تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر شمالی (فصل پانزدهم)



اولین کسی که سر وکله اش پیدا شد لیلا بود.مطمئن بودم تا از چند وچون ماجرا با خبر نشود آرام نمی گیرد.من هم برای آنکه خودم را به دردسر نیندازم همه چیز را بی کم وکاست کف دستش گذاشتم.
_اینهمه اتفاق برات افتاده اونوقت تو الآن باید به من بگی؟
در صدایش یک دنیا گلایه بود.با بی تفاوتی نگاهم را از او گرفتم
_فرض کن بهت میگفتم...چه کاری از د ست تو بر می اومد؟
در اتاق سابق من ایستاده بودیم وتا آنجا که سعی داشتیم صدای صحبت کردنمان پایین بود.
_دستت درد نکنه...دیگه از سیب زمینی که بی رگ تر نبودم.کاری هم نمی کردم لااقل دلداریت می دادم...چه می دونم نمیذاشتم مثل دیوونه ها همه چیو ول کنی وبرگردی گیلان.
_نیومدم که بمونم...فقط می خوام خودمو پیدا کنم.
نفسش را با حرص فوت کرد
_اینجا؟!...میون خاطرات تلخی که از بچه گیت وفوت آقاجان داشتی؟
_خب تو بگو باید چیکار میکردم؟
_هفت ماهه که به دنیا نیومدی تا تقّی به توقّی میخوره همه چیو بهم می ریزی ویه کاره را میفتی میای...ببینم اونوید بیچاره هم با اومدنت موافق بود؟
به نشانه ی مثبت سر تکان دادم.نگاه متاسفش را از من گرفت وپشت میز مطالعه ی قدیمی ام نشست
_موندم چی بگم...خودت تحصیل کرده ای باید این چیزارو تشخیص بدی...یعنی چی که به خاطر حرف یه دکتر،که شاید تشخیصشم اشتباه بوده باشه ،همه چیو زیر پات میذاری و خودتو کنار می کشی؟مشکلات مالی هم که چیز نا شناخته ای نیست.من ومصطفی هم بعد نه سال زندگی هنوزم گاهی باهاش دست وپنجه نرم می کنیم...واقعا نا امیدم کردی لاله...خدارو شکر آقاجان زنده نیست که این روزا رو ببینه.
پلکم به حالت عصبی می پرید وناخن هایم را با حرص کف دستم می فشردم
_به چه زبونی بگم خب افسرده شده بودم...همش می ترسیدم نوید به خاطر مشکلم یه روزی خسته بشه بخواد مثل مجید بذاره بره.
پوزخندی زد وگفت:تو هم حتما گفتی این چه کاریه بذار خودم زودتر دست به کار بشم که بعدا نگن نوید،لاله رو نخواست...به خدا دیوونه ای.
_چرا هرچی من میگم یه جور دیگه برداشت میکنی...چند بار بگم دست خودم نبود.
دستش را به حالت تسلیم بالا برد
_باشه...باشه...حرفی نیست.تو درست میگی.اما میدونی مشکلت از کجا آب میخوره؟...از اونجا که تو هرگز نخواستی واسه یه بارم شده به حرفای مجید گوش بدی.
با تمسخر نگاهش کردم
_شنیدن حرفای اون چه دردیو از من دوا میکنه؟...گذشته پاک میشه؟
از جایش بلند شد وبا حرص گفت:نه،اما اون دید منفی وبی اعتمادی که نسبت به نوید داری با این کار از بین می ره.لااقل یاد می گیری همه رو با یه چوب از خودت نرونی.
با قدم های تندی که بر می داشت از اتاق بیرون رفت ودر را تقریبا،محکم به هم کوبید.وحالا من کلافه وسردر گم پشت پنجره ایستاده بودم وبه حرفهایش فکر می کردم.
تقه ای به در خورد وباعث شد نگاهم را از منظره ی روبرویم بگیرم وبه در بدوزم
_بفرمایین.
سمیه بود که وارد شد
_مامان وگلناز اومدن.گفتم بد نباشه خبرت کنم.
لبخند محوی زدم وگفتم:کار خوبی کردی...راستی چرا دکوراسیون اینجارو تغییر ندادی؟
نگاه گذرایی به دور تا دور اتاق انداخت وگفت:همیشه سلیقه ی تورو دوست داشتم.واسه همین دلم نیومد اتاق رو تغییر بدم.
از سرقدردانی نگاهش کردم.
_ممنونم...دیدن اینکه همه چیزه این اتاق درست مثل روز اولشه خیلی خوشحالم کرد.
دستش را دور شانه ام انداختم ومن همراه او برای دیدن عمه آتیه وگلناز از اتاق بیرون آمدم

چند روزی می شد که از آمدنم می گذشت اما هنوز همان لاله ی افسرده ی دیروزی بودم.دیدن هیچ کس وهیچ چیز به سر شوقم نمی آورد.حالا دیگر اطرافیانم کم وبیش می دانستند برای من مشکل بزرگی پیش آمده که برگشتن را به ماندن ترجیح داده بودم.اما من در برابر کنجکاوی آنها سکوت می کردم .
به همه ی غم هایم،غم دلتنگی و دوری از نوید هم اضافه شده بود.هرشب قبل از خواب،زنجیری که به عنوان کادوی تولدم از او هدیه گرفته بودم ،دستم می گرفتم وبه سنگ سبز روی مدالیوم آن خیره می شدم...با یاد چشم های مهربان او اشک می ریختم وسنگ را بارها وبارها می بوسیدم.
روزها هم ،گاهی خودم را همراه سمیه در کارهای خانه غرق می کردم تا کمتر فکر وخیال کنم.اسیر روزمره گی شده بودم وزندگیم خلاصه شده بود در تکرار وتکرار وتکرار...
کنار قبر مادرم نشستم واز همان جا به قبر آقاجان چشم دوختم.جرات نداشتم جلو بروم وبا او حرف بزنم.به خاطر رفتار نا امید کننده ام پیش او شرمنده بودم.از همانجا برایش فاتحه ای خواندم ودوباره به سنگ قبر سفید مادرم خیره شدم.دستم را روی آن گذاشتم وچشم هایم را بستم.آمده بودم با مادرم حرف بزنم.از دلتنگی هایم ،بدبیاری هایم حتی از بی وفایی هایم بگویم.
صدای نفس کشیدن آشنایی باعث شد چشم هایم را باز کنم.مجید کنار من زانو زده ودستش را روی سنگ قبر گذاشته بود.داشت زیر لب فاتحه می خواند.
دست هایم بی اختیار شروع به لرزیدن کردند وبغض زودتر از آنچه فکر می کردم گلوگیر شد.با بهت نگاهش کردم.موهای مشکی پرکلاغی اش حالا یک دست سفید شده بود.درست مثل آقاجان.
_سلام خانوم خانوما...دیشب بعد مدتها ناپرهیزی کردی واومدی به خوابم.اینبار اون پیراهن آبی رو که گفته بودم خیلی بهت میاد پوشیده بودی.یادم رفت بگم خوشگل شدی.آخه اونقدرنگران بودی که حتی منم با دلواپسی تو،دست وپامو گم کردم.گفتی (مجید،دلم شور لاله رو می زنه...ازصبح که رفته مدرسه هنوز برنگشته...می ترسم بچه م یه بلایی سرش اومده باشه)خندیدم وگفتم(لاله که بچه نیست خانوم)گفتی(مادر نیستی بفهمی من چی می کشم)
قطره ای ازاشک او روی سنگ قبر چکید.برگشت وبا غصه نگاهم کرد.چشم های خیسم را بادلخوری از او گرفتم وخواستم از جایم بلند شوم.دستم را در هوا گرفت
__صبر کن لاله...از من متنفری با مادرت که قهر نیستی...خواهش میکنم بمون به خاطر من نه،به حرمت خاک این زن به درد ودلم گوش بده باشه؟
سست وبی اراده کنار پایش روی زمین نشستم.نگاهش رابه آهستگی از من گرفت وبه سنگ دوخت
_هیچ وقت نخواستم تورو ببینم.به چشم من فقط انتخاب تحمیل شده ی آقاجان بودی...کور بودم ومحبت کردنتو نمی دیدم.کر بودم وزمزمه های عاشقونه تو نمی شنیدم.حتی با اینکه فهمیدم از همون بچه گی دوستم داشتی قلب سنگیم،نرم نشد...ناجوانمردانه، جواب همه ی خوبیهاتو با بدی دادم...خیال می کردم این فقط منم که تو عشق بد آوردم وباید از هرکی سد راهم شده انتقام بگیرم.ببین چقدر نامرد بودم که اول از همه فرشته ی معصوم وپاک زندگیمو نشونه گرفتم وبا بی مهری بال وپرشو چیدم...اما توبه جای انتقام گرفتن یا حتی گلایه کردن بهم نعمت پدر شدن رو بخشیدی...لیلا رو به من دادی.دختره قشنگی که مثل تو به دنیا اومده بود تا مادر باشه،سنگ صبور باشه،مثل کوه،محکم باشه...زهرا رو دادی که مهربونیش بیشتر از تونباشه کمتر از تو هم نبوده.اونو که می بینم انگار تورو دیده باشم مثل سیبی که از وسط دو نیم شده...عشق و محبتت پای ارادمو سست کرد .میخواستم بمونم و جبران کنم اما خودتم که دیدی نشد ...اون برگشت و گفت پشیمونه منم کوتاه اومدم...بهت که اعتراف کردم فقط خندیدی گفتم(نمیتونم از فکرش بیرون بیام ...عاشقشم)گفتی (نیستی...اگه بودی از رفتنش دلت میسوخت)میخواستی با هدیه دادن لاله پای رفتنمو برای همیشه بگیری اما من اینبار هدیه ی تو رو پس زدم و حتی تهدیدت کردم اگه میخوای با تو بمونم باید اون بچه نباشه ...خیلی خوب میدونستم که ازش نمی گذری و حاضری به خاطرش از زندگیم بیرون بری .من بی وجدان هم همینو میخواستم...تواون روز به خاطر لاله کوچولومون اشک ریختی و من سالها بعد رفتنت،تقاص اون اشک هارو دادم.لاله ی تو دیگه منو نمی خواست...چقدر دیر به حرفات رسیدم .حالا دیگه باید آرزوی داشتن آخرین هدیه ی تورو به گور ببرم ...چون یک روز خیال می کردم که عاشقم وشاید هم تو اشتباه میکردی و من واقعا عاشق بودم...گفته بودی دلت باید بسوزه که سوخت اونم درست ده سال بعد جدایی از تو...همون روزی که بی خداحافظی رفتی و من اونقدر مرد نبودم که موقع رفتنت پا جلو بذارم و راهیت کنم.پشت اون درختا پنهون شدم و برای دل خودم و سه تا دختره کوچیکی که یادگار تو بودن گریه کردم...آره عزیز من تازه اون موقع بود که دلم سوخت...حالا سالها می شه که از رفتنت میگذره ،اما من هنوزم عاشقم .میدونم تا لاله ی تو نخواد ازم نمیگذری...ولی تو رو به عشقت قسم میدم انسیه جان ،بیا منوبا خودت ببر ...قلبم دیگه داره آتیش میگیره...
خودش را بی هوا روی سنگ قبر انداخت و هق هق مردانه اش سکوت قبرستان را شکست.لیلا فریاد زد
_بابا تو رو خدا ...قلبت مریضه این کارو نکن
برگشتم و با تعجب او را دیدم که به طرفمان می دوید .چشمهای خیسم دوباره به مجید دوخته شد .نمی دانم چرا،اما دلم طاقت دیدن گریه های او را نداشت.از جایم بلند شدم .باید می رفتم .کجایش را نمی دانستم. وقدم هایم را سست و نا مطمئن بر می داشتم .مصطفی کنار در بزرگ قبرستان ایستاده بود .زیر لب صدایم کرد
_لاله؟!
جوابی ندادم و از کنارش گذشتم.به تنهایی بیش از هر کس و هرچیزی احتیاج داشتم.
قدم هایم بی اختیار تند و تند تر شد و من در مسیر رودخانه شروع به دویدن کردم .نزدیک نی زار به درون آب دویدم و نفس زنان خودم را روی سنگ ریزه های کف رودخانه انداختم ،اشک هایم تمام صورتم را خیس کرد.قلبم بلاخره با حرف های او آرام شده بود.من ،باعث و بانی جدایی آنها نبودم

نمی دانم چقدر آنجا نشستم واشک شوق ریختم.مجید با حرفهایش عذاب وجدان را از روی شانه ام برداشته بود.همیشه فکر می کردم اگر من نبودم او در کنار مادرم می ماند.اما حالا خودش اعتراف کرده بود که آرزوی مرگ من فقط بهانه ای برای رفتنش بوده .پس او هم نمی خواست که من بمیرم.
صدای بلند و وحشت زده ی هادی باعث شد از ترس تکان بخورم.
_لاله تو اینجایی؟!...همه جارو دنبالت گشتم دختر.
به سختی از جایم بلند شدم وفقط نگاهش کردم
_یه ساعت پیش، دایی حالش بد شد وآوردنش بهداری...اما کاری از دست ما ساخته نبود مجبور شدیم آمبولانس خبر کنیم .بیان ببرنش
ته دلم خالی شد.با ترس پرسیدم
_آخه برای چی؟!
سرش را پایین انداخت
_مثل اینکه یه حمله ی قلبی داشته.
تلوتلو خوران از آب بیرون آمدم.
_کجا بردنش؟
_نمی دونم ...لیلا ومصطفی باهاش رفتن.
دستپاچه وسردرگم به طرف خانه دویدم .باید از او خبر می گرفتم.دلم عجیب در سینه بی قراری می کرد.ودست هایم برای گرفتن شماره ی لیلا می لرزید.
_الو لیلا؟!
صدایش خسته ونا امید بود
_سلام لاله جان...
_مجید حالش چطوره؟
لعنت به من که هنوزم زبانم نمی چرخید به او، بابا بگویم.
لیلا با کمی مکث گفت:نگران نباش به خیر گذشت...فعلا تو سی سی یو بستریه ودکترش هم اجازه ی ملاقات نمی ده.باید تا فردا صبر کنیم.
بی اختیار بغض کردم
_بی خبرم نذار باشه؟
_قربونت برم،ناراحتی نکن...مصطفی رو فردا صبح می فرستم دنبالت.
جلوی در سی سی یو ایستاده بودم که شهلا با چهره ای دلخور وناراحت از آنجا خارج شد.مرا که دید ابروهایش هم،بهم گره خورد واخم کرد
_برو خوب نگاش کن،به خاطر تو روی اون تخت افتاده...تا کی می خوای عذابش بدی؟
نگاهم را با بی اعتنایی از او گرفتم وبه طرف در رفتم.شهلا جزء آن دسته از آدمهایی بود که هیچ وقت نمی توانستم نظر خوبی درموردشان داشته باشم.
وارد سی سی یو شدم وبا تردید به طرف تخت او رفتم.نگاه مجید خیره به مسیر آمدنم بود
باصدای ضعیفی گفت:بلاخره اومدی؟
سرم را تکان دادم واشک هایم دیدم را تار کرد.دستش را برای گرفتن دستم بالا آورد.بی اختیار آن را در هوا گرفتم
_لاله منو می بخشی؟
به چشم هایش خیره شدم.او به خاطر خواسته ی خود خواهانه اش زندگیمان را از هم پاشیده بود .به مادرم خیانت کرد ومارا از حق داشتن پدر محروم...اما با همه ی اینها او عشق اول وآخر مادرم ودر نهایت هنوز هم پدر ما بود.
با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفتم:آره
باتردید نگاهم کرد.نفس عمیقی کشیدم وبا اطمینان سرتکان دادم
_بخشیدمت
صدایش آرام و بدون زنگ بود
_خدارو شکر...حالا دیگه میتونم راحت از این زندگی دل بکنم.
با ترس نگاهش کردم.
_این حرفو نزن.
لبخند درد آوری روی لبش آمد وقلبم از دیدن آن فشرده شد
_نمی تونم دیگه بیشتر از این مادرتو منتظر بذارم.
گریه مجال نداد جلوی سرریز شدن احساساتم را بگیرم
_سلامتیتو دوباره به دست بیار...به خاطر من بابا.
سرجایش نیم خیز شد.
_تو به من گفتی بابا؟!!
نگاهم را باخجالت از او دزدیم.دستم را گرفت وبه زحمت بالا آورد وروی انگشت هایم بوسه زد
_لاله ی من...دختره من...دلیل زندگیم...بهم میگه بابا...من واقعا زنده ام واین روزو می بینم؟
دیگر نمی توانستم آنجا بمانم ودر مقابل ابراز علاقه ای که سالها سرکوب شده بود تاب بیاورم.از بخش بیرون دویدم وبرای رسیدن به یک نفس هوای تازه دنبال در خروجی گشتم.

انگار تازه متولد شده ام.در وجود من حس آفرینش جریان دارد.دوست دارم هر روز بیشتر از روز قبل زندگی را ببینم ،بشنوم ،لمس کنم و از داشتنش لذت ببرم.برای من به مشام کشیدن عطر علفهای تازه ،دیدن چال روی گونه ی سمیه وقتی که می خندد،شنیدن صدای چِک چِک باران درون ناودان شکسته ی خانه،لمس گل قهر کن و جمع شدن برگهایش ،یعنی زندگی.
حالا دیگر برای نداشته هایم گریه نمیکنم.من سرشار از حسِ داشتنم. دیگر نه برای روزهایی که گذشت غصه خواهم خورد و نه نگران روزهایی که در پیش رو دارم هستم.دلم میخواهد به خاطر خدایی که این زندگی را آفریده و از آن مهمتر به من فرصتی داده تا از داشتنش لذت ببرم،روی سجاده ای به پهناوری زمین ،سجده شکر به جا بیاورم.
مدتهاست،روزهایم دلیلی برای تکرار شدن ندارند و من هم دلیلی برای در جا زدن...هادی خیال می کند فعالیتم در مرکز بهداشت باعث بالا رفتن روحیه ام شده چرا که به خواست او برای اهالی روستا جلسات مشاوره ی دست جمعی یا فردی می گذارم وتا جایی که سعی دارم برای کمک به بهتر شدن اوضاع زندگیشان از چیزی دریغ نمیکنم.
دلتنگی هارا به شبهایم بخشیده ام ،تا با خیال نوید و شمردن روزهایی که به انتظار دیدنش سپری شده سر کنم.درست یک ماه و بیست و پنج روز از آمدنم به روستا می گذرد و جز تماس های تلفنی گاه و بی گاهی که آن هم خیلی زود تمام می شود با او ارتباط دیگری ندارم.
خودم هم حس میکنم زمان برگشتنم نزدیک است اما انگار دنبال بهانه می گردم.پای غرورم می لنگد و دلم برای بازگشت دلخوشی میخواهد

قرار بود شب همه ی فامیل در خانه عمه بهجت جمع شویم تا مهمانی که به مناسبت ازدواج علی و گلناز بود، برگذار شود.جای خالی نوید حالا بیشتر از همیشه به چشمم می آمد.
توجهم را از ذهن مشغولم گرفتم و به زنی که با چشمهای گریان جلویم نشسته بودم دادم.جعبه ی دستمال کاغذی را به طرفش گرفتم و او با تشکر برگی از آن کشید.خیلی جدی ادامه ی صحبتم را پیش بردم.
_مرد به حمایت و تشویق همسرش نیاز داره.مهم نیست اعتماد به نفس اون چقدره.گاهی فکر میکنی شاید حتی این اعتماد به نفس خیلی بالا باشه اما نباید اینقدر سطحی و زود قضاوت کرد.مردها،مدام احساس نا امنی میکنن و در مورد توانایی های خودشون گرفتار شک و تردید می شن.اونا به تایید همسرشون نیاز دارن.در واقع این حمایت و تشویقه که راه پیشرفت رو برای اونا باز می کنه.پیشرفت اونا هم یعنی پیشرفت کل خانواده...پس ازت میخوام به نظرش احترام بذاری وایده ای که در مورد کار جدیدش داره ،غیر منصفانه زیر سوال نبری.میدونم از دستش عصبانی و دلخوری چون بدون مشورت با تو این کارو کرده اما موضع گرفتنت در مقابلش اونم زمانی که اون بیشتر از مخالفت به همراهی نیاز داره کار درستی نیست.
_لاله جان؟!...لاله؟!
صدای سمیه باعث شد بی اختیار از جایم بلند شدم
_از اینجا به بعدش دیگه پای خودته ساره جان...بهتره مثل همیشه که صبورانه زندگیتو حفظ کردی نذاری این بار هم به خاطر یه اختلاف سلیقه ی کوچیک اوضاع بیشتر از این بهم بریزه.
پوزخندی بی اختیار روی لبم آمد.با خودم گفتم (برای همه نسخه می پیچم وبه خودم که می رسه می مونم معطل که چیکار کنم.)
از اتاق بیرون آمدم و به هادی که بسته پنبه و بتادین را در دست گرفته بود چشم دوختم .
_این صدای سمیه نبود؟!
با درماندگی نفسش را فوت کرد
_چرا اتفاقاً...منو پیر می کنه اما بلاخره یاد نمی گیره جلوی این هیجان کاذبش رو به موقع بگیره...ناسلامتی این جا محل کاره .
فرصت نشد جوابش را بدهم.سمیه وارد ساختمان شد و مستقیم به طرفم دوید...مقابلم ایستاد و نفس زنان گفت :مشتلق بده.
با خنده گفتم :چی شده؟
_آقانوید...آقا نوید اومده
خنده روی لبهایم ماسید.بهت زده پرسیدم
-واقعا؟
با شوق سر تکان داد.تپش قلبم بالا رفت وخون با سرعت بیشتری زیر پوستم دوید.برگشتم و به هادی نگاه کردم.
_من می تونم برم ؟
لبخند دلگرم کننده ای زد و گفت: البته ...برو خیالت راحت باشه.
از ساختمان خارج شدم و با پای دل به سمت خانه آقا جان دویدم .نوید من آمده بود.

در چوبی را نفس زنان باز کردم و و با دیدن پرشیای نوید که داخل حیاط پارک شده بود لبخند بی اختیار روی لبم آمد.بلاخره ماشینش را از افشین پس گرفته بود.
به طرف پله ها دویدم واو را صدا زدم
_نوید؟!
شنیدن صدایش قلبم را آرام کرد
_من اینجام ...تو اتاقت
با هیجان وارد خانه شدم و در اتاقم را باز کردم.او به عادت همیشه کنار پنجره ایستاده بود.با دیدنم برگشت و لبخند آشنایی روی لبش نشست.
_سلام دختر شمالی
بغضی که از سر دلتنگی گلویم را می فشرد نگذاشت جوابش را بدهم.تمام تنم از شدت هیجانم می لرزید.با اینکه مقابلم ایستاده بود وخیره نگاهم می کرد هنوز آمدنش را باور نداشتم.
دستش به طرفم دراز شد و من بدون آنکه حتی لحظه ای شک کنم خودم را به آغوش گرم وپر اطمینان او سپردم.دستهای اومحکم تر از همیشه دور بدنم حلقه شد.سرم را روی سینه اش گذاشتم و به تپش های منظم قلبش گوش سپردم.لرزش بی وقفه ی بدنم کم شد و بلاخره آرام گرفتم.
اشکهایم روی صورتم جاری شد و بغض گلویم را ذره ذره آب کرد.با صدای ضعیفی گفتم:دلم برات تنگ شده بود.
عاشقانه زیر گوشم زمزمه کرد
_ نه بیشتر از من
با علاقه به او چشم دوختم.با نوک انگشت اشک هایم را پاک کرد.
_دیگه هرگز نباید اینجوری ازم جدا بشی.
سرم را تکان دادم وبا گریه گفتم:نمیشم.
چشمهای خیسم را باعشق بوسید
_دلم برای بوسیدن این چشمها بی تابی می کرد...و این اشک ها
دوباره خم شد و رد اشک های روی صورتم را بوسید.دستش را زیر چانه ام قرار داد و کمی سرم را بالا گرفت.
_واین لبها...
مجال نداد تمنایی را که در صدایش موج می زد را با تمام وجود احساس کنم.لبش را با هیجان به لبم فشرد و بوسه هایی با طعم دلتنگی و اشتیاق تقدیمم کرد.

مهمانی خانه ی عمه بهجت با دست به دست دادن علی و گلناز به پایان رسید.من ونوید هم مثل بقیه جلو رفتیم و به آن دو تبریک گفتیم.علی با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت:می دونم که خیلی دیره اما فکر می کنم منم یه تبریک به شما بدهکارم...فرصت نشد هیچ وقت اینو بگم اما... لاله در مورد ازدواج ،بهترین انتخاب رو داشته.
لبخند رضایت روی لبهای نوید آمد.حالا دیگر حضور علی تاثیر منفی اش را در زندگی مان از دست داده بود.

داشتم وسایلم را جمع می کردم که نوید وارد اتاق شد.
_چیزی جا نگذاشتی؟
نگاه گذرایی به دور تا دور اتاقم انداختم
_نه فکر نمی کنم.
با تردید پرسید
_برای برگشتن که دو دل نیستی؟
صادقانه گفتم:هستم اما دلیل محکم تری برای برگشتن دارم
بلند شدم و دستم را با علاقه دور گردنش حلقه کردم
_دیگه حاضر نیستم به هر قیمتی ،فرصتی که برای زندگی در کنار هم داریم از دست بدم.
بوسه کوتاهی از لبم گرفت و مغرورانه ابرویی بالا انداخت
_به نفعته که این فرصت طولانی باشه.من به کمتر از چهل سال رضایت نمی دم.
از ته دل خندیدم و چشمهایم را ریز کردم
_چهل سال تحمل کردن یه مرد زیادی عاشق...وای نه حتی فکرشم نکن
دستش را دور کمرم انداخت ومرا به خود فشرد
_فراموش نکن من یه مرد خود خواه وکله شقم و به کمتر از اینش رضایت نمی دم
_میدونم و برای همینم دودلم
با نگاه جدی و متفکرم خنده روی لبش رنگ باخت
_شوخی کردم لاله ،چرا ناراحت شدی؟!!
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:به خاطر خود خواهیت نیست .تردیدم واسه اون چهل ساله.درسته که داریم دوباره سر زندگیمون بر می گردیم اما مطمئنم همه چیز اونجوری که میخوایم کامل نیست.
_قرارم نیست باشه.چون اینجا آخر قصه ما نیست.هنوز مشکلات مالی سر جاشه شرکتم تازه شروع به کار کرده و مشتری اونچنانی نداره...منم که یه دانشجوی ترم اولی هستم .مشکلات تو هم در کنار اینها و از همه اینا لا اقل برای من مهمتر برگشتن دوباره مسعود .
بی اختیار خندیدم وگفتم :تو هنوزم به خاطر اون نگرانی؟
به شوخی اخم کرد
_دلم نمی خواد اونو نزدیک تو ببینم .
_پس باید حسادت رو هم به کمالات اخلاقی جنابعالی اضافه کنیم
خندید و با بی تفاوتی شانه بالا انداخت
_ بهتر نیست راه بیفتیم ؟
چمدانم را جلوی پایش گذاشتم و گفتم :نه یکم دیگه صبر کن
با تعجب پرسید
_برای چی؟
_منتظرم بابا بیاد و با دعای خیرش مارو راهی کنه
لبخند مهربانی زد و چمدان را از روی زمین برداشت
_بلاخره اونو بخشیدی؟
_باید می بخشیدم که بتونم رنگ آرامش رو تو زندگیمون ببینم


*******************************

از شیشه ماشین به مناظر کنار جاده چشم دوختم .نگاه گذرایم روی تک تک درختان می لغزید و هرچه تلاش می کردم به عمق جنگل نفوذ نمی کرد.باد ملایم وخنکی چشمهای خسته ام را نوازش می کرد آسمان ابری بود و هوا عجیب بوی باران می داد.
دستش روی دستم قرار گرفت و آن را به آرامی فشرد .برگشتم و به چشمان پرسشگرش خیره شدم.نمیدانم در نگاهم چه خواند که با دودلی پرسید
_به همین زودی پشیمون شدی دختر شمالی؟...نکنه نمیخوای تو رو از گیلان قشنگت جدا کنم؟
ترس از دست دادن را در عمق چشمانش می خواندم.وای خدای من مگر می توانستم او را حتی به شوخی آزار دهم؟مثل همیشه که با نگاهم حرف می زدم به چشمان قشنگش خیره شدم و با اولین قطره بارانی که به شیشه برخورد کرد لبخند زدم.گیلان من جنگل سبز چشمان او بود.
مرا پناه بده ،ای تمام هستی من
مرا پناه بده
نهال نو رس اندام بی پناهم را
به باغ پر گل آغوش خویش راه بده
من از کشاکش امواج باد فتنه گری
من از کرانه دریای عشق و بی خبری
به تو که در نگهت نو بهار خنده زند
به تو که در دل خود شوقها نهان داری
پناه آوردم
مرا به خود بپذیر
به دستهای نواز
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 152-رمان روزهاي بي کسي , رمانی ها - 16-رمان باورم کن - Blogfa , رمان ایرانی , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/29 تاریخ
کد :62294

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا