تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان با عشق شدنیه (فصل سوم)


اومدن عمه و سياوش خيلي طول كشيد.. نمي دونم براي چي؟.. ولي هرچي مي گذشت نگرانيم بيشتر ميشد..... گرسنم شده بود..بازم همون حس بي حالي و سستي رو داشتم.. سرمو تكيه دادم و چشمامو بستم ...
باشنيدن پچ پچ آرومي سعي كردم چشامو باز كنم اما نا نداشتم ...همون طور بي حال تو جام باقي موندم.. صداها نزديكتر مي شد...... يهو صداي لرزون سياوشو شنيدم..
- مانيا جان حالت خوبه!!
اومد نزديكتر صورتمو تو دستاش گرفت..
- چي شده ؟.. چرا حرف نمي زني ؟..
خواستم بگم.. خوبم.. اما فقط لبهام باز و بسته شدن.. صداي عمه ام اومد.. البته انگار حالش خوب نبود.. چون صداش گرفته و ضعيف ميومد..
- چي شده مادر؟.. چرا تكون نمي خوره؟..
- نمي دونم!.. فكركنم باز فشارش افتاده.. اصلا حواسم بهش نبود.. اگه بلايي سرش بياد من چيكار كنم؟..
- پسرم.. آروم.. بالا سرش داد نزن.. برو يه آب قندي چيزي بيار.. من كه نمي تونم.. اول كمك كن تا بخوابونمش..بعد برو......
همه حرفا رو مي شنيدم اما نمي تونستم كاري كنم....
عمه سرمو تو بغلش گرفت احساس كردم صورتش خيسه.. همش مي گفت .. كاش مي مردمو اين روزو نمي ديدم...............
چند لحظه بعد .. سياوش اومد.. ليوانو به لبم نزديك كرد.. يه كم تو دهنم ريخت.... ناخودآگاه قورتش دادم..... يه كم ديگه هم خوردم.... احساس كردم بهتر شدم....
عمه گريه اش شديدتر شد..... رفت بيرون..
بعد چند لحظه اي تونستم چشامو بازكنم .. با صداي ضعيفي گفتم..
- سياوش؟
- جانم!.. عزيزم بهتري؟
- خوبم.
- الهي شكر. خيلي ترسيدم.!
-شرمنده, نمي دونم چي شد؟؟
-اشكال نداره.. حتما گرسنته..! حق داري!.. الان ساعت دو و نيمه.. از صبحم كه چيزي نخوردي.. الان ناهار مي خوريم.. مي توني بشيني؟
- آره.
كمكم كرد نشستم .
صداي گرفته عمه رو شنيدم..
- به.. به.. عروس خوشكلم .. خوبي عزيزم..!
سعي كردم بلند شم .. عمه گفت..
- نه.. پا نشي گلم.. خوبي عزيزم؟..
صورتمو بوسيد.
- سلام عمه.. ببخشيد ناراحتتون كردم.
- نه عزيزم.. اين چه حرفيه!!... سياوش جان.. كمكش كن بريم اونور بشينيم.. تا ليلا ناهارو بياره.. البته اول ببرش دست و صورتشو بشوره .. يه كم سر حال بياد.. بعد بريم برا ناهار..
دوباره بوسيدم.. احساس كردم لباش مي لرزه...........
با كمك سياوش.. دستورات عمه رو انجام داديم و اومديم سر ميز......
در حين غذا خوردن.. آقا احسانم اومد ..به گرمي و مهربوني منو درآغوش گرفت........
بعد اومد نشست.....
ناهارمونو با آرامش و عشق صرف كرديم.. واقعا گرسنم بود !.. اينقدر خوردم كه دلم درد گرفت.....!!.. سياوش كه همش مي گفت.. - الهي بميرم كه اينقدر براي يه ناهار اذيت شدي؟؟
منم مي گفتم- خدا نكنه!!!!
*********

ممكنه واسه خيليا.. دوران بارداري سخت باشه.. اما براي من كه تا حالا خيلي شيرين بوده ... حسابي سياوشو اذيت مي كنم...
البته دو ماه اول كه حالم افتضاح بود.. اما با همراهي..همدلي و همكاري سياوش.. بالاخره تموم شد .
از ماه سوم تا الان كه پنج ماهه باردارم.. بهترين دوران زندگيمه.
هرشب كه حتما مي ريم بيرون. با اينكه من نمي بينم... اما با كمك سياوش و حس بوياييم حسابي از خجالت شكمم در ميام!!!
خدا نكنه از جايي رد شيم كه بوي مطبوعي داشته باشه.. سياوشو عاصي مي كنم تا اون چيزي رو كه مي خوام برام بخره.
يادمه .. هفته پيش يهو هوس كردم كه برم سينما !!! حتي خودمم تعجب كردم.. آخه منو ..چه به سينما؟؟
ولي سياوش كه هيچ وقت .. نه! بهم نمي گفت.. روز بعدش بليط يه فيلم طنز رو تهيه كرد!!!
تقريبا صندلياي وسط نشستيم .. هنوز فيلم شروع نشده بود.. با سياوش به خاطر اين هوس خنده دارم.. كلي خنديديم .. آخه من !.. با اين وضعيت!.. اونم نابينا....!!
هروقت يادش ميفتيم.. لبريز از خنده و شادي مي شيم ... يه جايي نشستيم كه خلوت تر بود.. آخه سياوش گفت.. ميخوام ثانيه به ثانيه اشو برات تعريف كنم.
با شروع فيلم.. سياوش دستاشو حصار شونه هام كرد و سرشو نزديك گوشم آورد ..لحظه به لحظه شو با لحن بامزه و شيريني تعريف مي كرد.... من بيشتر از اداهاي سياوش مي خنديدم تا گوش دادن به صداي فيلم!!!
اينقدر خنديده بودم كه اشك از چشام ميومد.
اونروز... به معني واقعي كلمه لذت بردم .. سياوشم مي گه.. به منم واقعا خوش گذشت.
از نظر من.. سياوش يه مرد واقعيه..........!!
البته.. اينو هم بگم... هميشه... كنار شادي ها مون... متاسفانه غم و غصه هم پيدا مي شه.
عمه نازنينم.. از وقتي مشكل منو فهميده.. مريض شده .
من از ليلا فهميدم.. و گرنه سياوش هيچي به من نگفت .
ليلا مي گفت .. همون موقع كه سياوش تلفني اين موضوعو به مادرش گفته.. عمه ...حالش بد مي شه.. آخه ناراحتي قلبي داره .. تقريبا يه ايست قلبي بوده .!!
وقتي اين حرفا رو شنيدم.. علت اون تلفناي مخفي و پريشون حالي سياوش تو مسير برگشت از سفرمون رو فهميدم...
اين روزا هرچي اصرار مي كنم..منو ببره خونه عمه... حرفمو گوش نمي كنه.
خيلي نگرانشونم!!! تصميم دارم امشب راضيش كنم تا منو ببره.....
********
سياوش خيلي ديركرده ... موبايلشم جواب نمي ده.. نمي دونم بايد چيكاركنم !!!!!
ساعت .. فكر كنم ازيازده هم گذشته باشه ..........
- پروين خانوم ساعت چنده ؟
- ساعت يازده و نيمه عزيزم..
اومد پيشم- نگران نباش دخترم.. حتما كاري براش پيش اومده ..
با بغض گفتم- چرا گوشي شو جواب نمي ده؟
- شايد جا گذاشته.....
شونه هامو نوازش مي كرد.. ادامه داد- توكل بخدا كن دخترم.. ايشاالله الاناست كه پيداش بشه...
بغضم شكست...
- اا.. دختر.. داري گريه ميكني؟؟.. نگران نباش .. برات خوب نيس عزيزدلم..
خودمو تو آغوشش انداختم- من.. بعد خدا.. فقط سياوشو دارم...
- آروم باش دخترگلم.. اگه تو گريه كني.. پسرتم ناراحت مي شه ها!!!
با اين حرف بيشتر گريم گرفت ... دست خودم نبود.. دلم شور مي زد.. طفلك پسرمم با تكون خوردناش ناراحتي شو نشون مي داد... هنوز تو بغل پروين خانوم بودم..........
صداي توقف ماشيني رو شنيدم.. سريع خواستم بلند شم.. پروين خانوم نذاشت- تو بشين.. خودم ميرم ..
بعد چند لحظه با صداي بلند گفت- بيا ..! اينم آقا سياوش.. سرحال و قبراق..
پاشدم ايستادم ....مسير هال تا در خونه رو ياد داشتم........
نزديك شده بودم كه.. در با صداي بلندي باز شد.. ناخودآگاه يه قدم رفتم عقب.....
سياوش اومده بود.. پس چرا هيچي نميگه؟؟
صداي سلام..خسته نباشيد پروين خانوم اومد... اما بازم جواب نداد؟؟
رفتم جلو تر.. سعي كردم با توجه به بوي عطرش پيداش كنم.. نزديكش شدم.. نفساش بصورتم مي خورد.. دستمو بردم جلو.. لمسش كردم ...
دستمو گرفت.. كشيد.. منم كشيده شدم تو بغلش.......
همزمان با اين كار... صداي گريه اش بلند شد.... قلبم ايستاد... خشك شده بودم... نمي دونستم چي شده؟؟..
بعد از چند لحظه اي.. صداي پروين خانوم اومد- سياوش جان !! پسرم !! چي شده ؟.. چرا گريه ميكني مادر ؟!!..
صداش بلندتر شد....... باهم رو زمين نشستيم ..در اصل باهاش سر خوردم..... درد بدي تو شكمم پيچيد..... آروم گفتم- آخ !!!
سياوش.. انگار تازه ياد وضعيتم افتاد.. سريع دستاش شل شد .. با صدايي كه از فشار گريه... خش دار شده بود...پرسيد..
- چي شد؟.. دردت گرفت؟.. ببخشيد.. دست خودم نبود..
آروم صورتمو بوسيد... اما.. بازم درهمون حال... به هق هق افتاد....!!
با صداي ضعيفي گفتم- سياوش جان.. چي شده؟؟.. چرا بي تابي مي كني؟؟؟
لباشو از رو پيشونيم برداشت .. گفت..
- چيزي نيس !!!!
كمكم كرد.. بلند شم .. با هم رفتيم رو مبل نشستيم.. دستامو رها كرد.. سرشو گذاشت رو شونم..... دلم.. بي تاب شد...
- بيا پسرم.. آب بخور.... ببين... نه رنگ بصورت خودت مونده... نه رو صورت ماني....!
دستشو دورم حلقه كرد... گفت..
- نگران نباش .. چيزي نيس ..!
-چطور چيزي نيس؟؟؟ به من بگو.. من زنتم....!
سرمو بوسيد- مي ترسم.. دل كوچيكت طاقت نياره !!!
-تو رو خدا سياوش بهم بگو !!!...
نفس عميقي كشيد- قول بده.. آروم باشي !!
-باشه.. باشه.. قول ميدم !!
صورتمو بادستاش قاب گرفت.. با صداي آرومي گفت..
- مامانم... حالش خوب نبود... الانم... بيمارستانه....!!
- براي چي ؟؟؟.. الان حالش بهتره؟؟..
حس كردم دستاش لرزيد......
- آره !!..ديگه واسه هميشه خوبه!!!.. ديگه غصه نمي خوره!!!... ديگه دلواپس نمي شه !!!..ديگه... ديگه.. نيس... رفت .. واسه هميشه ......
ماتم برد...... منظور حرفاش چيه؟؟؟......
گيج شدم ... يعني چي واسه هميشه رفت؟؟.. نيس؟؟.. چرا؟؟.. كجا رفته؟؟.. يعني... يعني... م م م م... ر ر د ه ه ه ه ..!!!!
بلند گفتم- عمه.. مرررده ه ه ه !!!!!!!!!
آروم بغلم كرد... با هق هق آرومي گفت- آروم باش عزيزم ....بخدا مامانم راضي نيس.. كه تو خودتو ناراحت كني...برات خوب نيس گلم......
بغضم سر باز كرد... اشكام بسرعت از هم سبقت مي گرفتند........ سياوشم تو آغوشم هق هق مي كرد...............
**********چهل روز گذشت... به همين راحتي ... عمه رفت .. حتي نتونستم ببينمش ... !
نشد خداحافظي كنم باهاش... خودمو مقصر مي دونم.
اون..از غصه من رفت.. طاقت نياورد منو اين طوري ببينه .. دوباره مادرمو از دست دادم ........
دستي روي شونه ام قرار گرفت ....دستي كه با گرماش زندگي بخشه.... آرامش بخشه......
نه!!.. من هنوز خانواده دارم .. سياوش..هم برام مادره ..هم پدر ...هم عشقمه... هم زندگيمه.. سياوش.. خيلي بزرگه... خدايا شكرت ..ممنونم ازت...
دستاشو مي ذاره دور شونه هام .. سرشو مياره پايين...
- نبينم خانوم خوشكلم غمگين باشه؟!!..
با آرامش بهش تكيه مي زنم.. عطر تنشو با اشتياق استشمام مي كنم .. مي گم..
- نه!.. وقتي تو هستي.. من آرومم.. خوشحالم..
با صدايي كه از عشق لبريزه ميگم..
- سياوش!!.. من با تو آرومم هيچ وقت تنهام نذار......
كنارچشممو مي بوسه..
- منم با تو آرومم .. مگه ديوونه ام تنهات بذارم !!..
يه نفر از پايين سياوشو صدا مي زنه...
- ببخش عزيزم ..بايد برم .. در ضمن.. مواظب باش اينجا ايستادي خطرناكه!!.. زودتر برو تو اتاق..
گفتم- باشه .. يه كم ديگه مي مونم و بعد مي رم..
- پس مواظب باشيا!!
- چشم عزيزم ...
- فداي اين عزيزم گفتنات..!
- خدانكنه !برو ديگه,مگه صدات نمي زنند؟؟
- الان ميرم.. گونمو بوسيد.. رفت .......
بازم غرق افكارم شدم........
ما الان خونه عمه خدا بيامرزم هستيم ...آقا احسان با اينكه خودش غصه داره... هواي منو خيلي داره ...همش مي گه.. تو عزيز يگانه بودي...!
آهي از اندوه كشيدم...... اين روزا نمي دونم چرا ؟؟.. رفتار سارينا نسبت به قبل بدترشده ؟ .. البته شايد بخاطر غصه مادرشه ..!.. نمي دونم!!..
خيلي دوس دارم علت اين خصومت قديمي شو بدونم!!..
از افكارم دست كشيدم و با كمك دسته صندلي مسيرمو پيدا كردم... هنوز قدمي برنداشته بودم ... كه صداي سارينا رو از فاصله نزديكي شنيدم..
با لحن پر از كنايه و تمسخر گفت - خوش مي گذره خانوم خانوما !!.. الان خوشحالي! نه؟؟...... بالاخره با كارات مامانمو كشتي!!..... ازوقتي بچه بودم ... همه به تو توجه داشتند....... وقتي پدر ومادرت مردند... خيلي راحت جاي منو تو خونمون گرفتي...!... از همون اوايل... ازت بدم ميومد... با دوز و كلك... برادرمو فريب دادي.....!... بعدشم كه كور شدي ...سياوشو پيش خودت داشتي.....تو همه خونوادمو ازم گرفتي .... الانم كه مادرم از غصه تو دق كرد....!!!... هرجا قدم ميذاري...نحسي با خودت مياري ...حالم از خودت... از اون چشات ...بهم ميخوره...!!!!!
از بس پشت سر هم و عصبي حرف مي زد... به نفس نفس افتاده بود.... منم هم ترسيده بودم..هم حالم بد شده بود... مدام بچه به شكمم ضربه مي زد ..دستمو گذاشته بودم روش و كمي خم شدم ...
سارينا - واسه من.. از اين فيلما در نيار ...!!..من يكي.. گول تو يه هفت خط رو نمي خورم....!
نمي تونستم سر پا بايستم.......
اومد جلو و دستاشو گذاشت رو قفسه سينم ... به عقب هولم داد... گريه مي كرد..
- تو مادرمو كشتي !! ..تو قاتلي !!..عوضي! ..كثافت ...آشغال.....!
همين طوري مي گفت و هولم مي داد...... يه لحظه زير پام خيس شد ......واي خدا بچم!!!.. دستامو گذاشتم رو دستاش.... گفتم..
- سارينا !!.. بچم!.... بچم!!... تورو خدا ..برو سياوشو بيار... الان .. بچم مي ميره...!!!!!
- بذار بميره!!.. لعنتي ....!!
فرياد زدم- سياااا و ش..... سياااو ش ......
بافرياد من... از روي غضب و خشم... محكم هولم داد.... تعادلمو ازدست دادم ...زير پام خالي شد... احساس معلق بودن رو داشتم...... بين زمين وآسمون..... دلم تير كشيد..... فريادي از رو درد كشيدم........محكم.. به زمين افتادم ...سرم به جاي تيزي برخورد كرد.... فقط...
گفتم - بچم !!!!
لحظه آخر فقط صداي سياوشو شنيدم- ماني ي ي ي ي!!!!!
ديگه هيچي نفهميدم............
احساس مي كردم كه توي يك دره عميق افتادم ... بدنم بشدت درد مي كنه ... هرچي تلاش مي كنم .. نمي تونم بلند شم.
چشمامو باز مي كنم ... اولين چيزي كه تو ديدرسم قرارمي گيره ... يه پارچه سفيد كوچيكه ... با فشارآوردن به دستام .. روي سطح زمين ..نيم خيزشدم ..دستمو درازكردم ... پارچه رو برداشتم , خيلي نرم و لطيف بود ... وقتي با دقت نگاش كردم .. شبيه يه لباس بچگونه بود ..!
بي اختيار.. دستمو رو شكمم گذاشتم .. خالي بود ..! معموليه معمولي ...!!
يهو با هراس از جام بلندشدم .. زيرپام خيس نبود ..! پس بچم كجاس ؟؟..
بچم ؟؟ ... مگه من بچه داشتم ؟؟... يه كم فكركردم .. خاطره اي دور بيادم اومد , اما , مبهم بود ...
يه صداهايي رو مي شنيدم ... مثل فرياد.. يا .. گريه .. صداي دعوا و درگيريم مي اومد............. نمي دونستم از كجاس؟.. يا اصلا كي داره گريه مي كنه ؟؟..
يه چند قدم رفتم جلو.. احساس مي كردم اين راه عمق داره ... هر چي برم .. به آخرش نمي رسم .. ايستادم.. دور خودم چرخيدم.. البته نرم و آهسته.. صداي گريه بچه اي رو شنيدم ... نمي دونم چرا بي تاب شدم ؟؟.. شروع كردم به دويدن ,,, از خوش شانسيم.. هرچي مي رفتم جلو.. صدا واضح تر مي شد .. يه كم كه توقف كردم تا نفسم جابياد ... رايحه خوشبويي از پشت سرم حس كردم ...... برگشتم ... يه آدم سفيدپوشي رو ديدم كه چيزي تو دستشه ... خيلي دور بود ... داشت ميومد سمت من ... با اينكه راه خيلي زياد بود .. اما خيلي زود بهم نزديك شد ...!!
سرشو گرفت بالا .. چهرش خيلي قشنگ و مهربون بود و البته خيلي آشنا !!...اما نتونستم بشنامسش ..بهم نزديكتر شد.. دستاشو از بغلش جدا كرد و بسمتم گرفت .....بهم گفت - مال تويه....
دستمو بردم جلو .... همين كه خواستم برش دارم ......يهو صداي جيغ و گريه اومد ..... و پشت بندش سياه شدن همه چيز ..
*******
ساعت ها يا شايد ...حتي روزها طول كشيد.. كه دوباره همه جا روشن شد.... صداي گريه يه مرد مي اومد .... خيلي آشنا بود برام ..... اما بازم نشناختم .............
دقيقا همون جايي كه ايستاده بودم ... قرار داشتم .
يهو ياد اون آدم قشنگ افتادم ... با چشمام دنبالش گشتم ....دقيقا روبروم بود .. اما.. پشتش بهم بود .. بلندشدم رفتم طرفش ...
بازم صداي گريه بچه ... صداي دعوا و درگيري .... و گريه همون مرد آشنا ميومد ......
بهش كه رسيدم ... خيلي آروم و قشنگ برگشت ... حالا چهرشو شناختم ........
عمه بود !!!!... به دستاش نگاه كردم.. بازم چيزي رو بغلش گرفته بود ..
دستاشو بسمتم دراز كرد .. با صداي لطيف و مهربوني گفت ..
- ببين چه پسر قشنگيه !!!.... چشماش هم رنگ چشاته .... خيلي دوسش دارم ...نگاش كن .... !!
وقتي پارچه رو از روش زدم كنار .... صورت قشنگ پسربچه اي رو ديدم ...با پوست سفيد .. لباي سرخ و چشاي درشت طوسي تيره .. و بيني ناز و با نمك .... بي اختيار خم شدم.. بوسش كردم ..
انگار با بوسيدنش .. جريان برق بهم وصل شد ... به يه جاي خيلي دور پرتاب شدم ....
هنوزم اون صداها مي اومد...
اما اين دفعه واضح تر و نزديك تر بودند ....!
**********
هر لحظه كه مي گذشت.. سر و صداها بيشتر مي شد..دلم مي خواست... دستامو بذارم رو گوشام و بگم.. تو رو خدا !! ..يه لحظه.. فقط يه لحظه.. ساكت ...
ميون اين صداها.. صداي همون مرد آشنا هم دوباره به گوشم رسيد..تمركز كردم رو صداش...آره..!!.. خودش بود.. عشقم ...زندگيم... سياوشم ..!!
واي خدايا!!.. داشت ناله ميزد.. زجه ميزد..
با اندوه مي گفت- پاشو ديگه.. بسه خوابيدي ...منو تنها نذار.. ما به هم قول داديم... اينجوريه رسم وفاداريت..!!.. پاشو عمرم.. پاشو عزيزم.... من تنهايي و بدون تو دووم نميارم ..
خيلي برام عجيب بود..!!.. صداهارو مي فهميدم.. اما نمي تونستم لبامو تكون بدم... انگار كه روحم.. نصفه نيمه تو جسمم قرار گرفته بود...!!
يهو.. ياد اون بچه و هم چنين عمه ام.. افتادم.. من كه خوب بودم.. راه مي رفتم... مي ديدم.... واي خدايا!!.. من مي ديدم.. آخه چطور ممكنه؟؟.. چه بلايي سرم اومده؟؟.. نكنه.. من.. مرده باشم!!!..
واي خدايا.. نه ..!!..
خواهش مي كنم يه فرصت ديگه بهم بده ...بخاطر سياوشم........ نذار خدا..!!.. نذار بميرم... سياوش نابود مي شه..!!.. خدايا!!.. نذار ..تنها بشه.. من دوسش دارم.. خدايا بهم فرصت بده.. اشتباهاتمو جبران كنم.. يه فرصت ديگه.. تا بتونم بازم به سياوشم عشق بورزم.. خدايا عشقمون پاكه..بهمون رحم كن..!
يهو.. درد وحشتناكي سر تا پامو فرا گرفت.. خيلي دردناك بود.. ازشدت درد.. در كمال تعجب..!. فقط تونستم.. بگم..- آخ..!!!
صداي سياوشو شنيدم.. كه با خوشحالي شخصي رو صدا مي زد.. انگار دكتر بود.. بلافاصله صداي يه مرد غريبه رو شنيدم كه بعد از صحبت با سياوش.. ازم سوالايي مي پرسيد ..
مي گفت- خانوم!!.. اگه صدامو مي شنوي.. دستمو فشار بده.. تماس دستي رو با دستم حس كردم..شگفته زده شدم... تونستم.. دستشو فشار بدم!!!... البته خيلي ضعيف ...!!
با دستاش.. پلكامو باز كرد.. نور شديدي وارد چشمام شد... اينقدر نور با چشمام بازي كرد..كه به سوزش افتادند.... پشت بندشم اشك از چشمام سرازير شد......
چشمامو رها كرد و بعد مكثي صداشو شنيدم كه به سياوش گفت..
- واقعا حيرت آوره..!!.. چشماش.. نسبت به نور واكنش نشون داد!!!.. اين طور مي شه برداشت كرد كه بيناييش برگشته...!!!... اين حالت.. در نوع خودش بي نظيره..!!. يك معجزست ..!!!
جرقه اي تو ذهنم زده شد... ياد حرفاي عمه افتادم... ببين چه پسر قشنگيه!! .. چشماش ...همرنگ چشاته..!!.. من اونجا عمه رو مي ديدم.. اون بچه رو قشنگ يادمه.... اونجا كجا بود؟؟.. چرا الان نمي تونم چشمامو باز كنم؟؟.. يعني چم شده؟؟
متوجه ادامه حرفاي اون مرد غريبه نبودم.. فقط آخرشو فهميدم..
- يه فلج موقته.. بايد صبر كنيم تا كامل بهوش بياد... نگران نباشين.. خدا بزرگه.. خدا رحمان و رحيمه.. اميدوارم كه انشاالله به جوونيش رحم كنه.. البته به جووني هر دو تاتون..!!
بعد.. صداي لبريز از اشك و عشق سياوشو شنيدم..
- خدايا!!!.. به جوونيمون رحم كن...!!!
چه جالب!!.. مثل دعاي خودم... خدايا!!.. به جوونيمون.. به عشق پاكمون.. رحم كن!!!
********
نمي دونم چند روز همين طوري بي حركت بودم....!!.. ولي..از رفت و آمدا .. كه گاهي وقتا اطرافم شلوغ مي شد.. مي تونم حدس بزنم, تاحالا چهار بار اومدند ملاقات.
از اين وضعيت خسته شدم... زندگي كردن تو خواب و بيداري..!!
اصلا يادم نمياد.. چرا اين جوري شدم ؟..دلم مي خواد...خودمو ببينم.. چه شكلي شدم؟؟.. آخه..سياوش..مدام قربون صدقم مي ره...!!
واسم تعجب آوره... درد آمپول و سرم رو احساس مي كنم.. دستام و پاهام و كمرم كه درد ميكنه.. مي فهمم... سرم خيلي درد مي كنه.. احساس مي كنم رفتم زير يك تريلي..!!.. حتي..! درد غصه سياوش رو هم مي فهمم...!!
خدايا!!.. خسته شدم.. نجاتم بده..
******
ديشب يه خواب بدي ديدم.. البته نمي دونم خواب بود يا رويا يا توهم و خيال...... فقط مي دونم خيلي دردناك بود...... من از طبقه دوم يه خونه اي پرت شدم.. در حاليكه حامله بودم.. چون مدام مي گفتم ...بچم داره مي ميره...
متاسفانه.. با توجه به خوابم..همه اتفاقات گذشته يادم اومد ... و حالا معني اون حرفاي عمه تو اون دره رو مي فهمم..... من تو كما بودم و متاسفانه بچمم مرده بود..!!!
در اتاقم باز شد و بازم مثل هميشه عطر خوشبوشو استشمام كردم.. اومد كنار تختم.. نمي دونم چي رو صورتم بود..اونو برداشت.. دستاشو گذاشت كنار صورتم.. چشمامو بوسيد.. و آروم كنار گوشم زمزمه كرد..
- عشقم ... تولدت مبارك... !
و آروم و با عشق... لبامو بوسيد.!
نمي دونم چرا لرزيدم؟؟ اونم قطعااحساس كرد.. با احتياط دست راستمو تو دستش گرفت و نوازش كرد.. گفت..
- نترس عزيزم.. من كنارتم تا هميشه.
. بي اختيار دستشو فشار دادم .. فكركنم يكه خورد...!!!..
دستمو آروم برد بالا و بوسيد.. لباش خيس بود..!!
قلبم طغيان كرد... نا خودآگاه با صداي ضعيف و قطعه قطعه اي گفتم- گر .. يه.. ن.. كن..!
با صداي بلندي.. تقريبا شبيه فرياد..گفت..
- چشم خانومي.. گريه نمي كنم.. هرچي تو بگي..
و دوباره و دوباره دستمو بوسيد......
نمي دونم.. صورتم چه شكلي بود؟.. كه با شيطنت و عشق گفت..
- خوشت اومد عزيزم... بازم ببوسم..؟؟..
واي خدايا!!.. دلم واسه صداي شيطونش تنگ شده بود..
ايندفعه خودم لبخندمو حس كردم ..واكنشمو كه ديد.. گفت..
- فداي خنده هات... چشم عزيزم.. نفسم ..عشقم.. تو فقط دستور بده..
و سرشو آورد.. پايينتر.. صورتمو.. گونمو.. چشامو.. لبامو.. با عشق و احساس .. به آرومي بوسيد.
دست راستمو چند بار نوازش كرد.. و بعد.. بازم بوسيد.
نمي دونم.. دست چپم چش بود..؟.. چون خيلي سنگين بود..!
انگار.. سوالمو فهميد...
- حيف كه دستت تو گچه..و گرنه..
باخنده ادامه داد- از خجالتش در ميومدم...
بعد مكثي گفت- ميرم دكترتو صدا بزنم.. زودي ميام.. باشه عزيزم..!!
انگار.. منتظر جوابم بود.. فقط تونستم آروم دستشو فشار بدم..
- الهي من قربونت برم.. نميشه بخندي...؟
دلم از اين لحن التماسيش فشرده شد... سعي كردم لبخند بزنم... فكر كنم فهميد... چون دوباره خم شد و چشمامو بوسيد... بازم .. صورتش خيس بود... گفت..
- من به همينم راضيم.. فقط.. تو رو خدا.. پيشم بمون...
بعد سريع رفت بيرون..
امروز..واقعا تولدم بود.. يعني الان يكساله كه گذشته..!!.. آخه.. من متولد خردادم.. الان كه خوب فكر مي كنم..... سياوش,.. تو ماه عسلمون..برام تولد خاطره انگيز و فراموش نشدني رو گرفت.
دوباره در باز شد.. اومدند تو.. دكتره گفت..
- اينا نشونه هاي بهبوديه..
فكر كنم.. با سياوش بود.
بازم مثل قبل.. يه سري سوالا ازم پرسيد.. و مي خواست كه واكنش نشون بدم.. نسبت به قبل بهتر بودم.. چون اكثر حرفايي كه گفت رو .. اجرا كردم.
بازم پلكامو باز كرد... همون نور تو چشمام تابيد... اما.. اينبار.. بهتر بودم.. سايه هاي تاري رو مي ديدم.. چشمامو بستم... خودمم تعجب كردم..!!.. اونا هم همين طور!!!
دوباره.. خودم..تونستم بازشون كنم.... دو تا مرد رو تشخيص دادم.... يكي شونو شناختم.. بي اختيار گفتم..
- سياوش...!!
*********
امروز خيلي خوشحالم ..خيلي زياد... نمي تونم وصفش كنم.
الان يه هفته است كه با تمرين و فيزيو تراپي بهتر شدم ..عضلات صورتم...دستام.. گردنم... كلا بالاتنه ام ..خوب خوب شده ....فقط .. يه كم تو راه رفتن اذيتم.. ولي اونم خوب مي شه . خوشحالي بيشترم.. بابت چشمامه .. مي تونم ببينم.!!
هرروز ,خدارو هزار مرتبه شكر مي كنم.. سياوش مي گه.. كلي نذر و نياز داره .
امروز بعدازظهر.. قراره ترخيص بشم . خيلي خوشحالم.. سياوشم مثل منه.. هروقت كه پيشرفت تو كارم داشتم .. اشك شوق از چشماش سرازير مي شد .
********
در اتاقم باز شد.. يه دكتر وارد شد.. برام خيلي آشنا بود.. اما هر چي فكر كردم يادم نيو مد كجا ديده بودمش؟..
- سلام.. خوبي..
- سلام..
اومد جلوتر..
- امروز وقتي اسم تو رو تو ليست اسامي ترخيصي ها ديدم واقعا هم تعجب زده شدم هم خوشحال.. آخه تقريبا بيش تر از يك ساله كه تو كما هستي..و زنده موندت مثل يك معجزه س..هنوز منو نشناختي؟..نه؟..
- نه..شما كي هستين؟..
لبخندي زد..
- من همون دكتري هستم كه قبل اين اتفاق مسئول پرونده ي پزشكيت شدم..همون موقعي كه تب داشتي و چشمات براي مدت كوتاهي نابينا شدند..!
يه كم كه فكر كردم يادم اومد..البته نه بصورت دقيق و واضح..!
با بي تفاوتي گفتم..
- خب!..
- راستش از همون موقع نتونستم فراموشت كنم..تو اين يك سالي هم كه بيهوش بودي مدام بالا سرت بودم..البته فقط تا يكي دو ماه ..بعد از اون ديگه شوهرت نذاشت بيام ديدنت..يكسره باهم دعوا داشتيم..نمي
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 71- رمان با عشق شدنیه , رمان مخصوص موبایل با عشق شدنیه | M~SAMI کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان ایرانی و عاشقانه با عشق شدنیه | M~SAMI کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان ...... رمان ...... رمان - blogfa.com , 9 Responses to رمان با عشق شدنیه - رمان های عشقولانه , رمان با عشق شدنیه | رمان های عشقولانه , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/28 تاریخ
کد :62156

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا