تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان با عشق شدنیه (فصل اول)



بعد از فوت پدر و مادرم, مدت دو ساله كه با خونواده ي عمه ام زندگي ميكنم. خونوادشون چهار نفرند... عمه يگانه و همسرش, آقا احسان و سارينا و سياوش .سارينا, مدتيه كه با پوريا يكي از هم كلاسياش نامزد شده و قرار گذاشتند بعد از اتمام درسشون مراسم ازدواجشونو برگزاركنند .
من در اين مدتي كه اينجام خيلي به سياوش وابسته شدم ,طوريكه اگه يه روز نبينمش اونروز برام دردناك ميشه, البته احساس ميكنم سياوشم منو دوست داره ,چون هميشه به من ميگه اگه ميدونستم تو اينقدر دوست داشتني شدي زودتر از سفر برميگشتم .
اي واي, بازم نشستم به خاطره نوشتن, حتما يگانه جون باخودش ميگه, اين دختره دو ساعته تو اتاقش داره چيكارميكنه, كه نمياد پايين, آخه من تو اين مدت عادت كردم كه خاطره نويسي كنم, اونم اكثرا صبحها اين كارو انجام ميدم . بقيه اش بمونه براي بعد...
باعجله ازپله ها رفتم پايين و باصداي تقريبا بلندي گفتم- واي عمه جون تو رو خدا منو ببخشيد كه نيومدم كمكتون بازم شرمنده ,
- واه اين چه حرفيه عزيزم, كارسختي انجام نميدم, دشمنت شرمنده دختر نازم, حالا كه اومدي بيا اينجا برات يه قهوه ي خوشمزه بريزم ميخوام باهات صحبت كنم.
- چشم عمه جون
روي صندلي نشستم. يگانه جون براي هردوتامون قهوه ريخت و روي صندلي روبروم نشست ... بعد ازچند لحظه مكث...
- مانياجون چند وقته كه سياوش ميخواد باتو درمورد موضوع مهمي صحبت كنه, اما موقعيتش پيش نيومده, حالاكه دونفري باهم تنهاييم, ميخوام اين موضوعو بگم.
- بفرمايين من سراپاگوشم
-نظرت راجب به سياوش چيه عزيزم؟
- ازچه لحاظ عمه جون ؟
- حالا تو بگو.
- خب به نظرم سياوش واقعا پسر خوب و مهربونيه
- چقدر عالي شد, آخه سياوش, خيلي وقته كه به تو علاقه مند شده ...
اين حرفو كه گفت, نميدونم چي شد كه قهوه پريد تو گلوم؟ داشتم خفه ميشدم, عمه ام طفلكي نگران شد
-واي خدامرگم بده چت شد يهو؟ الان آب ميارم .
با صدايي كه ازسرفه خش دارشده بود- نه ممنون خوب شدم, احتياجي به آب نيست .
- خداروشكر الان خوبي.؟
- آره خوبم
دوباره گفت - پس ادامه ي حرفمو بگم عزيزم ؟
با تكان دادن سر پاسخش رو دادم .
- خيلي خب ,خلاصه شو بگم... سياوش, يك دل نه صد دل عاشقت شده .. دوستت داره , ميخواد خواستگاري كنه ازت.
بعد با لبخندي شيرين گفت- حالا نظرت چيه عزيزم ؟
- راستش... نميشه... بعدا بگم .
-چرا نشه گلم, حتما عزيزدلم, پس حالا پاشو بريم با هم ميز ناهارو بچينيم, كه الان احسانو سياوش پيداشون ميشه ,...
داشتم ميزو ميچيدم كه سياوش از در سالن وارد شد و سلام كرد , منم جوابشو دادم . اومد نزديكتر و به من گفت- به به, چه خوش سليقه چيدي, به اين ميگن يه ناهار رمانتيك ومخصوص, خسته نباشي خانوم خانوما .
- من كه كاري نكردم, همه ي زحمتا رو عمه جون كشيدن.
اين حرفو گفتم به سياوش نگاه كردم , اونم با نگاهي شيرين به من خيره شد, بعدم من با گفتن ميرم پارچ آبو بيارم, بطرف آشپزخونه رفتم. همزمان با من, عمه ازآشپزخونه اومد بيرون و به من گفت, ميره به احسان تلفن ميكنه, منم باشه اي گفتم و وارد آشپزخونه شدم. همين كه پارچو برداشتم, احساس كردم سرم داره گيج ميره, براي همين به ميز وسط داخل آشپزخونه تكيه كردم, بعد كه يه كم بهتر شدم راه افتادم برم داخل سالن, كه دوباره سرگيجه ي بدي اومد سراغم , اصلا نتونستم تعادلمو حفظ كنم, واسه همين به زمين افتادم و همزمان پارچ آب هم متلاشي شد,چندثانيه بعد سياوش هراسون اومد و گفت- چي شد ماني جان!
وقتي منو تو اون حالت ديد, پرسيد- حالت خوبه؟ چت شد يهو؟
سعي كردم بدون اينكه صدام بلرزه! بگم- خوبم چيزي نيس,
سياوش كمكم كرد تابشينم رو صندلي... براي اينكه ديدم سياوش خيلي نگرانه.. به شوخي گفتم- ازبس ازم الكي تعريف كردي اينجوري شد, واقعا شرمنده ام.
درهمين لحظه عمه اومد داخل آشپزخونه و گفت- فداي سرت عزيزم ,خودم جمع ميكنم, ببينم شيشه كه نرفته تو دستت؟ طوريت كه نشده؟
- نه خوبم, يهو سرگيجه گرفتم, زياد مهم نيس,
سياوش- مطمئني ؟
- آره بابا چيزي نيست, فكركنم مال بيخوابي ديشبه , نگران نباشين,... ( البته از اين سرگيجه ها زياد برام پيش مياد, ولي اكثرا موقع خواب, نميدونم چرا الان اينطوري شدم! منم براي اينكه بيخودي نگرانشون نكنم بهشون دروغ گفتم.)

يه هفته پيش, رفتم دكتر و مشكلمو بهش گفتم, اونم يه سري آزمايش برام نوشت كه برم انجامشون بدم .
امروزم, جواب آزمايشارو گرفتم, و دارم ميرم كه به دكتر نشون بدم.
ماشينمو داخل پاركينگ پارك كردم و به سمت ساختمان پزشكان حركت كردم, با اينكه آسانسور شلوغه و ممكنه ديربرسه, ولي, بازم نميتونم ازپله ها برم بالا! چون استرس و اضطراب زيادي دارم , ميترسم وسط پله ها سرگيجه بگيرم .
بالاخره با هزار مصيبت به مطب دكتر رسيدم, به منشي سلام كردم و ازش اجازه ي ورود خواستم , اون هم با لبخندي مهربان گفت, كه ميتوني بري داخل, دكترمريض نداره. منم تشكركردم, بسمت اتاق راه افتادم, پس ازمكثي در زدم, باشنيدن صداي دكتر وارد اتاق شدم.
- سلام دكتر, خسته نباشيد.
- سلام دخترم بفرماييد, چطوري؟ بهتري؟ آزمايشاتو آوردي؟
- نه, بهتر كه نيستم ,ولي آزمايشارو آوردم .
لبخندي زد و به من گفت- اميدت بخدا باشه عزيزم, ايشالله بهترميشي.
با كشيدن اهي همراه با لبخند, برگه ها رو به دكتر دادم .
آقاي بهمني (نام دكترم) بعد از مطالعه و بررسي كلي آزمايشات, نگاه عميق و مهرباني به من كرد و ادامه داد- واقعا عجيبه, قبل از اينكه آزمايش رو بياري, يه حدسايي زده بودم, ولي مطمئن نبودم... دخترم, تو اقوامتون كسي هست كه حالتاش مثل شماباشه؟ يا, بيماريهاي مربوط به چشم داشته باشند.؟
نسبت به سوالات دكتر احساس بدي داشتم و واقعا گيج شده بودم... بعد از چند لحظه با تكان دادن دستي جلوي صورتم و شنيدن نامم از زبان دكتر, ازحالت گيجي بيرون آمدم و تته پته كنان گفتم- ب.. بله ؟
-كجايي دختر؟ چراجواب نميدي؟
- ببخشيد متوجه نبودم, ميشه دوباره بگين؟
ايندفعه سوالشو بصورت شمرده شمرده پرسيد و منتظر جوابم شد, بعد از كمي فكر گفتم- دقيقا مثل من نيست, ولي مادربزرگم بعداز يك عمل جراحي كه فكرميكنم براي تومورعصبي بود نابيناشد و همچنين دخترداييم, الان سه ساله كه كم بينا شده .....چراميپرسين؟ من چه مشكلي دارم؟
- هيچي, چيزخاصي نيس.
- يعني چي؟ پس من چرا اينطوري ميشم؟
-هنوز نميتونم نظرقطعيمو بگم, بايد باچند تا پزشك ديگه مشورت كنم, وقتي مطمئن شدم بهت خبرميدم ,... راستي دخترم چرا هميشه تنها مياي اينجا؟
- دليل خاصي نداره, فقط نميخوام ديگران رو بيخودي نگران كنم.
- باشه هرطوردوست داري, فعلا داروهاتو ادامه بده و سعي كن بيشترمراقب خودت باشي, تا زمانيكه بهت اطلاع بدم.
با اينكه ميدونستم دكتر يه چيزي ميدونه و به من نميگه و با اينكه قانع نشدم, ولي بازم چيزي نگفتم ,فقط تشكر و خداحافظي كردم و اونم جوابمو داد , از ساختمان خارج شدمو باذهني درگير و مشوش سوارماشينم شدم , بسمت خونه حركت كردم...
*****

چندروز بعد...يگانه جون دوباره خواسته ي سياوش رو مطرح كرد و از من پرسيد- فكراتو كردي عزيزم؟
- راستش ...چطوري بگم ؟..من.. مشكلي ندارم, با اين موضوع, فقط الان آمادگي ازدواج ندارم.
- ديگه ولي و اما نداريم, فعلا يه مدت نامزد ميشين و بعد درمورد مراسم و بقيه ي ماجراها با هم صحبت مي كنيم, باشه عروس خوشكلم.؟
- باشه ,هرچي شمابگين, من مشكلي ندارم .
-الهي قربونت برم عمه , پس من برم به سياوش خبر بدم ,طفلي اين چندروز اصلا آرامش نداشته ,حتما خوشحال ميشه .
- خدا نكنه, باشه, راحت باشين.
*****

آخرهفته, من و سياوش ,طي يك مراسم ساده, اما ,قشنگ رسما نامزد شديم.
با اينكه ميدونستم, سياوش مهربون و خوش اخلاقه, ولي اين روزا با تمام وجودم, ميتونم, اين احساس محبت وعشق رو تو چشماش ببينم. تو اين مدت كم ,سياوش تمام ذهن و قلبمو درگير خودش كرده ,بطوريكه بطرز شگفت انگيزي ديگه از سرگيجه هام خبري نيست ,ديگه دلهره واضطراب ندارم وسعي ميكنم ,موضوع دكتر و آزمايش رو از ذهنم پاك كنم, تا حدودي موفق شدم .
الان چند ماهه كه من وسياوش نامزديم, سياوش ,همش اصرار ميكنه, مراسم ازدواجمونو بگيريم ولي من توجهي نميكنم, چون در خودم اين توانايي رو نميبينم كه يه زندگي رو اداره كنم.
امروزم سياوش به من گفت- مانيا, من خسته شدم تو رو خدا رضايت بده كه هرچه زودتر جشنو بگيريم و بريم سر خونه زندگيمون .
- نه سياوش جان, خواهش ميكنم, من آمادگي ندارم ,چرا اينقدر عجله ميكني؟ صبر داشته باش, تازه,عمه يگانه هم فكرنكنم راضي باشه به همين زوديا مراسم بگيريم,چون يه دونه پسر كه بيشتر نداره ...
و بعدشم باشيطنت زل زدم تو چشماش...
- باشه, فقط تا آخرامسال وقت داري كه ناز كني. بعدشم راضي كردن مامان با من, تو نميخواد دخالت كني... اونجوريم به من نگاه نكن دختره ي بي حيا, نمي گي من يهو شايد خوردمت؟
بعد با نوك انگشت سبابه اش بينيمو يه فشار كوچولو داد .
منم باهمون شيطنت تو صدام جواب دادم- باشه ,سعي ميكنم.
سياوش با اين حرفم نزديك بود منو بزنه!؟ ولي من بهش مهلت ندادم , از رو مبل بلند شدم و هنوز ميخواستم فراركنم كه يهو چشمام تار شد و رو مبل ولو شدم...
سياوشم اومد پايين پام زانو زد و باخنده گفت- چيه؟؟ ميخواستي فرار كني كه نتونستي؟ آي قربون خدا برم كه اونم فهميده من چقدر مظلومم, حالا حالت خوبه خانوم فراري؟؟
منم كه چون بهتر شده بودم و نميخواستم اين حالت شيرين سياوشو خراب كنم,
گفتم- باشه, تا آخر سال صبر كن, بعدش هر چي تو بگي قبوله .حالا راضي شدي آقاي مظلوم.؟
سياوشم با يك حركت فوق العاده سريع دستمو به لباش نزديك كرد و بوسه اي نرم و شيرين رو دستم گذاشت, بعدم باديدن چهره ي سرخ من گفت- الهي من قربونت برم , بخدا نو كرتم...
*****
امروز از صبح نمي دونم چرا دلم شور مي زنه؟ اصلا حال خوشي ندارم, احساس مي كنم اتفاق بدي مي خواد بيفته, حتي حوصله ي درس و دانشگاه رو هم نداشتم , براي همين كلاسو پيچوندم, دارم مي رم خونه.
توي افكار خودم غوطه ور بودم كه باصداي زنگ گوشيم به خودم اومدم ... با ديدن شماره ي دكتر رو صفحه ي گوشيم, احساس كردم قلبم ايستاد... با بوق زدن ماشيناي پشت سرم, تازه فهميدم وسط خيابونم. ماشينو به سمت راست هدايت كردم و هنوز مي خواستم گوشي رو جواب بدم كه خاموش شد. اما طولي نكشيد كه دوباره زنگ خورد نفس عميقي كشيدم و دكمه ي اتصال رو زدم-
- الو ,سلام آقاي دكتر.
- سلام دخترم, چرا اينقدر دير جواب دادي؟
- ببخشيد داشتم رانندگي مي كردم , ديگه دير شد .
- خواهش مي كنم, مي خواستم بپرسم امروز مي توني ساعت يك بياي مطب ؟
درحاليكه بشدت حالم منقلب بود, باصداي لرزون گفتم-
- بله حتما ميام.
آقاي بهمني كه انگار ازصدام متوجه حال خرابم شد, گفت -
-دخترم نمي خواد نگران شي با آرامش رانندگي كن, من منتظرتم.
- باشه چشم امري نيس؟
- نه دخترم مواظب خودت باش, خداحافظ .
- ممنون, خدانگهدار .
وقتي گوشي رو مي خواستم بذارم رو صندلي كنارم, متوجه ساعت شدم ,كه عدد يازده و نيم رو نشون مي داد... بنابراين زياد وقت نداشتم, چند تا نفس عميق كشيدم, با اينكه الان اوايل فصل زمستون و هوا سرده, ولي نمي دونم چرا اينقدر گرممه! به همين خاطر, ماشينو روشن كردم و شيشه رو باريموت دادم پايين. حالم خيلي بد بود, اصلا نمي توستم فرمونو بچرخونم. با خودم گفتم, يه كم استراحت مي كنم, بعد حركت مي كنم ,چشمامو بستمو سرمو به صندلي تكيه دادم, توي سياهي چشمام نمي دونم چرا فقط تصوير مهربون و دوس داشتني سياوشو ديدم! انگار با ديدن روياي سياوش آرومتر شدم... براي همين چشمامو باز كردمو با آرامشي باور نكردني بسمت مطب حركت كردم .
*****

واي اصلا باورم نمي شه, پس بگو چرا از صبح دلم شور مي زنه !!! چقدر خوش خيال بودم, من فكر كردم ديگه حالم خوب شده, ياد حرفاي دكتر كه ميفتم ,دلم مي خواد بميرم , آخه... چرا ..!؟چرا...؟؟ خدااااا....
از وقتي از مطب اومدم بيرون, حال خودمو نمي فهمم, همش دلم مي خواد يكي پيدا بشه كه يه سيلي بهم بزنه كه از خواب بيدار بشم, ولي, متاسفانه خواب نيستم نگاهم به آيينه ي داخل ماشينم ميفته از ديدن خودم وحشت مي كنم و تازه ياد سياوشم ميفتم كه حتما تا حالا نگرانم شده, ولي من كه نميتونم با اين قيافه ي داغون برم خونه...
ماشينو يه جا نگه داشتم, رفتم, صورتمو شستم و دوباره حركت كردم ,بعدازچند لحظه صداي گوشيمو مي فهمم اما نمي تونم پيداش كنم, واسه همين بي خيالش ميشمو, براهم ادامه مي دم.
جلوي در خونه كه مي رسم تازه مي فهمم كه چقدر دير كردم, چون سياوشو مي بينم كه جلوي دره و گوشي تلفنشم دستش , داره با حالت عصبي با يكي صحبت مي كنه. ماشينو متوقف مي كنم و پياده مي شم, سياوش تا منو مي بينه به طرفم مي دوه و با طرفي كه داشت حرف مي زد خداحافظي مي كنه , من سرمو ميندازم پايين ,چون طاقت ديدن اون چشاي مهربونو ندارم... به من مي رسه, با صداييكه ميشه ازش خستگي وعصبانيت وعشقو فهميد منو مخاطب قرار مي ده-
- تو معلومه كجايي دختر؟ كلاست تا ساعت يك بوده درحاليكه الان نزديك پنجه؟ چراجواب نمي دي ؟
دستشو با خشونت ميذاره زير چونه ام .. وادارم ميكنه كه سرمو بالا بگيرم ...
وقتي نگاهش به چشمام ميفته ,احساس ميكنم چشماش ميخواد باروني بشه ,دوباره با صداي آرومتري ميگه- د.. لامصب.. حرف بزن, چرا هيچي نميگي؟
با صدايي كه به زور شنيده ميشه- منو ببخش كه نگرانت كردم, فراموش كردم بهت خبر بدم...
سياوش- كجا بودي!؟
باخودم يه كم فكركردم وگفتم-
- رفته بودم... آرامگاه مامان و بابام ...آخه دلم گرفته بود, يهويي تصميم گرفتم, الانم پشيمونم... چون تو رو ناراحت كردم,,,
در بين اين حرفايي كه ميگفتم يهو بغضم تركيد و اشك از چشام سرازير شد...
سياوش كلافه شده بود نميدونست بايد عصباني باشه يا نگران-
- گريه نكن, طاقت ندارم, تو رو خدا گريه نكن ...
و بعدم دستمو ميكشه و ميبره داخل حياط . وقتي درو ميبنده, منو آروم تو آغوشش ميگيره-
- هيسسس... آروم باش عزيزم... خواهش ميكنم...
بعد از اينكه يه كم آروم ميشم, منو از بغلش ميا ره بيرون با لحن شوخي ميگه -
- نيگا قيافشو مثل اين بچه هاي دماغو شده ...
خندم ميگيره ...
با كمك سياوش ميام توخونه, بهم ميگه- بشين,
خودشم ميره سمت آشپزخونه. ..
منم اشكامو پاك ميكنم و روي يكي از مبلا ميشينم. سرم خيلي درد ميكنه, چشمامو ميبندم, بعد از چند لحظه با احساس حضور سياوش چشامو باز ميكنم -
-بيا اين آبو بخور و بعدش برو تو اتاقت ,لباساتو عوض كن, تا منم ناهارو گرم كنم باهم بخوريم.
ليوانو ازش ميگيرم يه كم ميخورم و بعد-
- تو مگه نخوردي؟!
- نه بابا... اينقدر نگرانت بودم, كه هيچي از گلوم پايين نميرفت.
- منو ببخش .. نميخواستم...
دستشو رو لبام ميذاره-
- هيسس.. هيچي نگو... درضمن, خدا بهت رحم كرد يگانه جونت و آقا احسانت نيستند و گرنه, حسابت با كرام الكاتبين بود, حالا هم پاشو اون كاري كه گفتم, انجام بده كه خيلي گرسنمه, آفرين دختر خوب, ضمنا, دفعه ي ديگه خواستي بري جايي به منم بگو تا بيام, باشه؟
- باشه...
- قول بده...
- قول ميدم.
- خيلي خوب برو ديگه...
*****

سر كلاس نشسته بودم ,ولي حواسم متوجه درس نبود, توي افكار خودم دست و پا ميزدم, به سياوش ,به خودم, به آينده اي كه ممكنه اصلا قشنگ نباشه, فكرميكردم...
ياسمن محكم زد, تو پهلوم, از جا پريدم.
- هي كجايي؟ استاد تو رو صدا ميزنه؟
با اضطراب گفتم-
- بله استاد !؟
- چه عجب از خواب بيدار شدين!؟
همه ي بچه ها خنديدن...
- صدات كردم كه حواست به درس معطوف بشه, ولي متاسفانه ...
- ببخشيد, حالم خوب نيس .
نميدونم چي شد كه چشمام پر از اشك شد ,طوريكه ديدم تار شد ... دوباره عذر خواهي كردم و فورا از كلاس خارج شدم ...
وقتي به ماشين رسيدم, سريع سوار شدم و بسوي مسيري نامشخص حركت كردم , ذهنم بطور كامل قفل كرده بود, دلم ميخواست يه جايي برم و يه دل سير گريه كنم ,هرچي فكر كردم ,ذهنم ياري نداد, تا اينكه ياد خونه ي بچگيام افتادم... سريع مسيرمو بسمت خونه ام عوض كردم و بعد از يه ربع به اونجا رسيدم. از ماشين پياده شدم وبعد از كمي پياده روي جلوي درب خونه توقف كردم. با كليدي كه داشتم قفلشو باز كردم و وارد حياط شدم ...برفي كه چند شب پيش اومده بود, توي حياط تبديل به يخ شده بود ...چون كسي نبوده كه به اينجا رسيدگي كنه... همونطور كه داشتم به حياط يخ زده مون نگاه ميكردم ,يه لحظه فكري كردم ... چشمامو بستم و سعي كردم باچشماي بسته مسيرمو به سمت تراس پيدا كنم, اما چيزي نگذشت پام به چيزي برخورد كرد .. چون زمين يخ زده بود نتونستم تعادلمو حفظ كنم ... بشدت به زمين برخورد كردم... نميدونم سرم به چي خورد كه يه درد وحشتناك تو سرم شروع شد ...چشمامو باز كردم و دور و برمو نگاه كردم.. كه فهميدم نزديك پله ها افتادم و سرم به حفاظ فلزي پله ها برخورده. بدنم بطرز اسفباري كوفته شده بود كه اصلا ناي بلند شدن نداشتم, همونجا رو زمين دراز كشيدم وچشمامو بستم.. از كار احمقانه ام عصبي بودم با صداي بلند فرياد ميزدم ,گريه ميكردم و به خودم بد و بيراه مي گفتم-
- آخه احمق, چرا همچين كاري كردي؟ چرا درد رو دردات ميذاري؟حالا ميخواي چيكاركني!؟.... همونطور داشتم گريه ميكردم كه يهو سرماي بدي رو احساس كردم... با هزار بدبختي از جام بلند شدم و سلانه سلانه بطرف آشپزخونه رفتم .. روي صنلي نشستم .. سرمو رو دستام روي ميز گذاشتم ...بازم احساس سرما ميكردم ولي هيچكار نميتونستم انجام بدم... يه چند دقيقه اي تو همون حالت بودم كه صداي زنگ گوشيمو شنيدم با بيحالي و كرختي تو جيب مانتوم پيداش كردم وصلش كردم... اصلا نميتونستم لبامو حركت بدم ... صداي سياوش بود-
-الو مانيا؟ چرا حرف نميزني؟ چي شده ؟ كجايي؟ جواب بده ديگه ؟
بالاخره تونستم بگم-
- سياوش, من خوبم نگران نشو...
سياوش- از ياسمن شنيدم كه كلاسو با ناراحتي رها كردي, رفتي؟ كجايي؟ ميخوام ببينمت...
- نه سياوش, خودم ميام...
- يعني چي؟ بگو كجايي؟ چرا صدات اينطوريه؟
- نه ,ميخوام تنها باشم..
- اذيتم نكن ماني, من قول ميدم, بيام اونجا اصلا حرف نزنم, خواهش ميكنم, بگو؟
دلم از اين همه مهربوني سياوش گرفت ..
فقط گفتم-
- من خونه ي بچگيامم, بيا اينجا...
و تماسو قطع كردم ...
*****

بعد از بيست دقيقه صداي باز شدن در حياط رو شنيدم, ميدونستم كه كليد داره ... بعد صداي قدمهايي رو شنيدم كه بخاطر زمين يخ زده.. باشتاب كنترل شده اي به من نزديك ميشدن, سرم رو ميز بود. ولي حضور نگران سياوش رو احساس ميكردم, بالاخره صداش رو شنيدم كه سعي ميكرد آروم صحبت كنه-
- چي شده! چرا اومدي اينجا؟ لباسات چرا اينطوري شده؟ ................
سرمو آروم از رو ميز برداشتم .. به سياوش نگاه كردم, بيچاره با ديدن من هول شد -
- چيكار كردي با خودت ؟!!
گفتم-
- قرار شد حرف نزني! .....
اونم با كلافگي نفسشو پر صدا بيرون داد و پس از مكثي گفت- باشه, پس بذار زخماتو تميز كنم.
رفت بيرون ...
بعد از چند دقيقه با يك جعبه اومد كنارم نشست ,من اصلا نميتونستم تكون بخورم يا كه حرفي بزنم.. فقط گفتم- سردمه ......
سريع بلند شد و با فندك پنج تا شعله ي گازو روشن كرد و بعدش پالتو و كت خودش رو انداخت رو شونه هام...
صندليمو كشيد كنار گاز و يه صندلي ديگه آورد تا پاهامو بذارم روش... و خودش سعي ميكرد با پنبه و بتادين زخمامو تميز كنه....من چشمامو بسته بودم و بعد از چند دقيقه صداشو شنيدم-
- همينجا بشين تا برم ماشينو بيارم تو حياط...
دوباره رفت ...
از سر وصداهايي كه ميشنيدم فهميدم ماشينو آورده تو...
ديگه داشتم تقريبا بي حال ميشدم كه سياوش-
- نخواب ماني الان ميرسيم خونه...
بعد شنيدم كه گازارو خاموش كرده و اومده بالا سر من ... منو رو دستاش بلندكرد و بطرف ماشين برد .. رو صندلي گذاشت . درارو قفل كرد و بسرعت بطرف خونه حركت كرد...
حالم با گرماي ماشين بهتر شد .. چشمامو باز كردم ...
سياوش برگشت بهم نگاه كرد و گفت- گرم شدي؟ بهتري؟
با پلك زدن جوابشو دادم....
به خونه رسيديم.. منو برد داخل اتاقم .. روي تخت گذاشت.. روم دو تا پتو انداخت, از اتاق رفت بيرون...
*****


..وقتي از خواب بيدار شدم احساس كردم حسابي كتك خوردم, چون كه بدنم خيلي درد ميكرد.
باچشمام دنبال ساعت ميگشتم كه صداي درو شنيدم, باصداي ضعيفي گفتم-
- بله؟!
صداي مهربون سياوشو شنيدم
-ميتونم بيام داخل؟
-آره...
- شب بخير خانوم خانوما!
- سلام, مگه ساعت چنده؟
بالبخندي مهربون دستي به صورتم كشيد وگفت-
- الان تقريبا ساعت نزديك هشت شبه...
حيرت زده نگاش كردم-
- يعني من ازعصر تاهمين الان خواب بودم؟ چرابيدارم نكردي؟
- دلم نيومد بيدارت كنم, هرچند-كه خواب راحتيم نداشتي...!
- چطور مگه؟!!
- آخه مدام آه و ناله ميكردي, الانم ديگه از صداي ناله هات متوجه شدم بيدارشدي.
- نميدونم, شايد, چيزي يادم نمياد.
- ولش كن, برات غذا آوردم ,پاشو بخور كه همينطوري ناهار نخورده خوابت برد...
- ممنون سياوش جان, اين چندروزه خيلي اذيتت كردم ,منو ببخش...
سياوش در حاليكه كمكم ميكرد كه بلندشم, جواب داد-
- اين چه حرفيه! من فقط نگرانتم..
بعد باحالت بامزه اي لپمو كشيد-
- آخه مگه من چند تا مانيادارم؟؟
بابدجنسي گفتم-
- نميدونم! خودت بگو دو تا يا سه تا؟؟
- خيلي نامردي؟! نخير... بايد به عرضتون برسونم, من يه دونه ماني بيشتر ندارم كه خيلي دوسش دارم ,اونم تو هستي عزيزدلم...
درحاليكه چشام ازاشك پرشده بود, باحالت قدرشناسانه اي گفتم -
-كاش لياقتتو ميداشتم.. ولي متاسفانه... ندارم...
سياوش كه باديدن چشماي خيس من پي به حالم برد, دستمو گرفت, منو بسمت دستشويي هدايت كرد-
- اين حرفو نزن. خيليم لياقت داري. تازه بايد روزي هزار بار خدا رو شكركنم كه همچين گلي نصيبم شده ...حالا هم برو صورتتو بشور, ديگه ام غصه نخور... زودباش كه غذا سرد شد...
*****

درحال غذاخوردن پرسيدم-
-راستي سياوش؟
- جانم!
- عمه اينا نيستند؟
- نه گلم رفتند جايي.
- مشكوك ميزنند؟! چندروزه كه زياد نمي بينمشون؟
- نه خانوم مارپل, رفتن عيادت يكي ازدوستاي بابا...
- آخه يه ملاقات دو ساعته كه تاشب طول نميكشه!؟
سياوش كه از كنجكاوياي من خندش گرفته بود .. قاشقو ازدستم گرفتو داخل ظرف سوپ فرو كرد وبسمت صورتم دستشو بالا آورد و بالحن بچگانه اي-
- اول خوردن غذا, بعد فضولي, دختر بابا... آفرين دخترم...؟ حالا دهانتو بازكن... آهآ, حالا شد...
منم گفتم- باشه, ولي بايد بعدا بگي ها!؟!
- خيلي خوب دختره ي فضول ..................
*****

وقتي سياوش دوباره به اتاقم برگشت, اومد رو تخت كنار من نشست ... بعد از چند لحظه كه ديدم هيچي نميگه .. با لجبازي-
- بگو ديگه سياوش, حالا كه غذامم خوردم ...
- به يك
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 71- رمان با عشق شدنیه , رمان مخصوص موبایل با عشق شدنیه | M~SAMI کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان ایرانی و عاشقانه با عشق شدنیه | M~SAMI کاربر انجمن نودهشتیا ... , شهر رمان | SHAHR ROMAN , رمان ...... رمان ...... رمان - blogfa.com , رمان عشق یا عادت - رمان ...... رمان ...... رمان - blogfa.com , رمان تو با منی - blogfa.com , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/29 تاریخ
کد :62291

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا