تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دوستی با مترسک (فصل اول تا فصل هشتم)



 تا جایی که یادمهـ همه منو یه دختر شرور و البته بی احساس فرض میکنن . بیخیال ِ اینا ، مهم اینه که خودم همچین فکری نمیکنم ، اینکه تا صبح بیدار بمونی و آهنگ گوش بدی و صبح تا بعد از ظهر بخوابی و بعد از ظهر تا شب کلاس باشی و بیرون شرور بودن نیست .
عرفان ــ ای جان بمیرم برای این دختر مظلوم ، لابد یادت رفته که تو نامزدی سحر چه آتیشی سوزوندی .
ــ هی پر رو تو اینجا چیکار میکنی ؟
عرفان ــ مگه نمیشه بیام خونه عمو جونم ؟
ــ خیر لازم نکرده عین گاو سرتو میندازی پایین میای اینجا ، به چه حقی حرفامو گوش میدادی ؟
عرفان ــ باران ؟ میدونی از چی خندم میگیره ؟ اینکه بیست و دو سالت شد و تو همچنان تو آینه با خودت حرف میزنی .
ــ الان کاری میکنم که گریتم بگیره بیشعور
" با عصبانیت رفتم سمتش تا یه سیلی بخوابونم تو گوشش که کمرمو گرفت و هلم داد ، اولین باری بود که نفسش به صورتم میخورد . چند لحظه ای همینجوری نگاهامون تو هم قفل شده بود که یه دفعه با صدای مریم به خودم اومدم و عرفانو هل دادم کنار . چشماش چهار تا شده بود ، بلند شدم و گفتم : "
ــ چته ؟
مریم ــ خانوم میخواستم بگم که زن عموتون گفتن عرفان بره خونه شام میخوان بخورن .
" رو کردم سمت عرفان و گفتم : "
ــ تو که هنوز عین جنازه نقش زمین شدی پاشو برو خونتون بینم .
عرفان ــ خوبه همش سه سال ازم بزرگتریا همچین بام حرف نزن ضعیفه .
ــ دهن منو باز نکن خروس بی محل
" عرفان با حرص به مریم که بر و بر مارو نگاه میکرد گفت : "
ــ برو پایین دیگه چیه ایستادی مارو میبینی ؟ مگه سینما اومدی ؟ اصلا" برو بگو عرفان نمیاد . شام رو با باران میخوره
ــ من شام نمیخورم
" مریم که انگار ترسیده بود بدون هیچ حرفی رفت پایین . "
عرفان ــ تو بیخود میکنی
ــ بی ادب شدیا
عرفان ــ خوشم نمیاد که هی سنمو به رخم بکشی .
ــ حالت بده نه ؟ خوبه خودت یاد آوری کردی که سه سال ازت بزرگترم .
" عرفان نگاهی بهم انداخت و نشست رو تخت و عاجزانه پرسید : "
ــ بد جور سوتی دادم نه ؟
" منم نشستم کنارشو گفتم : "
ــ آره خیلی بد ...
" بعد هر دو یه دفعه زدیم زیر خنده . من و عرفان با اینکه زیاد یکی به دو میکردیم اما با هم جور بودیم ، اون یه پسر خوش تیپ بود ، قد بلند و چهار شونه و ته ریش و چشمای طوسی و موی مشکی . از لحاظ ظاهری سنش به بیست و دو اینا میخورد . تو کار گیتار برقی بود ، و عمران میخوند . یه پسر باهوش و البته خیلیم شلوغ بود . دخترای فامیل همه دنبالش بودن با اینکه اخلاقش با دخترا گند بود .... با صدای عرفان به خودم اومدم :"
ــ کجایی ؟
ــ خونم کوری ؟
عرفان ــ گشنمه
ــ خب برو خونتون یه چیزی بخور
عرفان ــ دلم میخواد با تو برم بیرون
ــ من حوصله ندارم
عرفان ــ تو رو خدا بیا دیگه
ــ نه
عرفان ــ به درک اصلا" زنگ میزنم با سهیلا جونم میرم .
" سهیلا دختر خالش بود همش شانزده سالش بود و به گفته ی عرفان یه بار زورکی خواسته بود عرفانو ببوسه ، البته ده بیست تا شاخ در آوردم اون موقع "
ــ برو بگو به من چه ؟
" تا دم در رفت و همونجا ایستاد "
ــ من نظرم عوض نمیشه
" به در لگد زد و گفت : "
ــ خیلی بدی باران
ــ مگه تو خری جفتک میندازی بچه ؟
عرفان ــ مامان بزرگ تو یکی که گاوی با من کار نداشته باش که چشم .
" بی توجه بهش دراز کشیدم رو تخت و با ریموت آهنگو بلند کردم ، اونم بعد از کمی ایستادن وقتی دید بی فایدس رفت پایین ، نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم ، دوستم آنی بود "
ــ هوم ؟
آنی ــ سلام عشقم ؟ خوبی نفس ؟
ــ آره .
آنی ــ سرما خوردی ؟
ــ نه خواب بودم
آنی ــ سابقه نداشت شبها بخوابی .
ــ فعلا" که خوابم برده بود .
آنی ــ باری ؟
ــ هان ؟
آنی ــ ماشینتو قرض میدی فردا ؟
ــ چرا ؟
آنی ــ به یکی از دوس پسرام گفتم که ماشین دو در دارم ، فردام قرار داریم .
ــ خب بگو تو پارکینگه یا بنزین نداشت .
آنی ــ دو هفته داره میگذره از بس دروغ سر هم کردم دیگه شک کرده
ــ مرده شور تو رو ببرن مجبوری چاخان کنی ؟
آنی ــ با اینکه من فقط یه پراید دارم اما تو که دو درشو داری .
ــ من ماشینو به بابامم نمیدم .
آنی ــ خواهش میکنم ، تو رو خدا قبول کن .
ــ حالا با کدوم یکیش قرار داری ؟
آنی ــ عرفان . همونکه میگفتم موسیقی کار میکنه و بیست و سه سالشه
ــ آهان ، خب اون خودش ماشین نداره ؟
آنی ــ چرا پاترول داره ، من با این لباسی که میپوشم مکافات میشه سوار شدنم .
ــ به من ربطی نداره ، اصلا" دلایل قاتع کننده ای نداری . کار نداری ؟
آنی ــ خواهش میکنم باری .
ــ باری و کوفت . باشه بابا
آنی ــ ایول دوست دارم
ــ آره جون عمت منو دوس نداری که ماشینمو دوس داری .
آنی ــ نه خیر من عاشق تو ام
ــ خیلی خب دیگه خدافظ
" گوشیو پرت کردم تختم ، رفتم سمت پنجره عرفان تو حیاط ول میگشت و با گوشیش بازی میکرد ، یه لحظه حدسم به اون رفت پاترول داره و خوشکله و موسیقی کار میکنه ولی بعد یاد سنش افتادم و گفتم نه بابا امکان نداره عرفان با این اخلاق گندش دختری رو شیفته ی خودش کنه . عرفان نگاهی به پنجره ی اتاقم انداخت و داد زد : "
ــ چرا پسر مردمو دید میزنی ؟
" عمو از پشت ماشینش در اومد و با خنده گفت : "
ــ چطوری عمو جان ؟
ــ ممنون . خسته نباشین
عمو ــ قربون تو باران جان .
عرفان ــ بابا داد نزن همسایه ها بیدار شدن .
عمو ــ پسر برو کمک مادرت .
ــ خیر باشه خبریه ؟
عمو ــ من و زری میریم شمال ، زری میگه افسردگی میگیره بمونه همینجا .
ــ عرفان چی ؟
عمو ــ عرفانم میسپارم به تو .
ــ به من ؟
" عرفان لبخند پر شیطنتی زد و گفت : "
ــ راستی دختر عمو مریمم میره شهرستان واسه عروسی برادرش میدونستی ؟
ــ تو از کجا میدونی ؟
عرفان ــ عمو گفت .
" تو دلم هر چی فحش بود نثار شانس گندم کردم . من با این بچه ی ..... قرار بود یه مدت تنها باشم ، احتمالا" یکیمون دق میکرد . یه دفعه با صدای زن عمو به خودم اومدم "
ــ باران جان اگه دانشگاه نمیرفتی حتما" میگفتم بیای .
" از اون تعارفای الکی بودش ، چون زن عمو حالش ازم بهم میخورد بخاطر اینکه عرفان با من صمیمی تر بود تا اون . بگذریم منم الکی لبخندی زدم و گفتم : "
ــ باشه دفعه بعد زری جون .
" گوشیم زنگ خورد و به همه شب بخیر گفتم و برگشتم سر وقت گوشیم . "
ــ بله ؟
ــ سلام خانوم سام ؟
ــ بله امرتون ؟
ــ بنده کیوانی هستم منشی شرکت نوین ، طرحایی که داده بودین تایید شدند ، لطفا" فردا ساعت ۹ اینجا باشین .
" از خوشحالی داشتم میمردم ، ولی خودمو کنترل کردم و گفتم : "
ــ بله حتما" ممنون خانوم .
" از اینکه اون وقت شب جوابمو میدادن کلی تعجب کردم ولی خب خیلی ذوق زده شدم . دویدم سمت آشپزخونه و به بابام زنگ زدم ، چند تا بوق خورد و زن بابا با صدای خواب آلود جواب داد :"
ــ بله ؟
" خورد تو ذوقم ، ازش متنفر بودم ولی خب به روم نیاوردم و گفتم : "
ــ بابا اونجاس ؟
لعیا ــ آره بغلم خوابیده
ــ زنگ نزدم ببینم کجای هم خوابیدین ، بیدارش کن کارش دارم
لعیا ــ نمیشه باران ، قطع کن فردا میگم بهت زنگ بزنه
" از شدت خشم سرش داد زدم : "
ــ برو بمیر زنیکه عفریته ، مرده شور تو رو ببرن با اون عشوه حرف زدنت . خاک تو سرت کثافت برو گم شو .
" ولی اون هیچکدوم از حرفامو نشنید چون قطع کرده بود ، با حرص گوشیمو رو ۸ تنظیم کردم و قبل از خواب عهد بستم که به بابا هیچی نگم . با اینکه خواب شب برام مشکل بود ولی خب قرار بود صبح برم شرکت ، خلاصه دو تا بالش انداختم رو صورتمو .... "
" با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم . یه دوش گرفتم و حاضر شدم و رفتم پایین ، مریم داشت گرد گیری میکرد ، صبحونمو حاضر کرده بود برای اولین بار بعد از چند سال قرار بود صبحونه بخورم ، اما از گلوم پایین نرفت خب عادت نداشتم ، آب پرتقالو به زور قورت دادمو از خونه زدم بیرون ، تو حیاط عمو و زن عمو رو دیدم که داشتن برای آخرین بار وسایلشون رو چک میکردن . "
ــ سلام
عمو ــ به به چه عجب یه روز صبح ما این چهره ی تو رو دیدیم عمو جان
ــ دارم میرم جایی کار دارم
" رن عمو با تعنه گفت : "
ــ فکر کردم میخوای با من و عموت خداحافظی کنی .
ــ شما که هر ماه سفرین .
" عمو یه چشمک زد و از پیشونیم بوسید و گفت : "
ــ اول مراقب خودت بعد مراقب عرفان باش .
ــ چشم سفر خوبی داشته باشین .
" اونا رفتن و منم همزمان رفتم سر خیابونو یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت شرکت . هوا گرم بود و من از گرمای صبح متنفرم بودم . چند دیقه ای تو شرکت معطل شدم تا اینکه منشی گفت : "
ــ بفرمایید آقای فرهام منتظرتون هستن .
" آروم پرسیدم : "
ــ حالا این مدیره خوش اخلاقه ؟
" کیوانی ریز ریزخندید و گفت : "
ــ اخلاق که نداره اما خیلی با انصافه .
" پشت در ایستادم و نفسمو دادم بیرون و در زدم ، با شنیدن بفرمایید رفتم تو . اون یه مرد با چهره ی مردونه بود . ترجیح دادم زیاد بهش نگاه نکنم که همون اول بندازتم بیرون ، با احترام نشستم و اونم در حالیکه برگه های پروندمو ورق میزد گفت : "
ــ در حال ادامه تحصیل هستین ؟
ــ بله
فرهام ــ طرحایی که ارائه دادین عالی بودن .
ــ ممنون ، پس استخدام میشم ؟
فرهام ــ بله اما قبلش یه سئوال داشتم شما دختر آقای سام تاجر زعفران نیستین ؟
ــ بله
فرهام ــ چه سعادتی .
ــ بله .
فرهام ــ خب پس حالا بهتر شد ، شما هفته ای یه روز میاین اونم برای ارائه ی طرح با موضوعی که ما بهتون میدیم .
ــ اوهوم .
فرهام ــ مشکلی ندارین ؟
ــ نه عالیه .
فرهام ــ خوش اومدین .
ــ ممنون .
" یه نیم ساعتی راجعب قوانین گفت و نیم ساعتم حرفای چرت که من علاقه ای به شنیدنشون نداشتم و الکی سرمو به نشان تایید تکون میدادم . راجعب دوران خدمت و این چیزا میگفت . اون هم سن بابام بود ولی خیلی جوون تر مونده بود . خلاصه یه ساعت گذشت و من از شرکت و از همه مهمتر از پر حرفی های فرهام نجات پیدا کردم . یه نفس راحت کشیدم و راه افتادم سمت خونه ... حال عجیبی داشتم . احساس کردم برای کسی مهم نیستم ، ساعت حوالی دوازده ظهر بود و از بابا خبری نبود . خودمو زدم به بیخیالی و کلید انداختم و رفتم تو . زیر پام یه پاکت نامه دیدم ، مریم بود نوشته بود که داره میره و عذر خواهی کرده بود ، اصلا" برام مهم نبود که باشه یا نه . رفتم سمت خونه یه دفعه یاد عرفان افتادم ، بهش زنگ زدم اما جواب نداد ، یه فحش جانانه نثار عکسش کردم و بیخیال رو کاناپه ولو شدم ... "

 ناهارمو خوردم و با آنی قرار گذاشتم و ماشینو دادم بهش ، از اونجام رفتم پارک ، داشتم قدم میزدم که متوجه صدای آکاردئون شدم ، وقتی به صدا نزدیک شدم بر عکس اون چیزی که انتظار داشتم با یه پسر جوون رو به رو شدم . تو عالم خودش بود ، بی اراده همونجا نشستم ، انگار یه چیزی تو دلم سنگینی میکرد . خیلی دلم میخواست که تو همچین لحظه ای خاطرات کودکیم رو مرور کنم اما من هیچی از کودکی نفهمیدم . خیلی زودتر از اونچه که فکرشو کنم بزرگ شدم ، چند سال پیش بابا آرزوش این بود که دانشگاه قبول بشم و واس خودم کسی بشم ، اما الان حتی یادش رفته بود که من چند سالمه . یه لحظه به خودم اومدم دیدم پسره همینجوری داره بهم نگاه میکنه . لبخند تلخی زدم و گفتم : "
ــ خیلی قشنگ میزنی
ــ ممنون
" بعد با صدای آرومی گفت : "
ــ آکاردئون آقا بزرگمه اگه بدونه برش داشتم میکشتم .
" خندم گرفته بود ، ادامه داد :"
ــ تو بلدی بزنی ؟
ــ نه .
+ ــ حیف شد . راستی از چیزی ناراحتی ؟
ــ نه
+ ــ هی دختر معلومه که ناراحتی از یه چیزی .
ــ از کجا معلومه ؟
+ ــ از چشمات .
ــ امکان نداره
+ ــ چرا ؟ نامزدی چیزی داشتی که خیانت کرده ؟
" خندیدم و گفتم : "
ــ نه بابا از این خبرا نیست .
+ ــ باشه بیخیال . اسم من ارشیاس .
ــ اگه من اسممو نگم ناراحت میشی ؟
ارشیا ــ خب نه ، اینروزا نمیشه به هر کسی اعتماد کرد .
ــ اوهوم .
ارشیا ــ مثل آقا بزرگ که فکر نکنم دیگه بذاره برم خونش . آخه میدونی چیه ؟ عاشق آکاردئونشه .
ــ وای پس چرا اینکارو کردی ؟
ارشیا ــ دلم گرفته بود واس همون اومدم بیرون بزنم تا یکم تخلیه بشم .
ــ هوم
ارشیا ــ خواهرم دیروز رفت خونه شوهر . هیچی نشده دلم براش تنگ شد .
ــ خوشبحالت یه خواهر داری که دلت براش تنگ بشه .
ارشیا ــ آره یه خواهر عین خودم خوشکل ، دو قلوییم با تفوت دو دیقه که اونم من ازش بزرگترم.
ــ چه جالب ، کلا" شبیه همین دیگه ؟
ارشیا ــ خب آره اون عین قیافه ی منو داره ولی زنونشو .
ــ خب تو ام ازدواج کردی ؟ یا چی ؟
ارشیا ــ نه من فعلا" درس میخونم و قصد ازدواج ندارم .
ــ پسر جالبی هستی .
ارشیا ــ خب فرشته خانوم شما نمیخوای بگی چرا ناراحتی ؟ منکه تو رو نمیشناسم ، دهنمم قرصه مطمئن باش .
ــ من اسمم فرشته نیست .
ارشیا ــ اما من میگم فرشته ، چون هم آهنگمو شنیدی هم اینکه با حرف زدن با تو یکم از دلتنگیم رفع شد . یکمشم که با آکاردئون رفع شد الان فقط یه نقطش مونده .
" خندیدم و گفتم : "
ــ نمیدونم چی باعث شد که بشینم اینجا و ...
" حرفمو قطع کرد و با جدیت گفت : "
ــ چون تو ام دلت گرفته .
ــ خودمم نمیدونم واقعا" دلم گرفته یا نه ، اسم حسی رو که دارم نمیدونم. بیست ساله که از مادرم دورم ، حتی نمیدونم که مرده اس یا زنده ، نمیدونم دلم براش تنگ شده یا نه . یه جورایی از زندگیم نا امید میشم .
ارشیا ــ خب مامانت ؟
" حرفشو قطع کردم و گفتم : "
ـــ وقتی دو سالم بود ولمون کرد ، هم منو هم بابامو .
ارشیا ــ خب چرا ؟
ــ بخاطر یه مرد دیگه .
ارشیا ــ از کجا میدونی ؟
ــ بابام گفته .
ارشیا ــ چه بد ، خب باباتو که داری .
ــ اونم ازدواج کرده و تو یه شهر دیگشت .
ارشیا ــ تو تنهایی ؟
ــ تا حدودی .
ارشیا ــ وای خیلی بده ، من با اینکه یه پام تو خونه ی آقا بزرگه و مامان و بابمم پیشمن ولی بازم بعضی وقتا دلم میگیره و حس میکنم تنهام ، توکه واویلا .
" وقتی دید جوابی ندادم گفت : "
ــ پس تو بیست و دو سالته درسته ؟
ــ آره
ارشیا ــ خب منم بیست و چهار سالمه .
ــ اما به قیافت نمیاد .
ارشیا ــ آره همه میگن ، بخاطر اینه که شبیه کره ایام ، اونجا نمیتونی بیست ساله و پنجاه ساله رو از هم سوا کنی .
ــ واقعا" تو شبیه کره ایهایی .
ارشیا ــ بخاطر اینه که مادرم کره ایه بابام ایرانی ، تازه شوهر خواهرمم روسه .
ــ وای چه خانواده ی جالبی هستین شما .
ارشیا ــ آره ، خب فرشته تو ام واقعا" شبیه فرشته هایی ، فکر میکردم اهل اینجا نباشی ، چشم آبی و موی بور ، قدتم که بلنده .
ــ تو خانواده ی ما چشم رنگی زیاده . موی بورمم به مامانم رفته .
ارشیا ــ آهان . خب تو شبیه خود خود فرشته هایی
ــ مگه تو تا حالا فرشته دیدی ؟
ارشیا ــ آره یکیشون رو به روم نشسته .
ــ یه جورایی مثل دوستمی ، اونم مثل تو چرب زبونه .
" خندید و گفت : "
ــ خب حالا افتخار میدی با من یه قهوه میل کنی ؟
ــ فکر کنم .
" هر دو بلند شدیم و رفتیم سمت آلاچیق . بعضی وقتا زبان کره ای یه چیزایی میگفت و بعدشم ترجمه میکرد ، پسر جالبی بود ، بعد از خوردن قهوه پدر بزرگش زنگ زد ، بعد از یه صحبت کوتاه با خنده گوشی رو قطع کرد و گفت : "
ــ داره میاد اینجا .
ــ پدر بزرگت ؟
ارشیا ــ آره . توصیه میکنم صبر کنی تا ببینیش از اون پیر مردای شیک و با کلاسه ، جراح بوده قبلا" ولی بعد از فت مامان بزرگم دیگه کارشو ول کرد .
ــ خدا رحمتش کنه .
ارشیا ــ رحمتش کرده بابا . خودم دو بار تو خواب با لباس سفید دیدمش که تو یه باغ بزرگه .
ــ واقعا" ؟
ارشیا ــ آره . این دفعه آخریم که دیدم بهم یه زن میداد .
" خندیدم و گفتم : "
ــ گول خوردی ، از اون حوری بهشتیا تعارف کرده تا تو رو هم ببره .
ارشیا ــ تو ام خوب بلدی آدمو دست بندازیا .
ــ اوهوم .
" در حالیکه میخندید ، گفت : "
ــ بفرما اینم آقا بزرگبنده .
" برگشتم ، با دیدن پدر بزرگش شوکه شدم ، کت و شلوار مرتبی تنش بود و بوی ادکلنش میومد . واقعا" خوش چهره بود . وقتی به ما نزدیک شده یه چشم غره به ارشیا رفت و با دیدن من لبخندی زد و گفت : "
ــ سلام دختر جوان خوبی ؟
ــ مرسی ممنون
ارشیا ــ آقا بزرگ فرشته از دیدن شما تعجب کرده ها ، من پیش هر کی از شما تعریف میکنم باورش نمیشه وقتی میبیننتون اینجوری شوکه میشن دیگه .
" پیر مرد خنده ای کرد و گفت :"
ــ زیادی پیرم ؟
" بی اراده گفتم : "
ــ زیادی جوونین .
" با حرف من هر دو تاشون به خنده افتادن . پیر مرد نگاهی به ارشیا انداخت و گفت "
ــ آکاردئون منو میدزدی هان ؟
ارشیا ــ دزدی چیه آقا جون ، عجبا .
" نگاهشو چرخوند سمت منو به ارشیا گفت : "
ــ ببینم کادوی مامان بزرگته ؟
" من سرمو انداختم پایین و ارشیا با خنده گفت : "
ــ نه خیر ایشون همسر عزرائیل هستن اومدن جون شما رو بگیرن .
آقا بزرگ ــ زبونتو گاز بگیر پسر .
ارشیا ــ فرشته میبینی چه جونشو دوس داره ؟
آقا بزرگ ــ چه اسم قشنگی داری .
" به آقا بزرگ نزدیک شدم و آروم گفتم : "
ــ ارشیا خودش این اسم رو ، رو من گذاشته .
ارشیا ــ غیرتم نمیذاره ها در گوشی با آقا بزرگم حرف بزنی .
آقا بزرگ ــ داره پیغام مامان بزرگت رو بهم میده .
" خندیم گرفته بود ، بعد از کلی سر به سر هم گذاشتن نوه و پدر بزرگ بالاخره به اصرار آقا بزرگ یه چایی خوردیم ، هر سه ساکت بودیم تا اینکه گوشیم زنگ خورد ، آنی بود "
ــ هوم ؟
آنی ــ عشقم ؟ کجایی ماشینو بیارم پس بدم ؟
ــ هزینشم بذار داشبورد از الان بگم .
آنی ــ هزینش یه بوسه دیگه لوس نشو .
ــ من الان پارک .... ام بیا اینجا .
آنی ــ پارک چه غلطی میکنی ؟
ــ الان نمیتونم یه جواب قشنگ بهت بدم ، هر وقت اومدی حضورا" جوابتو میدم .
آنی ــ آی شلوغ . باشه اومدم .
" گوشیوکه قطع کردم آقا بزرگ گفت : "
ــ شما کی با هم آشنا شدین .؟
ارشیا ــ همین امروز که آکاردئون میزدم .
آقا بزرگ ــ فرشته خانومتو ام مثل این نوه ی من دو رگه ای ؟
ــ نه من ایرانی اصیلم .
ارشیا ــ به قیافش نمیاد نه ؟
آقا بزرگ ــ آی پسر تو چشماتو درویش کن.
" دیگه به زور جلو خندمو نگه داشته بودم ، ارشیا نگاهی به من کرد و بعد رو به بابابزرگش گفت : "
ــ این کلمات رو کی بهتون یاد داده ؟
آقا بزرگ ــ خواهرت هی چپ و راست به سایرون میگفت چشماتو درویش کن .
ارشیا ــ آی بابا بزرگ ... آهان فرشته سایرون اسم شوهر خواهرمه .
ــ آهان .
آقا بزرگ ــ چهره ی ساده ای داری خوشم اومد .آفرین دختر جون .
ارشیا ــ پس از من تعریف نمیکنید ؟
آقا بزرگ ــ لازم نکرده با این تیغی که انداختی رو ابروتو این موهات اصلا" هم ساده نیستی .
" داشتم میخندیدم که ارشیا گفت : "
ــ بیا از راه نرسیده آقا بزرگم رو ازم قاپید .
" تو همین موقع آنی گفت : "
ــ سلام بر شما آقایان گرامی و سلامی گرم به دوست جون جونیم .
" ارشیا و آقا بزرگ با تعجب به آنی نگاه میکردن که گفتم : "
ــ دوستمه آنی .
ارشیا ــ خوشبختم .
آقا بزرگ ــ دختر جون این چه طرز سلام دادنه ؟ ترسیدم فکرکردم آلزایمری شدم که تو رو یادم نیست . همچین سلام دادی انگار ده ساله میشناسمت .
آنی ــ خداییش من شما رو تو خواب دیدم .
آقا بزرگ ــ وا ؟
ارشیا ــ منو ندیدی ؟
آنی ــ تو رو هم که هر شب ساعت ۹ تو کوچه با لباس نارنجیت میبینم .
" دیگه همه غش کردیم از خنده ، آنی با ژست ایستاده بود و راست راست حرفشومیزد بدون اینکه یه ذره ام بخنده . ارشیا نگاهی به من کرد و گفت : "
ــ اصلا" دفاع نکنیا .
ــ خب هر دفعه که آشغالارو میبری این گشنه میمونه .
" آنی چپ چپی نگام کرد و گفت : "
ــ من گریم دیگه هان ؟
" من خندیدم ارشیام گفت : "
ــ ایول خوشم اومد ...
" بلند شدم و رو به آقا بزرگ گفتم : "
ــ با اجازه ما دیگه بریم .
" آقا بزرگ خنده ای کرد و گفت : "
ــ وقتی با جوونایی مثل شما همنشینی میکنم احساس میکنم بیست سال جوون تر شدم .
آنی ــ شما که همینجوریشم ماشالله جوونی .
آقا بزرگ ــ معلومه خیلی چرب زبونیا
آنی ــ از برخورد سرد و خشک خوشم نمیاد واس همون زود صمیمی میشم .
آقا بزرگ ــ کار خوبی میکنی ولی مراقب باش هر کسی قابل اعتماد نیست .
آنی ــ بله . خب بریم ؟
ــ اوهوم .
آنی ــ من میرم ماشینو روشنکنم بدو بیا .
ــ باشه .
آنی ــ خداحافظ ...
آقا بزرگ ــ خدا به همراهت .
ارشیا ــ بای .
" آنی رفت و آقا بزرگ لبخندی زد و گفت : "
ــ از آشنایی باهات خوشحال شدم گرچه اسمتو نمیدونم .
ــ باران اسممه .
آقا بزرگ ــ اسم قشنگی داری .
ــ ممنون .
ارشیا ــ بالاخره اسمتو فهمیدم .
ــ آره دیگه فهمیدی . خب من میرم دیگه خوشحال شدم آقا بزرگ .
آقا بزرگ ــ همچنین دخترم . به امید دیداری دوباره .
" داشتم میرفتم سمت ماشین که ارشیا گفت : "
ــ باران ؟
" ایستادم ، اومد رو به روم ایستاد و گفت : "
ــ میتونم دوباره ببینمت ؟
ــ نمیدونم .
" یه کارت از جیبش در آورد و داد بهم و گفت : "
ــ این کارت خودمه
ــ تو دکتری ؟
ارشیا ــ بهم نمیاد ؟
ــ نه اصلا"
ارشیا ــ دو سال زود تر مدرک گرفتم .
ــ موفق باشی .
ارشیا ــ امیدوارم بازم ببینمت . راستی دیگه هیچوقت بخاطر چیزای الکی غصه نخور ، مامانت که ترکت کرده خودش ضرر کرده که دختری به خوبی تو رو از دست داده .
ــ ممنون از حرفت .
ارشیا ــ خداحافظ
" سوار ماشین شدم و راه افتادیم ، تو راه آنی پیاده شد و خودم نشستم پشت فرمون و رفتم خونه . . . "

" عرفانـ نگاهی بهم انداخت و گفت : "
ــ تو گریه کردی ؟
ــ نه چطور ؟
عرفان ــ سعی نکن گولم بزنی .
ــ تو بلدی آکاردئون بزنی ؟
عرفان ــ دیوونه شدی ؟ من که تو کار گیتارم ، آکاردئون کجا بود تو ام .
ــ اه به چه دردی میخوری تو ؟
عرفان ــ به درد حرص دادن تو
ــ چه گندی بالا آوردی هان ؟
عرفان ــ لباس خوابمو آوردم اینجا
ــ چی ؟
عرفان ــ مامان بزرگ قراره پهلو خودت بخوابم .
ــ تو غلط میکنی
عرفان ــ تو رو خدا دیگه نمیخورمت که
ــ عرفان تو دیگه بچه ی ده ساله نیستی که . خونتونم تو همین حیاطه ، تو رو خدا ادا در نیار .
عرفان ــ من نمیخوام تنها بخوابم
ــ قول میدم شب بیام بهت سر بزنم
عرفان ــ من میخوام پیش تو بخوابم ، کم از این فرصتا پیش میاد
ــ منظورت چیه ؟
عرفان ــ منحرف اینجوری نگام نکن ، مامانم ک
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 90- رمان اعتراف عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , (جملات عاشقانه زیبا) , رمان آرامش نسيم-فصل اول | رمان های عشقولانه , رمان دخترونه زیر پوست شهر (فصل 1) | رمان های عشقولانه , رمان یک شنبه ی غم انگیز (فصل 1) | رمان های عشقولانه , رمان هوو-قسمت اول | رمان های عشقولانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/28 تاریخ
کد :62155

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا