تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر شمالی (فصل نهم)



_گفتنش اونقدرام آسون نیست...نوید دوستمه،نمیتونم ونمی خوام با حرفام پیشتون خرابش کنم.
نفس عمیقی کشیدم تا دلواپسی را از خودم دور کنم
_من ونوید چیز نگفته ای به هم نداریم.شاید فقط بعضی مسائل سربسته گفته شده همین.
نگاه مسعود از چشم هایم می گریخت.انگار در گفتن تردید داشت.
_در مورد اون دختر...
کمی به طرفش خم شدم.هزار جور فکر به ذهنم رسید،تا او باز هم شروع به حرف زدن کرد.
_نوید قبل از اینکه بیاد خواستگاری شما،می خواست با اون ازدواج کنه.در موردش باهام حرف زده بود...
دوباره سکوت کرد وبه جلو خیره شد.دستش را روی دهانش گذاشته بود وزیر لب چیز های نا مفهومی زمزمه می کرد.برای آنکه اورا دوباره وادار به حرف زدن کنم با تردید پرسیدم
_قضیه ی یه مثلث عشقی درمیونه؟!
با ناباوری برگشت نگاهم کرد وسرتکان داد
_نه،نه...اصلاً
با بی صبری گفتم:پس چی؟
_اون..اون می خواست...با مریم ازدواج کنه.
دستم را روی گلویم گذاشتم وبه طرف داشبورد خم شدم.چشم هایم از شدت بهت داشت از حدقه در می آمد.احساس خفگی می کردم.
مسعود اصلاً حواسش به من نبود.
_مریم اونو دوست داشت.راحت می شد فهمید که شدت علاقه ش به نوید خیلی بیشتر از اون به مریمه...اما خب وقتی گفت دوست دارم با خواهرت ازدواج کنم ته دلم را ضی بودم.لااقل مریم به خواسته ش می رسید.این برام خیلی مهم تر از میزان علاقه ی اون دوتا به هم بود.واسه همین نه نیاوردم وگفتم باید مریم قبول کنه...با مریم که حرف زدم قرار شد یه مدتی روش فکر کنه.می دونستم جوابش مثبته اما خواستم با این کار ارزش خواهرم پایین نیاد.هنوز مریم جوابی نداده بود که خود نوید بدون اینکه به من چیزی بگه ازش عذرخواهی کرد ودرخواستشو پس گرفت.باورم...
دیگر حرفهایش را نمی شنیدم.نوک پاها ودستهایم سر شده بود.دیدم داشت هرلحظه بیشتر از قبل تار می شد.سوال های زیادی به سرم هجوم آورده بود ومثل موریانه داشت ذهنم را می خورد.
(یعنی نوید مریمو دوست داشته؟پس چرا به من چیزی نگفت؟...هنوزم اونو می خواد؟مریم چی؟...من با انتخابم به هردوشون لطمه زدم؟...مگه خود نوید نگفت بهترین انتخابش من بودم؟...اگه نبودم اون با مریم ازدواج میکرد؟...چرا مریم حرفی نزد؟یعنی ازم متنفره؟)
_لاله خانوم؟!...لاله...لاله چشاتو باز کن.
اشک های داغ که روی گونه ام سر خورد،دیدم شفاف تر شد.
_حالت خوبه؟
هق هق گریه مجال نداد جوابش را بدهم.حتی لحن صمیمی حرف زدنش هم تاثیری در حال خرابم نداشت.
کاش همه ی این حرفها وقرار امروزمان یک کابوس شبانه بود.کاش مسعود می گذاشت در همان خواب خرگوشی ام باقی بمانم تا دوباره شاهد خراب شدن یک زندگی به دست خودم نباشم.حالا دیگر همه ی حرفهای نوید برایم هیچ وپوچ بود.دختری که او حرفش را زده بود مدتها می شد از زندگیمان بیرون رفته بود.اما مریم...با دست صورتم را پوشاندم ودوباره نالیدم.
صدای مسعود عصبی ودر مانده بود
_آروم باش لاله...خواهش میکنم.عجب غلطی کردم این حرفارو زدم.
جلوی آپارتمان که نگه داشت.سرم را بلند کردم وبا ناراحتی به جلو خیره شدم.مسعود با دلسوزی نگاهم می کرد.
_خودت رو به خاطرش اذیت نکن.این موضوع خیلی وقته که برای نوید ومریم تموم شده.اونا خیلی منطقی باهاش کنار اومدن.ناراحتی منم بیشتر واسه اینه که نوید تواین قضیه نادیده م گرفته همین.مطمئنم با گذشت زمان اونم حل می شه.بهتره فراموشش کنی.
نیش اشک دوباره به چشمم نشست
_نمی تونم،نمی تونم...فکر اینکه دوباره باعث شدم دونفر از هم جدا بشن دیوونه م می کنه.
مسعود با کلافه گی دستی به موهایش کشید.
_تو دختر احساساتی هستی.می دونم هرچقدر هم که بگم تو نوع برداشتت از این قضیه هیچ تاثیری نداره.اما اینکه تو باعث شدی اونا از هم جداشن خیلی مسخره ست.بهتره دست از این فکر برداری.
با نا امیدی از او رو برگرداندم واز ماشین پیاده شدم.
_لاله؟!
قبل از آنکه در را ببندم سرخم کردم ونگاه استفهام آمیزی به او انداختم.
_درمورد امروز،قضیه ی مریم وهرچی که باهات درمیون گذاشتم چیزی به نوید نگو...اون اگه بخواد خودش همه چیو بهت می گه.باشه؟
فقط سر تکان دادم ودر را بستم.اصلا به حال خودم نبودم.وارد آپارتمان شدم وتلو تلو خوران از پله ها بالا رفتم.ذهنم انگار پوچ وخالی وقلبم پر از درد بود.کاش فرصت گریه کردن داشتم.

***************************

نگاهم به صفحه ی تلویزیون بود که داشت بین الحرمین را نشان می داد.صدای مداح جوانی که با سوز می خواند اشک را مهمان چشمانم کرده بود.ماه محرم آمده بود و من امسال در گیلان نبودم.
یک هفته ای می شد که از امتحاناتم می گذشت.همه را بی برو برگرد خراب کرده بودم.جرات نداشتم در موردشان چیزی به نوید بگویم.اوذهنش در گیر کنکور بود.اصلا اگر حرفی هم برای گفتن وجود داشت او باید می گفت.
رابطه ی بینمان دوباره کمی سرد شده بود.نوید این را خیلی خوب حس می کرد و چون دلیلی برایش نمی دید من را به بی وفایی متهم می کرد.روحیه ام داغان بود.قولی که به مسعود داده بودم دهانم را می بست.روی دیدن مریم را هم نداشتم.کاش می شد یک چند روزی از اینجا دور می شدم.
_لاله این پیراهن مشکی من کجاست؟
نگاهم هنوز به تلویزیون بود
_تو کمد لباسا آویزونش کردم
_قرار بود اتوش کنی
از اتاق بیرون آمد.رویم را بیشتر از او برگرداندم
_دیشب اتوش کردم
چند قدم به طرفم برداشت
_داری گریه می کنی؟!
اشکهایم را سریع پاک کردم.
_دلم هوای محرم گیلان را کرده
_من که گفتم اگه دوست داری اون سه روز تعطیلی رو برو.
به زبانم نیامد بگویم(اینو با بی میلی عنوان کردی منم روم نشد قبول کنم)
جوابش را ندادم.نوید از در دلجویی وارد شد
_عیب نداره خانوم خانوما در عوضش امشب می برمت این هیئت محلمون،کمی دلت وا شه.
با بی تفاوتی سر تکان دادم و حرفی نزدم.می دانستم با دیدن این حال من او بیشتر عذاب می کشد اما دست خودم نبود.این روزها حتی از خودم هم بدم می آمد.
بعد از شام قرار بود سری به هیئت بزنیم.مامان اینا از قبل رفته بودن.بابا از قدیمی های هیئت ثار الله بود.
چادرم را روی سرم مرتب کردم و از اتاق بیرون زدم.نوید با آن بلوز مشکی وته ریشی که روی صورتش بود بیشتر از همیشه با وقار ومتین به نظر می رسید.
_خیلی بهت میاد
دو طرف چادر را زیر چانه ام محکم گرفتم
_ممنون...یه عادت قدیمیه.آقاجان دوست داشت همه جوره حرمت عذاداری امام حسینو داشته باشیم،واسه همین تو مراسم ها چادر سرم می کردم.
دستش را پشتم قرار داد و مرا به طرف در راهنمایی کرد.
_عادت قشنگیه
هیئت حسابی شلوغ بود.به زحمت کنار مامان ونازنین جا باز کردم ونشستم.مراسم با خواندن زیارت عاشورا و سخنرانی روحانی مسجد محل شروع شد.بعد از آن هم چراغ هارا خاموش کردند و یک مداح خوش صدا با شور برایمان خواند و هر کس به فراخور حالش ودردی که در دل داشت گریه کرد.
چراغ ها که روشن شد بساط غیبت و دید زدن سرو وضع دیگران هم بر پا شد.مامان من و نازنین را به چند نفری معرفی کرد.
حوصله نداشتم زیاد بمانم.پیامک نوید که به دستم رسید از جایم بلند شدم .
_مامان جان من دیگه باید برم.نوید منتظرمه
مامان نگاهی به ساعتش انداخت
_دیر که نشده.چرا اینقد عجله دارین؟!
صورت نازنین را بوسیدم و در همان حال گفتم: می خواد درس بخونه فقط یه ماه تا کنکورش مونده.
دستهایش را رو به بالا گرفت وگفت:انشا الله به حق سید الشهدا ازش سربلند بیرون میاد.
زیر لب انشاالله گفتم و از آنها جدا شدم.

نوید روبروی در ورودی قسمت خانوم ها ایستاده بود وسر به زیر داشت.کفش هایم را سریع پوشیدم وبه طرفش رفتم.
_سلام ،قبول باشه
سربلند کرد.چشم هایش ازشدت گریه سرخ شده بود
_ممنون مال تو هم همینطور.
به طرف خانه به راه افتادیم.چون مسافت آنجا تا خانه زیاد نبود ماشین را نیاورده بودیم.این اولین پیاده روی طولانی شبانه ی ما بود.با اینکه از لحاظ روحی حال خوشی نداشتم اما برایم جالب بود.
_لاله ما باید با هم حرف بزنیم.
سرم را بلند کردم وباتردید نگاهش کردم.
_در مورد چی؟
دومرد از کنارمان گذشتند واو موقتا سکوت کرد
_داری ازم دوری میکنی...چرا؟
نگاهم را از او گرفتم وبه ماشین هایی که دو طرف خیابان پارک شده بودند دوختم
_نه اصلا اینطور نیست.
دستم را از روی چادر گرفت.گرمای دستش تپش قلبم را بیشتر کرد.انگار بی قراری که در نگاهش بود به من هم منتقل شد.
زیر لب گفت:من حسش می کنم....اما چراشو تو باید برام توضیح بدی.
چیزی نگفتم .او هم تا رسیدن به خانه عکس العملی نشان نداد.
در راکه پشت سرمان بست بی مقدمه گفت:خب بگو منتظرم.
چادرم را از سر برداشتم
_نوید بی خیال شو.چیزی برای گفتن ندارم.اصلا چرا فکر میکنی چیزی شده؟
با درماندگی روی مبل نشست ودستهایش را بهم گره زد
_یعنی نشده؟پس چرا خودتو ازم کنار می کشی؟
کنارش نشستم وسرم را پایین انداختم
_آدما روزای خوب وبد دارن...اگه حالم خوب نیست،اگه ازت کناره میگیرم یا حتی اگه حرفی وجود داره که نمی زنم.بزار به حساب اینکه دارم یکی از روزای بدم رو میگذرونم.

نوید کمی خودش را به من نزدیک تر کرد
_اما تو یه چند وقتیه اینجوری هستی،احساس میکنم دیگه دوستم نداری
با چشمهایی از تعجب گرد شده نگاهش کردم
_دیوونه شدی؟!!این چه حرفیه نوید؟
فکش از عذابی که می کشید منقبض شده بود.به سختی لب باز کرد و گفت:سرد شدی حتی تو رابطه مون...
صورتش از شدت ناراحتی و خشم به سرخی می زد.انگار معذب به نظر می رسید.دست پیش بردم تا بازویش را بگیرم اما خودش را کنار کشید.
_همش این منم که میخوام...اما تو...
اولین باری بود که در باره روابط خصوصیمان اینقدر رک و بی پرده حرف می زد.خواستم خودم را تبرئه کنم.
_منم که دست رد به سینه ات نزدم.تا حالا شده پس بزنمت؟
با دلخوری نگاهم کرد
_همین که راحت تسلیم می شی و فقط دنبال برآوردن خواسته ی منی عذابم می دی...من می خوام با هم از این رابطه لذت ببریم.
با خجالت سرم را پایین انداختم.او باز هم توضیح داد
_فقط این نیست.مدام ناراحتی و بی قراری می کنی.بساط اشک و آهتم همش به راهه.وقتی هم ازت علتش رو می پرسم تو چیزی نمی گی،خب اینا دلیلش چیه؟
دست دراز کزدم،چادرم را برداشتم و از جایم بلند شدم
_بی خیال شو نوید...فرض کن یه سری سوال تو سرم هست که اگه بپرسم تو جوابی براش نداری.به نظرت گفتنش فایده ای داره؟
به طرف اتاق خواب رفتم.به دنبالم آمد
-اگه بدونم واسه درست شدن این وضعیت تاثیری داره به ضررمم که باشه جوابشو بهت می دم.قسم می خورم.
سرم را با تأسف تکان دادم.آنقدر نا امید بودم که حتی لازم ندیدم چیزی به زبان بیاورم
صدای بلند نوید و بغضی که باعث میشد به سختی حرف بزند مرا سر جایم میخکوب کرد.
_تو رو به امام حسین قسمت می دم بگو چی تو سرت میگذره لاله؟
تمام تنم از شدت خشم می لرزید.برگشتم و در چشمهایش زل زدم
_اون دختر کیه؟
با ناباوری نگاهم کرد
_کدوم دختر؟
سرم را پایین انداختم
_همون که به خاطر ازدواج با من ازش گذشتی.
_برات چه فرقی میکنه؟
با نا امیدی نالیدم
-میگم بی فایده هست نگونه.جوابت اونقد مسخره هست که آدمو از پرسیدنش پشیمون...
_مریم
با چیزی که گفت بقیه حرف در دهانم ماسید.با ناباوری نگاهش کردم.انگار نه انگار که خودم از قبل همه چیز را می دانستم.
سرش را پایین انداخت
_بهش حتی پیشنهاد ازدواجم دادم.اما از اولش مردد بودم.مامان اینا خبر نداشتن.فرصت نشد جوابی بهم بده
با تحقیر نگاهش کردم و گفتم:مامان منو پیشنهاد داد و تو هم خیلی آسون خودتو کنار کشیدی.
_فکر می کنی اینقدر نامردم؟
_من همچین حرفی نزدم
با دلخوری نگاهش را از من گرفت
_قبل از اینکه از تو حرفی وسط بیاد زیر همه چیز زدم.گفتم که از اولشم مردد بودم.
_اما این چیزیو عوض نمیکنه.تو خواسته یا ناخواسته با احساساتش بازی کردی؟
_چرا کاسه داغ تر از آش می شی لاله؟...اون اگه با این موضوع کنار نیومده بود چرا باید باهامون ارتباطشو حفظ می کرد.خودت که رفتارشو تو مهمونی دیدی.اون می خواد باهات صمیمی بشه این یعنی اینکه براش همه چی تموم شده ست.
وارد اتاق شدم
_برای تو چی؟
مشت محکمی به چهارچوب در زدو گفت:قانع کردن تو بی فایده ست.تا صبح هم اینجا وایسم و برات دلیل بیارم تو باز حرف خودتو میزنی.
مقنعه را از سرم برداشتم
_اونقدرام بی منطق نیستم
از پشت شانه هایم را گرفت و مرا به طرف خودش برگرداند
_ببین لاله بزار حرفی که در مورد علی زدی و باهاش منو قانع کردی به خودت برگردونم.گفتی مجنون تر از علی هم که بود باز منو انتخاب می کردی...منم حرفم همینه.عاشق تر از مریم هم که تو زندگیم بودباز من تو رو میخواستم.
بی اختیار بغض کردم و لب ورچیدم.نوید مرا در آغوش گرفت و پشتم را نوازش کرد.

از وقتی که تماس گرفته وگفته بود می خواهد مرا ببیند.دست وپایم را گم کرده بودم.استرس حتی یک لحظه هم رهایم نمی کرد.روحیه ام برای روبرو شدن با او اصلاً مناسب نبود.دیدن نمرات ناپلئونی ام به اندازه ی کافی این چند روزه مرا داغان کرده بود.حالا دیدن او وشنیدن حرفهایی که به قول خودش باید حتما زده میشد،روحیه ی قوی می خواست.اما من لاله ی همیشگی نبودم.
صدای زنگ در باعث شد تکان خفیفی بخورم.حسابی به فکر فرو رفته بودم.با اکراه از جایم بلند شدم.نگاه گذرایی به خانه وسر وضع خودم انداختم،به ظاهر همه چیز مرتب بود.
در را باز کردم.مریم با دیدنم لبخند دستپاچه ای زد.
_سلام خوبی؟
سوالش درست به اندازه ی لبخند غمگینی که بی اراده روی لبم نشست بی معنی بود
_سلام عزیزم،بیا تو.
_ببخش اگه مزاحمت شدم
سرم را تکان دادم وگفتم:نه،اصلا این حرفو نزن.
به طرف جای که باید می نشستیم راهنمایی اش کردم.همین که نشست دستم را گرفت.می خواستم بروم چایی بریزم
_خواهش میکنم بزار حرفامو بزنم لاله...من الآن بیشتر ازپذیرایی به یه فرصت احتیاج دارم تا بتونم چیزایی که تو دلمه بهت بگم...بهم این فرصتو میدی؟
با درماندگی به آشپز خانه خیره شدم
_اما...
فشار خفیفی به دستم آورد
_خواهش می کنم.
تنها سر تکان دادم وبه چشم های او که حالا با آن روسری شکلاتی بیشتر عسلی دیده می شد،خیره شدم.
_اگه مسعود اون حماقتو نمی کرد وبا حرفاش تورو بهم نمی ریخت ،من هرگز اینجا نمی نشستم تا از گذشته ای که قرار نیست تاثیری تو زندگیه هرکدوم از ما داشته باشه حرف بزنم...همه ی گذشته ی مشترک من ونوید خلاصه شده تو پیشنهادی که اون بهم داد ومن با پیش زمینه ی عاطفی که بهش داشتم تصمیم گرفتم جواب مثبت بدم...تا اینجاشو مطمئنم از هردوشون شنیدی.اما از اینجا به بعد حرفای منه که باید بشنوی.
پشت دستم را به آرامی نوازش کرد ومن ناخواسته بغض کردم.
_دوست ندارم از میزان علاقه م حرفی بزنم.گفتن از مقدار احساسی که حالا نوعش عوض شده فقط باعث ناراحتی تو نمی شه،منم عذاب می ده.لااقل برای من که حالا نوید رو به چشم یه دوست خوب می بینم حرف زدن از اون علاقه ی قدیمی چندان جالب نیست...وقتی ازم خواست پیشنهادشو فراموش کنم خورد شدم.اون هرگز فکر نمی کرد این وابستگی عاطفی که وادارم می کردبهش جواب مثبت بدم چقدر عمیقه.با این حال نمی تونستم ازش دلگیر باشم.شاید بیشتر از دست خودم ناراحت بودم که چه نقطه ضعفی در من باعث شده اون پاپس بکشه...با همه ی اینا قبول کردم که دیگه قرار نیست چیزی بین من ونوید باشه.اگه مسعودم با این موضوع کنار می اومد واون خشم لعنتی رو کنترل می کرد شاید خیلی زودتر از اینها همه چی تموم می شد.
دستهایش را به حالت عصبی روی زانوهایش مشت کرد.
_همش یک ماه نمی شد از این موضوع میگذشت که مسعود برام خبر آورد نوید داره ازدواج میکنه.شوک این موضوع اون قدر برام زیاد بود که منو دوروز تو بیمارستان بستری کرد.عصب های پام از شدت شوک از کار افتاده وعضله هام گرفته بود.طوریکه نمیتونستم راه برم.همش از خودم می پرسیدم یعنی اون به خاطر کسی که حالا می خواد باهاش ازدواج کنه منو پس زده؟!

ازسر شرمندگی نگاه گذرایی به چشمان منتظر من انداخت
_ازت ناخواسته متنفر شده بودم.دست خودم نبود،تا بحال اینقدر احساس حقارت نکرده بودم.مسعود حالمو خیلی خوب درک می کرد.دلم می خواست ازت بیشتر بدونم.باید می دیدمت تا قلبم آروم می گرفت.باید می فهمیدم توچه برتری نسبت به من داشتی که نوید تورو به من ترجیح داده.دونستن این حق من بود...مسعود برا اینکه این حس بد رو ازم دور کنه ازت بهم اطلاعاتی داد که منو بیشتر از قبل شوکه کرد...اون گفت تویه دختر روستایی هستی که نسبت فامیلی دوری باهاشون داری.گفت نوید هیچ علاقه ای بهت نداره.یعنی اصلاً هیچ پیش زمینه ی عاطفی بینتون نیست.داشتم دیوونه می شدم.همش این سوال به ذهنم می اومد که پس چه چیز در تو باعث شده اون تورو بخواد...با اصرار من مسعود تو مراسمتون شرکت کرد.وقتیم برگشت حرفایی از تو زد که باعث شد کمی از موضعی که داشتم عقب نشینی کنم...اون بهم گفت تویه خانوم به تمام معنایی.اونقدر پاک وساده ومعصومی که ناخواسته آدم شیفته ت میشه...گفت شخصیتت وذهن روشن وآگاهی بالایی که داری باعث میشه برات احترام فوق العاده ای قائل شد...برام خیلی سخت بود اما بلاخره دلمو راضی کردم که بیام وببینمت.تازه اونموقع بود که به حرفای مسعود رسیدم.دیدم نمی تونم ونمی خوام ازت متنفر باشم.شکستم رو قبول کردم،چون تو ارزشش رو داشتی...یادته اون شب نوید از خونه زد بیرون؟
خاطره آن شب ورفتن بی موقع نوید به ذهنم آمد.سرتکان دادم وحرفش را تایید کردم.
مریم با کمی مکث ادامه داد
_بهم گفت انتخاب تو هیچ ربطی به پس گرفتن پیشنهادش نداره...خب این منو بیشتر داغون کرد.حاضر بودم از رقیب خوبی مثل تو شکست بخورم اما اینطوری خورد نشم.اون میخواست از خودش دفاع کنه اما نمی دونست با این حرف منو بیشتر داغون کرد.واسه همین اشک تو چشام نشست . اونم به خیال اینکه هنوز چیزی برام تموم نشده با احساس عذاب وجدان بلند شد واز خونه بیرون زد.
از جایم بلند شدم
_بهم یه دو دقیقه فرصت می دی؟...الآن بر می گردم
نمی دانم با چه حالی خودم را به آشپزخانه رساندم.دستهایم می لرزید وسرم سنگین بود.دستم را روی دهانم گذاشتم تا هق هقم را در گلو خفه کنم .نمی خواستم او صدای گریه ام را بشنود.اشک ها یم را ناشیانه با گوشه ی آستینم پاک کردم.به این گریه بیشتر از همیشه احتیاج داشتم.حالا دیگر احساس سبکی می کردم.
با چشم هایی که از شدت اشک ریختن سرخ شده بود دوفنجان چای تازه دم با کیکی که از شب قبل پخته بودم داخل سینی گذاشتم وبه نشیمن بردم.
چای را که تعارف کردم،کنارش نشستم .او باز هم با مهربانی دستم را گرفت.از چشم هایم کاملا مشخص بود گریه کرده ام.اما او سعی کرد به روی خودش نیاورد
_خدا شاهده که از گفتن این حرفا هرگز نیت بدی نداشتم.فقط میخواستم تورو از این ناراحتی نجات داده باشم. وبگم تو مقصر نیستی،نوید هم نیست.شاید فقط جای قرار گرفتن من تو این معادله اشتباه بود...توزندگیه قشنگی داری.همسر خوبی داری که مطمئنم خیلی دوست داره.از داشتن این موهبت ها لذت ببر...با ور کن من دیگه نه حسرت میخورم نه غصه.واسه منم زندگیم این روزا چیزای خوب وجالب توجه داشته .
دروغ بود اگر انکار می کردم حرفهایش باعث آرام شدنم نشد.روح بزرگ مریم آنقدر تحت تاثیرم قرار داد که بی اراده او را در آغوش گرفتم و مثل یک دوست صمیمی شاید هم یک خواهر گونه اش را بوسیدم. حالا دیگر عذاب وجدان نداشتم.

*************************

این روزها زندگی بیشتر از همیشه برویم لبخند می زد.انگار شادی وسرزندگی از هر طرف به من ارزانی می شد.
ترم جدید را با روحیه ی بهتری شروع کرده بودم وتصمیم داشتم کم کاریم را جبران کنم.اواخر بهمن ماه بود وفقط چهار یا پنج روزی به امتحان نوید مانده بود.مثل همیشه خودش را داخل اتاق حبس کرده بود ودرس می خواند.
برایش لیوانی آب پرتقال گرفتم وهمراه شیرینی خانگی که خودم پخته بودم به اتاقش بردم
_اجازه ست بیام تو؟
نوید سرش را بلند کرد ویکی از آن لبخند های عاشق کشش را تحویلم داد.
_اجازه ی ما هم دست شماست خانوم.بفرما.
سینی را روی میز مطالعه اش گذاشتم ونگاه گذرایی به دور تا دور اتاق انداختم.همه ی کتابهایش پخش وپلا بود.جایی برای نشستن نمی توانستم پیدا کنم
_چه جوری تو این شلوغی درس میخونی؟
دستم را کشید ومرا روی پای خود نشاند.
_عادت کردم...با اینکه از ریخت وپاش وشلوغی بدم میاد اما چاره ندارم.باید این چند روزم تحمل کنم.بعد کنکور جمعشون میکنم
چشم هایش از پشت عینک جدی ونگران بود.دستم را دور گردنش انداختم
_خودم برات جمعش میکنم
نفس عمیقی کشید ونگاه پر ازاشتیاقش را از چشم هایم گرفت وبه یقه ی باز بلوز یاسی رنگی که تنم بود دوخت.
_خیلی خسته م لاله...خیلی
_اونم بزار به عهده ی من.خودم خستگیتو در میکنم.
با شیطنت نگاهم کرد وحلقه ی دستانش را دور کمرم محکم تر کرد
_مشکوک می زنی.
از ته دل خندیدم
_بازم که فکرای منحرف به سرت زد...خجالت بکش نوید مگه نمی دونی من چقدر چشم وگوش بسته م؟
با دلخوری ساختگی لب ورچید
_مارو بگو خواستیم رو دیوار کی یادگاری بنویسیم...پاک نا امیدم کردی
عینکش را برداشتم وروی چشم های خسته اش بوسه زدم
_حالا چی؟
سریع گونه ام را بوسید
_حرفمو پس می گیرم.
_پس خستگیت رفع شد
با بدجنسی نگاهم کرد
_فقط یه ذره...اما اگه بیشتر از این همکاری کنی شاید...
مشتی به بازویش کوبیدم
_دیگه رو می دم بهت ،آستر نخواه.
لیوان آب میوه اش را برداشت وبه دهانم نزدیک کرد.بی اختیار جرعه ای از آن نوشیدم.
_با این چیزا میخوای جلوی حرف زدنمو بگیری؟
چشمکی زد وگفت:من واسه بستن اون لب های خوشگل راه های بهتری بلدم.
باقی آب پرتقالش را یک نفس سر کشید.وبه من فرصتی داد تا شناخت این جنبه از شخصیتش را هم در ذهنم مزه مزه کنم.
خیلی بی مقدمه گفت:راستی چند روز تا تولدت مونده؟
با دلخوری رو برگرداندم
_اصلا رمانتیک نیستی نوید...اینو که من نباید بگم.خودت که می دونی هفته ی دوم اسفند تولدمه.
با شوخی گفت:چندم بود؟
مشت دیگری حواله اش کردم.مظلومانه شانه بالا انداخت
_خب تقصیر من چیه؟ الآن یه هفته ست تا منو می بینی اون روزو یادآوری می کنی.
دست چپم را به کمرم زدم وگفتم:بایدم یادآوری کنم.از تو بعید نیست فراموشش کنی.نه اینکه ماشالله خیلی تو این چیزا واردی.
از ته دل خندید ومرا بیشتر به خودش فشرد.
بلاخره روز کنکور نوید هم رسید.من با یک دنیا امید وآرزو راهیش کردم.تا برود وبرگردد،ش
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 64- رمان دختر فوتبالیست , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , تاپ رمان , رمانی ها - 16-رمان باورم کن - Blogfa , دانلود فیلم با لینک مستقیم - ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/30 تاریخ
کد :62408

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا