تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پدر خوب (فصل دهم)



از لج خودم با خودم ...
دوستون دارم. تا فردا...
=======================================

نفسم تو سینه حبس شد...
-بله؟؟؟
پارسوآ با تعجب انگار گفت: بله ... یعنی نامزد دارید...
وای نه... من غلط بکنم نامزد داشته باشم!
-نه... یعنی بله؟ یعنی ... ببخشید چی؟؟؟
وای چرا هول شدی... گند زدم!
پارسوآ: عرض کردم شما نامزد یا شخصی در زندگیتون هست که...
وسط حرفش پریدم و گفتم: نه...
پارسوآ تند واروم گفت:خدا رو شکر...
-بله؟
پارسوا: هیچی... خوب همیشه خوش خبر باشید... ببخشید مزاحم شدم...
در کدوم مورد؟؟؟ نامزد نداشتن یا خبر سلامتی پرند؟؟؟
-من زنگ زده بودم...
پارسوا:جدی؟؟؟ من چرا فکر کردم خودم زنگ زدم... اهان بله شما زنگ زدید... ببخشید پر حرفی منو...
نیش خندی زدم و خمیازه ای کشیدم وگفتم:
-خیالتون از جانب پرند راحت باشه...
پارسوآ:ممنون ...
وسط خمیازه خنده ام گرفته بود... کسل و خواب الود نفهمیدم چطوری ازش خداحافظی کردم... روی مبل ولو شده بودم... به سقف نگاه میکردم... دخترش گم شده بود ... پیدا شده بود... حالا اخر شب درست ساعت سه و ربع صبح از من پرسیده بود نامزد دارم؟چرا؟ خستگی دوبل شده بود اما نمیدونم چه حسی داشت با نخوابیدن مقابله میکرد...
چی میخواست بهم بگه؟؟؟
چرا پرسید نامزد دارم؟؟؟
چرا خواست برگردم؟؟؟
چرا اینطوریم؟؟؟
صدای اذان و میشنیدم... به سختی از جا بلند شدم و رفتم تا وضو بگیرم...
جانمازمو بی سر وصدا طوری که خانم سرمدی وعزیز بیدار نشن ازتوی اتاق برداشتم...
نمازمو با ارامش خوندم... سرسجاده ام نشستم وبا بند انگشت هام ذکر میگفتم... سرمو به پایه ی مبل تکیه دادم... چشمهامو بستم... تصویرش با وضوح و قدرت جلوی چشمم بود... هیچ کس تا این اندازه برام پررنگ نبود... پرند دوستم داشت.... من دوستش داشتم...
اگه مطلبی که میخواست بهم بگه...
خوب من باید برگردم اصفهان اون رسما بیاد...
یعنی... مو به تنم سیخ شد... از روی ذوق و سرخوشی... یه مدلی شدم... یه جور هیجان خوب زیر پوستم وول وول میخورد.
یعنی میشد بشم یکی عین سیندرلا... با شاهزاده ای سوار بر عروسکی سفید مثل پارسوآ... یعنی...
پلک هام از سنگینی وخستگی روی هم افتادند... اما عجیب بود که زیادی اروم بودم...
قبل از اینکه خوابم ببره گوشیمو برداشتم و به پرند پیام دادم پدرش نادونسته ازشرط پرند خودش بهم پیشنهاد برگشتن وداده... هرچند گوشیش خاموش بود اما مطمئن بودم وقتی روشن کنه حتما پیاممو می بینه...
امروز چقدر روز پرتنش وسختی بود ... چه قدر تلخ و شیرین بود... چه قدر پر فراز ونشیب بود...چقدر اروم و ... اروم بود... چقدر خوب و اروم بود!
*************************
*************************
با دیدن یه خواب پرت شدن از ارتفاع از روی مبل روی فرش پرت شدم... سه ساعت بیشتر نخوابیده بودم... کش و قوسی اومدم...
ولی نمیدونم چرا دیگه خوابم نمیومد.
به سمت حموم رفتم تا یه دوش بگیرم... اب گرم حالمو جا میاورد... چای و اماده کردم... رفتم عزیز وچک کردم... خوشبختانه تشکچه خشک بود... روی خانم سرمدی و کشیدم... لباس مرتبی پوشیدم... چادر ملی مو برداشتم... اون یکی که اون پایینش زیادی متبرک بود می ترسیدم بپوشمش...
دیشب با تمام تلخی هاش برام زیادی خاطره انگیز بود.
با صدای تقه ای که به در خورد از چشمی به بیرون نگاه کردم... با دیدن پسر محصل خانم سرمدی در وباز کردم وامیر علی سلام کرد وگفت: خاله تی تی مامانم اینجاست؟
-اره عزیزم... خوابه...
امیر علی بنده کوله اشو تو دستش فشار میداد و میخواست چیزی بگه که پیش دستی کردم وگفتم: عزیزم صبحونه خوردی؟؟؟
سرشو به علامت نه تکون داد وگفتم: بیا تو خاله... بیا صبحونه اتو بخور... خودم برات اماده میکنم...
خم شد و چسب کتونی هاشو باز کرد ووارد خونه شد...
من به اشپزخونه رفتم و دیدم که اون به اتاق رفت تا مادرشو چک کنه... لبخندی به این غیرت ده ساله اش زدم و براش یه صبحونه ی تپل عسلی خوشمزده درست کردم...
با ولع خورد و مرسی خاله ای گفت و رفت و منم از پنجره پاییدمش تا سرویسش که میاد ببرتش...
برای خانم سرمدی گزارش کار امیر علی و نوشتم که صدای باز شدن در اومد.
با دیدن خانم کریمی ماتم برد... هرچند خودم بهش کلید داده بودم... ولی یه لحظه ترسیدم... یهویی اومد داخل!
لبخندی بهم زد وگفت: ببخشید ترسوندمت؟
-نه... توقع نداشتم بیاین...
با تعجب گفت: نکنه نباید میومدم؟ مهندس که چیزی به من نگفت...
-نه نه... خوب شد اومدید... من دیگه بایدمی رفتم...
راجع به خانم سرمدی گفتم و تشکر کردم و راه افتادم... به خونه ی پارسوآ رفتم ...
در و با کلید باز کردم... دیروز یادش رفته بود اینو ازم بگیره... البته خودمم یادم رفته بود پسش بدم...
هنوزو ارد هال نشده بودم که سایه اشو دیدم وسلام کردم...
حس کردم یه لحظه از جا پرید و ترسید...
لبخند تو دلی ای زدمو گفتم: ترسوندمتون...
اهمی کرد وگفت: سلام... خیر...
اره جان خودت... رنگت شد عین گچ... هرچند با اون ته ریش خیلی رنگ وروش مشخص نبود ... بخصوص زیر چشمهاش گود رفته بود وحدقه ی سفیدش یه دریاچه ی خون بود.. خستگی از سرو روش می بارید.
کلافه سری تکون دادم ... دیشب اصلا نخوابیده بود... نگرانی شو درک میکردم ولی نمیدونم چرا خودم انقدر نگران نبودم.
درحالی که به اشپزخونه میرفتم عین جوجه دنبال خانم مرغه دنبالم اومد وگفت: دیگه پرند زنگ نزد؟
-نه... ولی حدس میزنم بدونم کجاست...
پارسوآ خیلی تند جلوم ایستاد و گفت: کجاست؟
-مدرسه... البته ساعت ده به بعد... چون یکشنبه است ... زنگ اولشو همیشه می پیچونه...
پارسوآ: یعنی فکر میکنید اونجاست؟
-اوهوم... اجازه میدید چای دم کنم؟
این یعنی اینکه از اشپزخونه برو بیرون بذار به کارم برسم!
با اینکه نرفت و روی صندلی پشت میز نشست ... حداقل جلوی پرو پای من نمی پیچید میذاشت فکرم ازاد باشه میخوام چه گلی به سرم بگیرم!
دریخچال و باز کردم... با دیدن فسنجونم که دور ریخته نشده بود نفس راحتی کشیدم و بساط صبحونه رو اماده کردم...
درحالیکه داشتم براش چای میریختم گفت: اون دفعه بهم گل گاو زبون داده بودید؟
-بله ... گل گاو زبون با نبات...
پارسوآ دستی به موهاش کشیدوگفت: فکر میکنم الان خیلی بهش احتیاج دارم!
رومو ازش گرفتمو لبخندی زدم... چشم...
چای و توی قوری خالی کردم و یه قوری دیگه برداشتم تا توش گل گاو زبون دم کنم... نون وتوی ماکرویوو داغ کردمو جلوش گذاشتم... یه تیکه ازنون و خالی گذاشت تو دهنش ... خیلی زود دم کشید... نبات و داخلش ریختم وهمش زدم... مقابلش گذاشتم که گفت: شما صبحونه خوردید؟
-نه...
حس کردم چشماش برقی زد و گفت: میشه خواهش کنم ...
و با دست اشاره کرد بنشینم... بله چشم...!
اروم اروم میخوردمو اون با ولع مشغول شد... یه صرف خاطره امیز دیگه!!! سه وعده رو باهاش خورده بودم... هم نهار... هم شام... حالا هم که صبحونه!
هرچند در حین خوردن بهم نگاه نمیکردیم ولی خوب چسبید ...!
بعد از صرف صبحونه اش پیشنهاد کردم بره یه دوش بگیره... من هم مشغول مرتب کردن شدم.... البته چیز کثیفی نبود ولی در هر حال... من دوست داشتم همه چیز برق بزنه...
بعد از صرف صبحونه اش پیشنهاد کردم بره یه دوش بگیره... من هم مشغول مرتب کردن شدم.... البته چیز کثیفی نبود ولی در هر حال... من دوست داشتم همه چیز برق بزنه...
به سرم زد یه نگاهی به اتاقم بندازم... با دیدن روتختی نامرتب و فرورفتگی توی بالش ... و یه تار موی سیاه کوتاه... یعنی دیشبم اینجا خوابیده بود؟
نفس عمیقی کشیدم... یه ته مونده بوی عطری میداد... یا من حس میکردم... پس اینجا بود؟؟؟
نگاهمو دور تادور اتاق چرخوندم... یه روسری سفید و با طرح های مشکی روی میز بود... وای این جا مونده بود؟ واقعا؟ لبخند کجی زدم و در اتاق وبستم... فکرم نکردم نکردم... اینجا مهم دیدن بود... به اتاق پرند رفتم...
اونجا هم شلوغ و نامرتب بود... کمی سر وسامونش دادم... قاب عکس مادرش هنوز شیشه نداشت... در جای مناسبی گذاشتمش و رو تختی شو مرتب کردم و دوباره به اشپزخونه برگشتم...
ساعت نزدیک نه بود پارسوآ جلوم ظاهر شد... یه تی شرت مشکی استین کوتاه پوشیده بود و یه جین مشکی... یه زنجیر سفید توی گردنش بود... بوی عطر مسخ کننده اش... صورت اصلاح شده اش... واوو... کیف پولشو گذاشته بود تو جیب پشت جینش!
همیشه فکر میکردم واقعا دزدی از جیب اینا خیلی راحته.... ولی چون شلوار جین تنگه و تا یکی بیاد این کیفه رو دربیاره... نمیدونم ... طاها هم همین کار و میکرد!
فکر کن ادم بشینه رو عکس کارت ملی خودش...!
لبخندی زدم و فکر کردم هرکاری این مهندس بکنه درسته!
چه کرده ... بابا اوشگله...!
اینطوری همه میگن که داماد از عروس سرتره... لبخند کجی تو دلم زدم وگفتم: بر منکرش لعنت!
بهم نگاه کرد وگفت: بریم؟؟؟
-مهندس ... زود نیست؟
با التماس نگاهم کرد و من با چند تا جمله خرش کردم و اون قرار شد به حسام زنگ بزنه تا کارهای شرکت وسامون بده...
ساعت نه و ده دقیقه بود که پارسوآ منو به ستوه اورد به مدرسه ی پرند بریم... منم که یارای مخالفت باهاش و نداشتم... فقط نمیدونستم چطوری بگم سرما میخوری یه چیزی رو این تی شرتت بپوش!
هرچند نگفتم ولی خدا خدا میکردم که مثل دیشب یه کت روی صندلی عقب حضور داشته باشه... یعنی اگر امیدی به وجود اون نداشتم حتما پا رو دلم میذاشتم و یه چیزی میگفتم!
به سمت ماشینش راه افتادیم... من جلو سوار شدم واون هم پشت فرمون نشست... فوری به صندلی عقب نگاه کردم... با دیدن کتش اروم شدم... و پارسوآ فوری گفت:طوری شده؟
-نه...
یه ذره دید زدمش...
موهاش بین مرز خیس وخشک بود... ولی خوش حالت بود...
سوئیچشو که هیچ وقت به کمرش اویزون نمیکرد و میگرفت دستش توی ماشین گذاشت واستارت زد... موبایلش هم همینطور... میگرفت دستش! اونو هم روی داشتبورد گذاشت.
بوی عطر تند و تلخش باسیگار کنتش قاطی شده بود و باید اعتراف میکردم در عین حماقت این بوی تلخ و خوشمزه رو دوست داشتم...
عینک دودیشو گذاشت بالای سرش... موهاشو یه ذره از رو پیشونیش عقب فرستاد و من فکر کردم این کارش باعث میشه قدش بلندتر به نظر بیاد... بخصوص که تا سقف ماشین قدش ادامه داشت!
خودمو شماتت کردم و سیر نشده به رو به رو خیره شدم اهسته گفتم: دیروز داشتم فکر میکردم شما سراغ رعنا و شهروز رفتید؟؟؟
پارسوآ: بله ... دیروز به رعنا و شهروز هم زنگ زدم... نمیدونم کجاست ... من خانواده ی شلوغی ندارم... پدر و مادرم سال گذشته فوت شدن ... برادرم فرانسه زندگی میکنه و خواهرمم که...
لپهاشو پر وخالی کرد وگفت: از دیشب دارم فکر میکنم این جای امن که میگه مبادا پیش کیوان یا...
-نه مطمئن باشید مهندس...
با صدای تلفنش جواب داد.
پارسوآ: جانم حسام... نه داریم می ریم مدرسه اش... خوب؟ پلیس؟؟؟ چیزی نگفت... تقریبا داد زد: پزشک قانونی؟؟؟ و کاملا ناگهانی روی ترمز زد.
من با ترس گفتم: من که گفتم دیشب پرند بهم زنگ زد...
پارسوآ راهنما زد... صدای تیک تیک راهنما و اوهوم اوهوم کردنش پای گوشی و حرکت اهسته اش و بوقی که برای عذرخواهی برای ماشین عقبی زده بود و نگرانی ناگهانی صورتش و قرمزشدن چراغ سر چهار راه همه با هم رخ داد...
بعد از قطع تماسش که مصادف با سبز شدن چراغ بود حرکت کرد وپرسیدم: چیزی شده؟
پارسوآ نفس به نسبت راحتی کشید وگفت: هیچی حسام میگفت دیشب یه دختری و پیدا کردن که زیر پل فوت شده ... بعد خود حسام رفته بود پزشک قانونی برای شناسایی... البته دختره بیست ودو سالش.............
ویه لحظه مکث کردو با چشمهایی که در حد توپ پینگ پونگ گشاد شده بود گفت: البته دور از جون شما...
سن منو یادت بود؟
نفس راحتی کشید وگفت: یه لحظه یادم رفت دیشب با پرند صحبت کردید...
با دیدن ساختمون مدرسه که جلوش خلوت بود ... از ماشین پیاده شد وگفت: میرم ببینم اومده یانه...
اما قبل از رفتنش در عقب و باز کرد وکتش و برداشت... داشتم نگاهش میکردم یه لحظه سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد... نتونستم زود نگاهمو پس بکشم... نگاهمون با هم تلاقی کرد و لبخندی زد وسرشو انداخت پایین در وبست ورفت... و من فکر کردم سفره ی گناهم زیادی داره طویل تر میشه!
به خیابون نگاه کردم... به سوپر مارکت که روی شیشه اش پر بود از عکس و پوستر بازیگرا... یه لحظه دلم تنگ شد واسه خرید وفروش!!! یعنی الان فریبرز داشت چیکار میکرد؟؟
خیلی طول نکشید که برگشت... شاید ده دقیقه...
-چی شد؟
پارسوآ:جواب درستی بهم ندادن... نفهمیدم...
-مطمئنم تو مدرسه است...
کنارم نشست .... خیلی نگذشت که صدای موبایلش بلند شد ...
پارسوآ: بله؟ علیک سلام... خوب... وای اصلا یادم رفته بود... نه نه مشکل خاصی نیست... رها اومد؟؟؟ بچه چی؟ میدونستم عاقله ... پس سقطش کرده؟؟؟ تونستی کاری کنی؟ ... باشه... ده روز؟؟؟ حالا چرا اینقدر زیاد... باشه ... ممنون... نگران نباش... وقتی برگه ی طلاق و دیدم باهات حساب میکنم... خداحافظ!
نفس عمیقی کشید و گوشیشو روی داشتبورد پرت کرد وگفت: طلاقم ده روز عقب افتاد!
بهش نگاهی نکردم وگفت: مگر دستم به پرند نرسه...
-مگه تقصیر اونه؟؟؟
پارسوآ ابروشو بالا داد وگفت:منو از همه ی کارام عقب انداخته...
-خوب انداخته باشه... دخترتون واجب تره یا کاراتون...
پارسوآ پوفی کشید وسرشو به پشتی مبل تکیه داد وگفت: نمیدونم ...
با تعجب گفتم: نمیدونید؟ یعنی جوابش اینقدر ناواضحه براتون؟
پارسوآ: نه نه... میدونم ... ولی گاهی نمی فهممش...
-فقط گاهی؟؟؟
پارسوآ پوزخندی زد وگفت: میخواین مجبورم کنین بگم همیشه؟؟؟
-غیر ازاینه؟
پارسوآ : شما از من چی میدونید؟
-همین قدر که دخترتون و دوست دارید و توی مشغله هاتون غرقید ... ولی دخترتونو درک نمیکنید... زندگی ورفتار ها واینده اش براتون بی اهمیته!
پارسوآ: بی اهمیت؟
-درکمال صراحت بله ... بی اهمیت...
پارسوآ دستشو توی موهاش فرو برد واون ها رو بهم ریخت وگفت: نمیدونم چطور باید توجیه کنم که بی اهمیت نیستم...
-مهم بودنش اونقدر کمرنگه که به چشم نمیاد...
پارسوآ به من نگاه کرد وگفت: قضاوت منصفانه ای نیست ...
-چرا؟
پارسوآ: تا سال گذشته پرند خوب بود... عالی بود و منو درک میکرد...
-شاید به خاطر حضور پدر بزرگ ومادربزرگش بوده...
پارسوآ: شاید...
-اون تازه داره معنای زندگی کردن و می فهممه... ولی زود اعتماد میکنه این درست نیست....
پارسوآ کلافه گفت: منم هیچی از زندگیم نفهمیدم...
-پرند مقصره؟
پارسوآ: نمیدونم...
به چهره ی خسته اش نگاه کردم وپارسوآ گفت: اشتباه از من بود... شاید اگه گرفتار یه عشق تو دوران دبیرستان نمیشدم ... بهم نگاه کرد وادامه داد: مسخره بود ... یه دختر پونزده ساله که خواهر یکی از دوستام بود و فوق العاده زیبا... زود کف از دست دادمو .... اونقدر التهاب داشتم که بخاطرش خانواده امو تهدید به مرگ خودم کردم... خانواده ام رضایت دادن... یه خونه پدرم به نامم کرد ویه حساب پر پول که بتونم خرجمو دربیارم... ولی ازخانواده طردم کرد... وقتی سر سفره ی عقد نشسته بودم هیچی از زندگی مشترک نمیدونستم... وقتی هم که جواب بله رو گرفتم فکرکردم بعدش چی... وقتی هم که دختری که باهاش ازدواج کردم سه ماه بعد ازدواجمون رفت دکتر و دکتر بهمون گفت سه ماهه حامله است... نمیدونستم باید چیکار کنم... من و زنم باهم میرفتیم اسباب بازی میخریدیم و دوتایی باهاشون بازی میکردی... لبخندی زد وگفت: من عاشق ماشین کنترلی بودم و اونم عروسک هایی ودوست داشت که گریه کنن وبخندن... 9 ماه بازی کردیم... خوش گذروندیم... بعدش یه شب گریه کرد و جیغ زد و تا بفهمم چی شد همسایمون اومد کمکش ورفتیم بیمارستان... یه پرستاری بهم گفت برو به بابات بگو زنش مرد! فکر نمیکرد من شوهر همون زنی ام که... سر زا رفت... من هفده سالم بود و یه بچه داشتم وزنم مرده بود! اهی کشید وگفت: حتی بلد نبودم چطوری باید بغلش کنم... میترسیدم بکشمش... وقتی گریه میکرد منم گریه میکردم... سه سال بعد خانواده ام باهاش اشتی کردن... من جون کندم تا پرند بزرگ شد... میون این همه گرگ که خودم یکی از اوناشم... حالا یه دختردارم... حالا...!
وسکوت کرد.
دلم براش گرفته بود ... ولی باز تکرار کردم:پرند مقصره؟
پارسوآ: نه...
دست به سینه نشستم وگفتم: التهابات نوجوونی شما و فوت همسرتون و دست تنها بزرگ کردن پرند ... خوب نمیدونم چی بگم... ولی یه جورایی وظیفه ی پدرانه اتون بود...
پارسوآ: من سعی میکنم براش چیزی باشم... به چشمام نگاه کرد وگفت:واقعا همیشه سعی کردم...
کنایه اش به حرفم که گفته بودم براش هیچی نیستید!
-چی براش باشید ؟؟؟ یه پدر... یه دوست... یه همراه... یه تامین کننده ی تو جیبی... شما وظیفه اتونو باید انجام بدید... حتی اگر جوونی نکرده باشید ... حتی اگر از گذشته اتون راضی نباشید.. سر پرند منت نذارید!
پارسوآ تدافعی گفت: منتی سر پرند نیست... من سعی میکنم سرشو گرم کنم... با انواع و اقسام کلاس ها... کارها ...
-ولی اون کلاس نمیخواد... سرگرمی نمیخواد... پدرمیخواد... حداقل برای سرگرم شدنش این کلاسا بدردش نمیخورن... اونم این جور کلاس ها رو...
پارسوآ:خودش نمیفهمه...
-چیو نمیفهمه مهندس... مگه میشه نفهمه... شما یکبار پای صحبت های دخترتون نشستید... اون که دیگه بچه نیست... سیزده سالشه... مادرش دو سال ازش بزرگتر بود که ازدواج کرد و بچه دارشد...
پارسوآ باتعجب وحرص بهم نگاه کرد وگفتم: مگه دروغ میگم...
پارسوآ دندون هاشو روی هم می سایید که ادامه دادم: پرند ذهنش پر از افکاریه که مناسب سنش نیست... پرند دوست پسر داره... دغدغه اش خوب بودن جلوی کیوانه... الان مسئله ی فکریش ازدواج با دوست پسرشه... از فیس بوک تمام نفعی که می بره کامنت های عاشقانه است برای محبوبیت و ارضای روحی که منتظر و تشنه ی محبته... به کیوان اجازه میده نوازشش کنه چون شما نبودید ... چون کسیو نداشته که نوازشش کنه ... معاشقه های کوتاه وبوسه های کوتاه و تجربه کرده و این تجربه کاملا حرفه ای بوده... و اگر بار دیگه بهش میدون داده بشه معلوم نیست چه اتفاق دیگه ای وتجربه کنه... تجربه ای که شاید غیر قابل جبران باشه ...
پارسوآ با حرص محکم فرمون و فشار میداد.... دندون قروچه ای کر دوگفت: بس کنید دیگه... من دارم تمام تلاشمو میکنم تا دخترم توی رفاه باشه... من دارم سعی میکنم با تمام مشکلاتم براش پدرخوبی باشم... من...
-من باید بهتون بگم دخترتون به چی فکر میکنه... طاقت شنیدنتونو بالا ببرید... شما باید بدونید... شما پدرش هستید... مسئولیت پرند با شماست... شما هم جنسای خودتونو میشناسید.... شما میدونید که یه پسر برای رضایت نفسش هرکاری میکنه مگه نه؟؟؟ شما میدونید یه دختر و چطور میشه رام کرد... شما میدونید که...
در ماشین و باز کرد ... از ماشین پیاده شد...
نفس عمیقی کشید و دیدمش که به کاپوت تکیه داد و سیگاری روشن کرد.
لطفا چشمهاتو باز کن پارسوا... من نمیخوام تو از طرف دخترت صدمه ببینی...
وای من چی گفتم... هیچی هیچی...!!!
با خوردن زنگ مدرسه تمام صورت من وپارسوآ چشم شد برای دیدن پرند ... پارسوآ مدام گوشه ی ناخنشو عین بچه ها با دندونش میجوید... صورتش منقبض بود و چشمهاش از نگرانی دو دو میزد...
و وقتی من از روی کیف و کتونی صورتیش شناختمش... پارسوآ بجای پیاده شدن استارت زد... پرند سوار یه پراید سفید شد... راننده زن بود...
نمیدونم چرا پارسوآ جلو نرفت... پشت سر پراید راه افتاد... حس کردم پارسوآ زیر لب گفت:پریسا...
به پارسوآ نگاه کردم... ازنگرانی و انقباض صورتش کاسته شده بود... به نظرم مغموم بود البته رگه های خستگی توی صورتش به شدت مشهود بود.
به سمت پایین شهر می رفتیم... شاید میخواست ادرس خونه ی خواهرشو یاد بگیره...
محله ها رو به نسبت می شناختم...
بعد از چند پس کوچه مقابل یه خونه ی اجری اون پراید نگه داشت ما سرکوچه ایستاده بودیم و نگاه میکردیم.... پریسا بود... پرند با شیطنت با پریسا صحبت میکرد و عمه عمه از دهنش نمیفتاد.
پریسا هم کوله ی اونو تو دستش نگه داشته بود و داشت دنبال کلید میگشت...
پارسوآ طاقتش تموم شد واز ماشین پیا ده شد...
به نظرم صاف راه میرفت... حتی صاف راه رفتنش هم دیدنی بود... چرا داری روش خیره میشی؟؟؟ میشه تمومش کنی؟؟؟ تی تی چه مرگته... من میخوام تا اخرین روز زندگیم بهش فکر کنم... ببینم کی میخواد جلوی منو بگیره...!!! هیچ صدایی در درونم نگفت خاک برسرت...
با دیدن تعجب پریسا و پرند و درنهایت اغوشی که برای پرند باز شد و پرند بدون معطلی توی بازوهاش فرو رفت... بی اراده بغض کردم... حس میکردم پارسوآ پرند وبزنه ولی نزد... یعنی وقتی پارسوآ خم شد تا هم قد پرند بشه ... وقتی حس میکردم پرند داره توی بغلش له میشه چون یه پدر با تمام وجود دخترشو بغل میکرد تا بودن و وجودشو توی اغوشش لمس کنه... وقتی دیدم پرند به من لبخند زد... وقتی دیدم از همون فاصله پریسا چشمهای پر اشکشو با سر انگشت پاک کرد... وقتی وهزار وقتی دیگه ... چقدر ناب بود همه چیز برای تفسیر یه حس پدرانه ... من پدر نیستم هیچ وقتم نمیتونم باشم ولی میتونم تعبیر کنم چه احساس خوبی بود ... خیلی خوب...
وقتی شاید تا صد شمردم و بعد پارسوآ پرند و از خودش جدا کرد... در تمام این وقت ها میشد به پدری که خوب نبود اما سعی میکرد خوب باشه فکرنکرد؟؟؟ میشد تفسیر نکرد؟؟؟ تعبیر نکرد... میشد نگفت که ... میشد؟؟؟
پریسا وپارسوآ صحبت میکردن... دست پارسوآ دور کمر لاغر پرند حلقه شده بود و به خودش فشارش میداد... پرند هم هر از گاهی به من نگاه میکرد و میخندید... دلم میخواست منم از ماشین پیاده بشم و بغلش کنم... از دیشب منو سکته داد...
خیلی طول نکشید چراکه انگار پرند ذهنمو خوند و بدو بدو به سمت من اومد...
در ماشین وباز کردم و محکم بغلش کرد... به نسبت هم قد هم بودیم... البته من لاغرتر بودم... بازوهاشو گرفته بودم... میدونستم زخم های کمرش هنوز خوب نشدن... طوری تو بغلم بود که زیاد اذیت نشه...
اون منو محکم فشار میداد... دراخرم صورتمو کلی تف مالی کرد و با هیجان گفت:میدونستم بابا برت میگردونه...
صورتشو بوسیدم ... و گفتم:حالت خوبه؟؟؟
پرند مانتوشو صاف کرد وگفت: اره... تو خوبی؟ و زیر گوشم گفت: دیدی برت گردوندم...
لبخند سپاس گزاری بهش زدم وموهاشو درست کردم که پارسوآ و پریسا جلو اومدند... درحالی که هنوز دلم میخواست پرند تو بغلم باشه و کلی باهاش شوخی کنم و حرف بزنم پارسوآ گفت: امروز نهار مهمون من ...
به پریسا سلام کردم ودستمو جلو بردم تا باهاش دست بدم و حتی خودمو جلو کشیدم و اون با طیب خاطر با من روبوسی کرد تو چشمهاش میدیدم که ممنونمه اما این ممنون بودن و درک نمیکردم! صورتش خیلی وحشتناک نبود یعنی موهای بلوند و پوست سفید و گودی زیر چشمش ولبهای کبودش برام زشت وناخوشایند نبود... فقط اینقدر از این کارم ذوق کرد و چشماش برق زد که یه لحظه یاد نازنین افتادم حاضر نبود با من روبوسی کنه... !!!
پارسوآ در جلو رو برام باز کرد... خودمو کنار کشیدم تا پریسا سوار بشه اما پریسا به همراه پرند عقب سوار شد.
پارسوآ لبخندی زد و سوارشدم... کمربندمو بستم... کمی متمایل نشستم وگفتم: ببخشید پشتم به شماست پریسا خانم...
پریسا شوکه گفت:خواهش میکنم راحت باشید...
پارسوآ لبخندی به من زد و من همچنان متمایل به ش
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 73- رمان پدر خوب , رمان پدر خوب | رمانی ها , رمانی ها , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - رمان پدر خوب , رمان مخصوص موبایل پدر خوب | ~sun daughter~ خورشید کاربر انجمن ... , رمان ایرانی و عاشقانه پدر خوب | ~sun daughter~ خورشید کاربر انجمن ... , رمان خوانها , گنجینه ی رمان های من - در آغوش مهربانی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/25 تاریخ
کد :61957

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا