تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پدر خوب (فصل هشتم)



با دیدن یه کیلینیک و تابلوی یه پزشک به ارومی در وباز کردم و پیاده شدم.
پرند هم در عقب وباز کرد و پیاده شد.
روی گونه ی چپش کمی کبود بود و دور بینی و گوشه ی لبش هم به کبودی میزد و زخم شده بود.
سر به زیر کنارم ایستاد و منتظر شدیم تا پارسوآ درهای ماشین وقفل کنه.
دستشو تو دستم گرفتم... حرفی نزد... حتی مخالفتی هم نداشت به ارومی انگشت هاشو نوازش میکردم دستشو بیشتر تو دستم جا داد... حس میکردم بهم تکیه کرده... حس میکردم به این نوازش احتیاج داره...
حس میکردم خیلی ارومه... ولی از چیزی که می ترسیدم این بود که اعتماد نداشتن پارسوآ به دخترش برای پرند جبران ناپذیر باشه... هرچند با شناختی که از پرند داشتم حس میکردم این براش پرت ترین مسئله راجع به پدرشه... یعنی فعلا تنها چیزی که انگار براش مهم بود ضرباتی بود که متحملش شده بود چون مدام به صورتش دست میکشید و برجستگی ها وزخم هاشو لمس میکرد!
پارسوا بدون اینکه به من وپرند نگاه کنه جلو جلو وارد کلینیک شد.
همراه پرند وارد شدیم... بوی الکل اولین چیزی بود که به دماغم خورد.
راهروی باریکی طی شد... وارد یکی از اتاق ها که سر دراون نوشته شده بود: زیبا ولی نژاد... متخصص زنان وزایمان و نازایی...
پرند دستمو گرفت. بهش نگاه کردم ...
پارسوآ روی میز منشی خم شد وگفت: خانم دکتر تشریف دارن؟
منشی که یه دختر جوون با موهای شرابی وچشمهای ریز مشکی که زیر سایه و خط چشم سعی در درشت بودن داشتن به پارسوآ نگاهی کرد وگفت: بله...
و نگاهشو با تعجب به سمتی که من و پرند ایستاده بودیم دوخت از تعجبش کم شد لابد فکر میکرد بیمار پارسواست!
منشی خودکار فشاریشو برداشت یه تق زد و نوکش دراومد . دماغشو بالا کشید و گفت: وقت قبلی داشتید؟
پارسوآ: خیر...
منشی کسل سرشو بالا اورد وگفت: امروز خانم دکتر اصلا وقت ندارن... و با دست به بیمارها اشاره کرد وگفت: بین مریض هم نمیتونم بفرستمتون.
با نگاهی به دو زن حامله که جفتشون مشغول مطالعه ی بورشورهای شیر خشک و پوشک بودن یه لحظه فکر کردم چه کلاسی هم میذاره همچین میگه بیمارها انگار سی و خرده ای اینجان بقیه تو صفن!
پارسوآ بدون اینکه کنترلی رو صداش داشته باشه با تحکم گفت: من میخوام خانم دکتر همین الان...
منشی با اخم میون کلامش گفت: اقا صداتونو بیارین پایین.
جلو رفتم وگفتم: اقای مهندس...
پارسوآ چشم غره ای به من رفت و به سمت در اتاق دکتر میرفت که جیغ منشی دراومد : هی اقا کجا تشریف می برید ... مگه با شما نیستم... جناب... خانم دکتر الان مریض دارن!
پارسوآ بی توجه به تشر های منشی با گام های بلند به سمت در بسته ی اتاقی که روش عکس یه نی نی خوشگل چشم ابی و زده بود رفت و در اتاق و وحشیانه باز کرد به لحظه نکشید که صدای جیغی از اتاق دراومد و پارسوآ درو بست وگفت: زیبا بیا بیرون...
دو بیمار باترس به پارسوآ نگاه میکردند.
دختر بلند قدی از اتاق خارج شد. منشی با حرص گفت: خانم دکتر ایشون اومدن...
دکتر دستشو به نشونه ی بسه بالا برد و روبه پارسوآ با تعجب گفت: اینجا چیکار میکنی؟
پارسوا نمیخواست جلوی جمع توضیح بده اشاره ای کرد وزیبا با حرص گفت: اینجوری نمی پرن تو اتاق ... زن مردم زهر ترک شد... صبر کن بعد مریضام با هم حرف میزنیم...
و به اتاق رفت... در و هم محکم کوبید.
پارسوآ پوفی کشید .
من از اب سرد کن تو یه لیوان پلاستیکی براش اب ریختم و دادم دستش... یک نفس اب وسرکشید... لیوان و مچاله کرد در واقع تمام حرصشو در مچاله کردن اون لیوان خالی کرد در انتها داخل سطل زباله انداخت.
نگاه خسته و تشکر امیزی بهم کرد و گفتم: مهندس یه اعصابتون مسلط باشید...
خودشو روی یه صندلی پرت کرد و من به همراه پرند گوشه ای کنار هم نشستیم.
نمیدونم به خاطر ذهن مشغولم متوجه گذر زمان نشدم یا زمان برای اولین بار اینقدر تند گذشت. مطب خالی شده بود. تقریبا یک ساعتی گذشته بود!
زیبا از اتاق خارج شد ... درحالی که کش و قوسی میومد بی توجه به پارسوآ رو به منشی گفت: خانم جاوید شما میتونید تشریف ببرید...
جاوید چشم غره ای به پارسوآ که اصلا حواسش به اون نبود و داشت نوک پنجه هاشو نگاه میکرد ، رفت و کمی بعد خرت و پرت هاشو جمع و جور کرد با خداحافظی کوتاهی از مطب خارج شد.
زیبا به سمت ابدارخونه رفت و با یه لیوان اب جوش ویه بسته ی کوچیک کافی که داشت توی لیوانش خالی میکرد برگشت وبه میز منشیش تکیه داد ورو به پارسوآ گفت: رها اینه؟
اینه منظورش به من بود...
پارسوآ سرشو بلند کرد و زیبا رو به من گفت: چند ماهه ای؟
مات به زیبا نگاه کردم وزیبا گفت: لباساتو دربیار بیا تو اتاقم... اخرین سونوت هم اگه داری بیار...
هنوز مات و مبهوت بودم که پارسوآ فوری رفع و رجوع کرد وگفت: زیبا ...
زیبا: هان؟
پارسوآ: مسئله چیز دیگه است...
زیبا: ببین من حوصله ندارم بعدا پشیمونی تو رو جمع وجور کنم... فکراتونو بکنید بعد...

زیبا: ببین من حوصله ندارم بعدا پشیمونی تو رو جمع وجور کنم... فکراتونو بکنید بعد...
پارسوآ با داد گفت: این رها نیست ... حامله هم نیست... مشکل من چیز دیگه است!
زیبا چشمهاشو گرد کرد وگفت: چته؟
پارسوآ لبشو گزید و چنگی به موهاش زد و کمی سر جاش جا به جاشد... نفسهاش شتابدار و حرصی بود لگدی به سطل اشغال زد و اَه بلندی گفت...
از جام بلند شدم وگفتم: خانم دکتر من براتون توضیح میدم...
دست پرند و کشیدم و همراه با زیبا که به پارسوآ نگاه میکرد وارد اتاقش شدیم.
زیبا پشت میزش نشست وگفت: تو رها نیستی؟
-نه... من تینا تابان هستم...
زیبا کمی از فنجون قهوه ی فوریش خورد وگفت: نمیشناسمت...
-منم شما رو نمیشناسم...
زیبا لبخندی زد وگفت: قیافه ات خیلی با اشناهای پارسوا...
تند گفتم:
-من فقط برای مهندس کار میکنم...
زیبا به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت: اُوه... بله... خوب حالا چه کمکی میتونم بکنم؟ میدونی این پسره چرا یهو رم کرده؟
بدون اینکه منتظر جواب من باشه رو به پرند گفت:پس پرند تویی... روزی نیست پدرت از تو تعریف نکنه...
پرند سرشو پایین انداخت خواستم رشته ی بحث و دستم بگیرم که با صدای موبایل زیبا پوف کلافه ای کشیدم...
زیبا : سلام حسام...
...
زیبا:مریض ندارم... تو کجایی؟
...
زیبا: جلوی مطبی؟؟؟ خوب بیا بالا اتفاقا رفیق شفیقت هم...
بی اراده جلوی میزش پریدم وگفتم:خانم دکتر خواهش میکنم...
زیبا با تعجب گفت: گوشی... و رو به من گفت:چی شده؟
-ببینید منو مهندس پرند و برای معاینه اوردیم... فکرنکنم مهندس بخواد این موضوع رو ... و با چشمهام اشاره ای به تلفن کردم و زیبا منظورمو فهمید وتوی گوشی گفت: الو حسام... نه نه نمیخواد بالا بیای ، منتظرم باش میام... اره یه نیم ساعت دیگه... فعلا.
تماسشو قطع کرد و با تردید نگاهشو بین من و پرند رد و بدل کرد.
بعد از گفتن توضیحاتی زیبا از جا بلند شد و پرده ای و کشید واز پرند خواست تا به اون سمت بره...
پرند یه نگاه تلخ و معصوم بهم کرد و از جاش بلند شد.
دست توی جیبم کردم و گوشیمو دراوردم... بند کیف گوشیمو محکم توی انگشتام فشار میدادم... دقیقه ها اونقدر کند بودند که حس میکردم حتی دم وبازدمم هم یه مدت هزار ساله ای فرایندش طول میکشه...
تیره ی کمرم عرق کرده بود... سرم سنگین بود.
نمیدونستم چه دعایی باید بکنم... حتی نمیدونستم چرا این همه اضطراب دارم... این همه تشویش برای یه دختر نوجوون غریبه ... !
صدای تیک تاک ساعت و میشنیدم به عقربه هاش زل زده بودم ... به بورشورها نگاه میکردم . به کرکره های دود گرفته ی کرم رنگ... به میز شلوغ و درهم وبرهم ... به عکس یه نوزاد دوست داشتنی ...
دقیقه ها حلزونی بودند... حالا میفهمیدم چرا یه زمان یک ساعته به سرعت میگذره و چند دقیقه اینقدر کند... انگار معامله کرده بودند تا بیشتر حس نگرانی واسترس و برام بسازن!
با دیدن سایه ی زیبا و کشیده شدن پرده به سختی روی پام ایستادم.
زیبا پشت صندلیش نشست و حس کردم انگار اون هم نفس راحتی کشید و گفت: مشکلی نیست!
خودمو روی صندلی ولو کردم ... پرند جلو اومد ... سرش پایین بود.
زیبا لبخندی به من زد و من هم لبخندی به پرند سر به زیر!
با اینکه پرند اولش بهم اطمینان داده بود اما تشویش پارسوآ به من هم منتقل شده بود... دست پرند و توی دستم فشار دادم. از زیبا تشکر کردم...
در اتاق و باز کردم... پارسوآ تند قدم رو میرفت... با دیدن من و پرند مضطرب ایستاد...
لبخند بی اراده ای زدم... هنوز کلمه رو به دهنم دعوت نکرده هنوز جمله ای که توی ذهنم اماده کرده بودم تا پدرجوون یه دختر نوجوون رو خوشحال کنم رو نگفته... زمزمه ی خدارو شکر پارسوآ رو شنیدم!

پرند اهسته گفت: من میرم تو ماشین...
من به سمت کیفم که روی صندلی ها قرار داشت رفتم وبرش داشتم.
زیبا بدون روپوش پزشکی درحالی که یه مانتوی سیاه پوشیده بود وشال سرخی روی موهای مشکیش قرار داشت ازاتاق خارج شد .درو قفل کرد و رو به پارسوآ گفت: رها رو چیکار کردی؟
ولی فوری لبشو گاز گرفت و با نگاه بین من و پارسوآ مردمک چشمشو چرخوند!
درست مثل اینکه با نگاهش پرسید جلوی تی تی میتونیم حرف بزنیم؟
پارسوآ پاکت سیگارشو دراورد و به سمت زیبا تعارف کرد زیبا تشکری کرد وبرنداشت ... رو به من هم که تعارف نکرد وسیگار و گوشه ی لبش گذاشت وبا راحتی در جواب گفت: پولشو گرفته قراره جدا بشیم...
زیبا: به همین راحتی؟
پارسوآ پکی به سیگارش زد و شونه هاشو بالا انداخت وگفت: اگه اون بچه ی من بود اینقدر راحت قبول نمیکرد.
زیبا سری تکون داد و لبخندی به من زد وگفت: چشماتو باز کنی صد تا بهتر از رها برات ریخته...
پارسوآ پوزخندی زد. و گفت: ماشین داری؟ برسونمت؟
زیبا: حسام اومده دنبالم...
از زیبا خداحافظی کوتاهی کردیم و در قبال مبلغ ویزیت زیبا تنها گفت: به جون حسام اینقدر غر نزن ... ویزیت پیشکش... !
به همراه پارسوآ از مطب بیرون اومدیم... پارسوآ چند تا نفس عمیق کشید . من به ساعت گوشیم نگاهی کردم وگفتم: مهندس بهتره من دیگه برم...
پارسوآ لبخندی بهم زد وگفت: من فکر کردم بد نباشه شما رو به یه شام دعوت کنم.
-ممنون...
پارسوآ زمزمه کرد:امروز اگه شما نبودید

-ممنون...
پارسوآ زمزمه کرد:امروز اگه شما نبودید ...
دستمو بالا اوردم تا چادرمو مرتب کنم که نگاه پارسوا به پشت دستم ثابت موند... به دستم نگاه کردم... یه کبودی دراز روش خودنمایی میکرد.
پارسوآ اهسته گفت: من واقعا نمیدونم با چه رویی باید ازتون عذرخواهی کنم.
-مسئله ای نیست...
پارسوآ اهی کشید وگفت: من واقعا تو حال خودم نبودم...
-من درک میکنم مهندس... خواهش میکنم اینقدر خودتون وعصبی نکنید...
پارسوآ به من نگاه کرد وگفت: شما نگران من هستید؟
سرمو پایین انداختم... حسی درجواب این سوالش گفت: اره خیلی... امروز ترسیدم سکته کنی!
اهسته گفتم: من نگران پرندم... اگر برای شما اتفاقی بیفته ...
پارسوآ : امروز پرند نزدیک بود منو بکشه...
-دیگه رفتید خونه باهم بحث نکنید... امروز روز سختی بود. برای هردوتون.
پارسوآ: شما هم در این سختی سهیم بودید تی تی خانم...
پرند سرشو از پنجره بیرون اورده بود و به من خیره نگاه میکرد ... لبخندی بهش زدم... به سمت ماشین رفتم و صورتشو بوسیدم...
دستهاشو دور گردنم حلقه کرد و اهسته زیر گوشم گفت: تی تی جون شب بیا پیش من بمون...
بهش نگاه کردم وگفتم: پرند مشکلی نیست مطمئن باش. همه چیز تموم شد.
پرند اهسته گفت: میدونم تو از کیوان به بابا هیچی نگفتی... اون فال گوش وایستاد وشنید...
دستموگرفت و گفت:اگه تو نبودی منو میکشت...
صورتشو اروم وعمیق بوسیدم... نگران دستهاشو از دور گردنم ازاد کرد و من دوباره به سمت پارسوآ چرخیدم...
-امیدوارم دیگه مشکلی پیش نیاد...
پارسوآ اهسته با لحنی سپاسگزارانه گفت:
منم همینطور... من امروز با تمام وجود ارامشی از شما گرفتم که تا به حال هیچ کس نتونسته بود چنین حسی و بهم القا کنه... من واقعا ازتون ممنونم ... بخاطر همه چیز... بخاطر حضورتون... بخاطر وجود مثمر ثمرتون... بخاطر این همه ارامش و خوبی تون... واقعا نمیدونم دیگه چی باید بگم!
سرمو بالا گرفتم دو کلمه دیگه بگی من غش میکنم!!! پارسوآ لبخندی به من زد و من به سختی نگاهمو روی زمین پهن کردم... کیفمو روی شونه ام مرتب کردم... با دیدن بدنه ی زرد رنگ اتوبوسی که منو تا مقصدم می رسوند خداحافظی تندی کردم و بدون اینکه منتظر تعارف های پارسوآ باشم چادرمو از جلوی پام کمی جمع کردم وتو مشتم گرفتم و به سمت ایستگاه دویدم!
من حق نداشتم فکر کنم... فقط باید خدا رو شکر میکردم که امروز به طرز معجزه اسایی بخیر گذشت.
من نباید تفسیر میکردم... به خیابون وادم ها وشلوغی ها زل زدم و تمام تلاشم براین بود تا جنگی و که خودم با خودم داشتم رو به صلح منطقی فکر نکردن ختم کنم... اما ... اما... اما...!!!
کاش اجازه ی تعبیر داشتم... کاش میشد پارسوآ هم در طبقه ی انسان های تفسیر کننده ی ذهن من قرار بگیره... من راجع بهش فکر کنم... نظر بدم... نقدش کنم ... ازش تعریف کنم و از تک تک حرکاتش برداشت کنم... یه برداشت ازاد... کاش میتونستم سکانس به سکانس نگاه ها و لبخند ها و خیرگی هایی که اسمشو هیزی نمیذاشتم رو به حساب یک حس جدید واریز کنم... کاش میشد ... کاش اجازه داشتم...
عقل و منطق و اندیشه و احساسم باهم گلاویز بودند ... صدای متحکم و قاطع پارسوآ تو سرم بود ... و من مقاومت میکردم دربرابر تفسیرات رمانتیک احساسات دخترونه ام!
تلاش میکردم ... ذهن مشغولی هایی که به یه نام عجیب وغریب ختم میشد و پاک میکردم... پشت این اسم پسوند میاوردم و خودمو شماتت میکردم از یگانه خطاب کردنش در ذهنم... خسته بودم...
من لعنتی حق ندارم حرف های کسی و که ازم در عین صراحت خواسته تا تعبیری روشون نداشته باشم و ...!
به خیابون نگاه کن... این همه ادم ... این همه نگاه... اینا رو تا صبح تا بینهایتمین روز دنیا تفسیرکن ... دست از سر این پدر خوب بردار!!! تو حقی نداری ... فقط پارسوآست که از تو ارامش میگیره ... منکر این باش که تو هم... !
با ایستادن اتوبوس توی ایستگاه درهاش نفسی کشیدند وباز شدند ... به سختی از پله ها پایین اومدم کارتکراری حساب کردن با راننده رو انجام دادم... سعی کردم فکر نکنم که باقی پولم و به صورت سکه ای کوچیک طوری به من میده که انگشتهای منو در ثانیه لمس کنه...!
قدم هامو سرعت بخشیدم... سعی کردم بدون خیره شدن بدون نکته سنج بودن بدون تفسیر وتعبیرو تجزیه و تحلیل، بدون نگاه کردن به تیر چراغ برق و درخت کاج و رخت های پهن شده ی خانم مظفری و دیش های اقای شفیعی و حصیر درب و داغون همسایه ی طبقه ی دومش راه برم ... سعی کردم فکر نکنم که عاقبت طفل تیر چراغ برق و درخت کاج چی میشه... سعی کردم فکر نکنم که این بار پریا دختر خانم مظفری کدوم لباس هاشو کثیف کرده ... فکر نکنم که چرا اقای شفیعی یه ماهواره ی مرکزی نمیگیره... باید از همین فکرنکردن به چیزهای کوچیک شروع میکردم تا به بزرگی مثل پارسوآ می رسیدم... !بزرگ؟
چقدر طول کشید تا طلوع این بزرگی و برای خودم بیان کنم؟؟؟
آخ که چقدر توی ذهنم پررنگ بود... چقدر نقش داشت و چه کسی میخواست منکر این باشه که در تمام این ندیدن ها وفکر نکردن ها حضور پررنگش در ذهن من باعث میشد پر باشم ... پر از حرفها و نگاه ها و کلمات و حرکات ... حالا اگر میخواستم به جزییات فکر کنم نمیشد تا وقتی اون بود ... تا وقتی به وضوح باتصویر کاملا رنگی با پخش زنده! ... تا وقتی اون کامل در ذهن من موجود بود دیگه جایی برای جزییات کوچه ی بن بستمون نبود! اگر بود که چه احمقانه بود تفسیر حصیر زوار درفته ی همسایه ی طبقه ی دوم اقای شفیعی درکنار کلمه به کلمه حرفهای پارسوآ... پلک به پلک نگاه پارسوا... و پارسوا... !
ذهن من پر از فکر و دغدغه ی یه پدر بود که از حضور من ارامش میگرفت... و چه حماقتی اگه اعتراف کنم ... همچنین...!...

با صدای تلفن سعی کردم نمازمو درست بخونم... با این حال ...
سلاممو نسبتا با هول گفتم... نمازم تموم شد و کش چادر نماز سفیدم و شل کردم و در نهایت خم شدم و تلفن وبرداشتم...
سر ظهر بود...
صدای جذاب و خوش صوت اهورا توی مغزم پیچید ...
سلام بلند بالایی کرد و گفت:شناختی؟
-حالا هر دفعه میخوای به روم بیاری؟
خندید وگفت: ای بابا ... دیگه دوستیم دیگه این حرفها رو باهم نداریم. داریم؟
-والله چی بگم... حال شما؟ چه خبرا؟
اهورا: به به چه عجب یه بار شما افتخار دادید حال منو بپرسید؟ داشتی چیکار میکردی؟
-نماز خوندم...
اهورا: چه سر وقت... قبول باشه.
-ممنون.
اهورا: چه نگفتی قبول حق...
-خوشم نمیاد... یه مدلیه ... زیادی شعارانه است!
اهورا: مرسی تفاهم...
تسبیحمو برداشتم وبه لبه ی تخت عزیز تکیه دادم و فکر کردم خدا کنه این پیش خودش به چیزی فکر نکنه... همونطور که من به چیزی از حرف هیچکس فکرنمیکنم. البته جون خودم!
اهورا: راستش غرض از مزاحمت...
-فکر کردم فقط زنگ زدی حالمو بپرسی؟
اهورا خندید وگفت: اون که مخلصتم هستم... هرروز به یاد شماییم...
-امرتون؟
اهورا: دکی ! باز زد جاده رسمی...
-خودت شما شما میکنی؟
اهورا خندید و از خنده اش لبخندی زدم وگفتم: حالا چی هست که فکر میکنی از دست من برمیاد؟
اهورا اهی کشید وگفت: میگما... ولی قول بده نخندی باشه؟
-اکی نمیخندم...
ولی ریز ریز داشتم جلو جلو میخندیدم...
اهورا با حرص گفت: نخند دیگه ای بابا...
بی صدا خنده امو تموم کردم وگفتم: بفرما...
اهورا: راستش من میخوام برای یه خانمی البته به از خانمی شما نباشه... کادو بخرم.
-برای مادرت؟
اهورا: خیر...
-خواهرم که نداری؟
اهورا: نه...
-پس کیه؟
اهورا: نخندی ها...
-بگو کیه؟
اهورا: حالا کی بودنش زیاد مهم نیست... مهم اینه که من نمیدونم چی بخرم؟!
خندیدم وگفتم: بگو کیه چند سالشه چه شکلیه مناسبتش چیه قول میدم کمک کنم...
اهورا: خدا از خواهری کمت نکنه...
این اولین بار بود که اینو میگفت. از حرفش خوشم اومد خدا روشکر که محدوده ی روابطمونو فهمیده بود.
با ذوق گفتم: دوست دخترتونه؟
حس کردم خجالت زده گفت: حالا که نشده ... ولی خوب میخوام مخشو بزنم.
یه لحظه ذهنم رفت سمت اون فامیلش...
با کنجکاوی پرسیدم: اشناست؟
اهورا:تو که نمیشناسیش...
-منظورم از اقوامه؟
اهورا: نه... از همکاراست... یعنی اشنای یه همکاریه... یعنی نمیدونم نسبتش با اون همکاره چیه ولی میدونم دوبله کار میکنه تی تی صدارو باید میدیدی...
-منظورت اینه که بشنوم؟؟؟
اهورا: همون... عالی... ظریف صاف...
وسط حرفش گفتم:بدون برفک... 46 اینچ با وضوح کامل ال ای دی؟
خندید وگفت: تی تی دستمون ننداز....
خندیدم وگفتم:خوب؟
اهورا:هیچی دیگه ... برای شام سه شنبه دعوتش کردم...
-اسمش چیه؟
اهورا: نمیدونم...
خندیدم و گفتم:
-حالا میخوای بهش کادوهم بدی؟
اهورا: ندم؟
-اخه بی مناسبت؟
اهورا ساده گفت: به مناسبت اشنایی...
از حرفش خندیدم وگفتم: حالا قبول کرده؟
-نه...
جفتمون خندیدیم واهورا توضیح داد: حالا میخوام تکلیف کادوشو مشخص کنم بعد ازش بخوام سه شنبه شام وباهم بخوریم...
اصلا سه شنبه رو هم به دختره نگفته بود... بسم الله... این دیگه کیه... تو ذهنش واسه خودش رویا پردازی هم میکنه!
-حالا چرا سه شنبه؟
اهورا:پس چند شنبه؟
-پنج شنبه؟
اهورا: چرا پنج شنبه؟
-پس چند شنبه...
اهورا خندید وگفت:سوژه ام نکن سرجدت...
خندیدم وگفتم:
-خوب این کارا واسه اخر هفته مزه میده...
اهورا خندید وگفت: واردی ها...
-نه جدی میگم...
اهورا:پنج شنبه رادیو ام تا صبح کشیک...
-چه کلاسی هم میاد.... هرکی ندونه فکر میکنه پزشک بیمارستانی!
اهورا خندید وگفت:والله رفتگراهم کشیک دارن...
از حرفش خندیدم و اهورا گفت: بگو من چیکار کنم...
به قیافه اش نمیومد بی تجربه باشه ... ولی به نظرمیومد دختره از اون تیپ ادم هاست اجازه نمیده ادم ها به سمتش برن... اگرم برن جرات ندارن جیک بزنن!
با خنده گفتم: خوب تو دستش گرفتت...
اهورا: می بینی تی تی؟؟؟
-حواستو جمع کن ... دخترا زرنگن...
اهورا با خنده گفت: خدا بهم رحم کنه... خوبه خودتم دختری...
-درحال حاضر فامیل دامادم...
اهورا با سرخوشی خندید وگفت: شنبه وقتت ازاده؟
-حالا ببینم چی میشه...
اهورا: بیا بریم خرید... یا اگه زحمتی نیست خودت برو برای طرف یه چیزی بخر...
-اوه نه خودتم بیا...
اهورا: با کمال میل...
-کلا این جمله رو گفتی که بگم خودتم بیا...
اهورا: جماعتی هستیم واسه خودمون دیگه هم از اخور میخوریم هم از توبره...
این از اون شوخی هاست که من خوشم نمیومد ولی حال خوششو خراب نکردم!
اهورا: خوب تی تی شنبه اکی شد؟ بیام سینما قدس؟
-باشه... شنبه من هشت شب میرسم خونه... اگه بتونم زودتر بیام شیش شیش و نیم باشه...
اهورا:بهم خبرشو بده...
-شما زنگ میزنی خبرشو میگیری...
اهورا: بابا چقدر سر قبضت میاد مگه........
-چه کنیم دیگه ... زندگی خرج داره...
اهورا خندید وگفت: بخدا نمیدونم چی بگم... خودمم موندم با چه رویی بهت زنگ زدم ... ولی اخه دختره تریپ مایه های خودته... بخاطر همین.
-حساب خواهر برادریه دیگه... چه کنیم ... باید سوخت وساخت.
اهوراخندید وگفت: ایشالا عروسیت جبران کنم...
بالاخره رضایت داد قطع کنه خدا روشکر استرس اینو داشتم که مبادا اویزون بشه ... ولی معلوم بود که حد خودشو میدونه... ای ول... براش خوشحال شدم... یه جورایی عین برادرم بود دیگه... یه برادر خوش صدا... و من فکر کردم عروسیم؟؟؟ دوماد کیه؟
ضربه ای به سرم زدم وگفتم: یه وقت فکر نکنی طرف معنی اسمش میشه زاهد ها... هوی بسه فکر نکن... فکر نکن میگمت!!!
خود درگیری هاتو بذار کنار... تعبیر وتفسیر ممنوع!

با دیدن قامت پارسوآ که به شدت اخم هاش درهم بود سلامی کردم... سری تکون داد و از جلوی درگاه اشپزخونه کنار رفت... گرفته بود. حالا با این اخلاق نازش چطوری بگم من امروز میخوام زود برم خونه؟؟؟ کیفمو روی اپن گذاشتم...
میز صبحونه رو چیدم ... جو خونه سنگین بود. دسته گل های دو هزارتومنی ای که سر میدون از یه پسر بچه ی بور افغانی خریده بودم و توی یه گلدون خالی که بلا استفاده روی اپن قد علم کرده بود گذاشتم، البته ابتدا پر ابش کردم بعد شاخه شاخه های رزها به نسبت تر وتازه در عینی پلاسیده رو داخلش قرار دادم.
بوی نداشته اش رو در ذهنم متوهم شدم!!!
با صدای داد پدر خوب ابروهامو با تعجب بالا دادم.
پارسوآ با کلامی که پر از حرص بود داد زد: پرند مردی؟ اماده شو مدرسه ات...
و به طبقه ی بالا رفت. مضطرب از اشپزخونه بیرون اومدم... باز چی شده بود؟ حین بالا رفتن از پله ها به پارسوآ برخوردم... بدون نگاه کردن به من از کنارم گذشت و باقی پله ها رو به تندی پایین رفت.
تقه ای به در زدم منتظر پاسخ پرند نشدم... در و باز کردم.
پرند روی تختش نشسته بود...
به ارومی جلو رفتم و اهسته گفتم: پرند؟
سرشو بالا گرفت... به کبودی های دیروزش یه کبودی عمیق که دور چشمش و احاطه کرده بود اضافه شده بود.
لبمو گزیدم و پرند اهسته سلام کر
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 73- رمان پدر خوب , رمان پدر خوب | رمانی ها , رمانی ها , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - رمان پدر خوب , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمان مخصوص موبایل پدر خوب | ~sun daughter~ خورشید کاربر انجمن ... , مطالب قدیمی‌تر - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/25 تاریخ
کد :61959

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا