تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پدر خوب (فصل نهم)



جلوی چادرمو توی مشتم نگه داشته بودم تا به پاهام نپیچه...
توی ایستگاه نشسته بودم... به گذر یه اتوبوس نگاه کردم... نفس عمیقی کشیدم... بوی گند لجن توی دماغم پیچید... مگه توی بالای شهر جوب هاش کثیف هم میشن؟؟؟
سرم درد میکرد محل این سرگیجه نذاشتم... ساعت نزدیک دو بود...
به رد شدن یه کلاغ نگاه کردم...
چشمهامو به شمشاد های وسط خیابون که دو مسیر واز هم جدا میکرد دوختم...
بعد به چهار راه که بیست قدم اون طرف تر بود...
بعد به دیواره ی ایستگاه...
میثم و علی رضا... یادگاری 28 فروردین 91...
مرگ بر... یک توده ی سیاه ادامه اش رو گرفته بود.
از دیواره ی ایستگاه به پایین اومدم... فلزهایی که روی جوب لجنی و پوشونده بود... سرمو چرخوندم... روی تنه ی درخت بلند قدی یه قلب تراشیده شده بود...
نفسمو فوت کردم. به ابرها خیره شدم... از جنس کومولوس بودن... کلم مانند.... علوم سال سوم راهنمایی بود؟؟؟ نمیدونم... سه نوع ابر داریم سیروس و بارانی و کومولوس... ابرهای سیروس مثل پر میمونن... کومولوس مثل کلم و... بارانی هم باران زا هستن! یکی نیست بگه نه بابا خودت گفتی ابرهای بارانی باران زا هستن؟؟؟
به خیابون خیره شدم... یه ماشین مدل بالا از جلوی چشمم گذشت... یه دویست وشیش سفید پنجاه تا پراید...!!!
پراید بالای شهرو پایین شهر نداره ... همه جا هست.
زنی ازم پرسید: خانم ببخشید...
یاد شعر تی ام افتادم خنده ام گرفت... خانم ببخشید ، چند کیلویی شما
خجالتی وای مامانم اینا
می تونم بکنم درخواست من
آبجیتون چقده حساسن
به مانتوی کرم مدل ترکش نگاه کردم وگفت:ساعت چنده؟
شستم رو بنده... فروشی نیست... هم سن پرند بودم این تیکه رو زیاد میگفتم!
بدون اینکه به ساعت نگاه کنم چون به اندازه ی سه بار نگاه کردن به خیابون از اخرین بار دیدن تایم گذشته بود. پس دقیقه ها هنوز روی همون جایی هستن که بودن!
-دو و چهل وپنج دقیقه...
تشکری کرد و رفت... نفس عمیقی کشیدم... یه پرنده از جلوی چشمم گذشت... فکر کنم گنجشک بود.
یک نوع از پرنده! الان به پرند میگفتم پرنده منو سرو ته میکرد.
به رفتن زن که مانتوی ترک پوشیده بود نگاه کردم.. جوون نبود که فکر کنم میره سر قرارش. عجله نداشت تند تند راه نمی رفت. سرظهر بود ... دلم قار وقور میکرد...
گشنم بود. بوی فسنجونی که خودم درست کرده بودم توی دماغم بود.
کاش دعواشو میذاشت بعد نهار!
والله...
یه پسر جوون از جلوم رد شد... خوشتیپ بود؟ نمیدونم... بهش میخورد بیست و ... اممم... از پارسوآ کوچیکتر بود... اره...
فکر کن اینم یه دختر داشته باشه... وای فکر کن!
سرمو به سمت اسمون گرفتم... چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟
زبونم و بیرون اوردم و روی لبهام کشیدم و گفتم: فکر کردی... من عمرا واسه ات برق لب بزنم...
اتوبوسی نگه داشت نگاه کردم... راننده یه نگاهی بهم کرد و بعدانگار که پرسید: خوب سوارشو دیگه... من که سوار نشدم اونم رفت.
چه باحال فقط واسه من نگه داشته بود. اخه هیشکی تو ایستگا ه نبود. هیچکسم از اتوبوس پیاده نشد...
هی کجایین ببینین یه اتوبوس با اون هیبت واسه من ترمز کرد...
این به لیست افتخارات زندگی من اضافه شد...
دوباره سرمو بلند کردم... نور خورشید چشممو میزد...
لبخندی زدم وگفتم: خیلی ضایع است منتظر اتوبوس نیستم؟؟؟ خدا خوب دست ادمو میخونی ها...
پوزخندی زدمو ساکمو رو شونه ام انداختم...
کولمو توی دستم گرفتم و توی پیاده رو راه افتادم... از بوی لجن و یادگاری میثم و علیرضا و اون درخت و مرگ بر... جدا شدم... !
از اون کوچه و اون خونه و پرنده و ...
مردی از رو به رو حین صحبت با موبایلش میومد...
به نظرت بچه داره؟
اره... سه تا... چرا سه تا ؟ پس چند تا؟؟؟ مگه یه مرغ دارمه؟؟؟ میخواستم فردا برای پارسوآ اینا یه زرشک پلو با مرغ درست کنم...!!!
چرا نمیگم پرند ایناااا؟؟؟
خاک برسرت.مرسی...
چرا نمیگی پرند اینا؟؟؟ نمیدونم... تو نمیدونی؟؟؟
یعنی میدونم؟؟؟
دختر جوونی با یه کلاسور مشکی و یه عینک افتابی از رو به رو میومد.
ازدواج نکرده... نچ... بهش نمیاد... تیپش خوب بود... بدک نبود...
ساکمو دست به دست کردم... یه تیرچراغ برق ازمیدون دیدم گذشت... درخت کاجی کنارش نبود... عوضش یه چراغ راهنمایی بهش چشمک میزد... بنظرت تیر برقه دختره؟
اره ... اخه سنگین رنگین وایستاده... شایدم نه... چراغ راهنما دختره ... دخترای امروزن دیگه خودشون چراغ میدن!!!
تیره اصلا حواسش به چراغه نیست... کنارا ون درخته که برگاش مث برگ مو میمونه وایستاده داره به اون نگاه میکنه!
یادته بچه بودی فکر میکردی اینا برگ مو هستن همونا که باهاشون دلمه درست میکنن... اره... وای چه قدر جفنگ بودی... هم سن پرند تو سبزی فروشی بازی میکردی پرند میره فیس بوک بازی!
از خیابون رد شدم...
به خط کشی ها نگاه میکردم... دو به دو عاشق بودن... اون اس ام اسه هست... دو خط موازی هیچ وقت بهم نمیرسن و اینا... بعد تو بینهایت بهم میرسن... اره... باحاله ... اره!
یه چیزی تو چشممه... داری گریه میکنی؟
نه... یه چیزی تو چشممه... دستمو تو چشم میکنم... بوی فسنجون میده! من گشنمه... یادته تو دزد عروسکها میگفت ننه ننه من گشنمه!
پارسوآ فسنجونتو میخوره؟
نه میریزتش دور...
جدی؟
فکر کنم می ریزه دور... اره میریزه دور... مطمئنی؟اره... نه... شایدم خورد... نمیدونم. من دیگه هیچی ازش نمیدونم...!
هوی وسط خیابون گریه نکن...
نه میگم که یه چیزی تو چشممه...
سطل مکانیزه که نیست چشمت... ببین الان به فین فینم میفتی... عیبه!
دماغمو بالا کشیدم... خودم به خودم گفتم: دیدی داری گریه میکنی؟؟؟
اوه عینک بنفش این دختره تو ستون فقراتم بین مهره ی شیش و بشم...!
تخته نرد با طاها بازی میکردی یادته؟
دستمو تو جیبم کردم... بند ساکمو روی شونه ام جابه جا کردم... معلوم نیست چی باخودم برده بودم که اینقدر سنگینه ...
اوه این پسره خشتکش داره ازپاش میفته... عین کیوان!
همش تقصیر اونه که پارسوآ ... فکرمو ادامه ندادم... میدونم...
چرا ناراحتی؟
نباشم... اصلا به جهنم...
اینو از ته دل میگی؟
دوباره به اسمون نگاه کردم... به مغازه ی لوکس فروشی اینه وشمعدون ولوسر... لبمو گزیدم... یه دختر زشت با چشمهای قرمز وسط یه اینه ی طلایی... با یه ساک داغون و یه کوله که زیپش تا وسط باز بود...!
چقدر زشتی تی تی !
نفس عمیقی کشیدم... عروس فرنگی!
داشتم به هق هق میفتادم... یعنی افتادم دیگه...
نفس عمیقی کشیدم... سرم درد میکرد... به این پسره نگاه کن ... تی شرتش خوشگله...
اون دختره مقنعه اش چه طوسی خوشرنگیه... من عاشق مردایی ام که سوئیچ هاشون از جیبشون اویزون باشه! مال پارسوا اویزون نبود اما تو عا...!
نه... چرا... نه ... چرا... نه... باشه نه... ولی چرا!
دیگه از شدت گریه نفس کم اورده بودم...
من گشنمه... فسنجونی که درست کردم و نمیخوره... ! شایدم خورد...
اون غیر قابل پیش بینی ئه... اره... خیلی غیرقابل پیش بینی ئه...
اره... زیادی ... اره... عصبی هم هست... اره... نمازم نمیخونه... اره... قبله ی خونشونو هم نمیدونه... اره... از بادمجونم بدش میاد... اره... اهل مشروبه... اره... ویترین بارشو دیدی؟؟؟ اره...
یه زن شرعی داره که حامله اش کرده... بچه ی اون نبود ... به قول دکتر زیبا اگه بود اینقدر راحت ول نمیکرد!
پس ازش دفاع میکنی... ؟
همش ازم تشکر میکرد میگفت ممنون ممنون ... مرسی بخاطر همه چیز... من بهت اعتماد دارم... اعتماد داشت که زد با لودر ازروت رد شد؟
خوب قضیه ی دخترش بود فکر میکنه من ...
داری ازش دفاع میکنی... نمیدونم... نه... یعنی:
اره دارم ازش دفاع میکنم...!
چرا؟
چون سگ و بخاطر حضور من نجس میدونه ... چون یه ویترین بار مخصوص داره... اما گل گاوزبون نبات دار منو ترجیح میده... چون چیپس سرکه دوست داره... چون از من و حضورم ارامش میگیره ..... چون ازدکور ودستپخت وسلیقه ام خوشش میاد.... چون بهم گفته بود عروس فرنگی چون دخترشو بهم سپرد ... چون بهم اعتماد داره...
بهتره بگی داشت!!!
کاش هنوز داشت...!
نفس عمیقی کشیدم... دارم ازش دفاع میکنم؟
اره خیلی تابلوئه که...
فکر کنم پنج دقیقه دیگه بگی حق داشت با تریلی از رو شخصیتت رد بشه...
تریلی ... کامیون... لودر... تراکتور... حق داشت!
حق داشت لهت کرد؟؟؟
اره...
من ازش پنهان کرده بودم... باید از روز اول بهش میگفتم... من ازاعتمادش سواستفاده کردم... یعنی نکردم پنهان کردم ولی اون این فکر وکرده که من...! خوب عصبانی بود تو عصبانیت که کیت کت و شکلات مرسی پخش نمیکنن؟؟؟ مگه اون دفعه داشت پرند و میزد منو هم نزد... مگه من ناراحت شدم؟؟؟ خوب این دفعه هم عصبانی بود ... زود جوش میاره دیگه... عیب نداره... فسنجونی که درست کردم ومیخوره... من مطمئنم!!!
خاک بر سرت... مرسی!
برات متاسفم... باشه...
چقدر راحت ازش دفاع میکنی...؟
چطور نکنم؟؟؟
چرا نکنم.... مگه قرارمون نبود که حق ندارم حرفهاشو تعبیر کنم؟؟؟ مگه قول وقرار نذاشته بودیم تفسیر نکنم؟؟؟
حرف خوب هاشو نباید راجع بهشون تجزیه و تحلیل کنم ... اما عصبانیتشو بذارم به حساب چی؟؟؟ اگه واقعا به من بی اعتماد بود که همه ی زندگیشو به من نمی سپرد؟ اون همه عتیقه و وسیله ... یه دختر سیزده ساله!
چطور میتونم مقاومت کنم... درمقابل تمام تعریفاتش... اما حالا باید بشینم از پست بودنم در دید اون فکر کنم؟؟؟ چرا از ارامشی که از من میگرفت فکر نکنم؟
مگه قرار نبود حرفهاشو تعبیر نکنم... پس اینم حرفهاش بود دیگه...
تی تی ببین چه به روزت اورده؟
چه به روزم اورده؟؟؟ کم پول کف دستم گذاشت؟ تازه الانم میخواست بهم پول بده... یادته میگفت هرکار میکنم بمونی؟؟؟
اگه قرار به تفسیر بود که قبل تر ازاین ها کلی موضوع برای فکر کردن داشتم...یه چیزی گفت تموم شد رفت...
به همین راحتی... باید بگردم دنبال کار... مگه از اولش قرار نبود دنبال کار باشم؟؟؟
یادته جلوی درمی ایستاد تاتوی پیچ کوچه گم بشی... اون تفسیر نداشت یه پست گفتنش و باید دو ساعت راجع بهش فکرکنم؟ بی انصافی تی تی...
گفت پست ... ظاهر نما... گرگ صفت ... گفته بود عروس فرنگی، ارامش بخش، خوش سلیقه... ببین چه یر به یر... سه به سه...! اون سه تا رو گفت این سه تا رو هم گفته بود... خنثی شد...
پس چرا این همه درگیری؟؟؟
پوزخندی به افکارم زدم...
پدر خوب... مهندس بد!
غیر قابل پیش بینی ، زود جوش... اما مهربون ... شوخ...
چرا شوخ؟
یادته سکسکه امو چطوری بند اورد؟؟؟
اره شوخ... دیگه چی ازش میدونی؟
ارامش بخش...
دیگه...
با من سنگین رفتار میکرد...
دیگه...
با من متین هم بود...
دیگه...
با من صادق بود...
دیگه...
باوقار بود...
دیگه...
لبمو گزیدم... با من خوب بود...! خیلی خوب...
دیگه...
بهم اعتماد داشت...
همه ی خونه وزندگیشو به من سپرده بود... دخترشو به من سپرده بود... کارت اعتباریشو که سه میلیون توش پول داشت ورمزشو به من سپرده بود... همه چیز وبه من سپرده بود و من...!
چقدر خوبی هاش بیشتر از بدی هاش بود!
زودجوشی وبدی حساب میکنی؟ نه... حق داشت عصبی بشه...
واقعا؟
من از اعتمادش سواستفاده کردم... چقدر خوب بود... !
حتی عصبانیتش؟
عصبانیتش هم ارامش بخش بود!!!
کلیدو ازتوی جیبم دراوردم... وارد خونه شدم...پاهام دیگه جون نداشت/ چشمهام میسوخت....سر گیجه داشتم... کلافه وسردرگم... خسته ...
با دیدن خانم کریمی سرمو پایین انداختم و توی اشپزخونه صورتمو شستم... با سراستین مانتوم خیسی صورتمو خشک کردم...
خانم کریمی متعجب از حضور این موقع من وسط هال ایستاده بود.
با خستگی ازش خواهش کردم بره... گفت عزیز نهارشو خورده... و کمی هم برای من تو اشپزخونه غذا هست... یه فرنی داغ / اما من فسنجونمو میخوام!
خانم کریمی رفت... من هم روی مبل دراز کشیدم... سرم درد میکرد... اوج سرگیجه ام بود... اوج خستگی هام...
پس فکر میکنی کارش درست بود... کار منم درست نبود!
همیشه که ادم ها درست نیستند...
اون از کار بی کارت کرد...
حق داشت.
میخواست بهم پولم بده... دیگه چیکار باید میکرد که نکرد... هرکاری برای موندن تو کرد و توچیکار کردی؟؟؟ جز پنهان کردن حقیقت هایی راجع به دخترش که حق داشت بدونه اما تو نگفتی... پس حق داشت... !
اشکهام از زیرپلکهام سرازیر میشدن... روی صورتم فرود میومدن لابد توی کرک های مبل هم خفه میشدن... یا لای تار وپود مانتوی نخی تابستونی که از یه حراج خریدمش!
از چشمش افتادم...
اونم از چشم تو افتاد...
...
...
...
نــــــــه...
کاش زمان به عقب برمیگشت اون وقت من همه چیزو بهش میگفتم هیچی و ازش پنهان نمیکردم... ازروز اول میگفتم که ... !
تقصیرکیوانه... نه تقصیرپرنده... نه تقصیرخودمه...
پارسوآ این وسط بی گناه بود... فقط باید توضیح میدادم نه که بهش می توپیدم... باید میگفتم که... تو بهش گفتی هیچی نیست...
اشتباه کردم...
گفتی پدر خوبی نیست... گفتی که غرق خودشه.... گفتی خود خواهه... وای چرا یادم اومد چه اراجیفی بارش کردم! فقط از خونه اش بیرونت کرد تازه با حقوق میخواست ردت کنه...چی بهش گفتی و اون گفت برو گمشو... خوب کرد!!! حق داشت... دیگه چیز دیگه ای بارش نکردی؟؟؟
نمیخوام فکر کنم ...
اره هروقت به نفعت نیست فکر نکن!
اصلا غلط کردم...
حالا خیلی دیره...
به هق هق افتادم...
نباید هیچی میگفتم...
دیگه همه چی تموم شد...
مگه چیزی شروع شده بود؟؟؟
دستمو روی چشمهام گذاشتم شدت گریه ام بیشتر شد... با صدای بلند گریه میکردم...
صدای عزیز اومد که گفت: افاق صدای تلویزیون و کم کن!!!
بشین تا عمر داری تفسیر کن ... خودشو... رفتارشو... حرفهاشو... تا مغز استخونت سوخت حقت بود... خوب کرد تا تو باشی وقتی یه مسئولیت و بهت میدن عین ادم از عهده اش بربیای!تا تو باشی اینقدر پنهون نکنی... کتمان نکنی... لاپوشونی حقیقت چه فرقی با دروغ داره! خدا ازت نمیگذره تی تی خانم!
هق هقمو به زور خفه کردم... به ترک سقف زل زدم... فکر کردم ... با خودم حرف زدم ... درد و دل کردم... حرفهای خودمو تفسیر کردم ... برای یه بارم که شده نوبت خودم بود تا خودمو تعبیر کنم!
گریه کردم ... زار زدم... حقم بود... دیگه هیچی از خودم جلوش باقی نذاشتم... فکر کردم اون چرا جلوی چشمم خراب نمیشد ... چرا هنوز بزرگ بود... چرا هنوز... چرا هنوز اینقدر واضح بود...
چرا کمرنگ نمیشد... مگه منو له نکرده بود؟
صدایی در درونم داد میزد: تو اول اونو له کردی... !
پلکهام به سختی باز مونده بودن... خسته بودم... هرچی میشه تقصیر خودمه...
کم کم خواب بهم غلبه کرد و... دیگه متوجه چیزی نشدم... دیگه چیزی نبود تا تفسیرش کنم!
هنوز چشمهام گرم نشده بود که صدای تلفن توی سرم پیچید...
به سختی پلک هامو از هم باز کردم...
با صدای خش داری گفتم: بله...
طاها: اوه خونه ای ؟؟؟
اهسته گفتم: نباید می بودم؟
طاها: علیک سلام...
نفس عمیقی کشیدم و پیشونیمو مالیدم وگفتم: سلام.
طاها: الان خانم کریمی هم اونجاست؟
-نه...
طاها: ردش کردی؟
-نه...
طاها پوفی کشید وبا مسخره گفت: الان نباید خونه ی مهندس می بودی؟
زبونمو گاز گرفتم و چیزی نگفتم... یه لحظه فکر کردم طاها هم با کلفتی من خیلی وقت بود که کنار اومده بود و ککش هم نمیگزید!
طاها با کلافگی گفت: سر از کارات درنمیارم... ولی عجیبه خونه ای ...
-ناراحتی برم تو خیابون؟
طاها بی توجه به حرفم گفت: صدات چرا گرفته است؟
-طاها حرفتو بزن میخوام بخوابم...
طاها:خواب بودی؟
-طاها بگو...
طاها: اون شماره که مزاحمت شده بود ...
بی حوصله و کسل گفتم: خوب...
طاها : مشتاق نیستی بدونی کی بوده؟
-اینقدر مسئله ی مهمیه؟
طاها: فکر کردم شاید برات جالب باشه که از اصفهان تقریبا ماهی چندین بار زنگ میزده... تو برات عجیب نبود کدش از اصفهانه؟
سرمو به پشتی مبل تکیه دادم... و با دست چپم کمی شقیقه ی چپمو مالیدم وگفتم: آیدی کالرم خرابه!
طاها : از یه تلفن عمومی نزدیک خونه بهت زنگ میزده...
-کی؟
طاها: بابا...!
بابا؟ یه لحظه ذهنم از خودم پرسید بابا کیه؟؟؟
توی گوشی زمزمه کردم: بابا؟؟؟
طاها: اره... میخواست مثلا صداتو بشنوه...
-چه خوب...
طاها با لحنی امیخته به تعجب گفت: خوشحال نشدی؟
-تو از کجا میدونی؟
طاها:وقتی ادرس و دیدم شکم برد... تو که میدونی برادر نازنین مخابرات کار میکنه ... زنگ زدم به بابا ... با این که اولش زیر بار نرفت اما اخرش خودشو لو داد!خوشحال شدی؟
-چهار ساله ولم کرده به امون خدا ... حالا از یه مزاحمت که از سرکوچمون زنگ میزده و هیچ حرفی نمیزده و شب و روز الکی مزاحمم میشده ذوق کنم؟
طاها: ولی بابا دورادور هواتو داشته...همیشه به حسابت پول واریز کرده...
-میدونی که تمام این مدت داشتم از حقوق بازنشستگی عزیز معلممون خرج میرسوندم ... از صبح تا شب سگ دو زدنام هم واسه خرج خودم بود... میدونی که حسابم دست نخورده است... میدونی که...
طاها: حالا چرا گریه میکنی؟
-ولم کنین ... چی از جونم میخواین؟!!!
و تماس و قطع کردم.
زانوهامو بغل کردمو سرمو روش گذاشتم. سفتی زانوهامو به پیشونی داغم فشار میدادم...
با صدای تلق تولوقی که از اتاق میومد به سختی به از جا بلند شدم. عزیز داشت از توی یخچالش اب برمیداشت...
با دیدن ملحفه ی خیس لبمو گزیدم... از وقتی خانم کریمی حضور داشت دیگه عزیز و پوشک نمیکردم. جلو رفتم و خم شدم تا عزیز و از روی تخت روی ویلچر بذارم...
به سختی این کار وکردم... تشکچه ای که روی خوشخواب عزیز مینداختم و برداشتم ... بوی ادرار توی ذوقم میزد... اونو توی حموم انداختم و یه تشکچه ی دیگه رو روی خوش خواب گذاشتم.
پتوش هم خیس شده بود... ملافه ها رو عوض کردم... یه پتوی دیگه روی تخت گذاشتم... ویلچر عزیز وبه حموم بردم... اب به تشکچه خورده بود و بوی گندی کل حموم و پر کرده بود.
جورابامو دراوردم... میخچه ی انگشت کوچیکم دردناک شده بود!
سخت نفس میکشیدم... کار حموم عزیز وتموم کردم... ویلچر و خشک کردم تا خونه رو نجس نکنه... تن عزیز لباس کردم ...
خوابوندمش روی تخت...
دوباره به حموم برگشتم... مانتومو دراوردم... پاچه های شلوارمو بالا دادم... تشکچه رو که بخاطر خیس شدن سنگین شده بود و به سختی بلند کردم ... بد جور به نفس نفس افتاده بودم... کلی تاید ریختم... با لگد توی لگن به جونش افتادم... میخچه ی پام تا مغز استخونم و میسوزوند...
اب داغو بی هوا باز کردم... سرم داغ بود داغ تر شد... تند بستمش... هنوز داشتم لگد میزدم... تاید توی لگن پامو میسوزوند... لبمو گزیدم... شدت لگد هامو بیشتر کردم... به نفس نفس بیشتری افتادم... داشتم کم میاوردم...
به هق هق افتادم... اشکهامو پاک کردم... دست تایدیم به چشمم خورد وچشمم سوخت... یه لحظه حس کردم کور شدم...
به سختی شیر ابو پیدا کردم... اب یخ و به صورتم پاشیدم... داشتم می لرزیدم اما از چشمام اشک میومد و هق هق میکردم... پام میسوخت... سردم بود... سرگیجه داشتم ... داغ بودم... حموم بوی بدی میداد... خسته بودم... چشمم میسوخت... پر بغض بودم... داشتم کم میاوردم...
با صدای بلند توی حموم به هق هق افتادم... پاهام دیگه جونی نداشت... درد و سوزش میخچه ی پام... درد و سوزش چشمام... درد وسرگیجه ی سرم... حس گرسنگی دلم ... گلوی خشک و پر هق هقم... ضعف وجودم ... لرز تنم... صدای شر شر اب سرد... خدایا نذار کم بیارم ...!

حموم و تمیز کردم... یه دوش ولرم گرفتم... لباس پوشیدم... تشکچه رو روی تراس پهن کردم... به اشپزخونه رفتم تا چای دم کنم...
گرسنه بودم ... اما میلی به خوردن نداشتم...
تی وی و روشن کردم.
بساطی که تو ساکم بود و جابه جا کردم... نماز خوندم... ساعت شیش بود... گوشیم و برداشتم... با دیدن شیش تا میس کال لبمو گزیدم.
چهار تا مال اهورا بود ... یکی مال طاها و یکی مال... در عین ناباوری برای پارسوا بود... چرا بهم زنگ زده بود.... هنوز جوابی به سوالم نداده بودم که وقتی به ساعت تماسش نگاه کردم حس کردم بغضی به گلوم چنگ زد و نا امیدی بود که ... ساعتش مربوط به یازده صبح بود!
با لرزش گوشیم توی دستم با هول گفتم:بله؟
صدای رسای اهورا تو سرم پیچید: الو تی تی؟
نفس سنگینی کشیدم وسلام کردم.
اهورا :خوبی؟ صدات چه گرفته...
-ممنون تو خوبی؟
اهورا: به نظر روبه راه نمیای... طوری شده؟
-نه...
اهورا: صدات گرفته سرماخوردی؟
-نه...
اهورا: پس چی؟
-یه ذره گریه کردم...
اهورا: واسه چی؟
-میشه توضیح ندم؟
اهورا: از من کمکی برمیاد؟
-نه یه بحثی بود و تموم شد...
ویادم افتاد چرا اهورا زنگ زده بود... اووف... خرید. کلا فراموش کرده بودم!
-ببخشید من اصلا یادم رفته بود که باید....
اهورا وسط حرفم پرید وگفت: نگرانم کردی تی تی چی شده؟
-باور کن هیچی...
اهورا: از این دل گرفتگی های دخترونه است؟
-شاید اینطوری هم بشه گفت...
اهورا: فکر نکنم امروز حس خرید داشته باشی...
-اره واقعا ندارم...
اهورا: خدای صداقتی...
اره خدای پنهان کاری هم لابد هستم!
اهورا: بهر حال دوست داشتم بدونم چی شده...
-حالا شاید گفتم... ولی الان... و ادامه ندادم.
اهورا: اکی... راستش منم تو رادیو کاری برام پیش اومده ... امشب باید بمونم اجرا دارم... امیدوارم مشکلت حل بشه...
-ممنون ...
اهورا: امری باشه...
-عرضی نیست...
اهورا: راستی تی تی...
-بله؟
اهورا:اسم دختره هانیه کاظمیه...
لبخندی زدم وگفتم:مبارک باشه...
اهورا: سلامت باشی... حیف رو فرم نیستی وگرنه دستم مینداختی!
-پس برو خدا رو شکر کن...
اهورا: نه دلم نمیخواست اینطوری صدات از گریه گرفته باشه...
-مریض میشدم خوب بود؟
اهورا: نه اونم نه... کلا همش شاد باشی... خوب کاری نداری؟
-نه...
اهورا: هر کمکی ازم بربیاد دریغ نمیکنم...
-ممنون...
اهورا: تو جای خواهر نداشتمی...
-مرسی اهورا... واقعا ممنون.
اهورا اهی کشید وگفت: ولی بعد باید بگی چی شده ها...
-سعی میکنم بگم...
اهورا بعد از کلی نصیحت و چرت وپرت به قطع کردن رضایت داد.
هانیه و اهورا... یاد اسم خواهرم افتادم... خواهرناتنیم... دختر بابام ... دختر زن بابام... هانیه...!
پس بابا بهم زنگ میزد... که فقط یه الوی منو بشنوه...!!!
هانیه... یادم نمیومد چه شکلیه... دختر بابام بود...
فکر کنم الان باید هفت هشت سالش باشه... روی زمین دراز کشیدم... به سقف خیره شدم... شاید اگه ساعت یازده تلفن و جواب میدادم بهم نمیگفت گرگ صفت ...!!!
اهی کشیدم... ساعت شیش و نیم بود... فکر نمیکردم اینقدر زمان زود بگذره... باید از فردا دنبال کار میگشتم...
چشمامو بستم... دستهامو باز کردم... طاق باز خوابیده بودم... به سقف خیره شدم...
نگاه سنگین عزیز وحس میکردم... لبخندی زدم... به ارومی از جا بلند شدم و رفتم براش کمی فرنی داغ کردم...
درحالی که قاشق قاشق دهنش میذاشتم لبخندی زد وگفت: دخترم شما ازدواج کردید؟
-نه عزیز...
عزیز لبخندی زد وگفت: یه پسر دارم ... براش دنبال دختر میگردم...
خندیدم... دایی من قبل از به دنیا اومدن من توی جبهه شهید شده بود!
عزیز ادامه داد:جنگ که تموم شد ادرس بده بیایم خواستگاری...
-باشه چشم...
عزیز کمی از فرنیش خورد وگفت: کاش منم یه دختر مثل شما داشتم... افاق همش پی بازیگوشی خودشه...
خندیدم و عزیز سیر شد... کمی فرنی هم خودم خوردم... حس میکردم گلوم زخمه و اون مایه ی داغ کمی روش مرهم میذاشت.
ساعت هفت
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 73- رمان پدر خوب , رمان پدر خوب | رمانی ها , رمانی ها , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - رمان پدر خوب , *شهـــــر رمـــــــــان* , مطالب قدیمی‌تر - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/25 تاریخ
کد :61958

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا