تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر شمالی (فصل هشتم)



نیم ساعت دیگر را هم با دلهره گذراندم.زنگ در مرا از جا پراند.مسعود با یک دکتر جوان وارد شد.
باکمک آن دو نوید را روی تخت خواباندیم.دکتر شروع به معاینه کرد
_چیز خاصی خورده؟
_یکم کتلت سرخ کرده بودم.اونو خورد و به این روز افتاد.
مسعود با تردید پرسید
_مطمئنی؟!
دکتر خیلی جدی گفت:ایشون بیشتر آب بدنشو از دست داده.
سر به زیر انداختم وبا ناراحتی گفتم:یه برگ قرص ملین هم چاشنی کتلتش بود.
چشم های مسعود با تعجب گرد شد ودکتر با ناباوری سرتکان داد.اشک مهمان چشمانم شد.حالا بهتر درک میکردم که کارم واقعا بچه گانه واحمقانه بود.حس انتقام وعصبانیت چند دقیقه ایم خیلی جدی کار دستم داده بود
_باور کنید نمی خواستم اینجوری بشه.فکر نمی کردم همه ی کتلت هارو بخوره.
مسعود گفت:آخه واسه چی اینکارو کردی؟!
_نمی خواستم سر قرارش حاضر شه.وقتی اومد خونه،همچین به خودش می رسید که آدم خیال می کرد با یه دختر قرار داره.
_پس بگو اون قربون صدقه های پشت گوشیش واسه چی بود.می خواست حرص تو رو در بیاره اما واسه چی؟
با پشت دست اشک هایم را پاک کردم
_تقریبا دو روزه که با هم قهریم.
دکتر نسخه ای نوشت وبه دست مسعود داد
_لطف کن اینارو هرچه سریعتر تهیه کن وبرام بیار.
مسعود به دنبال تهیه ی دارو رفت.دکتر خیلی جدی گفت:خوشبختانه حال همسرتون چندان وخیم نیست.اما اگه مسعود از دوستان خودم نبود وقصد شما هم از ریختن دارو تو غذای همسرتون چیز دیگه ای بود .من مجبور می شدم حتما گزارش بدم.
سرم را با شرمندگی تکان دادم
_متوجه ام چی میگین.اما باور کنین یه خشم زودگذر که از قضا شوخی ومزاح هم چاشنیش بود منو مجبور به این کار کرد.که طبق معمول مثل اینکه زیاده روی کردم.
نوید برای لحظه ای چشم باز کرد ونگاه غریبانه ای به دکتر انداخت.دکتر با دیدن او خندید ودر گوشش آرام زمزمه کرد
_آخه بنده ی خدا راه بهتری واسه لجبازی سراغ نداشتی؟مگه از جونت سیر شدی که دست روی حساس ترین مشغله ی فکری خانوما می زاری؟
نوید ناله ای کرد ودوباره چشم هایش را بست وبه خواب رفت.مسعود خیلی زود برگشت ودکتر برای نوید سرم وصل کرد
_یه یک ساعتی طول میکشه تموم شه.باید مرتب مایعات مصرف کنه.
مسعود دکتر را بدرقه کرد.به اتاق خواب برگشتم وکنار تخت نشستم.احساس پشیمانی حتی یک لحظه هم رهایم نمی کرد.دستی به روی موهای کوتاهش کشیدم.وبوسه ی نرمی روی گونه اش گذاشتم.در گوشش به آرامی زمزمه کردم
_نوید جان منو ببخش
ابروهایش تکان خفیفی خورد.اما چشم باز نکرد.دکتر برایش دو روز استراحت مطلق تجویز کرده بود.
صدای مسعود من را از اتاق بیرون کشید
_لاله خانوم یه لحظه تشریف بیارین.
دست به سینه جلوی در آشپز خانه ایستاده بود.
_می تونم کمی وقتتون رو بگیرم؟
_خواهش میکنم.بفرمایین
مسعود به دنبالم آمد وروبرویم نشست.در اتاق خواب نیمه باز بود.از همان جا نگاه گذرایی به نوید انداختم .ظاهرا در خواب بود.
بی مقدمه گفتم:مثل همیشه تند رفتم.اما حقش بود.
_چرا؟!
نگاه گذرایی به چهره ی پرسشگرش انداختم.
_چی چرا؟...اینکه تند رفتم؟یا اینکه حقش بود؟
_هیچ کدوم...چرا باید نوید برای آزار دادن شما نشون بده که پای یه زن در میونه؟
با بی تفاوتی شانه بالا انداختم.
_چه می دونم؟لابد میخواست حسابی ازم زهر چشم بگیره.وسط دعوا هم که حلوا پخش نمی کنن.
_من اینطور فکر نمی کنم.شاید واقعا پای یه زن...
خیلی تلاش کردم جلوی خنده ام را بگیرم.اما بی فایده بود.مسعود با شگفتی نگاهم می کرد.
_کجای حرفم خنده دار بود؟!
_اینکه واقعا پای یه زن در میونه...مگه نمیگین نوید به شما زنگ زد.خب اگه زنی این وسط وجود داشت.چراباید به شما زنگ می زد؟مگه اینکه استغفرالله شما...
حرفم را باخنده خوردم.مسعود اخم کرد وبا دلخوری روبرگرداند
_دست شما درد نکنه،یه چادر چاقچورم بیارین سرم کنین که حسابی از خجالتتون در بیام.
_معذرت میخوام .اما خب خودتون این حرفو تو دهن من گذاشتین.
مسعود چیزی نگفت.برای آنکه جورا عوض کنم گفتم:حالا عروسی امشبو چی کار کردین؟
_خانوم جابری رو بایکی از دوستام فرستادم.بابک از رفیقهای دوره ی دانشجویی من ونویده.
ازجایم بلند شدم
_خب خداروشکر
مسعود مسیر رفتنم را دنبال کرد
_کجا؟
_میرم چایی بریزم بیارم.

چای را که تعارف کردم .مسعود بی مقدمه گفت:یاد حرفای نیمه تموممون افتادم.
باتعجب پرسیدم
_کدوم حرفا؟!
_ازدواج اجباری ودونستن وضعیت عجیب وغریب نوید.
_خب من اسمشو عجیب وغریب نمی زارم.در واقع اون یه جورایی آدم خاصیه...
میان حرفم دوید وگفت:که هرکسی نمی تونه باهاش کنار بیاد
_اگه هرکی مثل شما اینقدر زود قضاوت کنه وتند بره معلومه که نمی تونه کنار بیاد.
مسعود به پیشانیش زد
_آخ بازم فراموش کردم زود قضاوت نکنم.یا به قول شما اصلا قضاوت نکنم.
سر تکان دادم وبا خنده گفتم:نمیشه ازتون شاکی بود.همه ی ما آدما گاهی اوقات پیش بینی وقضاوت اشتباه داریم.یکیش خود من...فکر میکردم زندگیم با نوید دووم چندانی نداره،که خوشبختانه همه چیز برخلاف تصورم پیش رفت.
_پس این دعوا وقهر دوروزه چی؟
نمی توانستم،شاید هم نمی خواستم کنجکاوی های مسعود را پای فضولی ودخالتش در زندگیمان بنویسم.به همین دلیل واکنش خاصی نشان ندادم.
خیلی عادی گفتم:دعوا نمک زندگیه
مسعود سر تکان داد وفنجان چایش را برداشت
_پس باهاش خوشبختی
_تا خوشبختی رو بشه تو چی دید.
_شما تو چی می بینین؟
جرعه ای از چایم را نوشیدم
_اینکه می تونم رو نوید همه جوره حساب کنم...اینکه اون همه ی تلاشش واسه رفاه وآسایش منه،به نظرتون این خوشبختی نیست؟
_پس این ازدواج اجباری اونقدر ها هم بد نبوده
انتظار داشتم حرفم را تایید کند.خیلی جدی گفتم:قرار نبود بد باشه،ما دوتا آدم بالغ وعاقلیم.زندگی مشترک هم بچه بازی نیست که بخوایم به خاطر نوع انتخابمون همه چی رو زیر پا بزاریم.وقتی همدیگه رو بپذیریم وقبول داشته باشیم.جایی واسه اینجور حاشیه ها نمی مونه.
مسعود ابرویی بالا انداخت وبا طعنه گفت:پس خیلی قبولش دارین
_بهش اعتماد دارم
_حتی باوجود گذشته ای که داشته؟
با کمی مکث پرسیدم
_دونستن گذشته ش میتونه اعتماد منو بهش از بین ببره؟
مسعود حرفی نزد.فنجانم را روی میز گذاشتم وگفتم:نوید دوره ی کودکی خوبی نداشته.خیلی خوب می شه درک کرد بعضی رفتارای نادرست امروزش مربوط به کودکیشه.اما اینکه باعث بشه اعتمادمو بهش از دست بدم غیر ممکنه.شاید شما...
مسعود حرفم را قطع کرد
_منظورم کودکیش نبود...اون قبل از ازدواج با شما قرار بود با یکی دیگه ازدواج کنه.
لبخند محوی زدم وسر تکان دادم
_من همه چیو می دونم.نوید بهم گفته بود.
چشم های مسعود از تعجب گرد شد
_یعنی بهتون گفته اون دختر کیه؟!
_مگه فرقی هم می کنه؟...نکنه شما اون دخترو می شناسین؟
مسعود عجولانه نگاهی به ساعتش انداخت واز جایش بلند شد
_من دیگه باید برم.مادربزرگم ومریم تنهان.
مات نگاهش کردم.زیرلبم آمد بپرسم (اون دختر کیه؟)اما انگار مسعود نمی خواست با چنین پرسشی روبرو شود.
به طرف در رفت.من هم دنبالش رفتم
_فردا یه سری بهش میزنم.فعلا خدا حافظ
زیر لب زمزمه کردم
_ممنون زحمت کشیدین.
او که رفت.به اتاق خواب برگشتم وکنار نوید نشستم.حرفهای دوپهلو وسوالات شک برانگیز مسعود حسابی ذهنم را بهم ریخته بود.چه چیزی بین او ونوید وجود داشت که باعث می شد اینهمه با هم بد باشند؟ و باز چه چیزی باعث میشد در کنار هم بمانند و در ظاهر با هم خوب باشند؟یاد حرف نوید افتادم (مسعود شریک خوبیه اما رفیق خوبی نیست)
نگاهم را به چهره ی معصوم او در خواب، دوختم وبا خودم گفتم(نمی تونم بهت شک کنم.هرچی که پیش بیاد بازم دوستت دارم حتی اگه تو یه مجید دیگه بشی.)
تمام طول شب را در کنارش بیدار ماندم.عذاب وجدان نگذاشت حتی لحظه ای چشم روی هم بگذارم.اما وقتی صبح با چهره ی عصبانی وخشمگین نوید روبرو شدم.انگار هر قول وقراری که دیشب با خودم گذاشته بودم دود شد وبه هوا رفت.
دوباره با قیافه ی حق به جانبی در مقابلش سنگر گرفتم و وقیحانه از عملم دفاع کردم.او هم هر بار با دیدنم میگفت:مگه دستم بهت نرسه لاله.
باز جای خوشحالی داشت که نمی توانست زیاد از جایش تکان بخورد وتمام توانش تحلیل رفته بود.وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم می آورد.
برای ناهارش سوپ جوجه ی رقیقی درست کردم.با بی میلی آن را خورد.مثل اینکه هنوز به من شک داشت.چرا که با تردید قاشق را به دهان می برد.
عصر مسعود برای دیدنش آمد.حال نوید خیلی بهتر شده بود.خنده وشوخی مسعود حتی لحظه ای قطع نمی شد.حوصله ی گوش دادن به پرحرفی های او وتحمل نگاه های ناراضی نوید را نداشتم.تنهایشان گذاشتم وبه سراغ کتابهایم رفتم.این هفته با استاد حسینی سمینار داشتم.
با هزار منت وخواهش لپ تاپ نوید را گرفتم تا چند مقاله ی خوب وبا اصل ونصب پیدا کنم.
با روش کار استاد کاملا آشنا بودم.نباید جلویش دست وپا بسته قرار می گرفتم.
نتیجه تلاشم عالی بود.تا آخر آن شب روی سمینارم کار کردم.برای تحقیقاتم پوشه باز کردم وآنهارا ذخیره کردم.یک کپی از آن را هم روی فلشم ریختم.اصلا به نوید اطمینان نداشتم.
چند روز بعد متوجه شدم این عدم اطمینان بی دلیل نبود.وقتی پوشه ی تحقیقاتم را داخل هیچ درایوی پیدا نکردم با ناراحتی پرسیدم
_پس پوشه ی من کجاست؟
داشت مثل همیشه با یک مشت نگاتیو ور می رفت
_کدوم پوشه؟
نگاهم نمی کرد مثلا میخواست اینطور نشان بدهد که نسبت به من بی توجه است.با ناراحتی لب ورچیدم
_همونی که توش تحقیقاتمو ریخته بودم.
_پاکش کردم
نا باورانه به او چشم دوختم
_پاکش کردی؟!آخه واسه ی چی؟
طلبکارانه نگاهم کرد
_مثل اینکه فراموش کردی اون لپ تاپ مال منه.اگه از چیزی خوشم نیاد پاکش می کنم.حالا مگه چی شده ؟تودردسر افتادی؟
لبخند مرموزی که روی لبش بود حسابی کفریم کرد.میخواستم بگویم(حالا که اینطور شد باید برام یه لپ تاپ بخری تا اینقدر مال من مال تو نکنی)اما از آنجایی که نوید زیادی دوست داشت زیر بار مسئولیت برود حتما برایم یکی میخرید.ومن نمی خواستم اول زندگیمان اینهمه زیر بار خرج های بی مورد برویم.
پوزخندی زدم وفلشی را که در دستم بود بالا گرفتم
_به هیچ عنوان،فکر کنم رودست خوردی آقا،قبلا ذخیره ش کرده بودم.
دندان هایش را با خشم رو هم فشرد. ومن از این پیروزی دوباره حسابی کیف کردم.باید چهار چشمی حواسم به او می بود.چرا که از نوید هیچ کاری بعید نبود.
در خانه که بسته شد.به ساعت روی دیوار نگاهی انداختم.هشت بود.حسابی خسته بودم.تا ساعت سه داشتم روی سمینارم کار میکردم.تسلط کافی روی آن داشتم ومطمئن بودم نمره خوبی خواهم گرفت.جزواتم را برداشتم وبا سرعت از خانه خارج شدم.فرصت نبود به پرینت تحقیقاتم نگاهی بیندازم.
کلاس زبان مثل همیشه خسته کننده بود.وقتی استاد شجاعی از کلاس بیرون رفت، نفس راحتی کشیدم.مرجان سر این کلاس حاضر نشده بود.او هم مثل من برای سمیناری که دوساعت بعد با استاد حسینی داشت نگران بود.
پوشه تحقیقاتم را باز کردم وبا دیدن آن خشکم زد.ناباورانه زیر لب نالیدم
_وای نوید،خدا بگم چی کارت کنه.
برگ،برگ تحقیقاتم را خط خطی کرده بود.پای آن گل وبته وقلب تیر خورده کشیده بود.نوشته های کوتاه وشعرهای پشت کامیونیش هم که دیگر جای خود داشت.دلم می خواست خرخره اش را با دندانهایم بجوم.
فکری تازه ای در ذهنم جرقه زد.فلش را برداشتم وبه سرعت از کلاس بیرون دویدم.دم در محکم به مرجان خوردم
_چه خبرته دختر؟سر آوردی؟
بازویش را چسبیدم وبا عجله گفتم:شرمنده مرجان جان،فرصت ندارم برات توضیح بدم.الآن بر می گردم.
فلش را به طرف خانوم رحیمی گرفتم.لطفاً یه پرینت از پوشه ی روانشناسی رشد بگیرین.او سریع دست به کار شد.
زیر لب با خود گفتم:فکر کردی با اینکار می تونی حال منو بگیری آقا نوید؟
_اینکه خالیه دخترم
به طرفش خیز برداشتم
_مطمئنید؟!
_بیا وخودت یه نگاه بنداز.
به صفحه ی مانیتور نگاه انداختم وناباورانه عقب رفتم
_آخه چطور امکان داره؟
نگاه هیجان زده ی نوید زمانیکه روی تخت نشسته بود وبا لپ تاپش ور می رفت جلوی چشمم آمد.وقتی ناغافل وارد اتاق شدم او چیزی را سریع در مشتش پنهان کرد.دستم را با درماندگی روی سرم گذاشتم وبا بغض گفتم:حالا باید چی کار کنم؟
_کاری از من بر می یاد؟
_مجبورم تایپشون کنم.اما چهل صفحه تحقیقه وامکان نداره تو دو ساعت بتونم کاری انجام بدم.
خانم رحیمی فلش را به طرفم گرفت ومن نا امیدانه از آنجا بیرون آمدم.
با ناراحتی روی نیمکتی نشستم وبه سمینارم نگاه کردم.باورم نمی شد او چنین معامله ای با من بکند.دلم این چند روزه گواهی بد می داد وحالا می دیدم چندان هم بی دلیل نبود.
سر کلاس استاد حسینی،با شرمندگی حاضر شدم.وقتی اسمم را صدا زد از جایم بلند شدم
_استاد میشه جلسه بعد سمینارمو ارائه کنم؟
کمی سر جایش جا به جا شد وبا جدیت گفت:فکر نمی کنم تا به حال چنین درخواستی رو قبول کرده باشم.نکنه آمادگی لازم رو واسه ارائه پیدا نکردین؟
_نه اتفاقا کاملاً رو مبحث مورد نظرم مسلطم اما...
حرفم را با تحکم قطع کرد
_پس بهتره بیاین وسمینارتون رو ارائه بدین.مگه اینکه بخواین از نمره ی این درس صرف نظر کنین.

پوشه ام را برداشتم وبا اکراه جلو رفتم.مثل همیشه بحث را با تسلط پیش بردم.این زبان دراز واعتماد به نفس کاذبم آنجا حسابی به دردم خورد.به سوالات استاد وهمکلاسی هایم خیلی خوب پاسخ دادم.لبخند رضایت از لب های استاد دور نمی شد.
کارم که تمام شد،پوشه را برداشتم وبه راه افتادم
_خانوم مظفری لطف کنین پرینت تحقیقاتتون را بهم بدین.مثل اینکه فراموش کردین من آبگوشت بدون گوشت رو قبول ندارم.
با دستهایی لرزان پوشه را به طرفش گرفتم .او بلافاصله آن را گشود.ونگاه ناباورانه ای به آن انداخت.سر به زیر انداختم وزیر لب با شرمندگی گفتم:خواهش می کنم...بعد کلاس همه چیو بهتون توضیح می دم.
تنها سر تکان داد ومرجان را برای ارائه ی سمینارش صدا زد.آنقدر ذهنم مشوش بود که حتی یک کلمه هم از توضیحاتش را نشنیدم.استاد زیاد از کار مرجان راضی نبود.
_خب خسته نباشید.میتونید تشریف ببرید.
بچه ها از کلاس بیرون رفتند.سر به زیر جلو رفتم وروبرویش قرار گرفتم.استاد پوشه ی تحقیقاتم را باز کرد وگفت:خب نگفتی این کار هنرمندانه دستپخت کیه؟
با ترس ولرز نگاهش کردم
_کودک درون همسرم.
وبعد به طورمختصر قضیه ی قرص های ملین ودلیل انتقام او را برایش توضیح دادم.استاد ابتدا نا باورانه چشم در چشمم دوخت .اما بعد با صدای بلند خندید.اولین باری بود که خنده اش را می دیدم.با دهانی باز به او نگاه کردم.تعدادی از بچه ها داخل کلاس سرک کشیدند وبا کنجکاوی به خنده های استاد خیره شدند.
استاد با خنده اشک درون چشمش را پاک کرد
_که اینطور عجب پاتک جالبی بود.
پوشه را به طرفم گرفت
_یه بار دیگه تایپش کن.من هرگز چنین امتیازی رو به هیچ دانشجویی نمی دم.پس برات یه تنبیه در نظر گرفتم
با خوشحالی پوشه را گرفتم
_هرچی باشه با دیده ی منت قبول می کنم.
_اینجور که پیداست کودک درون همسرت داره کم کم با هات ارتباط برقرار می کنه.کاری که تو باید بکنی وخیلی هم مهمه حفظ این ارتباطه
با تردید پرسیدم
_چطوری استاد؟!
_به این فکر کن چه طور تونستی اونو از لاک دفاعیش بیرون بکشی.
_با لج ولجبازی.
استاد در هوا بشکنی زد وگفت:دقیقاً.واین چیزیه که نباید نادیده ش بگیری.یادته یک سری از رفتارهای نادرست اونو متعلق به دوران کودکیش می دونستی؟یکی از اون رفتارها لجبازی بود.خب رفتار امروز اون حرف تورو تأیید می کنه.کودک درونش با لجبازی خودشو نشون داد.
_حالا من باید چی کار کنم؟
_این ارتباط رو با لج ولجبازی حفظ کن.به نظر مسخره می یاد اما این تنها راه حله.
_پس تنبیه من ارتباط با کودک درون همسرم از طریق لجبازیه
چهره ی استاد دوباره جدی شد
_به حرفهای کودک درونش گوش کن.اون داره با این نقاشی ها ونوشته ها باهات حرف میزنه.اگه تونستی بفهمی چی میگه ودر نهایت بتونی آرومش کنی از خطات چشم پوشی میکنم.
نفس راحتی کشیدم وبا قدردانی نگاهش کردم.استاد حسینی مردی فوق العاده قابل احترام بود.

صدای شاد وسرزنده ی نوید خونم را به جوش آورد
_ دارم از گرسنگی می میرم.کجایی دختر شمالی؟
با حرص پارچ آب را روی میز گذاشتم وشعله ی زیر قابلمه ی غذا را خاموش کردم.وارد آشپزخانه شد وبو کشید
_به به چه بوی خوبی می یاد.ناهار چی داریم؟
بی توجه به سوالش ،به او پریدم
_بلاخره زهرتو ریختی آقای زرنگ؟
_چیزی که عوض داره گله نداره عزیزم،خوشت اومد؟
از چهره ی خونسرد وپر از اطمینانش لجم گرفت
_شوخی هات خیلی بی مزه ست.تو حق نداری با درس ودانشگاه من بازی کنی
پشت میز نشست ولیوانی آب برای خودش ریخت
_تو هم حق نداشتی با اون کار مسخره باعث شی سر قرارم حاضر نشم واعتبارم به خاطر این بدقولی زیر سوال بره.نمی تونستم به همین راحتی از خطات بگذرم.
دیس لوبیا پلو را روی میز گذاشتم
_اینجوریه؟...باشه بچرخ تا بچرخیم.
نوید بی اعتنا به تهدیدم گفت:جای این حرفا یه مقدار واسه خودت بکش بخور ببینم بی خطره یا نه.
با حرص کمی کشیدم وشروع به خوردن کردم.
کاملا زیر نظرم گرفت.وقتی مطمئن شد خطری تهدیدش نمی کند.مقداری غذا کشید وبرای توجیح خودش گفت:در هر صورت مار گزیده از ریسمون سیاه وسفید می ترسه.
از سر تاسف،سر تکان دادم وچیزی نگفتم.
دو روز تمام برای انتقام نقشه کشیدم آخر سر هم خودش گزک به دستم داد.
_دوستام چندین بار به شوخی ازم شام عروسی خواستن.به نظرت چطوره به یه رستوران دعوتشون کنم.هان؟
چشمانم از فکری که به ذهنم آمد درخشید.سریع گفتم:لازم نیست.خودم ازشون همین جا پذیرایی می کنم.در هر صورت اونا باید بدونن چه گلی نصبیت شد
پوزخندی زد وگفت:آره باید بیان ببینن چه گرگی نصیبم شده.
باخنده برایش پشت چشمی نازک کردم
_همین گرگم از سر خرسی مثل تو زیاده.
_اینقدر شکسته نفسی نکن.برات خوب نیست.
_الآن جوابتو نمی دم.میزارم وقتی دهن تک تکشون از تعجب وا موند حالتو می پرسم
_ببینیم وتعریف کنیم.
در دل گفتم(صبر کن نوید خان،یه حالی ازت بگیرم که تو کتابای گینس ثبتش کنن)

***********************

جلوی میز آرایشم نشستم و کمی به خودم رسیدم.دیگر چیزی به آمدن مهمان ها نمانده بود.نوید داشت در اتاق بغلی درس میخواند.دل ودماغ پذیرایی نداشتم.مخصوصا از وقتی که تصمیم گرفتم فعلا بی خیال گرفتن انتقام بشوم.به نظرم این کارها بی فایده بود.فکرهای زیادی به سرم زد که هربار منطقم آنها را رد کرده بود.نگاهی درون آئینه به خودم انداختم وخیلی جدی گفتم:بزرگ شو لاله.
تصویر نوید درون آئینه افتاد
_داری با کی حرف میزنی؟
خیلی عادی نگاهم را از او گرفتم
_با خودم
_کارها انجام شده؟
یاد چند نوع غذایی که بعد از ظهر آماده کرده بودم افتادم.شکم بادمجان های سرخ شده را با مواد مخصوصی که تف داده شده بود پر کرده بودم.سبزی محلی ومعطر،گردوی ساییده شده،سیر وپیاز رنده شده ورب انار ترش مواد داخل آنها بودند.
زیتون پرورده وکال کباب را داخل یخچال گذاشتم تا سرد شوند.چاشنی مخصوصم را روی ماهی های سفید ریختم وهر دو را داخل فر قرار دادم.چهل وپنج دقیقه ای طول کشید تا آماده شود در این فرصت کوتاه خورشت مرغ ترشم را بار گذاشتم
_آره همه چیز آماده ست نگران نباش
خیلی جدی نگاهم کرد
_نیستم.
با کمی مکث نگاهم را از او گرفتم واز جایم بلند شدم.کت وشلواری مشکی پوشیده بودم که خیلی رسمی وشیک بود.به نظرم کمی این پوشش برای یک دور همی دوستانه،غیر عادی به نظر می رسید.
_لباسم چطوره؟
نوید دست به سینه به کمد لباس ها تکیه داده بود
_خیلی بهت میاد
لبخند محوی زدم.از این اخلاق نوید خیلی خوشم می آمد.صادقانه حرف میزد حتی اگر به ضررش بود.می دانستم حتی اگر تعریفی بکند از روی زبان بازی یا اغراق نیست.
_به نظرت مناسب این مهمونی هست؟
به نشانه مثبت سر تکان داد وحرفی نزد.بعد از آن دعوایی که داشتیم چند روزی میشد با هم سر سنگین بودیم.دلم میخواست همه چیز به همان روال قبلی برگردد.لااقل توجه نوید کمی بیشتر شود.اما رفتار او هروز بیشتر از روز قبل نا امیدم می کرد.حتی از خیر عذرخواهی او هم گذشته بودم.اما انگار انتظارم بیهوده بود.او هنوز هم سعی داشت این فاصله ی مسخره را حفظ کند.
دلم برای آغوش مهربان وپر اطمینانش تنگ شده بود.دوست داشتم بیشتر از این به من توجه میکرد.
_می رم درس بخونم.
با ناامیدی سرم را پایین انداختم.حتی حرف زدنمان هم به قول آقاجان کوپنی شده بود.صدای زنگ در او را از رفتن به اتاق مطالعه منصرف کرد.سریع شال یشمی رنگی را که اتو زده وآماده روی تخت گذاشته بودم به سرم کردم.
صدای سلام واحوالپرسی نوید مرا از اتاق بیرون کشید
_سلام خوش اومدین.بفرمایین تو...لاله جان؟
دلم ازشنیدن اسمم با آن پسوند محبت آمیز غرق شادی شد.سعی کردم لبخندم عادی وخالی از هیجان باشد
_سلام
مسعود ومرد جوانی اول از همه وارد شدند.با ورود هر کدام نوید خیلی صمیمی وگرم ما را به همدیگر معرفی میکرد
_همسر عزیزم لاله...ایشون هم آقا ایمان دوست با مرام وآچار فرانسه ی اکیپ ما.
نگاه گذرایی به ایمان انداختم.لاغر وقد بلند بود.پوستش روشن و مو هایش تقریبا بور به نظر می رسید.
_خوش اومدین بفرمایین تو
_تبریک میگم
صدایش خیلی رسا ومحکم بود.اصلا این صدا به آن چهره وهیکل نمی آمد.لحن حرف زدنش هم متین وقابل احترام بود.به نظرم به جای عکاسی باید دوبلور یا مجری صدا وسیما می شد.
_مسعود رو هم که می شناسی
مثل همیشه بی نقص وکامل به نظر می رسید.بلوزی با طرح چهار خانه ی ریز پوشیده بود که به اندام ورزیده و خوبش می چسبید.شلوار جین مشکی به پا داشت وپالتوی تقریبا بلندش را روی دست انداخته بود.
_سلام لاله خانوم.مثل اینکه قسمت بود بازم مزاحم بشیم.
_اختیار دارین...زحمت کشیدین.
بسته ی شکلاتی را به طرفم گرفت
_اینم قابل شمارو نداره.
_ممنون لطف کردین.
زن وشوهر جوانی به دنبال او وارد شدند.نوید بدون فوت وقت آنها را هم معرفی کرد
_دوست خوبم بابک،ایشون هم خانوم مهربون وکدبانوی اقا بابک،ساناز خانوم.
ساناز جلو آمد وبا من روبوسی کرد
_تبریک میگم.انشالله به پای هم پیر شین.
-ممنون،خوش اومدین.بفرم
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , تاپ رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دانلود فیلم با لینک مستقیم - ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/30 تاریخ
کد :62409

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا