تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پدر خوب (فصل یازدهم)



دست تو جیبش کرد و گردنبند مادرمو مثل پاندول ساعت جلو چشمم تکون داد.
لبخندی زدم و طاها گفت:دیدی پسش گرفتم؟
-خودش داد یه به زور گرفتی؟
طاها خندید وگفت:هیچ کدوم... نفهمید من برش داشتم... هنوز خبر نداره...
لبخندی زدم وگفتم:ببر بذار سرجاش... ادم از زنش نمیزنه...
و به اشپزخونه رفتم تا گازو یخچال و چک کنم... خوشبختانه تمام محتویات یخچال وداده بودم خانم سرمدی تا خراب نشن اونم با رضایت قبول کرد. خدا روشکر همسایه های خوبی داشتم...
یه بار دیگه همه چیز وچک کردم و به هال برگشتم طاها با تعجب به گردنبند نگاه میکرد با دیدن من گفت: تی تی...
-هوم؟
طاها: یعنی چی...
-یعنی اگه بچه ات پسره... که بده به عروست... اگه بچه ات ...
یهو وسط حرفم پرید وگفت: دکترش میگه دختره... البته حدس زده هنوز ...
تو چشمام خیره شد وگفت:تی تی...
-ببر بذار سر جاش... همین که خواستی پسم بدی هم کلی واسم ارزش داشت...
طاها سری تکون داد وگفت:بگیرش ببینم...
-نه طاها جدی میگم...
طاها: بذار واسه ی بچه ی خودت...
لبخند کجی زدم وگفتم: حالا کو تا بچه ی من عمل بیاد... ماکروفر که نیست.... و خندیدم وگفتم: بچه ی تو سر راست تره...
طاها دستشو برد بالا منو به شوخی بزنه که گفتم: همین که خواستی پسم بدی کلی واسم ارزش داشت... به قولی ثبت شد ضبط شد احتمالا تلافی خواهدشد!
طاها لبخندی زد و بی هوا منو کشید تو بغلش...
بوی عطر نه چندان باب میل من با سیگارش قاطی شده بود... عینک دودیشو که به یقه اش اویزون کرده بود تو پیشونیم بود... سوئیچش هم از کمرش اویزون بود .... درست کنار جای چرم گوشی موبایلش... احتمال میدادم که کیف پولش هم تو جیب پشت جینش باشه!!!
یه لحظه یاد پارسوآ افتادم...
سوئیچشو اویزون نمیکرد... میگرفت دستش...
بوی عطر تند و تلخش هم باسیگار کنتش قاطی میشد هم دوست داشتم...
کیف پولش هم میذاشت تو جیب پشت جینش!
عینک دودیشو هم میذاشت بالای سرش... موهاشو یه ذره از رو پیشونیش عقب میفرستاد و من فکر میکردم این کارش باعث میشه قدش بلندتر به نظر بیاد...
طاها با تعجب گفت: تی تی کجایی؟
سرمو تکون دادم وگفتم:همین جام... بریم...
پیشونیمو بوسید وباهم از خونه ی عزیز که چهار سال من توش زندگی کرده بودم بیرون زدیم!
اول به خونه ی طاها رفتیم تا عزیز وبذاریم...
نازنین استقبالش مثل همیشه بود... کلی ازش تشکر کردم وزبون ریختم که دم اخری نرم شده بود... روی عزیزمو بوسیدم وگفتم:دلم برات تنگ میشه....
عزیز : مصدع اوقات نمیشم...
خندیدیم و از نازنین خواستم که مراقب داداشم باشه... و با کمال میل بغلش کردم و روشو بوسیدم... اونم منو یه ذره تو بغلش نگه داشت... نمیتونستیم دشمن خونی هم باشیم که ... بین من واون یه اشتراک بود اونم یه اشتراک فوق العاده عزیز... طاها!
کسی که خونم براش می جوشید و شوهری که نازنین عاشقش بود... و مطمئنم هنوزم هست!
حیف که نه من اهل یه شبه متحول شدن وعروس دوست شدن بودم که هنوزم فکر میکردم برادرمو ازم گرفته !!! نه اون حاضر بود خواهرشوهر عقرب زیر فرش و تحمل کنه!!!
همین دوری و دوستی خوب بود...
بعد از خداحافظی و کلی سفارش ونگران نباش هایی که نازنین تحویلم میداد سوار ماشین طاها شدم ...
خیلی زود به ترمینال رسیدیم... طاها بارمو جازد و منم رو دو تاصندلی واسه خودم صفا میکردم...
فکرم مشغول بود یه خرده نگران ارتباطم با هما بودم... والبته هانیه...
اتوبوس با یه ربع تاخیر راه افتاد... قرار بود بابا اون ور بیاد دنبالم...!
با تمام استرس ودل مشغولی هام فیلمی که تو اتوبوس گذاشتن و تمام و کمال دیدم وکلی هم باهاش خندیدم...
یه چرت تپل هم زدم و تا به خودم بجنبم وفکر کنم رسیدیم اصفهون... با ولع تک تک منظره ها ی تاریک و میخوردم... دلم تنگ شده بود...خیلی .... به معنای واقعی دل تنگی دلم تنگ شده بود.
برای شهرم... برای خونم.... برای خانواده ام... برای بچگی هام... برای خاطراتم... یه لحظه بغض کردم اما بعد خندیدم... من یه عمر این جا زندگی کردم... وای که چقدر روز و ساعت ولحظه اینجا نگذرونده بودم.... با هواش نفس میکشیدم ... بزرگ شده بودم... هیچ چی نمیتونه اصالت ادم ها رو عوض کنه!!! هیچی...
ساعت یازده شب بود که رسیدم...
با دیدن هیاهو و رفت و امد توی ترمینال یهو یه مدلی شدم... تو تهران ساعت یازده شب نمی ترسیدم ولی اینجا تو شهر خودم... شهری که بزرگ شده بودم... یه واهمه ای تو دلم بود ...
بادی به صورتم خورد و لرز کردم... چادرمو محکم به خودم پیچیدم وساکمو روی شونه انداختم و دسته ی چمدونمو بالا کشیدم وروی چرخش حرکتش دادم...
راننده ای دنبالم افتاد... درحالی که با صدای کلفتی آژانس آژنس میکرد... مرد میان سال دیگه ای از رو به رو اومد و دستشو به سمت چمدونم برد وگفت:
برسونمتون خانم... ماشین اونجاست... اجازه بدید بارتونو بیارم...
نفس کلافه ای کشیدم و گفتم:ممنون منتظرم...
درحالی که چشم میچرخوندم حس کردم کسی صدام کرد...
به عقب برگشتم...
یه مرد با قد متوسط... کت وشلوار خاکستری... ریش های مرتب جوگندمی و موهایی که وسطش کم پشت بود... پوست تیره ای داشت... چشمهای قهوه ای... بچه که بودم همه میگفتن من شبیهشم...
تسبیح سبزی توی دستش می چرخید و توی انگشتش یه انگشتر عقیق بود که از کربلا اورده بود...
بهم با تعجب نگاه میکرد... تو چشماش خیره شدم... به چند تا چینی که گوشه ی چشمش بود ودو تا خط عمیق عمودی وسط ابروهاش که اخمشو پر رنگ تر میکرد و چند تا خط نازک افقی روی پیشونیش...
پام نکشید جلو برم... خودش جلو اومد...
یه چیزی شاید مثل بغض تو گلوم سنگینی میکرد... یه چیزی قلبمو فشار میداد...
یه چیزی بود که ته حلقمو شور میکرد... یه چیزی بود که چشمامو تار میکرد و نمی ذاشت شکستگی های بیشترشو ببینم... یه چیزی بود که مانع میشد تا بفهمم چهار سال یه عمره...
خیلی عمره...
کمی خم و قوز کرده بود ... ولی هنوز مقتدر بود...
در یک قدمیم ایستاد و سرتاپامو سیر نگاه کرد... ته نگاهش یه چیزی بود ... شبیه اون چیزی که نمیذاشت من اونو عین ادم ببینم... شاید ته حلقشم یه چیزی بود که به شوری میزد... داشت چهار سال و توی ظاهر دخترش برانداز میکرد!
با همون نگاهی که تهش یه چیزی بود که مانع دیدن درست و درمون دخترش میشد که چهار سال ندیده بودش... شایدم با همون ته حلق شورش ... به سختی زمزمه کرد: تی تی...
باد میوزید و من سخت و سفت چادرمو گرفته بودم... دیگه بلد بودم... خیلی خوب بلد بودم ... میخاستم بلد بودنمو به رخش بکشم... بگم ببین... نگام کن... ببین خراب نشدم... ببین که عوض شدم اما عوضی نشدم... ببین شدم همونی که ...
ببین میتونی بهم افتخار کنی؟
ببین میتونی کاری کنی که بخاطر دختر بودنم ازتو تمام مردها عذرخواهی نکنم... ببین میتونی به کسی که فامیل تو یدک میکشه اما به کسی ارث نمیده افتخار کنی؟؟؟
نمیتونستم حرف بزنم... اگه یه کلمه میگفتم اشکهام سرازیر میشد...
دستهای بابا باز شدن... یه قدم و به سمتم اومد ودستهاشو دور شونه هام انداخت... پیشونیمو بوسید... و خیلی تند ازم فاصله گرفت...
انگار همون یه تیکه هم خیلی رو دلش پا گذاشته بود... بی حرف ساک و چمدونم و بلند کرد وراه افتاد منم بی حرف پشت سرش راه افتادم.
در صندوق و باز کرد ومن منتظر نگاهش میکردم... اروم و ساکت چمدون منو توی صندوق عقب سمند مشکیش گذاشت به من نگاهی انداخت.... لبخندی زد و من هم به ارومی جلو سوار شدم...
گوشیمو دراوردم وتو یه تماس چهل ثانیه ای به طاها اعلام کردم رسیدم والان پیش بابام... کمی از عزیز پرسیدم و تماس قطع شد.
نپرسید رفتار بابا چطور بود.... یا از این قبیل سوالها... !!! انگار گذاشته بود بعدا مفصلشو بشنوه...
بابا هم سوار شد بسم اللهی گفت و ماشین و روشن کرد... کمربندمو بستم وبه بیرون نگاه کردم...
دلم هوای شهرمو کرده بود...
وای که تهران چه غربتی بود واسه من... چطور تونستم اینجا رو چهار سال ول کنم وتوی دود ودم سر کنم؟؟؟
الهی فدای شاه عباس صفوی بشم ... چه کرده بود... چی ساخته بود...
با دیدن سی و سه پل کلمو از پنجره بیرون فرستادم... شلوغ پلوغ بود... وای خدا توش اب داشت...
با دیدنش تو چشمام پر اشک شد...
زیر لب شعر صائب و زمزمه کردم:


اصفهان يك دل روشن چراغان شده است


پل ز آراستگي تخت سليمان شده است

باده چون سيل ز هر چشمه روان گرديده است


كمر پل ز مي لعل بدشخان شده است

از گل و شمع كه افروخته و ريخته است


كهكشان دگر از خاك نمايان شده است

چون مه عيد كه گردد شفق چهره فروز


طاقها از مي گلرنگ فروزان شده است

عالم آب دو بالا شده از عشرت پل


شادي در عشرت ايام دو چندان شده است

رنگ سيلاب طلايي شده از نور چراغ


چشمها مشرق خورشيد درخشان شده است

مي دهد ياد سر پل ز خيابان بهشت


مع و گل چهره حوراست كه تابان شده است

بادبانهاست پي كشتي دراي دل مي


سايبانها كه ز اطراف نمايان شده است

شده چون قوس قزح هر خم طاقي رنگين


از تماشا پر وبال نگه الوان شده است

زنده رود از كف مستانه كه بر لب دارد


جوي شيري است كه در خلد خرامان شده است

از رگ ابر هوا چنگ به دامان دارد


ازگل سرخ زمين چهره مستان شده است

بس كه در مغز هوا نكهت گل پيچيدست


مغز ابر از اثر عطسه پريشان شده است

توبه عاجز ز عنان داري تقوي گشته است


زهد، خاروخس سيلاب بهاران شده است

كشتي ميشده هر طاق پل از باده ناب


لنگر توبه خراباتي توفان شده است

توبه كز سنگدلي داشت ز فولاد اساس


همچوموم از نفس گرم چراغان شده است

خون خاك آمده از جرعه فشانان در جوش


كوچهها از مي گلرنگ رنگ كان شده است

روزگار طرب و مستي و بي پروريست


كه مي و طرب و معشوق فراوان شده است

مد احسان ز رگ ابر كشيده است بهار


دامن خاك پر از گوهر غلطان شده است

خون خود مي خورد و خاك به لب مي مالد


زهد ازتوبه ود بس كه پشيمان شده است

خاك ازسبزه مينا شده چون طوطي مست


چرخ، تنگ شكر ازخنده مستان شده است

مي زند قهقه كبك به طاووس بهشت


بط كه شهبا دل باده پرستان شده است

بي ستونيست پر از صورت شيرين سر پل


كه ز تردستي فرهاد گلستان شده است

ابر گريان گل رخسار مه كنعانيست


كه كبود ازاثر سيلي اخوان شده است

چشم بدور از اين عهد كه هر چشمه پل


زندگيبخش چو سر چشمه حيوان شده است

كمر خدمت شه بسته زپل زرين رود


كه مقام طرب خسرو ايران شده است

شاه عباس جوانبخت كه ازبخت جوان


كيمياي طرب عالم امكن شده است

روزش از روزدگر خوشتر و نيكو تر باد


كه از وروي زمين يك گل خندان شده است

با صدای بابا از خلسه ای که درش گیر کرده بودم بیرون اومدم وبهش نگاه کردم.
نه ازش دلخور بودم... نه از ش دلم گرفته بود... انگار یادم رفت چهار سال منو به امون خدا ول کرد... انگار ته دلم از همه چیز شسته شده بود... انگار عطر زنده رود مسخم کرده بود و ذهنمو از همه ی کینه ها شسته بود و زلالم کرده بود... اصلا یادم رفته بود ... واقعا سرچی قهرکرده بودم؟ یعنی اصلا بحث قهر بود؟
نه... حتی دعوا هم نشد... من تهران قبول شدم و فقط همین... تهران قبول شدم... دانشگاه قبول شدم... اومدم تهران و درگیر زندگی تهران شدم... درگیر عزیز شدم... درگیر درس و کار شدم... درگیر علایقم شدم... درگیر مسیری شدم که با طیب خاطر پا توش گذاشتم و با میل میخواستم تا ته تهش ادامه بدم... من ... من اصلا قهر نبودم...
فقط یه مدت فکر میکردم زیادی ام... اونقدر غرق درس وعزیز وکا ر بودم که عید به عید اصفهان رفتنم کنسل شد.... اونقدر درگیر بودم که ترم تابستونی بردارم وزود درسمو تموم کنم... اونقدر درگیر بودم که چهار سال عین برق وباد بگذره...
راه ادم ها رو از هم دور میکنه... فاصله که بیفته یاد از سر میفته... سرمو تکون دادم از دل برود هر انکه از دیده برفت!
ولی دلم یه خرده از بابا گرفته بود اگر بجای این زنگ زدن های یواشکی از اول حرف میزد و حالمو می پرسید اینقدر دور ازش نمیموندم...
حالا بعد چهار سال کنار پدرم بشینم... پنجره رو تا اخر پایین بکشم... سرمو بیرون کنم... هوای اصفهون صورتمو نوازش کنه.... شعری دروصف زنده رود محبوبم زمزمه کنم وفکر کنم چقدر زود گذشت... انگار همین دیروز بود که با همین ماشین بابا منو به ترمینال برد....
اهی کشیدم...
نفسمو رها کردم...
به بابا نگاه کردم... بهم لبخندی زد و به رو به رو خیره شد... درحالی که سرعت ماشین و با ترافیک تنظیم میکرد گفت: چقدر عوض شدی...
یه لحظه تو دلم گفتم عوض شدم یا عوضی شدم؟
-خوب یا بد؟
بابا خیلی راحت و صمیمی گفت: عالی...
عکس العملی نشون ندادم.. ولی در عین مازوخیسم بازی خودم کلی از این تعریفش خوشم اومد. ولی مثلا میخواستم به رو خودم نیارم...
تا رسیدن به مقصد حرفی نزد...
ازماشین پیاده شدم...
تو یکی از محله های قدیمی اپادانا یا همون چهارده خرداد خونه داشتیم... خونمون قدیمی بود و توشونزده سالگی من یه بازسازی اساسی شد...
یه خونه ی دو طبقه که نماش سنگ مرمر سفید بود... طبقه ی همکف همیشه اجاره میرفت و طبقه ی بالا هم خودمون می نشستیم...
بابا چمدون هامو برداشت و من به کوچه نگاه کردم... از حصیر و رخت و دیش ماهواره خبری نبود... از تیر وکاج هم خبری نبود... چقدر این کوچه بی روح و خشک بود اما دوستش داشتم... الان که شب بود باید فردا به جزییات رسیدگی میکردم.
بابا در وبا کلید باز کرد و من وارد خونه شدم...
یه مسیر کوتاه سنگفرش شده باید طی میشد تا به راه پله رسید.
چراغ های طبقه ی پایین خاموش بود.... چند تا طناب از این دیوار به اون دیوارحیاط وصل شده بود و یه دوچرخه ی به نظرم قرمز گوشه ی دیوار قرار داشت و بیشترین فضای مربوطه انگار برای پارک سمند بود خبری از باغچه و حوض نبود ... تو همون باسازی جفتشون زیر سنگ فرش دفن شدند...
فقط برگهای درخت خرمالوی همسایه بغلی وارد خونه ی ماشده بود و یه ذره از سادگی درش میاورد...
به ارومی پله ها رو بالا رفتم...
هیچ گلدونی تو مسیرم نبود...
طبقه ی دوم... به در چوبی خوش طرحی نگاه میکردم که ناگهان در به روم باز شد.
با دیدن یه خانم که موهاشو ساده پشت سرش بسته بود ویه بلوز خاکستری با طرح های مشکی گل دوزی شده پوشیده بود و یه دامن سیاه...
لبخند گرمی روی صورتش بود...
اما تو چشمهاش تعجب بود...
با لبخند سلام کردم... نباید ازش بدم میومد... یعنی فکر کنم دیگه حق اینو نداشتم که ازش بدم بیاد!
به ارومی دستهاشو باز کرد وخیلی صمیمانه بغلم کرد.
از کارش شوکه شدم من خودمو تنها برای دست دادن ساده ای اماده کرده بودم . تا چند لحظه دستهام معلق مونده بود اما خیلی زود به خودم جنبیدم و منم بغلش کردم...
کمی بعد ازم جدا شد وگفت:خوش اومدی به خونه ی خودت....
صورتش هیچ ارایشی نداشت ساده بود...
لبخندی زدم ووارد خونه شدم...
یه مبلمان گرد جلوی تلویزیون ال سی دی بود و یه دست مبل استیل که چهار سال پیش هم تو خونه بود درقسمت پذیرایی... هال ال مانندی بود که در بدو ورود نگاهت به پکیجی می افتاد که داخل اشپزخونه و سینک ظرفشویی قرار داشت و ماکروویو ... حد فاصل در و اشپزخونه یه در بود که باز میشد و به حموم و دستشویی میرسید.
یه بوفه ی کوچیک که کمی کم لطفی در حقش شده بود وظروف خوشگلی توش وجود نداشت...
تلفن و یه تابلوی کوبلن و یه تابلوی نقاشی سه تیکه ی مزرعه ی افتابگردون...
در کل اکثر وسیله ها به جز تلویزیون و مزرعه ی افتابگردون همونا بودن که چهار سال پیش بودن...
هال ورد کردم... یه راهرو بود که سه اتاق خواب و درش داشت... دو اتاق رو به روی هم و یه اتاق انتهای راهرو... اتاق خودم...
چشممو از در اتاقم گرفتم وبه هما دوختم...
بابا وارد خونه شد و بلند گفت:به خونه خوش اومدی....
هما کت بابا رو ازش گرفت وبه چوب لباسی اویزونش کرد.
نمیدونم چرا تو خونه ی خودم غریبه بودم... گیج و ملنگ وسط هال ایستاد ه بودم ونمیدونستم کجا باید برم وچی کنم...
بابا رو به هما تند گفت: هانیه کجاست؟
هما :خیلی سعی کردم بیدار نگهش دارم ... ولی نشد ... خوابید...
بابا اخمی کرد وگفت: بیخود.... مگه نمیدونست خواهرش داره میاد!
هما جواب بابا رو نداد ورو به من گفت: تی تی جون شام که نخوردی...
بابا به جای من جواب داد: کجا میخواست شام بخوره... برو غذا رو داغش کن... و رو به من گفت:تو هم برو دست و روتو بشور...
به به ... نیومده امر و نهیش شروع شد...
چهارسال پیشم همین کارا رو میکردی منو فراری دادی هاااا... حواستون بود اقای پدر؟؟؟
با این حال لبخندی به اخلاق تغییرنکرده ی بابام زدم و چمدون و ساکمو برداشتم تا به اتاقم برم ... ولی یه لحظه ...
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: هما جون...
باتعجب نگاهم کرد.. چهارسال پیش مجبور بودم مامان هما صداش کنم... ولی حالا ... حالا که چهارسال پیش نبود!
لبخندی زدم وگفتم: من کجا میتونم وسیله هامو بذارم...
هما لبخند گرمی بهم زد و بابا به جای هما گفت: اتاق خودت ... اینم سواله می پرسی؟
پوفی کشیدم و دوباره مستقیم به هما نگاه کردم... خانم خونه اون بود... نمیدونم چرا ولی حس میکردم باید اینطوری رفتار کنم... یه ذره غریبه ... یه ذره اشنا...
هما حرف بابا رو تکرار کرد وگفت: اتاقت دست نخورده است... خودم دیروز تمیزش کردم...
ممنون بلند بالایی گفتم و به اتاقم رفتم...
وقتی چهارسال خبری ازت نیست نرسیده نباید چیزی و مال خودت بدونی که رهاش کردی...
این اصل زندگیه...
هما همسرپدرته عین ادم باهاش رفتار کن !!! نه عین وحشی ها ... چهار سال پیش نیست که تو با هر حرفش خم به ابرو بیاری و.... وای من چقدر بچه و لوس و نونور بودم!...
وارد اتاقم شدم... اتاق مربعی نازم .... یه ضلع اتاقم...
میز کامپیوترم با یه کامپیوتر داغون سفید تمیز بود...
میز اینه ام که کنار میز کامپیوتر و پایین تخت خوابم قرار داشت هم تمیز و مرتب بود و روش خالی بود...
وای کمد هام... که رو به روی میز کامپیوتر و میز اینه ام بودند.... ویترین عروسک هام که همشون دست نخورد ه بودن... چهارسال پیش کلیدشو برداشته بودم... ومشخص بود چهارساله کسی دست به توش نزده...
اه ... به کل یادم رفته بود... هرچند خیلی مهم نبود چون کلید جز دسته کلیدم بود و من هم دست تو جیبم کردم... دسته کلید و دراوردم ودر ویترین عروسک هامو باز کردم...
عزیزممممم دلم برای پاندای سیاه وسفیدم تنگ شده بود... به قول عیسی پاندا ارزو داره عکس رنگی بگیره!
خواستم بوسش کنم که عجیب بوی خاک میداد... برش گردوندم سرجاش... باید همتونو حموم کنم... درکمدامو باز کردم... بوی نفتالین حسابی تو دماغم پیچید... وای پیراهن پف پفی یاسی رنگی که واسه عروسی طاهاپوشیده بودم... من با این ترکه ای بودنم اون موقع چه هیکل لاغری داشتم؟
چمدون هامو گوشه ای گذاشتم... چادرمو روی تخت پرت کردم... مانتو و روسریمو دراوردم...
حس مرتب بودنم نبود...
خسته بودم... یه تی شرت خوشگل سبز از تو چمدونم دراوردم و تندی تنم کردم... جینمو هم بایه شلوار تو خونه ای یشمی عوض کردم... موهامو بالای سرم بستم... در اتاق و باز کردم که دیدم یه دختر کوچولو با یه تاپ نارنجی وشلوارک صورتی با تعجب نگام میکنه... با دیدن من دو قدم عقب رفت و بدو بدو به اشپزخونه دوید...
صدای غرو لند بابا بلند شد که گفت: چته بچه... این موقع شب مگه وقت دویدنه؟همسایه ها خوابن...
وای خدا خواهرم!
همسایه ها ؟ مگه ما چند تا همسایه داریم؟
بوی زرشک پلو توی دماغم پیچیده بود... حس میکردم برنجش برنج دودیه... وای چه فضای معطری...
به سمت دستشویی رفتم ... توالتومون هم یه دور سیر نگاه کردم... چه وقتایی نبود که اینجا الکی به دیوار تکیه بدم وگریه کنم... سیفونمون جدید بود... کاشی ها ی در و دیوارم ابی شده بود... اینه هم ابی نفتی بود ... حس نگاه کردن به حموم و نداشتم ... فردا تصمیم داشتم برم حموم... دست ورومو شستم... دلم واسه مستراحمون تنگ شده بود!!!
یه خرده تو اینه نگاه کردم... سلام... پس بالاخره برگشتی خونه؟ بعد چهار سال... سر چی قهر بودی؟سرچی اشتی کردی؟
پوزخندی زدم و فکر کردم ادم ها همیشه دوری و به حساب اخم ودلخوری میذارن و نزدیکی... نزدیکی و به حساب هیچی!
از دستشویی بیرون اومدم وبه اشپزخونه رفتم... هما تند تند دور خودش میچرخید... هانیه هم یه نگاه به من میکرد... یه دونه سیب زمینی سرخ کرده از تو ماهی تابه برمیداشت...
لبخندی زدم و هما گفت:هانیه سلام کردی مامان؟
هانیه خیلی اروم گفت:سلام...
با لبخند گفتم:سلام به روی ماهت... شما مگه خواب نبودی؟
هانیه به مامانش نگاه کرد وچیزی نگفت.
رو به هما گفتم:کمک نمیخوای؟
صدای بابا از تو هال اومد که گفت: تی تی بابا بیا بشین... خسته ای...
محل حرف بابا نذاشتم وخودم به سمت بشقاب ها رفتم وگفتم:ببرمشون؟
هما با لبخند گفت: بذار باشه خودم می برم...
به حرف اونم محل نذاشتم واز اشپزخونه بیرون زدم... سفره رو روی زمین پهن کرده بود...
تمام مدتی که ظروف سالاد و دیس برنج و می بردم و میاوردم هانیه منو می پایید...
چقدر براش غریبه بودم...
ولی میتونستم دلشو بدست بیارم...
برای همین خیلی نگران نبودم... بابا و هما هم سر سفره نشستند با تعجب گفتم:شما شام نخورده بودید؟
هما:نه دیگه منتظر شدیم...
-وای تا این وقت؟؟؟
بابا:یه شب هزار شب که نمیشه ... و هما برای من برنج کشید.
اینو به حساب محبت گذاشتم...
وقتی هم خواست قسمت سینه ی مرغ و واسم بذاره وکلی تعارف میکرد باز هم به حساب محبت گذاشتم... بابا هم مشغول غذای خودش بود... هانیه انگار فقط غذا خورده بود که اونم با سیب زمینی های توی تابه داشت دلی از عزا درمیاورد.
من بین هما و بابا نشسته بودم و هانیه کنار مادرش نشسته بود و ارنجشو گذاشته بود روی پای هما و زل زده بود به من... منم هر ازگاهی بهش میخندیدم...
حرف خاصی بینمون رد وبدل نمیشد... میدونستم تمام اخبار زندگی منو طاها دست بابا میذاره.... برای همین حرفی برای گفتن من نبود...
هما با هانیه سر وکله میزد تا یه تیکه گوشت مرغ بخوره و هانیه قبول نمیکرد...
سر چنگالم کلی سیب زمینی زدم و یه تیکه ی سفید خیلی خوشگل از سینه ی مرغ و هم به سرش زدم... بعد یه قاشق اب مرغ هم روش ریختم و به سمت هانیه گرفتم.
هانیه تو رودربایستی مونده بود...
عزیزم چنان معذب نگاهم میکرد که خنده ام گرفت وگفتم: خوشمزه است...
اروم واسه خودش پچ پچ کرد: اخه مرغ دوس ندارم...
ولی من اصرار کردم وگفتم: حالا بخور اگه دوست نداشتی دیگه نخور...
دست کوچولوشو دراز کرد وچنگال و گرفت و گذاشت تو دهنش...
اولش با بی میلی ولی بعدش تند تند جوید و قورتش داد.
هما که ازذوق نمیدونست چیکارکنه...
-خوشت اومد؟
هانیه سری تکون داد و گفتم: بیا پیش من بشین بازم بهت بدم...
به مامانش نگاه کرد تا کسب تکلیف کنه و هما کمی خودشو کنار
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 73- رمان پدر خوب , رمان پدر خوب | رمانی ها , رمانی ها , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - رمان پدر خوب , رمان مخصوص موبایل پدر خوب | ~sun daughter~ خورشید کاربر انجمن ... , رمان ایرانی و عاشقانه پدر خوب | ~sun daughter~ خورشید کاربر انجمن ... , رمان خوانها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/25 تاریخ
کد :61956

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا