تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان و شاید گاهی عشق (فصل پنجم)



تقريبا دو هفته از اون روزپر هيجان گذشت آترين هم با من مهربونتر شده بود .
امروز صبح زود بيدار شدم وحسابي وقت داشتم به خودم برسم
داشتم فکر میکردم امروز چه تیپی بزنم که آترین کش باشه شلوار نوک مدادیمو با مانتوی سرمه ای که جدیدا خریده بودمو خیلی بهم میومدو پوشیدم با یه کفش اسپرت .
حالا نوبت آرایش بود میدونستم وقتی مداد مشکی میکشم زیبایی چشام دو برابر میشه کلا تو صورت چشام از همه بیشتر خود نمایی میکرد بعدش لبام همیشه مداد کمرنگمو میزدم ولی تصمیم گرفتم امروز پر رنگه رو بزنم که جلوه بیشتری به چشام میداد رژ و رژگونه صورتیمو هم زدم یه ریمل کم بودم که اونم زد تکمیل شد در کل آرایش محوی داشتم .
البته به جز چشام که انگار یه قابه خوشگل دورشو گرفته بود تو آینه یه بوس برا خودم فرستادمو وبه این فکر کردم که الی کجاست که بگه تو باز دچار خودشیفتگیه حاد شدی از بقیه خداحافظی کردمو به سمت شرکت راه افتادم .
یه سلامی به بقیه کردمو به سمت اتاقم به راه افتادم الی هنوز نیومده بود خودمو با کار مشغول کرده بودم که با صدای الی از جا پریدم سرمو بالا گرفتمو
گفتم کوفت بگیری دختر داشتم سکته میکردم دیدم لبخند ملیحی رو لبشه
- هوی چته اول صبحی خوردی منو؟؟
-اونی که باید بخوره همچین هلویی رو من نیستم یکی دیگست!!
-بی ادبی دیگه گفت الهی دلم براش میسوزه چقدر باید جلو خودشو بگیره ؟!
-چی میگی بی تربيت؟
-هیچی آترین بدبختو میگم همین طوریش قورتت میده وای به حالا که واقعا خوردنی شدی فکر کن من که دخترم بهت نظر ددم وا به حال اون پشت چشمی براش نازک کردمو وگفتم:
-ایش تو همیشه چشمت دنبال من بود .
-راست میگیا حالا اون آترینو بی خیال بیا زن خودم شو وخندید .
-گمشو تو هم و خندیدم
-فقط منتظرم آترین بیاد و تو رو این شکلی ببینه فکر کنم مسائل مثبت 18 پیش بیادا و خندید
-بی تربیت منحرف
-به جون تو
-به جون خودت پر رو ، هیچی نگفت و خندید تو این فکرا بودم که صدای پویان بود که داشت با الهه سلام علیک میکرد بعد هم اومد سمت منو
-سلام آبجی کوچیکه به امروز چه ناز شدی
-ناز بودم بر منکرش لعنت بعد هم شروع کرد به حرف زدن این قدر حرف زدو خندیدم که نگو تو چشمای الهه شادی و میدیدم همین طور تو چشای پویان مثل اینکه اینا هم بله ها تو این فکرا بودم که زنگ تلفن به صدا در اومد آترین بود یه سلامو علیکی کردو گفت برم اتاقش
-هنوز کارام تموم نشده
-همونو بیار یه نگاهی بندازم این نقشه ها خیلی مهمن و اهمیت زیادی داره اينم كه همه نقشه ها واسش مهم بود؟؟!!
چشمی گفتمو از اتاق خارج شدم یه خرده وایستادم ببینم این دو تا چه میکنن دیدم انگار تازه یخشون آب شده دیگه مثل قبل خشکو جدی با هم نبودن صمیمی با هم برخورد میکردن و پویان هم داشت.
به الهه تو کارش کمک میکرد و اشکالا ی کارو بهش میگفت دیگه فوضولی و جایز ندونستم و رفتم به سمت اتاق آترین در زدمو خودشو مشغول نشون داد که مثلا یعنی من به تو توجه ندارم سلامی کردمو نقشه رو بهش نشون دادم.
سرش پایین بود تو دلم گفتم آخ که تو چه سر بزیرو محجوبی همین طور داشت توضیح میداد که یه هو سرشو بالا کرد و مات نگاهم کرد يه اوهومي كردم تا به خودش و گفت ها چی شد؟
- ای آقا شما کجایید؟ جواب نمیدین

- ببخشید. حواسم پرت شد. آروم گفت :
-چشات خيلي خوشگل شده اما ديگه تو شركت اينطوري نيا.
اخمی کردمو گفتم :
-ببخشید، فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه ها.
خيلي جدي گفت :
- همینی که گفتم و بقیه رو توضیح داد.
وقتی میخواستم از اتاق برم بیرون گفت:
- امروز خیلی یه جوری شدیا .
تو دلم گفتم:
- منظورت همون جیگره . اونو که خودم میدونستم .
تا درو باز کردم گفت:
- هی اینور اونور ، نریا. امروز شرکت شلوغه تو هم خیلی کار داری.
خندیدمو رفتم، بیرون .اول حرفشو جدی نگرفتم ولی بعد دیدم، این قدر کار آورد سرم ریخت که فرصتی برا دستشویی هم نداشتم، چه برسه به اینورو انور رفتن، تو شرکت.
اوووووووووووف ...كاش پويان به جاي آترين بود .پويان، اينقدر ازمون كار نميكشيد. ديگه چشام از بس زل زده بودم به مانيتور ،سرخ شده بود. الي هم گفت :
- پرنيا، واسه امروز بسه ديگه هلاك شديم .بقيه اش باشه واسه فردا.
اما من قبول نكردم. همين كار رو بايد فردا هم انجامش ميدادم .فرقي نداشت. الي هم ديد ،من قصد رفتن ندارم، گفت :
- پرنيا .پس من برم .
با الي خداحافظي كردم. دوباره مشغول شدم. ساعت نزديكاي 6 بود كه آترين اومد تو اتاق.
-پرنيا هنوز نرفتي؟؟؟
- نه... ميبينيد كه .
- واييييي ،چشات چرا اينقده قرمز شده دختر ؟؟؟!!!!پاشوووووووووو برو. والا رو دستم ميموني ؟؟؟؟اون وقت جواب مهندس عزيزي بزرگ رو كي ميخواد بده.
- تا نيم ساعت ديگه تموم ميشه مهندس.
- پرنيا يه وقت اسم منو نگيا، گناه داره؟؟
خندم گرفت از حرفش ،چون با حرص ميگفت.
- باشه حواسم هست؟؟
يه پوفي كردو گفت :
-از ذست تو دختر!! كارت تموم شد ،بريز تو فلش بيار ببينم. منم هنوز كار دارم و نرفتم.
بالاخره اونروزم تموم شدو من به خونه رفتم .دستو رومو شستم ،رفتم پیش مادر و پدر گرام.
- پویان کوش؟؟؟
- بیرونه...
یادم افتاد که چند روز دیگه تولد پویانه. پس امروز بهترین وقته برا گفتنش .
-اهم اهم من سخنرانی دارم ،والدین گرامی. اونا هم خندشون گرفت و بابا گفت:
- بگو دخترم...
- راستش ،میخواستم پویانو سورپرایز کنم. میخوام امسال براش با کمک شما، یه تولد بگیريم ا.
لبته هدفم این بود که الهه هم بیادو بیشتر با هم باشن چون هر وقت وقت گیر میاوردن با هم صحبت میکنن البته صحبتاشونو من اصلا نمیدونما، اصلا هم فال گوش واینستادما اما میدونم در مورد آیندشونه. فکر کنم الان دارن بیشتر به هم فکر میکنن، به روحیات هم.
تو این فکرا بودم که صدای بابا اومد که گفت :
-چی شده امسال میخوای براش تولد بگیریم؟؟؟
-هیچی.... دیدم تولد تا حالا نداشته، گفتم سورپرایز بشه .
-باشه ،دخترم. فقط تو لیست چیزایی که احتیاج داریو بهم بگو اماده کنم.
- باشه بابا جون فردا بهتون میدم .بابا هم یه باشه ای گفت .بعد از یه ساعت پویانم اومدو با هم شام خوردیم .بعدش پویان به اتاقش رفت. تصمیم گرفتم یه سری به پویان بزنم . یه دری زدمو وارد شدم .
- به ....داداش خل خودم چه طوره ؟؟؟کم پیدا شدی؟/؟؟ نمیای اتاق من ،خبریه؟؟؟
- باز اومدی تو؟؟؟ صبر کن بیای تو بعد اون زبونتو به کار بنداز...
- اومدم تو دیگه .خوب چه خبر ؟؟؟
-سلامتی امنو امون .
- به جز اون؟؟؟
- هیچی خبر خاصی نیست
- هوم ...یهنی از الهه جونم خبری نداری دیگه ؟؟؟
- آهان ،پس بگو اومدم برا فوضولی. میگم چند وقت پیدات نبو،د سوژه نداشتی الان پیدا کردی.
- پویان. مسخره بازی در نیار. بگو چی به چیه ؟
- هیچی... فعلا هیچ خبر اما میخوام باهاش بیشتر آشنا بشم .ازش خوشم اومده .
- اونو که میدونم. شما 3-4 سال پیشم از هم خوشتون میومد اما نمیدونم چی شد یه هو که هر دوتون کناره گرفتین از هم؟؟؟
- یعنی الهه بهت گفته دوسم داره ؟؟
- اوییییییییییییییییییییییی چه خبرته ؟؟هنوز زوده واسه .این حرفا اینو نگفته اما حس میکنم حتی همون 4 سال پیش نمیدونم ،یه هو چی شد که به هم محل نذاشتین؟؟؟
- این برا خود منم سواله؟؟ اون موقع ها خیلی از خوشم میومد .چه زبونی داشت کم میاوردم ،جلوش اما الان با اینکه شوخه اما دیگه اون آدم قبل نیست ،بزرگ شده .نمیدونم، امیدوارم فقط اگه احساسی بوده از بین نرفته باشه البته فکر میکنم اونم منو دوست داره اما باید زمان بگذره .باید هم به اون هم به خودم وقت بدم تا فکر کنیم تا درست تصمیم بگیریم. بعد منو نیگاه کرد.
- باز چته تو لبخند ژکوند میزنی؟؟ منو مسخره میکنی وروجک ؟؟؟

- نه ،حس میکنم داداشی خوشگلم ،چه بزرگ شده. حرفای فیلسوفانه میزنه .اتفاقا اونم ،حرفای فیلسوفانه، میزنه جدیدا .با خنده گفتم:
- فکر کنم ،مخ هر دوتون عیب داره ها و از اتاقش خارج شدم .
درو باز کردو گفت :
-فقط بین خودمون باشه ها .
- آخه خره من تا حالا به کی گفتم که بار دومم باشه. تو که میدونی، دهان من قرصه قرصه.
خندیدو گفت :
- آخه از همون قرص بودنش میترسم.
با مشت زدم رو بازوشو، شب بخیری گفتمو رفتم به سمت تختم.
تو این فکر افتادم که چند روزه مزاحم تلفنیه پیداش نیست طولانی شده. خدا رو شکر کردم چون دیگه اعصاب سرو کله زدن با اون پسره خلو چلو نداشتم. داشتم فکر میکردم برا 5شنبه چی باید آماده کنم؟ اول از همه بادکنکای قلبی ،اونم قرمز .بعد گفتم قلبی باشه ولی رنگای مختلف .دیگه چی میخواد. اها یه کیکم میخوایم. حالا کیکش چه شکلی باشه؟؟؟ بعد فکر کردم یکی از عکساشو بگیرم بدم رو کیک بندازن. غذا هم که از بیرون میگریم، میوه هم که بابا میگیره .وای من لباس ندارم حالا چی بپوشم؟؟ البته لباس داشتما اما میخواستم یکی جدید بگیرم که پوشیده باشه آخه دوستاشم میخواستيم بگيم. بابا هم گفته بود میتونی از همکارای خودتم بگی .فکرم رفت رو آترین ،اونم باید میگفتم ،نا سلامتی دوست پويان بود. باید با اون هماهنگ میکردم که سر پویانو گرم کنه تا وقتش که یهو سورپرایز شه .
بقیه چیزا هم باید از مامان بپرسم که يه موقع چیزی کمو کسر نداشته باشه. راستی برا تولدش چی بگیرم. آخه هر چی براشم بگیری یه چی میگه .
راستی باید به بابا بگم به کل فامیلم بگه. باز، بعدا دلخوری پیش نیاد. گفتم فامیل، وای حتما مسعودم هست .خیلی وقته ندیدمش .خدا کنه دیگه هیچی نگه .یه هو یادم به یسنا اومد .گفتم میشه یه کاری کنم این پسره دست از سر من برداره .یسنا دختر مهربونیه و مطمئنم میتونه خودشه تو دل مسعود جا کنه .تو این فکرا بودم که بالاخره خوابو به آغوش کشیدم .صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پا شدم زود دستو رومو شستم و یه سلام بلند بالا گفتم و شروع به خوردن صبحانه کردم بعدش هم خداحافظی کردم از بقیه و رفتم سمت شرکت یه سلامی به همه کردمو چپیدم تو اتاقم .یه 10 دقیقه بعد، الهه هم اومد. بهش گفتم، 5 شنبه تولد پویانه و با خانوادش بیاد. گفت :
-حالا چی شده میخواین برا پویان خانتون تولد بگیرین؟؟
- هیچی میخوایم سورپرایزش کنیم
- آها راستی مامان بابام 5شنبه نیستن ولی منو احسان میایم .
- اوا برا چی؟؟؟؟
- میخوان برن مشهد خونه خالم اینا.
- باشه ، فقط تو و احسان حتما بیاینا .
- اون که البته .شاید احسانم یه دوست دختری چیزی پیدا کردو خندید. با خنده
- شایدم یه شوهری برا تو پیدا شدا .
- گم شو تو هم من قصد ازدواج ندارم.
- آهان اون که بلللللللللللللللللللللللل للللللللللللللللللللللللل للللللللللللللللللللللللل ه.
- کوفت بله....
- مگه من چی گفتم من فقط تایید کردم دیگه .
- من توی جونور رو میشناسم .
- تقصیر منه ، دارم تو رو دعوت میکنم نترشی .
- نمیخواد به فکر من باشی، به فکر خودت باش .
-اون که البته ....یه تیپی میزنم ، همه کف کنن .
- بی تربیت کف کنن چیه؟؟؟
- خوب تو کف بموننو...
- ادم بشو نیستی تو...
- راستی الی ، بعد از ظهر با من بیا ، هم بریم لباس بخرم ، هم اینکه یه چیزی برا پویان بخرم.
- باشه ، فقط اول بریم خونه بعد برگردیم.
- باشه، پس بعدش تو بیا دنبالم.
- باشه و شروع کردیم به کار یه ساعت گذشته بود که مهندس عظیمی اومد تو اتاقمون تو دلم گفتم :
-ایشششششششششششششششششششش باز این مردک اومد.
شروع به احوالپرسی کردم دیدم این امروز زیادی میشنگه با الهه هم صحبت میکرد نیشش تا بنا گوش باز میشد .چشم پویان خان روشن، تو همون موقع بود که پویان هم اومد تو گفتم :گل بود به سبزه نیز آراسته شد. صورت پویان عصبی بود الهه هم حالو روز بهتری نداشت پویان هم به یه بهونه ای عظیمو فرستاد ، دنبال نخود سیاه و با الهه هم صحبتی نکردو از اتاق خارج شد گفتم:
- باز این پسره خلو چل چه فکری کرده ؟
به الی گفتم :
-من میرم پیش پویان ،.
در زدمو وارد اتاق شدم کلافه و ناراحت بود .
- چیه ،اومدی اینجا؟؟؟؟
- اومدم ،یه پسره خلو چلو ببنم.
- دیدی، برو دیگه.
- پویان چته؟؟
- هیچی، فقط برو.
- یه چیزی بهت میگم بعد میرم.
- بگو و زود برو .شروع به توضیح کردم و اینم اضافه کردم که چند وقتیه توجهات عظیمی به الهه بیشتر شده ولی الهه تحویل نمیگیرش .از اون اخم دیگه خبری نبود ولی خیلی سر حالم نبود
- پویان تو چته؟؟
- من الان نمیتونم برا ازدواج باهاش فکر کنم، از طرفیم نمیخوام از دستش بدم .
- اول سعی کن اعتمادشو به خودت جلب کنی. به قول خود الی آدمی که عاشق باشه دیگه به کس دیگه فکر نمیکنه. خندیدو گفت:
- این الی خانوم شما هم بلده ها .
- بله تو هم خوب بلدیا.
- بسه دیگه ،امروز از کارو زندگی افتادم برو به کارام برسم .
- میدونستی خیلی بچه پر رویی؟؟؟
- اون که بله ولی شما استاد مایی .
- بشکنه این دست که نمک نداره .
- خدا نکنه آبجی گلم .
خندیدمو از اتاقش اومدم بیرون که یه هو آترین جلوم سبز شد .یه سلامو احوال پرسی کردیم و رفتم به سمت اتاقم الی.
سخت مشغول کار کردن بود منم شروع کردم به کار تا 12.
یسره کار کردیم حرف خاصی زده نشد .بعدش هم رفتیم ناهارو نماز تا3 کارامون تموم شد. با الهه قرار بعد از ظهر برا ساعت 5 گذاشتمو رفتم سمت خونه. اول رفتم پیش مامان و لیستو بهش نشون دادمو اونم یه سری بهش اضافه کردو داد به بابا که اونو بخره و بهشون گفتم بعد از ظهر میخام برم با الی بیرون که هم لباس بخرم و هم یه کادویی برای پویان لباسمو پوشیدمو خداحافظی کردم.
وقتی رسیدم دم در دیدم بله پویان خان تشریف آوردن تا الهه رودید گفت :
-قدم ما سنگین بود، شما دارین تشریف میبرید؟؟؟
خندم گرفته بود ،باز این لفظ قلم صحبت کرد، آخه اصلا بهش نمیومد. دلقک بازی بیشتر بهش میومد تا لفظ قلم صحبت کردن الهه هم گفت :
-نه خواهش میکنم .قراره با پرنیا جون بریم بیرون ...
خلاصه پویان یه خرده دمغ شده بود و آخر خداحافظی کردیمو راه افتادیم الی گفت:
- اول لباس میگیری ؟؟
ميدونستم پويان چند وقته دنباله يه ادكلنه اما پيداش نكرده.
كل پاساژ رو زير ورو كرديم اما اون ادكلن رو پيدانكرديم.
يهو الي گفت:
- پرنيا اصلا يادم نبود پسر خالم مبين ؟؟
-خوب؟؟
-تو اين كاره ديگه. الان بهش زنگ بزنم ببينم داره؟؟
- اي كيو تازه اون مخت كار كرد؟؟ از خستگي هلاك شديم.
الي هم زنگ زد به پسر خالش اونم گفت آره دارن تازه رسيده براشون. قرار شد شب ببره خونه اليشون.
الي گفت :بريم يه كافي شاپ يه كيكي بخوريم جون بگيريم ،بعد بريم دنبال لباس.
خلاصه اون روز تا 8-9 شب دنبال لباس گشتيم.من یه پیراهن دکلته بلند گرفتم رنگ آبی آسمونی بود و با پوست سفیدم خیلی جور میشد چون مجلس مختلط بود یه کت خوشگل هم برا روش گرفتم .
تا كمرچسبون بود و از كمر به پايین يه کم بازتر ميش.د خيلي بهم ميومد.الي هم يه پيراهن مشكي حريرکه تا زانو بود خريد كه خيلي ناز بود تو تنش.
خسته و خراب رسيديم خونه. ديگه ناي نشستن نداشتم طبق معمول هر روز ولو شدم رو تخت و خوابم برد.
روز بعد، دانشگاه داشتم .هول هولکی لباس پوشیدمو رفتن دانشگاه آخه دیر از خواب بیدار شده بودم. آترینو الی اومده بودن، منم رفتم کنار الی نشستم و سلام علیکی کردم. اون روز ،منظر شهری داشتیم و استاد توضیح داد که باید به گرو های دو نفره تقسیم بشیم و کارو با هم انجام بدیم. خودشم اسم گروه ها رو اعلام کرد .دعا میکردم منم با الی بگه. به من رسید نفسمو حبس کردم صداش میرسید، خانوم عزیزی و آقای کیانمهر .آه، از نهادم برخاست. مایی که دو دقیقه نمیتونیم بحث نکنیم، چه جوری هم گروه بشیم ؟
استادم به هیچ وجه کوتاه نمیومد که گروه ها رو عوض کنه .
کارشم همچین آسون نبود، باید یه منطقه رو انتخاب میکردیم عکس میگرفتیم و کلی چیزای دیگه که وقت زیادی میبرد و کار یکی دو روزم نبود. تو دوران کارشناسیم درسی مشابهشو داشتیم . یه استادیم داشتیم که پیرمون میکرد تا یه نمره میداد .
یادمه از ترسم شب امتحانش خوابم نمیبرد .آخه همه میگفتن اگه پاس کردی کلاتو بنداز بالا ،هر چند که من اون درسو با نمره 15/75 پاس کردم اما رسمون اون استاد کشید .تازه برا درس دو واحدی یعنی اون همه کارمون 10 نمره بود ،البته منظر شهریم مثل اون درس بود 1 واحد عملی و یه واحد نظری.
گفتمک حالا خدا به دادم برسه با این آترین خان.
با الی سر این درس کلی بحث داشتیم. وای به حال این که پسرم هستو گاهیم قاطیه .تو این فکرا بودم که آترین صدام کرد :
- بله
با لبخند ژکوندی گفت :کجایی خانوم؟؟
هیچی نگفتم.
- بعد کلاس بمون ،راجع به پروژه صحبت میکنیم.
تو دلم گفتمک اینو کجای دلم بزارم ؟؟ نه اینکه بدم بیادا نه ،میترسیدم باز قاطی کنه آخه ثبات اخلاقی نداشت که .بعد کلاس به الی گفتم این پسره بهم گفته بمون کارم داره چند لحظه وایسا بعد با هم بریم. دیدم آترین از اون طرف داره یه اشاره به الي میکنه.
الي گفت:
- پرنیا جون، من یه کار مهمی برام پیش اومده باید زودتر برم. یه چشم غره ای بهش رفتم .
- چی بهت گفت ؟؟؟؟
خندیدو گفت :خصوصی بود بعدم یه بوسي رو گونم گذاشت آهسته تو گوشم گفت :
خوش بگذره ،نمیخوام سرخر باشم .آه آترین دامنو بگیره.
بعدم یه چشمک زد یه نگاهی بهش کردمو تو دلم کلی خطو نشون براش کشیدم ولی الی خانوم بی توجه تشریف بردن .بعدش آترین یه سرفه مصلحتی کرد یهنی من دارم حرف میزنم .
- بفرمایید.
- حالا که هم گروه شدیم بهتره با هم دوست باشیم تا راحت تر کارامونو انجام بدیم.
- مشکلی نیست فقط این حرفا رو یه دور با خودتونم بگیدا .
خندیدو گفت :
- باشه به خودم هم میگم .حالا از کی کارمونو شروع کنیم ؟؟؟
- از شنبه.
- 5 شنبه وقت داریم ؟؟!!!!
-5 شنبه نه، تازه یادم اومد کارت دعوت تولد پویانو بهش ندادم .کارتو در اوردم سمتشو بهش دادم با نگاه مشکوکی گفت:
- این چیه ؟
- کارت تولد پویانه. 5شنبست. یادم رفته بود، اینو خدمتتون بدم. فقط اگه میشه تا ساعت 7 یه طوری دست به سرش کنید ،خونه نیاد .شما که بلدید خوب ملتو سرکار بزارید. داشتم به اون روزی اشاره میکردم که کلی کار سرم ریختو نذاشت یه نفسی بکشم .
- باشه چه جشنه تولدی بشه حتما میام.
-اااااا راستی کیا دعوتن ؟؟؟
- یه سری از بچه های شرکتو یه سری از دوستان پویانو فامیل .یه چشمکی زد .
- دختر خوبو خوشگلم دارین؟؟؟؟
با یه عشوه و لوندی گفتم:
- از من زیباتر نداریم.
- اه اینم شانسه .
یه چشم غره ای بهش رفتمو زودی خداحافظی کردم که برم.
- حالا قهرنکن خانوم خوشگل .یه نگاهی بهش انداختم .
- خیله خوب من تسلیم. تشریف بیارید، برسونمتون.
- مراحم شما نمیشم .
-پرنيا خانم شما مراحمید با خنده.
- میدونم. خوب خودم هم همینو گفتم.
دیگه انگار دوزاریش اول نیفتاده بود لبخندی زدو به سمت ماشینش راه افتاد.
تو راه یه آهنگی گذاشت که من فوق العاده دوست داشتم .چشامو بستمو به آهنگ گوش دادم :
کنارم هستیو اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست،فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستیو بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقد سرده،میام دستاتو مییگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن باهم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم
توهم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری
توهم از بس منو میخوای،یجورایی خودآزاری
کنارم هستیو انگار همین نزدیکیاس درمون
مگه موهاتو واکردی که موجش اومده اینجا
آهنگ تموم شد، چشمو باز کردم که دیدم نگاهه آترین رو منه .
- قشنگ بود. انگار حرف دل ادمو میزنه .ترانشو خیلی دوست دارم .
به رو خودم نیاوردم ،چی گفت و گفتم:
- شعر زیباییه .
دیگه حرف خاصی پیش نیومد. منو رسوند خونه و خودش رفت، قبلش گفت که اگه کاری برا تولد پویان باشه ،میتونه کمک کنه که تشکری کردمو ازش خداحافظی کردم .
بالاخره روز تولد پویان رسید. مهمونا رو دعوت کرده بودیم غذا اینا هم که از بیرون بود. میموند، خودم که امروز باید زود جیم میشدم از شرکت تا یه خرده به خودم برسم البته سفارشای لازمو کرده بودم به مامان اینا ،ولی خوب خودم باید میبودم .البته یکم دیر رسیدم شرکت که اونم به خاطر انجام کارا بود.رفتم به سمت اتاقمون.الی یه سلام دادوهیچی نگفت.
نمیدونم چرا ، خيلي عجيب شده بود . یعنی بازم پويان يه حرفي بهش زده كه كشتياش غرق شده.
تو فكر همين چيزا بودم كه پويان اومد تو اتاق اما الي پاشد رفت؟؟؟
پويان ،هم كلافه همين طور وايستاده بود.
-آهاي پويان كجاييي؟؟
-باز به الي چي گفتي كه ناراحته؟؟
-پرنيا گير نده لطفا .اعصابم به اندازه كافي داغون هست.تو داغون ترش نكن.
-نميگي ،چي شده ؟؟؟شايد بتونم كمكت كنم.
-اين عظيميه...... اي خدا چرا تو اين موقعيت منو قرار ميدي؟؟
-پويان درست حرف بزنم ببينم؟؟
-عظيمي از الي خواستگاري كرده.
-تو از كجا ميدوني؟؟
داشتم اول صبحی از اتاقش رد ميشدم، ديدم الي اونجاست ودر يه كمي باز بود. صداي عظيمي ميومد كه داشت به الي ميگفت ازش خوشش اومده.
خوب كه چي؟؟حالا تو به الي چي گفتي ؟؟ كه ناراحته.
پويان گفت: هيچي بهش رك گفتم من دوست دارم اما الان امادگي ازدواج ندارم ، تصميم با خودشه.
- خيلي خري پويان این چه حرفی بود بهش زدی؟
- آخه نمیخاستم از دستم بره .اون دختره خوبیه ،منم دوسش دارم .
- پس چرا بهش گفتی الان موقعیت ازدواج نداری؟؟؟اينطوري كه كامل از دستت ميره خره؟؟
- آخه ندارم، الان من هر چی دارم از مامان باباست. میخوام مستقل بشم ،میخام خونه داشته باشم. متکی به خودم باشم. دلم میخواد بهترین زندگیو براش فراهم کنم .اون لایق بهترین هاست .
- پسره خوب چرا اینا رو بهش نگفتی، میدونی اینا رو میشنید چقدر خوشحال میشد اما تو با نفهم بازیت همه چیو خراب کردی ؟؟
- حالا خوبه تو هم. هر چی دهنت در میاد بار ما کن. لبخندی زدمو گفتم:
- چشم با کمال میل .
- حالا چی کار کنم ؟؟؟
-خوب از اونجایی که یه دونه خواهر بیشتر نداری که خیلی مهربونو خوشگلو مامانیو دل رحمم برات درستت میکنه.
- قربون اون آجی خوشگلو نازم برم که یه دونست.
- بسه بابا خر شدم .
- من میرم با الی صحبت کنم ببینم چی میشه.
رفتم ديدم الي تو آبدارخونه داره آروم گريه ميكنه.همه چیو براش توضیح دادم و منظور پویانو از حرفاش گفتم و ازش خواستم بزاره خود پویان هم حرفاش رو بزنه که خیال اونم راحت بشه.پویانو صدا کردم که برن با هم حرف بزنن. با هم رفتن تو اتاق من و الي تا حرفاشون رو بزنن.
خودمم ت
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 149-رمان تاوان دل , دانلود داستان رمان عاشقانه , رمان مخصوص موبایل و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry ... , و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry کاربران انجمن نودهشتیا ... , دنیای رمان , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/24 تاریخ
کد :61809

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا