تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پدر خوب (فصل ششم)



من آخرش با یخچال ازدواج می کنم!

وقتی خوشحالی میری در یخچالو وا میکنی!

وقتی ناراحتی میری در یخچالو وا میکنی!

وقتی کسلی میری در یخچالو وا میکنی!

داری با تلفن حرف میزنی میری در یخچالو وا
میکنی!

... وقتی نمیدونی چته! میری در یخچال و
وا میکنی

وقتی ...

آخه موجود اینقدر سنگ صبور !!
انقدر محرم راز ؟!!!
============کاربران در حال دیدن موضوع: 77 نفر (61 عضو و 16 مهمان)
مرسی 75 نفر (58 عضو و 17 مهمان)
لینک نقد:پدرخوب|نقد
اگر یادم رفت تو امضام لینکش هست.
هنوز به شدت نقد خونمان افول نموده است...
پست هشت
================
زود به خونه رسیدم ... یه حموم مشت با عزیز رفتم و بعد هم مشغول انتخاب لباس برای تولد شدم.
صبح روز بعد با صدای ایفون در وباز کردم.
یه خانم تپلی سی و خرده ای ساله وارد خونه ام شد وگفت: سلام خانم...
باروی باز سلام کردم و گفتم: بفرمایید.
همون پرستاری بود که پارسوآ برام فرستاده بود تا از عزیزم نگهداری کنه... زن بامزه ای بود... سر سه سوت فهمیدم شوهرش فوت شده و دو تا دختر داره...
همه ی نکات لازم وبهش گفتم و خودم رفتم سمت خونه ی پارسوآ... من میرفتم واسه ی یکی دیگه کلفتی میکردم یکی دیگه هم واسه من ... چه زنجیره ای شده بود.
مشغول سرخ کردن پیاز بودم که با صدای موبایلم به سمتش رفتم.
اهورا بود.
باتعجب جواب دادم: بله؟
اهورا: خودمو معرفی کنم یا منو از رو صدام شناختی...
یه مجری رادیو چقدر میتونه سمج باشه...
-سلام اهورا...
اهورا خندید وگفت: سلام تی تی خوبی؟
-مرسی تو خوبی؟
اهورا: چه خبرا؟
-سلامتی... طوری شده؟
اهورا:اشکالی داره تماس گرفتم؟
-نه ...
اهورا: اگه برای صحبت مشکل داری قطع کنم...
-مثلا چه مشکلی؟
اهورا: مثلا حضور خانواده ات...
-نه من مشکلی ندارم.
اهورا: خوب خوبی؟ چه خبرا؟ چه میکنی؟
-هیچی مشغولم...
اهورا: ناراحت شدی تماس گرفتم؟
-نه ... برام فقط عجیب بود.
اهورا: یعنی یه نفر نمیتونه به دوستش زنگ بزنه؟
-دوست؟
اهورا: رابطه ی من و تو چه جوری تلقی بشه؟ دشمن خوبه؟
-رابطه؟
اهورا: رابطه ی دوستانه...
-هوم... نه من مشکلی ندارم فقط نمیترسی مبادا برات بد بشه اقای مجری؟
اهورا: نه مطمئنم نونم وبه خوب تنوری میچسبونم. و خودش خندید.
منم خندیدم وگفتم: خوب احوالپرسیتون تموم شد؟
اهورا: زنگ زدم بگم امروز برنامه رو گوش بده...
-نمیگفتی هم گوش میدادم...
اهورا خندید وگفت:خوب کاری نداری؟
-نه خداحافظ.
و تماس وقطع کردم. رادیو رو روشن کردم...
یک ربع دیگه برنامه شروع میشد...
تمام یک ربع و به جمع و جور کردن اشپزخونه گذروندم...
با صدای اهورا که از رادیو پخش میشد یه لحظه فکر کردم شاید هیچ کس نتونه با یکی مثل اهورا تلفنی صحبت کنه...
اهورا بعد از سلام و حرفهای ابتدایی گفت: امروز درخدمت مهمان بزرگواری هستیم جناب اقای حجت الاسلام... و بحث امروز ما درمورد زنان و مسیر انها در اجتماع است.
بعد از سلام علیک اون حاج اقا که بعید میدونستم مکه رفته باشه ... شایدم با پول بیت المال سالی به دوازده ماه هر ماه حج واجب تشریف برده بحث با سوال اهورا درباره ی اینکه وظایف زن نسبت به همسرش چه چیزهایی هست شروع شد.
بعد از سلام علیک اون حاج اقا که بعید میدونستم مکه رفته باشه ... شایدم با پول بیت المال سالی به دوازده ماه هر ماه حج واجب تشریف برده بحث با سوال اهورا درباره ی اینکه وظایف زن نسبت به همسرش چه چیزهایی هست شروع شد.

-زن باید از شوهرش اطاعت کند... یکی از یاران امام صادق (ع) روایت کرده است:

امام صادق علیه السلام فرمود یکی از انصار برای حاجتی از منزل خارج شد - و به سفر رفت - و در موقع بیرون رفتن از زوجه‏اش عهد گرفت که در غیاب او از خانه خارج نشود. آن مرد رفت و اتفاقا پدر آن زن مریض شد، زن خدمت رسول خدا پیغام فرستاد که اجازه می‏فرمایید من به عیادت پدرم بروم؟
حضرت فرمود نه در خانه‏ات بنشین و از شوهرت اطاعت کن. مرض آن پدر سنگین شد و زن دوباره پیغام داد، رسول خدا دوباره همان جواب را دادند، چیزی نگذشت که پدر از دنیا رفت، زن از رسول خدا اجازه خواست تا برای تجهیز پدرش از خانه خارج شود. باز رسول خدا فرمود نه در خانه‏ات بنشین و از شوهرت اطاعت کن - آن زن در خانه نشست و امر خدایتعالی را گردن نهاد - پدر را دفن کردند.
سپس رسول خدا به آن زن پیغامی دادند که همه گرفتگی‏های آن زن از بین رفت و فرمودند: «ان الله قد غفرلک و لابیک بطاعتک لزوجک » خداوند تو و پدرت را آمرزید و از گناهانتان درگذشت به علت اطاعت تو از شوهرت »!!!

به قول اهورا: چه جالب!!!

داشتم خودخوری میکردم که اهورا پرسید: یعنی زنان نباید در جامعه حضور داشته باشند و فعالیت های اجتماعی انجام بدن؟

حاج اقا: مهمترین وظیفه ی یک زن تربیت و رشد دادن فرزندانش هست... چه مسئولیتی سنگین تر و واجب تر از این؟ اگر شوهر راضی نباشد زن حق ندارد که کار بیرون را انجام دهد... ویکی از مسائلی است که پیغمبر به شدت بر روش تاکید داشتند.جلب رضایت شوهر از وظایف حتمی یک زن مسلمان است ... همچنین است بر اموری که خشم شوهر را برنیفروزد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: زن نباید شب را به صبح کند در حالیکه شوهرش بر او غضبناک باشد گرچه شوهر ظلم کرده باشد، یعنی این مساله از موارد گذشت زن است که باید با صمیمیت و مهربانی خشم شوهر را فرو بنشاند نه اینکه با بی‏اعتنائی غضب او را بیشتر نماید.

درحالی که پوست لبمو میجویدم... دلم میخواست بزنم رادیو رو خرد کنم!!! اینطور که بوش میاد کل اسلام به نفع مردهاست...

اهورا در حالی که بله بله میگفت پرسید: حاج اقا ببخشید ویژگی های یک زن مومن چه ارکانی هست؟

حاج اقا:
حفظ حجاب عفت و متانت در مقابل ديگران جز برترین کارهایی است که زن باید اون رو انجام بده...
بخشش خطاهاي همسر ...

اهورا :ببخشید میون کلامتون حاج اقا... مثلا اگر یک مردی ازدواج مجدد داشته باشه...

حاج اقا: اینکه جز شرایط وضوابط دین اسلام هست و زن باید با این مسئله کنار بیاید.

اهورا: یعنی حق طلاق نداره؟

حاج اقا: در اسلام حق طلاق با مرد است اما چون این حق مرد است که طبق دین و اصول اخلاقی چهار زن اختیار کند پس زن نمیتواند مانع شود... و چون طلاق یکی از مکروه ترین حلال هاست بهتر است طلاق نگیرد...

تقریبا با صدای بلند عصبی خندیدم. باشه بخاطر گل روی شما!!!

حاج اقا: ولی بخشش مرد ... بخشش شوهر مهمترین جهاد زن است که بسیار مورد رضایت خداوند است.
دیگری اینکه سازگاري با خويشاوندان همسر
و سازگاري با شغل و درآمد خانواده یا سكوت هنگام عصبانيت
شكايت و درد دل بيجا نكردن
نداشتن توقعات بيجا
خودداري از توهين و توبيخ همسر
عيبجويي نكردن
چشم پوشيدن از غير همسر
قهر نكردن و مهمترین جهاد یک زن ... طبق فرمایش مولا علی (ع) این است : جهاد یک زن اراستن خود برای شوهرش است.

اهورا بله بله ای گفت و حاج اقا ادامه داد: در کنار همه ی این ها جهاد زن، خوب شوهر داری کردن است!

رعایت این مسائل از وظایف زنان مومن است.

من نمیدونستم زن اینقدر جهاد داره...!!!

حاج اقا درادامه گفت: رسول خدا میفرماید: هر زنی که به همسرش یک لیوان آب دهد از یک سال روزه داری و شب زنده داری برایش برتر است.

دیگه بقیه ی این مطلب و گوش ندادم... و رادیو رو خاموش کردم.

پشت میز توی اشپزخونه نشستم و سعی کردم زیاد حرص نخورم... واقعا تا کی باید همه عین کبک سرمونو زیر برف کنیم؟

بعد از بیست دقیقه صدای زنگ تلفن بلند شد... اهورا بود.

-بله؟

اهورا: چه طوفانی؟

-این کی بود؟

اهورا: سفارش شده ی صدا و سیما...

-زنا بشینن تو خونه و ظرف بشورن و کهنه عوض کنن اقایونم سرخوش و راحت چهارتا زن داشته باشن؟؟؟ اره؟

اهورا با خنده گفت:چرا سر من داد میزنی؟

-پس سر کی داد بزنم؟ تو نمیتونسی دفاع کنی؟

اهورا با ارامش گفت: بعضی وقتا سکوت بهترین جوابه...

دقیقا داشت حرف خودمو تحویل خودم میداد.

-رادیو رو تو یه شهرمثل تهران گوش میدن تو یه روستای دورافتاده هم گوش میدن... من میفهمم این دروغه محضه... ولی او ن روستایی هم میفهمه؟ چرا این کار وبا مردم میکنید؟

اهورا اهی کشید وگفت: باور کن فقط خواستم نشونت بدم که خیلی ها چنین اعتقاداتی دارن و قبولش دارن ودم نمیزنن...

-زنا اینقدر تو سری خور شدن؟

اهورا: ببین من الان دو هزارتا پیامک دارم که همشون از این برنامه راضی بودن... سه هزار تا هم پیام دارم که ناراضی بودن... ولی این مسئله هست تو هم نمیتونی منکرش باشی... حجابی که تو ازش دم میزنی... باورهایی که تو راجع بهشون میگی همه منطقی هستن اما به قول تو ادم هایی هستن که فقط باید بهشون گوش داد... یادته گفتی عیسی به دین خودش... موسی به دین خودش... وقتی تو نمیتونی طاقت بیاری ... ..... تفاوت دیگری و با خودت رو تحمل کنی از بقیه چه انتظاری داری...

-میتونم تحمل کنم موضوع اینه که گاهی وقتا همین تفاوت ها زندگی ادمها رو تغییر میده ... من روی زندگی کسی سلطه ندارم اما خیلی ها روی زندگی من تاثیر میذارن که من منتظر اثر اونها نیستم...

اهورا:حق باتوئه... یه جورایی هم میپذیرم که شاید دروغه... ولی چه میشه کرد؟ پشت عبادت پنهان میشن و دروغ میگن ادم نمیدونه مناجاتشونو باور کنه یا دروغی که عین اب روون میگن..

-ولی این منصفانه نیست... کسی که نماز وروزه و عبادتش ترک نمیشه اما به راحتی دروغ میگه چون ضعف در صداقت داره ... هنوز نتونسته باور کنه که دروغ تمام اون عبادت و مناجاتشو از بین می بره ...

اهورا جوابی بهم نداد.

بعد از مکثی دو نفره گفتم: اینو کی اورده؟ کسی که ذهنش به چهار تا حدیث تحریف شده خوشه؟؟؟ کی سفارشش کرده؟

اهورا: جز بزرگترین روحانیون ... هستش... الانم رفته نماز ظهر!

با حرص گفتم: لابد پیشونیشو هم سیاه کرده...

اهورا باخنده گفت: از کجا فهمیدی؟

-ادمی که صدای قد قامت الصلا ة شو تا هفت تا کوچه اونطرفتر میشنون اون ادم فقط فکر ظاهرشه ... میخواد خودشو خوب جلوه بده ... کی دیدی یه ادم موهاشو بلند کنه و لباس دی اند جی بپوشه بعد بیاد از صلاة و نماز صبحش بلند بلند حرف بزنه؟ کجای دنیا رسمه که پیشونی سیاه کنن که ادعاشونو ثابت کنن؟؟؟ اونی که سر سجده ی نافله با خلوص دل و بی صدا شب و سحر میکنه پیشونیش و داغ ِ مهرسیاه نمیکنه...

اهی کشیدم و اهورا گفت: این تعصبه ... تعصب مدارانه نظر میدن ...

-تحمیل میکنن تعصبشونو تحمیل میکنن... اونی که والضالین شو بیشتر کشید که دین دار تر نیست... معتقد تر نیست... اون که سین بسم الله شو سر زبونی تر کشید نشونه ی متمدن بودن نیست ... بخدا نیست... به پیغمبر نیست...

اهورا اهی کشید و زمزمه کردم :

هست؟

جوابی بهم نداد خودش هم ناراحت بود . ولی میدونستم بخاطر از دست ندادن شغلش سکوت کرده بود.

نفس عمیقی کشیدم وگفتم:

-نمیدونم چی بگم... اصلا نمیدونم چی باید بگم...

اهورا: فقط از دست من ناراحت نباش...

-نیستم...

اهورا:من فقط خواستم نشون بدم که چه فکرهایی تو جامعه هست.

-میدونم... یا بهتر بگم میدونستم... فقط خیلی وقت بود که نشنیده بودم... مرسی.

اهورا:ببخش اعصابت خرد شد...

-خوب کاری نداری؟

اهورا: نه ... خداحافظ.

و تماس وقطع کردم وسعی کردم فکر نکنم ... ولی مگه میشد ما همه داشتیم باهم زندگی میکردیم اگر عقاید من روی زندگی اونها تاثیر نداشت عقاید اونها به شدت روی زندگی من وامثال من تاثیر داشت.

اگر من یه صفتی واز یکی اکتسابی میگیرم... وای خدا ذهنم چه قدر شلوغ بود... کلافه فکر کردم حاج یداللهی هم حاجیه هم روحانیه بزرگواریه ... اگرامروز من تصمیم گرفتم چادر سرم کنم و یه راهی و تا تهش برم بخاطر خط دادن های اون بود که اگه اون نبود معلوم نمیشد چی میشدم... اگه حرفشو گوش دادم و به نصایحش عمل کردم وتوی حجاب ورفتار وکردارم تجدید نظر کردم که تو محلمون واسم حرف درنیارن که هیچ رو سرم و اسمم قسمم بخورن بخاطر بالا منبری های صادقانه وبا خلوص نیت اون بود ... یکی میشد مثل همسایمون حاج یداللهی یکی هم میشد!!!
==================================
لطفا منطقی باشید ... من با استناد به مقالات و برخی کتاب ها و احادیث وروایات این قسمت رو نوشتم.

این همون پسته ... امیدوارم سانسورش نکنم...
در صورت درخواست منابع این پست:
در گوگل این عنوان ها رو سرچ کنید:وظایف زن در مقابل شوهر/وظیفه ی زن در برابر همسر/وظایف زنان مومن و الی غیر...
سرو صدای پرند نمیومد با اینکه امروز باید مدرسه میرفت و مدرسه رفت و معلم ریاضیشون که اتفاقا دو زنگ اخر ریاضی داشت نیومده بود ساعت یازده برگشته بودخونه... یعنی من ارزو به دلم مونده بود یه بارمعلمم نیاد سرکلاس.
به طبقه ی بالا رفتم.
صدای غرغر پرند میومد. یه لحظه پشت در ایستادم...
پرند داشت با تلفن صحبت میکرد با غرگفت: ببین رمز پیج فیس بوکم و بزن... بابا رمزم اینه سه تا صفر... بعد به اینگیلیسی بنویس پرند... دوباره سه تا صفر... ایمیلمم پرنده کوچولوئه دیگه ... اره ... خوب؟؟؟
...
ببین محمد برام کامنت گذاشته؟؟؟ خاک برسرش...
...
اخه میدونی دیروز کلی باهاش بحث کردم... کثافت عکسشو نشونم نداد منم باهاش قهر کردم.
نفسمو فوت کردم و از پله ها پایین اومدم.
چند بار لبمو گزیدم...با کلافگی روی مبل نشستم... فیس بوک... پرند پیج فیس بوک داشت؟!
به سمت اتاقم رفتم واز تو کیفم گوشیم و دراوردم... تنها چیز درست و حسابی ای که داشتم همین بود... اینم صدقه سری طاها بود که بخاطر فارغ التحصیلی از دانشگاه برام خرید.
میتونستم به اینترنت وصل بشم؟... گوشیمم قابیلت اتصال به ...! اسمش هم بنظرم ممنوعه بود بخصوص برای کسی به سن پرند! یه لحظه حس کردم کاری که دارم میکنم درسته؟ سرمو تکون دادم وگوشی و تو کیفم پرت کردم.
اینکار ورود به حریم شخصی پرند بود.
وقتی پرند عقلش نمیرسید؟! کمی شقیقه هامو مالیدم... کیوان کم بود محمد هم اضافه شد؟؟؟ دیگه باید با پارسوآ حرف میزدم.
با تقه ای که به در خورد پرند وارد اتاق شد و گفت: تی تی جون...
به ساعت نگاه کردم و پوفی کشیدم وگفتم: بله؟
پرند متوجه دلخوریم شد وگفت:طوری شده تی تی جون؟
-چی میخواستی پرند؟
پرند: هیچی... میخواستم ببینم تو این مسئله رو بلدی حل کنی؟
دفترشو نگاه کردم. خطش به خوبی پارسوا بود... ذهنم درگیر بود با کلافگی به لباسهای گشاد پرند نگاه کردم وگفتم: پرند؟
پرند:بله؟
-تو چرا توی خونه لباسهای گشاد میپوشی؟
پرند: هان؟
-دوباره بپرسم؟
پرند لبخندی زد وگفت: اخه میدونی... یه چیزی هست... من اونا رو همیشه واسه مدرسه می بندم و واسه وقتی که مهمون میاد یا واسه کلاسای بیرونم و خرید... بعد جلو پارسوآ لباس گشاد میپوشم که از اونا نبندم...
منظورشو فهمیده بودم پوفی کشیدم وگفتم:خوب جلو پارسو ا هم ببند و یه لباس خوب بپوش...
پرند: اخه کلا سه تا از اونا بیشتر ندارم... بعد تازه یکیشونم خراب شده ... هی میشورم می پوشم... خراب میشن هر روز ببندمشون.
ابروهامو بالا دادم... پرند خندید وگفت: به پارسوآ که نمیتونم بگم بیا بریم از اینا بخریم... و بلند خندید.
دستشو گرفتم ...اروم گفتم: خواستی امروز میریم چند تا برات میخریم... خوبه؟
پرند خندید وگفت: اخ جون... فقط پارسوآ نفهمه ها...
-نمازمو میخونم میام بهت یاد میدم...
پرند باشه ای گفت وصورتمو بوسید و از اتاق خارج شد.
توکه اینقدر خوبی چرا پس ... ؟ خوب وساده ای پرند... کاش میفهمیدی که واسه سن الان تو... این کارا خیلی زوده. تو که از گفتن یه لفظ جلوی یکی هم جنس خودت خجالت میکشی تو که از اتفاقی که توی بلوغت حق داری حرف بزنی و سکوت میکنی ویه شب تا صبح بیدار میمونی... پس چرا میذاری یکی مثل کیوان تو رو ببوسه.... چرا فرق سو استفاده و محبت ونمیدونی... پرند تو که اینقدرخوبی...!!!
از جا بلند شدم... کاش میتونستم تمام درد و دلها رو تو روی پرند بگم.میخواستم نماز بخونم... دیگه باید با پارسوآ راجع بهش صحبت میکردم.
بعد از نمازم کلی سر ریاضی باهاش سر و کله زدم و بالاخره یاد گرفت... بعد هم به خرید رفتیم.
با اتوبوس بردمش با اتوبوس هم اوردمش...
وقتی به خونه برگشتیم در کمال ناباوری پارسوآ ساعت پنج خونه بود. و درکمال ناباوری تر رها هم کنارش نشسته بود.
بوی دود سیگار کل خونه رو پرکرده بود.
پارسوآ چشمهاش سرخ بود. با دیدن دو جام نصفه ای که جلوشون قرار داشت لبمو گزیدم و سلام کردم.
پرند هم کنار من ایستاده بود.
پارسوآ رو به پرند گفت: کجا بودی؟
-رفته بودیم...
پارسوا به من نگاه کرد وگفت: از شما نپرسیدم...
بی ادب... میزنم لهت میکنما...!
پرند گفت: رفتیم یه چیزی بخریم...
پارسوآ از جا بلند شد و گفت: هر روز هر روز که نمیرن خرید... میرن؟
پرند سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت.
حس کردم باید دخالت کنم با غیظ به رها اشاره کردم و گفتم:از جای دیگه عصبانی هستید مجبور نیستید سر پرند خالی کنید...
و رو به پرند گفتم: عزیزم برو بالا به درست برس... !
پرند چشم غره ای به رها رفت و اهسته گفت:میرم حموم...
پله ها رو بالا رفت و کمی بعد صدای ریزش اب و تق تق روشن کردن فندک پارسوآ رو شنیدم.
پوفی کشیدم و به اشپزخونه رفتم.
رها با پوزخند گفت: این دیگه کی بود؟؟؟ اینو به چه بهونه ای عقد کردی؟
پارسوآ با حرص گفت: بهتره حرف دهنتو بفهمی...
رها با غیظ گفت: چقدر بفهمم؟ تو چرا نمیفهمی؟ تو چرا زندگیمو خراب کردی...
پارسوآ دست به کمر ایستاد وگفت: تو از اول میدونستی قرار من وتو چیه؟ مگه نه؟
رها بلند شد ایستاد و گفت: اره میدونستم... تویی که اختیار نداشتی... من مقصر نبودم...
پارسوآ ملایم گفت: بیا این حساب کتاب اخر... فکرکنم بهتره بحث نکنیم.
رها چک و گرفت وگفت: پارسوآ من دوست دارم...
پارسوآ پوفی کشید وگفت: بس کن رها...
رها : من بچمونو میخوام...
پارسوآ : جدی؟ خیلی خوب... برو هرغلطی دلت خواست بکن.
رها با بغض گفت: من این بچه رو به دنیا میارم...
یه دفعه یه لیوان از دستم افتاد و شکست.
پارسوآ به سمت اشپزخونه اومد وگفت: خوبی تی تی خانم؟
به جلوی پام نگاه کردم و پارسوآ گفت: بذار برات دم پایی بیارم... نمیدونم چرا ته دلم یهو خالی شد. رها حامله بود؟
پارسوآ بهم نگاه کرد... یه جفت دمپایی جلوم گذاشت.
داشتم نگاهش میکردم.. نگاهشو ازم دزدید و به هال رفت.
با لحن ملایم تری گفت:رها برای جفتمون بهتره این بچه رو سقط کنی...
رها: چرا پارسوا؟؟؟ چرا... من و تو میتونیم باهم خوشبخت باشیم... میتونیم زندگی خوبی باهم داشته باشیم...
پارسوآ : نکنه توقع داری با توی هرزه زیر یه سقف زندگی کنم و خوشبخت هم بشم؟؟؟ تو میدونستی من برای چی میخوام باهات ازدواج کنم. مگه نه؟
رها: تو که میدونستی من هرزه ام چرا با من بودی؟
پارسوآ: تو زن قانونی من بودی...
رها: این بچه ی قانونی ماست...
پارسوآ: ازکجا معلوم؟
رها با گریه گفت:خیلی بی شرفی..
پارسوآ با داد گفت: من... و صداشو پایین اورد وگفت:من یا تو؟ تو و هرزه بازی هات ...
رها با داد گفت:هرزه هاهم میتونن حامله بشن...!
پارسوآ با داد گفت: صداتو تو خونه ی من نبر بالا...
رها پوزخندی زد وگفت: برات متاسفم... برای مدرک تحصیلیت... برای این شعور بی شعورت... ازت متنفرم...
پارسوآ: چه بهتر...
رها در حالی که کیفشو برمیداشت گفت:وقتی خواستی ازم استفاده کنی؟خوب بود؟ کافی بود؟؟؟ راضی بودی؟؟؟ برات متاسفم... تا وقتی برات لذت داشتم به این فکر نمیکردی که من یه زنم؟ چرا با من اینکار و کردی؟
پارسوآ: اخه بی همه چیز تو بودی که موس موس میکردی یا من؟؟؟ من که گفتم فقط برای اقامت... تو که هرچقدر خواستی از من پول گرفتی... دیگه چی میخواستی؟؟؟ حالا هم که میخوایم جدا بشیم... پس عین ادم گورتو گم کن و برو...
رها: من بچمو به دنیا میارم...
پارسوآ: بیار... ببینم چطوری میتونی نگهش داری و بزرگش کنی!
رها: من عقد دائم تو بودم بیچاره... اسمت تو شناسناممه...
پارسوآ لبخندی زد وبا لحن قاطعی گفت: مطمئنی؟؟؟ اینقدر پول دارم که بتونم کاری کنم که احد الناسی تو و بچه اتو به رسمیت نشناسه...
رها با گریه گفت: فقط میخواستی از من سواستفاده کنی اره؟؟؟ خوبه خودتم یه دختر داری... امیدوارم... با تمام وجود امیدوارم یه روزی این بلا سر دختر خودت بیاد...
صدای سیلی ای که پارسوآ به صورت رها زد باعث شد قطره اشک سمجی که گوشه ی چشم من جمع شده بود پایین بیفته...
پارسوآ با صدای گرفته و عصبی ای بلند داد زد و گفت: اسم دختر منو به دهن نجست نیار...
رها دستشو روی صورتش درست روی ضربه ی پارسوآ گذاشت وگفت: برو به جهنم... هم تو هم دخترت...
پارسوآ بازوش و گرفت و گفت: پولتو گرفتی تموم شد... وای به حالت اگر اخر تا اخر هفته که دادگاهه از این بچه خلاص نشی وگرنه من میدونم و تو... و از خونه بیرون پرتش کرد.صدای هق هق رها تو سرم بود. حتی صدای سیلی ای که به صورت رها خورده بود.
خم شدم تا شیشه خرده های جلوی پامو جمع کنم...
دستهام میلرزید. نمیدونم چرا اینقدر شوکه و عصبی بودم... دلم برای رها میسوخت... ولی از پارسوآ بیزار نبودم...
با دیدن انگشتهای پارسوا که همراه با من داشت شیشه خرده ها رو جمع میکرد به چهره اش نگاه کردم. کلافگی و سردرگمی از سر و روش می بارید حق وبهش نمیدادم ... نمیدونم چرا ولی دلمم براش میسوخت.
هنوز داشتم به چهره اش نگاه میکردم... با درهم رفتن چهره اش تو میدون دیدم یه رنگ سرخ دیدم... سرمو پایین انداختم... دستش و با یه تیکه از لیوان بریده بود.
با نگرانی گفتم:مهندس...
پارسوا با پوزخند مسخره ای گفت: حتی تو این یه کارم نمیتونم کمک کنم...
-دستتون داره خونریزی میکنه...
پارسوآ: مهم نیست...
-احتیاج به پانسمان داره... شایدم بخیه...
پارسوآ سرشو زیر انداخت وگفت: ببخش زحمتتونو زیاد کردم... از اشپزخونه بیرون رفت و من فقط به دو سه قطره خونی که کف اشپزخونه ریخته بود نگاه میکردم.
============================
با صدای دوباره ی ایفون با کلافگی گفتم:پرند اژانس منتظره...
پرند درحالی که جعبه ی کادویی رو برمیداشت گفت: این تو بذارم خوبه؟
جعبه رو ازش گرفتم و گفتم: خوبه...
و از پله ها بالا رفت... با کنجکاوی درجعبه رو باز کردم. با دیدن یه زنجیر کلفت استیل لبمو گزیدم... این بیشتر پسرونه بود.سعی کردم به دلم بد ندم...
پرند بدو بدو از پله ها پایین اومد وگفت: بریم من خوبم؟
فوری جعبه رو بستم... حق نداشتم زودقضاوت کنم. از همه مهمترمن همراهش بودم... پس مشکلی نبود.
به چهره ی نازش که با یه خرده ریمل و رژ گونه فوق العاده شده بود لبخندی زدمو گفتم: ماه شدی...
نگاهی به پاهای لختش کردم وگفتم:جوراب شلواری قرار بود بپوشی...
پرند با یه لحن توجیهی گفت:قرار بود اگه مجلسشون مختلط بود بپوش
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 73- رمان پدر خوب , رمان پدر خوب | رمانی ها , رمانی ها , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - رمان پدر خوب , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , رمان مخصوص موبایل پدر خوب | ~sun daughter~ خورشید کاربر انجمن ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/27 تاریخ
کد :62063

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا