تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر شمالی (فصل هفتم)



روز اول ماه رمضان بود وروزه حسابی به من فشار آورده بود.حدود ساعت یازده صبح دچار ضعف شدیدی شدم وفشارم پایین آمد.اما با کمی استراحت بهتر شدم.
نفس عمیقی کشیدم وکاسه ی شله زرد را در دستانم جابه جا کردم و زنگ واحد روبرویی را زدم با چند لحظه تاخیر در باز شد.زن جوان بادیدنم لبخند زد.معطل نکردم ،کاسه را به طرفش گرفتم وگفتم:بفرمایید،ناقابله.
_ممنون،چرا زحمت کشیدین؟بفرمایین تو.
تعارفش را بلافاصله رد کردم
_ مرسی،مزاحم نمیشم.
زن دستم را کشید ودر همان حال گفت:بیاین تو،این حرفا چیه؟چرا تعارف میکنین؟...دوست دارم کمی بیشتر باهم آشنا بشیم.
وارد آپارتمانش شدم.تقریبا شبیه واحد ما بود با این تفاوت که کمی شلوغ تر به چشم می آمد.
روی مبل نشستم.اوبا کاسه وارد آشپزخانه شد
_عجب بوی خوبی داره.اتفاقا هوس کرده بودم.
_نوش جونتون.شما خیلی وقته اینجا زندگی میکنین؟
از آشپزخانه بیرون آمد.پیراهن نخی زرد رنگی به تن داشت که او را چاق تر شان می داد
_حدود هفت هشت ماهی میشه،راستی من فریده هستم.
آمد وکنارم نشست
گفتم:منم اسمم لاله ست.
_تازه ازدواج کردین؟
به حلقه ام خیره شدم
_نزدیک یه ماهی میشه.
_اصالتا تهرانی هستین؟
سرتکان دادم
_نه من اهل شمالم.شوهرم متولد اینجاست.
فریده با خوشحالی گفت:بچه ی کجایی؟آخه من وشوهرمم شمالی هستیم
_گیلانیم،یکی از روستاهای اطراف رودسر.
_ما مازندرانی هستیم.شوهرم اهل نور هست.من هم اصالتا تنکابنی هستم.اما خونواده م نور زندگی میکنن.همونجا هم با محمدحسین آشنا شدم وازدواج کردم...شماچی؟ازقبل همدیگه رو می شناختین یا اینکه اتفاقی...
صحبتش را قطع کردم
_نوید پسرخاله ی شوهر خواهرم بود
_پس ازدواجتون فامیلی بود
_ای یجورایی
با پشت دست به تکیه گاه چوبی صندلیش زد
_بزنم به تخته خیلی بهم میاین.مخصوصا با اون تیپی که اون شب زده بودین.
یاد مهمانی، دوباره لبخند را روی لبم آورد.زندگیم از آن شب رنگ دیگری به خود گرفته بود که من اسم آن را گذاشته بودم تعلق.
صدای فریده،من را از فکر وخیال بیرون کشید
_با همسایه های طبقه بالایی آشنا شدی؟
_نه،راستش فرصت نشد ببینمشون.اما با سرایدارمون یه سلام وعلیکی داشتم.مرد نازنینیه.
فریده خود را روی مبل جابه جا کرد ودر همان حال گفت:آره،آقا سرمدی رو همه دوست دارن...همسایه ی طبقه دوم مهندس جلالیه.با خانومش تنها زندگی میکنن.دوتا دختر دارن که اونام واسه ادامه تحصیل رفتن مالزی.آقای حقی پور همسایه ی طبقه ی سومه،سه تا وروجک داره که خدا نکنه باباشون خونه نباشه ساختمونو رو سرشون میزارن.خانومش زن مهربونیه.اهل خرم آباده.انشالله باهاشون آشنا میشی.آدمای خیلی خوبین.
نگاهی به ساعتم انداختم.چهل وپنج دقیقه ای تاافطار مانده بود.از جایم بلند شدم. واز او خداحافظی کردم.
داشتم وضو میگرفتم که نوید وارد خانه شد.دعای ربّنا از تلویزیون در حال پخش بود.سفره ی افطار را روی زمین پهن کرده بودم.نوید با دیدن آن لبخندی زد وسلام گفت.با خوش رویی جوابش را دادم.
این اولین ماه رمضانی بود که با هم بودیم در دل گفتم(خدایا نگذار آخریشم باشه)

صدای نوید من را از دنیای تصورات و آرزو هایم بیرون کشید
_قبول باشه
_نماز روزه ی تو هم قبول باشه
حرفی نزد سر به زیر انداخت.استکان چای را جلویش گذاشتم.با نگاه خریدارانه ای به او چشم دوختم.هنوز هم همانطور ساکت ومنزوی بود.از وقتی فهمیده بود در مورد گذشته اش کنجکاوی کرده ام و از مامان چیزهایی پرسیدم ناراحت شده بود وتا جایی که سعی داشت از من دوری میکرد وخود به خود تلاش من هم برای آشتی او با گذشته اش ناکام می ماند.
نوید که متوجه سنگینی نگاهم روی خودش شده بود سر بلند کرد وبا تردیدبه من چشم دوخت
_اتفاقی افتاده؟!
لبخند محوی زدم
_نه چاییتو بخور ،سرد نشه.
تنها سری تکان داد ودوباره به فکر فرو رفت.
_امروز یه سر به همسایه ی روبرویی زدم.
جمله ای که بی مقدمه به زبان آوردم.تنها برای این بود که او را از خلوت انزوا وتنهاییش بیرون بکشم.اما بی فایده بود .و من نا امید ادامه دادم
_می گفت ما خیلی بهم میایم.
زیر چشمی نگاهش کردم.پوزخندی روی لبانش نشست ونگاه گذرایش را بلافاصله از من دزدید.اما چیزی نگفت.با دلخوری سر به زیر انداختم ودیگر تلاشی برای شکستن این سکوت نکردم.
هفته دوم ماه رمضان را با حضور در مهمانی خانه ی بابا وعمو نعیم به پایان بردیم.هفته سوم مصادف با ایام قدر بود ومن به عادت هر ساله وبا توجه نذری که داشتم آش پختم.قرار بود نوید کمی زودتر بیاید تا آنها را پخش کنیم.
تا قبل از آمدنش سهم هر کدام از همسایه ها وآقای سرمدی را دادم.برای شروع رابطه با آنها قدم خوبی بود.خانوم جلالی زن دنیا ودیده وقابل احترامی به چشمم آمد.زهرا خانوم همسر آقای حقی پور هم طبق گفته ی فریده،زن مهربانی بود.کاسه ی آش واحد روبرویی را خود آقا محمدحسین از من گرفت.فریده حمام بود.
داشتم به واحد خودمان می رفتم که نوید از پله ها بالا آمد.در دستش جعبه ای شبیه شیرینی بود
_سلام خسته نباشی
در آپارتمان را باز کرد وکنار رفت تا وارد شوم
_سلام ،توهم خسته نباشی،خدا قبول کنه.
پشت سرم وارد شد.به سویش چرخیدم وگفتم:این چیه دستت؟!!
_رشته خشکاره،آقا دانیال به سفارش آقا جون برامون فرستاده.
اشک شوق به چشمم دوید.از اینکه فراموشم نکرده بود خوشحال بودم.برای یک لحظه دلم به روستا و خانه ی آقا جان پر کشید.سفره ی افطاری ودعای زیر لب او،صدای اذان که از مسجد محل به گوش می رسید وعطر چای دستچین بهاره نگاهم را بارانی کرد.
_داری گریه میکنی لاله؟
با پشت دست سریع گونه ی خیسم را پاک کردم
_چیزی نیست.دلم یه لحظه هوای آقاجان رو کرد
_اگه دوست داری آخر هفته بریم یه سر بهشون بزنیم
_فکر نکنم زمان منابی باشه.بهتره بزاریم واسه بعد ماه رمضون.
با سر پذیرفت وبسته ی رشته خشکار را به دستم داد.
_هرطور مایلی...راستی این آش رو کجا میخوای پخش کنی؟
به طرف آشپزخانه رفتم،او هم پشت سرم امد.
با تردید گفتم:یه چیزی به ذهنم اومده البته اگه موافق باشی.
در قابلمه را برداشت
_به به چه خوش عطره...نگفتی کجا میخوای پخش کنی؟
_یه چند تا ساختمون در حال ساخت سر این کوچه هست.توش همه جور کارگری پیدا میشه.ایرانی،افغانی...پیش خودم گفتم ثواب داره بینشون پخش کنیم نظرت چیه؟
با شگفتی سر تکان داد
_جالبه،به ذهنم نرسیده بود.آره کار خوبیه.منم موافقم.
_پس کمک کن قابلمه رو پشت ماشین بزاریم.همونجا تو ظرفا می ریزم وتو زحمت میکشی پخششون میکنی.دلم نمی خواد سرد شه.یه قابلمه ی کوچیک هم واسه مامان اینا ریختم.سر راهمون میبریم بهشون میدیم.
چیزی نگفت.هرکداممان یک سر قابلمه را گرفتیم وبه راه افتادیم.جلوی ساختمان ها نگه داشت .قابلمه را زمین گذاشتیم.نوید سراغ یکی از کارگرها رفت وبا کمک او آش هارا پخش کردیم.
قابلمه ی خالی را در صندوق عقب گذاشتم وسوار شدم.نوید بی مقدمه گفت:سریع آش رو بدیم وبرگردیم تا اذان چیزی نمونده.من که دلم واسه خوردن این آش لک زده
با ناراحتی دستم را جلوی دهانم گرفتم
_وای نه...من یادم رفت واسه خودمون آش کنار بزارم.
نوید بی هوا ترمز کرد
_چی کار کردی؟!...یعنی آش بی آش؟
_آره.راستش اینقدر بابت رشته خشکار خوشحال شدم که فراموش کردم چیزی برا خودمون کنار بزارم.
نوید زیر چشمی نگاه نا جوانمردانه ای به قابلمه ی آشی که در دستم بود انداخت.انگشت تهدیدم را به سمتش گرفتم
_فکر این یکی رو ازسرت بیرون کن.از قبل به مامان گفتم.منتظرمونه
با نا امیدی نالید
_آخه دختر من به تو چی بگم.هرگز به فکر من نیستی.حالا نمیشه بی خیال این یکی بشی؟خودم بهشون زنگ میزنم میگم (شرمنده تموم شد،انشالله دفعه ی بعد)...اصلا چراغی که به خونه رواست به مسجد بردن حرومه.
_هرگز.من جلوی مامان اینا آبرو دارم.خودم فردا برات دوباره درست میکنم.
نوید با حسرت به قابلمه نگاه کرد وزیر لب گفت:آخه بی انصاف عطرش داره دلمو زیر ورو میکنه.
قابلمه را محکم تر به خودم فشردم
_سر راهمون یه ظرف میخریم
آهسته گفت:این کجا و اون کجا
مامان سیما خودش در را برایمان گشود .قابلمه را به طرفش گرفتم.نویدآخرین نگاه حسرت بارش را به آن انداخت
_سلام،قابل شما رو نداره
مامان آن را گرفت .دستش را دور گردنم انداخت ومادرانه بوسه ی گرمی روی گونه ام زد
_دست وپنجه ت درد نکنه دخترم.خدا قبول کنه.
_مرسی،به بابا وآقا سعید سلام برسونید.ما با اجازه رفع زحمت می کنیم.
بابا جلوی در آمد
_کجا؟...بیاین تو همش ده دقیقه بیشتر نمونده
_نه دیگه ممنون،رفع زحمت می کنیم
بابا به شوخی اخم کرد ودستم را کشید
_چه زحمتی دخترم؟اینجا خونه خودتونه.من وسیما هم تنهاییم.سعید مهمون مادرزنشه،بیاین تو.
نوید باشیطنت گفت:زشته لاله برو تو،درست نیست آدم رو حرف بزرگترش حرف بزنه.
بابا ومامان با چشم های گرد شده به او نگاه کردند.من که می دانستم دلیل اصرار او برای چیست.ابرویی بالا انداختم وبا شیطنت همه چیز را برای آنها توضیح دادم.
مامان سیما با خنده گفت:عیبی نداره بچه م هوس آش کرده،ما که از خدامونه به هر بهانه ای شمارو ببینیم.یه امشبو بخاطر ما پیر وپاتال ها بد بگذرونین.
پریدم بغل مامان سیما وبا شوق گونه اش را بوسیدم
_خونه ی امیدمون اینجاست مامان جان.این چه حرفیه که میزنید؟
بعد از افطار، مامان مهمانی آخر هفته را که خانه ی پسر عمو کامران دعوت داشتیم یاد آوری کرد.نوید چیزی نگفت اما احساس میکردم هنوز هم از بودن در جمع های خانوادگی معذب می شود. واین سکوتش فقط به خاطر من بود.
به خانه که رسیدیم سریع تلفن را برداشتم وشماره ی آقاجان را گرفتم.صدای گرم ومهربانش در گوشی پیچید واشکم را در آورد
_الو؟بفرمایید

_سلام آقاجان خوبین؟...لاله هستم
_آخی...دخترم تویی؟
قطره اشکی را که روی گونه ام افتاد باسرانگشتم پاک کردم
_آره،حالتون چطوره؟
_ای،نفسی میاد ومیره...تو چی میکنی؟نوید جان چطوره؟
_خوبم،اونم خوبه
نوید کنارم نشست وبااشاره خواست که باآقاجان حرف بزند.
_انشالله همیشه خوب باشین،با درسا چیکار میکنی؟دانشگاه میری؟
_آره آقاجان...از اونجا چه خبر عمه اینا خوبن؟
_همه خوبن.جوی برنج رو دادم کارخونه تبدیل کردن،سهم همه رو دادم.مال شمارو هم گذاشتم کنار.انشالله به همین زودی براتون میفرستم.
باشرمندگی گفتم:این چه کاریه آقاجان.چه سهمی؟...دیگه بیشتر از این مارو شرمنده نکنین.
_دشمنت شرمنده لاله جان.وظیفمه.ببینم نوید اونجاست؟دلم واسه شنیدن صداش تنگ شده.بده یه حال واحوالی ازش بگیرم
_اتفاقاً اونم همین چند لحظه قبل بهم گفت گوشی روبهش بدم .فعلا با من کاری ندارین؟...تورو خدا مواظب خودتون باشین.دلواپستون نمونم باشه؟
آقاجان با خنده وشوخی قول داد ومن گوشی را به نوید دادم.واو به جای من هم بابت فرستادن رشته خشکار تشکر کرد.بعد از خداحافظی از او با زهرا تماس گرفتم.باید از آقا دانیال هم تشکر می کردم.خوشبختانه لیلا وداداش مصطفی وتبسم هم آنجا بودند وقسمت بود با آنها هم صحبت کنم.دلم برای همه شان تنگ شده بود ومشتاق حضور در جمعشان بودم
تماس را که قطع کردم.اشک در چشم هایم جمع شد.به سختی بغضم را کنترل میکردم.نوید سرخم کرد وبه چشمهایم خیره شد
_داری دوباره گریه می کنی؟
سرم را تکان دادم
_نه...به گمونم یه چیزرفته تو چشمم داره اذیتم میکنه.
دستش را روی شانه ام گذاشت ومرا به طرف خودش کشید
_دختره ی سرتق....خوب بگو دلم تنگ شده.
_فقط یه لحظه دلم گرفت
خودم را در آغوش گرم ومطمئنش جا دادم وبه صدای منظم و قوی قلبش گوش کردم.نوید روی موهایم بوسه ی نرمی گذاشت.
_بعد ماه رمضون میبرمت شمال
سرم را بلند کردم ولبخند غمگینی زدم.خیلی خوب می دانستم که این دلتنگی موقتیست.حالا در زندگیم کسی را داشتم که حاضر بودم برایش بیشتر از این ها هم فداکاری کنم.
احساس کردم نیاز دارم به او بگویم چه جایگاهی در قلبم دارد
_نوید؟!
سرخم کرد ومن را بیشتر به خود فشرد
_جانم؟!
_میخواستم بگم خیلی دوستت دارم.
آب دهانش را قورت داد وسیبک گلویش بالا وپایین رفت.معلوم بود دارد با خودش کلنجار می رود.
_منم همونی که تو گفتی.
از چیزی که گفت بی اختیار خندیدم.نگاه مغرور اما سرخورده اش را به پایین دوخت وازسر شرمندگی چیزی نگفت.
خودم را کمی در آغوشش بالا کشیدم وگونه اش را بوسیدم.دلم نمیخواست خجالتش را ببینم.برایم آنقدر مهم نبود اگر او با زبان، ابراز عشق نمیکرد.من این عشق را در نگاه سرد ودستهای گرمش،در تلاشی که برای خوشبخت شدنم داشت احساس میکردم.
شیشه سمت خودم را پایین کشیدم ودستم را از آن بیرون بردم.باران ریزی که می بارید کف دستم را خیس کرد.
نوید اخم کرد وخیلی جدی گفت:شیشه رو بکش بالا ،سرما می خوری
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:نترس،چیزیم نمیشه...عاشق بارونای پاییزی شمالم.
_به آقاجون که خبر دادی راه افتادیم؟
_آره،دیشب زنگ زدم وگفتم...اومدنمون به شمال خیلی خوب وبه موقعست.میتونیم تو عروسی پسرعمه م هادی هم شرکت کنیم...دلم واسه همه شون تنگ شده.
نوید ابرویی بالا انداخت وبا ناراحتی پرسید
_واسه علی چی؟
برایش پشت چشمی نازک کردم وزیر لب گفتم:منظورم همه بود آقای حسود
نوید به جلو خیره شد وچیزی نگفت.برای آنکه او را از این حال وهوا بیرون بیاورم و اولین مسافرت دونفریمان به کام من یا او زهر نشود توضیح دادم
_علی واسه م فقط یه پسرعمه ست.همیشه هم پسرعمه می مونه.خواهش میکنم به خاطرش خودتو ناراحت نکن.
به نشانه موافقت سرتکان داد وباز هم سکوت کرد
ماشین داخل جاده خاکی روستا که پیچید.ضربان قلبم تندتر شد.نگاهم را مثل آدم های حریص وتشنه از منظره ای میگرفتم وبه منظره ی دیگر چشم می دوختم.
بی آنکه حرفی بزنم،نوید ماشین را جلوی قبرستان نگه داشت
_اول بریم به مادرزنمون یه سلامی عرض کنیم.
لبخند غمگینی روی لبم نشست.پیاده شدم وبا دلتنگی از لابلای علف های خیسی که به پایم می پیچید راهی به سمت آرامگاهش باز کردم.
چهار زانو کنار قبرش نشستم وکف دستم را به عادت همیشگی روی سنگ سرد گذاشتم.باران اینجا باشدت بیشتری می بارید.نوک روسریم حسابی خیس شده بود.
نوید بالای سرم ایستاد وکتش را روی شانه ام انداخت.گرمای آن لرزش تنم را موقتا گرفت
_چرا در آوردیش ،سرما میخوری
نگاه دلخوری به من کرد وگفت:سردم نیست.
کنارم نشست.دستش را روی سنگ گذاشت وزیر لب فاتحه خواند.برگشتم وبه نوشته های روی آن خیره شدم
(سلام مامان خوبم،دلم برات یه ذره شده بود...نمی دونم جنس ما آدما چیه که اینقدر زود میتونیم با همه چی کنار بیایم ودلبستگی هامونو فراموش کنیم.این چند مدت که از تو واین روستا وآقاجان دور بودم.تازه فهمیدم خیلی بی معرفتم.آخه میشه اینقدر دم از دوست داشتن بزنم وبعدش واسه این دوری همیشگی طاقت بیارم؟بتونم رو تموم چیزیایی که به نگام آشنا میاد چشم ببندم؟درد غربت بد دردیه مامان.اگه شانس نداشته باشی تا عمر داری پابندش میشی...با این همه میخوام خیالتو راحت کنم ویک کلام بگم خوشبختم...آره واقعا خوشبختم.اونم با نویدی که مثل آب وهوای بهاری هر لحظه ش یه جوره.گاهی مثل پسر بچه ها ناز میکنه ومن مجبورم نازشو بکشم.گاهی بهم بی توجه میشه،وقتی ازش گله میکنم بهونه میاره که کارش زیاده.گاهی هم اونقدر تو قالب یه مرد عاشق فرو میره که حتی منی که تشنه ی محبتم ازابراز علاقه هاش متنفر میشم.اما اینو مطمئنم اگه ازش حتی متنفرم بشم ته ته دلم هنوزم دوستش دارم...خودمم یه جورایی روزای بارونی وآفتابی دارم.گاهی اونقدر عاشقشم که حاضر نیستم یه غم کوچیک تو نگاش بشینه.گاهی هم به حدی از دستش کلافه وحرصی میشم که دوست دارم سر به تنش نباشه...اینارو میگم که بدونی وقتی اعتراف میکنم خوشبختم.منظورم این نیست که خوشبختیم مثل آخر داستانای عاشقونه ست.که زوج داستان تا آخر عمرشون به خوبی وخوشی کنار هم زندگی میکنن...هنوز خیلی چیزاست که منو از آینده ی این زندگی مشترک میترسونه.اما تو برامون دعاکن مامان،خودتم خوب می دونی که این روزا بیشتر از هرچیزی به دعات نیازدارم.)
زیر لب برایش فاتحه ای خواندم.نوید از جایش بلند شد
_بریم؟
باسر حرفش را قبول کردم.بلند شدم وبه دنبالش راه افتادم.نگاهم روی شانه های پهن وموهای خیس وبراقش مانده بود.کتش را بیشتر به خودم پیچیدم وبوی اودکلنش را با عشق به مشام کشیدم.
جلوی در چوبی که رسیدیم هادی با خنده در را بازکرد.انگار از صدای ماشین حدس زده بودند که رسیدیم.آقاجان ،عمه آتیه وگلناز روی ایوان بودند.ولیلا داشت هول هولکی ازپله ها پایین می دوید.خودم هم دیگر نتوانستم طاقت بیاورم.در ماشین را باز کردم وبه طرف خانه دویدم.حتی نفهمیدم چطور با هادی دم در،سلام واحوالپرسی کردم.
دستهای لیلا که دور شانه هایم حلقه شد.احساس امنیت وآرامش،قلبم را که تند میزد آرام کرد.بلاخره به خانه برگشته بودم.لیلا بوی مامان انسیه را می داد.
فشار دست هایش کم شد.سرم را پایین آوردم ونگاهم را به چشم های او دوختم.داشت گریه می کرد
_سلام آبجی کوچیکه،رسیدن به خیر .
با شوق بوسیدمش وگفتم:قربونت برم آبجی لیلا،دلم واسه تون یه ذره شده بود.
_ما هم همینطور.
نگاهم به طرف پله ها کشیده شد.آقاجان داشت با خنده ازآن پایین می آمد.از آغوش لیلا خودم را بیرون کشیدم و به طرف او دویدم.
آقاجان دست هایش را باز کرد وپدرانه در آغوشم گرفت.سرم را روی سینه اش گذاشتم وبه ضرب آهنگ آرام قلبش گوش دادم دلم برای عطر تنش تنگ شده بود.
_خوش اومدی خانوم خانوما.
اشک هایم را با خنده پاک کرد .من هم صورتش را غرق بوسه کردم.نوید ماشین را داخل حیاط پارک کرد وپیاده شد.تا من با عمه آتیه وگلناز روبوسی کنم.او با هادی ولیلا دست داد وآقاجان را در آغوش گرفت ودستش را بوسید.
ازاین کار او لبخند بی اراده روی لبم نشست،نگاه قدر شناسانه ای به نوید انداختم که از دیدش پنهان نماند.
_پیرشی پسرم،بفرمایین داخل
تعارف آقاجان ما را به داخل خانه کشاند.تا سفره ی ناهار را پهن کنند داداش مصطفی وتبسم هم از راه رسیدند.آنقدر لپ های تپلی تبسم را بوسیده بودم که حسابی صورتش گل انداخته بود.مصطفی ونوید مدام سربه سر هم میگذاشتند وبساط وخنده وشوخی جمع به راه بود.
قرار بود شب همه دور هم جمع شویم.حتی زهرا ودانیال هم می آمدند.دیگر حسابی کیفم کوک بود.
بعد از ناهار من ونوید به اتاقم رفتیم تا کمی استراحت کنیم.خستگی راه هنوز روی شانه مان سنگینی میکرد.
اتاقم همانطور دست نخورده باقی مانده بود.روی صندلی پشت میز مطالعه ام نشستم ودستی روی آن کشیدم.نوید جلوی پنجره ایستاد وبه طبیعت بارانی روستا خیره شد.
_اون شب، تورو با تمام وجودم میخواستم.تولباس عروسی مث فرشته ها شده بودی.عاشقت نبودم اما اونقدر خواستنی شده بودی که نمی تونستم ازت بگذرم.اصلا کدوم مردیه که از همچین موقعیتی تو زندگیش بگذره؟به علی حق می دادم نخواد تورو با اون لباس ببینه یا نخواد ببینه من کنارت وایسادم و دستات تو دستای منه.
با حرص دستهایش را مشت کرد.از شوک حرفهایی که بی مقدمه روی لبش آمده بود.بهت زده نگاهش می کردم.
_اون تردید لعنتی نمی گذاشت درست فکر کنم. وگرنه از عطر تنت،از اون چشمای سیاه رام نشدنی از رنگ لبات، نمی تونستم به این آسونی چشم پوشی کنم.فقط هوس نبود.یه حس خواستن ودوست داشتنم باهاش قاطی بود.اماچون از دستت عصبانی بودم گذاشتم پای هوس ونخواستم بهت دست بزنم...پشت این پنجره وایسادم .به قلبم که تند تند میزد توجهی نکردم.و به سیاهی شب خیره شدم که اونم درست رنگ چشات بود.
برگشت ونگاهم کرد.به خودم تکانی دادم و از جایم بلند شدم.کنارش ایستادم وسرم را روی شانه اش گذاشتم.دستش را دور کمرم حلقه کرد.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:اون شب،اولش نمی خواستم بینمون اتفاقی بیفته.ازت ترسیده بودم.نمی شناختمت.مطمئن بودم یه جای کار غلطه.اما بعدش وقتی بهم نزدیک شدی تا کمک کنی زیپ لباسمو پایین بکشم یه حسی که نمیتونم روش اسم هوس بزارم بهم میگفت نمیخوام ازم جدا بشی...اما تو بهم بی توجهی کردی.منم اونقدر احساس سرخوردگی کردم که دلم می خواست بمیرم.
نوید حلقه ی دستش را دور کمرم تنگ تر کرد
_لاله منو ببخش
نگاه عاشقانه ام را به سبز چشمانش دوختم
_مگه می تونم نبخشم؟
داشتم وسایلم را جمع می کردم .قرار بود بعد از ظهر به طرف تهران حرکت کنیم.این تعطیلات پنج روزه عالی بود.عروسی هادی وسمیه، دختر سید جعفر هم خیلی خوب برگزار شد.همین که همه،حتی نغمه را هم دیدم جای بسی خوشحالی داشت.
ساعتی می شد از کنار دریا برگشته بودیم.با آنکه هوا سرد و دریا طوفانی بود اما دیدنش مثل همیشه آرامش بخش بود.
لباس های نوید را تا کردم وداخل چمدانش گذاشتم.چشمم به کیف کوچک مدارکش خورد.آن را برداشتم تا در جای مطمئنی بگذارم.عکس کوچکی از او پایین افتاد.آن را در دستم چرخاندم ونگاه دقیقی به صورت جدی ومغرورش انداختم.
با خودم گفتم(این عکاس ها هم خودشونو مسخره کردن.آدمو موقع انداختن عکس ،واسه دیدن یه لبخند مزخرف زجرکش میکنن.اونوقت به خودشون میرسه همچین اخم میکنن که با یه من عسلم نمیشه خوردشون...ولی خودمونیما این اخما بدجور با جذبه ش میکنه.قربون اون اخم وجذبه ت برم مرد من)
_به چی میخندی؟
از ترس تکان خوردم
_وای سکته م دادی نوید،چرا مث جن ظاهر میشی؟
خندید وکنارم نشست.
_مگه اینجوری بتونم از شرت راحت شم.هرچند بادمجون بم آفت نداره.
چشم غره ی طول وکش داری برایش رفتم
_دستت درد نکنه به همین زودی از چشای بابا غوریت افتادم؟...چطور تا دیروز حوری وپری بودم امروز شدم بادمجون؟حالا دیگه کارت به جایی رسیده می خوای ازشرم راحت شی؟
قیافه ی مظلومانه ای به خودش گرفت
_مگه جرات این جسارت هارو دارم خانوم؟محض شوخی گفتم...حالا به چی می خندیدی؟
خودم را کمی برایش گرفتم وبا دلخوری گفتم:داشتم قربون صدقه ی یه آدم بی معرفت می رفتم.
دستی به سیبیل های خیالیش کشید وصدایش را کلفت کرد
_شوما چرا بانو؟مگه آق نویدت مرده؟...خودم پیش مرگت میشم به مولا.
من هم چادر خیالی ام را روی سرم مرتب کردم وبا عشوه وناز گفتم:تصدقت برم آقا،این حرفا چیه؟میخوای هر دیقه تنمو با این چیزا بلرزونی؟
نوید ابرویی بالا انداخت و
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , تاپ رمان , رمانی ها - 16-رمان باورم کن - Blogfa , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/31 تاریخ
کد :62486

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا