تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پدر خوب (فصل هفتم)



پارسوآ ماسک و از روی صورتش برداشت وگفت: سکسکه اتون بند اومد؟
دستمو روی قلبم گذاشتم که به شدت داشت توی سینه ام می تپید... به دیوار تکیه دادم و پارسوآ گفت: ببخشید این یکی از عمد بود سکسکه خیلی معضل مزخرفیه...
نمیتونستم حرف بزنم .اب دهنم خشک شده ...
پارسوآ کمی جلو اومد ... خنده اش جمع شده بود به ارومی گفت: تی تی خانم...
زانوهام به شدت می لرزید ... تمام تنم یخ کرده بود ... از ترس نمیتونستم حرف بزنم واقعا یه لحظه صدامو گم کرده بودم.
پارسوآ با نگرانی دست پانسمان شده اش و جلوی صورتم تکون داد وگفت: تی تی خانم... حالتون خوبه؟
نفس کلافه ای کشیدم و با کف دست پیشونیمو مالیدم... دلم میخواست سرش داد بزنم.
با تشر گفتم:
-مهندس اخه این چه کاری بود؟
پارسوآ با شرمندگی گفت: من فقط خواستم کمک کنم سکسکه اتون بند بیاد.
-من سکته کردم...
پارسوآ سرشو پایین انداخت وگفت:ببخشید... واقعا ببخشید.
درحالی که با چندشی به اون ماسک وحشتناک خیره شده بودم سری تکون دادم وتازه یادم افتاد سکسکه ام بند اومد. ازش تشکر نکردم ترجیح میدادم بزنم تو صورتش...
با اخم به پارسوآ گفتم: بیرون باشین تا غذاتونو گرم کنم.
با شونه های افتاده و سر به زیر از اشپزخونه بیرون رفت. درست عین یه بچه ی پنج ساله که مادرش دعواش میکنه!
از رفتارش خنده ام گرفته بود... یه لیوان اب خوردم و سعی کردم خودمو اروم کنم... واقعا یه لحظه حس کردم دارم به مرگ نزدیک میشم...
پوفی کشیدم کودک درونش به شدت زنده بود... مردک سی سالته خجالت بکش اخه یه دختر سیزده ساله داری ! بابا کوچک! پوزخندی زدم وکم کم به خنده افتادم... خدایا این دیگه چه کاری بود سکسکه میکردم جون به عزرائیل نمیدادم که .... وای چقدر ترسیدم...
غذاشو داغ کردم.
و براش سالاد هم درست کردم... روی سالاد و با گوجه حلقه حلقه تزیین کردم وپیاز های دایره ای و هویج رنگ و لعاب بیشتری بهش دادم.
نمیدونم چرا دلم میخواست تمام تبحرم و به خرج بدم.
توی دیس برنج و کشیدم و روش با زعفرون یه گل درست کردم... خورش وتوی یه ظرف ریختم... داشتم از اشپزخونه بیرون میومدم که پارسوآ وارد اشپزخونه شد وگفت: همین جا میخورم.
مخالفتی نکردم و روی میزهمون سفره ی صورتی با گل های صورتی پررنگ و که بوی نفت میداد وپهن کردم. پارسوآ داشت به گل های سفره نگاه میکرد. احتمالا تو ذهنش فکر میکرد قبلا چنین چیزی نداشتند یا اگرم داشتند چرا ندیده بود.
اونقدر غرق گل های صورتی سفره بود که ناچارا گفتم: امروز خریدمش...
پارسوآ اهانی گفت همچین خیالش راحت شد که اگر حل مسئله ی نسبیت و جلوش میذاشتن اینقدر ارامش پیدا نمیکرد. من دیس برنج وخورش وسبزی خوردنی که خریدم وشستم وپاک کرده بودم وجلوش گذاشتم... زیتون پرورده هم درست کرده بودم...
میز رنگینی شد. در اخرظرف سالاد...
پارسوآ به من و حرکاتم نگاه میکرد. زیر نگاهش معذب بودم اما کارامو با دقت انجام میدادم... نمیدونم چه مرضی بود دلم میخواست همه چیز جلو چشمش درست باشه.
کنارش ایستادم وگفتم: براتون بکشم؟
پارسوآ بشقابشو بالا اورد وگفت: اگه ممکنه ...
براش یه کف گیر و نصفی کشیدم و اشاره کرد کافیه... خودش زحمت ریختن خورش و روی برنجش کشید... هنوز قاشق اول و دهنش نذاشته بود که من به سمت گاز رفتم تا پیازمو سرخ کنم.

پارسوآ اهسته گفت: تی تی خانم؟
-بله؟
پارسوآ : میشه خواهش کنم شما هم بنشینید؟
-چرا؟
پارسوآ: من تنهایی نمیتونم غذا بخورم... میشه خواهش کنم شما هم...
حرفشو کامل نکرد اما پر خواهش به من نگاه کرد.
تو دلم لبخندی زدم وگفتم: بشینم غذا خوردنتونو نگاه کنم؟ این درست نیست لقمه های یکی و بشمارم...
پارسوآ عین شکست خورده ها گفت: حالا شما هم دو قاشق بخورین... حیف نیست غذا به این خوش رنگی وخوش بویی به سختی از گلوی ادم پایین بره؟
یه پیش دستی اوردم... و چند قاشق برنج ریختم و مشغول شدم.
داشت به من نگاه میکرد...
-پس چرا نمیخورین؟
پارسوآ ممنونی گفت وبا اشتها مشغول شد. حس میکردم خورشم کم نمک شده... هنوز نمک دستم نیومده بود چقدر باید بریزم.
درحالی که دست پارسوآ به نمک میرفت فوری گفتم: خیلی کم نمکه؟
پارسوآ چشمهاشو گرد کرد و به زور لقمه اشو قورت داد وگفت: نه... نمک وبدون استفاده سرجاش گذاشت و با اشتها مشغول شد.
از حرکتش خنده ام گرفته بود.
تند تند غذا میخورد ... منم با همون چند قاشق توی پیش دستی مشغول بودم... گرسنه ام نبود... ولی زوری بخاطر مهندس...
بعد از صرف غذاش نفس عمیقی کشید و دور دهنشو پاک کرد وگفت: واقعا عالی بود...
-نوش جان.. ولی کم نمک بود.
پارسوآ : نه فوق العاده بود... تاحالا چند نفر بهتون گفتن دستپختتون فوق العاده است؟
-هیچ کس...
پارسوآ با تعجب گفت: واقعا؟ یعنی اطرافیانتون اینقدر بد سلیقه هستن؟
-شما تقریبا اولین کسی هستین که براش اشپزی میکنم.
پارسوآ : جدی میگین؟
-مادر بزرگم که هوش وحواس درست وحسابی نداره...
پارسوآ: پدر ومادرتون در قید حیات هستن؟
-مادرم نه... پدرم اصفهان زندگی میکنن...
پارسوآ : میتونم بپرسم چرا شما با ایشون زندگی نمیکنید؟
-من چهار سال پیش تهران کاردانی قبول شدم این شد که اومدم تهران... بخاطر شرایط عزیزم تو خونه ی مادربزرگم زندگی میکنم و ازش نگهداری میکنم.
پارسوآ: کارتون قابل ستایشه...
-ممنون...
پارسوآ : تک فرزند هستید؟
-یه برادر دارم... یه خواهر ناتنی هم دارم... پدرم بعد از فوت مادرم ازدواج مجدد داشت.
پارسوآ لبخندی زد وگفتم: میتونم میز و جمع کنم.
پارسوآ: دستپختتون فوق العاده است.
از تعریفش خوشم اومد... حرفشو ادامه داد وگفت: این سفره هم خیلی قشنگه... کلا خوش سلیقه هستید...
لبخند پنهونی زدم و پارسوآ گفت: شما هم حواستون به پرند هست هم به خونه ... هم به مادربزرگتون... واقعا نمیدونم چطور باید ازتون قدردانی کنم.
-خواهش میکنم... وظیفه امو انجام میدم.
پارسوآ لبخندی زد و دست تو جیبش کرد و چند تا تراول جلوم گذاشت وگفت: ناقابله... درجواب تمام زحماتتون نمیدونم باید چی بگم...
با تعجب به مبلغ ششصد هزار تومن نگاه کردم وگفتم: مهندس این خیلی بیشتر از حقوق منه...
پارسوآ : خواهش میکنم قبولش کنید... این تنها کاریه که میتونم برای رضایت شما انجام بدم.
-پول چیزی نیست که منو راضی کنه...
پارسوآ: این هم نشونه ی عزت نفس شماست.
- من باید ازتون ممنون باشم هزینه ی پرستاری که برای مادربزرگم گرفتید و باید از حقوقم کم کنید... اما ...
پارسوآ: خواهش میکنم من برای رضایت شما هرکاری میکنم.
هرکاری؟؟؟
در ادامه اضافه کرد: ولی خواهش میکنم قبولش کنید ... شاید این روزها کارتون سنگین تر بشه...
-بخاطر امتحانات پرند... من در حد توانم تلاشمو میکنم.
پارسوآ اهسته گفت: تقریبا مطمئنم.
به سختی نگاهمو ازش گرفتم... سرمو پایین انداختم.
چیزی نگفتم... چند لحظه به همین منوال گذشت.
صدای نفس عمیق پارسوآ رو شنیدم. بوی عطر خوبی میداد...
حداقل سردرد نمیگرفتم...
پارسوآ اهسته گفت: کاش اون اندازه که به فکر پرند بودید.... به ... به ... من... من هم...
بهش نگاه کردم و حالا اون سرشو پایین انداخت وبدون حرف دیگه ای به تندی از اشپزخونه خارج شد.خشک شده بودم. به سختی به سمت اجاق گاز رفتم. به تابه ی محتوی پیاز های خرد شده زل زدم.
===========

زیر گاز وروشن کردم...
کاش اون اندازه که به فکر دخترت بودم به ... تو ؟ به توهم... چی ؟؟؟ چی لعنتی... بذار کارم و بکنم... اگه تو به من نظرداشته باشی من بیکارمیشم پارسوآ... پارسوآ نه تی تی... مهندس... اون فقط یه مهندسه؟ تو به چه حقی تو ذهنت اونو به اسم صدا میکنی؟! خدایا... خواهش میکنم... تا وقتی یه کار جدید پیدا کنم... فقط تا اون موقع... خدایا چرا به فکر کار نبودم... من که از کلفتی بدم میومد... چرا دارم از جون مایه میذارم؟ اینجا که خونه ی من نیست؟؟؟ چرا اعتراض وگله ندارم... چرا همه چی و برق میندازم... چرا همه ی هنرمو به کار میگیرم...
نگو از تعریفش خوشت میاد... نگو اون دو قاشقی که خوردی خوب بود وبهت چسبید... نگو تی تی اینا رو به خودت نگو...
پیازتو هم بزن... فکر کن روابط پرند و باید چی کنی...!
تی تی تفسیر نکن... تو رو به علی تفسیر نکن... از این حرکتش بگذر... تی تی باید بری دنبال کار... فکر نکن به جمله اش... اصلا انگار که نگفته!شتر دیدی ندیدی... اگه فکر کنی و تفسیر کنی جات دیگه تو این خونه نیست تی تی... باید بری دنبال کار... ولی تا اون موقع بهش فکرنکن... حداقل تا اون موقع نتیجه نگیر... یادته گفت هرکاری کرد وتفسیرو تعبیر نکن؟ یادته؟ پس خفه شو... فکر نکن... گیر نکن... پیازت داره ته میگیره... نگاشون کن باید طلایی بشن... یه کم روغن کم داره... تی تی میخوای چی درست کنی؟
فکر نکن... به بقیه ی جمله اش فکر نکن... تی تی سرتو بکن تو ماهی تابه... تی تی فکر نکن حقوق بیشتر داده تا بمونی... تی تی فکر نکن هرکار میکنی تا بمونی... تی تی نکن... تی تی بهش فکر نکن... پیازت داره میسوزه!!!
...

پارسوآ تو هال نبود. رفته بود به اتاقش...
هرچه قدر راجع به پرند بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم...! باید میگفتم... نباید میگفتم... باید و نباید... خسته شده بودم !!! کلافه بودم... چیکار باید میکردم دیگه اینقدر به پرند و کارهاش فکر کرده بودم مغزم هنگ شده بود.
اشپزخونه رو مرتب کردم به سمت اتاق پرند رفتم... در اتاقش نیمه باز بود.
با دیدن صفحه ی فیس بوک و تند تند تایپ کردن های پرند به ارومی پله ها رو به پایین برگشتم... با دیدن پارسوآ که داشت تی وی تماشا میکرد نفس عمیقی کشیدم وسرمو پایین انداختم.
پارسوآ از جا بلند شد وگفت: تی تی خانم؟
بهش نگاه نکردم. اهسته گفتم:بله؟
امیدوار بودم نخواد جمله اشو کامل کنه! هرچند اونقدر هم ناکامل نبود و حدس درمورد بقیه اش چندان نیاز به ذهن خلاقی نداشت!
پارسوآ: من هنوز تو فکر اینم که شما چرا نیومدید به شرکت؟
پس کنجکاو هم هستی؟
-نتونستم...
پارسوآ : من هنوز منتظرم از درگیری ذهنیتون مطلع بشم ... روز اولی که اومدید اینجا گفتم هرمشکل و مسئله ای هست با من درمیون بگذارید. حالا مشکلتون شخصیه؟
-نه...
پارسوآ: مربوط به کسیه؟
-بله...
پارسوآ: میتونم حلش کنم...
-شاید.
پارسوآ: پس چرا به من نمیگید؟
نگاه پارسوآ از روی چشمهام به پیشونیم و بالاترش سر خورد.
مسیر نگاهشو تعقیب کردم پرند بالای پله ها ایستاده بود.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:پرند بیا برات شیر وکیک اماده میکنم...
پرند پله ها رو پایین اومد پارسوآ محکم بغلش کرد و صورتشو بوسید وگفت:خوابالوی من چطوره؟
پرند چیزی نگفت و مثلا کش وقوسی اومد وگفت: هنوز خوابم میاد.
لبمو گزیدم... پرند دروغ نگو! من دیدم بیدار بودی...

لبمو گزیدم... پرند دروغ نگو! من دیدم بیدار بودی... پارسوآ باز صورتشو بوسید وگفت: بسه دیگه خانم خانما کم بخواب...
پرند به اشپزخونه اومد. صورتش خواب الود نبود... دلم برای پارسوآ گرفت. پرند داشت گولش میزد.
کارهامو راست وریس کردم... پارسوآ تا دم در بدرقه ام کرد وگفت: من هنوز منتظرم بدونم مشکلتون چیه... باور کنید هرچی باشه حلش میکنم...
-نمیدونم... شاید بهتون بگم.
پارسوآ : خواهش میکنم من واقعا نگرانم...
زمزمه وار گفتم: شما مثل برادر بزرگم هستین...
پارسوآ مات به من خیره شد با تعجب وحیرت گفت: برادر؟؟؟
خودمم میدونستم چیزی که میگم کاملا با چیزی که فکر میکنم در تضاده... و هیچ سنخیتی باهم ندارن اما به سختی نگاهمو ازش گرفتم... این کاربرام خیلی شاق و سنگین بود...
به اون حیرت کلامش توجهی نشون ندادم وگفتم: سعی میکنم با خودم کنار بیام و باهاتون راجع بهش صحبت کنم... البته به شما هم مربوطه و فکر میکنم بالاخره باید بگم.
باید میگفتم... باز یه تصمیم آنی گرفتم... شاید فردا میرفتم شرکت.. خدا بهم یه روز وقت داد تا ببینم که پرند هنوز دروغ میگه هنوز میپیچونه ... هنوز!!!
باید دنبال کار هم میگشتم... سر به زیر راهمو کشیدم برم.
پارسوآ چیزی نگفت. خداحافظی کوتاهی کردم و راه افتادم...سرکوچه که خواستم بپیچم دیدم هنوز جلوی در ایستاده وبه اسفالت خیره شده!
************************************************** ******
خانم کریمی همون پرستاری که از عزیز نگهداری میکرد رفته بود. از هفت صبح تا هفت شب بود.از حضورش راضی و ممنون بودم. عزیز وضع بهتری داشت... حداقل مجبور نمیشدم بخاطر نم پس دادن هر روز تشک و ملافه بشورم و عزیز و حموم کنم...!
با صدای تلفن لباس هامو درنیاورده جواب دادم.
-الو؟؟؟
صدایی نیومد...
-الو؟؟؟
باز هم جوابی از اون سمت خط نیومد.
با حرص گفتم: بفرمایید؟
جوابی نیومد و کسل تماس وقطع کردم. خیلی اعصاب داشتم؟ لباس هامو عوض کردم و به اشپزخونه رفتم تا یه شام مختصردرست کنم که تلفن زنگ زد.
جواب دادم...
-الو؟؟؟
-بله بفرمایید؟
-برات متاسفم که مزاحم میشی... دیگه تماس نگیر.
و تلفن و قطع کردم.
خواستم به اشپزخونه برم که باز تلفن زنگ خورد. میخواستم جیغ بکشم.
-بلـــــــــــه؟؟؟ مگه نگفتم دیگه زنگ نزن؟
طاها با تعجب گفت: تی تی؟الو...
یا امام غریب این که طاها بود.
طاها با نگرانی گفت: چی شده تی تی؟ کسی زنگ زده بود؟ مزاحم داشتی؟

-سلام داداش... خوبی؟
طاها: علیک سلام... چی شده؟ جریان چیه؟
-اون دوبار قبلی هم تو زنگ زدی؟
طاها: نه ... من الان گرفتم ... مزاحم داری تی تی؟
-نه مسئله ی خاصی نبود ... خوب خوبی ؟ چی خبر؟
طاها با حرص گفت: فردا میرم مخابرات خط و چک میکنم... نفهمیدی شمارش از کجاست؟
دو دستی تو سرم زدم باز گیر دادن هاش شروع شد. خوراک یه ماه بازجویی و تو سروکله زدن و خودم شخصا دادم دستش... افرین تی تی جان من به داشتن چنین مغز متفکر تو واقعا افتخار میکنم!!!
طاها : الو...
-بله؟
طاها: دارم میام دنبالت... امشب شام خونه ی مایی...
-به چه مناسبت...
طاها: بی مناسبت... همینطوری نازنین خواسته شام و با هم بخوریم. میام دنبالت ... نیم ساعت دیگه میرسم.
-عزیز چی؟
طاها: خوب میاریمش باهوش!
-من نمیام.
طاها:چی؟
-نمیام...
طاها با اقتدار و لحن متحکمی گفت: تی تی این مسخره بازی ها رو بذارکنار...
-من حوصله ی اخم وتخم نازنین و ندارم...!
طاها با غیظ گفت:خودش خواسته دعوتت کنم ... تی تی اون کوتاه اومده تو هم کوتاه بیا... باخنده اضافه کرد:ناسلامتی دارم پدر میشم...
خواستم حرفی بزنم که طاها گفت:منتظرم باش اومدم/ مخالفت هم نداریم. و تماس قطع شد.
تنها جایی که دلم نمیخواست برم همین جا بود . گذاشته بود چهارشنبه شب بهم شام بده که با رفت وامد پدر و مادرش که تمام پنج شنبه جمعه ها اونجا بودن تداخل نکنه!!!
لباس ساده ای پوشیدم و عزیز ومرتب کردم و لباس خوشگلی تنش کردم و منتظر طاها شدم.
************************************************** *
طاها عزیز و بغل کرد و اورد پایین. من هم در وقفل کردم و پشت سرش راه افتادم .عزیز و عقب نشوندیمش و من جلو نشستم.صندلی ویلچر هم توی صندوق عقب گذاشتیم.
ماشین و روشن کرد ... اهل ضبط وموزیک نبود منم موج و فرکانس وروی رادیو اوا تنظیم کردم تا فضای داخل ماشین از سکوت دربیاد.
بعد از یه سکوت مدت دار طاها شروع کننده ی بحث بود: خوب چه خبرا؟
-سلامتی تو چه خبر؟ مشکلات حل شد؟
طاها لبخندی زد وگفت: اره خدا رو شکر...
-چه خوب.
طاها نفس عمیقی کشید وگفت: دارم برات دنبال کار میگردم...
-باشه... ولی نه تو شرکت خودت و پدرزنت.
طاها با خیرگی نگاهم کرد واهی کشید وتا رسیدن به مقصد چیزی نگفت...
جلوی مجتمع اپارتمانی نگه داشت من خواستم پیاده بشم که طاها دستمو گرفت وگفت: تی تی؟
-بله؟
طاها: اگه نازنین ازت پرسید که ... که کجا کار میکنی بگو هنوز تو بوتیکی...
ابروهامو بالا دادم وگفتم: یعنی دروغ بگم؟
طاها: نکنه میخوای واقعیتشو بگی؟
-اگه زنت ازم بپرسه مطمئن باش دروغ نمیگم... به نازنین بگو نپرسه نه به من که جواب دروغ بدم!
و از ماشین پیاده شدم ودرو کوبیدم...
همراه طاها وعزیز وویلچرش وارد اسانسور شدیم... طاها زنگ وفشار داد ونازنین دروباز کرد.
با لبخند کاملا مصنوعی بهم خوش امد گفت و با لحن مثلا مهربونی گفت: به به تی تی خانم... خوبی؟
کفش هامو دراوردم... خواستم بغلش کنم وببوسمش که گفت: وای نه سرما خوردم میترسم سرما بخوری.
بهش نمیومد سرما خورده باشه... مگه حامله نبود ... مگه نباید بیشتر و دوبله تر مراقب خودش می بود!!!
به دست دادن ساده ای اکتفا کردم ... و وارد خونه شدم.
نازنین فوری به اشپزخونه رفت و دستمال نم داری اورد وگفت: طاها اول چرخهای ویلچر و تمیز کن.
چنان امرانه این و بیان کرد که لبمو گزیدم تا مجبور نشم جوابشو بدم.
به سمت طاها رفتم ودستمال وازش گرفتم وخودم چرخ های ویلچر عزیز و تمیز کردم و وارد خونه شدیم.
عزیز ساکت بود محیط براش غریب بود و داشت شناسایی میکرد

عزیز ساکت بود محیط براش غریب بود و داشت شناسایی میکرد.
نازنین یه پیراهن صورتی که تا سر زانوش بود با صندل های صورتی تنش بود. عاشق رنگ صورتی بودم ولی به نازنین نمیومد.
به اشپزخونه رفت وبا سینی چای برگشت. بهم تعارف کرد و با تشکر یه فنجون برداشتم. خواستم قند بردارم که با دیدن گردنبندی که اویزون گردنش بود دستم روی قندون خشک شد.
نازنین با لبخند گفت: عزیزم قند نمیخوای؟
حواسمو جمع کردم و یه قند برداشتم و سرمو پایین انداختم.
مغزم قفل کرده بود. یه جورایی بغض گلومو فشار میداد. خیلی سعی میکردم به اعصابم مسلط باشم... گردنبندی که مادرم یادگاری به من داده بود و من دادمش به طاها تا بفروشتش وزندگی شو نجات بده گردن نازنین بود.
حس بدی داشتم... صراحت کلمه: من نمیخواستم گردن اون باشه... حاضر بودم به یه ادم غریبه فروخته بشه اما گردن نازنین نباشه ... مثل یه خار تو چشمم.
اشک تو چشمام جمع شده بود... درست بود خیلی به نازنین حسودی میکردم چون طاها رو از من گرفته بود درست بود بخاطر حرفهای تندش هیچ وقت به دل من نمینشست اما این کی خارج از توان و تحملم بود... دلم نمیخواست گردنبندم تو گردن اون باشه...
از جا بلند شدم که طاها گفت:کجا میری؟
-میرم صورتمو اب بزنم....
ولی به سمت اتاق راهمو کج کردم که صدای نازنین بلند شد: تی تی دستشویی ته راهروئه...
به سمتش چرخیدم وبا حرص گفتم: میرم لباسمو عوض کنم بعد برم دستشویی!
نازنین: برو اون یکی اتاق...
ابرومو بالا دادم وگفتم: تا جایی که یادمه چوب لباسی تو این اتاق بود.
نازنین پوزخندی زد وگفت: با اینکه دو سه بار بیشتر اینجا نیومدی خوب دکور یادته...
دست به سینه ایستادم وگفتم: اخه جای چوب رختی بد جایی بود اینه که خوب یادم مونده.
لبهاشو محکم روی هم فشار داد و طاها با اشاره ی واضحی به نازنین خواست که ادامه نده.
چشم غره ای به نازنین رفتم ودر اتاقشونو که نازنین دلش نمیخواست من وارد اونجا بشم وباز کردم. این خونه ی برادرم بود درست بود اون همسر برادرم بود ولی اینجا خونه ی برادرم بود.
چوب رختی همون جای قناصش قرار داشت.... درست کنار اینه و رو به روی تخت دونفره اشون... جوری که دو تا تیکه لباس روش قرار میگرفت نصف اینه رو میگرفت.
مانتو و چادر وشالمو دراوردمو از اتاق بیرون رفتمو داخل دستشویی شدم.
یه مشت اب سرد به صورتم پاشیدم... فکر کن گردنبندت تو گردن یه غریبه است... یعنی طاها زنشو به تو ترجیح میده؟
خوب اره... اون زنشه... داره براش بچه میاره.
باباتم زنشو به تو ترجیح داد... یادته؟
حالا هم طاها ... همه همه رو به تو ترجیح میدن!
یه قطره اشک ازتو چشمم از لا به لای خیسی صورتم به چونه ام فرود اومد.
عین دختر بچه ها گریه نکن... خوب اون زنشه... مادربچه اشه... تو هم خواهرشی... همینم که گاهی میاد به سرت خدا رو شکر کن. دوست داشتی طاها یکی بود عین پارسوآ که خواهر معتادشو ول کرده بود؟؟؟
مگه من معتادم؟؟؟
موهامو یه دور باز کردم وبستم... دو تا فین فین کردم وسعی کردم خودمو راضی کنم گردنبندمو مفت مسلم از دست دادم و تقصیر خودم بود! یادمه روزای اول ازدواجش خیلی چشمش دنبال گردنبندم بود. حالا به ارزوش رسید.
مال تو... اصلا به جهنم...!پامو به زمین کوبیدم... اگه پارسوآ اینجا بود : میگفت اینکار ونکن...!
سرمو تکون دادم... به پارسوآ فکر کردی نکردی فهمیدی؟؟؟
صورتمو با حوله خشک کردم و از دستشویی بیرون زدم.
نازنین داشت میز و میچید.
طاها با خیرگی داشت به من نگاه میکرد.
محلش نذاشتم و روی مبل نشستم...
نازنین به سمتم اومد وگفت: بفرمایید شام...
از جا بلند شدم و روی صندلی نشستم. نازنین رو به روم نشست ... بدون اینکه منتظر تعارفش باشم کمی سوپ برای عزیز کشیدم طاها برام برنج کشید و یه تیکه سینه کنار زرشک پلوم گذاشتم... و مشغول شدم.
تا انتهای جو سنگین صر ف غذا هیچ کدوم حرفی نزدیم.
نازنین چیز زیادی نخورد. کم وبیش خودشو برای طاها لوس میکرد... نمیتونستم تحمل کنم... از طرفی هم فکرمیکردم خودشو برای شوهرش لوس نکنه برای کی بکنه؟
با من بده به جهنم... فقط ارزوم این بود برای طاها زن خوبی باشه...
ولی حضور و وجود اون گردنبند برام سنگین تموم میشد.
طاها انگار متوجه شده بود از چیزی دلخورم.
حین خوردن سالاد بودم که نازنین پرسید: خوب تی تی جون چه خبرا؟ هنوز تو بوتیکی؟
به طاها نگاه کردم که با نگرانی به من خیره شده بود.
لبمو گزیدم و گفتم: بماند...
طاها نفس راحتی کشید ونازنین با اصرار گفت: چطور؟ از بوتیک دراومدی بیرون؟
به طاها نگاه کردم رو به نازنین گفتم: چطور مگه؟
نازنین: محض کنجکاوی!
بگو محض فضولی...
نفس عمیقی کشیدمو گفتم: اره اجاره ی بوتیک خیلی وقته تموم شده...
نازنین ابروهاشو بالا داد وگفت: الان بیکاری؟
-نه...
نازنین: بازم تو بوتیکی؟
پوست لبمو کندم وگفتم: نه...
نازنین: پس مشغول یه کار جدید شدی؟
مستاصل به طاها نگاه کردم واهسته زمزمه کردم: اره...
میدونستم نازنین میخواد از زیر زبونم حرف بکشه... میدونستم اگه بگم شغلم چیه میشه سرکوفت برای طاها... میدونستم تا مدتها میخواد کام طاها رو با حرفهاش زهر کنه... میدونستم طعنه هاش تا مغز استخون ادم و میسوزونه... میدونستم و نمیتونستم دروغ بگم!
نازنین: سکرته کار جدیدت؟
بهش نگاه کردم و نازنین گفت: خوب نگفتی چه کاره شدی ؟؟؟ با طعنه گفت: البته فکر نکنم با کاردانی بتونی تو شرکت و موسسه ای کار کنی؟ درست نمیگم طاها؟
طاها با غیظ بهش چشم غره ای رفت ونازنین گفت: نگفتی تی تی جون؟
طاها به من خیره شده بود. تقریبا داشت با نگاهش التماسم میکرد.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: پرستار دختر یه مهندسم... تو درسهاش کمکش میکنم... حقوقمم بد نیست. راضی ام...
نفس راحتی کشیدم دروغ نبود اما راست راست هم نبود فقط خدا خدا میکردم خدا منو ببخشه!
نازنین اهانی گفت و طاها با رضایت به من نگاه میکرد. یه نگاه سپاس گزارانه امیخته به محبت... دیگه سالاد از گلوم پایین نمیرفت.
یه جورای
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 73- رمان پدر خوب , رمان پدر خوب | رمانی ها , رمانی ها , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - رمان پدر خوب , رمان خوانها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 125-رمان عشقم باران , رمان مخصوص موبایل پدر خوب | ~sun daughter~ خورشید کاربر انجمن ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/27 تاریخ
کد :62062

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا