تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر شمالی (فصل سیزدهم)



اوضاع کلینیک آن روز بیشتر از همیشه بهم ریخته وروحیه ی همه ی ما کاملا خراب بود.تنها چند ساعتی می شد که زن معتادی را همراه بچه ی هشت ماهه اش آنجا بستری کرده بودند.چیزی که بیشتر باعث تاسف بود اعتیاد ناخواسته ی آن بچه به هروئین بود.تمام بعد از ظهر را جیغ کشیدوگریه کرد.تبش بالا بود ومسکن هایی که تزریق می کردیم جوابگوی زجر ودردی که او می کشید نبود.
دیدن اشک های بی گناه او به دلم چنگ می زد.واقعا اگر عرضه ی آدم کشتن داشتم حتی لحظه ای هم مادر بی رحمش را زنده نمی گذاشتم.از دیدن حقیر و کوچک بودن شخصیت انسانی وعاطفه ی مادریش حالت تهوع به من دست می داد.حیوان بودن شرف داشت به اینکه مثل او لقب انسان بودن را با خودت یدک بکشی.
با چشم هایی از گریه سرخ شده از کلینیک بیرون آمدم.نوید کنار ماشین منتظرم ایستاده بود.با دیدنم ،اخم هایش تو هم رفت.نفهمیدم چطور با عرفان ومرجان خداحافظی کردیم وسوار ماشین شدیم
_باز چی شده؟
اشک هایم بی اختیار صورتم را خیس کرد
_وای نوید دارم دیوونه میشم.اگه بدونی تو اون خراب شده امروز چه خبر بود.
همه چیز را موبه مو برایش توضیح دادم.از سر تاسف سر تکان داد
_واقعا حیف اسم مادر که روی چنین زن هایی میزارن.
با حرص دستم را مشت کردم
_زن دیوونه برای اینکه اون طفل معصوم جلو دست وپاش نباشه وبا گریه هاش نئشگی خانومو خراب نکنه با دود هروئین که به خوردش می داده باعث گیجی وخواب آلودگی اون می شد.اون بچه ی بیگناه هم به دود این لعنتی اعتیاد پیدا کرده.باورت میشه؟فقط هشت ماهشه...نمی دونی امروز چه ضجه هایی که نمی زد.دلم طاقت دیدن درد کشیدنش رو نداشت...خدایا حکمتت روشکر به یکی نمی دی ،تو حسرتش می سوزه.به یکی دیگه می دی قدرشو نمی دونه.
_حالا دیگه اعصابتو بیشتر از این خورد نکن...اصلا کار کردنت تو اون کلینیک از اولشم اشتباه بود.محیط اونجا باروحیه ی تو سازگار نیست.بهتره استعفا بدی.
برای آنکه بحث تکراری وبی نتیجه ی کارکردنم را دوباره شروع نکند.اشک هایم را پاک کردم و سریع گفتم:راستی از روزنامه تون چه خبر؟سردبیر توبیختون کرد؟
نیشخندی عصبی روی لبش نشست
_آره اونم چه توبیخی...قراره توعرض یه هفته سه تا سفارش ویژه خدمتشون ارائه بدم.
_سخت نگیر نوید جان...به قول شاعر این نیز بگذرد
انگشت اشاره اش را بین لبهایش قرار داد ودر حالیکه متفکرانه به جلو خیره بود زیر لب چیزی را که گفته بودم تکرار می کرد.
به خانه که رسیدیم سریع غذایی که از ظهر مانده بود گرم کردم وبه عنوان شام آن را خوردیم.ظرف ها را که شستم دو تا چای لیوانی ریختم وبه نشیمن بردم.نوید داشت با دوربینش ور می رفت
_دستت درد نکنه.
سینی را روز میزگذاشتم
_خواهش میکنم.
نگاهم به نامه ی مسعود افتاد.خم شدم وآنرا از روی میز برداشتم.نوید زیر چشمی مرا می پایید.پاکت را پاره کردم ونامه ی تا شده را ازآن بیرون کشیدم.
نمی دانم دقیقا دنبال چه چیزی بودم.اینکه او به جای گفتن رو در روی حرف هایش آن ها را روی کاغذ آورده بود به اندازه ی کافی کنجکاویم را بر می انگیخت.شاید هم دنبال بهانه میگشتم که سر از کارهای بی منطق وسوال برانگیز او در بیاورم.این حق من بود که بدانم چرا مسعود میخواست با نویدی که شریک ودوستش بود چنین معامله ای بکند.

(همیشه از یک سوی خیالم نمی آیی...
نمی دانم من فراموش می کنم آمدنت را
یا تو از یاد می بری راه رفتنت را؟
بیا قراری بگذاریم!
اینبار_
توازشرق بیا،
من به سوی غرب می روم
تاهمانطور که میخواهی،هیچوقت به هم نرسیم.
دلم نمی خواست هرگزبرایت این چند خط را هم بنویسم.کاش آنقدر جسارت داشتم که آن روز،وقتی توبا حرفهایت تمام احساسم را به آتش کشیدی من حتی شده برای توجیح خودم چیزی می گفتم.اما سکوت کردم.وحالا از این سکوت نابه جا دارم می سوزم.
همه ی گناه من دوست داشتن بی قید وشرط توبود.بدون آنکه حتی لحظه ای فکر داشتنت به ذهنم خطور کند.مطمئن بودم آنقدر دوست داشتنم صادقانه بود که نخواهم باعقده های حقارت وخودبرتربینی یا حسادت که بیرحمانه به من نسبت دادی از آن لجنی درست کنم که تو برای پاگذاشتن در آن اکراه داشته باشی.
اگرآن روزناخواسته اعتراف کردم دوستت دارم برای فریب دادن تو نبود.فقط خواستم برای اولین وآخرین بار حرف دلم را بزنم.اما تو با سنگدلی همه ی این دوست داشتن را زیر پا لگدمال کردی ومن با ناباوری فقط نگاهت کردم.چون هرگز در تصورم نبودلاله ای که می شناسم ودر خیالاتم او را می پرستم این قدر با من ودلم نامهربانی کند.
قصدم از نوشتن این چند خط محکوم کردن تو یا بی تقصیر نشان دادن خودم نیست.فقط خواستم چیزی را که تو همیشه به من گوشزد می کردی به یادت بیاورم.اینکه هرگز زود قضاوت نکنی.
این را قبول دارم که در حق ساناز وستاره بدی کرده ام.اما نه به آن دلیلی که شما پیش خودتان تصور می کنید.شاید بهتر بود به جای آنهمه نسبت نامربوطی که به من بخشیدی از خودم میپرسیدی چه دردم است.
هرگز شده بخواهی میزان عشق یک نفر را به کسی یا چیزی امتحان کنی؟...کاری که من با آن دو نفر کردم فقط امتحان میزان عشقشان بود.می خواستم ببینم چقدر حاضرند برای شریک زندگیشان از خود بگذرند.
قبول کن برای منی که اولین زن زندگیم ،مادر بی وفایم بود گذشتن از این مسئله کار چندان ساده ای به نظر نمی رسید.با اینکه همیشه رابطه ام با همجنسان تو خوب وبی عیب ونقص بود هرگز با شخصیت واحساساتشان کنار نیامدم.تنها زن های قابل اعتماد زندگیم مریم وعزیز بودند.باقی آنها برایم فقط در حد حفظ یک رابطه ی چند روزه یا چند ماهه ارزش داشتند.کافی بود در امتحانم نا موفق باشند آن وقت خیلی راحت کنارشان می گذاشتم.
قبول دارم که دوست خوبی برای بابک وافشین نبودم اما به آنها خیانت هم نکرده ام.هرگز نخواستم جای آنهارا برای ساناز وستاره بگیرم.من فقط میخواستم به خودم ثابت کنم همه ی زنها مثل مادرم بی وفا ونا امید کننده هستند. دنبال تسکینی برای قلب زخم خورده ام میگشتم وهربار که یکی ازآنها ،در امتحانم شکست می خورد قلبم آرام می گرفت.
گفته بودم حساب توبرایم ازبقیه جدا بود.نه بخاطر اینکه همسر نوید بودی ومن از او دلِ خوشی نداشتم.نه....
از همان روزی که تو را پریشان ودر مانده در باغ خانه ی پدر بزرگت دیدم قلبم تکان خورد.وقتی تورا با آن حال خراب دیدم هعمه چیز در نگاهم ،رنگ عوض کرد.لااقل دیگر مطمئن بودم از تو متنفر نیستم.حتی به نوعی تحسینت هم می کردم.تو برخلاف تصورم فوق العاده بودی.
از اینکه می دیدم چنین نعمتی اینقدر مفت نصیب نوید شده اعصابم به هم می ریخت.وچیزی که باعث می شد بیشتر از همیشه جذب تو شوم درک این احساس بود که نمی توانستم تورا به چشم همجنسانت ببینم.به تو علاقه داشتم نه مثل عزیز ومریم.می خواستمت اما در خیال.
هرگز به ذهنم خطور نکرد با تو همان معامله ای را بکنم که با ساناز یا ستاره کردم.اصلا دلیلی هم نداشت بخواهم با این کار آزارت بدهم.زندگی در کنار نویدی که هرروز باید به یک سازش می رقصیدی به اندازه ی کافی میزان عشق و وفاداریت را امتحان می کرد.وتو هر بار از آن سربلند بیرون می آمدی.
جالب این بود من به جای اینکه ناراحت شوم خوشحال تر می شدم.تو روزبه روز در نگاهم بزرگتر وعزیز تر میشدی.با وجود اینکه از نوید متنفر بودم وچشم دیدن خوشبختیش را نداشتم اما آرامش تو با عث آرام شدن قلب من هم می شد.
توقسمت من نبودی.این را خودم هم خوب می دانستم.اما نمی توانستم یک جا بنشینم وزجر کشیدن هرروزه ی تورا ببینم.حاضر بودم در نگاهت خراب شوم اما زندگیت راخراب و ویران نبینم.اسم این احساس را هرچه میخواهی بگذار دوست داشتن،عشق یا حتی خودخواهی...
آره من حتی گاهی برای دوست داشتن تو خود خواه هم می شدم.غمها وشادیهایت را برای خودم میخواستم.وشاید به خاطر همین خودخواهی بود که نگذاشتم نوید روزی که در کلینیک بستری شدی کنارت باشد.میخواستم یک بار هم شده من نقش همسری را برایت ایفا کنم که آرزویش به دلم مانده بود.اما تو فقط نوید را می خواستی.وقتی می دیدم نمی توانم آرامت کنم احساس بی لیاقتی میکردم.وبا لجبازی سعی داشتم او را بیشتر از تو دور نگه دارم.کاری که به نظر بی فایده آمد.
توباز هم نوید را انتخاب کردی ومن باز هم از او بیشتر از گذشته متنفر شدم.این کینه قدیمی تر از آن بود که صرفا به خاطر ضربه خوردن مریم در قلبم بوجودآمده باشد.
من ونوید در ظاهر باهم دوست وشریک بودیم.شاید حتی اگر کسی مارا با هم مقایسه می کرد من برتری نسبی به او داشتم اما حقیقت چیز دیگری بود.من با وجود همه ی شایستگی هایم همیشه سایه ی نوید بودم.واین مرا که حق بیشتری از این زندگی می خواستم راضی نمی کرد.خسته شده بودم از اینکه ببینم ،او تصمیم بگیرد ومن اجرا کنم.می خواستم برای خودم زندگی کنم اما چیزی به اسم رفاقت وشراکت دست وپایم را می بست.
نفرتم از نوید وقتی بیشتر شد که فهمیدم او از احساس من بی خبر نیست وبا این حال باز هم می خواهد مرا دست وپا بسته در اختیار خواسته ها وعلایق خودش قرار دهد.کاری که همین حالا هم دارد با تو می کند.
مطمئنم هر چقدر هم که بگویم در احساست به او تغییری بوجود نخواهد آمد.این چند خط را هم برای دل خودم نوشتم.بگذار خیال کنم تو آن را خوانده ای ودیگر نگاهت به من مثل قبل نیست.گناه من فقط دوست داشتن توبود.)
نامه اش را به سمت نوید گرفتم .تمام تلاشم این بود که لرزش دست هایم را پنهان کنم اما لرزش دلم را چه می کردم.نمی خواستم دوست داشتنش را زیر سوال ببرم.اما دانستن آن هم ،حسی را در من برنمی انگیخت.فقط از اینکه اینقدر غیر منصفانه او را آزرده بودم عذاب وجدان داشتم.

دستم را روی زخم گوشه ی لبم گذاشتم.به شدت تیر کشید وتمام صورتم از درد آن جمع شد.
_آخ خ خ
مرجان تکه ای یخ روی آن گذاشت
_دستش بشکنه ایشالله...ببین چه به روزت آورده؟ هزار دفعه گفتم اینا وقتی سگ می شن خواهر مادرشونم نمی شناسن.اونوقت خانوم نوعدوستیش گل می کنه میخواد از در مهر ومحبت وارد شه.
لبم از شدت سردی یخ،سِر شده بود.
_تو می گی چیکار کنم؟داشت خودزنی می کرد،می موندم نگاش می کردم؟
مرجان با حرص گفت:نه می گذاشتی یکم بیشتر با اون مشتای سنگین،ناز ونوازشت کنه...آخه مگه مغز خر خوردی دختر، اون فقط دوروزه که اینجا بستریه.هنوز بدنش به طور کامل سم زدایی نشده.اونقدری قدرت داره که همچین بزنه از هستی ساقط شی...تو که دیدی چقدر عصبانی بود چرا باز بهش نزدیک شدی؟
دستش را پس زدم وبا دلخوری لب ورچیدم
_هرچقدرم بگی من باز کار خودمو میکنم.اون که دست خودش نبود.نباید میگذاشتم به جسمش آسیب برسونه.
یکه به دو کردن با مرجان بی فایده بود او باز هم حرف خودش را می زد.کیفم را روی دوشم انداختم وبا یک خداحافظی کوتاه از کلینیک بیرون آمدم.ماشین نوید آن طرف خیابان پارک شده بود.دستم را جلوی دهانم گرفتم وبه طرفش رفتم.کمی استرس داشتم واز برخوردش می ترسیدم.بلاخره دیر یازود او همه چیز را می فهمید.در را باز کردم ونشستم.
خوشبختانه سمت راست چانه ام کبود شده بود ودر نگاه اول نمی شد آن را تشخیص داد.زیر لب سلام گفتم
_سلام خانوم خانوما خسته نباشی.
برخلاف لحن پر انرژی او با صدای گرفته ای گفتم:تو هم همینطور
_امشب شام رو بیرون بخوریم؟
سرم را به شیشه چسباندم وبا ناراحتی به خیابان ها زل زدم
_بزار واسه فرداشب...امروز واقعا خسته شدم.دلم یه دوش آب گرم وکمی خواب می خواد.
نوید کاملا به طرفم برگشت وخیلی جدی گفت:اتفاقی افتاده؟!
جواب ندادم.دستش را زیر چانه ام قرار داد وصورتم را به طرف خودش برگرداند.مردمک چشم هایش از شدت بهت وترس گشاد شد
_این چیه لاله؟!!
لبخند غمگینی روی لبم نشست
_چیزی نیست...یه زخم کوچیکه
_تو به این میگی یه زخم کوچیک؟!...کدوم آدم روانی این بلارو سرت آورده؟
خشم وناراحتی جایش را به بهت وترس داده بود.نگاهش به نظر آشتی ناپذیر وسرد می آمد
_یکی از بیمارها داشت خودشو می زد،رفتم جلوشو بگیرم دستش بی اختیار به لبم خورد.
_ داری دروغ میگی لاله...این کار یه برخورد اتفاقی نیست...من بهت اجازه نمی دم با جون خودت بازی کنی.همین فردا می ری استعفا می دی .
دوطرف گیج گاهم را گرفتم وفشردم.سرم به شدت درد می کرد.
_بازم شروع نکن نوید،خودتم میدونی این بحثا نتیجه ای نداره...من باید کار کنم.
_منم نمی خوام مانع کارکردنت بشم.اما کار تو هر محیطی رو هم نمی تونم قبول کنم.استعفا بده وبرو دنبال یه کار بهتر.چه می دونم یه جایی مثل همون آسایشگاهی که پنج شنبه ها می ری.
عصبانی بود وبه همین راحتی نمی شد آرامش کرد.کمی کوتاه آمدم
_حرفتو قبول دارم.اما برای منی که یه دانشجو ام ودنبال کار نیمه وقت،موقعیت شغلی همینجوری نریخته که اگه اینونخواستم برم سراغ اون یکی.بزار یه چند مدت...
حرفم را به تندی قطع کرد
_اصلا حرفشم نزن لاله.دیگه حق نداری از فردا بری کلینیک...به خدا قسم اگه ببینم پاتو اونجا گذاشتی چشم روی همه چی می بندم وشده حتی طلاقت می دم.هنوز اونقدر بی غیرت نشدم همسرم واسه گرفتن چندر غاز حقوق،جونشو کف دستش بزاره وپیشکش یه مشت معتاد مافنگی کنه.
سکوت کردم وچیزی نگفتم.حق را کاملا به او می دادم ونگرانیش را درک می کردم.اما مشکلات مالی زندگیمان کم نبود.به هر حال این چندرغاز حقوق را هم میشد به زخمی زد.
گذاشتم کمی عصبانیتش که فروکش کرد با او حرف بزنم وراضی اش کنم،بگذارد کارم را در آن کلینیک ادامه دهم.اما مثل اینکه اشتباه می کردم.
با ترس و لرز کلید را داخل قفل چرخاندم ودر به یک اشاره باز شد.همه ی چراغ ها خاموش بود.نفسی از سر آسودگی کشیدم.پس نوید هنوز به خانه برنگشته بود.با خودم گفتم(چه خوب ،خواب بد دیشبم تعبیر نشد)
دست پیش بردم وکلید برق را زدم.از دیدن او که روی کاناپه نشسته بود وبا چشم هایی به خون نشسته نگاهم می کرد یکه خوردم
_وای ترسیدم نوید...چرا تو تاریکی نشستی؟
جوابم را نداد.وبا ابروهایی به هم گره خورده نگاهش را از من گرفت.نمی دانم چرا از این آرامش دور از انتظار نگاهش می ترسیدم.با صدای ضعیفی گفت:بلاخره کار خودتو کردی؟
قدمی جلو گذاشتم
_نوید ،من...
انگشت اشاره اش را روی لب گذاشت
_هیس،هیچی نگو...حرفم برات همین قدر ارزش داشت؟
با شرمندگی سرم را پایین انداختم وچیزی نگفتم.
_خوب حقمو کف دستم گذاشتی.میخواستی بهم ثابت کنی بی غیرتم؟
چه می گفتم؟اصلا چیزی برای گفتن وجود داشت؟غرورش را با این کار خورد کرده بودم.ولی به خدا قسم که چنین قصدی هرگز نداشتم.
در چشم هایش هزاران گلایه بود اما او دیگر حرفی نزد.ای کاش سرم داد می کشید،توی گوشم می زد،اما آن طور نگاهم نمی کرد.
نیش اشک به چشم هایم نشست ودیدم را تارکرد.با قدم هایی سست ولرزان جلو رفتم وکنار پایش زانو زدم.
_نوید تورو خدا این حرفو نزن.باور کن رفته بودم استعفا بدم.اما قبول نکردن.میگن تا آخر ماه هفت ،هشت روزی بیشتر نمونده باید برم تا فرصت کنن یه نیروی جایگزین پیدا کنن.اگه حرفامو قبول نداری از مرجان وعرفان بپرس.
ملتمسانه نگاهش کردم اما او همانطور سرد ونفوذ نا پذیر به روبرو خیره بود.یعنی به همین زودی از چشم هایش افتاده بودم؟!
اشک های داغم صورتم را خیس کرد.او از جایش بلند شد وبه طرف اتاق خواب رفت.حاضر بودم قسم بخورم به زحمت جلوی بغضش را گرفته.
مثل آدم های بی دست وپا همانجا روی زمین کز کرده بودم.وجرات تکان خوردن نداشتم.ای کاش می شد از دلش در بیاورم...
چرا نگاهش اینقدر غریب وتلخ بود؟یعنی کار من تا این حد زشت بود که او چشمش را بروی همه چیز ببندد ونادیده ام بگیرد؟ چرا سرم داد نکشید؟چرا با لجبازی نخواست حرف خودش رابه کرسی بنشاند؟
آنقدر ذهنم مشوش وخسته بود که نمی توانستم جوابی برای هیچ کدام از این سوال ها پیدا کنم.سرم را روی مبل گذاشتم وچشم هایم را بستم.
افتادن چیزی را کنار پایم احساس کردم با وحشت چشم گشودم.ساک کوچکی پر از لباس ولوازم شخصی ام جلویم افتاده بود.با ناباوری نگاهم را از آن گرفتم وبه نوید خیره شدم
_بلند شو راه بیفتیم.
صدایم ازشدت ترس می لرزید
_کجا؟!!
نوید ساک خودش را دست به دست کرد وبا بی اعتنایی نگاهش را از من گرفت
_می ریم شمال...
دستم را به مبل گرفتم واز جایم بلند شدم
_واسه چی؟
سرش را پایین انداخت
_بزار تکلیفمون رو آقاجون روشن کنه.
لحن صدایش ازشدت بغض دورگه وخشک بود.لب ورچیدم وبا دلخوری گفتم:تورو خدا نوید...چرا اینجوری میکنی؟...پای اون پیرمرد رو وسط نکش...خودمون یه جوری حلش میکنیم دیگه.
خم شد وساکم را از روی زمین برداشت
_کار من وتو از این حرفا گذشته...دیگه هم چیزی نگو وراه بیفت.
با ناباوری نگاهش کردم.نویدی که من می شناختم صبورتر از این حرفها بود.نمی توانستم این عکس العمل های عجولانه وبدون منطق را درک کنم.مدام به خودش می پیچید وبی تابی می کرد.نگاهش را از من می دزدید وسعی داشت مثل همیشه سرد ومغرور باشد.اما حتی آن چهره ی مغرور وسرد هم دروغ بود.دردی به جانش افتاده بود که نمی خواست از آن حرف بزند.

با لجبازی خودم را روی مبل پرت کردم
_هرجا دلت می خواد برو...من باهات جایی نمی یام.
سرش را پایین انداخته بود ودسته ی هر دو ساک را در مشت می فشرد.نوک انگشت هایش ازشدت فشاری که به آنها می آورد سفید شده بود.
بی آنکه حرفی بزند به راه افتاد واز خانه بیرون رفت.نگاهم به طرف ساعت روی دیوار کشیده شد.ده ونیم شب بود.چشم هایم ازشدت گرسنگی دودو میزد.دلم یک لیوان چای داغ وچند تا بیسکوییت میخواست.
نوید دوباره برگشت.نگاهش مثل دستهایش خالی بود
_بلند شو راه بیفتیم.
با بی اعتنایی از او رو برگرداندم وبه گل های برجسته ی فرش زیر پایم ،خیره شدم.نفسش را با حرص فوت کرد وبا برداشتن دو قدم فاصله اش را با من از بین برد.بعد هم دستم را گرفت ومرا مثل پر کاهی از روی مبل بلند کرد.
_بچه بازی رو بزار کنار...این یه بارو حداقل به حرفم گوش کن.
اشک هایم بی اختیار روی گونه ام افتاد. مظلومانه نگاهش کردم،مگر دلش به رحم بیاید.حاضر بودم حتی اگر شده جلوی پایش زانو بزنم والتماس کنم.
باهق هق گریه گفتم:بگم غلط کردم دلت آروم میگیره؟...تورو خدا اینکارو با من نکن....نذار جلوی آقاجان خورد بشم.من طاقت یه ذره ناراحتیشو ندارم.به خدا میمیرم اگه اون به خاطر حماقت من غصه بخوره.
آب دهانش را به سختی قورت داد وسیبک گلویش بالا وپایین رفت
_قول میدم نه گله وشکایتی باشه نه تورو پیشش خراب کنم...فقط میخوام اون بگه با این زندگی چیکار کنیم...
جلوی پایش افتادم وزار زدم
_نوید طلاقم بده اما اینجوری زجرکشم نکن
اوهم چهار زانو کنارم نشست .چشم هایش بارانی بود.با صدایی که ازشدت غم می لرزید،فریاد زد
_تورو به روح مادرت قسم میدم ،بلند شو بریم.
از قسمی که به زبان آورد مو برتنم راست شد.بهت زده نگاهش کردم. وبی آنکه دنبال دلیلی باشم از جایم برخاستم وپشت سرش از خانه بیرون آمدم.دیگر حتی یک قطره اشک هم نریختم.
سوار ماشین شدیم وبه راه افتادیم.نه حرفی زدم...نه حرفی زد...فقط سکوت بود و سیاهی و جاده ای که مرا هرچه بیشتر از او دور وبه عمق فاجعه نزدیک تر می کرد.
چشم هایم را بستم وگذاشتم خواب همچون سد محکمی در برابر ترس هایم قرار بگیرد.
با توقف ماشین چشم هایم بی اختیار باز شد.هوا تاریک وجاده خلوت بود.تکیه ام را از صندلی گرفتم وبه جلو خیره شدم.نگاهم به کوههای سرسبز اطراف جاده بود.حوالی امامزاده هاشم بودیم.ساعت هم سه وبیست دقیقه ی صبح بود.
نوید از ماشین پیاده شد وپشت به من به در آن تکیه کرد.در سکوت حرکات عصبی وبی برنامه اش را زیر نظر گرفته بودم.انگار باخودش درگیر بود.چند قدمی از ماشین دور شد وبرگشت نگاهم کرد.عکس العملی نشان ندادم.فقط در دل خدا خدا میکردم که پشیمان شده باشد.
فاصله اش را از من وماشین بیشتر کرد وبعد دیگر در تیر رس نگاهم نبود.تا چهار،چشم های خسته ام به راه آمدنش بود.اما پیدایش نشد.داشتم کم کم نگران می شدم.گوشی همراهش را جا گذاشته بود واین دلواپسی ام را بیشتر می کرد.
قفل مرکزی را زدم.وبرای بدست آوردن آرامش چشم هایم را دوباره بستم.از صدای ضربه ای که به شیشه خورد بیدار شدم.(من کی خوابم برده بود؟ !...اصلا متوجه نشدم.)
نوید بلاخره برگشته بود.خم شدم در را برایش باز کنم.از دست کارهای بی منطق وعجیب غریبش کلافه بودم.هوا هم تقریبا روشن شده بود.
_کجا رفته بودی؟
_رفتم کمی این دور وبر قدم بزنم.
همین...نه توضیح بیشتری داد ونه خواست بیشتر از آن بدانم.به مسیرمان ادامه دادیم و خیال برگشتن به تهران به همین آسانی نقش بر آب شد.

*******************

وارد جاده ی خاکی روستا که شدیم تپش قلبم بیشتر ونفس کشیدنم کندتر شد.دستهایم میلرزید وچشمهای بی خواب وخسته ام می سوخت.
نوید بی اعتنا از کنار قبرستان گذشت وبه طرف خانه ی آقاجان رفت.به زبانم نیامد بگویم نگهدارد برای مادرم فاتحه ای بخوانم.
در خانه ی آقاجان باز بود وچند تایی ماشین داخل آن پارک شده بود.اصلا به ذهنم خطور نکرد این ماشین ها اینجا چه کار می کنند.نوید جلوی ایوان پارک کرد وبرگشت با گریه نگاهم کرد.
با بهت نگاهم را از او گرفتم وبه ایوان دوختم.صدای قرآن داخل گوشم پیچید وبعد بلند شدن همزمان هادی وعلی با پیراهن های مشکی ای که به تن داشتند نفس را در سینه ام حبس کرد.خدای من چه می دیدم.خانه ی آقاجانم یک دست سیاه پوش شده بود.
ناباورانه پرسیدم
_نوید اینجا چه خبره؟!!
با هق هق مردانه اش خون در رگ هایم یخ بست
_لاله آقا جون از پیش ما رفت.
دستم را روی گلویم گذاشتم وبا وحشت جیغ کشیدم...نه من نمی توانستم باور کنم...آقاجان من نرفته بود...او که بدون خداحافظی نمی رفت.
در را باز کردم وبانگاهی که ازشدت ترس فلج شده بود به جای خالیش روی پله ها خیره شدم.صدای مزاحمی ذهنم را قلقلک داد(آقاجانت دیگه رفته ...مگه میشه لاله بیاد واون برای استقبال نباشه؟...)به شدت سرم را تکان دادم.خدایا کاش این فقط یک کابوس وحشتناک بود.
نوید پیاده شد وبه سمتم آمد.صدای گریه وناله ی زن ها داشت قلبم را از جا می کند.دستم را گرفت ومرا از ماشین بیرون کشید.با وحشت به بازویش چنگ انداختم.
_تورو خدا بگو دروغه...نوید بگو دروغه.
سرم را روی سینه اش قرارداد وبه تلخی گریست.نمی خواستم اشک هایش راببینم.با بی قراری خودم را کنار کشیدم.من نباید باور می کردم.آقاجان که فقط آقاجان نبود...او بهترین دوستم ،تکیه گاهم،پدرم بود.
صدای لیلا باعث شد تکان سختی بخورم.
_لاله بلاخره اومدی؟...دیدی چه بدبخت شدیم...
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمانی ها - 16-رمان باورم کن - Blogfa , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/29 تاریخ
کد :62295

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا