تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر شمالی (فصل دوازدهم)



مراسم عروسی در ویلای مسعود برگزار شده بود.هوای عالی اردیبهشت ماه وطبیعت سرسبز آنجاهر کسی رابه سرشوق می آورد.
نویددستش را پشت کمرم گذاشت ومرا به طرف جایگاه عروس و داماد راهنمایی کرد.مریم مثل ماه شده بود وایمان درآن کت وشلوار خاکستری می درخشید.با آنها دست دادیم وتبریک گفتیم.نگاه نوید آن شب روشن تر از همیشه بود انگار بلاخره از زیر بار عذاب وجدانی که به خاطر مریم به دوش می کشید راحت شده بود.
با راهنمایی برادر ایمان پشت یک میز چهار نفره نشستیم.چند دقیقه بعد بابک وساناز هم از راه رسیدند وبه جمعمان ملحق شدند.ساناز از اوضاع زندگیم پرسید ومن در یک بازه زمانی ده دقیقه ای سیر تا پیاز ماجرا را به او گزارش دادم.در این فاصله بابک هم به شوخی مدام ما را به خاطر این زیرگوشی حرف زدنمان سرزنش می کرد.
مسعود با دیدنمان جلو آمد وخوش آمد گفت.یک صندلی مابین بابک ونوید گذاشت وبه جمع ما اضافه شد.با نگرانی اوضاع را زیر نظر گرفته بودم.
ساناز باچشم وابرو به نوید اشاره کرد.فوری برگشتم ونگاهش کردم.ابروهای نوید به هم گره خورده بود ولب های خوش ترکیب او فشرده ومنقبض به نظر می رسید.دست راستش را روی زانو گذاشته وبا خشم مشت کرده بود.
مسعود مدام می خندید وسعی داشت بیشتر من یا ساناز را مخاطب قرار دهد.انگار با حرص دادن نوید می خواست بیشتر تفریح کند.ساناز خیلی راحت تر از من با او حرف می زد وتا جایی که ادب حکم می کرد جوابش را می داد.
همه ی حواسم به نوید بود.دستم را آرام زیر میز بردم وبا مهربانی پشت دستش را نوازش کردم.برگشت وبا لبخند غمگینی که زد به چشم هایم خیره شد.دستم را گرفت وبه آرامی فشرد انگار که بخواهد به من اطمینان بدهد حالش خوب است.
ستاره وافشین هم بلاخره آمدند ومیز کناری را اشغال کردند.مسعود نا خواسته برای خوش آمد گویی به آنها ملحق شد وتازه آن موقع بود که ما چهار نفر، نفس راحتی کشیدیم.
بعد از شام به خواست مسعود واصرار ایمان قرار شدنوید چند تا عکس از عروس وداماد بگیرد.مطمئن بودم درخواست مسعود بی دلیل وغرض نیست.همه ی هدفش در منگنه قرار دادن نوید بود.
پشت میزمان نشسته بودم وزیر لب غرغر می کردم.دلداری های ساناز هم بی فایده بود. افشین وستاره داشتند وسط جمع می رقصیدند و بابک هم داشت سر به سر عزیز می گذاشت.
ساناز با آرنج به دستم زد
_اونجارو نگاه کن.
مسعود داشت به طرفمان می آمد.پوزخندی زد وگفت:غلط نکنم سر نوید رو واسه این گرم کرده که بیاد سراغت.
با حرص نفسم را فوت کردم
_دیگه داره کارهاش غیر قابل تحمل میشه.
_تو کاری نداشته باش خودم حقشو میگذارم کف دستش.
فرصت نشد حرفی بزنم .مسعود با لبخند به سراغمان آمد.
_به به خانومای محترم ،چرا تنها نشستین؟
_تنهای تنها هم نیستیم .بابک رو که می بینی اونجا کنار عزیز نشسته.نویدم که قراره لاله جون بره دنبالش،آخه دیرشون شده.میخوان زودتر برگردن تهران.
با فشار دست ساناز از جایم بلند شدم.
مسعود گفت:خب چه بهتر.راستش منم یه عرض خصوصی با لاله داشتم.اینجوری با یه تیر دونشون می زنیم.هم اون نوید رو با کمک من پیدا میکنه.هم من تو این فاصله می تونم حرفمو بزنم.
ساناز که رودست خورده بود با نگرانی سرجایش جابه جا شد
_عرض خصوصی؟
مسعود ابرویی بالا انداخت وبا پوزخند گفت:ایرادی داره؟
سردر گم ودستپاچه به ساناز نگاه کردم.اما او عکس العملی نشان نداد.صدای مسعود با عث شد به طرفش برگردم.
_بریم؟
با نارضایتی قبول کردم وبه دنبالش راه افتادم.سر راهمان از کنار افشین وستاره گذاشتیم.مطمئن بودم ستاره ازدیدن این صحنه دلخور خواهد شد.برای آنکه برخوردش رانبینم سرم راپایین انداختم.
مسعود گفت:کار مریم این چند مدت فقط شده سرزنش من...میگه من باعث ناراحتی توشدم درسته؟
باطعنه گفتم:چی بگم آخه... صمیمیت بیش از حدت نوید رو عصبی میکنه.من دلم نمی خواد زندگیم به خاطر این موضوع خراب شه.
_ حساب نوید از تو جداست.من هرگز نمی خوام به تو آسیبی برسونم.
_ولی ناخواسته این کارو میکنی.در ضمن نوید،همسر منه.هرچیزی که باعث ناراحتی اون بشه منم ناراحت میکنه.

پوزخندی زد وبا تمسخر نگاهم کرد
_تورو خدا دست از این احساسات کورکورانه بردار.تو خودت بهتر از من نوید رو میشناسی.می دونی درست شدن زندگیتون اگرم امکان پذیر باشه هزینه برداره.توباید عمر وجوونی وشادابیتو پاش بزاری.
ازپله ها بالا رفتیم.قلبم داشت زیر بار حرفهای او لحظه به لحظه فشرده تر می شد.به سختی گفتم:می خوای ناامیدم کنی؟
در ویلا را باز کرد وگذاشت اول من وارد شوم.
-فقط میخوام چشاتو خوب باز کنی وحقیقتوببینی...باید بریم بالا.
کمی پاتند کردم.نمی خواستم حرفهای مسخره اش را بشنوم.
_مسعود تورو خدا بس کن.نذار بیش تر از این نگاهم بهت عوض شه.
از پله ها بالا رفتم.به دنبالم دوید وسرپاگرد اول جلویم را گرفت
_نوید ارزششو نداره لاله.مطمئن باش یه روز به حرفم می رسی...بهتره تا دیر نشده پاتو از زندگیش بذاری بیرون.
دستهایم را درهم قلاب کرد وبا پوزخندی که روی لبم نشست گفتم:من همیشه فکر می کردم باید خیلی آدم باهوشی باشی.اما مثل اینکه اشتباه می کردم...شایدم تو منو دست کم گرفتی،که خواستی همون معامله ای رو باهام بکنی که با ساناز وستاره کردی.نمی پرسم چرا...چون منم مثل نوید وساناز برای کارهای تو دلیل خاص خودمو دارم...نوید اسمشو گذاشته عقده ی حقارت.چون تو همیشه دنباله روی اون بودی.ساناز میگه عقده ی خود برتربینی.چون چشم نداری داشته های باارزش دیگران رو ببینی.منم اسمشو گذاشتم حسادت.چون نمی تونی خوشبختی اطرافیانت رو تحمل کنی...می بینی اصلا چیز جالبی نیست نه؟
صورتش از شدت ناراحتی سرخ شده بود.باصدایی که هر لحظه ضعیف تر می شد گفت:حساب تو برام از بقیه ی اونا جدا بود...هرگز نخواستم با تو همچین معامله ای کنم.باور کن...من...من فقط...خواستم دست از سر این وفاداری احمقانه برداری.لیاقت تو خیلی بیشتر از این زندگیه که نصیبت شده...همه حرفام از روی محبت ودوست داشتن بود...من...من دوستت دارم لاله.
مات نگاهش کردم.باورم نمی شد وقاحت را تا به این حد برساند.مادرشوهر مریم با لبخند گذرایی از کنارمان گذشت.مجبور شدم برای چند لحظه سکوت کنم.همین فاصله ی کوتاهی که بوجود آمد باعث شد با تسلط بیشتری جوابش را بدهم.
_جایی که من توش بزرگ شدم.زنها برای حفظ زندگی ورفاه خانواده شون حاضرن از بهترین داشته هاشون که همون زیبایی ولطافت زنونه ست بگذرن وصبح تا غروب پا به پای شوهراشون توشالیزارها کار کنن.براشون هم مهم نیست پاشون توی گِل باشه وزیرآفتاب پوست مثل برگ گلشون بسوزه.اونا واسه بدست آوردن خیلی کمتر از اینم حاضرن هزینه بدن....منم تو دامن همین زنها بزرگ شدم.واسه حفظ زندگیم حاضرم پامو توی گِل بزارم اما...تو لجن هرگز.
با نفرت نگاهم را از او گرفتم واز پله ها بالا دویدم.قلبم تند تند به سینه می کوبید و ذهنم مشوش بود.
صدای ساناز باعث شد روی آخرین پله توقف کنم.
_وایسا لاله منم بیام.
با پوزخندی که به مسعود زد،از کنارش گذشت واز پله ها بالا آمد.زیر لب گفت:ایول ،دمت گرم دختر شمالی...پوزه شو به خاک مالیدی.
_تو اینجا چیکار میکنی ساناز؟!
شانه بالا انداخت وبا خنده گفت:خب چیکار کنم دلم آروم نگرفت.ترسیدم این مسعود مارمولک گولت بزنه.
نگاه نا امیدی به او انداختم وبا حرص گفتم:دستت درد نکنه.حالا دیگه به عقل منم شک میکنی؟
_شرمنده لاله جون دست خودم نبود...خداییش بعد اون چرت وپرت هایی که گفت همش منتظر بودم ببینم توچی بهش میگی.نزدیک بود خودمو بندازم وسطااا...اما ماشالله اون زبونت،سر سه سوت طرفو فیتیله پیچ وخاک کرد.
نوید دوربین به دست از یکی از اتاق ها بیرون آمد وبا دیدن چهره ی خندان ما دوتا ابرویی بالا انداخت.
_چی شده می خندین؟
ساناز گفت:ذکر خیر زبون مارگزیده ی یه آتیش پاره بود.نبودی ببینی طرفو باهاش چطور ناک اوت کرد.
نوید به طرفم برگشت وبا مهربانی گفت:این چی میگه لاله؟!
شانه بالا انداختم وبه طرفش رفتم
_والله چی بگم ،سانازه دیگه خودت که خوب می شناسیش.
نوید دستش را روی شانه ام گذاشت وبا علاقه مرا به طرف خودش کشید.از خجالت سرم را پایین انداختم.ساناز با خنده گفت:جمع کنین کاسه کوزه تون رو.چه لاوی هم برای هم می ترکونن...منم ندید بدید یه وقت دیدین از زور حسودی همینجا سکته زدمااا
نوید با شیطنت گفت:آخ اگه بشه چی میشه...فکر کنم بابک سر تا پاموطلا بگیره که به همین راحتی مانعی به این بزرگی مثل تورو ازسر راهش برداشتم.
هرسه خندیدیم وساناز برای نوید به شوخی پشت چشم نازک کرد.مسعود ازپله ها بالا آمد و بی آنکه نگاهی به جمع سه نفره وصمیمی ما بیندازد به طرف اتاقی رفت که نوید از آن خارج شده بود.
ساناز با چشم وابرو به او اشاره کرد
_واسه خاطر زبون همین خانوم خانوما طرف بد جوری آچمزشده.
نوید سرخم کرد ودم گوشم زمزمه کرد
_قضیه از چه قراره؟
ساناز باهیجان سر خم کرد وآهسته گفت:بذار من برات بگم این بلد نیست خوب توضیح بده.
با خنده خودم را کنار کشیدم.وگذاشتم او با آب وتاب جریان را برای نوید بگوید.بازگویی آن شاید کمترین حقی بود که می شد برای سانازبعد از این همه زجری که کشیده بود، قائل شد.
به طرز عجیبی احساس خوبی داشتم.تکیه گاه واطمینان قلبی ام ،شادی وامید زندگیم واز همه مهم تر نویدم را دوباره به دست آورده بودم.
درست فردای عروسی بود که زمزمه های نوید برای بهم زدن شراکتش با مسعود شروع شد.با اینکه دید خوبی به مسعود نداشتم اما دلم نمی خواست آینده ی شغلی نوید تحت تاثیر حماقت مسعود قرار بگیرد.
نوید از وقتی فهمیده بود که او تا کجا پیش رفته وپایش را از گلیمش دراز تر کرده،دیگر آرام وقرار نداشت.آنقدر منطقی بود که نخواهد که با خشونت ودعوا همه چیز را بین خودش ومسعود تمام کند.اما ادامه ی این دوستی وشراکت هم دیگر درست نبود.
عصر حوالی ساعت هفت می شد که نوید به خانه آمد.ناهار نخورده بود وضعف وخستگی ازسر و رویش می بارید.
برای شام سالاد الویه درست کرده بودم وچون می دانستم او خیلی این غذا را دوست دارد بشقابش را از آن پر کردم.اما نوید فقط دولقمه خورد وکنار کشید.
ناراحت بود و کم حرف تر از گذشته به نظر می رسید.دلم می خواست خودش به حرف بیاید.اما او حتی تا موقع خواب هم چیزی نگفت و مرا در نگرانی ودلواپسی گذاشت.
چراغ را خاموش کردم وکنارش دراز کشیدم.به نظرم رسید خواب باشد.روبه بالا دراز کشیده بود.ودستش را به عادت همیشه روی چشم هایش گذاشته بود.
ساعت گوشی ام را برای شش صبح کوک کردم.چون هشت کلاس داشتم و استادم خانوم شجاعی فوق العاده سخت گیر بود.مخصوصا حالا که آخر ترم و موقع دادن میان ترم ها بود.
گوشی را روی میز عسلی کنار تخت گذاشتم وبه طرف نوید چرخیدم.هوا داشت کم کم گرم می شد.اما می ترسیدم سرمای دم صبح او را اذیت کند.خم شدم وپتوی نازکی را رویش کشیدم.
نوید دستش را از روی چشم هایش برداشت وبه من خیره شد.بی اختیار کمی عقب کشیدم
_ای وای بیدارت کردم؟
_نخوابیده بودم.
دستم به طرف موهایش رفت.با علاقه چند تکه ی آن را از روی پیشانیش کنار زدم.موهایش بلند شده بود وته ریش محوی روی صورتش دیده می شد.این روزها کمتر به خودش می
رسید.
_حالت خوبه؟
به طرفم چرخید ونگاهش را به چشمانم دوخت
_بلاخره همه چی تموم شد.شراکتمو باهاش بهم زدم.
_اما نوید...
حرفم را قطع کرد
_اینطوری برای همه مون بهتره.
_حالا می خوای چیکار کنی؟
_فکر نمی کنم بخوام یه آتلیه راه بندازم.هم هزینه ش زیاده،هم اینکه این کار مورد علاقه ی من نیست.می خوام بیفتم تو کار عکاسیه تجاری وصنعتی.در آمدش بیشتره و تخصصم به کار می یاد.در کنارش شاید حتی بتونم به کارهای هنریم هم برسم.دلم می خواد یه نمایشگاه برپا کنم.نظرت چیه؟
سرم را روی شانه اش گذاشتم وبا تردید گفتم:نمی دونم...اما شروع این کارم سرمایه می خواد.
دستش را از زیر کمرم رد کرد ومرا در آغوش گرفت
_فکر اونجاشم کردم.فعلا به دعوت یکی از دوستای بابک قراره با یه روزنامه به عنوان فتوژورنالیست همکاری کنم.اینجوری یه درآمد مختصری داریم که باهاش هزینه های زندگی رو تامین کنیم.تو این بین هم می افتم دنبال مجوز تاسیس شرکت وگرفتن وام.اگرم کم آوردم ماشینو می فروشم.
_ادامه تحصیلت چی میشه؟
نفس عمیقی کشید وبا تردید گفت:احتمالا باید بی خیالش شم.هزینه هامون زیاد و وقت منم کمه.کنکورمو بد ندادم اما اینکه روزانه قبول شم کمی بعید به نظر می یاد.تازه اونم اگه تهران باشه.
خودم را کمی بالا کشیدم وبه چشم هایش خیره شدم.
_اگه شهرستان قبول شی چی؟
بوسه ی نرمی روی موهایم گذاشت ومرا بیشتر به خود فشرد
_محاله برم.چون نمی تونم تنهات بزارم.
اشک در چشم هایم حلقه زد.اگر خودم را در بوجود آمدن این وضعیت مقصر اصلی نمی دانستم.بی تقصیر هم نبودم.ای کاش هرگز پا به زندگی نوید نمی گذاشتم.من برای او هم بد شانسی آورده بودم.
_اما تو دوست داشتی ادامه تحصیل بدی.
نوید عاشقانه زیر گوشم زمزمه کرد
_تورو از ادامه تحصیل بیشتر دوست دارم.
با صدای زنگ هشدار گوشی از خواب پریدم.هنوز هم در آغوش گرم ومطمئن نوید بودم.سریع دست دراز کردم تا آن را خاموش کنم.نمی خواستم او هم بیدار شود.
با یک لقمه نان وپنیر ویک فنجان چای داغ صبحانه ام را سر هم آوردم.سریع لباس پوشیدم وپاورچین پاورچین از خانه بیرون آمدم.
هفت ونیم دانشگاه بودم.نرسیده به کلاس با مرجان روبرو شدم
_سلام خانوم سرسنگین شدی.نمی بینمت.
با او دست دادم
_علیک سلام،ای بابا این حرفا چیه؟ما که فقط تو دوتا درس با هم کلاس نداریم.
مرجان کیفش را روی شانه جا به جا کرد وگفت:از بعد عید تا حالا زیاد نمی بینمت.
_یه مدت مریض بودم.
با من همقدم شد
_در موردش حرفی نزده بودی
_فرصت نشد
_خب الآن چی داری؟
_نورو سایکولوژی با استاد شجاعی.
چشم های مرجان گرد شد
_با اون چرا برداشتی؟پوست از سرت میکنه این دختره ی ترشیده ی عقده ای.
با خنده شانه بالا انداختم
_تازه کجاشو دیدی.می خوام پایان نامه رو هم با همین بگیرم.
مرجان دستش را روی پیشانیم گذاشت وگفت:ببینم تو تب نداری؟
_نچ...حالم خیلیم خوبه.
_پس لابد سرت به جایی خورده.
دستش را با مهربانی گرفتم وگفتم:بی خیال مرجان...این روزا اینقدر ذهنم درگیره مشکلات زندگیمه که دیگه به داشتن استادی مثل شجاعی به چشم یه مشکل نگاه نمی کنم.
_چی شده باز؟نکنه با آقا نوید خدایی نکرده اختلاف پیدا کردی.
یک لحظه ایستادم تا نفسی تازه کنم
_نه بابا،گوش شیطون کر این روزا بیشتر از همیشه با هم خوبیم.مشکلات مادی منظورم بود.
مرجان آهی کشید وگفت:آی گفتی،من وعرفانم با هاش درگیریم.فعلا که این ترم وام گرفتیم حالا ببینیم خدا چی میخواد.خونواده هامونم از این طرف بهمون فشار آوردن زودتر عروسی بگیریم.اما عرفان بیچاره فعلا آه در بساط نداره.کارشم تو اون کلنیک ترک اعتیاد موقته.دیگه داره کم می یاره...شاید رفتم سر کار.حقوق اون به تنهایی کفاف خرجمونو نمی ده.
_منم باید برم.نمی خوام خرج ومخارج تحصیلم بیشتر از این به عهده ی نوید باشه.اون بیچاره هم مجبور شده همین اول زندگیمون تغییر شغل بده.
_حالا دنبال چه کاری هستی؟
_برام فرقی نمی کنه.البته آخر هفته ها به صورت خیرخواهانه تو یه آسایشگاه معلولین مشغول به کارم.اما دنبال یه شغل با حقوق هستم.
مرجان آب دهانش را با هیجان قورت داد
_ببین تو همین کلینیک که عرفان کار میکنه واسه قسمت خانوما یه چند تا همکار زن میخوان.عرفان راضی نیست اونجا کار کنم اما اگه تو هم باشی قبول می کنه.حالا نظرت چیه؟
_حقوقش چطوره؟
_ای ماهی سیصد،سیصد و پنجاه تومنی فکر کنم بدن.
به در کلاس رسیدم
_بدم نیستااا...حالا بزار با نوید صحبت کنم،ببینم راضی میشه یا نه.فعلا با اجازه
_کلاس بعدیت چی هست؟
_فنون مصاحبه تشخیصی دیگه...مگه با تو ندارم؟
مرجان نگاهی به ساعتش انداخت
_آره...پس یازده می بینمت.
سر تکان دادم و وارد کلاس شدم.
از همان اول که پیشنهاد کار کردنم را در آن کلینیک عنوان کردم نوید ساز مخالف زد.اما من با تهدید اینکه اگرنگذارد کار کنم ترک تحصیل خواهم کرد،اورا مجبور کردم قبول کند.
حالا دیگر روزهایم بین خانه،دانشگاه،کلینیک وآسایشگاه تقسیم شده بود.
نوید هم بعد از جدا شدن از مسعود وسایلش را که دو،سه جعبه ای شامل دوربین های خودکار دستی و مجموعه ای از فیلم ها،عدسیها،فیلترها،دوتا سه پایه ،فلاش ها ووسائل نور پردازی بود در اتاق مطالعه روی هم انبار کرد.
و در عوض فعال تر از همیشه به عنوان یک عکاس خبری اینجا وآنجا دنبال سوژه بود.وبرای تحویل دادن به موقع سفارش تحت فشار قرار می گرفت.
با حقوق کمی که می گرفتیم امرار معاش می کردیم.با اینکه گاهی آخر ماه کم می آوردیم وشاید استرس جور نشدن کرایه خانه را داشتیم اما از این زندگی وکنار هم بودنمان راضی بودیم.
انگار هرچه مشکلات بیشتر می شد ما هم با آن بزرگتر می شدیم.دیگر کمتر از لج ولجبازی های کودکانه ی نوید یا نیش زبانهای من خبری بود.با هم کنار آمده بودیم وبه قول مریم پازل زندگیمان درست چیده شده بود.
نتایج اولیه ی کنکور ارشد هفته ی اول خرداد ماه آمد و خوشبختانه نوید مجاز شده بود.البته از رتبه اش چندان هم راضی به نظر نمی رسید اما باز هم تلاشش در این مدت کوتاه قابل تقدیر بود.
در این مدت از مسعود هم چندان بی خبر نبودیم.مثل اینکه قصد خروج از ایران را داشت.این موضوع را خود نوید به من گفت.البته من بعد از شنیدنش با مریم تماس گرفتم واو مفصلاً همه چیز را برایم توضیح داد.
گویا به خواسته ودعوت مادرش قرار بود به اتریش برود.در هرصورت برای او که مرحوم پدرش میراث خوبی گذاشته بود این گشت وگذار وتفریح ضرری نداشت.
از اینکه دعوت مادرش را قبول کرده بود وداشت خودش را برای این سفر آماده می کرد تعجب نکردم.
حالا که مریم تقریبا سر وسامان گرفته بود وحضور ایمان کنار عزیز ومریم خیالش را راحت میکرد. او می توانست دنبال زندگی بی برنامه وبی هدفش برود.
به قول ساناز همین که شرش را از سرمان کم کرده بود جای بسی شکر داشت.با اینکه مهمانی خداحافظی گرفت ومارا دعوت کرد من ونوید نرفتیم.
نمی خواستم ببینمش.اصلا دلیلی هم وجود نداشت که بخواهم حتی شده برای آخرین بار او را ببینم.واینطور شد که مسعود بدون خداحافظی عازم اتریش شد.
آمدن تیر ماه با گرمای بی سابقه ای همراه بود.خوشبختانه امتحاناتم را همان چند روز اول داده بودم.وحالا تنها دلیلم برای بیرون رفتن از خانه،عصرها با خنک شدن هوا وکار در کلینیک بود.شب ساعت نه،نوید دنبالم می آمد وبعد از خوردن یک شام مختصر در فست فود های سر راهمان،به خانه برمی گشتیم.در مورد کارهایی که در طول روز انجام داده بودیم حرف می زدیم وتا سرمان به متکا نرسیده خوابمان می برد.
از وقتی افشین با من تماس گرفت ودر ازای گرفتن مشتلق خبرداد نوید در مسابقات عکاسی که بیست و نهم ژوئن در توکیو برگزار می شد نفر اول شده آنقدر خوشحال وهیجان زده بودم که حد نداشت.حتی یادم نماند از نوید بپرسم چرا به من در مورد شرکت در مسابقه حرفی نزده.خوشحالیم وقتی بیشتر شد که فهمیدم موضوع عکسش چهره ی خندان تبسم با یکی دوتا دندان شیری افتاده بود.
شنیدن این خبر عالی ودر کنار آن مجاز شدنش در کنکور ارشد باعث شد دنبال برپا کردن یک مهمانی خانوادگی و دوستانه به افتخار او باشم.
با اینکه کمی دستمان تنگ بود اما نمی خواستم برایش حتی ذره ای کم بگذارم.هدیه اش را هم به کمک ایمان وبا برداشتن مقدار دیگری از پولی که مجید به حسابم ریخته بود تهیه کردم.برای خرید های مهمانی هم از خود نوید پول گرفتم.نمی خواستم با خرج کردن پول خودم غرور مردانه اش را زیر سوال ببرم.
نگاهم به لیست خریدی بود که چند لحظه ی قبل آن را نوشته بودم.یادم آمد مایع ظرفشویی هم رو به اتمام است آن را هم یادداشت کردم ودر آخر با لبخندی که روی لبم آمد نوشتم(دوستت دارم).سریع برگه را تازدم وبه طرف نوید چرخیدم.
_بیا بگیر همشو این تو نوشتم.
بی آنکه بازش کند کاغذ را داخل جیبش گذاشت
_خوبه والله...مهمونی به افتخار منه.اونوقت جون کندن بیشترش هم با خودمه.
به طرفش رفتم وبا لوندی وعشوه یقه ی پیراهنش را مرتب کردم
_حالا ما خواستیم واسه شوورمون یه جشن بگیریمااا...نشد یه بار این عکاسباشی نزنه تو ذوقمون.
نوید با شیطنت ابرویی بالا انداخت وگفت:این عکاس باشی به قول آقا مصطفی دربست مخلص شماست دختر شمالی...شما جون بخواه.
خم شد وگونه ام را با شتاب بوسید
_در ضمن دیگه اینجوری واسه من چشم وابرو نیا.تو که می دونی قلب من ضعیفه وطاقت اینهمه ناز وکرشمه رو نداره خانوم گل.یه وقت دیدی کار دست هردومون دادی هاااا.
دستی به کمرم زدم وطلبکارانه گفتم:باز دوتا عشوه خرکی اومدم از راه راست به در شدی؟
شانه بالا انداخت وبه طرف در چرخید
_چیکار کنم بی جنبه ام دیگه.
باخنده سوئیچش را برداشت و بعد از خداحافظی از خانه بیرون رفت.
دلم می خواست برای مهمانی آن شب هرچه که در چنته داشتم به عنوان یک کدبانوی گیلانی رو کنم. خورشت آلومسما،فسنجان،کوکوی خاویار،باقالی قاتوق و میرزاقاسمی غذاهای اصلی بودند.البته در کنارشان ماهی کولی هم سرخ کردم.مثل همیشه زیتون پرورده وکال کباب هم پای ثابت سفره ی شامم بود.
چند نوع شیرینی محلی هم از قبل پخته بودم که قرار بود قبل از شام با چای آنها را سرو کنم.شیرینی هارا داخل ظرف چیدم وبرای آخرین بار نگاه گذرایی به خانه انداختم تا از مرتب بودن همه چیز مطمئن شوم.
احتیاج به یک دوش فوری داشتم والبته انتخاب لباس برای شب،که به نظرم کار سختی می آمد.جلوی کمد لباس هایم ایستادم وآنها را زیر ورو کردم.نگاهم نا خود آگاه به لباس محلی ای که زن دایی برایم دوخته بود افتاد. ولبخند بی اراده روی لبم نشست.
داشتم روسری سفید لباسم را که با قلاب ونخ ابریشم بافته شده بود روی سرم مرتب می کردم که نوید در را باز کرد وبا بسته های سنگین خرید وارد شد
_لاله کجایی؟
از اتاق بیرون دویدم وبا نشاط گفتم:وای دستت درد نکنه خیلی زحمت کشیدی.
لب هایش با دیدنم به خنده باز شد
_دلم واسه دیدنت تو این لباس لک زده بود.
خون به زیر پوست گونه ام دوید.با خجالت گوشه ی لبم را گاز گرفتم
_بد که نشده؟
اخم دلنشینی کرد وگفت:این چه حرفیه؟...تو این لباس فوق العاده شدی.
خرید ها را باکمک ه
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 142-رمان تقلب , رمانی ها - 16-رمان باورم کن - Blogfa , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/30 تاریخ
کد :62405

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا