تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر شمالی (فصل یازدهم)



افشین قبل از آمدنم آتش را پهن کرده بود.بابک قابلمه را روی آن گذاشت
_جاش خوبه؟
نگاه دقیقی به آن انداختم
_آره،دستتون درد نکنه.
نوید زیر آلاچیق نشسته بود و داشت با ایمان حرف می زد.افشین صندلی ای کنار آتش گذاشت وآن را به من تعارف کرد.با قدر دانی روی آن نشستم.
مریم با یک سینی چای از پله ها پایین آمد
_فکر کنم یه چای داغ تو این هوای خوب بهاری بچسبه
بابک گفت:آره به خدا.
مریم چای را جلویم گرفت.نگاهم به قابلمه ی برنج بود
_مرسی میل ندارم.
_از دست من دلخوری؟!
برگشتم وفقط نگاهش کردم.به شوخی اخم کرد
_بعداً برات همه چیو توضیح می دم...در ضمن چشای خوشگلتو اونجوری نکن اصلاً بهت نمی یاد.
بی آنکه منتظر پاسخم بماند خندید ومستقیم به طرف افشین رفت.خم شدم وزیر آتش را فوت کردم.گونه هایم از شدت حرارت سرخ شده بود.ساناز و ستاره به جمع ما اضافه شدند.
افشین گفت:ستاره بیا ببین...لاله خانوم خیلی ماهرانه دارن این کارو انجام می دن.
_خب معلومه،لاله جون تو این کارها حسابی تجربه داره...حرف از پخت وپز هر روزه بوده.
حرفهایش هنوز نیش دار وپر از طعنه بود.سر بلند کردم وبا ناراحتی نگاهش کردم
_روستای ما خیلی وقته لوله کشی گاز شده...پختن غذا رو آتیش به عمر من قد نمی ده.اما چون دوست دارم سنتای قدیمی رو حفظ کنم این کار رو هم بلدم.
ستاره پوزخندی زد
_من قصدم توهین نبود.
خودم را نباختم.با جسارت گفتم:توهین؟...من اینو بیشتر یه تعریف به حساب آوردم.آخه هر کسی از این هنر ها نداره.
ستاره با ناراحتی کنار کشید.با خودم گفتم(یک _یک مساوی...حالا دیگه بی حساب شدیم)
ساناز چشمکی زد وبا خنده به طرفم آمد
_خوشگل شدی خانوم.
اشاره اش به گونه های سرخم بود.با خجالت لبخند زدم وبه شعله های آتش خیره شدم.
نهارمان خوشمزه وعالی از آب در آمده بود.عصری هم بساط چای را روی آتش به پا کردیم وساناز چند تا سیب زمینی داخل فویل پیچید و در آتش قرار داد.
فکر می کنم بیشتر از همه به عزیز آن روز خوش گذشت.پختن شام هم به عهده ی مردها گذاشته شد.طبق معمول بساط کلکل و خواندن کُری هم به راه بود.
غذایشان پاستا با سس سبزیجات وقارچ بود که از حق نگذریم واقعا خوشمزه شده بود.بعد از شام عزیز برای استراحت به اتاقش رفت.جمع چهار نفری نوید،افشین،بابک و ایمان هم با ورق،حکم بازی می کردند.مسعود داشت با لپ تاپش ور می رفت.ستاره و مریم هم گرم صحبت بودند.با اشاره ی ساناز از جمع جدا شدم و همراه او به آشپز خانه رفتم.
_فکر کنم دیگه فرصت داشته باشیم با هم حرف بزنیم.
پشت میز نشستم و دستم را مشتاقانه زیر چانه ام قرار دادم.
_سراپا گوشم...بفرما.
من در مورد آدمها بر اساس احساساتم شناخت پیدا می کردم.مطمئن بودم ساناز آدمی نیست که دنبال منافع شخصی یا موش دوانی در کار این وآن باشد.حسم به من می گفت به او اعتماد کنم.

_من حرف آخرمو همیشه اول می زنم.سعی کن از مسعود دوری کنی.اون درست عینهو سراب می مونه.هرچی بهش تلاش کنی نزدیک تر شی،عطشت بیشتر می شه...خود منم دوسال پیش اسیر این سراب شدم.اونم درست موقعی که فکر می کردم اوضاع همه جوره تحت کنترلمه.نمی دونم بدونی یا نه،بابک پسر عموی منه.شاید تو هم مثل بقیه فکر کنی ازدواج ما از دوحالت خارج نیست یا از روی عشق بوده یا اجبار...اما اینطور نیست.ازدواج ما کاملا منطقی و اصولی بوده.حتی احساسات فامیلی و همخونی هم توش دخالتی نداشته...
بابک خیلی غیر منظره بهم پیشنهاد داد ومنم جوانب رو سنجیدم و بهش جواب مثبت دادم...همیشه سعی کردم هر قدمی که تو زندگیم بر می دارم درست وبدون خطا باشه.چه می دونم شاید یه جورایی زرنگم که، جایی نمی خوابم زیرم آب بره...
بابک مرد خوبیه.یه عیب ها ونقص هایی داره اما می شه ازشون چشم پوشی کرد...موقعی که من با مسعود آشنا شدم تازه یه ماه از ازدواجم می گذشت.خب اون همونطور که الآنم می بینی خیلی خوش برخورد و مهربون بود.همیشه سعی می کرد صمیمیتش رو با احترام حفظ کنه...
اون حتی یه بار هم حرف اشتباهی نزد یا برخورد سوال برانگیزی نداشت.اما نمی دونم چطور شد به خودم اومدم ودیدم نمی تونم با ،بابک زندگی کنم.مدام اونو با خودم مقایسه می کردم.و از اینکه ظاهراً ازش سرتر بودم به خاطر انتخابم احساس حماقت میکردم.نسبت بهش سرد شده بودم و در عوض دنبال به دست آوردن توجه بیشتر از مسعود بودم...
تا اینجای ماجرا شاید فکر کنی مقصر واقعی تنها خودمم.راستش منم اون موقع همین فکرو میکردم.حتی یه جورایی عذاب وجدان هم داشتم.زندگی منو بابک روز به روز داشت خرابتر می شد
اون هر قدمی که برای آشتی بر میداشت من یه قدم دور تر می شدم.برگشتم خونه ی بابام.گفتم طلاق میخوام.خب اولش خونواده ام ناراحت شدن و مخالفت کردن.اما بعد اونقدر اصرار و پافشاری کردم که اونام ظاهرا راضی شدن...
تا اون روزی که بابک مخالف صد در صدی طلاقمون بود مثل احمق ها رو خواسته ام موندم اما وقتی بلاخره اونم خسته شد و کوتاه اومد،من تازه از خواب خرگوشیم بیدار شدم و از خودم پرسیدم دارم چی کار می کنم؟طلاق بگیرم که چی بشه؟...
من به مسعود امیدی نداشتم.اگر هم خیال می کردم یه علاقه ای این وسط هست مطمئن بودم اون هیچوقت ازش حرفی نمی زد.خلاصه اینکه بد جوری پشیمون بودم.میدونی اون موقع کی دردمو فهمیدو کمکم کرد؟
از لبخندی که روی لبهایش بود و اطمینانی که در نگاهش موج می زد بی اختیار زیر لبم آمد
_نوید؟!!
ساناز با محبت سر تکان داد اما قبل از اینکه حرفی بزند مریم وارد آشپزخانه شد
_چرا اینجا نشستین؟
_همینجوری.راستش خواستم کمی برای لاله جون درد و دل کنم و یه مشاوره ی رایگانم بگیرم.
مریم یک پارچ آب و چندتا لیوان برداشت و در حین بیرون رفتن گفت:تنهاتون میزارم...راحت باشین.
هردو زیر لب تشکر کردیم و ساناز با نفسی که گرفت ادامه داد.
_من با نوید هیچ وقت صمیمی نبودم.خب اون همون طور که میدونی یه اخلاقای خاصی داشت
وقتی باهام تماس گرفتو خواست قبل از طلاق منو ببینه خیلی تعجب کردم.راستش از هرکسی غیر اون انتظار این حرکتو داشتم.هرگز فکر نمیکردم صحبت با نوید تا این حد روشنم کنه و بتونم بفهمم قضیه از چه قراره.
اول اون برام حرف زد و از خوبی های بابک و میزان علاقه ش گفت.بعدش ازم خواست بدی ها و خوبی هاشو تو دو کفه ی ترازوی عقلم بزارم وببینم کدوم طرف سنگین تره.
راستش کارم به اونجاها نکشید چون خودمم میدونستم خوبی های بابک خیلی بیشتره.
برای اولین بار جلوی نوید به گریه افتادم و نتونستم خودمو کنترل کنم
تا به خودم بیام دیدم همه چیو لو دادم.خیلی ترسیده بودم.از نوید شناخت اونچنانی نداشتم.نگران بودم همه ی حرفامو کف دست بابک بزاره. اما اون به جای اینکار فقط یه لبخند مهربون زد و بعدش ازم خواست دادخواست طلاقمو پس بگیرم.گفت این موضوع اصلا تقصیر من نیست و اون کمکم میکنه از ماجرا سر در بیارم.با پا در میانی نوید برگشتم سر زندگیم...
سعی کردم نگاهمو به مسعود عوض کنم و بابک رو همونجوری که بود قبول داشته باشم.حالا که با عقل ازدواج کرده بودم باید با عشق ادامه میدادم ...از اون به بعد خیلی رو رفتارهای مسعود دقیق شدم وچیزای مهمی هم فهمیدم...اون خیلی آدم تیزبینیه.از نقاط ضعف دیگرون بهتر از خودشون سر در می یاره...مسعود می دونست من آدم حواس جمعی هستم و خوب بلدم دو دو تا چهارتا کنم.شاید تنها نقطه ضعفی که داشتم زیاده خواهیم بود.اونم درست از همین نقطه به من ضربه زد.می دونی چطور؟...
اون سعی کرد زیرکانه طوری برخورد کنه که نقاط ضعف بابک بیشتر به چشمم بیاد.مثلاً اگه بابک نسبت بهم بی خیال طی می کرد مسعود سعی داشت با توجهات نا محسوسش این بی خیالیو بیشتر نشون بده...یا اگه حرف نسنجیده ای می زد اون طوری برخورد می کرد که انگار بابک از نظر شخصیتی خیلی پایینه...خب منم با همون زیاده خواهی می نشستم پیش خودم حساب میکردم لابد ازدواجم با بابک اشتباه بوده.همینم میشد منشا اختلافمون وبقیه شم که خودت می دونی...
حالا این فقط در مورد من بود.برای ستاره نوزده ساله قضیه از اینم که هست بدتره...اون یه سالی میشه با افشین ازدواج کرده یه انتخاب بچه گانه با ده سال اختلاف سنی.
بیا وببین همین اختلاف چه بلایی که سرشون نیاورده.افشین فقط 29سالشه اما عین مردای چهل ساله می مونه...حتی روحیاتشم دیگه مثل یه جوون نیست.بابک همیشه میگه افشین زن نگرفته بلکه بچه دار شده.همین بچه هم داره پیرش میکنه...
ستاره خیلی ساده ست.اگه به حرفایی که می زنه دقت کنی می بینی یه فکر خام ونارس پشتشه.متاسفانه مسعود از همینم سواستفاده کرده.اون داره نقش افشینی رو بازی می کنه که ستاره آرزوشو داره.می دونی دلم از چی می سوزه؟...اینکه می بینم ذات این دختر پاکه اما ذهنش پر از فکرای مسمومیه که یکی مث مسعود،بهش تحمیل میکنه...
نوید خیلی سعی کرد کمکش کنه اما ستاره رابطه ی خوبی باهاش نداره.باز به حرف من بیشتر گوش می ده.ولی چیکار کنم که همیشه هم نصیحت هام جواب نمی ده.اون خیلی بیشتر از من رو مسعود حساب عاطفی وا کرده .الآنم که می بینه از وقتی تو اومدی توجهات مسعود کمتر شده به چشم رقیب نگات می کنه...همه ی اینا رو گفتم تا به اون سوالی که تو ذهنت وجود داره جواب بدم.اینکه چرا مسعود این کارو میکنه؟...باور کن براش جواب منطقی ندارم.گاهی فکر میکنم به خاطر روحیه ی خود خواهانه ایه که داره.می خواد با ارزش ترین داشته های اطرافیانشو ازشون بگیره بدون اینکه خودش نظری به اونا داشته باشه.
زیر لبم آمد باز هم بگویم حسادت،اما حرفم را خوردم.نوید برداشت دیگری از کارهای مسعود داشت.شاید هیچ کس به اندازه ی خود مسعود نمی توانست نیت وهدفش را از این کارها روشن کند.
با سر در گمی نگاهم را از او گرفتم.وبه دستهایم خیره شدم
_حرفات آدمو گیج میکنه.واقعا هیچ وقت از مسعود چنین تصوری نداشتم.نوید در موردش چیز زیادی بهم نگفته بود.اما حالا...خب فکر میکنم باید یکم بیشتر حواسم را جمع کنم.ولی ساناز جان یه سوال هنوز تو ذهنم بی جواب مونده...چرا شما بازم باهاش در ارتباطین؟
_من در مورد افشین یا نوید نمی تونم چیزی بگم.اونا دلایل خودشون رو دارن.اما در مورد ما،بابک چیزی نمی دونه یا اگرم بدونه در موردش حرفی نمی زنه.هر عکس العملی هم که من بخوام نشون بدم به ضررم تموم میشه.چون اول وآخرش خودم محکومم.این من بودم که باید وفاداریمو به زندگی مشترکم حفظ می کردم...حالا پا پس بکشم که چی بشه؟من باید بمونم وبه مسعود ثابت کنم نمی تونه به خواسته ش برسه.
دستش به حالت عصبی می لرزید.آن را گرفتم وبا مهربانی فشردم.حالا دیگر جواب خیلی از سوال هایم را گرفته بودم.با اطمینان گفتم:منم باهاتم...کمکت میکنم نزاری به خواسته ش برسه.
اشک در چشم های معصومش حلقه زد ولبخند غمگینی روی لبش نشست
ساعت نزدیک چهار عصر بود که برای جمع کردن وسایلم به اتاق خوابم برگشتم.ستاره وافشین صبح رفته بودند.بقیه ی بچه ها هم قرار بود تا شب نشده به تهران برگردند.
وقتی نوید خواست برگردیم،مخالفتی نکردم.راستش این دو روز واقعا اخلاقش غیر قابل تحمل شده بود.گاهی اینطور به نظرم می آمد که اصلا اورا نمی شناسم.از اینکه کنترل اوضاع از دستم خارج شده بود احساس بی کفایتی میکردم.ناسلامتی اسم خودم را هم روانشناس گذاشته بودم.روانشناسی که احساساتش مبنای رفتار وبرخوردش با مشکلات زندگی شده بود.
مریم در زد و وارد شد
_اجازه هست؟
لبخند عجولانه ای روی لبم آمد
_خواهش میکنم.
_می تونم چند دقیقه وقتت رو بگیرم؟...می خواستم در مورد یه موضوع مهمی باهات صحبت کنم.فکر میکنم لازمه که تو هم ازش خبر داشته باشی.
زیپ ساکم رابستم وآن را از روی تختم برداشتم
_خیلی دوست داشتم پای حرفات بشینم اما...نوید پایین منتظرمه.
جوابم کاملا مغرضانه وبرخوردم سرد بود.خودم هم قبول داشتم کمی تند رفتم اما خب هنوز هم تصویر خندان او کنار نوید از ذهنم پاک نمی شد.
مریم سرش را پایین انداخت.وبا کمی مکث گفت:خواهش میکنم لاله،من باید حرف بزنم وگرنه نمی تونم خودمو به خاطر اون دلخوری که تو چشات می بینم ببخشم ...از نوید خواستم کمی بیشتر منتظرت بمونه.
ساک را روی زمین گذاشتم وبی هوا روی تخت نشستم.
_ظاهرا هماهنگی های لازم انجام شده...بفرما در خدمتم.
جمله ام پر از طعنه بود.طلبکارانه نگاهش کردم.با تردید گفت:من دارم ازدواج میکنم.
راستش کمی جا خوردم.انتظار شنیدن آن را نداشتم.سرش را پایین انداخته بود.به خودم تکانی دادم.
_خب تبریک میگم.
_نمی خوای بدونی اون شخص کیه؟
با تردید پرسیدم
_یعنی من می شناسمش؟!
سر تکان داد وسکوت کرد.حس کنجکاویم حسابی تحریک شده بود.
_اون کیه؟
سر بلند کرد.اشک در چشم هایش حلقه زده بود.
_ایمان...دوهفته ای میشه ازم خواستگاری کرده.
با توجه به رفتارهای گرم وصمیمانه ی ایمان با مریم این پیشنهاد ازدواج چندان بعید نبود.انتظار شنیدنش را داشتم.
_خب؟
_مسعود ظاهرا مخالفتی نداره اما از اونجایی که هنوزم بی خیال قضیه ی نوید نمیشه افتاده رو دنده ی لج...میگه ایمانو نوید وارد جمع دوستانه مون کرده.پس شناختش نسبت به اون از همه بیشتره.حالا اگه قراره من بهش جواب مثبت بدم باید نوید اونو تایید کنه...می دونم همه ی اینا بهونه ست.اون می خواد عکس العمل نوید رو ببینه چون فکر میکنه همه چیز اونطور که ما تصور میکنیم تموم نشده...ایمان پسر خوبیه.فکر میکنم میتونم زندگیه آروم ودلپذیری باهاش داشته باشم.اون یه جورایی مکمل منه.نمی تونم به خاطر خواسته ی خودخواهانه ی مسعود ازش بگذرم.واسه همین قرار مهمونی آخر هفته رو گذاشتم.تا بتونم یه راه حلی واسه این مشکل پیدا کنم...دیروز قبل از ناهار وقتی دیدم نوید با دوربین عکاسیش از ویلا بیرون رفت.فرصتو غنیمت دونستم ودنبالش رفتم.من مجبور بودم باهاش حرف بزنم.قصدم پنهون کاری نبود فقط میخواستم شر این موضوع بی سرو صدا بخوابه.دلم نمی خواد ایمان چیزی از شرط احمقانه ی مسعود بدونه.خب منم واسه خودم شخصیت دارم...
قطره ای اشک روی دستش چکید.بادر ماندگی سربلند کرد وبه چشم هایم خیره شد
_همه چیز رو به نوید گفتم.اینکه مسعود چه قصد ونیتی داره.اونم از دستش کلافه وعصبانیه.اما قول داد کمکم کنه...باورکن از وقتی نوید این قول رو بهم داده روحیه م از این رو به اون رو شده...دیروز با ایمان هم حرف زد.ظاهرا اوضاع داره روبراه میشه،فقط اگه بتونه مسعود رو هم یه جورایی قانع کنه...همه ی اینارو گفتم تا برات روشن کنم بین من و نوید چیزی وجود نداره.
دستم را گرفت وفشرد
_من تورو خیلی دوست دارم.با اینکه مدت زیادی از آشناییمون نمی گذره اما ،احساس می کنم
سالهاست می شناسمت.دلم نمی خواد از طرف من بهت آسیبی برسه باور کن.
سر تکان دادم واز جایم بلند شدم
_از اینکه در موردت زود قضاوت کردم متاسفم.اما ممنونم که همه چیو برام توضیح دادی.امیدوارم مشکلتون زود حل بشه وما بتونیم شیرینی عروسیتو بخوریم.
سرخ شد وزیر لب انشاللهی گفت.به طرف در رفتم
_راستی یه تشکر هم بابت پذیرایی خوبت بدهکارم.واقعا این دو روز بهم خوش گذشت.
به زبانم نیامد بگویم.البته منهای آن اخم وتخم ها وبداخلاقی های نوید...
مریم جلو آمد
_وایسا لاله جان...کجا داری می ری؟
با سردرگمی نگاهش کردم
_بازم مگه حرفی مونده؟!
_خب راستش چطور بگم...نوید داره با مسعود توحیاط صحبت میکنه. البته چیزی نیست که توازش نباید مطلع بشی.اما...می ترسم مسعود یه حرفایی بزنه که باعث ناراحتیه تو بشه.کاش می فهمیدم تو سرش چی میگذره.
باحرص ساکم را روی زمین انداختم.اعترافات ساناز وحالا حرفهای مریم حسابی تحت تاثیرم قرار داده بود.
_بهتر بود می گفتی چی از زندگیه من و نوید می خواد.
مریم بی اختیار بغض کرد.ودستش را روی شانه ام گذاشت
_من واقعا متاسفم.
از روی پشیمانی لبم را گاز گرفتم.باز هم تند رفته بودم.شانه هایش از شدت گریه می لرزید.سریع بغلش کردم وپشتش را نوازش نمودم.
_این تقصیر تو نیست مریم...خودتو به خاطرش اذیت نکن.
حسی به من می گفت مسعود هنوز هم کینه ای را که از نوید به دل گرفته فراموش نکرده است.وحالا هرطور شده میخواهد ضربه اش را به او بزند.برای نوید وزندگی مشترکمان نگران بودم.دلم نمیخواست این احساس خوشبختی محو و کمرنگ هم ،قربانی کینه وانتقام او بشود.
نوید دندان هایش را مسواک کرد وبرای خواب،به اتاقمان رفت.حتی یک شب به خیر خشک وخالی هم نگفت.این سکوت اعتراض آمیز او داشت داغانم می کرد.چند ساعتی می شد از ویلای مسعود برگشته بودیم.تمام مدت سر سنگین طی می کرد وجز آن دو جمله که نسیه ای به زبانش آورد.لام تا کام حرف نزد.
با سستی از جایم بلند شدم و سر راهم تلویزیون را هم خاموش کردم.به طرف آشپزخانه رفتم.با اینکه خسته بودم، اما خوابم نمی آمد.در یخچال را باز کردم و متفکرانه به محتویات آن خیره شدم.ذهنم پر از سوال های بی جواب بود.هرچه بیشتر دنبال علت برخوردهای سرد نوید می گشتم نا امید تر می شدم.
_دنبال چیزی می گردی؟
از ترس تکان خوردم
_وای ترسیدم
_پیدا کردی؟
_چیو؟!
ابرویی بالا انداخت وبا تمسخر نگاهم کرد
_همونی که بخاطرش ده دقیقه ست جلو در یخچال وایسادی.
با سر درگمی دوباره به درون یخچال نگاهی انداختم.دستم بی اختیار به طرف بطری آب رفت.خودش بود.تازه یادم آمد می خواستم آب بردارم.بطری را بالا گرفتم
_اینومی خواستم.
با تا سف سر تکان داد و از آشپزخانه بیرون رفت.برگشتم واز قفسه ی داروها قرصم را برداشتم.طبق معمول در مصرفشان،نا منظم شده بودم.لیوانی را پر از آب کردم وبا یک حساب سرانگشتی قرص را از پوشش جدا کردم وبه دهان گذاشتم.
_راستی من فردا واسه ناهار...
دستپاچه از جایم بلند شدم.میز کمی تکان خورد وصندلی باصدای ناهنجاری عقب رفت.نگاه نوید روی بسته ی قرص ها ثابت مانده بود.دست پیش بردم آن را بردارم.به نظر کار بی فایده ای می آمد.
_اون چیه؟
_ال دی ...دکتر نیازی برام تجویز کرده.
خنده ی عصبیش باعث شد یک قدم به سمت چپ بردارم وتقریبا روبرویش قرار بگیرم.
_جالبه در موردش نگفته بودی.
با ناراحتی سرم را پایین انداختم
_چیز خاصی نبود که بخوام پنهونش کنم.
تن صدایش بلندتر از همیشه بود
_اما اینکارو کردی.
از ترس تکان خوردم.دو قدم جلو آمد.عصبی وکلافه بود
_تو سرت چی میگذره لاله؟چیو داری ازم پنهون میکنی؟
با در ماندگی سرم را پایین انداختم وبسته ی قرص را در دستم فشردم
_هیچی...هیچی به خدا.
_پس اینا چی بود؟چرا من نباید ازشون خبر داشته باشم؟
حرفی نزدم.با نا امیدی عقبگرد کرد
_تو دلت با من و این زندگی نیست.
اشک در چشم هایم جمع شد.دستم را بالا آوردم وبسته ی مچاله شده ی قرص را به طرفش گرفتم
_فقط به خاطر مصرف اینا؟!
_با پنهون کاری به جایی نمی رسی.اینارو هم واسه این می خوری که هیچ آینده ای برای این زندگی قائل نیستی.نمی خوای چیزی به اسم بچه دست وپا گیرت بشه.
باپشت دست اشک هایم را پاک کردم وبا بغض نالیدم
_اما این حقیقت نداره.
چیزی نگفت وبی اعتنا از آشپزخانه بیرون رفت.
دنبالش دویدم ودر میانه ی راه بازویش را گرفتم
_صبر کن وجواب چیزایی که به ناحق بارم کردی بگیر... واقعا درد تو همین چندتا قرصه؟...باشه دیگه نمی خورم.اینارو دکتر برام تجویز کرده بود.چون احتمال بارداری های نا خواسته ی دیگه وخطر سقط تهدیدم میکنه.وقتی که هنوز تو برنامه ی زندگیمون هیچ تصمیمی برای داشتن بچه نداریم.چرا باید ریسک کنم وخطرشو به جون بخرم؟...خودتم می بینی چقدر قضاوتت مسخره بوده
دستم را پس زد
_امامن هنوزم سر حرفم هستم،تو من و این زندگی رو نمی خوای.
_چرند نگو
به طرفم براق شد
_چی گفتی؟
نفس های تند وعصبیش به صورتم می خورد.واین مرا برای به کرسی نشان دادن حرفم لجوج تر می کرد
_اینا همش یه مشت مزخرفه
مرا محکم به دیوار مابین دو اتاق کوبید
_آخ خ خ...چیکار می کنی دیوونه؟
_که مزخرفه آره؟...از وقتی اون بچه رو از دست دادیم عذاب وجدان حتی یه روزم رهام نکرده.مدام نگاه پر از خشم ونفرتت جلو چشام بوده.تو منو به گناه نکرده مجازات کردی و من به خاطر غرض ورزی اون مسعود احمق، تاوان پس دادم.
در نگاهش بدبینی وتردید وجود داشت.لحن حرف زدنش هم با گلایه بود
_همه ی درد تو نبودنم تو کلینیک بود.اما هیچ از خودت پرسیدی چرا اونجا نبودم؟...اولین تماسی که مسعود باهام گرفته ساعت ده دقیقه به شش بوده یعنی درست چهار ساعت بعد ازبستری شدنت.اونم وقتی که ما واسه فیلمبرداری کرج بودیم...من همیشه سرکار گوشیمو رو سایلنت می زارم.اون نامردم این موضوع رو می دونه.پیامی هم که ازش دریافت کردم حول وهوش ده ونیم شب بود...وسط جشن بودیم.کاری از دستم ساخته نبود.اما با این حال چندباری باهاش تماس گرفتم.که جواب نداد...من با چه حالی خودمو رسوندم وتو با چه حالی پسم زدی لاله.
_حق داشتم یا نداشتم؟...نرسیده از راه به جای اینکه حال منو بپرسی یقه ی مسعودوگرفتی و مث لاتها عربده کشی کردی.
_چون اون لعنتیو خوب می شناختم.می دونستم تو اون فکر کثیفش چی میگذره.اون می خواد انتقام بگیره اونم با مهره قرار دادن تو.
_برام شنیدن این چیزا اصلا مهم نیست من تو اون لحظه فقط شوهرمو می خواستم.نه یه مرد متعصب که خشم وعصبانیت کورش کرده بود.
_تو هم که خوب حقمو کف دستم گذاشتی.نبریده ،دو ختی تنم کردی.من شدم آدم بده اون مسعود کلاش هم فرشته ی نجات...بعدش چی شد؟...صبر داشته باش بعدشم برات میگم.
با ناراحتی نگاهش کردم.کلافه دستی به موهایش کشید وگفت:تو سرد شدی.همش دوری میکردی.انگار یه جورایی ازم حالت بهم میخورد.با اینکارا خوردم کردی لاله...هر قدم که به طرفت برداشتم تو یه قدم ازم دور شدی،با اینکه می دونستی من چقدر رو تو حساسم...دلم نمی خواست اینجوری ازدستت بدم.هردفعه که پاتو از خونه گذاشتی بیرون من با ترس اینکه می خوای برای گرفتن طلاق اقدام کنی سر کردم.داشتم دیوونه می شدم.دیگه بهت اعتماد نداشتم.می خواستم یه جوری جلوت رو بگیرم.
پوزخندی بی اختیار روی لبم نشست
_پس دلیل اون سین جیم ها وغیرتی شدنات این بود.بهم شک کردی آره؟
طلبکارانه نگاهش کردم.سرش را پایین انداخت وبا صدای ضعیفی گفت:هنوزم دارم.
سوزش غریبی را در قلبم احساس کردم.آن لحظه دلم میخواست هوار بکشم وبه کسانی که ادعای بدبختی میکنند بگویم بدبختی یعنی این ... شریک زندگیت چشم به روی همه ی عشق،دوست داشتن وفداکاریت ببندد واعتراف کند که قابل اعتماد نیستی.
نفسم سنگینی میکرد وچشم ها
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 140-رمان ترنم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 16-رمان باورم کن - Blogfa , دانلود فیلم با لینک مستقیم - ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/30 تاریخ
کد :62406

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا