تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان و شاید گاهی عشق (فصل سوم)


طوري اين جمله رو گفت كه استرس گرفتم.
- چي شده؟
- دختر تو خوابيا. نتايج ارشد رو اعلام كردن. تپش قلبم يهو رفت بالا. پويان اومد كنارم نشست و سريع سايت سازمان رو زد. ديگه داشتم از استرس ميمردم كه يهو پويان گفت:
- متاسفم پرنيا، قبول نشدي. دلم برا مامان اینا میسوزه. چقدر به تو امید بسته بودن. حالا اشکال نداره ها. کاریه که شده. بزار سال بعد، مثل چی بخون. شاید قبول شدی. اینا همه، نتایجِ منو اذیت کردنه ها!!
و یه لبخند مرموزی رو لبش بود. خيلي ناراحت شدم. آخه خيلي امید داشتم. گفتم:
- پویان، بیرون... اصلاً حوصله ی چرت و پرتای تو رو ندارم.
- حالا خوبه تو هم، شاید تکمیل ظرفیت قبول شدی.
- پویان... برو بیرون. حوصلتو ندارم. یه چی بهت میگما.
- میگم تکمیل ظرفیت قبول شدی.
- شِر و ور نگو... تکمیل ظرفیت رفت چند ماه دیگه.
دیدم میگه:
- میدونی پرنیا! چیزه... یعنی...
رفت سمت در و گفت:
- پرنیا... تو تهران ...... قبول شدی و جیم شد
-وای به حالت پویان، میکشمت.
همون موقع الی هم اومد پیشم. گفت:
- خوش به حالت، حالا مشخصات منو بزن ببین منم قبول شدم. خوشبختانه اونم قبول شده بود.
- بدو بریم شیرینی بگیریم.
رفتیم با هم به سمت شیرینی فروشی و تا خواستم پول و حساب کنم یکی از پشت گفت: من حساب میکنم.
دیدم آترینه. یه سلام و علیک کردیم و گفتم: ممنون، خودم حساب میکنم. خلاصه قبول نکرد و حساب کرد. بعدم رو به من با یه نگاه مرموزی و با پوزخندی گفت:
- خبریه؟! نکنه گریه های دیروز کار دستتون داد؟!
- به شما ربطی نداره و با الی از قنادی خارج شدم. تا رفتیم بیرون، الی گفت:
- این چه رفتاری بود داشتی؟!
- حقشه، پسره ی فوضول...
- راستی، قضیه ی گریه چیه شیطون؟!
قضیه رو براش تعریف کردم و الي گفت:
- اینم فوضوله ها. میگم نکنه عاشق شده!
- کلاً دو سه بار منو دیده و عاشقم شده؟؟
-اگه واقعاً این جوری باشه، آدم مزخرفیه.
- راستی، یه تشکرم ازش نکردیا.

نبایدم تشکر می کردم. پسره ی زبون دراز. اصلاً وظیفش بود. جایی که اون هست که ما نباید دست تو جیب کنیم...
الي گفت:
- مثلاً چرا ؟؟
- خُب، خیره سرش مَرده، باید یه خودی نشون بده.
خندید و گفت:
- آهان، از اون لحاظ. راستی، دستِ خودشم شیرینی بود. میگم، نکنه ازدواج کرد. وای!! دیدی بی شوهر شدم...
- باز تو شروع کردیا
- حالا ولش کن. پیش به سوی شرکت، که دارم از گشنگی ضعف میرم.
- عزیزم، تو کی ضعف نمیری؟!
- باز تو به من گیر دادی...
- ولش کن، بزن بریم.
رسیدیم شرکت و شیرینی رو بردیم به همه تعارف کردیم. جالبیش این بود که وقتی ما اومدیم، همه در حالِ خوردن شيريني بودن.
رفتم به سمت اتاق بابا و شیرینی رو به سمتش گرفتم. بابا هم بغلم کرد و تبریک گفت. گفتم:
- بابا، جریانِ این شیرینیا چیه؟
- مهندس کیانمهر زحمت کشیده.
- به چه متناسبتی؟!
- اونم ارشد قبول شده.
- کجا؟
- پویان میگفت دانشگاه شما قبول شده.
هیچی نگفتم که صدای بابا اومد:
- مامانت چند بار باهات تماس گرفته، جواب ندادی. یه زنگی بهش بزن. میخواد بهت تبریک بگه. نمیدونی چقدر ذوق داره.
به مامان زنگ زدم و چند دقیقه باهاش صحبت کردم و رفتیم به سمت اتاقمون که الی گفت:
- دیدی با چه جیگری هم کلاس شدیم.
خندیدم. همون موقع صدای آترین و شنیدم که گفت:
- خانوما، تبریک میگم. خوشحالم كه با شما هم کلاس میشم.
من بهش نزدیک تر بودم و با صدای آرومی در حالی که به چشام زل زده بود،گفت:
- به خصوص شما.میبینمتون.
و یهو غیب شد.
اینم مشکل روانی داره ها. الی هم خندید و گفت:
- تو همه رو مثل خودت میبینیا...
- تو رفیقِ دزدی یا شریکِ قافله؟!
- هر دو...
ساعت 1 بود که به الی گفتم، من برم نماز بخونم. همیشه نمازم به موقع بود. البته گاهی وقتا که تو شرکت بودم این قدر سرگرم کار میشدم که یادم میرفت. اما امروز خیلی شاد بودم و میخواستم از خدا تشکر کنم. رفتم و وضو گرفتم، چادری رو سرم گذاشتم و رفتم به سمت نماز خونه، که یهو خوردم به آترین. هنوز صورتمو ندیده بود که گفت:
- ببخشید خانوم.
یهو دیدم به صورتم خیره شده. گفتم:
- کجایید شما؟ گفت:
- میدونستی، خیلی معصومی؟!!
- همه بهم میگن. یه چیزِ جدید بگید...
- میدونستی خیلی پُر رویی؟!
- اینم خیلیا بهم میگن.
یه خنده ای کرد و در حالی که داشت میرفت، آروم، زیرِ لب گفت:
- با چادر قيافت معصوم تر ميشه...
-میدونم.
دوباره برگشت و گفت:
- بچه پُر رو...
خندیدم و رفتم سمت نمازخونه. البته معصومیت و همه بهم میگفتن. قیافه ی خیلی معصومی داشتم و البته دوست داشتنی.
کلاً عاشق خودم بودم و به قولِ الی خود شیفته. اما مغرور نبودم. چون میدونستم، خدا همون طور که یه نعمتی رو به آدم داده، به همون راحتیه دادنش، میتونه از آدم پس بگیره.
نمازمو خوندم. یه خورده با الی حرف زدیم و کار انجام دادیم. آخرای وقتِ اداری بود که بابا، من و الی و اون پسره آترین و صدا کرد و گفت که، یه پروژه تو گرگان هست که ما باید حتماً بریم انجام بديم .خودمم بدم نمیومد بريم. آخه چند روز تا ثبت نام وقت داشتم. یه آب و هوایی هم عوض میکردم. گرگان و خیلی دوست داشتم. شهرِ بزرگی نبود. اما چند باري كه رفته بودم اونجا، بهم خوش گذشته بود.
واقعاً خوشحال شدم. یهو تو ذهنم اومد، این پسره هم گرگانیه. چه سفری شود با این پسره.
آترین به بابا گفت:
- خانوادگی تشریف بیارید. گرگان شهر قشنگیه. نمیذاریم بهتون بد بگذره.
بابا هم تشکری کردو گفت:
اتفاقاً خیلی دوست داشتم خانوادگی بیاییم. ولی چند تا قرار داد دارم. شما رو به نمایندگی خودم میفرستم. فقط آترین جان زحمت پیدا کردن هتل و بکش، برا خانوما.
آترین چشمی گفت و همگی خداحافظی کردیم و رفتیم. البته بابا قبلش بهم گفته بود که دیر میاد و قراره بره پیش پویان و یه جا سر بزنن. از الی هم خداحافظی کردم(آخه خودش ماشین آورده بود) و رفتم به سمت خونه. خیلی هیجان داشتم کلاً مسافرت و خیلی دوست داشتم. اما نمیدونستم با این پسره بهمون خوش میگذره یانه. تا پامو گذاشتم خونه، دیدم یه ایل و تباری خونمونن. دیدم بعله، پدرِ گرام، یه مهمونی خانوادگی گرفته. همه بهم تبریک گفتن. نوبت مسعود که رسید، گفت:
- امیدوارم موفق و خوشبخت باشی.
البته این و با یه لحن ناراحتی گفت. هیچ وقت فکر نمیکردم مسعود هم احساسات داشته باشه. هم دلم براش میسوخت هم نمیتونستم با کسی از روی ترحم ازدواج کنم. تشکری کردم و خودمو مشغولِ احوالپرسی کردم. اون شب خیلی خوش گذشت. کادو هم زیاد گرفته بودم. تو کادوی مسعود نوشته بود: «من که لایقت نبودم، اما امیدوارم بهترین ها لایقت باشن، دوستت دارم. مسعود»
میخواستم بازم تریپ ناراحتی وردارم که با خودم گفتم، بی خیال. مسافرتِ فردا رو بچسب. زود وسایلم و جمع کردم و بیهوش شدم. قرار بود فردا 11 صبح حرکت کنیم. منو الی با یه ماشین. آترين هم خودش میومد. اما از اونجایی که بابا خیلی نگران بود گفته بود با هم حرکت کنید که هوای همو داشته باشید. جاده ست و هزار جور حادثه. خلاصه، صبح از خواب بیدار شدم و با سفارشات مامان و بابا و پویان بالاخره به راه افتادیم. رفتم به سمتِ خونه ی الی، که اونو بردارم. بعدشم که باید میرفتیم سمتِ شرکت، که با این پسره راه بیفتیم. منتظرِ الی بودم که پیام اومد:
«سلام بی معرفت.خوبی؟یه خبری ازم نگیریا.حداقل یه فحش بده بفهمم رو اعصابت پیاده روی کردم»
بازم جوابشو ندادم که صدای الی اومد:
- کوجایی؟؟
- همین جا. دیدم مامان و باباش و احسانم دَمِ دَرَن. رفتم یه سلام و احوال پرسی کردم و اونا هم چند تا سفارش اضافه کردن و راه افتادیم سمت شرکت. وقتی رسیدیم، دیدیم بَه بَه... آترین جون چه جیگری شده. آخه صورتش شیش تیغه بود و تیپ اسپرت زده بود. مثل این بچه شَرا شده بود. بعدش یکی کوبیدم تو سَر خودم که الی گفت:
- شیطون، چه فکری کردی که اینجوری کوبیدی تو سرت؟!
گفتم: هیچي.
همون موقع آترین اومد جلو و احوال پرسی کرد. گوشیم زنگ خورد. بازم مزاحمه بود. جالب بود که یه لبخند مرموزیم رو لبِ آترین بود. نمیدونم چرا!! گفت:
- خانوم، چرا جواب نمیدید؟!
- به شما ربطی داره ؟؟
- آهان... همون عشاقِ هست. نمیتونی جلو من باهاش صحبت کنی.
البته این و آروم گفت. بعدم گفت:
- خانومِ عزیزی، شمارتونو بدید یه موقع همو گم نکنیم.
- لازم نیست. گم نمی کنیم.
در حالی که یکمی عصبانی شده بود ادامه داد:
- مطمئن باش قصد ندارم از تو یکی شماره بگیرم. صد تا بهتر از تو هم نیگاه نکردم، چه برسه تو، که همچین مالیم نیستی. بچه بازی بخوای در بیاری همینجا زنگ میزنم بابات بیاد و بفهمه چه دختر ی داره ها.
شمارمو بهش دادم و گوشیم رو ازم گرفت شماره خودشو سیو کرد. گوشی و داد به من. بعد هم لبخندی زد که یعنی دیدی شماره رو ازت گرفتم و گفت:
- شما جلو برید. منم پشت سرتون میام. فقط اگه مشکلی پیش اومد با من تماس بگیرید. آروم هم رانندگی کنید و خداحافظی کرد. وای، داشتم میتر کیدم از عصبانیت. تا خواستم فحش بدم، الی گفت:
- شروع نکنیا. خوب حق داشت دیگه. اگه گم بشیم چی کار کنیم؟! تازه اون جاده رو بلده. ما که مثل اون بلد نیستیم. پس حرف نزن و راه بیفت.
خلاصه، راه افتادیم. ساعت 2 برا ناهار رفتیم یکی از رستورانای بین راه که خیلی هم شیک بود. من، باقلا پلو با گوشت سفارش دادم. الی، کباب. آترین هم مثل من سفارش داد. تا رفتیم حساب کنیم، بازم آترین حساب کرد.
- آقای کیانمهر، اینکه نمیشه، همیشه شما حساب کنید. بهتره هر کسی پولِ خودشو بده.
- خانوم عزیزی، برگشتیم تهران، شما جبران کنید. بازم مشکلی هست؟
دیگه هیچی نگفتم و مشغول خوردن غذا شدیم. بعد از غذا دوباره راه افتادیم. که یهو متوجه شدم آترین نیست. الی گفت:
- خُب بهش زنگ بزن
- من، عمراً ...
-حالا چی کار کنیم؟!
- خُب تو زنگ بزن
- تو شمارشو داری. من زنگ بزنم؟!
بالاخره بهش زنگ زدم. بعد از 5-6 تا بوق گوشی و گرفت و گفت:
- بله میبینم که دلت برام تنگ شده. البته میدونستم از من خوشت میادا. باشه عزیزم. الان میام.
تا اومدم جوابشو بدم، قطع کرد. پسره پر رو... فکر کرده چه تحفه ایه. یهو دیدم سر و کلش پیدا شد و به من اشاره کرد که پیاده شم.
- دلِ منم برات تنگ شده بود.
- خیلی پررو هستی، میدونی؟!
-عزیزم، میدونم داری احساستو زیر این کلمات قایم میکنی. اما راحت باش و لبخند سر خوشی زد. انگاري كه داشت من و بازي ميداد و خودش هم حسابي كيف ميكرد از اذيت كردنِ من.
جوابش و ندادم. یعنی مخم هنگ کرده بوده. نمیدونستم چی بگم.
به راه افتادیم. ساعت حدود 5 رسیدیم. مامانم هی زنگ میزد که کجایین. رفتیم هتل شهرداری، نزدیکِ فلکه ناهار خوران بود. آب و هواش محشر بود. یادمه قبلاً اومده بودیم گرگان زیارت و النگ دره هم رفته بودیم. خلاصه اونجا بود که بالاخره راشو کشید و رفت. البته قبلش اومد پیش ما و گفت که کارما از فردا شروع میشه و فردا میبینمتون. اول من رفتم یه دوش گرفتم و رفتم لالا. دیگه ساعتای 8 شب بود که بيدار شدم. دیدم الی هم خوابیده. بدجوری گرسنم بود. یه پَر از بالش زده بود بيرون. يه فكر شيطاني اومد به ذهنم. پَر رو گرفتم و رفتم سمت دماغش. هی میزد تو صورتش. خودم داشتم از خنده منفجر میشدم که یهو بلند شد و منو دید. بالشت و پرت کرد تو سرم. گفتم:
- هوی... چته وحشی؟
- مگه مریضی من و از خواب ناز بیدار کردی؟!
- آخه گرسنم بود. بدو بریم بیرون یه کوفتی بخوریم .
- وای... منم دارم ضعف میکنم. خندیدم و گفتم:
- عزیزم، اون که چیز جدیدی نیست. تو همیشه ضعف داری.
- گمشو تو هم.
رفتیم از رزوشن هتل آدرس چند تا فست فود رو پرسیدیم. البته اونجا هم غذا داشت ولی ما میخواستیم یه دوری هم تو شهر بزنیم. نزدیک ترین جایی که گفت، صوفی بود. اونجا رفتیم. انصافاً غذاهاشم خوشمزه بود. شام و خوردیم و یه دورم ناهار خوران داشتیم میزدیم که دیدم یه پسری هی چراغ میده. میگفت ناز نکن عزیزم. هی من سرعت و زیاد میکردم. هی اون زیاد میکرد. یهو پیچید جلو
-چی میخوای؟!
- یه خورده بیشتر با هم آشنا شیم...
الی گفت:
- بیا بریم، ولشون کن. ارزش جواب دادن ندارن که...
داشتیم میرفتیم که پسره اومد سمت من. اونجا خیلی خلوت بود. واقعاً داشتم سکته میکردم که یهو صدای آسمونیه آرتین و شنیدم. با اومدنِ آرتین اون پسرا هم زدن به چاک. تا منو دید گفت:
- اینجا چه كار ميكنيد شما؟؟؟
- فكر نكنم به شما ربطي داشته باشه.
-فكر نكنم به شما ربطي داشته باشه...
- دختره خیره سر، معلوم نبود اگه من نبودم چه بلایی سرتون میاورد. خانوم محمدی از شما انتظار نداشتم!!
الي گفت:
- خُب راستش حوصلمون سر رفته بود.
آترین هم گفت:
- خُب به من خبر میدادید. به خواهرم گفتم که با شما اومدم. خیلی دوست داشت شما رو ببینه. میگفتید با هم میرفتیم بیرون.
الی هم گفت:
- نمیخواستیم مزاحم شما بشیم.
- خانوم، مزاحمت چیه؟!
خلاصه، کلی دعوامون کردو با ما تا در هتل اومد و بعدشم رفت. من که تا سرم به بالشت رسید خوابم برد .
صبح، با سرو صدای الی بیدار شدم. گفتم:
اوووووووووووووووی... چته اول صبحی؟!!
- اول صبح نیست و ساعت 10 هستش. بدو که 11 باید اون شرکتِ باشیم. تند تند لباسمون پوشیدیم و رفتیم از هتل خارج شیم که دیدم بهله... آترین خان تشریف آوردن. جالب بود که بعد از اتفاق دیشب سر حال بود. سلام و احوال پرسی کردیم و به راه افتادیم که برام اس اومد. این دفعه جوک داده بود. ولی سطح جوکش بالا رفته بود. اولا جوکاش باحال بود ولی کم کم داشت به جوکای مثبت 18 میرسید. دیگه مخم هنگ کرده بود. تصمیم گرفتم اگه بازم اس ام اس داد برم دنبالشو بگیریم. درسته از اين اعتباريا بود، اما حتماً میشد بفهمن که کیه. دیدم داره زنگ میزنه. گوشی رو برداشتم و هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم و گفتم که حالیت میکنم مزاحم یه خانوم شدن یعنی چی. جالب بود برام!! اصلاً حرفی نمیزد. دیگه واقعاً اعصابمو خورد کرده بود. آخه دیگه داشت از حد میگذروند.
فقط گفتم بزار برسم تهران، حالیت میکنم. رسیدیم شرکت. اما اعصابم بهم ریخته بود. آترین هم اینو فهمید. گفت:
- حالتون خوبه؟؟
هیچی نگفتم. اما به وضوح دیدم اونم ناراحته. البته قبل از این که نیگاش به من بیفته ناراحت بود. تو دلم گفتم این دیگه چشه؟! با هر سختی بود جلسه رو رفتیم. بعدش داشتیم از شرکت میومدیم که یه دختر با هیکل مانکنی، پوست برنزه، اومد سمتون. اول رفت سمت آترین و گفت:
- آترین جان، معرفی نمیکنی؟
آترین گفت:
- خانوم ها عزیزی و محمدی.
دختره گفت:
- منم آناهیتا هستم. خواهرِ آترین.
دختره خیلی خوش برخورد و تو دل برویی بود. اون روز خیلی بهمون خوش گذشت. آناهیتا واقعاً آدم خونگرمی بود. از وضع ما پرسید. گفت مجردین یا متاهل. هر دو گفتیم مجرد، تو چی؟!
با یه نازه خاصی گفت: میخوام نامزد کنم.
به زودی با یکی از بچه های دانشگامون. میگفت فیزیک خونده و اونجا با نامزدش آشنا شدن.
خلاصه اونروز خیلی خوش گذشت. قرار بود صبحِ فردا برگردیم. خداحافظی کردیم و قرار شد فردا آناهیتا هم قبل رفتنمون یه سری بهمون بزنه. صبح حدودای 8 بود که از خواب پاشدم. رفتم الی و بیدار کردم. البته با کلی سر صدا. بالاخره صبح ساعتای 10بود که راه افتادیم. دیدیم قبلش آناهیتا یه پلاستیک پُر بهمون داد. گفتم:
- آناهیتا جان، اینا چیه عزیزم؟
سوغات گرگانه. امیدوارم خوشتون اومده باشه و بهتون خوش گذشته باشه.
ازش تشکر کردیم و به راه افتادیم. تو مسیر هیچ اتفاق خاصی نیفتاد فقط ناهار خوردیم و بعدش حرکت کردیم.
حدودای 4 رسیدیم تهران، رفتم خونه. از خستگی رو پا بند نبودم. بعد از روبوسی و چاغ سلامتی با اهل خونه، با همون لباس رفتم تو تختم. فقط مقنعه مو در آوردم. ساعت 9 بود که با صدای پویان از خواب پا شدم.
- هووووووووووووووووووی... خرس قطبی، پاشو دیگه. دلم واست تنگ شده.
- بی تربیت، این چه طرز حرف زدنه...
- بی خیال، حالا چه خبر؟؟ خوش گذشت؟
یه چشمکی زد و ادامه داد:
- پسرای گرگان خوشگل بودن؟ دختراش چی؟ برا من زن پیدا نکردی ؟
- ای، تو چه قدر پر رویی...
البته با هم راحت بودیما. این جوری بودیم که اگه اون از یک خوشش میومد بهم میگفت. اما من کلاً از کسی خوشم نمیومد. اگرم خوشم میومد مثلاً میگفتم، این خوبه. همین. اما کلاً اخلاقِ من و پویان خیلی با هم متفاوت بود. خیلی با هم فرق داشتیم. اما خیلی دوسش داشتم. گفتم:
- پسراش که پر رو بودن. نمونه ش، همین پسره ی پر رو آترین. اما دختراش یه جیگری بودن که نگو و یه چشمکی زدم. گفت :
- نگو، الان غش میکنما. واجب شد یه سفر گرگانم برم. گفتم:
- نمیدونی... آترین یه خواهر داشت جیگر، ماه، اما حیف که نامزد داشت.
- اه... اینم شانس منه. دیگه حالا میرم میچسبم بهش. به هر حال شاید دختر دایی، دختر خاله ای، خواهر دیگه ای، چیزی داشت.
- حتماً این کارو بکن.
- حالا سوغاتی چی آوردی؟
- اصلا وقت بیرون رفتن اونطوری پیش نیومد. اما خواهرش یه پلاستیک به من و الی داد. هنوز بازش نکردم.
وقتی بازش کردم دیدم توش انواع و اقسام شیرینی های گرگان بود. مخصوصاً حلواش که از همه خوشمزه تر بود. بابا گفت:
- فردا رفتی حتماً ازش تشکر کن. گفتم:
- بابا، اون که نداده. گفت:
- خُب خواهرش داده. چه فرقی میکنه.
اون شب دیگه میلی به غذا نداشتم و زود رفتم خوابیدم. قبل خواب به بابا گفتم من فردا اول میرم پیش یکی از دوستام، بعد میام شرکت. گفت باشه بابا جون. شب بخیری گفتم و خواب رو در آغوش گرفتم .
صبح اول رفتم مخابرات که بفهمم این مزاحم تلفنیه کیه. شماره رو که دادم مسئول اونجا گفت: خانوم این سیم کارت سوخته. بهتون پیشنهاد میکنم شمارتونو عوض کنید. تشکری کردم و راه افتادم. شمارمو دوست داشتم. شماره رندی بود. با کلی این در زدن اون در زدن تونسته بودم بگیرمش. دلم نمیومد عوضش کنم. گفتم حالا شکر خدا زنگ نزده. پس فعلاً بی خیالش.و رفتم به سمت شرکت.اولش پیش الی رفتم و بهش گفتم بابا اینا گفتن بریم از آترين تشکر کنیم. گفت اتفاقاً منم میخواستم همین کارو کنم. رفتیم سمت اتاقش در زدیم و سلام علیکی کردیم و ازش تشکر کردیم. البته من گفتم از خواهرتون تشکر کنید. خیلی بهشون زحمت دادیم.

   داشتیم از اتاق میرفتیم بیرون. یهو صدام کرد و گفت:
- میدونستی علاوه بر پرویی نمک نشناسم هستی؟!
گفتم: برو بابا و درو محکم بستم. الی گفت: چته تو؟! گفتم: هیچی.
تو فکر بودم که هفته دیگه باید ثبت نام کنیم. فقط خدا خدا میکردم که با این آترین، روبرو نشم. چند روزم همین طور گذشت بدون هیچ اتفاق خاصی. بالاخره روز ثبت نام رسید.
صبح زودتر پاشدم. ناسلامتي امروز روز ثبت نامم بود. الي امروز نميتونست بياد واسه ثبت نام. قرار بود فردا بياد. منم چون خيلي هول بودم گفتم تنهايي خودم ميرم. نميتونم تا فردا صبر كنم. يه جين سورمه اي پوشیدم با يه مانتو مشكي که تا بالاي زانوم بود و خيلي بهم ميومد..آرايشم رو هم با رژ صورتی و رژ گونه ملايم و ريمل، تموم كردم. موهامم يه دم اسبي بستم و مقنعه مشكيمو هم سرم كردم. رفتم پايين. فقط مامان بيدار بود. سلام كردم. گفت: بيا صبحونه بخور. گفتم: مامان ديرم ميشه. ميدونم الان همه جا ترافيكه. مامان هم گفت: پرنيا امروز كلي كار داري. صبحونه نخوري ضعف ميكني. منم مجبورا! قبول كردم. نه كه اصلاً صبحونه نخورما، نه، صبح زود اصلاً نميتونستم.
هول هولكي چند تا لقمه خوردم و پيش به سوي دانشگاه..حدسم درست بود همه جا ترافيك بود تا بر سم دانشگاه ساعت 8/45 شده بود. واي حالا جاي پارك از كجا گير بيارم. تا اين حرفو تو دلم گفتم يه ماشين از پارك در اومد و منم زودي پارك كردمو گفتم مثل اينكه امروز رو خوبي بايد باشه واسم!!!
نميدونستم ساختمون معماري كجاست. گفتم همون اول از انتظامات بپرسم، اينطوري كارم راحتتره. رفتم از آقايي كه اونجا بود پرسيدم. به مسيري كه اشاره كرده بود رفتم.
يه چند دقيقه اي طول كشيد تا برسم به ساختمون معماري. چقده از در اصلي دور بود .رفتم تو ساختمون. نسبتاً شلوغ بود. پرسون پرسون خودم رو به قسمت ثبت نام رسوندم و كاراي ثبت نام رو شروع كردم. هي برو اين طبقه، اون طبقه. ديگه فقط يه امضا مونده بود.
بدو بدو از پله ها ميرفتم بالا و همينطورم داشتم برگه هامو نيگا ميكردمكه چيزي كم وكسر نداشته باشه باز منو بفرستن طبقه بالا، كه خوردم به يه چيز سفتي. داشتم پرت ميشدم پايين پله ها. بين زمين و هوا بودم كه يكي دستمو گرفت و كشيد سمت خودش. از ترس چشامو بسته بودم. تمام برگه هامم از دستم افتاده بود. وقتي مطمئن شدم رو زمينم چشامو باز كردم و با ديدن آدمي كه روبرومه چشام هشتا شد!! تو دلم به شانس بدم لعنت فرستادم.
آترين بود. همين طور داشتم با تعجب نگاش ميكردم كه منو كشيد سمت ديوار تا بچه ها بتونن رد بشن. يكي از دخترا برگه هامو داد دستم. همين كه خواستم از دستش بگيرم، ديدم دستم هنوز تو دست آترينه. دستمو آوردم بالا كه خودش فهميد و دستم رو ول كرد. برگه ها رو از دختره گرفتم و تشكر كردم. دروباره برگشتم برم بالا كه ديدم آترين هنوز وايستاده. گفت:
- تو چرا همش خودتو ميزني به من؟؟؟
با يه لحن مسخره اي اينو گفت. گفتم:
- اين حرفتون يعني چي؟ حالا مثلاً چه تحفه اي هستيد كه من خودم و بزنم به شما؟؟
آترين گفت:
- اميدوارم!!
بچه پررو. حالا درسته خوشگلي، اما دليل نميشه اينقده مغرور باشي. فكر كرده كيه.
داشتم با خودم حرف ميزدم كه آترين گفت:
- برا ثبت نام اومدید هم کلاسی؟؟


 
- بله ؟؟
- اخه منم واسه ثبت نام اومدم. مثل اينكه با همييم.
برگه هامو گرفت و داشت نگاه ميكرد. منم همين طور منگ بودم. اين چرا اينقده راحته. بعد چند لحظه آترين گفت:
- بله، حدسم درسته با هم تو يه گروهيم.
منم برگه هامو از دستش كشيدم بيرون و گفتم:
- خيلي خوشحال شدم از ديدنتون جناب مهندس پررو. البته پر روش رو تو دلم و بعدش گفتم خدانگهدار. آترين از حركتم جا خورد. اما خودشو نباخت گفت:
- منم همين طور. به اميد ديدار .


 
راهشو كشيد و رفت.
منم امضاي آخرمو گرفتم و راهي خونه شدم. خداييش خيلي خسته شده بودم. همين كه رسيدم به اتاقم ،با همون لباسا دراز كشيدم و خوابيدم.
با صداي پويان كه خونه رو گذاشته بود رو سرش و هي منو صدا ميكرد ،بيدار شدم. چشامو به سختي باز كردم ديدم كنار در وايستاده.به به عسل بابا بالاخره بيدار شد. پاشو دختر ساعت 10 شبه. تو چقده خوش خوابي. يعني من 5 ساعته بيهوشم . اما خستگيم در رفت.

پويان اومد تو اتاق و گفت:

- دانشگاه چطور بود آترين رو ديدي ؟

-خوب بود، كارامو تموم كردم. از 2 هفته ديگه هم ،كلاسا شروع ميشه.آترين رو هم ديدم.زودتر از من كاراش تموم شد.

پويان هم گفت:

-زودي لباساتو عوض كن ،ميخوايم شام بخوريم.

منم ،زودي لباسامو عوض كردم و رفتم پايين .به به.... عجب بوهاي خوب خوبي مياد.خيلي گشنم بود. از صب
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان مخصوص موبایل و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry ... , دانلود داستان رمان عاشقانه , دنیای رمان , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/25 تاریخ
کد :61901

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا