تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پدر خوب (فصل سوم)



همه اکیپ اکیپ نشسته بودن و صحبت میکردن... حمید هم گاهی زیر زیرکی به من نگاه میکرد .پرنیان و حسین هم که تو این هیری ویری نامزد بازیشون گرفته بود و باهم مشغول صحبت بودن. از همه جالب تر... فرید و روشنک بودن... یه حسی بهم میگفت این فرید یا تنش زیادی میخاره ... یا کلا ازروشنک خوشش میاد.
چون هر پسری که مشغول صحبت با روشنک میشد به طرز شگفت اوری فرید سر و کله اش پیدا میشد.
و این دقیقا برعکس هم صدق میکرد.
با صدای کسی که اقای سراج و دایی خطاب میکرد سرمو با کنجکاوی به سمت صاحب صدا چرخوندم تا بتونم پیداش کنم.
یه پسر جوون نهایت بیست و پنج ساله داشت با اقای سراج صحبت میکرد ومیخندید.
من از نیمرخ میدیدمش.وقتی میخندید دندون های خرگوشیشو نشون میداد و گونه اش چال میفتاد. موهای خرمای خوش مدلی داشت... یه پیراهن استین بلند طوسی تنش بود و جین مشکی... یه طرفه به اپن تکیه داده بود و مشغول صحبت بود.
با فضولی وکنجکاوی از جام بلند شدم صداش برام خیلی اشنا بود . حس میکردم شاید یکی از بچه های دانشگاه باشه که من ندیده بودمش و باهاش سلام علیک نکردم... گفتم برم جلو یه عرض ادبی بکنم بهر حال زشته پسر به این خوش خنده ای واز قلم بندازم وسلام احوالپرسی نکنم... من بچه ی خوبی بودم... ادب و سلام علیک سرم میشد ... اره جان خودم! به ارومی از جام بلند شدم... به بهونه ی اب خوردن وارد اشپزخونه شده بودم که صدای استاد سراج اومد که گفت: اهورا جان اقتصاد کشور با این حرفها اصلا درست نمیشه... حرف باد هواست... ما الان تو تحریم هستیم...
کسی که اهورا خطاب شده بود گفت: بالاخره قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.
چنان این ضرب المثل و خوش صوت ادا کرد که بند دلم به شدت ریخت... اهورا... اهورا ... همون اسم که صاحب خوش صدایی داشت همون که من از سر دلسوزی برنامه اشو گوش میدادم... همون که اگه یه روز صداشو تو رادیو نمیشنیدم به عالم وادم فحش میدادم که منو از شنیدن برنامه ی خوش صوتم عقب انداخته بودن ... یعنی باور کنم.خدایا خودش بود. همون مجری محبوب رادیو که من تو ذهنم ازش یه ادم قد کوتاه سی و خرده ای ساله ی مهربون تصور میکردم. اصلا بهش نمیومد صاحب صدا اینقدر جوون وکم سن و سال باشه. اگه کسی بهم میگفت که از من هم کوچیکتره باور میکردم.
با تعجب داشتم خیره خیره نگاه میکردم که استاد گفت: به به خانم تابان... چیزی میخواستی دخترم؟
نگامو به سمت استاد چرخوندم و گفتم: یه کم اب... لیوان میخواستم...
اهورا جلو اومد و از توی کابینت یه لیوان برداشت وخودش به سمت یخچال رفت و برام اب ریخت .
درحالی که لیوان و توی یه پیش دستی میذاشت و بهم تعارف میکرد من دوست داشتم وا برم. یعنی باور میکردم که یه مجری ناناز رادیو که من هر روز سر ظهر برنامه اشو میگوشیدم داره بهم اب میده ... پیش دستی و ازش گرفتم و زل زدم بهش . قدش بلند بود. منم به زور تا ارنجش میرسیدم. با این حال اونم داشت به من نگاه میکرد. سوالی که تو سرم داشت خودشو لت و پار میکرد تا بپرسم و به زبون اوردم: شما اقای اهورا اخوان هستید؟
اهورا با تعجب چشمهای میشی شو گرد کرد وگفت: بله...
استاد سراج و بخاطر کاری صدا زدن و اون در اشپزخونه نموند تا بفهمه چی به چیه...
با تته پته گفتم: واقعا؟
اهورا پیش دستی به دست گفت: شما منو میشناسید؟
و متفکر زل زد به من تا ببینه اونم منو میشناسه که البته این تفکر وخیرگیش بی نتیجه موند چون خوب اون بیچاره از کجا میخواست منو بشناسه... نه که من ادم مهمی هستم ... از اینکه اون منو نشناخت به شدت دلگیر شدم!!!
-نه... یعنی... چرا... درواقع نه...
اهورا لبخند بانمکی زد. دو طرف گونه اش چال میفتاد. یعنی پارسوآ که بنظرم خیلی خوشتیپ بود و میذاشت تو جیب بغلش... جان به این خنده ی ناز و دندون خرگوشی های سفیدش. حتما موقع هویج خوردن خیلی ناز میشه.
با تعجب گفت: ولی شما فامیلی من ومیدونستید...
-شما گوینده ی برنامه ی بازبارون هستید.
باز با همون چشمهای میشی رنگش یه ذوقی کرد و با حیرت گفت: اون برنامه رو شما می بینید؟
خنده ام گرفت وگفت: خیر... نمی بینم... گوش میکنم...
اهورا هم از شوکش دراومد و خندید وگفت: یعنی باور کنم شما یکی از شنوندگان رادیو هستید؟
-وای اصلا باورم نمیشه شما رو اینجا ببینم...
اهورا لبخندی زد وگفت: باعث افتخارمه که با یکی از شنوندگان برنامه ام صحبت میکنم.
لبخندی زدم و اهورا با هیجان گفت: یعنی شما تمام قسمت های بازبارون و گوش دادید؟
این بشرم کلا شک داشت ها... خوب شنیدم دیگه شق القمر که نکردم.
-بله.... تقریبا نود درصد برنامه تونو میشنوم... بخصوص اون نمایش های کوتاهی که درش بازی میکنید هم خیلی برام جالبن... همیشه هم بهتون پیام دادم ولی هیچ وقت پیام کوتاه های منو نخوندید...
اهورا با شرمندگی گفت: اصلا فکرشم نمیکردم مخاطب برنامه تو این رنج سنی هم باشه...
-چطور؟
اهورا با نارضایتی گفت: خوب رادیو رو اکثرا افراد مسن گوش میدن ...
-خوب قبول ولی کیفیت برنامه هم مهمه... تا یه جوون ودرگیر کنه.
اهورا سری به علامت تایید تکون داد. من یکی که انگار رو ابرها بودم. مطمئنم بهرام رادان و میدیدم اینقدر کیف نمیکردم که با دیدن اهورا اینقدر سر ذوق اومده بودم.وای صدای زنده اش با چیزی که از تو هنزفری گوشیم میشنیدم خیلی فرق داشت. صدای صاف و تمیز... زنده... تکون خوردن لبهاشو میدیدم. همین کلی بهم حس باور پذیری میداد.
استاد سراج وارد اشپزخونه شد وگفت: بچه ها برین تو هال بشینین خوب... اهورا خانم تابان یکی از بهترین دانشجوی های من بود.
-شما لطف دارید استاد...
قبل از اینکه دوباره بشینم از اهورا سوالاتم وراجع به رادیو این چیزا بپرسم با هم از اشپزخونه خارج شدیم و پرنیان خودشو به من رسوند وگفت: شیطون شدی تی تی خانم... چه خوش سلیقه هم هستی پدرسوخته....
خندیدم وگفتم: تو که اهل رادیو نیستی... این پسره مجری رادیوه...
پرنیان: تو روخدا.
-اره صداشو نگاه...
نفهمیدم اهورا از کجا رسید که یهو گفت: صدا رو که نگاه نمیکنن خانم تابان...
لبخند مهربونی بهم زد و بعد به سمت گیتارش رفت و روی صندلی نشست وگفت: خوب خانم ها اقایون...
خدا یا یعنی هرچی صوت بود تومیخواستی بدی به این بشر... یه صدای تمیز... رسا... صاف... خوش اهنگ... مردونه... اما کلفت نبود اونقدر نوع و سبک صداش جدید بود که از گوش دادن هر لحظه اش خسته نمیشدی...
درعمرم اینقدر تحت تاثیر قرار نگرفته بودم. حالا با جون ودل برنامه ی باز بارون و گوش میدادم. با هیجان بهش نگاه میکردم... درحالی که داشت راجع به روز زن ومادر صحبت میکرد با همون چهره ی بانمک و چشمهای میشی و ابروهای خوش فرم و کشیده رو به معصومه که انگار مادرش بود گفت: مادر گلم روزت مبارک...
کمی پنجه هاشو روی سیم هاکشید و کمی بعد نوای گیتار و صدای دکلمه گون و تمیزش کل فضا رو پر کرد. اون قدر جو گیرایی بود که همهمه یکدفعه ساکت شد. مبتدیانه مینواخت اما بد نبود...
نمیدونستم امروز روز تولد حضرت فاطمه است. یاد مادرم افتادم. عزیزم که طفلکی تو خونه تنها بود...
درحالی که نوای گیتار میدون انگشتهای کشیده اش به گوش میرسید با صدای تمیز ورساش مخلوط شده بود ... شعری و در وصف مادر و زمزمه میکرد...
تاج از فرق فلک برداشتن ،
جاودان آن تاج بر سرداشتن
در بهشت آرزو ره یافتن،
هر نفس شهدی به ساغر داشتن،
دلم خیلی گرفت... نزدیک ده سال بود که مادر نداشتم ... از وقتی هم که اومدم تهران دیگه چهار سال بود که حتی سر خاکش نرفته بودم.
یه بغض سنگین تو گلوم گیر کرده بود ... خیلی زود هم چشمام پر اشک شد و سرخوردن اشکهام روی گونه هام ادامه داشت... بین پرنیان و روشنک نشسته بودم.
سعی کردم اونا نفهمن اما پرنیان از صدای نفس های گریه دارم انگار متوجه شد و دستم وگرفت وگفت:خوبی؟
روشنک هم دستشو رو زانوم گذاشت وگفت: گریه کنی منم گریه میکنم ها... نکن اینکارو من خط چشمم خراب میشه... دیدی اصلا فرید نگام نمیکنه... من خر و بگو که سه ساعت جلوی اینه خط چشم کشیدم.
با این حرف وسط اشک ریختنم خندیدم.
متوجه حمید شدم که با نگرانی بهم زل زده بود.
سرمو تکون دادم. صدای روون اهورا منو دوباره به خلسه ی دلتنگی برد.
روز در انواع نعمت ها و ناز،
شب بتی چون ماه در بر داشتن ،
صبح از بام جهان چون آفتاب ،
روی گیتی را منور داشتن ،
شامگه چون ماه رویا آفرین،
ناز بر افلاک اختر داشتن،
چون صبا در مزرع سبز فلک،
بال در بال کبوتر داشتن،
حشمت و جاه سلیمانی یافتن،
شوکت و فر سکندر داشتن ،
تا ابد در اوج قدرت زیستن،
ملک هستی را مسخر داشتن،
برتو ارزانی که ما را خوش تر است :
لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

چقدر زیبا خوند. به احترام این صدا از جا برخاستم وبراش دست زدم ... و بقیه هم برای همرنگ شدن با من تشویق کردن وگرنه هیچ کس تو مهمونی اصلا به این نکته توجه نمیکرد که یه پدیده ی صدا بینشون راه میره و حرف میزنه . نمیدونم چرا برای من اینقدر هیجان انگیز بود. بهترین اتفاق عمرم بود . یه خاطره ی خیلی شیک ... تمیز... رسا... خوش اوا...
بعد از مدت ها تو زندگی یکنواختم یه اتفاق شایان توجه افتاده بود و میشد یه خاطره ی خیلی شیرین که میدونستم تا عمر دارم فراموشش نمیکنم. هر کلمه ای که به کار میبرد هر حرفی که میزد به نظر قشنگ میومد چون اون صدا و اوایی که اون در گفتنش به کار می برد باعث جذابیت بیشتر واژه میشد... دلم میخواست تمام کلمات دنیا رو بگم تا برام دیکته کنه ... حس میکردم هر لغتی که از صدای اون میشنوم برام جدیده ... واقعا صداش زنگ دار بود و موجش تا خود هیپو تالاموس مخت میرفت ... دلم میخواست بپرم بغلش وبگم این زیباترین دکلمه ای بود که میشد برای مادر زمزمه کرد... شاید اگه نصرالله مدقالچی که تیتراژ ان شرلی و زمزمه میکرد و هم میدیدم میپریدم بغلش وحنجره ی رسا و تمیزشو می بوسیدم... واقعا صدا نعمتیه که هر کسی نداره... کاش واقعا اینجا بود و اون دکلمه ی ناز و دوباره باز خونی میکرد... اون دکلمه ای که کلمه به کلمه برام با شنیدن اون صدای گرم وداغ جدید بود ... اون لفظهایی که به کار میبرد... همه ی اون کلمات غرق اوای صدای پر ابهتش بود و همه ی اون کلمات در لحظه با اون موج صدا افریده میشدند...تنها جمله ای که از اون دکلمه یادمه همینه: شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ... پوزخندی زدم و فکر کردم همه ی لحظات زیبام برای روزهای بی دغدغه ی بچگی هام بود.
وقتی که با مامانم پای تی وی انشرلی وتماشا میکردم... اهی کشیدم و فکر کردم شکفتن وسبز شدن در انتظار همه است!!!
دوباره به اهورا نگاه کردم با مادرش روبوسی میکرد . حالا اهورا هم با اون تن صدای خاصش همون احساس و ایجاد میکرد. دلم میخواست همچنان از این صدای خوشش بهره مند میشدم. اوه مرسی تفکر لفظ قلم! اشکهامو با پشت دست پاک کردم.
دلم میخواست برم صورتمو از اشک بشورم... یه فاتحه برای مادرم خوندم واروم شدم.
حسین از پرنیان خواست تا کنارش بشینه... همین جا خالی شدن برای نشستن حمید کنارم کافی بود.
نفسمو با کلافگی فوت کردم وحمید گفت: خدا مادرتون رو رحمت کنه...
میدونست مادرم فوت شده ... لبخندی تشکر امیز محوی زدم و حمید گفت: راستش نمیدونم چطوری شروع کنم...
-اتفاقی افتاده؟
حمید: من هنوز سر پیشنهادم هستم...
لبخندی زدم وگفتم: منم هنوز سرجوابم هستم...
حمید سرشو پایین انداخت و منم از فرصت استفاده کردم و به سمت دستشویی رفتم... هال مستطیلی منزل استاد سراج خیلی طولانی بود و دستشویی هم در یکی از عرض ها قرار داشت ... یه راهرو هم به دو اتاق ختم میشد و رو هم کشف کرده بودم.
توی دستشویی به صورتم نگاه کردم... کرم برونز بورژوام کاملا رو پوستم ماسیده بود. با این حال بخاطر پیشنهاد روشنک که التماسم میکرد و میگفت که بورنز پوست تیره امو جذاب ترمیکنه و نشون میده من زیادی خوش رنگم... میمالیدم البته خودمم با مصرفش به یقین میرسیدم که واقعا پوست برونز با پن کیک برونز خیلی بیشتر وبهتر جواب میده تا با یه پن کیک صورتی که بیشتر منو بدترکیب میکرد. انگار خدا تمام راه های سفید بودن و به روی من بسته بود ... پیشنهاد پن کیک بورژوآی برونز هم تو سر روشنک انداخته بود که مستقیم بهم بگه اینطوری جذاب تری... جون خودم... ! صورتمو کامل شستم...
خوشبختانه از اون ادم هایی نبودم که گریه کردنم تو صورتم بیداد کنه... زود صورتمو شستم و خدا رو شکر تمام پن کیک و رژ گونه هم پاک شد.
از دستشویی بیرون اومدم... اکثر جمع روی زمین نشسته بودند. اهورا با دیدن من لبخندی زد وگفت: شما حالتون خوبه خانم تابان؟
فکر کردم این خوش صدا و خوش سیما عجب خوش حافظه است.چقدرم مهربونه... حالا برام خیلی محبوب هم شده بود. میرم به همه پز میدم من مجری رادیو رو دیدم... دو دو ... مجری رادیو رو دیدم... دو دو ... من دیدم... خود خودم دیدمش... از نزدیک، تازه حالمم پرسید.
با لبخند گفتم: بله ...
اهورا: خدا مادرتون رو رحمت کنه...
اوه خوش فضولم که هست... از کجا فهمیدی کلک؟
-ممنون... خدا هم رفتگان شما رو رحمت کنه...
اهورا با همون لبخند ناب و همون صدای تک گفت: منم پدرم و از دست دادم... روز پدر حس و حال شما رو دارم...
این بار یه لبخند به معنای درک متقابل بهش زدم و روی مبلی نشستم که پرنیان دستم و کشید و مجبوری رو زمین نشستم. حسین یه گیتار مشکی رو پاش گذاشته بود ... با فرید صحبت میکرد.
حسین با یه لحن هیجانی گفت: امیدوارم کسی ناراحت نشه... فرید اماده ای؟
فرید: دو انگشتی ما رو همراهی کنید...
حسین درحالی که به بدنه ی چوبی گیتار عین تنبک ضرب میزد بلند خوند:
زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير
فرید هم همراهی میکرد مصرع بعدی و میخوند: من گرفتم تو نگير
چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير
من گرفتم تو نگير
بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير
ياد آن روز بخير
زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير
من گرفتم تو نگير
ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم
تك و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجير
من گرفتم تو نگير
بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان
بودم از جمع خوشان
خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير
من گرفتم تو نگير
اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم
زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير
من گرفتم تو نگير
بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم
مستحق لگدم
چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير
من گرفتم تو نگير
من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام
منتها جاي علف ميدهدم نان و پنير
من گرفتم تو نگير
بعد از پایان شعرشون و دست وتشویق اقایون رو به حسین گفتم: خدا رحمت کنه ایرج میرزا ... یه چیزی گفت شما ازش بل بگیرین...
حسین: بخدا هممون خر شدیم... این خریت عجیب رواج داره...
اهورا بامزه گفت: تا باشه از این خریت ها...
جمع خندید.
فرید با خنده و حس کل کلی گفت: بخدا یه شعر نیست که زنه بگه من خر شدم شوهر کردم... همتون کیف دنیا رو میکنید از ازدواج ... ازدواجم نکنید که میشید دختر ترشیده و فلان و بهمان...
حسین با خنده گفت: از قدیم گفتن دختر ترشیده یعنی کسی که موفق به ازدواج نشده... پیرپسر هم یعنی کسی که موفق شده ازدواج نکنه...از ما که گذشت بقیه مراقب خودشون باشن... من گرفتم فرید... تو نگیر... ما باید از گذشتگانمون اموزش بگیریم...
سری تکون دادم و روشنک با حرص گفت: اصلا مشکل شما اقایون با خانم ها چیه؟ حالا همین اقا حسین یادش رفته تا دیروز میخواست خود کشی کنه...
حسین لبخندی به پرنیان زد وگفت: من که از اولش دارم میگم خریته...
سرمو تکون دادم... استاد سراج هم خوشحال برای خودش میخندید.
روشنک گیتار واز دست حسین کشید ورو به من گفت: زود باش نشون بده زن یعنی چی...
با تعجب به روشنک نگاه کردم و روشنک گفت: تارت و که نیاوردی... یه گیتار مهمونمون کن...
فرید یه تای ابروشو بالا داد وگفت: به به تی تی خانم مگه شما بلدید؟
پرنیان یهو گفت: صدا شو نشنیدی...
اهورا با کنجکاوی درست در تیر راس من نشست وگفت: جدی تی تی خانم؟
اوه از خانم تابان رسیدم به تی تی خانم؟ حیف که از صدات خوشم میاد وگرنه من عمرا بذارم کسی باهام پسرخاله بشه...
استاد سراج هم تو این هیری ویری گفت: سر کلاسم تا اونجایی که یادمه تمام اشعار کتاب و خانم تابان مرحمت میکرد و میخوند... صدای باز ورسایی داره...
اهورا مشتاق به من نگاه کرد. از این نگاه که مجبور بشم کاری کنم اصلا خوشم نمیومد.

فرید و حسین وسروش هم به شدت به حرف اومده بودن که من یه دهن براشون بخونم. نمیدونستم کارم درسته یا نه... یعنی میدونستم ولی... نمیشد!
روشنک و پرنیان از اخلاق من خبر داشتن .
فرید : بابا بخدا هیچ جای قران ننوشته زن حق نداره بخونه ...
سروش کم حرف هم به حرف اومد و گفت: ما قول میدیم با شنیدن صدای لطیف شما تحریک نشیم...
یه چشم غره بهش رفتم و ملتمسانه به پرنیان نگاه کردم تا خودش این بساطی وکه راه انداخته جمع کنه.
پرنیان با شرمندگی بهم نگاه میکرد ... این جماعت مذکر هم که ول کن ماجرا نبودن...
حسین که فهمیده بود من راضی نیستم فرید و ساکت کرد.
با این حال سروش انگار خیلی مشتاق شده بود با لحن خاصی که هیچ وقت از این لحن کش دار خوشم نمیومد گفت: بابا سیما بینا هم با حجاب میشینه میخونه واسه ملت ...
-من ترجیح میدم نخونم.
حمید هم دخالت کرد وگفت: خوب وقتی خودشون راضی نیستن چرا اصرار میکنین؟
صدای پسری اومد که گفت: از بقچه پیچی ها چه توقعاتی دارین ها... همینم که گیتار بلده کلی سنت شکنی کرده.
جمع یه لحظه ساکت شد.
پسر هجده نوزده ساله ای بود که موهای بلند و فشنی داشت... خیلی هم لاغر مردنی و کوچولو موچولو بود. قیافه اش ناز بود. چشمهای سبز و موهای مشکی داشت... از حق نگذریم صورتش با مزه بود.
بقچه پیچی منظورش من بودم که چادرسرم میکردم... با این حال با یه لبخند گفتم: مگه ما بقچه ای ها دل نداریم؟ از جوابی که بهش دادم یه مدلی شوک شد شاید توقع داشت ضایعش کنم...
بعد این حرفم سروش خیلی تند گفت: یادمه روز اول دانشگاه چادرسرش نمیکرد.
نمیخواستم با سروش دهن به دهن بذارم... پسر بی چاک و دهنی بود.برای عوض شدن بحث و جو دستمو به سیم های گیتار کشیدم و گفتم: غوغای ستارگان و میزنم دوست داشتید همه با هم بخونیدش...
من میزدم و اونا هم همراهی میکردن... فضا دوستانه و صمیمی بود. اون پسره هم دیگه هیچی نمیگفت سروش هم سرش تو گوشیش بود. دوست نداشتم کسی و تو جمع ضایع کنم.
بعدش هم اهنگ یک زن و نواختم... اهنگی که جواب روز زن و مادر باشه... روشنک و پرنیان و کیمیا خوب این اهنگ وبلد بودند. سه تایی باهم میخوندن... یه جور با حس و عمیق ... همیشه از جنسیتم راضی بودم... فقط حس میکردم یه عذرخواهی به پدرم بدهکارم که من اونی نیستم که اون میخواست باشم.
منم زیر لب زمزمه میکردم... چشمم به اهورا افتاد اونم میخوند... حسین و فرید هم به جمع خوانندگان اضافه شدن. این تک اهنگ و انگار اکثرا شنیده بودن...
یک زن از این دنیا عشقه نیازش
خدا اونو ساخته از جنس سازش
عشق همسر . عشق مادر
مرامشه نوازش
یک زن راز آسمونه
یک زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه
نازکدل . یک زن سنگ صبوره
درمون هر دردش . اشکای شوره
اگه یک کوه غم و درده
ولی پر از غروره
یک زن راز آسمونه
یک زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه
یک زن راز آسمونه یک
زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه
با کمک اندیشه هام نامه نوشتم به خدا
پرسیده بودم که چرا نازکدل آفرید مرا
خدا با ناله نسیم یه شب جوابمو رسوند
وجود زن اگه نبود کارش نیمه تموم میموند
بعد از نواختن و خوندن ... یه همهمه شد و بچه ها باهم صحبت میکردن ... استاد سراج قلیون اورد ... پسرها مشغول شدن ... روشنک هم اهلش بود. پرنیان و حسین هم باز نامزد بازیشون گرفته بود. کیمیا هم با چند تا دختر دیگه سرگرم بود. خبری از اهورا نبود. دوست داشتم بازم باهاش صحبت کنم و صداشو بشنوم.
بوی دود کل خونه رو گرفته بود.
معصومه خانم در تراسی که توی اشپزخونه بود و باز گذاشته بود. هوس کردم برم یه هوایی تازه کنم... وارد تراس شدم. به لبه ی نرده تکیه دادم... هوای بهاری صورتمو نوازش میکرد... ابری و الوده بود اما ماه میدرخشید ... زورش بیشتر از گرد و غبار تهرا ن بود... دلم برای اصفهان کلی تنگیده بود. اخ هوای سی و سه پل و کرده بودم.
دستهامو باز کردم و کش و قوسی اومدم که با دیدن اهور که کنج تراس روی صندلی نشسته بود وبه من نگاه میکرد با هول گفتم: ببخشید خلوتتون وبهم زدم...
اهورا از جاش بلند شد وگفت: نه نه ... ابدا ... راحت باشید...
فکرکردم باید توضیح بدم: اخه تو سالن بوی دود میومد ... اومدم یه ذره نفس بکشم.
اهورا خندید وگفت: دایی همیشه عادت داره فکر میکنه بهترین قسمت پذیرایی از مهمان قلیونشه... اونم با طعم های مختلف.
-که اینطور.
کمی سکوت کردیم که اهورا پرسید:شما دانشجوی ادبیات هستید؟
-نه... کاردانی کامپیوتر خوندم...
اهورا: کامپیوتر و ادبیات؟ دایی من استاد ادبیاته ها...
-بله ... استاد سراج یه فارسی عمومی با ما داشت. با چند نفر از دوستان هم صمیمی شدن و خلاصه از این طریق میشناسیمشون.
اهورا: من تا الان فکر میکردم شما ادبیات خوندید...
-نه ما ها هممون ورودی کامپیوتر هستیم...
اهورا: پس الان کارشناسی میخونید اگه اشتباه نکنم...
-نه... من فعلا به همون کاردانی قناعت کردم.
اهورا: شغلتون رو پیدا کردید؟
-نه... اصلا شغلم ربطی به درسی که خوندم نداره....
اهورا دست به سینه ایستاد وگفت: شغلتون چیه؟
-من تو خونه ی یه اقای مهندس اشپزی میکنم...
اهورا خندید وگفت: جالب بود ... نه واقعا پرسیدم.
==============

اهورا دست به سینه ایستاد وگفت: شغلتون چیه؟
-من تو خونه ی یه اقای مهندس اشپزی میکنم...
اهورا خندید وگفت: جالب بود ... نه واقعا پرسیدم.
-شوخی نکردم.
اهورا خنده اش جمع شد وگفت: اینو جدی میگید؟
-دلیلی برای دروغ گفتن ندارم...
اهورا: اُ ... بله . چه رک ...
-جواب قبلی مو میدم... دلیلی نیست که طفره برم... شغله دیگه دزدی که نمیکنم.
اهورا لبخندی زد و گفت: شخصیت جالبی دارید.
-صدای جالب شما هم قابل تحسینه.
اهورا لبخندی زد و باز بینمون سکوت شد.
اهورا نفس عمیقی کشید وگفت: چند وقته گیتار کار میکنید؟
-ساز اصلیم تاره ... گیتار وتفننی یاد گرفتم...
اهورا: جالبه...
-شما چند وقته گیتار میزنید؟
اهورا: خیلی وفت نیست اماتورم... با اینکه تو هنرستان گرافیک خوندم و بعد لیسانس تئاتر گرفتم ... ارشدم هم ادبیات نمایشی اما حالا هوس کردم کمی هم تو موسیقی دستی داشته باشم.
-چقدر شاخه به شاخه...
اهورا: هیچ کدوم راضیم نمیکرد...
-حتی شغلتون؟
اهورا: شغل
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 73- رمان پدر خوب , رمان پدر خوب | رمانی ها , رمانی ها , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - رمان پدر خوب , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , تک سایت | دانلود رمان , ایرانی , عاشقانه , پلیسی , خارجی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/27 تاریخ
کد :62066

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا