تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان با عشق شدنیه (فصل دوم)



حتما سياوش باخودش فكر ميكنه كه من واقعا ميخوام بكشمش.. ولي من چشمام متوجه سياوش بود.. اما ..هدفم يه چيز ديگه....... تا دو متري سياوش باسرعت روندم, اما در يه حركت سريع فرمونو بسمت چپ چرخوندم.. نگاهم به اتوبان جلب شد.. هنوز ميخواستم سرعتمو بيشتر كنم كه چشمام تار شد.. هرچي سعي كردم كه تمركزمو حفظ كنم, اما نميشد.. در همين لحظه, يه نفر جلوي ماشين خودشو پرت كرد... من كه نميتونستم واضح ببينمش, پامو رو ترمز زدم, اما بازم ماشين داشت با سرعت بطرفش ميرفت... يه لحظه چشمامو بستم.. همين كه بازشون كردم با تعجب متوجه شدم كه چهره ي سياوش داره بسرعت به ماشين نزديك ميشه... ضربان قلبم تندشده بود.. نميدونستم چيكار كنم!!!... ولي.. سريع فقط تونستم فرمونو بسمت مخالف بچرخونم.. ماشين دور خودش چرخيد... صداي برخورد چيزي رو با ماشين حس كردم... بالاخره ماشين متوقف شد... اما من باديدن اطرافم.., وقتي سياوشو نديدم,,, باحالت هيستيريك شروع كردم به جيغ كشيدن -
-نه ه ه ه ه ...خدااااا... سياوش ش ش ش ش ..نه ه ه ه.. نه ه ه ه ه.. نه ه ه ه ه..........
*****
متوجه صداهايي شدم.. چشامو باز كردم از ماشين دود بلند ميشد.. همينطور بي حركت بودم كه با صداي شكستن شيشه از جا پريدم, صدا از پشت سرم ميومد, سرمو با مكث چرخوندم.. از ديدن شخص مقابلم شگفت زده شدم ...واي خدايا باورم نميشه ...صداي مضطربشو شنيدم-
- ماني دستمو بگير زود باش الان ماشين منفجر ميشه...
فقط نگاش ميكردم, وقتي ديد حركتي نميكنم, صندليمو سريع خوابوند.. محكم پرت شدم.. دستشو گذاشت دو طرف پهلوهام ... با سرعت كشيده شدم بيرون... احساس سوزش رو پشت شونه هام و گردنم داشتم... دوباره كشيده شدم, ايندفعه روي زمين.. منو تو بغلش كشيد, با شدت و سرعت, رو زمين غلت خورديم... همه ي اين اتفاقات در زمان كوتاهي افتاد... ثابت شد... بيشتر به آغوشش فشرده شدم.. صداي مهيبي شنيده شد........
بعد از مكثي از آغوشش رها شدم.. چشامو با دلهره باز كردم.. دوباره ديدمش, از فاصله ي نزديكتر, مغزم شروع به فعاليت كرد... هم خوشحال بودم, هم ناراحت و عصباني,,, نشست كنارم, دستشو به طرفم دراز كرد.. اما.. پسش زدم, سريع نشستم و اونو با شدت هولش دادم.. كه دوباره پرت شد رو زمين... تعجب كرده بود.. دستامو مشت كردمو محكم به بدنش ميزدم.. با تشويش فرياد زدم-
- تو .. يه احمقي.. ديوونه اي... خود خواهي... من خودم ناراحتي كم دارم كه تو بيشتر عصبيم ميكني... چرا همچين كاري كردي!؟! چرا اون شرط مسخره رو عنوان كردي؟؟ تو خيلي خودخواهي.. ميدوني چرا....؟؟ ... چون فقط بفكر خودتي.. اصلا يه لحظه فكر كردي, اگه كشته بودمت, چي به روز خونوادت ميومد؟ اونم تو اينروزاي حساس جشن سارينا!!! خيلي خودخواهي... خواستي با ازبين بردن خودت, فقط مشكل خودت حل شه..... خيلي سستي... خيلي ضعيفي........
ديگه ازشدت گريه و فرياد به نفس نفس افتادم... ازش دور شدم , بسمت ديگه اي خزيدم... چند دقيقه اي سكوت بود, فقط صداي هق هق هاي من شنيده ميشد......
پس از چند لحظه, بلندشدم... گرد و خاكو از لباسام پاك كردم... احساس كردم دستم خيس شد.. به دستام نگاه كردم... خوني بودند... دوباره گردنمو لمس كردم ,دستم به يه شئ تيز برخورد كرد... از درد, آه بلندي كشيدم....
اهميت ندادم.. روسريمو مرتب كردم... بسمت خيابون رفتم..
تو دلم گفتم, اينجا كجاست كه پرنده هم پر نميزنه!! اين همه اتفاق افتاد ولي حتي يه نفرم پيداش نشد!!.. البته بهتر... هر كي ما رو تو اون حالتا ميديد, به عقلمون شك ميكرد...
هوا تاريك شده بود, به كنار خيابون رسيدم, همين كه ميخواستم دستمو براي تاكسي بلند كنم.. با ديدن دستاي خاليم , در حقيقت, جيباي خاليم!... آهي از سر ناچاري كشيدم... نميخواستم بهش رو بندازم, مخصوصا در اين موقعيت.. ولي ناچارا به عقب برگشتم..
سياوشو ديدم كه داره سر به زير و غمگين بهم نزديك ميشه.. بهم رسيد.., تند گفتم-
- يه تاكسي بگير كه منو برسونه خونه خودم, به عمه ام بگو كه رفته خونه ي دوستش كه تنها نمونه... خودتم مرتب كن.. برو چندتا لباس بخر و برگرد خونه, تاعمه شك نكنه....
سرشو بالا آورد, اما من نگاهش نكردم ..با صداي مرتعشي گفت:
- باشه.. فقط بذار كمكت كنم شيشه خرده ها رو.....
نذاشتم حرفشو تموم كنه ..گفتم-
- لازم نكرده ,خودم يه كاريش ميكنم.. دسته گل توئه ديگه, از اين بهتر نميشه, فقط باعث شدي روزم به گند كشيده شه.. زود باش ديگه يه ماشين بگير...
هيچي نگفت.. از گوشه ي چشمم ديدم كه دستشو لاي موهاش كرد... بعد اومد كنار خيابون .. موقع راه رفتنش, يه پاش, به طرز نامحوسي مي لنگيد.. اهميت ندادم.. شونه هامو انداختم بالا... حقشه... اما با اينكار, دوباره سوزش بدي رو احساس كردم.......!
يه تاكسي ايستاد, سياوش بهم اشاره كرد, رفتم سوار ماشين شدم ,خودشم صندلي جلو نشست.. يعني من نذاشتم كه پيشم بشينه!... ماشين حركت كرد...
*****

ماشين روبروي خونمون توقف كرد.. پياده شدم و بدون توجه به سياوش بسمت درب خونه رفتم ..هميشه تو گردنبندم يه كليد يدك داشتم.. البته يادگاري بود از پدرم !
كليد رو در آوردم خيره شدم بهش.. يه كليد ظريف و زيبا از جنس نقره.. پدرم خودش ساخته بود.. آخه جواهرسازي داشت .. براي تولدم يه گردنبند طلا كادو داد و اين كليد رو هم بيشتر واسه ي امنيتم هديه داد.. چون من دقيقا يه هفته قبل از تولدم.. تو اون سال .. بخاطر نداشتن كليد و آدرس, هم گم شدم و هم بيمار!
كليد رو داخل قفل چرخوندم.. بعد از كمي سعي و تلاش باز شد.. در رو كمي هل دادم و داخل حياط شدم... نفس عميقي كشيدم...
متاسفانه اون روز كه اومدم حالم اينقدر بد بود كه توجهي به خونه نداشتم!.. ولي الان.. يعني در اصل, امشب.. تو اين شب تاريك.. مي تونم غبار لحظه هارو ببينم.. حس كنم.. چقدر اين خونه بوي غريبي داره.. چرا اينقدر ازش دور شدم كه واسم مثل غريبه هاس..؟.. يا شايد امشب با پشت سر گذاشتن اون حادثه ي وحشتناك!.. كه اگر حتي يك درصد!.. به حقيقت تبديل مي شد.. فاجعه پيش ميومد... من احساس غربت مي كنم.. من احساس مي كنم تنهام... بهتون نياز دارم... پس كجايين؟... چرا پيشم نيستين؟... چرا رفتين؟... امشب خسته م!... خيلي خسته! .. خيلي.. تو رو خدا برگردين!.. دلم تنگه!... امشب به اندازه ي دنيا دلم تنگه ...!
با صداي خش خشي از پشت سرم, سريع چرخيدم!!!.. اين چرا هنوز اينجاست؟ چرا نرفته؟
با خشم گفتم- چرا نميري؟ چرا دست از سرم بر نميداري؟ برو ديگه! برو !!!
با قاطعيت و محكم گفت- نمي تونم تنهات بذارم! خوب نيست تو تنها اينجا باشي! پس من مي مونم!
دو سه قدم پر شتاب و تند بسمتش برداشتم, پرخاشگر گفتم- شما بيجا مي كني اينجا بموني ! نيازي بهت ندارم! بسه از صبح هر چي تنمو لرزوندي!! معني عشق و علاقه رو هم فهميدم!!! ههه!!!...
... حالا هري!!! تشريفتونو ببرين!!!
بدنبال حرفم در رو با خشونت به قصد بستن كشيدم.. اما .. چيزي مانع بستن در شد...
پاشو گذاشته بود لاي در.!!
عصبي تر شدم!... چشمامو بستم و در رو محكم فشار دادم!... صداي ناله ي خفيفش بلند شد ...! اما بازم پاشو برنداشت!!!
از بس در رو فشار دادم كه دستام بي حس شد! دست از تلاش برداشتم, با خشم در رو رها كردم و دوان دوان بسمت پله ها رفتم...
قفل درب هال كشويي بود.. دستمو از قسمتي كه شيشه ش شكسته بود بردم تو و قفلو باز كردم ... بدون بستنش, داخل يكي از اتاق ها شدم...
بعد از بستن در... بي تاب و بيقرار, بغضم سر باز كرد! و بنا گذاشتم به گريه كردن!!
با داد... فرياد... جيغ.....!
لبريز بودم.. گنجايش نداشتم.. مگه يه آدم چقدر توان داره؟ چقدر صبر داره؟؟
خودمو انداختم رو تخت كه با ملافه هاي سفيد, پوشونده شده بود .. يعني همه ي وسايلا با پارچه ي سفيد پوشيده بودند...
از سرماي تخت لرزيدم... اما سرماشو به جون خريدم ...!
كم كم ضعف و سرما تو وجودم رخنه ميكرد و هرلحظه بي حال تر مي شدم...
صداي سياوش رو مي شنيدم... ولي ديگه رمقي نداشتم.... روز سختي بود!.. امروز شكستم.. بريدم...!..
چشمام خود به خود بسته شد...
*****
چشمامو باز كردم.. اما جز تاريكي و سياهي چيزي نديدم..
صداي خوشحال يه نفر رو مي شنوم..
- عزيزم بالاخره بيدار شدي؟
احساس مي كنم داره بهم نزديك مي شه..خيسي پارچه اي رو روي لبام حس مي كنم..
- منو ببخش كه ديروز ناراحتت كردم..بخدا دست خودم نبود..زده بود به سرم..اصلا فكر نمي كردم اينطوري بشه!..
با خودم فكر كردم.. ديروز؟..ديروز چه اتفاقي افتاد؟؟....
آها!..حالا يادم اومد..پس اين صداي سياوشه..چرا صداش عوض شده؟..خش دار و گرفته...واي خداي من.. عمه !!!
با ناله گفتم- عمه!
- نگران نباش!..نذاشتم بفهمه!..بهشون گفتم, يكي از دوستامو ديدم تو فروشگاه..واسه همين ازم دعوت كرد كه برم خونشون..گفتم تا امشب برمي گرديم .. چون هنوز خريدامون تموم نشده..
خيالم راحت شد..
با ترس و لرز پرسيدم- اتاق تاريكه؟..يا..چيزي روي چشمامه؟...
متوجه لرزش دستاش شدم..
صداي وحشت زده ش رو شنيدم..
- چطور مگه؟
-آخه چيزي نمي بينم..همه جا سياهه!
هول شد..اينو از صداي برخورد چيزي با زمين فهميدم..
من من كنان گفت- الان..مي.. مي رم.. بگم.. د.. دكتر بياد!
تقريبا با حالت دويدن از اتاق خارج شد..
كمتر از سي ثانيه برگشت..
صداي ناشناسي رو مي شنوم كه پرسيد- خانوم مي خوام ازت تست بگيرم..لطفا هر جا متوجه شدي, حتما بگو..
آروم گفتم- باشه..
اومد نزديكتر.. يك دستشو گذاشت روي سرم و با دست ديگه ش پلك چشم چپمو باز و بسته كرد..
- نور رو نمي بيني؟
- نه!
دست از پلك چشم چپ كشيد و اومد سراغ چشم راستم!..
دو سه بار كه باز و بسته كرد يه لحظه احساس كردم.. مي بينم..
با خوشحالي گفتم- ديدم!
- چقدر؟..با تمام زوايا؟
- آره..
و بعد ناليدم- فقط با چشم راستم مي بينم..
- مي توني بگي چي مي بيني؟
- شمارو..كه روپوش سفيد دارين..و اون آقايي كه پشت سرتونند..سياوش..يه بليز مردونه ي تيره با شلوار مشكي پوشيده..
- خوبه ..بازم با چشم چپ امتحان مي كنم..هر جا ديدي بگو..
چرا نميتونم ببينم؟..نكنه واقعا كور شدم!..با اين فكر قطره اشكي از چشم راستم چكيد..
صداي دكتر.. يا همون مرد ناشناس.. ايندفعه با ملايمت و مهربوني اومد..
- نگران نباش..چيزي نيست ..زود زود خوب ميشي..
تو اوج ناراحتيام متوجه لحن احساسي دكتر شدم..نميدونم چرا ديگه از دست سياوش دلخور نبودم؟..واسه همين ميل عجيبي داشتم به دكتره بفهمونم سياوش همسرمه!..
- سياوش جان..ميشه بياي پيشم؟..
انگار اونم فهميده بود!..
چون سريع و تند از پشت سر دكتر اومد سمت راستم..
با مهر دستمو تو دستاش گرفت..بعد از كمي مكث رو به دكتر با لحن نه چندان خوبي گفت..
- ميشه بگين مشكل چشم چپش چيه؟....
دستشو از روي سرم برداشت و جواب داد..
- بخاطر تب زيادي كه داشته و همچنين ضربه اي كه به قسمت چپ سرش وارد شده..اون قسمت فعلا فلج شده..البته موقتيه و با كمي ماساژ و فيزيو تراپي درمان ميشه..مي توني دست چپتو حركت بدي؟...
جمله ي آخرش مخاطبش من بودم..نميدونم چرا نا خودآگاه و يا شايد اشتباهي دست راستمو حركت دادم؟...در اصل دست سياوش رو كمي فشار دادم..!
سياوش لبخند زد و دستمو با ملاطفت فشار داد..
- بهتره من برم بيرون تا شما راحت باشين!!..
سرخ شدم..البته از لحن پر حسادت و حرصي دكتر لذت مي بردم...
سياوش با آرامش لبخندي زد..
- عذر مي خوام..ولي فكر كنم اين واكنش همسرم (همسرم رو خيلي با تاكيد و پررنگ بيان كرد) طبيعي باشه..چون شما گفتين اعصاب قسمت چپ موقتي فلج شده!..درسته؟
دكتر با صداي گرفته اي گفت- بله درسته..پس من چهار جلسه فيزيو تراپي براي همسرتون مي نويسم كه حتما بايد انجامش بدين!..در ضمن فكركنم تبشون قطع شده باشه..به پرستار مي گم بياد سرمشو باز كنه.. احتمالا بعدازظهر مرخص مي شن!..
سياوش ازش تشكر كرد و اونم از اتاق خارج شد..
سياوش لب تخت نشست..دستمو آورد بالا و بوسيد..
- عزيز دلم منو بخشيده؟....
بخشيده بودمش.. ولي نميخواستم دوباره دلشو خوش كنم!...اين فكر مدام تو سرم ميومد..ما بايد از هم جدا شيم!...
******
******
- واي عزيزم, چقدر خوشكل شدي.. البته خوشكلتر..
- شما لطف داريد ميناخانوم...
مينا مسئول آرايشگاهه..
من و سارينا از صبح آرايشگاهيم ..
هرچند كه سارينا زياد مايل نبود من بيام!... ولي احتمالا با اصرار عمه راضي شد! ..
سارينا از همون بچگي با من مشكل داشت ..حتي بعد از دست دادن خونوادم, اخلاقش عوض نشد!. واسه همين اكثر وقتا پيش پوريا بود.. امروزم كه ديگه واسه هميشه ميره سر خونه زندگي خودش... هنوزم كه هنوزه منو بعنوان زنداداشش قبول نداره .. تو افكار خودم بودم كه صداي سيمين, يكي ازدستياراي مينارو شنيم...
- آقا داماد تشريف آوردند....
من ازهمون اول تو اتاق ديگه اي بودم ,واسه همين, بي خيال واسه ي خودم قدم مي زدم.. متاسفانه امروز مجبور بودم كه منتظر سياوش باشم!.. بخاطر اصراراي عمه , منم ناچارا قبول كردم.. نميخواستم عمه رو دلخور كنم. روبروي آينه ايستادم, بقول مينا, قشنگ شده بودم.. مدل موهاي مشكي و بلندم كه درحالت عادي لخت و صافه.. يه مدل جمع و باز بود... آرايش صورتمم زياد غليظ نبود.. البته به خواست خودم.... چشماي تقريبا درشتم, با سايه ي سفيد و سرمه اي كم رنگ, كه تقريبا همرنگ چشامه... البته چشام چون خاكستري تيرست, اكثر وقتا همرنگ لباسايي كه ميپوشم, ميشه ... مژه هاي مشكيم ,درحالت عادي فر نداره فقط بلند و پره... لبام برنگ صورتي خوشرنگ براق... لبام نه بزرگه نه كوچيك .. نه نازكه .. نه قلوه اي... ولي در كل, ميشه گفت, قشنگه ... يه لباس سورمه اي خوشرنگ و براق پوشيدم كه بلنديش تا مچ پامه .. يه كمربند پهن و صدفي داره و با طراحي هاي ظريف و زيبا به رنگ نقره اي , با آستين سه ربع و جذب تنم... با صندلاي سورمه اي ست لباسم... قدم بلنده ... ولي, با اين كفشاي پاشنه دار, لباسم بيشتر تو تنم خودنمايي ميكنه ... با اينكه ميدونستم من!.. ممكنه آرزوي خيليا باشم!! ولي چه فايده! هيشكي يه دختر كورو نميتونس تحمل كنه !! در حال خود ستايي و تاسف خوردن بودم!! كه سيمين وارد شد..
- ببخشيد.. مانيا خانوم, اومدن دنبالتون..
يك شنل سورمه اي و بلند داد دستم... منم سريع پوشيدمش و بسمت اتاق خروجي رفتم...
مينا اونجا با مانتو و روسري ايستاده بود...
با ديدن من......
- بيا دخترم, كه الان سياوش مياد....
ميخواستم كلاه شنلمو بندازم كه مينا دستمو گرفت ...
-عزيزم, صبر كن سياوشم بياد, ميخوام كنار همديگه ببينمتون...
منم ديگه جلوي مينا لجبازي نكردم.. آخه از عمه شنيده بود كه منو سياوش به هم محرميم! ...
درهمين لحظات سياوش وارد شد .. من تقريبا نيم رخ به در بودم ... صداشو شنيدم ..
-سلام ميناخانوم...
اومد نزديكتر ...
-سلام پسرم ... ماشالله چه به هم مياين ... رفتين خونه, يه گوشه به مادرت بگو, براتون اسپند دود كنه..
خنديد..
- چشم, حتما.. ممنون..
- ايشاالله مجلس بعدي عروسي شما.. خب ديگه من تنهاتون ميذارم ...
ازش تشكر كرديم ....
وقتي رفت بيرون , سريع خواستم كلاهو بندازم.. كه سياوش دستامو گرفت... دستامو از دستش بيرون كشيدم...
- بهم نگاه نميكني؟... هنوز باهام قهري؟...
سرشو پايين آورد... چشم تو چشم شديم ..
با كت و شلوار طوسي تيره كه اندامي بود واسش, واقعا برازنده شده بود..
در حال ديدزدنش بودم ..كه متوجه حلقه ي اشك تو چشماش شدم.. قلبم لرزيد... نگاهمو دزديدم .......
گفتم- داره دير ميشه .. بايد زودتر بريم ...
بخودش اومد, شنلمو به آرومي رو سرم انداخت و دستمو گرفت, ميخواستم دستمو جدا كنم, اما نذاشت, گفت..
- بذار كمكت كنم, ممكنه از پله ها بيفتي...
چيزي نگفتم,... در آخرين لحظه ي خروج از اتاق, دستمو به آرومي سمت لباش برد و بوسه اي سوزنده و نرم روش نشوند.... سرگيجه گرفتم ... ناخود آگاه با بدني لرزان بهش تكيه كردم...!
نگران شد..!
دستشو دورم حلقه كرد..
- چي شد ماني؟..حالت خوبه؟..
سريع درو بست, شنلمو باز كرد, وقتي نگاهم بهش افتاد.. قطره ي اشك سمجي از چشم چپم چكيد... پريشون شد... رو مبل نشستيم, منو آروم از آغوشش بيرون آورد و رفت پشت در سالن اصلي....
فهميدم ميخواد چيكاركنه, آروم صداش زدم...
- سياوش ... بيا حالم خوبه .. نميخواد مينا رو صدا بزني .. من خوبم ..
بسمتم برگشت .. اومد كنارم ..دستامو گرفت..
- مطمئني؟؟ پس چرا اونطوري شدي؟؟
- آره خوبم..
با بغض تو صدام ادامه دادم- يه لحظه سر گيجه گرفتم...
بلندشدم.. اونم همپاي من شد... خودم شنلمو سريع انداختم ...
راه افتاديم...
اول پله ها, دستشو دور شونه هام محكم حلقه كرد... منم خودمو به آغوشش سپردم... نميدونم چه مرگم شده بود!؟! هر چي كه بود... نميخواستم اين لحظات قشنگ تموم بشه....
ماشين دقيقا جلوي در بود, درو باز كرد, آروم و با احتياط منو نشوند رو صندلي , خودشم از در ديگه سوار شد و نشست .........
يه كم كه گذشت, گفت..
- ماشين ديد نداره..اگه گرمته شنلو باز كن..!
منم كه واقعا گرمم بود سريع بازش كردم و كمي دادم عقب.. نفس عميقي كشيدم...
سرشو بسمتم چرخوند, همونطور كه حواسش به رانندگي بود, گفت..
- خيلي ناز شدي... و.. با خنده ي آرومي ادامه داد- دلم نميخواد هيشكي ببينتت ...
گر گرفتم.... احساس كردم يه چيزي رو قلبم سنگيني ميكنه... با صداي مرتعشي جواب دادم..
- تو هم زيبا شدي...
سياوش سريع برگشت و بهم خيره شد.. يه چند ثانيه نگاهش ثابت موند.. لبخند زدم ..
-من هنوز آرزو دارم!...
بخودش اومد..
- فداي خنده هات, ميدوني چند وقته خنده هاتو نديدم؟ ...
چيزي نگفتم.. اونم با سكوت و لبخند, به رانندگيش ادامه داد... هر چند كه تا آخر اينقدر نگام كرد .. فكر كنم, تموم شدم ..!!!!
*****
اونشب , سياوش خيلي خوشحال بود, با اينكه مجلس خانوما و آقايون جدا بود, اما به بهانه هاي مختلف پيداش ميشد... آخه ... تنها برادر عروس بود !!! منم , خوشحال بودم , اما, احتمالا بعدا پشيمون ميشدم ... چون دوباره سياوشو اميدوار كردم ....
جشن بخوبي و بدون هيچ مشكلي تموم شد و هممون بعد از بدرقه ي عروس و داماد به خونه برگشتيم.
واقعا خسته بودم, براي همين سريع به همه شب بخير گفتمو راهي اتاقم شدم...
لباسمو عوض كردم , اما ديگه حوصله ي شستن موها و صورتم نداشتم .
افتادم رو تخت.. بر خلاف شب هاي گذشته... بدون غصه و گريه .. سريع خوابم برد...
*****

امروز قراره به خاطر تعطيلات نوروز بريم مسافرت.. هنوز مشخص نكرديم مقصدمون كجا باشه,.. فقط تصميم بر اين شده كه با يك ماشين, اونم ماشين آقا احسان بريم ..
منم دارم وسائلمو چك ميكنم..
- مانيا ,دخترم اگه حاضرشدي بيا بريم, سياوش ماشينو آورده
- بله حاضرم دارم ميام.....
داشتم از پله ها پايين ميومدم كه دستي از پشت سرم روي چمدونم قرار گرفت!... اولش كمي ترسيدم! اما با شنيدن صداي خوشحال سياوش آروم شدم..
- سلام خانوم خودم, شما چرا؟ وظيفه ي منه...
در حالي كه شونه به شونه ي هم از پله ها پايين مي اومديم با بدجنسي گفتم..
- نبودي آقا , تشريف نداشتين! معلوم نيس از صبح تا الان كجا بودين؟؟..
بعد صورتمو مثلا با قهر بسمت ديگه چرخوندم...
دستشو گذاشت رو شونه ي چپم و سرشو آورد پايينتر, زير گوشم گفت ..
-فداي خانومي خودم بشم كه اينقده حسوده..
- اوه!!! كم نوشابه واسه خودت باز كن.. بچه پررو...
بعدش, ايشي!! گفتم و فرار كردم...!
- اي نامرد! بيا كمكم كن اين سه تاسنگينه ..!
صورتمو چرخوندم- به من چه!! هركي خربزه ميخوره... چي سياوش خان!!!
ادامه ندادم, باشيطنت بهش نگاه كردم و چشمك زدم......
با ديدن سياوش كه آماده ي حمله شده بود, دوباره خواستم فراركنم كه.. يهو جلوي چشام سياه شد... نفهميدم چي شد كه افتادم و درد بدي تو پهلوم پيچيد؟
- عزيزم چي شد؟ چرا افتادي؟
ناله خفيفي كردم و سعي كردم چشمامو باز كنم اما ميترسيدم...
سرمو تو بغلش گرفت..
- چراچشماتو باز نميكني؟ كجات درد ميكنه گلم؟ اصلا چي شد؟!!
چيزي نگفتم, فقط چشمامو آروم بازكردم, چهره ي سياوش مقابل صورتم تار بود ..چشمامو بستمو باز كردم با ديدن صورت واضح سياوش, آهي كشيدم كه اشكم دراومد و همزمان گفتم..
- سياوش ش ش! ...
-جانم! چرا گريه ميكني؟ درد داري ؟
-من نميخوام كور بشم..
و بيشتر ناله كردم...
- فدات شم, غصه نخور, هنوز كه طوري نشده ...
در همين لحظه عمه و آقا احسانم اومدن داخل خونه...
باديدن ما تو اون وضعيت , اول ميخواستن برن, اما, با چهره ي اشكي من اومدن نزديكتر....
- چي شده عزيزم؟ چرا گريه ميكني؟؟ ..
از آغوش سياوش اومدم بيرون و راست نشستم..
- هيچي .. . خوردم زمين يه كم پهلوم درد ميكنه ..
- براي چي خوردي زمين؟ بذار ببينمت, طوري نشده باشي خدا نكرده!...
با اين حرف سريع بلند شدم.. قبل از اينكه چيزي بگم دوباره پهلوم تير كشيد, دستمو گذاشتم روش و گفتم- آخ!!
- چته دختر؟!! چرا هول شدي ؟ بشين رو مبل ببينم...!
- چيزي نيس عمه .. بخدا خوبم .. بعدا بررسي ميكنم..
و يه نگاه ملتمس بهش انداختم ..
اومد جلو چشمامو بوسيد- قربونت بشم عزيزم, باشه بعدا.. فقط اگه دردش بيشترشد بهمون بگي ها! باشه؟
- چشم عمه جون...
- پس ما ميريم تو ام يواش يواش با سيا بيا...
- باشه ميارمش....
يه نفس عميق كشيدم, تو دلم گفتم, يه روزم كه ميخوام بي خيال بيماريم بشم... اين منو ول نميكنه ..!!
-كجايي؟؟ درد داري؟
- ها!... نه .. نه .. بريم ...
با ياد آوري لحظات گذشته اخمام رفت تو هم, كلا اعصابم خراب شد.. براي همين عصبانيتمو سر سياوش خالي كردم .. دستاشو كه دورم حلقه كرده بود, با بداخلاقي پس زدم... و تند تند و البته بادرد, بسمت ماشين رفتم..
صداي سياوش ميومد..
- باز چي شد !! چرا اينطوري كردي؟؟
هيچي نگفتم.. وقتي به ماشين رسيدم, رو صندلي سمت راست عقب نشستم و درو تقريبا محكم بستم!
عمه و آقا احسان با تعجب از بيرون بهم خيره شدن...!!
منم شونه بالا انداختم ........
*****
امشب خيلي سياوشو رنجوندم.. هرجا گفت..بيابريم.. نرفتم! ... هرچي گفت..جوابشو ندادم... آخر از زور عصبانيت.. زد شيشه ي ميزو شكست... خودمم نميدونم چه مرگمه ؟ يعني ميدونم, ولي نميتونم تصميم قطعي بگيرم, سياوشو ميخوام خيلي بيشتر از اونچه كه فكرشو بكنه.. دلم براش تنگ ميشه.. دلواپسش ميشم.. دوسش دارم.. عاشقشم بخدا... خدااا خدااا .. يه كاري كن, دلم نميخواد از دستش بدم, دوس ندارم دلشو بشكنم, خدااا كمكم كن..
تو اين چند روز مسافرت , يه آب خوش ازگلوم پايين نرفت, به سياوشم سفرو زهر كردم,,, خدامنو بكشه كه رنجوندمش.. الان چند ساعته رفته, هنوز برنگشته, ساعت يك و نيمه... واي خدا يعني كجاس؟؟
طفلك عمه هم آروم و قرار نداره..... واي من چقدر بيشعورم؟.. با گريه و عجز و ناله از خدا ميخوام..فقط سالم برگرده..بخدا قول ميدم ديگه اذيتش نكنم..از دلش در ميارم هر طور شده ...خدااا فقط برگرده..فقط برگرده..برگرده.........
صداي گريه هام كل فضاي اتاق رو گرفته......
******
يه لحظه صداي درو شنيدم.. فكر كردم توهمه.. اما نه.. درست بود..سياوشم برگشته.. خدايا شكرت....
هنوز ميخواستم برم پايين كه صداي حرفاشو با عمه مي شنيدم..
- اون دلواپس منه ...!!
با تمسخر و كنايه- هه ! ... واقعا متاسفم.. نميخواستم اذيتتون كنم.. الانم حالم خوبه.. فقط خسته ام ميرم بخوابم...
صداي پاشو شنيدم .. سريع رفتم تو اتاقم و به در تكيه كردم ..صداي قدماش تا پشت در اتاقم اومد..توقف كرد..مي تونستم صداي نفساي تندشو بشنوم... يهو محك
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 71- رمان با عشق شدنیه , رمان ...... رمان ...... رمان - blogfa.com , رمان عشق یا عادت - رمان ...... رمان ...... رمان - blogfa.com , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان آنتی عشق - Blogfa , رمان تو با منی - blogfa.com , رمان قصه ی عشق من - blogfa.com , رمان با من مهربون باش - blogfa.com , رمان عشق در چهار دیواری - blogfa.com ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/29 تاریخ
کد :62290

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا