تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پدر خوب (فصل چهارم)


صدای پرستاری گوشزد کرد: ارومتر... تشریف ببرید محوطه!
طاها با نفس نفس جلوم ایستاد وگفت: داری چه گهی میخوری؟
اشکم دراومد وگفتم: به ابوالفضل به این برکت قسم... من فقط اشپزی میکنم...
طاها بریده بریده با صدای خفه و خش داری گفت:اشپزی ؟؟؟ چهارصد تومن اشپزی؟؟؟
به هق هق افتاده بودم... طاها با دست محکم به سرش کوبید وبا حرص گفت: بدبختمون کردی تی تی... اره؟ خاک برسر من.تو خواهر منی؟؟؟ اره اشغال؟؟؟ و این بار دودستی به سرش کوبید...
بزور دستهاشو گرفتم تا جلوی زدن خودشو بگیرم... به حدی سرخ شده بود و دندون هاشو روی هم میسایید که از ترس اینکه مبادا یهو سکته کنه خودمم داشتم ضعف میکردم و بیهوش میشدم.
طاها دوباره بهم نگاه کرد وگفت: چی شدی تی تی؟؟؟ داری چی میشی؟؟؟
-بخدا هیچی... به قران.... به روح مامان هیچی... بیا زنگ بزن... یه کلمه بپرس...
طاها با داد گفت: روح مامان و قسم نخور کثافت...
دستمو جلوی دهنش گذاشتم وگفتم: عیبه ابرو ریزی نکن... بیا بریم تو حیاط هرچی خواستی بگو... بگو هرچی خواستی...
دستمو انداختم دور بازوش که پرتم کرد رو صندلی و به سمت اسانسوری که در انتهای راهرو بود رفت.
وارد اسانسور شد.
نفسمو سخت بیرون فرستادم... با پشت دست خون دور دهنمو پاک کردم... معلوم نبود چقدرشو خورده بودم... شوری بغض و خون و باهم توی حلقم حس میکردم... به ساندویچ نسبتا دست نخورده اش نگاه کردم و بلندتر زدم زیر گریه.
در حین گریه زاریم با شنیدن صدای گوشیش که رو ویبره هم بود و روی صندلی کناریم داشت خود کشی میکرد اشکهامو پاک کردم و گوشی شو برداشتم.
با دیدن اسم نازنین که روی صفحه ی گوشی خاموش وروشن میشد نفس عمیقی کشیدم و با دودلی جواب دادم.
-بله؟
صدام بخاطر مدتی که گریه میکردم خش دار شده بود .
نازنین با تعجب گفت:الو...
-بله... سلام...
نازنین با تته پته پرسید:شما؟
تک سرفه ای کردم وگفتم: منم نازی خانم... تی تی...
نازنین اروم تو گوشی زمزمه کرد: تی تی؟
حس کردم بد برداشت کرده توضیح دادم: تینا... خواهر طاها...
نازنین: هان... بله ... صدات عوض شده نشناختم... خوبی تی تی جان؟
-ممنون. شما خوبین؟
با طعنه گفت:از احوالپرسی شما ... ای هستیم... میگذرونیم. الان خونه هستی؟
-نه...
نازنین: گوشی طاها دست تو چیکار میکنی؟
نفس عمیقی کشیدم... همیشه از لحن طلبکارانه اش بیزار بودم...
با کلافگی گفتم: حال عزیزم بد شده بود طاها رسوندتش بیمارستان...
نازنین:اخی... طوری که نشدن؟
-نه حالشون خوبه...
نازنین: خدا رو شکر... حالا طاها کجاست؟
اب دهنم و قورت دادم و دماغمو بالا کشیدم وگفتم: رفته حیاط یه قدمی بزنه...
نازنین: خیلی خوب... نگرانش بودم... بهش بگو من شام خوردم. نمیتونستم گرسنه بمونم... شب بیمارستان میمونه؟
-نه خودم میمونم... طاها رو میفرستم خونه.
نازنین باشه ای گفت و درادامه اضافه کرد: بهش بگو بی سر و صدا بیاد بیدارم نکنه ... بد خواب میشم... اهان اگه تونست یه هندونه هم بگیره... بهش میگی؟
هندونه؟؟؟
سعی کردم جوابشو ندم... عزیز من رو تخت بیمارستان افتاده این هوس هندونه کرده ساعت ده ونیم شب...
پوست لبهامو میجویدم در همون حال گفتم: باشه امر دیگه؟
نازنین: راستی بهت نگفت؟
-چیو؟
حس کردم اهی کشید وگفت:هیچی... خوب کاری نداری؟
-نه ... خداحافظ.
نازنین:خداحافظ.
تماس قطع شد... گوشی تو دستم بود... با دیدن پیغامی که انگار قبل از تماس نازنین هم وجود داشت پیام وباز کردم. شخصی به اسم: حسینی نوشته بود: طاها جان ... تا پس فردا هرجور شده پول کاشف و جور کن... گفته با حکم جلب میاد سراغت... منم به چند جا زنگ زدم... فعلا مزایده ی شرکت منتفی شد. دیگه ریش وقیچی دست خودته ... یا علی.
نفس عمیقی کشیدم... نایلون ساندویچ ها رو برداشتم و چادرمو جمع وجور کردم... اول به دستشویی رفتم و دست و رومو شستم... لبم یه خرده با دکرده بود.
نمیتونستم از طاها دلخور باشم...
وارد اسانسور شدم...
از اورژانس عبور کردم... و به محوطه رفتم. سوز بهاری صورتم و نوازش کرد.
به ارومی به سمت نیمکتی رفتم که به نظرم از پشت طاها روش نشسته بود... نیمکت ودور زدم... با دیدن مردی که از رو به رو هیچ شباهتی به طاها نداشت. مسیری و که اومده بودم ودنده عقب برگشتم.
==============

به ارومی به سمت نیمکتی رفتم که به نظرم از پشت طاها روش نشسته بود... نیمکت ودور زدم... با دیدن مردی که از رو به رو هیچ شباهتی به طاها نداشت. مسیری و که اومده بودم ودنده عقب برگشتم.
کمی این سمت و اون سمت رفتم... با دیدن طاها که به درختی زیر نور تیرچراغ برقی که کنار جدول بود تکیه داده بود و سیگار میکشید جلوش ایستادمو گفتم:سیگاری شدی؟
حتی نگاهمم نکرد... به نقطه ی دوری خیره بود.
بهش نگاه کردم وگفتم: نازنین زنگ زده بود.... جواب دادم...
طاها نگام کرد وگفت: به روح مامان قسم بخور... بگو که ...
-بگم خراب نشدم؟؟؟ نه به قران... نه به روح مامان.... نه به جون تو... چرا این فکر و میکنی... اصلا بیا برو از خونه زندگی این مهندس تحقیق کن... من دوست دختر عموشم... وگرنه اونا هم باید به من اطمینان میکردن که خونه وزندگی ودم و دستگاهشونو سپردن به من...
طاها با حرص ته سیگارشو روی زمین پرت کرد وبا نوک پنجه لهش کرد وگفت: لازم نیست بری اونجا کلفتی مردم و کنی...
-پس برم کجا؟ لابد برگردم اصفهان؟ برم پیش کسی که چهارسال نپرسید دخترش تو این خراب شده زنده است یا مرده؟
طاها دستی به پیشونیش کشید وگفت: بیا تو شرکت پیش خودم کار کن...
ناخوداگاه پوزخندی زدم وگفتم: شرکتی که داره به مزایده گذاشته میشه احتمالا داره ورشکست میشه... میخوای یه سربار باشم برات؟
طاها با تعجب گفت: تو از کجا میدونی؟
گوشیش و به سمتش گرفتم وگفتم: نازنین هم زنگ زد گفت رفتی خونه واسه اش هندونه بگیر!
طاها لبخند کجی زد وگفت: اینقدر هواسم پی تو و عزیز بود که یادم رفت بهت بگم...
-چیو؟
طاها:داری عمه میشی...
به چهره ی با نمک و مهربونش نگاه کردم. به چشمهای سرخش به سبزی نگاهش... و صورتش که انگار نه انگار تا دقایقی پیش چقدر منقبض و سخت بود.
شاید اگه تو شرایط بهتری بودم بغلش میکردم و می بوسیدمش... یا از خوشحالی گریه میکردم... اما حتی نتونستم لبخند بزنم...لبم بخاطر اون پشت دستی درد میکرد... تمام ذوق وشوقم کور شده بود...
طاها به حرف اومد وگفت: حتی یه تبریکم نمیخوای بگی؟
به صورت درهمش نگاه کردم وگفتم: مگه مهمه؟ تبریک خواهری که تو قبولش نداری... مهمه؟
طاها: من نگرانتم...
به لبم اشاره کردم وگفتم: این ثمر نگرانیه.... یا زور گویی؟خوبه تو ریخت منو می بینی وروت میشه این حرفها رو به زبون بیاری...
صدام پر بغض بود... باید از خودم دفاع میکردم... طاها حق نداشت راجع به من بد فکر کنه...
با همون رعشه ای که توی لحنم بود گفتم: من دارم زندگی میکنم... تو محل همه به اسمم قسم میخورن... آسه میرم آسه میام... این جرمه گناهه؟ چه خطایی ازم سر زده که به خودت اجازه میدی با من اینطوری رفتار کنی؟؟؟ هان؟ مگه دارم چیکار میکنم... مگه چه ابرویی بردم که اینطوری باید جواب پس بدم... چرا به خاطر گناه نکرده مجازات میکنی... مگه من چه اشتباهی کردم که ...
بغضم اجازه نداد دفاعیه ام تکمیل بشه...
طاها با صدای نادمی گفت: بخدا نگرانتم... تی تی اینجا پر گرگه... تو خوبی... پاکی درست... ولی میون این همه بد ... تی تی جان... خواهرم... اتفاق یه باره.
-همچین میگی اینجا انگار چه فرقی با اصفهان داره...
طاها با کلافگی بارزی گفت: فرق داره... عزیز من فرق داره... اصفهان بابا بالا سرت بود... چهار تا کس وکار داریم... تو بازار همه مار ومیشناسن... اینجا یه بلایی سرت بیاد من یه لا قبا که هیچی از خودم ندارم چطور به دادت برسم؟
سرشو پایین انداخت وگفت: بخدا همه ی نگرانیم تویی... چهارساله تهرانی... دوسال صبر کردم گفتم داری درس میخونی حواست پی درس و دانشگاهته... دوساله که دانشگاه و بوسیدی گذاشتی کنار... نذاشتی یه اب خوش از گلوم پایین بره... عزیز که هوش و حواس درست وحسابی نداره که بگم یکی بالا سرت هست...
واقعا که دوسال بود داشت بهم با دلیل و بی دلیل سرکوفت میزد...
با حرص گفتم:چرافکر میکنی احتیاج به یه اقا بالا سر دارم... من بیست و دو سالمه طاها... واسه خودم دارم کار می کنم... از عزیز مراقبت میکنم... به زودی هم میخوام شروع کنم به درس خوندن... همین کافی نیست؟
طاها پوفی کشید وگفت:باز داره حرف خودشو میزنه... تی تی ...
میون حرفش پریدم وگفتم: ببین طاها اگه گوش من به این حرفها بدهکار بود که همون دوسال پیش رامو میگرفتم برمیگشتم اصفهان... وقتی می بینی کارساز نیست نه اعصاب خودتو خرد کن نه منو....
طاها دهنشو کج کرد وگفت:بذارم بری خونه ی یه مرد مجرد که معلوم نیست کیه و چیه کلفتی کنی...
با تحکم و شمرده شمرنده گفتم: من اونجا اشپزی میکنم...
طاها: هر غلطی که میکنی... فردا پس فردا ازتو یه کار دیگه خواست چیه؟ پس فردا یه گوشه تنها گیرت اورد.... تو خونه تنها موندین...
-طاها من میتونم مراقب خودم باشم... تو به فکر زندگی خودت باش... جریان این چک چیه که اگه وصول نشه حکم جلبت میاد؟؟؟ هان؟
طاها دستهاشو تو جیبش فرو برد و سرشو پایین انداخت و کم اورد... در همون حال گفت: شرکت داشت ورشکست میشد... مجبوری قرض کردم... شرکت که سر وسامون نگرفت هیچ... کلی بدهی هم واسم شده قوز با لا قوز...
سعی کردم تو لحنم طعنه نباشه... با این حال بوی تیکه میداد اروم گفتم: چرا از بابای نازنین کمک نمیگیری مثل همیشه؟
طاها دندون قروچه ای کرد و جوابمو نداد.
چند لحظه هیچ کدوممون چیزی نگفتیم...
به چهره ی درهم طاها نگاه کردم... ده سال از من بزرگتر بود... با اینکه پسر بود ومثلا عصای دست بابا اما همیشه بابا به بی عرضگیش ایراد میگرفت... ولی بازم طاهای بی عرضه رو به من ترجیح میداد.
قیافه ی طاها چون سفید و چشم رنگی بود دخترونه ترازمن سیاه سوخته بود... بخصوص رفتارای پسرونه ی من باعث میشد تا همه یه جورایی بگن تی تی عین پسراست.
عزیز که همیشه رک و پوست کنده میگفت تی تی باید پسر میشد ... طاها دختر... با این حال طاها همیشه هوادار من بود. مهم مامان بود که بین هیچ کدوممون فرق نمیذاشت... نه پسرم از دهنش میفتاد نه دخترم... بابا هم کلا انگار از هفت دولت ازاد بود... به من که محل نمیداد... طاها رو عزیز میدونست... بازم به معرفت طاها که منو یادش نرفته ... لبخندی نثار خاطرات بچگیمون کردم.
به طاها که هنوز غرق افکارش بود زل زدم وگفتم: حالا چقدر بدهی داری؟
طاها پوفی کشید وگفت: تو نمیخواد درگیر مشکلات من بشی...
-فقط خواستم کمک کنم...
طاها خندید وبه من نگاه کرد وگفت: اخه فسقلی تو مگه چقدر پس انداز داری؟
-حالا تو بگو شاید داشتم...
طاها چشمهاشو گرد کرد وگفت: کلا شصت میلیون بدهکارم... سی میلیونش و دارم... بقیه اش. و اهی کشید و حرفشو بدون فعل گذاشت.
با لبخند رو به من گفت: داری سی میلیون... و ضربه ی ارومی با نوک انگشت اشاره اش به پیشونیم زد و بلندتر خندید.
دست به گردنم بردمو گردنبندی که گردنم بود وباز کردم وبه سمت طاها گرفتم.
طاها با تعجب بهم نگاه میکرد.

شونه هامو بالا انداختم وگفتم:عتیقه است... طلای بیست و چهار عیار... تو این قاراش میشی بازار طلا کم کم پونزده میلیون ازت میخرن ... چهار پنج میلیونم من تو حسابم دارم همون پولا که بابا برام میفرسته ومن دست بهشون نمیزنم... پوزخندی زدم وگفتم:میدونی که ازبازنشستگی عزیز... پوفی کشیدم و گفتم:
... کارت راه میفته؟ حداقل میتونی مهلت بیشتری بگیری ...
طاها هنوز با خیرگی داشت به من نگاه میکرد.
دستشو از تو جیبش بیرون کشیدم وگردنبند و کف دستش گذاشتم وگفتم: بعدا یکی خوشگلترشو برام بخر....
طاها لبشو گزیدوگفت: این گردنبند مامانه... دادش به تو...
-خوب منم میدمش به تو... تازه مال خود مامانم که نبوده. از مادر عزیز بهش رسیده... حالا هم من میدم به تو... توگردن من باشه و الکی جرم لاش بره بهتره یا به یه زخمی بزنیش؟
طاها نفس کلافه ای کشید وگفت:نمیتونم قبولش کنم...
-اخه چرا؟
طاها: تی تی این یادگاریه...
-یادگاری باشه ... وقتی ازش استفاده بشه و مشکلی و حل کنه که بهتره... مامانم اینطوری خوشحال تره نیست؟
طاها دو دل بود که بگیره یا نه... از نگاهش میخوندم که اگه یه خرده دیگه اصرار کنم و چونه بزنم قبول میکنه ... حالا که داشت پدر میشد... یه پدر خوشگل چشم رنگی...
لبخندی زدم وگفتم: پس فردا بابا بشی... کلی خرج داری... خوب نیست اول دنیا اومدنش همش باباش بدهکار باشه... هان؟
طاها گردنبند و توی دستش مشت کرد وگفت: پس دیگه به حسابت دست نزن... همین هم از سرم زیاده...
لبخندی بهش زدم وگفتم: بیا ساندویچمونو بخوریم سرد شد...
طاها خندید وگفت:ساندویچ سرده ... سرد میشه؟
خندیدم و چیزی نگفتم... بعد از خوردن ساندویچ سرپایی هرکاری کردم طاها حاضر نشد برگرده به خونه... دوسه بار از پشت شیشه ی ای سی یو سرک کشیدم اما نتونستم عزیز وببینم... اخر سر هم به اورژانس رفتیم و روی صندلی هاش نشستیم . من از خستگی در حال چرت زدن بودم...
دوسه بارم سرم افتاد رو شونه ی طاها و از خواب پریدم... طاها کتش و داد به من گفت:تو بخواب... من بیدارم.
دستمو گرفت و من سرمو رو شونه اش گذاشتم... بوی تلخ عطر کتش و دوست نداشتم... ولی نخواستم بگم .... مجبوری بوی عطر و تحمل میکردم... دستم تو دست طاها بود.
بچه که بودم ... بعد فوت مامان با بهونه و بی بهونه شب بالش و پتومو برمیداشتم ومیرفتم تو اتاق طاها ... اونم از تختش پایین میومد و من رو تختش میخوابیدم اون پایین تخت.
از همون پایین تخت هم دست شو بالا نگه میداشت ودست منو میگرفت و میگفت:نترس تو بخواب من بیدارم...
اگه مادر بالای سرم نبود... یا بابا هیچ وقت با من ساز سازگاری نمیزد حداقل طاها بود که مراقبم باشه وحواسش بهم باشه... همین هم کلی غنیمت بود.
خیلی زودتراز اونچه که فکرشو بکنم خوابیدم.

کلید و داخل قفل انداختم و وارد خونه شدم... خوبیش این بود که پارسوآ بهم زنگ زده بود و قرار بود امروز نرم خونه اشون... واقعا بعد از اینکه تمام دیشب و توی بیمارستان موندم این خبر باعث شده بود کلی انرژی بگیرم... با اصرار طاها که میل داشت پیش عزیز بمونه من به خونه اومدم.
جای خالی گردنبند یادگاری توی گردنم فریاد میزد.ولی از طرفی هم حسی بهم میگفت مامان اینطوری بیشتر ازم راضیه...
جای عزیز خالی بود. لباس هامو عوض کردم. یه دوش گرفتم... چادرمو با دست شستم... پهنش کردم و یه دست مانتو و شلواردیگه رو اتو زدم تا برای فردا اگر کاری داشتم بیرون یه چیزی برای پوشیدن داشته باشم...
نماز خوندم و دو رکعت شکر به جا اوردم برای اینکه عزیز از بخش مراقبت ویژه به بخش داخلی منتقل شده بود .
از حرفی که جلو طاها بهم زد دوباره بلند زدم زیر خنده... به من گفته بود: این پسره به من محرمه؟؟؟ منظورش طاها بود که مدام سر و صورت عزیز ومی بوسید...
به سمت تختش رفتم... ملافه ها رو عوض کردم... کل اتاق و جارو کشیدم... گرد گیری کردم. تا ساعت شیش مشغول مرتب کردن وتمیز کاری بودم... کسی که میرفت خونه ی مردم و تمیز میکرد خونه ی خودش باید عین گل میموند. دو تا تخم مرغ نیمرو هم درست کردم و زدم تو رگ...

خوشبختانه طاها قرار بود عزیز ویه مدت ببره خونه ی خودش... یه جورایی میخواست به من محبت کنه ... یا بیشتر جواب لطف مو بده... قرار بود یه تحقیقاتی هم راجع به خونه ای که من توش کار میکردم هم بکنه... حداقل بخاطر اینکه گردنبند مو دادم تا به یه زخمی بزنه فعلا کارم نداشت... تا دفعه ی بعدی که بیا دو پاچه امو بگیره... هرچند خوشم میومد یکی حواسش بهم باشه. بهم این حس ومیداد چه بخوام چه نخوام حق ندارم از یه چهارچوبی بیشتر بگذرم... هرچند نمیگذشتم ...
با صدای تلفن از فکرهام پرت شدم بیرون و مجبوری با دهن پر جواب دادم: بله؟
روشنک با یه صدای گرفته گفت:الو تی تی...
-به ... سلام روشی خانم... خوبی؟
روشنک با حرص گفت:صد بار بهت گفتم بدم میاد اسممو خلاصه کنی...
با خنده گفتم: خون تو بنفشه؟ چطور تو میتونی اسم منو خلاصه کنی؟
روشنک با غر گفت: سر به سرم نذار.
-چی شده سرحال نیستی؟
روشنک: اخرشب قراره برام خواستگار بیاد...
با خوشحالی گفتم: تو رو خدا؟؟؟ کی؟
روشنک با لحن کش داری گفت: فرید...
-جدی؟
روشنک: خوب معلومه که نه... چقدر تو خنگی...
-پس کیه؟
روشنک: پسر دخترخاله ی بابام...
-خوب حالا میخوای چیکار کنی؟
روشنک: هیچی عین احمق ها میخوام به خواستگارسنتیم که منو بهش معرفی کردن جواب مثبت بدم...
-واقعاااا؟؟؟
روشنک با لحن گریه داری گفت: تو چرا امروز اینقدر خر شدی... خوب معلومه که نه...
-پس چی؟
روشنک: اگه میدونستم که زنگ نمیزدم به تو...
واقعا گیج شده بودم. روشنک هیچ وقت عین ادم حرف نمیزد درحالی که داشتم فکر میکردم روشنک گفت: بیام پیشت؟
-مگه امشب خواستگار نداری؟
روشنک:گور بابای خواستگار... من نمیخوام امشب تو مراسم باشم. تو که از درد دل من خبر داری؟
با خنده گفتم:فدای این درد دلت...
روشنک با حرص گفت: مرده شورتو ببرن... به تو هم میگن دوست... میگن رفیق...؟؟؟
-خوب میگی چیکار کنم؟
روشنک: مگه من و تو دوست نیستیم؟
-چرا؟
روشنک: پس نباید بینمون چیزی باشه و رودربایستی داشته باشیم هان؟
-اره خوب...
روشنک: پس بیام پیشت؟؟؟
-واه اره بیا ... این اجازه گرفتن داشت؟
روشنک:شبم میمونم ها...
-باشه شبم بمون... منتظرم.
روشنک: منتظر عمه ات باش... در وباز کن.
-تو پشت دری؟
و ازجام پریدم و روز نامه ای که روش تابه ی نیمرومو گذاشته بودم ولواشی که تو کیسه فریزر مچاله کرده بودم وتند جمع کردم و داخل سینک اشپزخونه انداختم. صدای زنگ ایفون باعث شد یه نگاهی به ریختم بکنم... یه تاپ شلوارک پوشیده بودم که روی شلوارکم روغن نیمروم لک انداخته بود.... نفسی کشیدم و پیش خودم فکر کردم روشنک که غریبه نیست. اما عجیب دلم میخواست شلوار بپوشم جلو روشنک با اون ساق پاهای سیاه سوخته ام که پر از شکوفه های سیاه تر بود ... اوه . میشم خوراک شیش ماه سوژه ی روشنک!
تند به سمت اتاق دویدم وشلوارم وبا یه جین عوض کردم وموهاموشونه کردم... با شنیدن زنگ سوم به هال دویدم ودر وباز کردم.
کمتر از پنج دقیقه روشنک جلوم ظاهر شد . با اخم و تخم گفت: داشتی چه غلطی میکردی؟
دستشو کشیدم وبه داخل خونه پرتش کردم و گفتم:یواش تر... صداتو تو راهرو پخش کردی که چی بشه؟
روشنک: عیب نیست من ویک ساعت جلو درتون کاشتی؟
با خنده گفتم:خوب ما دوستیم... بینمون رودربایستی نیست و... از این حرفها...
روشنک چشم غره ای بهم رفت وروی مبل نشست و مانتو ومقنعه اشو دراورد .... یه تاپ سبز پسته ای بند گردنی پوشیده بود و یه جین خیلی خوشرنگ .... تاپش مارک جو جو خورده بود... پوست سفید ومهتابی داشت با گردن کشیده و دستهای بلند و انگشتهای ظریف و خوش مدل... لبخندی به اندام خوش ترکیبش زدم که دادش دراومد: هوووووی... منو خوردی که...
با خنده گفتم: تو این قحطی پسر فکر کنم باید رو تو حساب باز کنم...
روشنک خندید و گفت: وای تی تی خل شدی... بیا خودم واست شوهر پیدا میکنم...
در حالی که دگمه ی شلوارشو باز کرد با غر ولند گفت:برو یه شلوار واسم بیار... وای دارم میترکم تو این شلوار...
-مجبوری سایزکوچیک بگیری ؟
روشنک با غر گفت: سایز کوچیک میگیرم که خودمو لاغر کنم لاغر که نمیشم هیچ با تمام پر رویی میپوشمش...
سرمو تکون دادم و روشنک گفت: شلوار بده... من با جین نمیتونم بخوابم...
خوشبختانه هم هیکل من بود فقط یه خرده کشیده تر وخوش تیپ تر وجذاب تر...
به اتاقم رفتم ویه بلوز شلوار راحتی صورتی وکه دوبار بیشتر نپوشیده بودم و دادم دستش.
فکر کردم شاید نپوشه با این حال... پوشید وکلی اظهار رضایت وخوشحالی کرد.
در حالیکه به من نگاه میکرد گفت: این وراپیتزا فروشی اشتراک داری؟؟؟
-نه...
روشنک: باشه... تخم مرغ داری؟؟؟
-اره؟ گرسنته؟
روشنک یه خرده نگام کرد وگفت: پ ن پ... میخوام بشینم روش جوجه اش دربیاد...
خندیدم و به سمت اشپزخونه رفتم... یه دونه تابه بیشتر نداشتم که اونم چون خودم توش نیمرو خورده بودم کثیف بود.
جلوی سینک ایستادم که بشورمش روشنک پرید تو اشپزخونه وگفت:داری چیکار میکنی؟
-الا ن میشورم درست میکنم برات...
روشنک در یخچال وباز کرد وگفت: ولش کن... بیا نون پنیر بخوریم.... حال داری ظرف میشوری ها...
محلش نذاشتم وروشنک گفت: چایی دم کنم؟؟؟
یه لگد بهش زدم وگفتم: برو بیرون بذاربه کارم برسم...
روشنک سرگردون وسط اشپزخونه ی کوچولو ایستاده بود. اینقدر بدم میومد تو این دو قدم اشپزخونه یکی دیگه هم به پر وپای من بپیچه...
دست اخر راضی شد بره بیرون... از تو هال گفت: راستی عزیزت کجاست؟
-بیمارستان؟
روشنک با نگرانی گفت: جدا؟
-اره بخیر گذشته... طاها پیشش مونده...
روشنک: اهان...
تابه رو گذاشتم رو گاز و گفتم: روشنک سه تا تخم مرغ بسه؟
روشنک : ببین من گشنمه ها؟
-من خوردم...
روشنک: اهان برای من... باشه... زیادم هست.
سه تا تخم مرغ شکستم و نون و دراوردم وروی کتری گذاشتم تا با بخار کتری یخ نون لواشای فریزری بازبشن... یه خرده گوجه خیار خرد کردم... روشون نمک واب لیمو پاشیدم...
بعد پنج دقیقه همه رو تویه سینی گذاشتم ویه سفره ی خوشگل برداشتم و به هال رفتم... روی میز عسلی خواستم پهنش کنم که روشنک نشست رو زمین وگفت: عین گاو گشنمه...
سفره رو روی زمین پهن کردم.
روشنک انگار فهمید سفره ام نوئه... گفت: این چه خوشگله... نمیخواد اینو پهن کنی...
-واه... بدون سفره؟
از رو میز عسلی یه روزنامه برداشت وگفت: اینم سفره.. اون حیفه...
خندیدم و مشغول خوردن شد.
منم زل زدم بهش... چنان با ولع و اشتها میخورد که انگار نه انگار یه نیمروی ساده است... با شنیدن صدای خرش خرش خیارهای نمکی وابلیمویی زیر دندون روشنک منم گشنم شده بود.
روشنک بهم نگاه کرد وگفت: زهرمار. بیا بشین بخوردیگه...
-همین الان دوتا خوردم...
روشنک: پس چرا گشنته... خر...
و برام یه لقمه ی پرملات درست کرد... دوتایی نشستیم با هم خوردیم... اون نیمرو بهترین نیمرویی بود که خوردم... واقعا عجیب چسبید بخصوص که روشنک که همیشه تو سلف دانشگاه با فیسو افاده غذا میخورد حالا ریلکس لقمه های بزرگ بزرگ دهنش میذاشت.
بعد از صرف غذامون ... ظرفها رو روشنک شست منم یه دست رخت خواب تو هال کنار هم پهن کردم و تی وی و هم روشن کردم.
روشنک دستشویی رفت و صورتشو از ارایش شست و بعد دراز کشید و باهم سریال اب دوغ خیاری و دیدیم البته پسر نقش اولش چون خوشگل بود تصمیم گرفته بودیم ادامه ی سریال و در روزهای اتی ببینیم...
تما م مدت پخش فیلم روشنک از جذابیت و درشتی چشمهای بازیگر صحبت میکرد و میگفت: این شب دومادیش چه تیکه ای بشه...
با دیدن تیتراژ پایانی سریال روشنک بی هوا گفت: اومدیم ومن هیچ وقت به چشم فرید نیومدم... اون وقت چی؟
-یعنی چی؟
روشنک:من تا کی باید منتظرش بدونم.... حتی نمیدونم چه احساسی به من داره... اصلا شاید نامزد داشته باشه...
-نداره...
روش
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 73- رمان پدر خوب , رمان پدر خوب | رمانی ها , رمانی ها , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - رمان پدر خوب , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , رمان مخصوص موبایل پدر خوب | ~sun daughter~ خورشید کاربر انجمن ... ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/27 تاریخ
کد :62065

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا