تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان و شاید گاهی عشق


 


تو شرکت بودم و کلی کار سرم ریخته بود. این مهندس عظیمی هم ول نمیکرد. راست میرفت چپ میومد، میگفت: خانوم عزیزی، اینجاش مشکل داره. دیگه قاطی کرده بودم. درد کمرم کم بود، اینم اضافه شده بود. کم مونده بود بهش بگم، مردک، خودت مشکل داری. آخه زیادی گیر بود. به همه چیه نقشه گیر میداد. منم دیگه داشتم به حد انفجار میرسیدم. این الی هم معلوم نبود كجاست. هرحرفی عظیمی میزد منم یه فحشی نثار الهه میکردم.
الهه دوست دانشگاهیم بود که بعد از لیسانس با هم همکار شده بودیم. بچه ی شاد و با نشاطي بود. کلاً باهم جور بودیم. وقتی با هم بودیم این قدر چرت و پرت میگفتیم که نگو.
تو فکر الی بودم که این عظیمی یهو داد زد:
- خانوم عزیزی با شما هستما!
مردک، انگار با زیر دستش صحبت میکنه منم با همون لحن گفتم:
- همین جام.
- معلومه خانوم، دو ساعته دارم صداتون میکنم. این نقشه کلی ایراد داره.
- از اتاق بیرون اومدم و رفتم آبدارخونه، چون اونجا کسی نبود و میتونستم راحت هر چی دلم میخواد به الی بگم. شمارشو از حفظ گرفتم تا گوشیو برداشت شروع کردم:
- الهی جز جیگربزنی دختر. معلوم نیست کدوم قبرستونی هستی. منو با این عظیمی تنها گذاشتی. الهی بترشی دختر. الهی سوسک سیاه گيرت بیاد. هان؟ چرا لال مونی گرفتی، هان؟
میدونستم از حرفام ناراحت نمیشه بعضي وقتا اينجوري با هم حرف ميزديم.
دیدم صدای یه آقایی از اون ور خط میاد که با یه لحن بامزه ای میگه:
- خانوم، یه نفس عمیق بکش. خسته نشدی یه ریز حرف زدی. در ضمن خیالتون راحت باشه من نمیترشم. بعدشم خندید
- گفتم :آقای خوشمزه گوشی و بدید به خودش، باز دوست پسر عوض کرده ؟؟ بهش بگید کاریش ندارم
- خندید و گفت اولاً شما از کجا میدونید من خوشمزه ام ؟؟ بعد بهم گفت شما پیامتونو به من بگید من بهش میگم
در حالی که از حرفش لجم گرفته بودو به پرو روییش پی برده بودم گفتم:
- آقای به اصطلاح محترم، گوشی و بدید خودش.
با یه لحن لوده و مسخره ای گفت:
- من آقای محترم نیستم. من فرهادم. اسم شما چیه خانوم عصبانی خوش صدا؟؟!!
با یه لحن مسخره ای گفتم:
- خوشبختم، منم شیرینم.
- اوا شیرین جون، تویی؟ کجا بودی؟ نبودی دلم برات تنگ شده بود خانومم. نکنه بری با خسرو جور بشی. منو دور بزنیا
دیگه کفرم از چرت و پرتاش در اومده بود گوشی رو قطع کردم. تو فکر بودم که دوباره این الی دوست پسر عوض کرده و به من نگفته، که دیدم انگار یکی صدام میکنه. الی بود. گفتم:
- منو اسكل کردی. دوست پسر جدید مبارک. حالاچرا خودت جواب ندادی؟ راستی یه شیرینی باید بدی بابت دوستت .
آخه یادمه سر کلاس طرحمون، یه استاد داشتیم خیلی شوخ و شنگول بود. یه بار یکی از بچه های مثبت کلاسمون با يكي از دختراي كلاسمون دوست شده بود و بچه ها پيش استاد حرفش رو زدند. استاد هم مجبورش کرده بود برا همه بچه های کلاس شیرینی و چایی بگیره. وای که چقدر اون روز خندیدیم. از اون به بعد، مرسوم شد وقتی الی دوست پسر میگرفت این رسم و بهش یاداوری میکردم و ازش سور میگرفتم. البته خدا رو شکر خودم دوست پسر نداشتم که مجبور به جبران باشم. البته نه که بی احساس باشما، نه؛ از وابستگي و شکست عشقی متنفر بودم. البته کم خاطر خواه نداشتما. منتهی اکثراً برای دوستی بودن. آخه به نظر خودم و دیگران چهره ی بامزه و دوست داشتنی و دلچسبی داشتم. چشمهام درشت و مشكي با مژه هاي حالتدار بلند بود. بینی م هم بد نبود. لبای خوش فرم و زیبایی هم داشتم. که به قولِ الی، جون میداد برا بوسیدن.
فقط شاسی بلندنبودم، قدم به زور 163ميشد. پوستمم سفيد بود. کلاً از قیافه م راضی بودم .
یاد خاطرات افتاده بودم که الی گفت:
- پرنیا جونم، مشکل از یه جای دیگست. زده به کله ت (آخه هر وقت عادت میشدم قاطی و عصبی میشدم) دوست پسرم کجا بود؟ همون آرش و امید برا 7جد و آبادم بسه.
آخه تازگیا انگار میونش با آرش شکراب شده بود. البته به من چیزی نمیگفت، اما من با کنجکاوی که کرده بودم اینو فهمیده بودم.
- پس اون کی بود جواب تلفنتو داد؟
- تو اصلاً به من تلفن نزدی
- الی، مسخره بازی در نیار. خودم باهاش حرف زدم. تازه کلی فحشم بارت کردم که بهت بگه....
گوشیو ازم گرفت شماره رو دید
- خره، این که شماره من نیست. شماره ی من آخرش8 داره، ولی اینکه 7 هستش. تازه فهمیدم چه گندی زدم. آه از نهادم بلند شد. همون موقع صدای اس ام اس و داد و بیداد عظیمی اومد.
به الهه گفتم تو برو جواب اینو بده ببینم چه گندی زدم. اس و خوندم، از طرف همون پسره بود. پسره ی پررو، نوشته بود هاپو جونم، شیرین جونم، عشخم، امیدم، آروم شدی؟
منم نوشتم هاپو 7جدو آبادته !!
بعد از اينكه جواب اس ام اس پسره رو دادم، رفتم سمت مهندس عظيمي كه داشت به الي غرغر ميكرد. الي هم سرش رو پايين انداخته بود و فقط گوش ميداد. از الي بعيد بود همچين كاري.
حتماً يه گند اساسي به نقشه زده كه اينقده سر به زير شده. خلاصه، بعد از شنيدن غرغراي مهندس عظيمي قرار شد من و الي زودي گندايي كه الي خانم به نقشه زده رو، قبل از اينكه مهندس عظيمي به بابام بگه، راست و ریست کنیم. آخه من تو شركتي كار ميكردم كه بابام رئيسش بود و مهندس عظيمي يكي از كارمندا.
بابام يه شركت ساختموني داشت كه وابسته به يه شركت خيلي بزرگ بود. با اينكه زياد بزرگ نبود و يه شركت نقلي بود. اما من عاشق شركت بابا و همين طور كارش بودم. واسه همين، من هم رشته ی بابام رو ادامه دادم.
چند ساعتي مشغول كار بوديم كه ديدم دوباره صداي گوشيم در اومده. نيگا كردم ديدم اس ام اس اومده از طرف همون پسره. نفسم رو باصدا بيرون دادم و مشغول خوندم اس شدم.
نوشته بود: الي جونتون تشريف آوردن خانم عصباني؟؟ به تو چه اخه تو سر پيازي ياتهش.
بچه پررووو
بي خيال جواب دادن شدم و دوباره سرم رو مشغول تصحيح كردن ايراداي نقشه اي كه الي كشيده بودكردم. من نميدونم اين دختر حواسش كجا بوده وقتي داشته اين نقشه رو ميكشيده، هيچ چيز سر جاي خودش نبود.
با حرص و صدايي تقريبا بلند گفتم:
- الي، فكرت كدوم قبرستوني بود وقتي داشتي اين نقشه لعنتي رو ميكشيدي؟ هان؟
بيچاره كپ كرده بود از صداي بلندم. همين طور مات داشت منو نيگا ميكرد.كه ادامه دادم:
چته؟ چرا اينجوري نگاه ميكني؟ همش سرنقشه كشيدن تو هپروت با اون دوست پسراي عتيقه تر از خودتي كه اينطوري به نقشه گند ميزني.
من بيچاره هم بايد گند كارياي جنابعالي رو راست و ريست كنم.
الي به خودش اومد و گفت:
- اووووووه چه خبرته حالا ؟؟ يه بار نقشم خوب نشده و چندتا ايراد جزيي داره. اينقدر واست سخته كه به خاطر دوست قديمت يه كار كوچولو كني و چندتا ايراد ناقابل رو بگيري.
واييييييييي خدامنو از دست اين بشر بي چشم و رو نجات بده. بهش گفتم
- يه بار ديگه نه؟؟؟ اونم چند تا اشكال جزييييي؟؟؟؟
خيلي خوب الي خانم بيا اين چند تا اشكال ناقابل رو هم خودت درست كن. باوركن 2-3 دقيقه هم وقتت رو نميگيره. من رفتم ديگه. بلند شدم كه برم. الي گفت:
- پرينا جون جونم، تو كه اينهمه خوبي، توكه اينقده مهربوني، تو كه يه دونه اي، توكه.....
-خيلي خُب بابا، خر شدم .ايندفعه رو كارت رو راست رو ريس ميكنم، اما واي به حالت الي، اگه بازم از اين خراب كاريا كني ديگه من نيستم. الي هم گفت:
- قولبون اون دل كوچمولوت برم من كه اينقده زود خام حرفاي من ميشه و نيشش تا كجا باز شد.
نه مثل اينكه اين دختره امروز تنش ميخاره. من پرينا نيستم اگه حال تو رو نگيرم البته به وقتش اليييييييي جون. با اين حرف تو ذهنم يه لبخند مرموز رو لبم اومد گفتم دارم برات الي صبر كن.
كه الي گفت
- داري به چي ميخندي
هيچي، بدو دوتايي نقشه ها رو زود تموم كنيم كه دارم ميمرم از گشنگي. صبحونه هم نخوردم، دارم هلاك ميشم.
خلاصه ساعت 4، نقشه ها رو تموم كرديم و قرار شد من نقشه ها رو به مهندس عظيمي بدم و الي بره ناهار بگيره برامون.
عظيمي، خوب دل و روده ی نقشه ها رو نگاه كرد. تا بتونه يه ايراد از نقشه بگيره. اما ميدونست كه كار پرنيا خانم گل حرف نداره. نتونست هيچ ايرادي پيدا كنه و گفت مشكلي نيست ميتوني بري.
آقاي مثلاً محترم، فكر كرده كيه که اينجوري حرف ميزنه ؟؟!!
منم بدون اينكه چيزي بگم رامو كشيدم و رفتم سمت اتاقم.
همين كه رسيدم دم در اتاق، الي هم نفس نفس زنان با غذا رسيد. با هم رفتيم تو اتاق ومشغول خوردن ناهار شديم.
- واييييييييي، عجب چسبيد ناهار .
الي گفت:
- تو كه ته بشقابم در آوردي. هر كي نميدونست فكر ميكرد از قحطي اومدي. چه خبرته دختر، حداقل يه كم يواشتر ميخوردي.
- تا چشت درآد. نميتوني ببيني من اينهمه ميخورم و چاق نميشم، اما تويه بيچاره تا يه كم غذات اين ور اون ور شه زودي چاق ميشي. آخرسر هم يه زبونم واسش در آوردم تا حرصش كاملاً در بياد.
ايول پرنيا، خوب زدي توخال.
آخه الي خيلي رو هيكلش وسواس داشت. كلاً خانوادشون همه تپل ومپل بودن و استعداد چاقي داشتن. اين بيچاره هم تا يه كم غذا بيشتر ميخورد زودي وزن اضافه ميكرد. اما خدا روشكر، تو اين يه مورد، من به مامان فلورم رفته بودم، تركه اي و لاغر.
تو فكر و خيال خودم بودم كه يه چيزي محكم خورد تو سرم. نيگا كردم ديدم اين الي چشم سفيد، يه كتاب برداشته لوله كرده كوبيده تو سرم. ميدونست از اينكار خيلي بدم مياد. خُب منم خوب حرصشو درآورده بودم، كفري بود.
- چته الي جون؟ باز رم كردي تو. الهي عزيزم، طاقت شنيدن حقيقت رونداري. يه لبخند از او خوشگلا هم اومد گوشه لبم.
خلاصه ناهارو خوردیم و خیلیم چسبید. داشتیم میرفتیم که یکهو، عظيمی جلومون سبز شد. با شرمندگی بهمون گفت:
- ببخشید، عصبی بودم، سرتون داد زدم. دست خودم نبود. این نقشه ها خیلی حساس بود وگرنه این قد به شما زحمت نمیدادم.
تو دلم گفتم مردک هر چی از دهنش در اومد بارم کرده، حالا عذر خواهی میکنه.
منم گفتم:
- آقای عظیمی، درسته کار حساس بود، ولی کار شما هم درست نبود، سرمون داد بزنی. دیدم الی داره سیخونکم میکنه که یعنی ولش کن بدبخت و خودش قاطی هست.
باز شرمنده گفت:
- ببخشید خانوم ها، اگه جایی میرید برسونمتون.
جالب تر ازهمه این بود که با من بدتر از الی حرف زده بود، اما انگار طرف مخاطبش فقط الی بود. تو دلم گفتم مردك هیز، با من که بدتر برخورد کردی. تو همین فکرا بودم که صدای الی رو شنیدم که
میگفت: ممنون آقای عظیمی وسیله هست و یه اشاره ای به من کرد که یعنی فلنگ و ببندیم. از اون عظیمیه بی خاصیت خداحافظی کردیم و از شرکت رفتیم بیرون .
الی گفت:
- پرنیا جونم، بعد از ظهر چی کاره ای؟
ابرومو دادم بالا و گفتم:
- بیکارم.
- خُب، بیا با هم بریم بیرون. ماشینتو بیاری هاا ، ماشین من فلک زده خرابه.
- چیه؟ باز دوست پسره خونت، کم شده؟
- برو بابا تو هم، هر چی میشه میگی دوست پسر. راستی شیطون اون پسره چی میگفت؟ فکر کنم طفلی عاشخت شد رفت. آخه تو خشن ميشی دوست داشتنی تر میشی. من اگه مرد بودم خودم میومدم مي گرفتمت و شروع کرد به خندیدن
- کوفت، پر رو، به خاطرِ تو این پسره هی اس میده
- به من چه که تو حافظه نداری. راستی؟ گفتی اسمش چی بود؟
- فرهاد
- وای چه باحال، تو هم میگفتی من شیرینم. خندیدم و گفتم:
- اتفاقاً بهش گفتم
- وای، جونِ من، اخ جون، یه عروسی افتادیم
- گمشو بابا، پسره علاف و بیکار بوده.
- از کجا معلوم؟ اصلاً بی خیال، بعد از ظهر البته منظورم یه ساعت دیگه میای دنبالم؟
گفتم: خُب الان بریم

گفتم: خُب الان بریم
- نه، با این لباس؟
- هان، بگو، بگو لباسم سادست. بگو ارایش ندارم. بگو میخوام تجدید قوا کنم. خندیدم.
- بروعمه تو مسخره کن
- خوبه تو هم، هر چی میشه با عمه من کار داري
-خُب خاله تو مسخره کن
-الي، گمشو تو هم
الي گفت پس قرارمون یه ساعت دیگه. بیا خونمون.
گفتم باشه و خداحافظی کردیم و رفتم خونه.
خونه ی ما با خونه ی الي همش چند تا كوچه فاصله داشت.
خونمون يه خونه ی ويلاي خيلي خوشگل و نقلي بود كه بابام خيلي وقت پيش نقشه اش رو از يه معمار خيلي معروف ايتاليايي گرفته بود. سالها طول كشيد تا بابا اينجا رو بسازه.
سبك خونه هم شبيه خونه هاي ايتاليايي بود. شيك و مدرن. با اينكه نقشش برا خيلي سال پيش بود اما هنوزم شيك وامروزي بود. خيلي مدل خونمون رو دوست داشتم. با اينكه يه حياط كوچيك وجم و جوري داشت اما پر از گلهاي خوشگل ودرخت بود. آخه مامانم عاشق گل بود. كلاً حياط رو با سليقه ی مامان درست كرده بودن كه سنگفرش سفيد و زرشكي بود. گلها هم مطابق با آب و هوا و فصل عوض ميشدن. كنار حياط هم يه آلاچيق كوچولو بود كه شباي تابستون شام رو اونجا ميخوردیم. خيلي باصفا بود.
از حياط گذشتم و دم در خونه رسيدم كفشامو در آوردم، رفتم تو خونه، بلند گفتم:
سلااااااااااام بر اهل خونه، من اومدم( عادتم بود هر وقت از بيرون ميومدم بلند سلام ميكردم. پويان همش واسه بلند سلام كردنم مسخرم ميكرد ميگفت مگه تو شاليزاري كه اينقده بلند داد ميزني).
داخل خونه هم به سليقه ی مامان و بابا، هر دو بود. پنجره اي بلند رو به حياط كه خيلي دوست داشتم، توي خونه هم پر بود از درختچه های خوشگل. يك ست كامل مبل استيل با ميز ناهار خوريش كه تو پذيرايي بود . يك ست هم مبل اسپرت كه تو هال واسه نشستن خودمون بود. با يه ميز ناهار خوريه 6 نفره بازم واسه خودمون.
كلاً بابا و مامان از رنگهاي گرم و شاد تو دكوراسيون خونه استفاده كرده بودن. البته بگما، خونمون خيلي شلوغ نبود .
تو همين حين بابا رو دیدم گفت:
- دخترِ بابا چرا دیراومدی؟
گفتم:
- این عظیمی ول نمیکرد.
- خُب حق داره، اون نقشه ها خيلی حساسه
- بابا بی خیال، این پویان ذلیل مرده کجاست؟ امروز نه اون بود نه الهه. منِ بدبخت تنهایی، خورده فرمایشای عظیمی رو انجام میدادم. ئاعصابمو خورد کرد.
بابا خندید و گفت که پویان رفته سر ساختمون .
پویان، داداش بزرگم بود. 26 سالش بود. قد بلندی داشت و سبزه بود. بیشتر از اینکه داداشم باشه، دوستم بود. با هم خیلی جور بودیم. باهاش مشورت زیاد میکردم.
داشتم از پله ها ميرفتم بالا، تو اتاقم، كه مامان رو ديدم. پريدم بغلش كردم يه ماچ آبدارگنده هم از لپش. مامان هم گونمو بوسيد و گفت: عسل مامان چطوره؟ خسته نباشي دخترم. گفتم مرسي مامان خوشگلم.
مامانم واقعاً زيبا بود. خيلي خوشگلتر از من. موهاي لخت قهوه اي، با چشمهاي درشت سورمه اي رنگ و پوست مهتابي.
به بابا حق ميدادم که اينطوری عاشق مامانم باشه. البته بابام هم خوشگل بود، از حق نگذريم. موهاي حالتدار مشكي. قد بلند چارشونه. پويان قدش به بابام رفته بود. با چشمهاي جذاب مشكي و پوستي سبزه. من كه هر دوتاشون رو دوست داشم، خيلي زياد.
بعد به مامان گفتم من برم اتاقم. اتاقم خيلي بزرگ نبود اما خوبيش اين بود كه رو به حياط بود و سمت حياطش كلاً سراسر پنجره بود و ديوار نداشت. البته قبلاً يه پنجره ی كوچيك داشت كه با اصرارِ من، بابا واسم ديوار رو برداشته بود و سراسر پنجره گذاشته بود. رنگ اتاقمم آبي فيروزه اي خوشرنگ بود. تختمو هم گذاشته بودم نزديك پنجره.
يه ميز هم كمي اونطرف تر از تختم بود. يه كتابخونه هم كنار ميز بود. بازم به اصرارِ من، بابا يه سرويس بهداشتي كوچيك تو اتاق واسم درست كرده بود.
یه دوشی گرفتم و لباسمو پوشیدم. یه مانتوی شکلاتی پوشیدم با یه شلوار لی نوک مدادی. مداد چشممو گرفتم و به چشمای خوشگلم زدم. آخه چشمم زیباییمو دو برابر میکرد. یادمه این پویانِ خر همیشه بهم میگفت چشات آدمو یاد گاو میندازه. البته حسودیش بودا. چون خودش سبزه بود و چشاش از من ریزتر بود، حسودی میکرد.
رژ صورتی و رژگونمو هم زدم البته ملایم و یه نگاهی تو آينه کردم گفتم مخلصتم خدا جونم كه خوشگل منو آفريدي.
از مامان و بابام خداحافظی کردم و بهشون گفتم الهه میرم بیرون. هر دو گفتن به سلامت، آروم برونیا تا 9ام برگرد. این عادته بابام بود که میگفت هر جا میری باید تا 9 خونه باشی. البته نه اینکه به من شک داشته باشه ها، نه، میگفت جامعه امن نیست. رفتم تو ماشین و پیش به سوی خونه ی الی. یوهو...

صدای اهنگ مازیار فلاحی یه ارامش خاصی بهم میداد



همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی
همه میگن که
دوباره دل تنگمو شکستی …دروغه…‏
چه جوری دلت می اومد منو اینجوری ببینی‏
با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که
دروغه …‏
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه تا ابد
اینجا میمونم‏
بی تو و اسمت عزیزم…اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خوب عیبی
نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…‏
همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو
نیستی
همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی …دروغه…‏
چه جوری دلت می اومد
منو اینجوری ببینی‏
با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو
رفتی ولی گفتم که دروغه …‏
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه
حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم‏
بی تو و اسمت عزیزم…اینجا خیلی سوت و
کوره
ولی خوب عیبی نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…‏
همه میگن که تو
نیستی همه میگن که تو مردی
همه میگن که تنت رو به فرشته ها
سپردی…دروغه

این آهنگ و خیلی دوست داشتم. آرومم ميكرد .
رسیدم خونه ی الهه شون، که دیدم داره میاد سمت ماشین. تا من و دید گفت:
- سلام عشخم.
- گمشو، اه، میدونی از ننر بودنت خوشم نمیاد. در ضمن من صاحاب پیدا میکنما، چشت دنبال یکی دیگه باشه.
-برو تو هم، فکر میکنه چه تحفه ای هست. در ضمن، حالا که صاحب نداری و بلند خندید
-کوفت، کوفت کمربند و ببند
الي گفت:
- بستم.
- خره، مگه تو به شلوارت کمربند میبندی؟
- خو اره، خُب شلوارم یه کمربند داره این قدر خوشگله که نگو
مانتوشو زد بالا و کمربندشو نشون داد. واقعاً خوشگل بود. یه کمربندِ فلزی و کشی بود که روش ،یه شکل خاصی بود، فانتزی بود.
- گمشو حالا ول کن. یه کمربند خواستی نشون بدی. همه جات دیده میشه، بی حیا.
- بیحیا خودتی، که به من نظر داری.
- گمشو تو هم.
- بزن بریم كه دير شد. بازم اینو گذاشتی دیگه من این آهنگ و کلاً حفظ شدما.
- خُب چی کار کنم. آهنگ مورد علاقمه خُب.
- نمیشه از آهنگِ "امشب چه شبیست شب مرادست امشب"... خوشت بياد؟
خنده م گرفته بود. آخه اینو با یه ادا اطواری میگفت. یکهو قهقهه زدم.
- رو آب بخندی، هر هر هر، ببند نیشتو. چه خوشش اومد
بعدش گفت: راستی فرهاد چه طوره؟
- فرهاد کدوم خریه؟؟
- بابا همونی که بهش اشتباه زنگ زدی
گفتم: هان. آهان. هیچی، یه اس داد، چت بود. همون موقع صدای گوشیم بلند شد.
دیدم نوشته: سلام شیرین جونم. میبخشید مزاحم شدم. البته میدونم مراحمم ولی محض تعارف گفتم. راستش یه سوالی داشتم. امروز چند شنبست ؟
نوشتم: اولا خدا شفا بده. دوما برو از عمه ت بپرس میدونه. ثانیا مزاحم نشو میدمت دست پلیسا و دکمه سِند رو زدم.
همون موقع دادِ الی بلند شد
- چته؟
- خاک تو سرت، سوتی دادی پرنیا
- چی شد؟
- نوشتی دوماً، ثانیاً. الان پسره میگه خودش کرم داره ها. هم خنده م گرفته بود هم بد سوتی داده بودم. گفتم:
- دوباره اس میدم. صبر کن. همون موقع صدای گوشیم اومد. دیدم اس داده خب شیرینم بگو سواد ندارم. چرا جوابمو نمیدی؟ اشکال نداره خودم میفرستم بری درستو بخونی بعد ازدواج و یه شکلک قهقهه گذاشته بود.
بعد از یه دقیقه باز اس داد وقتی میگم گلم بی سوادی ناراحت میشی اون ثالثنه نه ثانیا. مجید جان دلبندم.
خیلی لجم گرفته بود. الی گفت:
- چی جواب میدی؟
- ولش کن، پسره ی علاف و. جوابشو نمیدم. بمیره از خماری.
تو دلم انواع و اقسام فحش ها رو به خودم، برای سوتی خَفَنَم دادم. آخه کلاً آدم حاضر جوابی بودم. از کسی کم نمیاوردم و جواب همه رو میدادم.
الی گفت: میگم اگه تو فرهاد نمیخوای، من ميخواما. شمارشو بده یه خرده اذیتش کنم.

گفتم:
- الی جونم خفه میشی یا خودم خفت کنم. این معلوم نیست کدوم خریه. چه زبونیم داره. الی خندید و گفت:
- اره صد رحمت به زبون دو متریه تو، تو رو میزاره تو جیب چپش
- خفه بابا اعصاب ندارم
- ااااااااااااااااااااااااا ااای توهم خوشت اومدا، از زبونشا
- خُب که چی؟ آخه خیلی پر روئه، خندم میگیره. تو اگه صداشو میشنیدی. ادم خندش میگرفت. با یه لحنی صحبت میکرد پسره ی پر رو.
بالاخره رسیدیم. یه آب و هوایی عوض کردیم تو حال و هوای خودم بودم که صدای حال و احوال پرسی الی و شنیدم، که داشت با پویان سلام علیک میکرد. پویان تا منو دید گفت:
- بَه، آبجی خانوم، شما کجا اینجا کجا؟
- من این سوال رو باید از تو بپرسم. امروز خوب شرکت و پیچوندیا. یهو صدای یکی از دوستاش اومد که گفت:
- سلام پرنيا خانم، خوب هستین شما؟
دیدم امینِ. از اینا بود که خیلی خوش تیپ بود، قدش 190 خوردی بود. کلاً مثل مانکنا میموند. خوشم میومد ازش، ولی فقط در حد خوش اومدن نه چیز دیگه. البته آدم خوش برخوردی هم بود. گاهی شرکت میومد. میدونستم وضع مالیشون خوبه. آخه هر روز یه تیپی میزد. خوش لباسم بود و خوش اخلاق. جوابشو دادم و خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت كافي شاپ.
الی گفت:
- وای چه جیگری بود، این کی بود؟
- اسلامی بود دیگه
- خره، اسمشو میگم
- امین
- الهی، میگم دوست دختر نداره؟
شونمو به نشونه ی بی تفاوتی انداختم بالا و گفتم:
- از پویان شنیدم یه عالمه دوست دختر داره
- اه میبینی شانسو
- باز تو دو دقیقه ای عاشق شدی
- به قول اون هم کلاسیمون کار دلِ دیگه.
خنده م گرفته بود تو دانشگاه یه همکلاسی داشتیم که خیلی بد چشم بود. همه رو یه جوری نگاه میکرد. آدم حالش از نیگاهاش بد میشد. یه بار یکی از دخترا گفت بابا این دیگه شورشو در آورده، من میرم بهش یه چی میگم از طرف کل دخترا. دخترا هم همه سوت و کف زدن. یه چند نفری هم باهاش رفتن. چند دقیقه بعد دیدم یه سری شون متعجبن، یه سری شون در حال خنده، گفتم چی شده؟ گفتن رفتیم به پسره گفتیم چرا این قدر همه رو نیگاه میکنین، پسره پر رو تو چشای من نیگاه میکنه میگه کار دلِ دیگه. بهش میگم یه نفر دو نفر کار دلِ، نه همه ی بچه های کلاس. اونم گفت خُب دلم این جوریه دیگه، دیگه منم کم اوردم هیچی نگفتمو سرمو انداختم پایینو اومدم.
وای که چقدر اون روز از پر روییه پسره خندیده بودیم. خیلی شيطون و زبون باز بود.
تو این فکرا بودیم که گارسون اومد گفت چی میل دارید. من قهوه و کیک خوردم. اون دلقکم کیک و بستنی سفارش داد. تا گارسونه رفت.
- الي؟ هر دفعه مياي فقط بستني، يه كم تنوع بده منوت رو.
- آخه ویار بستني دارم. خنده م گرفت
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق , و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry کاربران انجمن نودهشتیا ... , رمان مخصوص موبایل و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دانلود داستان رمان عاشقانه , نباشی نیستم... , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , دنیای رمان - رمان گاهی خوشی گاهی غم Mina.LoveStar ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/25 تاریخ
کد :61902

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا