تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پدر خوب (فصل پنجم)


یه لحظه تو دلم ارزو کردم اگراین خونه زندگی مال من بود اونقدر با سلیقه تمام وسایل و میچیدم که همه انگشت به دهن بمونن... اهی کشیدم و به خودم تشر زدم: خوبه که نیست... همین مونده با چیدن وسیله های خونه فخر بفروشی...!!!
پرند مشغول صحبت با پسته بود... پسته هم داشت یه صداهایی ازخودش درمیاورد... حتی چند بار با تمام بی اعتمادیم به شنواییم حس کردم که حرف "پ" رو به خوبی تلفظ میکنه...
روی مبلی نشستم و مشغول گردگیری گرامافون شدم... کاش جای این با اون تلفن سبک قدیمی عوض میشد... و روی میز گردی که تلفن روش قرار داشت و دور تا دورش پر از قاب عکس بود قرار میگرفت.
اینقدر هوس کرده بودم مبلها روجابه جا کنم که بی اراده انگشتهام به گرامافون قفل شد و از جا بلندش کردم.
در یک تصمیم ناگهانی رو به پرند گفتم: پرند میتونم جای اینو با تلفن عوض کنم؟
پرند لبخندی زد وگفت:بذاریش رو میز گرده؟
-آره... اشکالی نداره؟
پرند ناز خندید وگفت:نه تی تی جون راحت باش... و روبه پسته گفت: پسته بگو پرند... پـــــ ... ر... ند...
خوشبختانه پرند پشتش به من بود... فوری جاها رو عوض کردم... قاب عکس پارسوآ و پرند بود... و یه خانم و اقای مسن که بنظرم پدر ومادرپارسوا بودند... حتی عکس پریسا هم اون جا بود. و عکس مادر پرند که قبلا تو اتاق پرند هم یکی عینشو دیده بودم... واقعا پرند تمام جذابیت منحصر به فردش و از این زن گرفته بود. البته قد کشیده اش و مشکی بودن موها وچشمهاش وسفیدی پوستشو از پارسوآ... ! اخه پسر که نباید اینقدر سفید باشه! خاک تو سرت تی تی اینقدر سیاهی... والله.
قاب عکس ها رو روی عسلی گذاشتم... میز گرد و در معرض دید بین دو مبل یه نفره ی استیل قرار دادم... تلفن رو روی یه ویترین باریک کنار ساعت تمام قدی درست در امتداد بوفه گذاشتم... پرند حواسش به کار خودش بود... چند مبل یه نفره رو تغییر دادم تا برای رفت و امد مسیر باز بشه... بلند گوهای سینمای خانگی رو هم در چهار ضلع هال مستطیلی بردم... عجیب دلم میخواست جای میز نهارخوری وعوض کنم و مبل سه نفره رو از وسط حال که کاملا سد معبر کرده بود و جا رو تنگ کرده بود بردارم.... ولی تنهایی از عهده اش برنمیومدم... برای همین پرند وصدا زدم واون با کمال میل کمکم کرد و اتفاقا پیشنهادات خیلی خوبی داد.
قاب عکس ها رو روی پیانو چید... تنها چیزی که تغییر نکرد جای پیانو و بوفه بودند... جای بقیه ی چیزها عوض شد. پرند الکی میخندید و تز میداد ... ولی واقعا خونه باز شده بود... ازاون تنگنا دراومده بود. جای گلدون ها رو عوض کردم و گل های مصنوعی زشت وکدر و پشت پیانو گذاشتم تا بعدا براش جا پیدا کنم... گل های طبیعی چه قدر ناز بودن... مخصوصا که بهشون اب میدادم و باهاشون حرف میزدم اون ها هم خونه رو خوشگل میکردن و بوی نم خاکشون همه جا می پیچید. اخیش... خونه با طراوت و روشن شده بود... از نتیجه ی کارم راضی بودم... حداقل حین راه رفتن پام به میز عسلی و مبل ها گیر نمیکرد.
پرند با خنده گفت: کن فیکون شده تی تی جون... ولی خوب شدا. چرا به فکر خودمون نرسید؟
نفس راحتی کشیدم وکش وقوسی به کمرم دادم وگفتم: خونه از تاریکی دراومد...
پرند دستمو گرفت وگفت: تی تی جون میگم میای اتاق منم تغییر بدیم؟؟؟ هان؟
دستمو رو دستش گذاشتم وگفتم:حتما... بذار یه چایی بیارم بخوریم بعد میریم سروقت اتاق تو...
پرند نذاشت بلند بشم و خودش به اشپزخونه رفت.
چون پارسوآ نبود مانتو و روسری مو برای اولین بار حتی جلوی پرند دراوردم... از گرما داشتم خفه میشدم... از جا بلند شدم و پرده ی پنجره ی هال وکنار زدم... و پنجره رو باز کردم تا هوا عوض بشه.
پرند با هیجان گفت: بابا تی تی جون کشف حجاب کردی... بابا خوش تیپ... چه تاپ خوشگلی...
خندیدم و گفتم: بچه اینقدر زبون نریز...
بلند خندید وکنارم نشست ومشغول صرف چایی شدیم... بعد از چایم به اتاقم رفتم تا نمازمو بخونم تمام مدت پرند زل زده بود به من ... وقتی نمازم تموم شد خندید وگفت: با چادر سفید خیلی خوشگل تر میشی ها...
دماغشو با دو انگشت گرفتم وگفتم: خدا این زبون و بهت نمیداد تو چیکار میکردی؟
پرند خندید وگفت: دو تا دست هم دارم... خدا نور به قبر باغچه بان ببارونه... با زبون اشاره حرف میزدم....
لبخندی زدم ... حس میکردم باید با پرند صحبت کنم ... هرچند الان وقتش نبود اما تصمیم گرفته بودم اجازه ندم ادمی مثل کیوان ازش سواستفاده کنه...
با خنده و شوخی و جوک های پرند و کلی مسخره بازی به اتاقش رفتیم و دو ساعت تمام کل اتاق و بهم ریختیم واز نو چیدیم... اتاق پرند هم بزرگ و خوش ترکیب بود... میز کامپیوتر وکنسول اینه و ویترین عروسک هاشو وکامل در یک امتداد قرار دادیم تا راه وفضا برای رفت وامد باز بشه...
عرض اتاق زیر پنجره تخت و گذاشتیم و قرار شد تا براش یه روتختی جدید هم بگیریم.
پرند خسته بود اما جفتمون از نتیجه ی کار راضی بودیم... منم کم کم باید میرفتم.. ساعت هشت و نیم بود. نیم ساعت بیشتر مونده بودم.
پرند به حموم رفت و منم میز شام وچیدم تا پارسوآ که اومد با هم شام بخورند. مانتو ومقنعه امو سر کردم... تمام بساط سفره رو روی میز که در جای جدیدش قرار داشت چیدم... کل سلیقه امو در درست کردن سالاد به کار بردم و یه میز دو نفره ی شیک مخصوص پدر و دختری اماد ه کردم!...
با صدای تق تق دم پایی های پرند به لباسش نگاه کردم.
یه پیراهن صورتی خوشگل که تا سر زانوش میومد پوشیده بود با صندل های مشکی... موهاش هم ازاد ریخته بود... یه تل سفید هم به سرش زده بود. به حدی ناز و عروسک شده بود که بی اراده یه لبخند به این همه شیرینی و زیباییش زدم. با چرخش کلید و ورود پارسوآ با تعجب به پرند و کل فضای خونه انداخت ... وبا دیدن من که بهش سلام کردم...
چشمهاشو گرد کرد وگفت: فکر کنم اشتباه اومدم... ببخشید...
وخواست بره که پرند با خنده گفت: سلام بابا...
پارسوآ : به به . شما چه دختر جذابی هستین... ببخشین اسمتون چیه؟؟؟ و پرند وکشید به سمت خودش و دو تا ماچ گنده از لپش گرفت و پرند با غر ولند گفت: اه... تف تفیم کردی...
پارسوآ خندید وگفت: تو باز زیادی خوشمزه شدی... شامپوی منم که میزنی...
پرند پارسوآ رو هل داد وگفت: نخیرم... شامپوی خودمه...
پارسوآ: تو گفتی منم باورم شد... عروسک شدی واسه من... چه خبره امشب؟ من تو رو به کسی نمیدمت ها... بگم...
پرند از خنده ریسه رفت وگفت: ول کن اونو حالا ... نگا خونه چه خوشگل شده .
پارسوآ لبخندی زد وگفت: اینجا خونه ی ماست؟
پرند: بله... همشو تی تی جون درست کرده...
با شرمندگی سرمو پایین انداختم وپارسوآ گفت: زحمت کشیدید تی تی خانم.... دکور قشنگیه... ممنون.
پرند بازوی پارسوآ رو کشید وگفت: بیا بریم اتاق منم ببین ... اینقدر خوب شده... تی تی جون خیلی باسلیقه است بابا...
پارسوآ لبخندی به من زد وگفت:مشخصه... چه بوهای خوبی میاد...
پرند: بیا بریم اول اتاق من و ببین...
پارسوآ: بذار دستهام وبشورم...
میون حرفهاشون اومدم وگفتم:اگه اجازه بدید من برم... دیر وقته...
پارسوآ: بمونید با ما شام بخورید... من خودم شما رو میرسونم...
-نه نه... مزاحمتون نمیشم دیگه .
پرند با اصرار به سمتم اومد وگفت: تی تی جون بمون دیگه... دستپختتو نمیخوای بخوری یعنی؟
-پرند جان دیرمه ... برم زودتر خونه عزیزمم تنهاست...
پرند داشت اصرار میکرد که پارسوآ گفت: پس بفرماییدخودم شمارو میرسونم.... پرند تنها که نمیترسی؟ میخوای بیای؟
پرند لبخندی زد وگفت: نه نمیترسم... تی تی جون وبرسون زود بیا...
پارسوآ داشت کتش رو میپوشید که فوری دخالت کردم وگفتم: نه نه... خواهش میکنم ... شما خسته اید... خودم میرم...
پارسوآ: تعارف نکنید...
-نه خواهش میکنم ترافیکه ... شما هم تازه اومدید...
پارسوآ لبخندی زد وگفت:پس اجازه بدید به آژانس زنگ بزنم... و به سمت تلفن رفت. چادرمو مرتب کردم وکیفمو برداشتم... پرند صورتمو بوسید وگفت: تی تی جون مرسی... راستی بابا ...
پارسوآ تماس وقطع کرد وگفت: جانم پرندم؟
پرند با اخم گفت: پرنده نه... پرند... قرار شده شنبه تی تی جون جلسه بیاد...
پارسوآ دست به کمر ایستاد و ابروهاشو بالا داد وگفت:اینطوریکه ما شرمنده ی شما میشیم تی تی خانم...
-خواهش میکنم... من شنبه وقتم ازاده ... میتونم برم مدرسه ی پرند...

با صدای ایفون بحث خواهش وتعارف ونفرمایید تموم شد و پارسوآ منو تا دم در مشایعت کرد و جلوی در گفت: اصلا نیازی نبود خودتونو به زحمت بندازید...

-فکرکردم یه کم تنوع برای پرند خوب باشه...
پارسوآ شرمنده سرشو پایین انداخت وگفت: ازتون ممنونم... واقعا نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم... شما بیشتر ازمن به فکر پرند هستید...
-خواهش میکنم... من دارم وظایفمو انجام میدم.
پارسوآ : قول میدم این اضافه کاری ها دراخر ماه قید بشه...
با تعجب گفتم: خواهش میکنم مهندس... نفرمایید... این کار وبرای پول نکردم.
پارسوآ :اینم از بزرگواری شماست...
-پرند و مثل خواهر کوچیکتر میدونم... دوست دارم شاد وسرزنده باشه...
پارسوآ لبخندی زد وگفت: واقعا ازتون یک دنیا ممنونیم... هم من هم پرند... هیچ وقت فضای خونه اینقدر منظم و درست نبوده... حتی وقتی پدر ومادرم زنده بودند.
-خدا رحمتشون کنه...
پارسوآ:خدا رفتگان شما رو بیامرزه...
صدای بوق ماشینی که جلوی خونه خیلی وقت بود که پارک بود باعث شد از تیکه و تعارف دست بکشیم و پارسوآ در عقب وبرام باز کرد و پول و حساب کرد و بعد از خداحافظی اتومبیل حرکت کرد.
یه لحظه به عقب چرخیدم تا محو شدن کامل اتومبیل از پیچ کوچه پارسوآ هنوز جلوی در ایستاده بود ...!
با خستگی مفرط و تن و بدن اش ولاش یه غذای ساده واسه عزیز درست کردم و شونه هاشو ماساژ دادم وعوضش کردم وملافه های جدید روی تخت پهن کردم تا راحت بخوابه... خودمم یه دوش گرفتم و نمازمو خوندم و بدون اینکه تشک پهن کنم وروی فرش ولو شدم... فقط یه بالش زیر سرم گذاشتم و چادرمو از روی چوب رختی کشیدم و رو خودم کشیدم... دیگه حتی جون اینکه غلط بزنم و مثل همیشه به پهلوی چپ بخوابم رو هم نداشتم... طاق باز وسط اتاق روی فرش خوابم برد اونقدر خسته بودم که نفهمم چقدر فرش سخت و سفته ...
با صدای تلفن خونه به سختی چشمهامو باز کردم و سینه خیز به سمت تلفنی که روی پاتختی بود رفتم ... با صدای خواب الودی جواب دادم : بله؟
صدایی نیومد...
کمی هوشیار تر شدم وگفتم: الو؟؟؟
باز هم جوابی نشنیدم... خمیازه ای کشیدم و دوباره گفتم: الو بفرمایید...
وقتی بار سوم جوابی نشنیدم تلفن و قطع کردم و احتمال دادم شاید دوباره تماس بگیره... بعضی وقتها بودن کسایی که زنگ میزدن حرفی نمیزدن شاید منتظر بودن فحششون بدم !!! وسط اتاق چهار زانو نشسته بودم... کش وقوسی اومدم و به ساعت نگاه کردم... وای نماز صبحم قضا شده بود.
زود بساط صبحونه ی عزیز و اماده کردم و نماز قضامو با کلی شرمندگی خوندم... ادرس مدرسه ی پرند و چک کردم تا ببینم کدوم اتوبوس و سوار بشم سرراست تره... ظهر هم یه نهار خوشمزه برای خودم وعزیز درست کردم ... عزیز وبردم روی تراس یخرده افتاب بگیره... خودم قاشق قاشق تو دهنش غذا میذاشتم ... اونم با محبت نگام میکرد... دیگه نمیدونستم منو با کی اشتباه گرفته ... بعد از نهار و مرتب کردن اشپزخونه و حموم کردن عزیز و یه خرید جزیی برای یخچال کنار تخت عزیز دیگه کار خاصی برای انجام دادن نداشتم برای همین به روشنک زنگ زدم و تا حال و احوالشو بپرسم... چون زیاد رو فرم نبود سر به سرش نذاشتم و تماس وقطع کردم.
گوشی ورو دستگاه نذاشته تلفن زنگ خورد و با اولین صدای زنگ برداشتم... رعنا بود که میخواست حال و احوال کنه و از رضایتم در مورد کار بپرسه ... جمعه ها برام کسل کننده بود با این حال با پیام اهورا که روز یکی از شعرا رو بهم تبریک گفته بود باعث شد تا یک ساعت باهاش پیام بازی کنم وبخاطر اون روز که منو به رادیو برد تشکر کنم.
دلم برای صداش توی برنامه ی باز بارون تنگ شده بود... صداش و هنوز دوست داشتم اما راجع به شخصیتش ترجیح میدادم ایده ی خاصی ندم.

فصل پنج: کتمان
با دیدن جمعیتی که جلوی سالن اجتماعات داخل مدرسه بود یاد روزهایی افتادم که طاها به جلسات میومد و همه به من بخاطر داشتن چنین داداش خوشگل ونازی حسودی میکردن.
تو چشمهای پرند قدرشناسی ومیدیدم... خودش بهم گفته بود اومدم جلوی پرچم توی حیاط مدرسه اشون بایستم تا منو راهنمایی کنه تا سالن اجتماعات و پیدا کنم .
درحالی که دستمو گرفته بود و منو هدایت میکرد گاهی لبخند میزد ... گاهی هم به نگاه های اشنایی دهن کجی میکرد.
وارد سالن اجتماعات شدم و به خانمی که انگار ناظمشون بود برگه ای که پارسوآ امضاش کرده بود و تحویل دادم. پرند کنار من ایستاده بود.
ناظم با تعجب گفت: چه عجب پاکزاد یه بار تو جلسه یکی از اولیات شرکت کردن...
پرند شروع به شکستن مفصل انگشتهاش کرد که دستشو گرفتم و با اخم اشاره کردم اینکار وادامه نده ، ناظمشون چشمهاشو باریک کرد ورو به من پرسید:شما خواهر پرند هستید؟
پرند خواست حرفی بزنه که اجازه ندادم لبخندی به ناظمشون زدم وگفتم: خیر یکی از اشناهاشون...
ناظم چشمهاشو ریز تر کرد وگفت: یعنی همسر مهندس پاکزاد؟
-خیر...
اونقدر جدی اینو گفتم که خانم ناظم فوری خودشو جمع و جور کنه و منو راهنمایی کنه به داخل. پرند جلوی در ازم خداحافظی کرد و من هم در ردیف جلو نشستم.
مراسم خیلی زود شروع شد. جلسه باقرائت زیبای یک دانش اموز هم سن پرند اغاز شد.
با سلام و علیک مدیر و چند مسئله در رابطه با کمک های مالی به مدرسه و بهینه سازی روش های نوین و اینکه چون نزدیک امتحانات خرداده باید محیط خونه اروم باشه و غیره صحبت کرد.
ولی نمیدونستم پرند چندم راهنماییه... تو ذهنم حساب کردم که با توجه به سنش باید دوم راهنمایی باشه... بعد از صحبت یکی دوتا از معلم ها و مربی های پرورشی فکر کردم عجب جلسه های خسته کننده ای بودن ولی همیشه کنجکاو بودم که تو این جلساتی که مخصوص اولیا و مربیان بود و بچه ها حق حضور نداشتن چی گفته میشه... مدیر کمی راجع به بچه های سوم راهنمایی گفت که امتحان نهایی شون در یک حوزه ی دیگه برگزار میشه و بعد هم راجع به مقطع جدید دبیرستان کمی بهشون اطلاعات داد. چون فکرمی کردم پرند دوم راهنماییه خیلی گوش ندادم.
نزدیک دوساعت سوالات اولیا و بحث مدیرو معلم ها طول کشید.پذیرایی به شیرینی ناپلئونی و یه لیوان شربت داغون پرتقال که مزه ی قرص استامینوفن میداد ختم شد.
کیفمو برداشتم که از سالن اجتماعات خارج بشم که خانم ناظم بهم اشاره کرد : خانم پاکزاد...
فکرکردم پرند داخل سالنه ... ولی وقتی دیدم منظورش از خانم پاکزاد به منه گفتم : تابان هستم...
لبخندی زد وگفت: خانم شهابی مایلن در دفترشون با شما صحبت کنم...
خانم شهابی مدیر پرند بود.
شونه هامو بالا انداختم به سمت مسیری که بهم گفته بود حرکت کردم.
به نقشه ی مدرسه عادت داشتم خیر سرم دوازده سال خودمم دانش اموز بودم.
تقه ای به در اتاق زدم و وارد دفتر مدیر شدم.
خانم شهابی لبخندی زد وگفت:خانم پاکزاد؟؟؟
-تابان هستم.
خانم شهابی اوهی گفت و لبخندی بهم زد و سکوت کرد.
بعد از مکثی پامو روی پام انداختم و استین های چادرمو مرتب کردم وگفتم: خوب خانم شهابی مشکلی هست؟
خانم شهابی که خودش هم چادری بود چادرشو مرتب کرد وگفت:راستش برام عجیب بود که بعد از یک سال و خرده ای یکی ازاعضای خانواده ی پرند و توی مدرسه ام ببینم.
-من گفتم از اعضای خانواد ه ی پرند هستم؟
خانم شهابی دستهاشو زیر چونه قفل کرد و ارنج هاش و قائم روی میز گذاشت وگفت: خوب به هرحال...
-فکر میکنم اشتباهی رخ داده... من فقط یه ...
یه لحظه حس کردم چی بایدم بگم... یه اشپز؟ یا یه کلفت؟
سرمو تکون دادم وگفتم: به نوعی اقای مهندس، پرند وبه من سپردن... من فقط پرستار پرند هستم.
فکر کردم این بهترین گزینه بود تا ذهن کنجکاوشو التیام ببخشم... حداقل به خودمم احترام گذاشته بودم پرستار بودن بهتر بود!
خانم شهابی یکه ای خورد وگفت: واقعا؟ پس شما نقش مهمی در فعالیت های پرند دارید.
-تقریبا.
خانم شهابی: عالیه... با توجه به اینکه پرند اصلا روال درسی خوبی و طی نمیکنه ... من به عنوان یک مدیر که مسئولیت حفظ ونگهداری بچه ها رو درمدرسه ام دارم باید یک سری نکات رو به شما گوشزد کنم... پرند دختر باهوشیه اما من مطمئن نیستم امسال بتونه امتحان نهایی شو در حد قبولی ...
اصلا بقیه ی حرفهاشو نشنیدم مگه پرند سوم راهنمایی بود؟ طبق محاسبات من اون باید دوم راهنمایی می بود نه سوم!
خانم شهابی با ارامش حرف میزد من سعی کردم بفهمم چی میگه ... درمورد پرند وضعف درسهاش صحبت میکرد ... کم کم معنی حرفهای خانم شهابی دستگیرم شد: بهرحال احتیاج داره تا کسی همراهیش کنه ... بخصوص که هیچ دوستی هم نداره...
-جدی؟ ولی من یکی از دوستانشو میشناسم اسمش چی بود...
خانم شهابی خودش کمکم کرد وگفت: کیانا زمردی؟
فکرکنم میخواست تولد همین بره... سرمو تکون دادم و خانم شهابی گفت:زمردی بخاطر بی انضباطی از مدرسه اخراج شد. دوماهی میشه...
با تعجب گفتم:واقعا؟
خانم شهابی: پرند هیچ وقت دوستان خوبی نداشت.... بخصوص اینکه یک سال وهم جهشی خونده ... شماکه درجریان هستید؟
چون الان درجریان قرار گرفتم چطوری یه دختر سیزده ساله میتونه سوم راهنمایی باشه ،گفتم: بله..
خانم شهابی ادامه داد: بخاطر همین همیشه در ایجا د رابطه مشکل داشت... بخصوص که میدیدم همکلاسی هاش اونو درجمع خودش نمی پذیرفتند ولی متاسفانه پرند شخصیتی پر انرژی داره و خیلی زود به همه اعتماد میکنه ...
چقدر خوب میشناخت هرچند این دو ویژگی پرند وکامل میدونستم... ولی اینکه ایجاد رابطه براش سخت باشه ... چون کلید اصلی رابطه ی صمیمانه ی من وپرند و اون زد... با این حال به دقت به حرفهاش گوش دادم . بخاطر کم کاری در درسهاش مطمئن بودم سرمنشاش استاد مزخرف موسیقیشه

بعد از صحبت هام با خانم شهابی چون مصادف با تموم شدن کلاس های پرند بود و زنگ اخر و زدند قرار شد دوتایی باهم به خونه برگردیم.
پرند چون با من بود با سرویس نرفت و تصمیم گرفتیم پیاده به خونه بریم... خوشحال بود ... از اینکه من و اون با هم میخواستیم به خونه پیاده بریم ذوق داشت انگار هیچ وقت پیاده رفتن این مسیر و تجربه نکرده بود. من بهش قول دادم تا براش ساندویچ کالباس بعنوان نهار درست کنم.
توی فروشگاه به حساب من کلی خرید کردیم و با هم درحالی که بستنی مگنوم میخوردیم به خونه رفتیم.
پرند درو باکلید باز کرد . وارد هال شدیم... سرو صدایی که تو اشپزخونه میومد باعث شد اول به اونجا بریم.... درهر صورت لازم بود که به اونجا بریم چون خرید هامونو باید جابه جا میکردیم.
با دیدن پارسوآ که پیشبند مدل گلابی به گردنش انداخته بود، با گلدوزی سبد میوه روی سینه و تک وتوک حضور میوه هایی مثل پرتقال و توت فرنگی که روش نقش بسته بود داشت سالاد درست میکرد و غذایی که من از پنج شنبه پخته بودم و روی گاز گذاشته بود و بوی سوختش هم بلند شده بود لبخندی زدم و سلام کردم.
پارسوآ با هول پیش بند و دراورد وگفت: سلام...
به سمت قابلمه رفتم وگفتم: کاش توش اب میریختین این همش ته گرفت.
پرند با غرگفت: ول کن اونو... تی تی جون بیا سوسیس بندری درست کن تو روخدا...
به سمت پرند چرخیدم وگفتم: چه بخوای چه نخوای باید درست کنم چون این به کل سوخته...
پرند خندید وگفت: میرم لباسامو عوض کنم.
وهو د و روشن کردم وپارسوآ گفت: از مدرسه ی پرند برگشتید؟
به اپن تکیه دادم به ظرف سالاد خیره شدم. حس کردم کاهوها نشسته است. چندشم شد ودسته ی کاهو ها رو برداشتم و گفتم: بله...
پارسوآ: چی شد؟
-هیچی... درباره ی محیط ارام خونه برای اغاز امتحانات صحبت کردن...
پارسوآ به کشیدن هومی اکتفا کرد.
-راستی؟
پارسوآ: بله؟
-پرند جهشی خونده؟
پارسوآ: بله... چطور؟
-راستش مدیرشون زیاد از کارکرد پرند راضی نیست... بخصوص که امسال نهایی هم داره برای تغییر مقطع .
پارسوآ با لحن پر درد و دلی گفت:پرند اصلا درس نمیخونه تی تی خانم...
-خوب شما بجای معلم گرفتن بهتر نبود باهاش کار کنید ... راهنمایی که مقطع سختی نیست ... هست؟
پارسوآ: من کارهای شرکت و پایان نامه ام همه ی وقتمو میگیره...
-راستی من معلم ریاضی پرند و هنوز ندیدم...
پارسوآ: رفته سفر... قراره برای امتحانات ترم بیاد...
اهانی گفتم و رفتم سراغ یه مطلب دیگه و پرسیدم:
-چه سالی وجهشی خونده؟
پارسوآ: سوم دبستان و...
-شما اصرار کردید؟
پارسوآ: نه خودش هم دوست داشت بهتر بگم مخالفتی نکرد ... پرند قرار نبود ایران بمونه... من و خاله اش... خواهر همسر سابقم تصمیم داشتیم اون بره پیش داییش کانادا... ولی چون اون موقع سن کمی داشت دیگه منصرف شدیم... قرار شد راهنمایی ودر ایران تموم کنه و دوباره بره ... اتفاقا برای عید هم رفته بود میخواست دبیرستان اونجا مشغول بشه ولی مثل اینکه خوشش نیومده بود و برگشت و نظرش به کل عوض شد.
-قرار بود تنها کانادا بمونه؟
پارسوآ:خوب داییش اونجا بود...
-منظورم شما هستید با پرند می رفتید؟
پارسوآ: من ایران و برای زندگی ترجیح میدم... ولی خوب بهش سر میزدم.
-پرند حق داره نپذیره... اون خیلی به شما وابسته است...
پارسوآ لبخند عمیقی زد و با ذوق گفت:خوب بله خیلی...
حالا فهمیدم چرا روز اولی که اومده بودم گفته بود از وقتی پرند برگشته!!!
- باید برای درس پرند بیشتر وقت گذاشته بشه.

 باید برای درس پرند بیشتر وقت گذاشته بشه.
پارسوآ:درسته ... فکر کنم باید یا خودم باهاش کار کنم یا هم برای همه ی درسهاش معلم بگیرم.
یه لحظه از ذهنم گذشت یه معلم مثل کیوان؟
-اگه یه نگاهی به کتاب های پرند بندازم شاید بتونم کمکش کنم.
پارسوآ : واقعا؟
-اره... من مشکلی با این قضیه ندارم...
پارسوآ: اگه نتونستم معلمی براش پیدا کنم حتما مزاحمتون میشیم... ولی فکر کنم کارتون به اندازه ی کافی سخت وفشرده هست دیگه زحمات بیشتری نباید بهش اضافه کنیم.
-من خودم هم دوست دارم.
پارسوا لبخندی زد وگفت:این لطف شما رو میرسونه ...
-خوب سوسیس بندری اماده کنم؟
پارسوآ لبخندی زد وگفت: امروز روز کاریتون نیست.... شما میتونید تشریف ببرید.
شیطنتم گل کرد و بی هوا گفتم: یعنی دارین منو از خونه اتون بیرون میکنین؟
پارسوآ با هول گفت: نه نه ... اصلا منظورم این نبود...
لبخندمو نامحسوس زدم وپارسوآ گفت: حتمابخاطر این اضافه کاری ها باید ازتون تشکر قابل توجهی کنم...
ابروهامو بالا دادم وگفتم: فعلا برید دستهاتونو بشورید تا من غذا رو اماده کنم.
روی پشت دستش یه تیکه پوست خیار چسبیده بود.
با اینکه اسراف شد اما مجبور شدم سالادی که درست کرده بود و دور بریزم... اخه یکی نیست بگه بلد نیستی مجبوری...!
پرند داخل اشپزخونه اومد ... باز لباس گشاد پوشیده بود. میخواستم بزنم لهش کنم ...
باخنده گفت: یه روز غذا رو خواسته گرم کنه...
-پرند روزایی که من نیستم کی غذا گرم میکنه؟
پرند: من میذارم تو ماکرویوو...
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 73- رمان پدر خوب , رمان پدر خوب | رمانی ها , رمانی ها , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - رمان پدر خوب , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 125-رمان عشقم باران , رمان مخصوص موبایل پدر خوب | ~sun daughter~ خورشید کاربر انجمن ... , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/27 تاریخ
کد :62064

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا