تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان و شاید گاهی عشق (فصل چهارم)



بابا پرسید کارا چه طور پیش رفت ؟؟
- این کیانمهر دیگه تا تموم نشد مگه ول کرد هیچی پدرمو در آورد
- گفت آترین خیلی تو کارش جدیه و از پس کارم خیلی خوب بر میاد باهاش کار کنی برا خودت خوبه قلق کارا دستشه بهت یاد میده من که میبینی وقت ندارم وگرنه خودم کمکت میکردم دیگه هیچی نگفتمو رفتم دستو رومو شستمو رفتم جلوی تلویزیون که مامان صدام کرد با این که زیاد اشتهایی نداشتم اما رفتم یه چند لقمه ای خوردم آخه الویه داشتیم غذای مورد علاقه من بعد شام حوصلم سر رفته بود نشستم پای تلویزیون هیچ جا چیز خاصی نداشت اومدم تو اتاقم یه خورده نت گردی کردمو بعدم یه آهنگ خوشگل برا خودم گذاشتم.
همين طوري داشتم با آهنگ ميخوندم كه صداي گوشيم در اومد نگاه كردم ديدم بله بازم شماره ناشناسه.
نوشته بود سلام شيرين جونم هر روز با يه شماره بهت اس ميدم كه سوپرايرز شي.. ميدونم الان از خوشحالي رو پات بند نيستييه، شكلك چشمك هم گذاشت. از عصبانيت داشتم منفجر ميشدم ،با اين كارش دستم به هيچ جا بند نبود.
بازم صداي گوشيم در اومد تو نميخواي يه بار جواب منو بدي؟؟ دلت مياد؟؟ دلمو بشكوني؟؟
دوباره يه اس ام اس ديگه كه نوشته بود :علاقم به تو خيلي بيشتر شده حالا روزگارم قشنگ تر شده.از اون وقت كه تو بامني حال من ميبيني كه خيلي بهتر شده. يه شكلك بوس.
اين ديگه داشت پاشو از حدش فراتر ميذاشت. شمارشو گرفتم خيلي عصباني گفتم:چرا دست از سرم برنميداري؟؟؟!!! اينكارا يعني چي؟؟ واقعا پيش خودت چي فكر كردي كه اين اس ام اسا رو برام ميفرستي؟؟!! چرا حرف نميزني؟؟ الو الو.
صداي نفسهاشو ميشنيدم اما حرف نميزد. منم ادامه دادم باشه حرف نزنيد و گوشي رو قطع كردم. سرم رو گذاشتم رو ميز و داشتم به اين شانس بدم فكر ميكردم كه همه رو برق ميگيره ما رو چراغ نفتي.
كلا حس آهنگ گوش دادن و نت گردي پريد پاشدم سيستم رو خاموش كردم و رو تخت دراز كشيدم.
سرم خيلي درد ميكرد رفتم يه قرص خوردم و گرفتم خوابيدم .
صبح روز بعد با سر درد از خواب بیدار شدم و به سمت شرکت رفتم وقتی رسیدم دیدم آترین داره از همه خداحافظی میکنه و داره به سمت من میاد سلام و احوال پرسی کرد و گفت باید یه چند روز بره مسافرت برای یکی از همین قرار دادهای کاری و تا قبل از شروع دانشگاه بر میگرده .
نمیدونم چرا با این که همش با هم کل کل داشتیم از رفتنش ناراحت شدم، میدونستم عاشقش نیستم اما خوب وقتی داشت میرفت از رفتنش ناراحت بودم کلا از احساساتم سر در نمیاوردم آخه کلا اهل دلبستگی نبودم زود همه چیز رو فراموش میکردم و چیزی که باعث میشد به یکی جلب بشم در درجه اول قیافش بود آترینم قیافش خوب بود اما خوب من اگه از قیافه کسی خوشم بیاد به همون سرعتی که ازش خوشم اومده به همین سرعتم دلمو میزنه خوب چی کار کنم همیشه همینجوری بودم به قول الی کلا مشکل داشتم من.

نمیدونم چی تو آترین بود که منو جذب کرد .شایدم چون خيلي زبون دار بود، خوشم اومده .اخه خودم کلا یه ملتو قورت میدادم. این دیگه از منم بدتر بود، اما بچه باحالیه.
بهتره زیاد بهش فکر نکنم .به قول الی یا خودش میاد یا خبرش!! وای... نه چی گفتم .خودش باید بیاد. خوب خبرش و ميخوام چی کار کنم.
رفتم سمت میزمو دیدیم ،بهله الی خانوم هم تشریف آوردن .
- پرنیا چته دمغی ،اول صبحی نکنه یار داره میره سفر ،ناراحتی کلک؟؟!!
- برو بابا این مزاحمه اعصابمو خورد کرده .هر دفعه با یه شماره ای اس میده یا زنگ ميزنه .نمیدونم چی کارش کنم .رفتم شکایتم کردم، گفتن اعتباریه و بعد اون باری که تهدیدش کردم هم دیگه تماس نگرفت .
- خوب ببین حرف حسابش چیه ؟
- چه میدونم چه مرگشه ؟؟؟؟جدیدا اس ام اسای لاو و عشقي میزنه.
الی گفت :
-وای نکنه میشناست کلک؟؟!!
- برو بابا من شماره رو اشتباه گرفتم .اون منو میشناسه .
اونم شونه ای بالا انداخت و گفت: چه میدونم.
خلاصه اون روز هم مثل روزای دیگه گذشت البته کمی غمگین تر. الی رفت ناهار رو بیاره که یاد اونروز ناهار دو تایی افتادم. چه قدر مزه داد ،چقدر خوش گذشت، هی آترین... الان کدوم گوری هستی ؟؟
تو این فکرا بودم که یه هو صدای الی منو به خودم آورد. هوی باز کجا سیر میکنی؟
- اینا همش علائم عاشقیه ها و خندید...
- گمشو بابا منو عشق و عاشقی؟؟ نمیگم ازش بدم میاد نه اتفاقا خیلیم خوشم میاد اما عاشقش نیستم .
- پس اعتراف ميکنی که ازش خوشت میاد .با ناز و عشوه و مژه مژه زدن گفتم :
-با اجازه بزرگترا بعله...
- جمع کن خودتو دختره لوسه ننر.... حالا ما یه چی گفتیم سریع خر کیف شد .
- تو که میدونی دوست داشتنای من چه جوریه آخرش دلمو میزنه.
- خدا رو چه دیدی شاید این یکی نزد .
- شاید !!
ناهار رو خوردیم و کارا رو انجام دادیم ، شرکت تعطیل شد و به سمت خونه راه افتادیم از الی خداحافظی کردمو به سمت خونه خودمون رفتم اصلا حس و حال نداشتم امروز .
یه دوش گرفتم یه چرتی زدم وقتی بیدار شدم ساعت حدودای 9 بود گفتم وای چه قدر خوابیدما. این آترین نبود ،خيلی خسته شدم. آخه وقتی اون بود ،باهاش کل کل میکردم ،نه تنها خسته نمیشدم بلکه خیلیم بهم خوش میگذشت .تو این فکرا بودم که اس ام اس اومد بازم یه شماره جدید با این مضمون:
دلم !!!!!!!!!
درد میکنه ؟
نه !
میپیچه ؟
نه !
میسوزه ؟
نه !
پس چی ؟
دلم برات تنگ شده

تو این فکرا بودم که اس ام اس اومد بازم یه شماره جدید با این مضمون:
دلم !!!!!!!!!
درد میکنه ؟
نه !
میپیچه ؟
نه !
میسوزه ؟
نه !
پس چی ؟
دلم برات تنگ شده
خندم گرفته بود پسره پر رو تو همین فکر بودم که باز اس اومد
بازم دلگیر دلگیرم
دارم بهونه میگیرم
همش دلتنگ چشماتم
بازم من بی تو میمیرم
مونده بودم یعنی این بازم مزاحمه هست یعنی ممکنه آترین باشه؟؟!!
آخه آترین از چشام خوشش میومد فکرم در گیر بود نکنه خودش بود تو این فکرا بودم که پویان عین چی اومد تو اتاقم
- آهاي چته وحشی؟!
- با داداش بزرگت درست صحبت کنا.
- امروزو بی خیال من یکی شو که اصلا حوصله چرتو پرتای تو رو ندارم دیدم دمشو گذاشته رو کولش داره میره
- كجا ميري حالا با یه لحنه ناراحتی گفت مگه خودت نگفتی
- حالا من یه چیزی گفتم تو چه حرف گوش کن شدی خندید و گفت میدونستم میخواستم منتمو بکشی .
منم خندیدم و گفتم یه دونه داداش خل و چل که بیشتر نداریم ،خلاصه اونشب اون قدر پویان چرتو پرت گفت که روحیم واقعا عوض شد بعدشم با هم شامو خوردیمو رفتیم لالا چند روز بعدم به همین منوال گذشت تا اینکه یه روز که تو شرکت بودم صدایی اومد که گفت سلام عرض شد خانوم خوب هستید؟؟
برگشتم دیدم وای خودشه به زور تونستم از شور و شوقی که تو وجودم برای دیدنش بود بکاهم یه نگاهی به چشام کرد و در حالی که لبخند رو لبش بود بسته اي به سمتم گرفت
- سوغات اصفهانه بفرمایید
اینو داد و رفت رفتم تو دفتر دیدم بله به همه سوغاتي داده
گفتم اه خود شیرین !!
با الی سلامو علیکی کردم و بهم گفت زود باز کن ببینم واسه تو چه آورده یه سری از سوغاتی های اصفهان بود با چند تا از صنايع دستی که خیلی خوشگل بود معلوم بود پوله زیادی پاش خورده الي گفت مثل اینکه ایشونم بله
- یعنی چی ؟؟
- آخه واسه من بدبخت فقط خوراکی آورده اونوقت واسه تو صنایع دستیم آورده همیشه تو خوش شانس بودی ؟!
- گمشو تو هم سقت سیاهه میترسم امروز یه بلایی سرم بیاد
- خوبه خوبه .حالا بشین کاراتو انجام بده راستی دانشگاه نزدیکه ها خوبیش اینه که دو روز بیشتر نیست.
يه هفته از اون روز گذشت مزاحمه کماکان با شماره های مختلف اس ام اس میداد ميخواستم به بابام بگم که بعد یاد شماره رندش افتادمو پشیمون شدم.کلا تو این چند وقته سرم اينقدر تو شركت شلوغ بود كه وقت فکر کردن به چیزیو نداشتم . اترين هم كه قربونش برم تو شركت نميذاشت يه لحظه من والي استراحت كنيم. تا يه لحظه حواسمون پرت ميشد مثل اجلق معلق بالا سرمون پيدا ميشد. كلي ازمون بيگاري ميكشيد. خوب بالاخره برادر زاده رئيس شركت اصلي كه بابا باهاشون كار ميكرد بود .
آترين پيشنهاد داد اون روزايي كه كلاس داريم سه تايي بريم تو كتابخونه دانشگاه كاراي شركت رو انجام بديم و ديگه اين همه راه نريم شركت. من والي هم قبول كرديم. دوشنبه اولين روز كلاسامونه.قراره الي بياد دنبالم تا ساعت 2 يكسره كلاس داريم. ساعت 6/30 الي اومد دنبالم .پيش به سوي يوني كده.

من والي رفتيم ، سمت ساختمون معماري و شماره كلاس رو پيدا كرديم، رفتیم تو كلاس .
به جز منو الي 2 تا دختر 5 تا پسرم بودن. آترين هم اومده بود، با يكي از پسرا مشغول صحبت بود .وقتي منو الي رو ديد، اومد سمتون .
خيلي جدي و سنگين به من والي سلام كرد و از در كلاس بيرون رفت. وااا اين پسره هم يه چيزيش ميشه ها. من و الي رفتیم پيش بقيه دخترا نشستيم.
الي زودي خودشو منو معرفي كرد. اون دو تا دختر هم خودشون رو معرفي كردن .يكيشون كه قيافه سبزه با نمكي داشت ،اسمش محبوبه نظري بود. كناريش هم خيلي خوشگل و تودل برو بود ،با چشماي درشت سبز كه خيلي جلب توجه ميكرد ،خودشو آلا رحماني معرفي كرد. خدا رو شكر بچه هاي خوب و خونگرمي بودن . زود با هم جور شديم.بعد چند دقيقه استاد درس اومد ،سر كلاس .پشت سرشم آترين اومد. از قيافه استاد معلوم بود ،از اين سخت گيراست.بعد از اينكه خودش رو معرفي كرد ،خيلي رك گفت تو ساعت كلاس ،خيلي جدي هستم. وقتي از اين در برم بيرون ،به عنوان يه دوست ميتونيد، روم حساب كنيد.
بعد از اينكه بچه ها تك تك خودشون رومعرفي كردن ،بلافاصله شروع كرد ،به درس دادن. انصافا هم قشنگ و روان درس ميداد . كلاس بعدي هم پشت سر گذاشتيم . با الي رفتيم سمت بوفه تا واسه ناهار يه چيزي بخوريم. هر دوتامون ساندويچ گرفتيم و نشستيم ،مشغول خوردن بوديم. آترين زنگ زد، ميگفت تا يه ربع ديگه بياييد كتابخونه و بعدش بدون خداحافظي تماس رو قطع كرد . اين پسره هم قاطي داره ها.. يه روز خوبه ،يه روزم اينجوري....
بعد خوردن غذا، يه چاي هم خورديم كه خستگيمون در بره.
به الي گفتم كه پاشيم بريم تا آترين دوباره زنگ نزده. الي هم گفت:
- ولي خودمونيما پرنيا از تنها كسي كه حساب ميبري همين آترينه. بايد حتما به پويان بگم تا وقتي لازم شد استفاده كنن از اترين خان.
يه دونه زدم به بازوش و گفتم :
-اصلا هم اينطور نيست نميخوام آتو بدم دستش.
الي هم گفت:
- اره تو گفتي و من باور كردم.
بي خيال جواب دادن به الي شدم و رفتيم سمت كتابخونه. ديديم اترين دم كتابخونه با قيافه عصبي وايستاده.
الي گفت:
- پرنيا چرا قيافش اينجوريه ؟؟؟من ميترسم برم جلوتر ،يه هو پاچه نگيره.
- الي بابا ديگه تا اين حدم نيست.
همين كه به اترين رسيديم .
- خانم عزيزي ميشه بگيد ساعت چنده؟؟؟
وااااا اين چرا اينجوريه. به ساعتم نيگا كردم و گفتم ساعت....... گفت شما قرار بود، يه ربعه بيايد الان من نيم ساعته منتظر شمام؟؟!!
- اولا داشتيم ناهار ميخورديم، بعدش هم فاصله يه كم طولاني بود.
- حداقل ميتونستيد بهم بگيد. واقعا كه؟؟
بدون اينكه منتظر جواب من بشه ،در كتابخونه رو باز كرد .من والي هم پشت سرش رفتيم داخل .

يه جايي دنجي رو پيدا كرديمو نشستيم آترين هم با همون اخم شروع كرد به توضيح دادن به الي كه چيكار كنه.
الي بعد از توضيحاتش پاشد رفت رو يه ميز ديگه نشست تا راحت باشه. قلبم به شدت ميزد نميدونستم چرا؟؟ خودمم فكر نميكيردم كه آترين ناراحت بشه .
آترين اومد كنارم نشست و مشغول توضيح دادن شد،سرش رو پايين گرفته بود و منو اصلا نگاه نميكرد،ديگه داشتم قاطي ميكردم مگه حالا چي شده كه واسه من قيافه ميگيره، اصلا حواسم به توضيحاتش نبود يهو صداي آترين رو شنيدم كه گفت خوب اگه مشكلي نيست شروع كنيد؟؟؟!!
من كه اصلا گوش نداده بودم به حرفاش حالا چيكار كنم؟؟
با من من گفتم ميشه يه بار ديگه توضيح بديد!!
سرش رو اورد بالا و براي چند لحظه تو چشام نگاه كرد و گفت كجاش رو متوجه نشديد تا دوباره بگم.
راستش حواسم جاي ديگه بود اگه لطف كنيد يه بار ديگه از او توضيح بديد ممنون ميشم.يه پوفي كرد و دوباره شروع كرد به توضيح دادن اين دفعه حواسم رو كامل جمع كردم.
بعد توضيح دادن رفت سمت يه ميز ديگه و شروك كرد با لپتاپش كار كردن.
منم نميدوستم چم شده اصلا نميتونستم حواسم رو متمركز رو نقشه كنم.
دلم يهويي گرفته بود.به هر جون كندي بود داشتم نقشه رو ميكشيدم كه الي اومد گفت پرنيا تو چرا هنوز تموم نكردي نگاه كن هيچي نكشيده. چته تو؟؟
- مگه تو تموم كردي؟؟
- آره به مهندس كيان مهر هم نشون دادم تاييد كرد.
- واي پرنيا چرا هيچ كاري نكردي ما امشب مهموني دعوتيم. من بايد زودتر برم ؟؟!!
به الي گفتم ميخواي بري برو من خودم ميرم خونه،اونم كلي اصرار كرد كه ميمونه اما من راضي نشدم، بالاخره مجبورش كردم بره.
بعد از اينكه الي رفت يه نيم ساعت بعدش آترين اومد كنار ميزم و نقشم رو نگاه كرد. با يه حالت عصبي گفت خانم مهندس شما اين همه وقت داشتيد همين چهار تا خط رو ميكشيديد؟؟
- شما چرا امروز همش سر من داد ميزنيد؟؟
اصلا نتونستم بكشم؟؟!!خوب كه چي؟؟!! نقشه ها رو براي فردا ميخوايد ديگه .
فردا صبح اول وقت رو ميزتونه. وسايلم رو جمع كردم و رفتم سمت دركتابخانه.
پيش خودش چي فكر كرده كه با من اينجوري حرف ميزنه، همين طور يه بند داشتم غرغر ميكيردم.
به در دانشگاه كه رسيدم يكي كولم رو كشيد،ديدم باز آترينه.
- چرا هر چي صدات ميزنم جوابمو نميدي؟؟
- فرمايش امرتون؟
- بيا خودم ميرسونمت.
- ممنون امروز از شما زياد به ما رسيده.
رامو كشيدم و رفتم . اونم ديگه دنبالم نيومد رفتم سمت ديگه خيابون تا تاكسي بگيرم اما همه تاكسيها پر بودند ار خستگي ديگه رو پام بند نبودم كه صداي بوق ماشين اومد.
بعد هم صداي يه نفر كه گفت خانم عزيزي خواهش ميكنم بيايد سوار شيد.
همه داشتن ، نگام ميكردن. اين چي ميگه ، ديگه !!!مگه نرفته بود؟؟
-ممنون خودم ميرم.
-بيا بالا كارت دارم . اينقدر لجبازي نكن.
در سمت منو باز كرد. منم ديگه لج نكردمو سوار شدم.
تو راه نه اون قصد صحبت كردن داشت ، نه من. بالاخره نزديكاي خونه بوديم كه ماشين رو زد كنار و بهم نگاه كرد
- بابت امروز يه معذرت خواهي بهتو بدهكارم ، يه كم فكرم مشغوله، واسه همين عصبي شدم.
- بله ديگه از جاي ديگه ناراحتيد ، سر من خالي ميكنيد. ديواري كوتاهه تر از من ، پيدا نكرديد؟؟
تو شرايط خوبي نيستم. اگه چند روز منو تحمل كني، ممنونت ميشم.
- خوب چه ميشه كرد ؟؟؟ببخش از بزرگانه. بخشيدمتون...
دیدم همین طور نگاه میکنه . ته نگاهش یه ناراحتی بود. شایدم یه حسرت....
نمیتونستم، از کارش سر در بیارم .سرشار از تضاد بود ، امروز. دستمو جلو صورتش تکون دادم.
- خوبید؟؟؟؟
بازم جواب نداد .همین طور ، به چشام خیره شده بود، انگار تو این دنیا نبود. یه هو به سرم زد با کیف بزنم به دستش .تا این کارو کردم
- چته بابا؟؟؟؟
خندم گرفته بود .
- من چمه؟؟؟ یا شما چتونه؟؟؟ دو ساعته دارم صداتون میکنم ولی شما تو یه عالم دیگه بودید ، مجبور شدم ، از اون عالم بیارمتون بیرون...
یه هو لحنش عوض شدو با خنده گفت:
- دفعه دیگه خواستی ، کسیو از یه عالم دیگه در بیاری، با کیف نکوبش ، شاید روانه یه عالم دیگه شه.
-خوبه شما هم ، حالا یه کیف بود، ا مگه چقدر وزن داشت ؟؟؟!!!!
- واقعا یه کیف بود؟؟ نکنه توش سنگ ریخته بودی ، این قدر سنگین بود؟؟؟
یه چشم غره ای بهش رفتم که گفت :
-ببخشید بنده تسلیمم
و با صدای آرومی گفت :تسلیم 2 تا چشم خوشگل.
- چیزی گفتید؟؟؟؟
- داشتم فکر میکردم ، چی تو کیفتونه ؟؟
تو دلم گفتم: آره جون خودت ، منم نشنیدم.
- با خودم یه دفتر آورده بودم که یه خورده سنگینش کرد.
-یه خرده ؟؟؟!!!!!
یه جوری نیگاش کردم که گفت:
- قلبم ضعیفه ها و ماشینو روشن کرد. هنوز به خونه نرسیده بود که باز نگه داشت .
- مشکلی پیش اومده ؟؟؟؟
- نه....
رفت و با دو لیواان شیر کاکائو برگشت. واقعا چسبيد. مخصوصا که هوا هم امروز باروني كمي سرد شده بود. تشکری کردم .هر دو شير كاكائو هامون رو خوردیم.
راه افتاد سمت خونه قبل اینکه پیاده شم
- ممنونم ازت ....
-بابت چی؟؟؟؟
- بابت همه چی .
امشب خیلی بهم کمک کردی... باعث شدی بتونم با خودم کنار بیام .ممنونم ...
- اینا که گفتید یعنی چه ؟؟؟؟؟
خندیدو هیچی نگفت. بعد چند لحظه گفت:
- زمان حلال مشکلاته بعدا جواب این سوالتو میدم و به چشام نگاه کرد .
تو دلم گفتم پسره هیز ول کن نیست .این دفعه کیفمو کوبیدم تو سرش .
- نخیر مثل اینکه شما امشب قصد داری ، منو روونه یه عالم دیگه کنی .تا نکنی هم دست بردار نیستیا ؟؟؟؟؟
-تقصیر من چیه ؟؟؟شما حواستون پرته .خوب باید حواستونو جمع کنید. خندیدو گفت: -راه دیگه ای بلد نیستی؟؟؟ منم خندیدمو گفتم:
- نه.
- شیطون شدیا .
خندیدمو هیچی نگفتم. ازش تشکر کردمو از ماشین پیاده شدم. یه بوق زدو رفت .منم کلیدو انداختم ، رفتم تو . همش تو فکر این بودم که چی باعث شده، آترین این قدر قاطی کنه ؟؟!!!هر چی فکر میکردم ، کمتر به نتیجه میرسیدم...

تو این فکرا بودم که یه هو پویان عین جن ظاهر شد و با یه لبخند گشادی گفت :
-بپا غرق نشی....
-کوفت ،سکته کردم. این به جای سلام کردنته؟؟؟؟
- اولا سلام کردم ،متوجه نشدی. بعدشم تو باید سلام کنی. تو اومدی، تو خونه.
-حالا مامان اینا کجان ؟؟؟؟
-کجا میخوان باشن ،تو خونه ان دیگه .تو هم امشب ،یه چیزیت میشه ها ؟؟گیج میزنی. یه چشم غره ای بهش رفتمو وارد خونه شدم. یه سلام گفتمو ،رفتم سمت اتاقم که دیدم پویانم داره باهام میاد.
- تو کجا ؟؟؟؟
- میخوام ،باهات صحبت کنم .چته تو یه چند روز گرفته بودی؟؟؟؟ الانم که گیجی ...چیزی هست ،میتونی به من بگی، من کمکت میکنم .
خستگیو بهانه کردم و چیزی نگفتم. ولی پویان فهمید.
نمیتونستم چیزی رو ازش مخفی کنم .همیشه برام یه حامیو دوست بود ،البته گاهی لوس میشدو اذیتم میکرد اما هیچی تو دلش نبود.
-هر وقت خواستی صحبت کنی ،من هستم.
بعدشم این قدر مسخره بازی در آورد و اذیت کرد ،که کلا همه چی از یادم رفت. آخرشم با زور بالشت از اتاق پرتش کردم ،بیرون .مونده بودم، این همه انرژیو از کجا میاره ؟؟!!!شام تو یه محیط دوستانه صرف شد .بعدش یادم اومد ای وای نمازمو نخوندم. سریع وضو گرفتمو نمازموخوندم مثل همیشه از ،خدا خواستم که کمکم کنه .
بعدش مسواک زدمو رفتم ،تو رختخواب. این قدر خسته بودم كه زودي خوابم برد.
صبح با صداي زنگ گوشيم بيدار شدم. الي بود گفت:
- كجايي تو دختر ساعت 8/30 ؟؟؟؟
عين فنر از جام بلند شدم.
-خواب موندم الان راه ميفتم .
وايييييييييييي ،تازه يادم افتاد، نقشه ها رو هم كامل نكردم ،اشكم در اومده بود. بدو حاضر شدم و رفتم سمت شركت.
قبلم تند تند ميزد، در اتاق رو آروم باز كردم. ديدم الي تنهاست. يه نفس بلند كشيدم كه خيالم راحت شد.
الي داشت غر غر ميكرد كه چرا دير كردي؟؟ همون موقع در اتاق باز شد و آترين اومد تو اتاق . قيافش معمولی بود .
-سلام
- نقشه ها رو بديد تا همين الانم خيلي دير شده. مونده بودم چي بگم. همين طور سرم پايين بود.
-خانم مهندس با شمام نقشه ها رو نميديد؟ البته سعي ميكرد آروم حرف بزنه.
- راستش همون طور از ديروز مونده ؟؟
با فرياد گفت :
-چي ميگي خانم من رو حرف شما حساب كردم؟؟؟؟ يعني چي كه هيچ كاري نكردي. من الان جواب عموم رو چي بدم؟؟
-چرا داد ميزنيد؟خوب حالا انگار چي شده خودم جواب تاخيرم رو بهشون ميدم .الانم ميشينم زودي تمومش ميكنم.
- پاشو بيا اتاق خودم بالا سرت نباشم معلوم نيست باز حواست كجا ميره؟؟
بچه پرو شيطونه ميگه بكوبم تو سرش درست حرف زدن رو ياد بگيره. بدون هيچ حرف ديگه اي رفتم تو اتاقش و شروع كردم.تمام حواسم رو دادم به نقشه تا خراب نشه آترين هم يه ربع يه ربع ميومد بالاي سرم..نقشه رو نگاه ميكرد. بعد دو ساعت كارم تموم شد ميدونم كارم اشتباه بود اما نميتونستم عذر خواهي كنم اخه خيلي باهام بد حرف زده بود. بدون حرف نقشه رو گذاشتم رو ميزش و از اتاق اومدم بيرون. رفتم سمت آبدار خونه كه چايي بريزم واسه خودم. سرم خيلي درد ميكرد.
رفتم تو اتاق و سرم رو گذاشتم رو ميز به الي هم گفتم كاريم نداشته باشه سرم خيلي درد ميكنه. الي هم چيزي نگفت. خودش فهميد الان اخلاقم سگيه.
با تكوناي دستي بيدار شدم. من كي خوابم برد اصلا نفهميدم
الي گفت پاشو خوش خواب وقت رفتنه
- مگه ساعت چنده؟؟
- ساعت 4 دختر . ميدوني چند ساعته خوابيدي ؟؟؟؟
- واي الي چرا بيدارم نكردي؟؟؟
- خودت گفتي بيدارت نكنم.مهندس كيان مهر نيومد؟؟ چيزي نگفت؟؟
-اومد ديد ،خوابي گفتم ،سرش درد ميكرد. اونم گفت ،چرا نرفتن خونه؟؟ وقتي حالشون خوب نيست؟؟
-برو بابا ....كيانمهر اينطوري گفت ؟؟؟عمرا؟؟
- حالا پاشو بريم خونه كه به خاطر تو من ناهار نخوردم .الي با ماشين خودش رفت منم با ماشين خودم.
حوصله خونه رفتنو نداشتم ، اما ناهارم نخورده بودم .به الی زنگ زدم. گفتم: ساعت 6 بیکاری
– آره
- پس بیا دنبالم... حوصله رانندگیو ندارم .
-باشه . رفتم، سمت خونه .ناهارو خوردم و رفتم یه دوش گرفتم .
وقتی اومدم بیرون ،تصمیم گرفتم به هیچی و هیچ کس فکر نکنم .
موهامو خشک کردمکه دیدم الی زنگ زده، میگه پایینم.
-الی من هنوز حاضر نشدم،بیا بالا.
اومد بالا که دیدم ،صدای سلام احوال پرسیش با پویان میاد که میگفت:
- سلام الهه خانوم.... چه عجب کم پیدا شدین ؟؟!!!!
خندم گرفته بود. این واقعا پویان بود که اینجوری حرف میزد . آخه من تا حالا لحن جدیشو ندیده بودم.
صدای الیو شنیدم که میگفت :
-من که همیشه اینجام... کم سعادتیه ماست ،هر وقت من اینجام شما تشریف ندارید. گفتم :
-د بیا، یکی بیاد، اینا رو جمع کنه اما اینا هم مشکوکنا ؟؟!!!چرا این قدر با هم تعارف میکنن؟؟!!!! اینا که اینجوری نبودن .
ذهنم رفت به دوران لیسانس. اون موقع ها که تازه الی پویانو دیده بود. حس میکردم ازش خوشش میاد .خیلی سر به سر هم میزاشتن و فقط میخندیدیم اما یه روز نمیدونم ،چی شد که دیگه الی کمتر سر به سرش میزاشت .
سعی میکرد، بهش محل نده نمیدونم چش شده بود.
اوایل پویان خیلی سعی میکرد، الی رو از اون حالو هوا در بیاره ولی نتونست خودشم دیگه سعی نمیکرد، به الی نزدیک بشه .به منم میگفت:
- اه... اینم دوسته تو داری... همش خودشو میگیره.
نمیدونم چرا این دو تا این طوری شدن؟؟؟!!! الیم هیچی نمیگفت. یه چند مدتم زیاد پیش من نمیومد اما بعد یه مدت با امیدو آرش آشنا شد و دوباره شد ،همون الیه سابق. البته می گفت برا سرگرمی دوست میشه و قصدش سرگرمیه نه ازدواج. تو این فکرا بود
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان مخصوص موبایل و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry ... , و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry کاربران انجمن نودهشتیا ... , دانلود داستان رمان عاشقانه , دنیای رمان , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/25 تاریخ
کد :61900

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا