تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پدر خوب (فصل دوم)



چطور؟
شادی: عیسی کارت داشت... بهم سپرد دیدمت بفرستمت پایین...
-خیلی خوب میرم... اول برم خودمو به فریبرز نشون بدم... ببینه اومدم...
دوباره خواستم برم که شادی گفت: اول برو اونجا ... می بینی که مغازه بسته است...
یه لحظه خشکم زد... تمام فکرم به این رفت که فریبرز چش شده که نتونسته بیاد... اخرین باری که با در بسته ی مغازه مواجه شده بودم اصلا خاطره ی خوبی نداشتم ... چون فریبرز تصادف کرده بود و پاش شکسته بود ... و سه هفته من مغازه رو دست تنها میچرخوندم... و حالا ... از نگرانی تقریبا قلبم تو حلقم بود.درست ازش بخاطر پیشنهادش دلگیر بودم اما راضی نبودم سلامتیش به خطر بیفته. این روزها ی اخری... واقعا اگه بلایی سر فریبرز اومده باشه...
البته با اتفاق دیروزظهر احتمال میدادم که حال و حوصله ی دیدن منو نداشته باشه ...
با صدای شادی که گفت:هووووی تی تی کجایی؟
-نمیدونی فریبرز چرا نیومده؟
شادی که داشت با لاک انگشت اشاره اش ور میرفت گفت: نمیدونم... عیسی به من گفت تی تی اومد تو رو بفرستم پیشش ... اخ برام مشتری اومد، فعلا...
و به سمت مغازه اش رفت.
منم دوباره به کرکره ی پایین مغازه نگاهی کردم وپله ها رو پایین رفتم.
با دیدن عیسی که داشت یه عروسک و تو یکی از جعبه هایی که من درست کرده بودم میذاشت براش سری تکون دادم و اونم چشمکی بهم زد و گوشه ای روی چهارپایه نشستم.
نفس عمیقی کشیدم عیسی کار مشتریشو سریع راه انداخت وگفت: به به ... صبح عالی متعالی...
ساک جعبه کوچیک ها رو جلوش گذاشتم وبا بد عنقی گفتم:سلام...
عیسی لبخندی زد و برام چایی ریخت وگفت: چه خبر؟
-خبری نیست... عماد کجاست؟
عیسی: دانشگاه ... خوبی؟ چیه سرحال نیستی؟
-بوتیک بسته است... شادی گفت بیام پیش تو...
عیسی در سکوت سینی چای رو جلوم گذاشت و روی چهار پایه ای مقابلم نشست وگفت: خوب دیگه چه خبر؟
دست به سینه نشستم وگفتم:خبرا که پیش شماست... نمیگی چیکارم داشتی؟
عیسی لبخندی زد وگفت: جعبه هاست... دستت درد نکنه ...
-منو که واسه گرفتن جعبه ها پایین نکشوندی هان؟
عیسی: نه ... راستش فریبرز...
حرفشو برید و از جا بلند شد و به سمت پیشخون رفت . یه ساک برداشت و جلوم گذاشت وگفت: فریبرز میگفت از این مدل جین ها خوشت اومده ...
باتعجب به داخل ساک نگاه کردم... هنوز نگاه کردن و تجسسم تموم نشده بود که عیسی یه پاکت سفید جلوم گذاشت وگفت: اینم حساب کتابت ...
ماتم برد...
با دهن باز به عیسی نگاه کردم و عیسی لبخندی زد وگفت: راستش دیشب مغازه رو تخلیه کرد ... مثل اینکه تمام جنساشو به یه مغازه دار فروخته... اینم حساب کتاباته ... گفت بهت بگم خیلی شرمنده است که نشد تا اخر هفته بمونه ... راجع به کارتم ...
پس با عیسی اشتی کرده بود ... سرمو با کلافگی تکون دادم.
ساک و پاکت وبرداشتم وقبل از اینکه حرف عیسی تموم بشه گفتم: باشه ... ممنون ...
کاملا دلیل این نیومدن و نبودن برام روشن بود.
پوفی کشیدم یه دور کوتاه ظهر دیروز و مرور کردم . من حق داشتم قبول نکنم و اونم شاید حق داشت که بهم پیشنهاد ازدواج بده ... هرچند که من این حق و به هیچ عنوان بهش نمیدادم.
عیسی من منی کرد ومنم گفتم: خوب اینم اخرین سری جعبه ها بود که برات درست کردم...
عیسی لبخند تلخی زد وگفت: یه روز یه یارویی میره دستشویی زنانه ... بهش میگن مردک مگه کوری نوشته زنانه ... میگه ای بابا من چیکار کنم اون ور نوشتید: مردا نه .. این ور نوشتید زنا نه...!
لبخندی زدم وگفتم: اینم جوک حسن ختام بود؟
عیسی سرشو پایین انداخت وگفت: بازم پیش ما میای دیگه ...
سرمو تکون دادم وگفتم: مرسی بخاطر همه چیز...
عیسی گفت: پول جعبه ها ...
-اگه یکیشونو یادگاری نگه داری ازت پول نمیگیرم...
عیسی نفس عمیقی کشید و یه جورایی با شرمندگی گفت: تی تی شمارمو داری دیگه ...
اوف باز شروع شد.
البته عیسی دوست دختر داشت . حداقل از پیشنهاد دادنش خلاص بودم. با این حال گفتم:
-میدونی که اهلش نیستم... و چشمکی بهش زد و گفت: خیلی با مرامی...
دستمو رو سینه ام گذاشتم وگفتم: کرتم اقا عیسی...
-ما بیشتر...
رومو ازش گرفتم و گفتم: از عماد هم خداحافظی کن هم بهش سلام برسون... یعنی اول سلام برسون بعد ازش خداحافظی کن...
عیسی جوابمو نداد. تا دم در مغازه بدرقه ام کرد و منم پله هارو بالا رفتم... از این پاساژ به اندازه ی شیش ماه از صبح تاشب هر روز خاطره داشتم... من به خودم حق میدادم که فریبرز ورد کنم... به خودم حق میدادم که به پیشنهادش حتی فکرم نکنم و ردش کنم.
به سمت بوتیک رفتم وازپشت کرکره به روزهایی که اون پشت مینشستم نگاه کردم ... به روزهایی که ادم ها رو از شیشه می پاییدم ... باز اواره شده بودم.
به سمت مغازه ی شادی رفتم تا از اونم خداحافظی کنم....
قبل از اینکه به اونجا برسم صدای نکره ی رامتین خان شکور وشنیدم که گفت: به به تی تی خانم... حال شما؟
ناچارا لبخندی مصنوعی تحویلش دادم وسرمو انداختم پایین و به نوک کفشهام خیره شدم... هرچند که در میدون دیدم پاهای رامیتن خان هم حضورد داشت. همیشه عادت داشت دمپایی بپوشه و روی زمین پاهاشو بکشه ... چقدر منفور بود برام... اروم گفتم:سلام...
رامتین خان لبه های پیراهنی که روی یه تی شرت یقه گرد میپوشید و عقب فرستاد و دستهاشو توجیب شلوارش کرد وگفت: شنیدم مغازه بسته شده نه؟
خواستم بگم مگه کوری نمی بینی...؟
لبخندمو جمع کردم وگفتم: بله...
رامتین خان لبخندی زد وگفت:خوب حالا که بیکار شدی... جای دوری نمیخواد بری... ما بهت عادت کردیم تی تی جان....
جانم؟؟؟ تی تی جان؟ من بابام بهم نمیگفت تی تی جان... این شیکم گنده؟!!!
دلم میخواست زبونم و تا اونجا که جا داره بیرون بیارم وکلی بهش فحش بدم و یه مشت هم وسط شیکم گنده اش بزنم تا خیالم راحت بشه.... باز با اون نگاهش داشت منو تو ذهنش...!
ای لعنت خدا به هرچی مرد هیزه!!!
با حرص گفتم: من شغل دارم... خداحافظ...
رامتین خان تند گفت: ولی پیشنهادم خوب بوداااا...
دلم میخواست وسط پاساژ داد بزنم پیشنهادتو ببر واسه ی عمه ات ... اما لال موندم و با قدم های تندی از پاساژ بیرون زدم.
حتی نشد با شادی خداحافظی کنم... با وزش باد بهاری که صورتمو نوازش میکرد باز ذهنم پر کشید به سمت مغازه وفریبرز... بی معرفت حتی نخواست خداحافظی کنه...
دلم نمیخواست پاکت وباز کنم وببینم چقدر برام گذاشته اما باید خرج و مخارجمو مشخص میکردم... تا اخر ماه باید با برنامه پیش میرفتم.
توی ایستگاه اتوبوس نشستم وپاکت و باز کردم... با دیدن چهار تا تراول پنجاهی چشمام گرد شد.
این خیلی بیشتر از بدهیم بود ... باز دلم گرفت... حس کردم شاید خواسته بهم صدقه بده ... با دیدن یه تیکه کاغذ یادداشت با خطی خرچنگ قورباغه و جوهر پس داده ی روان نویس نوشته بود: سلام تی تی جان ... معذرت میخوام که اینطوری شد. کاری مناسب برات پیدا کردم خبرت میکنم. مراقب خودت باش. قربانت /فریبرز.سرمو تکون دادم... به دو تاشلوار جینها خیره شدم.
گرونترین مدل هامون بود.
فکر میکردم تا سه روز دیگه خیلی مونده ... اما یهویی افتاده بودم تو بیکاری و سرگردونی!
با اومدن اتوبوس سوار شدم... شاید باید به خونه میرفتم ... باید فکر میکردم به پیشنهاد رعنا... از بیکاری متنفر بودم چه بسا شاید اگه دیر می جنبیدم همین هم از دست میدادم ... تو این شهر درندشت تنها کاری که نمیتونستم انجام بدم اعتماد کردن بود ! انگار چه بخوام چه نخوام باید قبولش میکردم...!
تنها راهی که برام بود همین کار کردن و کلفتی بود! من کاردانی کامپیوتر خونده بودم که برم اشپزی کنم؟ به امید لیسانس به خودم نهیب میزدم که قبول میشم و نشدم و چهارسال تو تهران زندگی کردم... چهار سال تو تهران دوندگی کردم که تهش برسم به تمیز کاری خونه ی مردم؟!
از هر طرف که بری اسمشو بذاری خدمتکار... خدمتگزار... اشپز... پرستار... نگهبان... تهش میرسیدی به این: کلفت!!!
چرا فریبرز یهو اینطوری کرد؟
چشمامو بستم و سرمو از پشت به صندلی تکیه دادم... یه جوری شدم ... چرا نذاشت برای اخرین بار ببینمش وازش خداحافظی کنم.
شیش ماه تموم از صبح تا شب هر روز... کنارش بودم... جنس میفروختم... زیر بار تمام غرغر هاش... حرفهاش... دهن کجی هاش... شوخی هاش... محبت هایی که با صورت اخمالوش بهم میکرد و ضربه ی نهایی که بهم زد یه پیشنهاد ازدواج، نمردیم و یکی بهمون درخواست ازدواج داد ... مراقب خودت باش هایی که اخر شب تحویلم میداد حالا برام معنی پیدا کرده بود.
چرا اینطوری شد؟ به گوشیم نگاه کردم... شمارشو داشتم...از اون خط خزهای ایرانسل داشت. شمارشو گرفتم ... یه زن گفت خاموشه...
فکر کردم به جهنم!
نمیتونستم ازش متنفر باشم یا بدم بیاد ... حس میکردم اونه که یهو از من متنفر شده . اهی کشیدم وفکر کردم برای چی بدون خداحافظی رفت. درسته که بهم پیشنهاد ازدواج داد اما من روی اون حساب برادری و رفاقت باز کرده بودم. حداقل حق داشتم ازش خداحافظی کنم.
دوباره شمارشو گرفتم ودوباره اوای یه زن که گفت : خاموشه...!
گوشیمو پرت کردم تو کوله ام . به خیابون خیره شدم به ادمهاش و سایه هاشون ... به مغازه ها... حتی حوصله ی گوش دادن به رادیو رو هم نداشتم.
چرا نذاشت برای اخرین بار حرف بزنیم شاید فکر کرده من اونقدر ازش دلگیرم که !... چرا حتی نخواست برای اخرین بار ببینه منو... بی انصاف من براش شیش ماه از صبح تا شب از جون مایه گذاشتم...
باید فکر میکردم ... شاید تنها راه حل موجود تا پیدا کردن یه کار مناسب همین بود ... اشپزی بلد بودم؟! ای یه چیزایی حالیم میشد ... بعد چهار سال تنها زندگی کردن ... گوشیمو از تو کیفم دراوردم... همیشه همه ی کارهام یهویی بود.
روی شماره ی رعنا زوم کردم... نفس عمیق کشیدم ... بازدمم و فوت کردم... یه شیشکی به گوشیم اومدم و انگشت شصتمو روی دگمه ی سبز فشار دادم و در سه سوت توی تماسم به رعنا فکرمو گفتم و اون هم با خوشحالی قبول کرد وگفت هماهنگ میکنم فردا ساعت چهار برو اونجا ... ادرسم که داری!
بله داشتم... ادرس خونه ی کسی و داشتم که میخواستم برم کلفتیش!!!
پرفکت ... واقعا کار یونیکی بود... مرده شور من و تحصیلات و تهران و بابا و خانواده و بی پولی و فریبرز وباهم ببرن!!!


فصل دو:ناچاری !
تو ایفون تصویری اعلام وجود کردم... و در به روم باز شد .
راه سنگفرش شده رو طی کردم ... یعنی خدا شانس بده ... ملت چه خونه زندگی هایی دارنا... من دلم خوشه تو خونه ی عزیز که مال خودشه زندگی میکنم... اینا هم دلشون خوشه زندگی میکنن... حالا نمیدونم من دلم زیادی خجسته است یا اینا ... هّی!
وای سکسکه گرفته بود... همیشه از هیجان زیادی اینطوری میشدم.... اه ه ه... ماشینا رو... دو تا ماشین ناناز پارک بود.حتی اسمشونم نمیدونستم. از این تاب گنده ها هم داشتن... استخر هم بود... شبیه اون خونه هاست که تو سریالا همه ی ادم های پولدار فقط تو همون خونه بازی میکنن... عین پارک بود.
با دیدن یه پسر جوون که با ژست خاصی جلوی در شیشه ای ایستاده بود و به من نگاه میکرد... خودمو جمعو جور کردم واب دهنمو جمع کردم و هّی...!
کاش یکی سکسکه امو جمع کنه... هّی!
اروم سلام کردم و اون از زیر عینک مستطیلی طبیش با فریم دور مشکی و شیشه های مستطیلی بهم نگاه میکرد.
دستهاشو تو جیب جینش کرد . یه نگاه به سرتاپاش انداختم... بابا خوشتیپ... واقعا هم عین مهندسا بود ... اصلا عینکش کلا یعنی این مهندسه نقشه میکشه... جین سورمه ای پوشیده بود و دم پایی انگشتس سفید و تی شرت سفید استین بلند که روی سینه اش یه نایک کوچولو داشت. موهاشم مشکی و خوش مدل کوتاه و مرتب بود.
با صورت گرد و بینی عمل شده .... از پسرایی که دماغاشونو عمل میکردن متنفر بودم... البته سربالا نبود اما اون حالت نوک بینیش نشون میداد طرف دماغش زیر تیغ رفته است... با ابروهای مشکی که تا شقیقه امتداد داشت ... و چشمهای قهوه ای تیره و کاملا عادی که کمی خمار بودن ... البته زیر عینک مسلما بخاطر خاصیت ذره بینی عینک کمی درشت تر نشون میداد.
در کل بدک نبود ... قدش متوسط رو به بالا بود البته میشد گفت قد بلند ... تو مایه های صد و هشتاد و نه اینطورا ، خوب باشه خیلی قد بلند بود کلا زورم میومد به یکی بگم قد بلند! ... موهای مشکی یه طرفه رو پیشونیش تو حلقم... !
با صدایی که گفت: بفرمایید...
حس کردم اونم حسابی زیر و بم تیپ و قیافه ی منو دراورده ... چون من که کلا در سکوت داشتم نگاش میکردم اونم در سکوت احتمالا زل زده بود به من.
اهمی کردم... سکسکه ام خوشبختانه بند اومده بود. هنوز داشتم نگاهش میکردم... حدودا نوک کله ام تا روی سینه اش بیشتر نمیرسید ... البته خیلی قدم کوتاه نبود اما در کل... اون زیادی احتمالا بلند بود!
نیشخندی زد وگفت: بخدا تموم شدم...
از حرفش اب دهنم پرید تو گلوم... شوکه شده بودم. به زور سرفه امو خفه کردم ...
ناچارا لبخندی زدم وگفتم: سلام...
-خوب سلام...
انگار اصلا منتظر من نبود...
با من من گفتم: من از طرف رعنا خانم معرفی شدم...
با تعجب کمی خم شد تا قدش به من برسه وگفت: واقعا؟
-اشکالی داره؟
-شما جدی میگید؟
-بله... رعنا پاکزاد دخترعموتون بهم گفتن که ...
دستشو بالا اورد که یعنی کافیه... دعوتم کرد به داخل... جان به این پوست سفید و کف دست و انگشتهای کشیده اش... خاک تو سرم کنم که میرم پنکیک بورژوآ برونز میخرم... پسره عین برفه!!!
پشت سرش وارد خونه شدم.
نمیدونم چرا حس کردم یه ذره تابلو ام... پسره یه مدلی بود ... البته این خونه و من و یه پسر مجرد احتمالا خوش تیپ... مهندس... تنهایی... این وقت روز... میتونی به چیزهای دیگه هم فکر کنی منحرف!!!
روی یکی از مبل های استیل نشستم چادرم و مرتب کردم و سعی کردم کل نقشه ی خونه رو بدون ضایع بازی و گردش سیصد و شصت درجه ی گردن ببینم...
با دیدن راه پله ها که درست زیر اونها یک مدل گرند پیانوی سیاه قرار داشت ودر هایی که از پشت نرده ی پله ها در معرض دید من بود و احتمال میدادم اتاق های بزرگ و خوش نقشه ای باشن ... گرامافون ... دو تا بوفه ست خونه که به رنگ طلایی و کرم و قهوه ای بود ... تی وی ست و مجسمه های عتیقه و ساعت زنگ دار قامتی و تلفن سبک قدیم... کفم برید.
پسره یهو جلوم ظاهر شد وگفت: واقعا واسه ی کار اومدی؟
-اشکالی داره؟
-نمیدونم والله... با کمی مکث گفت: تو چند سالته دخترم؟
دخترم... آی خندم گرفته بود از این حرفش... لبخند عمیقی زدم... اما اون جدی جدی نگام میکرد... الهی... مگه خودت چند سالته پدر جان... قیافه اش که میزد 26 27 باشه... البته رعنا میگفت 29 ... ولی کمتر میزد.
با شرمندگی گفتم: من 22 سالمه...
یهو رو مبل سیخ نشست.
-واقعا؟
-بله؟
-اینو جدی گفتی؟
-بله ...
انگار خودشم فهمید زیادی شوک شده ... یه تک سرفه کرد و گفت: خوب کمتر میزنی... به پشتی مبل تکیه داد وگفت: خوب رعنا شما رو روشن کرده که وظایفتون چیه درسته؟
-بله ... فقط هفته ای چند روز بیام؟
چشمهاشو ریز کرد به سمتم خم شد وگفت: واقعا واسه ی کار خونه اومدی؟
چشمهاشو ریز کرد به سمتم خم شد وگفت: واقعا واسه ی کار خونه اومدی؟
-من متوجه نمیشم مشکلی هست؟
یه کم خیره خیره نگام کرد و دوباره تکیه داد وگفت: خیر...
اهمی کرد و با صدایی که کمی قدرتمند بود گفت: خوب... من پارسوآ پاکزاد هستم...
چی چی؟؟؟
راسو؟؟؟
از جاش بلند شد و به سمت اشپزخونه رفت وگفت: اونقدر شوکه ام که یادم رفت پذیرایی کنم... شرمنده...
وکمی بعد با یک سینی محتوی دو فنجون چای برگشت وگفت:بخاطر شغلم زیاد خونه نیستم... آرشیتکتم و به تازگی هم دارم تز ارشد ِ ...
وسط حرفش اومدم وگفتم: عمران...
باز خیره خیره نگام کرد وگفت: بله... دارم پایان نامه امو تکمیل میکنم.
قبل از اینکه بخواد حرف دیگه ای بزنه ... در ورودی باز شد و یه دختر کشیده و قد بلند وارد خونه شد ... درحالی که یه کیف صورتی کمری و به کمرش بسته بود و کیف سیاه گیتار که دوبرابر خودش بود روی شونه اش اویزون کرده بود و ال استارهای صورتی به پا داشت .... با مانتویی سورمه ای که دگمه هاش از بالا تاپایین باز بودن... بهمراه شالی که عین دستمال گردن دور گردنش انداخته بود وارد خونه شد.
حس کردم باید بلند بشم...
از جا بلند شدم و پارسوآ هم متعاقب ایستادن من سرپا شد و گفت: معرفی میکنم...
دختره با صدای پارسوآ به سمت ما چرخید وگفت: اِ... سلام... تو خونه ای؟
پارسوآ : سلام... پرند ایشون...
قبل از اینکه پارسوآ حرفش تموم بشه پرند گفت: دوست دخترته ؟ و خیلی زود خودشو به من رسوند وگفت: با قبلی ها خیلی فرق داره... چه عجب نرفته ارایشگاه... اوه چادری هم هست؟
پارسوآ بازوی پرند رو بشکون گرفت وگفت: داری اشتباه میکنی عزیزم...
پرند با جیغ گفت: وحشی... کبود شد...
پارسوآ سری تکون داد و گفت: ایشون...
باز پرند میون کلامش اومد وگفت: ایشون هرکی که هست ازش خوشم میاد ... میتونی باهاش ازدواج کنی...
و رو به من گفت: فقط خانم حواست باشه که مهریه ات زیاد نباشه این بمیره( به پارسوآ با انگشت اشاره کرد و ادامه داد) کل ارثش به من میرسه پس واسه میراث شاخ وشونه نکش... دوتا از اتاقای طبقه ی بالا مال منه ... یکی اتاقمه ... یکی هم اتاق موسیقیمه... خوشم نمیاد بدون حضورم کسی بره تو اتاقام... روی اخلاق ورفتار منم هیچ اظهار نظری نمیکنی... چغلی هم موقوفه... تو زندگی خودتو داری منم همینطور... اینا رو رعایت کنی دنیا بهشته ... اکی؟
خنده ام گرفته بود. این دختره هم قیافه ی بانمکی داشت. هم لحن دوست داشتنی و مهربون... پوست سفید و چشمهای وحشی وسیاه کشیده و لبهای برجسته و گونه های خوش فرم... بینی کوچیک گوشتی با چتری های سیاهی که تو پیشونیش ریخته بود و موهاش و از پشت دم اسبی بسته بود ... احتمالا خواهرش بود ... یعنی با اون ابروهای کلفت که مطمئنا بخاطر قوانین مدرسه عمرا کوتاه بلند میشد امکان نداشت فکر کنم این زنشه... واقعا من گاهی به مغزم باید افتخار کنم ... دختره منو با نامزد داداشش اشتباه گرفته من دارم فکر میکنم این زنشه ... ای ول تی تی جان تو ترشی نخوری یه چیزی میشی! ذهن نانازم نتیجه گرفت بخاطر شباهت هایی که باهم داشتند... پس حتما خواهرش بود!
پارسوآ با حرص گفت: رعنا جون ایشونو فرستادن تا برای ما...
وبا مکث دنبال کلمه میگشت که خودم کمکش کردم وگفتم: اشپزی کنم...
پرند لبخندی زد وگفت: واقعا؟ ای ول... پس رفت و امدت به اتاقای بالا مجازه ... میگم این از این سلیقه ها نداره ... خواستی تورش کنی هم مشکلی نیست... من اکی ام...
پارسوآ با حرص گفت: میتونی بری تو اتاقت لباستو عوض کنی...
پرند: با کمال میل... راستی اسمت چی بود؟
لبخندی زدم وگفتم: تینا... تینا تابان...
پرند: اسمت بهت میاد... اکی تینا ... فعلا ... می بینیم همو؟
پارسوآ نفس کلافه ای کشید وگفت: پرند بعدا راجع بهش صحبت میکنیم...
پرند چشمکی زد و گفت: اکی... و به سمت پله ها رفت و دو تا یکی ازشون بالا رفت.
پارسوآ پوفی کشید وگفت: یه ذره پرحرفه...
لبخندی زدم وسرجام نشستم و فنجون چاییمو برداشتم پارسوآ گفت: خوب اینم کسی که باهاش زندگی میکنم...
داشتم چاییمو قورت میدادم که پارسوآ گفت: دخترم پرند که شناختیش...
چایی به طرز وحشتناکی پرید تو گلوم... چنان به سرفه افتادم که حس کردم دارم خفه میشم...!!!
خواست بزنه پشتم که دستمو به علامت نمیخواد بالا اوردم... دختر؟؟؟
با هول گفت: شما خوبین خانم تابان؟
-شما دختر دارین؟ شما مگه ازدواج کردین؟ واقعا دختر دارین؟ واقعا پرند دختر شماست؟ اینو جدی گفتید مگه چند سالتونه شما؟؟؟
اصلا سوالام تحت اراده ی خودم نبود ... رگباری داشتم می پرسیدم... واقعا اون دختر داشت؟ اون اصلا بهش نمیومد ازدواج کرده باشه... چه برسه به دختر؟؟؟ اونم تو این سن.... پرند کمه کم سیزده سال وداشت!
پارسوآ لبخندی زد وگفت: خوب من یه کم زود ازدواج کردم...
یه لحظه گفتم: اخه چقدر زود ...
سوالام همش تو ذهنم بودن البته بعضی هاشونم بخاطر هیجانی که بهم وارد شده بود عین استون پریده بودن... با این حال واقعا هنوز شوک بودم... یعنی شوک بودمااا ...
با گنگی باز گفتم: شما چند سالتونه؟
پارسوآ پاشو رو پاش انداخت وگفت: فعلا بیست و نه... به زودی سی ...
-بعد پرند چند سالشه؟
پارسوآ لبخندی زد ... انگاراز قیافه ی باباقوری متعجب من خوشش اومده بود ...
پارسوآ : پرند هم سیزده سالشه ...
مغزم داشت جمع و منها و تفریق وضرب و تقسیم میکرد...
فکرمو بلند بلند گفتم: یعنی هفده سالگی ازدواج کردید؟
پارسوآ با همون لبخند گفت: خیر... هفده سالگی پدر شدم...
ای دل غافل... عجب چیزی بود این... البته تو فامیل داشتیم ... اصلا پدر خودم با طاها فقط بیست سال اختلاف داشت ... ولی پارسوآ ... اه ه ه ه ه...
مخم هنگ بود به شدت ...
پارسوآ فنجون خالی و که اصلا نفهمیدم که تمامشو خوردم وبرداشت وبه اشپزخونه رفت.
با صدای موبایلم از تو کیفم در ش اوردم . اما بخاطر مغز هنگم اصلا نتونستم جواب بدم و تماس قطع شد. گوشیمو رو میز گذاشتم تا اگه دوباره زنگ خورد جواب بدم...
باز مخم پر کشید سمت پدر کوچولو...
وای چه پدر باحالی... خدا شانس بده ... یه لحظه توهم زدم فکر کن پارسوآ با یه همچین استایلی بیاد دم مدرسه ی پرند اینا... اه ه ه... دخترا واسه اش خودکشی میکنن... عجیب دلم میخواست بدونم زنش کجاست...
ازاشپزخونه گفت:اولین بار نیست کسی تا این حد شوکه میشه... دیگه من و پرند عادت کردیم.
درحالی که رو به روم مینشست گفت:مدارکتون رو اوردید؟
به سختی نگاهمو ازش گرفتم... این جوون خوش تیپ اصلا بهش نمیومد یه پدر باشه... اونم چی... پدر یه دختر سیزده ساله... یعنی... وای اخر سوژه است... تو هفده سالگی... عزیــــــــــزم م م ... دیده بودم مادرهایی که پونزده شونزده سال با بچه هاشون اختلاف سنی داشتن اما این یکی... اه ه ه...
کولمو برداشتم وبه زیپش نگاه کردم... به زیپ نگاه میکردم وفکر میکردم که چی میخواستم از کوله ام دربیارم...
با صدای پارسوآ که گفت: شناسنامه ...

انگار فهمید که ذهنم کلا قفل کرده... شناسنامه وکارت ملی وکارت دانشجویی و مدرک کاردانی کامپیوترم و کلا بهش داد م و پارسوآ یه نگاه به شناسنامه ام کرد ویه نگاه به عکسم و یه نگاه به خودم و خیلی ناشیانه و غیر حرفه ای به صفحه ی دوم نگاه کرد... روانی خر... بی اراده یه نیشخندی زدم و پارسوآ گفت: راستش تا چند وقت پیش که خودم تنها زندگی میکردم... احتیاج داشتم فقط یه روز بیاین ... اما با اومدن پرند... فکر میکنم حداقل دو روز و حداکثر چهار روز شما باید تشریف بیارید... براتون مقدوره؟
من که بیکار بودم.
سرمو تکون دادم وگفتم: بخواین هر روزم میتونم بیام...
پارسوآ : واقعا؟
-اگه بخواین... وقتم ازاده...
پارسوآ: شغل قبلیتون چی بود؟
-فروشنده بودم... تو بوتیک کار میکردم...
پارسوآ: حالا چرا کار نمیکنین....
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: مغازه اجاره اش تموم شد ... من و صاب کارمم بیکار شدیم...
پارسوآ هومی کشید وگفت: خوب شما از فردا میتونید بیاید... ترجیحا سه روز... روزهای فرد... مشکلی نیست؟
-نه...
پارسوآ : من زیاد تمیزی خونه برا م مهم نیست... بخصوص که برای مرتب کرد ن و گرد گیری کارگر هست و هفته ای یک بار میاد... فقط اشپزی و امور اشپزخونه با شماست ... البته ترجیح میدم یه نظارت کوچیکی هم روی پرند
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 73- رمان پدر خوب , رمان پدر خوب | رمانی ها , رمانی ها , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - رمان پدر خوب , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمان مخصوص موبایل پدر خوب | ~sun daughter~ خورشید کاربر انجمن ... , رمان خوانها , گنجینه ی رمان های من - شروع از پایان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/28 تاریخ
کد :62152

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا