داد.
_واقعا نا امیدم کردی لاله...فرصت بدم که این فاصله بینمون هرروز بیشتر شه؟
با ترس زیر لب اعتراف کردم
_اما من به این فاصله احتیاج دارم.بزار باشرایط جدید کنار بیام...یه حریم موقت می فهمی که چی میگم؟ فقط واسه دوسه روز
پوزخندی روی لبهایش نشست
_حریم موقت؟!...باشه هرطور مایلی
نگاه سرد وبی تفاوتش را ازمن گرفت از اتاق بیرون رفت و در را به هم کوبید.قطره اشکی نا خود آگاه روی گونه ام سر خورد ومن آن را با سر انگشتم پاک کردم.نمی خواستم او گریه ام راببیند.دیگر برای عقب نشینی دیر و اوضاع آن طور که می خواستم پیش نرفته بود.نگاه گذرایی به دور تا دور اتاق انداختم وبا به یاد آوردن اتاقم در خانه آقاجان غم غریبانه ای به دلم چنگ زد.من اینجا چه می کردم؟
جلوی آئینه ایستادم وبا مقنعه ام ور رفتم.هنوز با طرز قرار گرفتن ان مشکل داشتم.دستانم به حالت عصبی می لرزید وگرسنگی به ذهنم فشار آورده بود. ونمی گذاشت درست فکر کنم. چند دقیقه قبل با نوید دعوای سختی گرفته بودم .
او تمام دیشب را روی مبل خوابیده بود.وصبح قبل از من بیدار شد وبا کلی غرولند صبحانه را آماده کرد.وقتی با چشم های خواب آلود پا به آشپزخانه گذاشتم تقریبا سرم فریاد زد
_یعنی من نباید ازت انتظار داشته باشم یه صبحونه برام آماده کنی؟نکنه واسه اینم حریم قائل می شی؟
با بغض گفتم:ببخش،خب خواب موندم.آخه همیشه این آقاجان بود که صبحونه رو آماده می کرد.
_اما من آقاجونت نیستم فهمیدی؟
نیش اشک به چشمم نشست.از آشپزخانه بیرون زدم وبه اتاق خواب پناه آوردم.هرچه صدایم کرد تا برگردم وصبحانه بخورم جوابی ندادم وبه حالت قهر سکوت کردم.
نوید جلوی در ظاهر شد.نگاهش هنوز هم همانطور طلبکار بود
_بلاخره حاضر شدی؟
کیفم را برداشتم وسربه زیر به راه افتادم.جلوی ایستگاه مترو بدون خداحافظی از او جدا شدم.به دانشگاه که رسیدم دنبال چهره های آشنا گشتم.وبا دیدن مرجان جلوی در آموزش لبخند روی لبم آمد.با اینکه در دوره کارشناسی باهم چندان صمیمی نبودیم اما دیدن او بین این همه چهره ناشناس جالب بود.جلو رفتم وبا خوشحالی سلام واحوالپرسی کردم.مرد جوانی کنار او ایستاده بود.مرجان با خجالت به او اشاره کرد
_عرفان نظری همسرم.
با خوشحالی گفتم : تبریک میگم
عرفان گفت:ممنون
مرد جوانی جلو آمد وبا او دست داد.عرفان گفت:آقای رحمتی از دوستان دوره کارشناسی بنده.ایشونم خانوم باقرزاده همسرم وایشون...
بلافاصله گفتم:مظفری هستم
رحمتی لبخند محجوبانه ای زد وگفت:خوشوقتم.اینطور که به نظر می رسه هر چهارنفرمون بالینی هستیم درسته؟
با سر حرفش را تایید کردم.آن ترم دوازده واحد داشتیم.زبان تخصصی وروانشناسی رشد پیشرفته را سه شنبه ها ، علم النفس وتاریخچه سیستم ها در روانشناسی را روز های چهارشنبه داشتم.هزینه ثبت نام را نوید از قبل به حسابم ریخته بود ومن ازاین بابت مشکلی نداشتم .بعد از ثبت نام هر چهارنفر از دانشگاه بیرون زدیم وبا خداحافظی هریک به راه خود رفتیم.
وارد آپارتمان که شدم متوجه در باز اتاقک سرایداری گشتم.پیرمردی جلوی سجاده اش نشسته بودو راز ونیاز می کرد.چهره ی مهربان ونورانی اش مرا به یاد آقاجان می انداخت. جلوتر رفتم وبا احتیاط سلام گفتم
پیرمرد لبخند دلگرم کننده ای زد وگفت:سلام دخترم.شماباید احتمالا همسایه ی جدیدمون باشین درست نمیگم؟
خودم را با نام خانوادگی نوید معرفی کردم.
_بله روزبهانی هستم وشما؟
با لهجه شیرین آذری اش گفت:سرمدی هستم خانوم.
_شما اینجا تنها زندگی میکنین.
_بله خانومم یه چهارسالی میشه فوت کرده.یه پسر دارم که تو همین تهرون زندگی میکنه.گهگداری بهشون سر میزنم.دوتا نوه ی گلم دارم.
_خدا حفظشون کنه.
از او خدا حافظی کردم وراهی واحد خودمان شدم.از واحد روبرویی صدای جارو برقی می آمد.کلید را داخل قفل انداختم،در را باز کردم و وارد شدم .ملافه وبالشی را که نوید روی مبل انداخته بود برداشتم وبه اتاق خواب بردم.
لباسم را که عوض کردم به آشپزخانه رفتم تا برای ناهار غذایی آماده کنم.عطر قورمه سبزی داخل خانه پیچیده بود که نوید در را باز کرد و وارد شد.
به استقبالش رفتم.با آنکه ازبرخورد صبح او دلگیر بودم عکس العملی نشان ندادم.دلم نمیخواست کدورت بین ما بیشتر از این ادامه داشته باشد.با لبخند جلو رفتم
_سلام خسته نباشی
‑ممنون،توهم همینطور
تکه ای از موهایم را پشت گوشم انداختم وبا دستپاچگی گفتم:ناهار آماده ست.تا تو لباستو عوض کنی ودستاتو بشوری من غذارو میکشم.
_من ناهار خوردم.
وارفتم.با بهت به چهره سرد وبی تفاوتش نگاهی انداختم.از کنارم گذشت وبه اتاق خواب رفت.یعنی همه ی این قهر وکدورت ها برای یه حریم دوسه روزه بود؟من حق نداشتم کمی از طرف شریک زندگیم درک شوم؟هر بار که خواستم قدمی برای نزدیک شدن به او بردارم او خود را کنار کشیده بود.انگار خط ومشی رابطه مان را باید نوید تعیین میکرد.با حرص به خودم تشر زدم(مگه ازاون اول نمیدونستی اون چه جور آدمیه؟...تو که باید بیشتر از هر کس دیگه ای رو رفتار های غیر منطقیش شناخت داشته باشی.یادت رفته هدف اصلی نوید واسه ازدواج باهات چی بود؟قرار بود بهش کمک کنی)
با نا امیدی مشت هایم را درهم گره کردم وگوشه ی لبم را گاز گرفتم.در خودم این توان را نمی دیدم که به او کمکی کنم.نویدهمسرم بود من نمیتوانستم به مشکلش با دیدی حرفه ای نگاه کنم.چیزی به اسم زندگی مشترک دست وپایم را میبست.
اشتهایم کورشده بود.با ناراحتی میز را جمع کردم وبه هال برگشتم،تلویزیون را روشن کردم .از نوید خبری نبود.بی حواس به صفحه خیره شدم وبدون آنکه چیزی ازسریالی که پخش می شد درک کنم به فکر فرو رفتم.سریال که تمام شد تلویزیون را خاموش کردم.از جایم بلند شدم .سرم گیج رفت.به احتمال زیاد فشارم افتاده بود.حسابی گرسنه بودم.
وارد اتاق خواب شدم.ساعت چهار بود.نوید روی تخت دراز کشیده بود.دستم را به دیوار گرفتم تا نیفتم.سری ازتاسف برایش تکان دادم وبی آنکه حرفی بزنم تمام توانم را یکجا جمع کردم تا ازاتاق بیرون بروم.او که راه رفتن نامتعادلم رازیر نظر داشت در جایش نیم خیز شد
_حالت خوبه؟
توجهی نشان ندادم وپشت به او کردم شاید به نوعی داشتم به خاطر رفتارهای امروز او انتقام می گرفتم.
به آشپزخانه رفتم وغذا را گرم کردم.قرار نبود به خاطر لج ولجبازی او به خودم آسیب برسانم.صدای نوید مرا به خود آورد
_یه بشقاب واسه منم بزار فکر میکنم گرسنه م شده.
دست به سینه کنار در ایستاده بود وبه من نگاه میکرد.نگاه سرزنش آمیزی به او انداختم وحرفی نزدم.دوباره میزراچیدم واو اینبار بلافاصله پشت آن نشست.
خودم که ازطعم ومزه ی غذا چیزی نفهمیدم تنها شکم وامانده ام را باآن پر کردم.اما نوید برخلاف انتظارم دوبار غذا کشیدوبا اشتها آن را خورد.به نظر از دست پختم خوشش آمده بود.
_دستت درد نکنه خوشمزه بود.
ابرویی بالا انداختم وبا کنایه گفتم:معلومه که خیلی خوشت اومده چون با در نظر گرفتن ناهاری که بیرون از خونه خوردی بعید بود بتونی اینهمه بخوری.
لبخند معصومانه ای زد ومثل بچه های تخس نگاهم کرد
_خب چیکار کنم،خوش اشتهام و زود زود گشنه م میشه
به نظر این بار هم به صلاح دید آقا باید با او آشتی میکردم.کوتاه آمدم وچیزی نگفتم.انگار از وقتی ازدواج کرده بودم دیگر از آن لاله پر شر وشور که از هر خطایی راحت نمی گذشت خبری نبود.حالا یاد گرفته بودم که در زندگی مشترک چیزی به اسم گذشت میتواند خیلی از مشکلات را حل کند.
به نوید لبخند دلگرم کننده ای زدم ودروغش را نادیده گرفتم.گفتم دروغ ،چون با آن اشتهای خوبی که داشت بعید بود اصلا بیرون چیزی خورده باشد.
ازجایم بلند شدم تا میز را جمع کنم
_امشب مسعود وخواهرش میان دیدنمون،البته بعد از شام
بطری آب را درون یخچال گذاشتم
_بهتره برای برای شام دعوتشون کنی.
_باشه،بامسعود تماس میگیرم.ببینم چیزی لازم نداری؟
_نه مامان سیما همه چیو واسه مون آماده کرده،فعلا تا یه هفته نیازی به خرید نداریم

داشتم به سر و وضعم میرسیدم که زنگ در را فشردند.با عجله شال سفیدم را به سرم گذاشتم ودرون آئینه نگاهی به خودم انداختم.با آن بلوز قرمزتند وشلوار سفید خوب به نظر می رسیدم.
نوید در را باز کرد ومن بلافاصله ازاتاق خارج شدم.مسعود شلوار مشکی وبلوز سفیدی پوشیده بود وموهای خوش حالتش مثل همیشه مرتب وآراسته به نظر میرسید
_سلام لاله خانوم خوبید؟
_سلام خوش اومدین،بفرمایین تو.
پشت سر او دختر جوانی واردشد.حدس می زدم که مریم باشد.قدش در همان نگاه اول از من کوتاه تر بود.اما چهره ملیح ودلنشینی داشت.چشم هایش مثل نوید اما نه به خوش رنگی آن سبز بود و موهای بور ولختش اززیر روسری بیرون آمده بود.به نظر کمی خجالتی می آمد.زیر لب سلام گفت.
جلو رفتم وبا او به گرمی دست دادم
_مریم خانوم درسته؟
مسعود به جای او گفت:بله خواهر کوچکترم هستن.
_خیلی خوش اومدین،بفرمایین تو.دم در بده
نوید آنهارا راهنمایی کرد ومن بلافاصله به آشپزخانه رفتم تا چایی بریزم.بعد از تعارف چای کنار نوید نشستم ودر سکوت به حرفهای آنها گوش دادم.
مریم ساکت بود وچیزی نمی گفت.سؤال مسعود مرا به خود آورد
_ثبت نام کردین؟
_بله امروز صبح
مریم زیر لب گفت:تبریک میگم
مسعود فنجان چایش را برداشت وگفت:گفته بودین روانشناسی میخونین درسته؟
نگاه گذرایی به چهره ی نوید انداختم وبا سر حرف او را تایید کردم.تاقبل ازشام بیشتر من ومسعود حرف زدیم ونوید ومریم به حرفهایمان گوش دادند.
میزشام را که چیدم مسعود با هیجان گفت:وای چقدر خوش سلیقه این.چیدمان این میز آدمو به اشتها میاره،پس عجله ی امروز نوید بی دلیل نبود.می دونست واسه ناهار چی در انتظارشه.
نوید سر به زیر انداخت وبا غذایش مشغول شد.لبخند محوی روی لبم آمد.پس حدسم درست بود.
مریم غذای خیلی کمی برای خودش کشید.انگار به نوعی در جمع ما معذب بود.برای آنکه اوهم حرفی بزند وبا جمع بجوشد گفتم:راستی مریم خانوم شما نگفتین چند سالتونه؟
_بیست ویک سالمه
_دانشجویین؟
مسعود دستش را روی شانه مریم گذاشت وبا افتخار گفت:مریم کارگردانی تئاتر میخونه.
لبخند رضایتی را که روی لب هایش به عنوان برادر بزرگتر بود من بارها در چهره ی لیلا دیده بودم.اوهم مثل مسعود بابت موفقیت های من وزهرا اینطوری خوشحال میشد.
میز را باکمک مسعود ونوید جمع کردم.مریم هنوز هم تمایلی نداشت که احساس صمیمیت بیشتری از خود نشان دهد.ظرف هارا داخل سینک گذاشتم.نوید از آشپزخانه بیرون رفت ومسعود با نگاه مسیر رفتنش را تعقیب کرد
_مثل اینکه مریم جون زیاد مایل نبودن تو این جمع حضور داشته باشن،اینطور نیست؟
مسعود به طرفم برگشت وباکمی مکث گفت:نه مریم واقعا میخواست شمارو ببینه.اما راستش از بچه گی کمی خجالتی وتعارفی بوده.مطمئنم اگه باشما بیشتر آشناشه دوستی محکمی بینتون بوجود بیاد.
_امیدوارم،چون باوجود صمیمیت بین شما ونوید ماهمدیگه رو بیشتر می بینیم.
مسعود پشت میز نشست ودستش را ستون چانه اش قرار داد.وبی مقدمه گفت:از اوضاع زندگی مشترکتون چه خبر؟البته ببخشید که کنجکاوی میکنم.راستش کمی نگرانم.نوید حرفی نمی زنه وبااین وجود من احساس میکنم اوضاع بر وفق مراد نیست.
نمی توانستم به او اعتماد نکنم.کششی درنگاه مطمئن وجدی اش وجود داشت که خواه نا خواه مرا وادار میکرد به او اعتماد کنم.
_باور کنین خودمم نمیدونم اوضاع دقیقا از چه قراره.رفتار نا متعادل نوید درمونده م میکنه.اون گاهی عصبی میشه وباهام به تندی برخورد میکنه.گاهی سرد وبی تفاوته انگار نه انگار من توزندگیش وجود خارجی دارم..گاهی هم بیش ازحد انتظارم ازخودش توجه ومهربونی نشون میده.انگار تکلیفشو باخودش نمیتونه روشن کنه.
_شما چی تونستین با این وضعیت کنار بیاین؟
غذاهای باقیمانده را جابه جا کردم.ودر آن حال گفتم:جز من ونوید وصمیمی ترین دوستم نغمه کس دیگه ای از تمام حقیقت ازدواج ما با خبر نیست.حتی شمام همه چیو نمیدونین.اما چون نسبت بهتون احساس صمیمیت می کنم دوست دارم بهتون حقیقتو بگم.راستش من به اجبار تن به این ازدواج دادم.
مسعود با تعجب سرجایش نیم خیز شد.صدای بسته شدن در مرا به هال کشاند.
مریم با دیدنم از جایش بلند شد.
با تردید پرسیدم
_نوید بود که رفت؟!
_گفت میره یه هوایی بخوره زود بر میگرده
زبانم نچرخید بگویم(آخه برای چی؟)
مسعود به دنبالم آمد.
_اتفاقی افتاده؟!
دستهایم را بی دلیل در هم گره زدم و گفتم:نوید بود که رفت.
بی آنکه منتظر اظهار نظرش بمانم به آشپز خانه بر گشتم و برای سه نفرمان چای ریختم.رفتن بی موقع نوید دل و دماغ پذیرایی را از من گرفته بود.حالا باید با این خواهر و برادر چه میگفتم؟هنوز آنقدر با آنها صمیمی نبودم که بتوانم بدون حضور نوید هم صحبتشان شوم.
سینی چای را که به داخل نشیمن بردم نوید در را باز کرد و وارد شد.با تردید نگاهم کرد.ابروهایم ناخود آگاه در خود گره خورد.با دلخوری ازاو رو برگردادندم و چای را به مسعود و مریم تعارف کردم.
نوید با عذر خواهی کوتاهی کنارشان نشست.
پس از تعارف چای به آشپزخانه بر گشتم.به حدی عصبی بودم که دلم نمیخواست با آن حال در جمعشان باشم.
مسعود به آشپز خانه آمد.
-حرفامون هنوز نیمه تموم مونده
دلم میخواست تنها باشم اما دور از ادب بود که اورا از خود میراندم
_راستش من کمی بهم ریخته ام شما بگین در مورد چی حرف میزدیم؟
_شما اعتراف کردین به اجبار تن به این ازدواج دادین اما چرا؟من واقعا از این حرفتون شوکه شدم،راستش وقتی از نزدیک باهاتون آشنا شدم به چشمم جسورترین دختری اومدین که با وجود دونستن نوع اخلاق نوید بازم تن به این ازدواج دادین،پدرتون مجبورتون ...
حرفش را قطع کردم و با تکان دادن سر گفتم:نه درواقع اون از همه بیشتر مخالف بود .من بعد شنیدن حرفای نوید بلافاصله بهش جواب رد دادم. اما وقتی برگشتیم پیش بقیه ناخواسته مسائلی پیش اومد که باعث شد من بر خلاف خواسته ام بهش جواب مثبت بدم،از سر لج و لجبازی اینکارو کردم.
با حرص ناخن هایم را کف دستم فشردم.نگاه گذرایی به نشیمن انداختم.نوید روبروی مریم نشسته بود و داشت با لپ تاپش ور میرفت.از بی توجهی اش عصبانی بودم.این نهایت بی احترامی به مهمانهایمان بود.مسعود مسیر نگاهم را دنبال کرد و در حالی که از جایش بلند میشد گفت:بهتره بریم پیشش
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , تاپ رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/31 تاریخ
کد :62488

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا