تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان و شاید گاهی عشق (فصل ششم)


یه صورت اخمالو داره یه سگ پشمالو داره


پوسته مثل الو داره بگو بینم ندیدیش


نه ندیدم


داره bmw x3


یه داداشه ایکبیری داره وای که چه ایستیلی داره


بگو بینم ندیدیش نه ندیدم


بلنده مو داره بدن خوش بو داره


عشق تتلو داره بگو بینم ندیدیش


نه ندیدم یه کمی رو داره


یه بابایه گامبو داره یه دماغه کوچولو داره


بگو بینم ندیدیش نه ندیدم


اگه دیدینش بهش بگین که دوسش دارم بگید حالم بده احتیاج به بوسش دارم


بگید اگه نبینمش سرطان دل میگیرم یا تهدیدش کنید که یه یاره خوشگل میگیرم


بگید اگه نیاد میرم یه یاره خوشگل میگیرم

همراه با آهنگ، عادت دارم، هم ادا اطوار در بیارمو یه قریم بدم. همین طور داشتم با خودم میخوندمو میرقصیدم ،یه هو صدای در اومد الی خانوم بالاخره تشریف آوردن .
- الی بیا که خوش موقع اومدی .بیا وسط رقص دو نفره و با خنده گفتم :
-از اونایی که با پویان کردیاو خندیدم.
دیدم صدا ازش در نمیاد .
الی مردی ؟؟؟
بازم صدایی نیومد .دیدم جواب نمیده. یه هو برگشتم ببینم چشه ، چشمتون روز بد نبینه ،دیدیم آترينه یه لبخند ملیحی رو لبشه و داره نیگام میکنه. البته نیگاه که چه عرض کنم، داره قورتم میده .
دیگه نمیدونستم چی کار کنم ،هم خجالت کشیدم، هم عصبی بودم .آخه من جشن تولد پویان، نرقصیدم حالا . یه جوریم نیگاه میکرد که یه لحظه شک کردم نکنه لباسم مشكلي داره، این اینجوریه. یه نگاهی به خودم کردم
بعد گفتم :ای خاک بر سر من به خودم هم شک داشتم .خجالتم نمیکشم با این حرفام .
باز به خودم گفتم :پرنیا جون ،از تو بعیده تو بزرگی، خانومی ،خوشگلی ،ناناز ی جیگری تو فکرم همیشه از خودم تعریف میکردم یه نیشگونو کوچولو از پام گرفتم که از فکر و خیال باطل بیام بیرون . یادم اومد این یه هو اومده تو ،با عصبانیت بهش گفتم:
- شما بلد نیستید ،در بزنید ؟؟؟
- خوب در زدم، محو کارت بودی، متوجه نشدی اما نا قلا خوشگل میرقصیا ؟؟؟چرا اونشب با من نرقصیدی ؟؟
دیدم دیگه داره پسر خاله رو میگذرونه. گفتم :
- آقای کیانمهر کاری داشتید؟؟؟
یه هومی گفتو سر جاش صاف شد و بالاخره دل کند از صورت خوشگل من.
- اهان اون نقشه ها رو من دیشب مرتبش کردم کارای دیروزه اگه بعد شرکت بیکارید بمونید ،یه برررسی بکنیم و یه سری از کاراشو انجام بدیم .
- باشه .
-پس بعد شرکت بمونید و بیایید دفتر من.
- چشم .
دیدم همین طور وایستاده باز، داشت میرفت، تو عالم رویا .
- خوش اومدید.
یهو به خودش اومد.
- بله؟؟
- هیچی عرض کردم امری باشه .
بعد زیر لب گفتم: همون گورتو گم کن ،خودمون.
لبخندی به لبش اومدو گفت :
-حرف بد نداشتیما .
همین جور هاجو واج نیگاش کردم .
- با اجازه.
داشت میرفت کلشو از در بيرون کردو رو به من گفت:
- خواستم بگم، فحشی چیزی ندی گوشام خیلی تیزه ها و از در بیرون رفت . تا بیرون رفت.
- ای تو روحت و آ ه نفس بلندی کشیدم .
دیدم باز صدای در اومد اما این دفعه الی بود
- الی خفه بشی که زود اومدنو دیر اومدنت برام دردسره.
-ایشششششششششششششش ،اول صبحی باز پاچه میگریا .راستی کلک آترین اول صبحی اینجا چی کار میکرد؟؟ یه چشمکی زدو گفت:
- نکنه از دیشب تو شرکت با هم داشتین کار گروهی تونو انجام میدادین و خندید.
-الی .
- جانم .
- خفه میشی یا خفت کنم ؟؟
- هیش کودوم .تعریف کن، دیشب چه طور بود و زد زیر خنده .
-الی منم میدونم چی بگما.
خودش فهمیدو گفت:
- پرنیا جونم ،من غلط زیادی کردم.آخه این شاخ شمشاد، اینجا چی کار داشت؟آخه نیست یه خورده کنجکاوم، برا همین پرسیدم بابا.
- تو فقط یه خرده کنجکاوی ؟؟/؟!!!!
- حالا یکم از یه خرده بیشتر...
- باشه
و جریانو براش تعریف کردم.
یهو دیدم غش غش داره میخنده .
-هوی چته؟
- آخه اونروز نرقصیدی باهاش،امروز خودش رقصتو کامل دید.
- اتفاقا خودش هم همینو گفت .کلا پر روئه.
- تو پررو، اون پرو، بچتون فکر کنم ته رو بشه .
اینو با خنده گفت.
- گمشو تو هم، من میخام پله های طرقیو تا آخر طی بکشم. باید فوق دکترا بگیرم
- بشین بزار باد بیاد،فوق دکترا .حالا فعلا فوقتو بگیر ،فوق دکترا پیش کش .
- ایشششششششششششششششش همه که مثل تو عشق شوووووووووووووووووووووووو ووووووووووووور نیستن.
- مثلا داری منو میگی ؟؟؟
- دقیقا.
- بله شما رو هم خواهیم دید.
- البته و نشستمو مشغول کار شدم.
بالاخره، وقت ناهار شد. اول رفتم، وضومو گرفتم و رفتم نمازخونه.
الیم با من اومد نمازو خوندیمو رفتیم، برا ناهار از بیرون غذا میگرفتیم و تو اتاق خودمون نوش جان میکردیم .
خوشبختانه، به دلیل روابط حسنه ای که بین پویانو الی برقرار شده بود ،پویان زحمت ناهارو کشید .البته از اتاق ما هم به زور دل میکند تا یه چی میشد، تلپ میشد، پیش الی .
تازگیا کار خودشم زیاد شده بود و میدونستم اینا همه از عشق به الی سرچشمه میگیره.
میخاست تمام تلاششو بکنه و هر چه زودتر یه زندگیه خوبیو برا الی فراهم کنه و بعد بره ،خاستگاری .
هی ا،ین داداش ما هم میخاد ازدواج کنه .اگه اون بره ،من چی ؟سر بسر کی بزارم ؟کیو اذیت کنم ؟
یه هو دلم گرفت. الی میخاست، داداش منو ازم بگیره اما الیم دوست داشتم. الی دوست ،گرمابه گلستانم بود. اونم میرفت سر زندگیش البته هنوز که خاستگاری نکرده فقط بهش گفته ،دوسش داره. لیاقت همو دارن، هر چند که این داداش ما کمتر.
الی حداقل 2-3 تا دوست پسر بیشتر نداشت ولی این داداش ما ماشاالله کل شهرو اباد کرده بود. هر وقت رستوران خانوادگی میرفتیم با 100 تا دختر سلامو علیک میکرد که مامان بابا ،بهش چشم غره میرفتن اونم میگفت، دوستای اجتماعیمن.
دیگه یه بار میخواستم بگم، تو برای دوستای اجتماعیت ،مینویسی سلام عشقم .
البته نه که من آدم فوضول باشما ،اصلا ،فقط یه خرده کنجکاو بودم ،اینو همه میدونستن .حدشم تا اینجا بود که ته توی مطلبو کامل در بیارم .
تو این فکرا بودم که صدای پویان منو به خودم آورد :
- هوییییییییییییییییییییییی ییییییییییی ،پرنیا ،کوجایییییییییییییییییییی یییییییی؟
- هان ،چی شد ؟؟
-هیچی، ناهار آوردم براتون .تو دلم گفتم: اره ارواح عمت. تا دیروز گه گاهی ناهار میگرفتی ،اونم اگه عشقت میکشید. الانم که به خاطر من نیاوردی که .ایششششششششششششش یادم باشه ،خونه رسیدیم ادمت کنم.
- باز کجا رفتی؟
- پویان، ولش کن. اینا از علائم عاشقی(الی از قبلم پویانو پویان صدا میکرد کلا آدم راحتی بود) و هر دو خندیدندو گفتم:
- جفتتون خیلی بی مزه ایدو از اتاق رفتم بیرون.
رفتم تو راهرو و کنار پنجره وایستادم ،داشتم فکر میکردم که هنوز نه به داره نه به باره ،منو مسخره میکنن .وای به حال اینکه ازدواج کنن. تصمیم گرفتم دیگه محل به هیچ کدومشون ندم که بفهمن یه من ماست ،چقدر کره داره.
تو این فکرا بودم که دیدم گلو بلبل هردو شون تشریف آوردن.
پویان گفت:
-الهه شوخی کرد، بابا . تو که بی جنبه نبودی؟؟
- تو چرا خندیدی ؟
-شوخی بود ،دیگه .
- خوب، حالا هری .
-پرنیا ...
- گمشو ،منو بگو که برا جفتتون این همه زحمت کشیدم .لیاقت ندارید که.
پویان گفت: پرنیا
هیچی نگفتمو از اونجا رفتم .الی هاجو واج شده بود .منم رفتم سمت اتاق دیدم اونم داره با من میاد .هیچی نگفتم و نشستم کارامو انجام بدم .دیدم وایستاده بالا سر منو داره نگاه میکنه .
-الی، برو حوصلتو ندارما.
پرید لپمو ماچ کرد .
- دختره خلو دیونه ،من واقعا باهات شوخی کردم .تو که از این عادتا نداشتی.
-بله، شوخی بود ،بین خودمون نه جلوی پویان
- برو بابا، اون که هیچی نمیدونه .شوته شوته.
- هو ی، در مورد داداش من درست صحبت کن .
-قربون داداش خوشگلت برم .
اینو گفت ،دیگه نتونستم خودمو کنترل کنمو منم زدم زیر خنده.
- دختره خلو چل ،حالا واسه من قیافه میگیری. پویانم هیچی نمیدونه بابا .همین جوری یه چیزی گفتم ،فضا عوض شه. اون فلک زده هم خندید. حالا برا دست بوسی بگم تشریف بیاره؟؟؟
لبخند زدمو هیچ نگفتم .
- بسوزه پدر عاشقی .
- پسره خلو چل.
- هوووووووووووووووووووووووی ، درست صحبت کن.
- ایشششششششششششششششش ،ما نفهمیدیم تو بالاخره قهری یا آشتی؟؟
- هر چی ،دلیل نمیشه که بدشو بزارم بگی .
- آهان ،حالا بیا لپمو از اون بوس خوشگلا کنم.
خندیدمو گفتم:
- اونی که باید بوس کنه من نیستم ،یکی دیگست البته فکر کنم لبو بیشتر دوست داشته باش ها .
- کوفت ،دختره پر رو.
همون موقع دیدم پویان اومدو یه چند تا شاخه گل دستش بود .
- تقدیم به خواهر گلم.
- تو چه جوری، تونستی بری گل بگیری؟؟؟
-ای خواهر. به خاطر تو من قله قافم میرم.
- نه جدی؟؟؟
- هیچی بابا، برا این عتیقه (اشارشو به الی کرد)گل خریده بودم دیدم لیاقت نداره و آوردم برا خواهر خوشگلم و یه نگاهی به الی کردو پشت چشمی نازک کردو یه ایشششششششششششششش گفت.
هم من ،هم الی از این ادا ها ی پویان خندمون گرفت.
- پس بخشیدی دیگه؟
- حالا فکرامو بکنم، بعدا یهت میگم.
- کوفته، اهه این چه وضعشه؟؟
- همینی که هست .
- خوب، من برم سر کارم
- مگه تو کاریم میکنی؟؟ همش این جا تلپی
که خندیدو سرشو خاروند گفت:
- خوب من کار دارم ،خوب .
- آهان حالا فهمیدم. بله کار داری و یه نگاهی به الی انداختم دیدم این الی ته رو هم بالاخره تغییر رنگ داد.
- ولش کن این حرفا رو ،نیگاه بچه رو سرخو سفید کردی .
- الهی...
- پویان بیرون.
- بله فرمانده ،با اجازه و بالاخره از در رفت، بیرون .
اونروزم کار شرکت تموم شده بود ،حالا باید میرفتم پیش آترین و کار ها رو انجام میدادیم .وای که فکرشم اعصابمو خورد میکنه. آخه دقت زیادی میخاد اعصاب سالیم میخاد .با اون استاد گیری که ما داریم، نمیشه به راحتی کنار اومد این قدر ازت سوال میپرسه که هم مطمئن باشه یاد گرفتی و هم اینکه مطمئن بشه خودت انجام دادی .وای کلی مونده تازه این بخششو انجام دادیم. اینو باید بریم نشونش بدی کلی ایراد بگیره، بعد بریم بقیه نواحی .همین طور که داشتم با خودم غرغر میکردم به سمت اتاق آترین رفتم.
اول در زدم بعد که گفت بفرمایید ،رفتم تو .راستش یکم ازش خجالت میکشیدم. به خاطر صبج گفتم:
- آقای کیانمهر، برای انجام پروژه اومدم .
دیدم یه لبخندی رو لبشه گفت :
-باز لحنت غریبه شدا. نکنه به خاطر صبحه و خندید و این لجه منو بیشتر در آورد تو این فکرا بودم که با یه لحن شوخی گفت:
- بابا یه نظر حلاله و خندید دیگه عصبی شدم.
بدون هیچ حرفی میخاستم از اتاق برم بیرون که گفت :
-غلط کردم. بفرمایید، بشینید.
ما هم نشستیمو شروع کردیم، به انجام کار.
کارا رو نصف کرده بودیم یه سری از کار کدی (کامپیوتری)بود و یه سری دستی قرار شد کارای کدیو من انجام بدم و کارای دستیو اون.آخر سرم باید از کارای کدی یه پاورپوینت با توضیح تهیه میکردیم و اونجا کنفرانس میدادیم.تموم بشو هم نبود. یه 2 ساعت همین طور یه سره نشستیم کار کردیم که آترین گفت:
- یه استراحتی بکنیم.
- راستی یکی از این بخشا رو عکس نگرفتیم الان بریم عکس بگیریم. هم خستگیمون در بره هم کارمونو انجام بدیم ؟؟
قبول کردمو براه افتادیم .
بعد این که عکسو گرفتیم ...
آترين گفت من گرسنمه میرم یه چیزی بخرم شما چی دوست دارید؟؟؟
راستش خودم هم گرسنم شده بود پس تعارفو گذشتم کنارو گفتم برای من یه شیر کاکائو با کیک بگیریید کیکش کاکائویی باشه لطفا....
رفتو با یه عالمه خوراکی برگشت
- من کیک میخواستم کاکائویی ولی این که کاکائویی نیست؟؟
- کاکائویی نداشت از اونجایی که من طعمای دیگه رو دوست نداشتم نخوردم .
- چرا نمیخوری؟
- من طعمای دیگشو دوست ندارم .
دیدم جلوتر ایستاد و رفت تو یه سوپری و با کیک کاکائویی اومد
- ببخشید نمیخواستم زحمتتون بدم
- این چه حرفیه اتفاقا خودم هم عاشق کیک کاکائوییم چه تفاهمی و خندید.
- حالا غذای مورد علاقت چیه ؟؟
-من کباب بختیاری خیلی دوست دارم و کشک بادمجون..
بازم خندیدو گفت چه تفاهمی منم همین طور!!
دیگه سر حرفو باز کرد تو دلم گفتم خوبه یه بهانه برا حرف زدن پیدا کردی ؟
دیگه از رنگ مورد علاقه میوه مورد علاقه سلیقه و ..... حرف زد دیگه آخرا کف کرده بود فکر کنم دیدم باز نگه داشتو رفت 2 تا آیس پک کاکائويي گرفت واقعا که چسبيد..
بالاخره از خیابونا دل کندو رفتیم به سمت شرکت البته هر جا هم میرفتیم یه بهانه میاورد تو دلم گفتم من چه کنم با این!!
خلاصه رفتیمو شروع کردیم کار کردن فردا باید ارائه میدادیم بالاخره تموم شد ساعت 8 میخواستم برم آژانس بگیرم که آترين گفت دیگه قرار نشد رفیق نیمه راه بشیا و منو تا خونه رسوند داشتم پیاده میشدم
آترين - فردا من ارائه میدم فقط شما پاورپوینتو حفظ باشید میدونید که ..
- بله.
- اگه میتونی فردا زودتر بیا یه خرده هماهنگ باشیم .
- باشه و شبت بخیری گفتمو رفتم خونه یه سلام بلند بالایی به اهل خونه کردمو به مامانم گفتم منو کسی صدا نکنه شامم نمیخورم آخه این قدر خورده بودم که جا نداشتم دیگه باید میشستم سر این پروژه که یه موقع جلو استاده سوتیندم !!!
آخه بد جوری آدمو دست مینداخت و به بدترین شکل ضایع میکرد یاد استادکارشناسیم افتادم اونم همین جوری بود منتهی این یکی خیلی بدتر از اون بود اونو میشد بپیچونی ولی این پیچوندن نداشت که ؟؟!!
تا بیچارت نمیکرد دست بردار نبود ...
هی خدا !!
نشستمو یه نگاهی به پاور پوینت کردم و همه رو یاد گرفتم بالاخره تموم شدو خوابیدم صبح زودی بیدار شدم رفتم دانشگاه دیدم آترینم هست یه سلامو علیکی کردیم لپ تاپشو روشن کرد دیدم تا روشن کرد فوری سر لب تابو چرخوند انگار یه عکسی بود زیر لب یه استغفراللهی گفتم آخه معلوم نبود چی بود که این یه هو عین بز پرید دیدم یه قهقه ای زد؟؟!!
- برا چی میخندی؟؟
- هیچی همین طوری زیر لب گفتم خدا شفا بده اونم دستاشو رو به بالا گرفتو گفت الهی آمین !!!
و یه نگاهی دوباره به کار انداختیم همون موقع سعیدی وارد شد و یه سلامی به من کرد که آترین یه نگاه چپکی به من و اون کرد گفت سرت تو کارت باشه؟؟!! در و دیوار که نگاه کردن نداره که !!
خندم گرفته بود تیکشو به سعیدی انداخته بود خوشم میومد کم نمیاورد .
یه ساعت بعد استاد اومد و اولین گروه ما بودیم آترین شروع کرد به توضیح دادن منم همونجا وایستاده بودم این استاد ما هم هر چی سوال داشت از من بدبخت پرسيدآترینم انگار نه انگار با هزار بدبختی يه چیزایی گفتم و بالاخره جواب دادم...
بالاخره استاد دست از سر ما بر داشت تا رفتیم نشستیم شروع کردم به آترین بدو بیراه گفتن کلاسم تموم شد آترین صدام کرد محلش ندادمو با الی از کلاس رفتم بیرون دیدم باز یه چشمک به الی زدو ناپدید شد ......
 چته پرنیا؟؟
- تو لال بودی اونجا این همه سوال پرسید، جواب بدی؟؟؟
- این طوری که از نمره تو، کم میکرد .تو که اینو نمیشناسی، تازه من کلی توضیحاتمو زیاد کردم که از تو سوال نپرسه .این کلا عادتشه.
- خوب با اشاره و چشمک که میتونستی بگی...
خندیدو گفت :
- به دختر مردم چشمک بزنم ؟؟خدا منو بکشه.من اصلا بلد نیستمنیستم و هی استغفرالله میگفت.
- به یکی بگید ،نشناستون .
- یعنی ،تو منو میشناسی شیطون ؟؟
-یه خرده ای ،میدونم که شیطونم درس میدید و یه چشمکی زدمو خندیدم گفت :
-استغفرالله، میبینی چه دوره، زمونه ای شده. تو روز روشن، برا پسر مردم، چشمک میزنن .آخر زمون ، شده .
یه هو اخمامو کشیدم تو هم گفتم:
- امری باشه ؟؟
- آهان ،اهم اهم. فردا بعد شرکت البته نه بعد بعدش، بعد ناهار وایستا با هم بریم برا ادامه کار .
- باشه .
- ماشین آوردی؟؟
- بله .
در حالی که سرشو میخاروند گفت :
-پس منم برسون.
هاجو واج به این پسره پر رو نیگاه میکردم.
- خوب، چرا اینجوری نیگاه میکنی؟خوب ماشین نیاوردم دیگه.
- هیچی ،ماتو مبحوت پر روییتون شدم.
- اختیار داری ،شما سرور پر رو هستی.
رفتم سمت ماشین، اونم اومد سوار شد و حرکت کردم
- نه ...
- چی ،نه؟؟؟
-نه بد نیست.
- چی؟؟؟
-هیچی ،دست فرمونت بدک نیست .
- پس چی، فکر کردین؟
- آخه، فکر نمیکردم تا این حد بلد باشی.
باز داشت منو دست مینداخت یه نگاه چپکی بهش انداختم که گفت:
- بابا قلب من ضعیفه، رحم کن ،میفتم ،میمیرم ،خونم میفته گردنتا .
- خوب ،مشکل شماست ،دیگه.
- نخیر، تو اگه چشاتو اون طوری نکنی، من نمیترسم دیگه.
هیچی نگفتم. این جدیدا خیلی خودشو لوس میکرد،مثل بچه ها شده بود. گاهی شیطونو شلوغ، گاهی آروم البته آروم کلا در مورد آترین صدق نمیکنه .آروم تر از روزای دیگه .کلا آدم شیطونو بازیگوشی بود .من موندم این چه جوری این همه کار رو انجام میداد .آخه تو کارش واقعا وارد بود و سرعت عمل خوبیم داشت. خودم اونجوری نبودم.داشتم میدون دور میزدم که گفت:
- بابا کجا میری ،منو برسون خونه ...
- ببخشید ،حواسم نبود حالا از کدوم طرف باید برم آدرسو بهم گفتو به راه افتاد تو راه از چیزی نبود که حرف نزده باشه. همیشه میگن دخترا پر چونه ان ولی این دست هر چی دختره از پشت بسته.
بالاخره رسیدیم به خونش یه خونه ویلایی بود .خیلی خوشگل بود ،مخصوصا نمای جلوش. جوری طراحی شده بود که حس دعوت کنندگی به داخلو به ادم القا میکرد.
- خونه زیباییه. کی طراحیش کرده ؟؟؟
- خودمو یکی از دوستام.
همینجوری بهش نگاه کردم .اونم دید من تعجب کردم گفت :
-خوب چرا اینجوری نگاه میکنی؟
-واقعا این کار خودته ؟؟
- اره .
- اصلا بهت نمیاد.
تا اینو گفتم زد زیر خنده گفت :
- دختر، تو چه رکی زیاد رک نباش .
- اما این واقعا زیباست .طراحیتون محشره .با این که خونه نقليه ولی زیباییش به چشم میاد.
- قابل نداره ها .
-صاحبش لازم داره ها.
-خیلی رک شدیا دخترم
با همون لحن خودش گفتم:
- دیگه ، دیگه عمو جون.
- خوب به جای عمو جون بگو آترین جون.
- باز پر رو شدیا .
- نه باورم نمیشه.
- باز، خل شدیا .
-نه...
- اره ، حالا چی شده؟؟
- یعنی نفهمیدی ؟
- نه .
- تو بالاخره منو یه نفر دیدی... آفرین آفرین. همیشه فکر میکردم ، چند تام اما الان فهمیدم، یه دونه ام یعنی دوردونه ام .
تو دلم گفتم ، باز این نطقش وا ش.د حالا کی میخاد اینو ساکت کنه.
- من دیگه رفع زحمت کنم .
- بیا تو ، یه قهوه ای چیزی بخوریم .
چپ چپکی نیگاش کردم که دلخور نیگام کرد.
- یعنی به من اعتماد نداری؟؟
تو دلم گفتم، به هیچ وجه اما ظاهرمو خونسرد نشون دادمو گفتم:
- ببخشید، آقای کیانمهر ، من کار دارم ، با اجازه و رفتم .
اونم مثل شیر برنجش شدو وارفت .
-حداقل، ذوقمو کور نمیکردی؟
- من؟؟
خندیدمو ازش خداحافظی کردمو به سمت خونه به راه افتادم .یه سلامی کردمو بعدش رفتم، سراغ یخچال و حسابی از خودم پذیرایی کردم .
یکم ورجه ورجه کردم ، بعدم رفتم تو اتاقم. ذهنم به امروز اومد، آترین واقعا بهم خوش گذشته بود .به همه کل کلاش با همه به بازیاش. دوسش دارم، الهی مثل یه بچه دوست داشتنیه .تو همین فکرا بودم که خوابو در آغوش کشیدم.
دو ماهي از اون روزا گذشت....
دوماهي كه من هر لحظه بيشتر از قبل به آترين علاقمند ميشدم!!
و فقط خدا خدا ميكردم كه اين حسم بهش يه حس زود گذر باشه هميشه يه ترسي از عشقو بعدشم جدايي تو ذهنم بود. نميدونم چرا!!!
میدونستم دوسش دارم خیلی زیاد....
تو اين دو ماه هم پويان و الي با مشورت خونواده ها تصميم گرفتن كه بيشتر باهم باشن تا همديگر رو بهتر بشناسند البته بابا هم کلی به پویان کمک کرد خود پویان هم خیلی تلاش کرد و سخت کار میکرد و هم كاراشو واسه ازدواج و عروسي راست وريست كنه.
خيلي خوشحال بودم از شاديه اين دو تا .
کم کم داشت امتحان میان شروع میشد خدا رو شکر تعداد درسامون کم بود 3-4 تا بیشتر نبود تازه نصف نمره هم عملي بود كه كم و بيش همه رو گرفته بودم.
بكوب مشغول درس خوندن بودم اما زیاد چیزی نمیفهمیدم با اون استادی هم که ما داشتیم معلوم نبود چند بگیرم؟؟!! تصمیم گرفتم يه زنگی به آترین بزنم ببینم اون چی کار کرده تا دو تا بوق خورد فوری گوشیو برداشت
-به به سلام خانوم خانوما چه عجب به این بنده حقیر افتخار دادید و انگشتای مبارکتون شماره منو گرفت؟؟خوبی خانوم ..
-ممنون شما خوبی ؟نمیدونم شاید انگشتام اشتباه گرفت!!
-نفرمایید خانوم درست درست گرفتی.حالا چه فرمایشی با بنده حقیر داشتی؟؟
در حالی که از لحنش خندم گرفته بود ولی خندمو خوردمو
-ببخشید میخواستم بپرسم چقدرشما امتحانو بلدی ، آخه من تو چند تا مبحث يه كم مشكل دارم.
- گفت من یه چیزایی بلدم میخوای بهت یاد بدم؟؟
منم از خدا خواسته گفتم :بله .
-پس بیا خونمون یادت بدم
دیگه صدایی از من شنیده نمیشد این پسره هم قاطی بودا چی فکر کرده پیش خودش که این پیشنهادو به من داده، اما از طرفی درسو هم بلد نبودم و باز از یه طرفه دیگه دلم ميخواست كه ببينمش..
یهو فکری به ذهنم رسید الهه هم اینو بلد نبود بهش میگم که با هم بریم البته میگم آترین گفت خوب اونم نمیتونه چیزی بگه که پس گفتم باشه میایم
زنگ زدم به الی
- هان
- هان چیه بیتربیت دیگه وقت شوهرته با خواهر شوهرت درست صحبت کن نمیدونم چی شد یاد الی و آرش افتادم و اون چند سال قبل که با پویان خوب بود حس کنجکاویم بهم غلبه کرد که اول اونو بپرسم
-الی جونم
- مرگ بگو هر چی میخوای بپرس من که توی فوضول رو میشناسم بگو؟؟!!
-بی تربیت.آهان. تو به من نگفتی چی شد تو عاشق آرش بودی قبلا حس میکردم پویانو دوست داری ولی یهو چی شد تو دیگه نیومدی خونمون ؟
دیگه به پویان محل نمیدادی بعدش هم قضیه امیدو آرش پیش اومد صداش رنگ غم گرفت
- واقعا میخای بدونی؟؟؟!!
-آره.
- یادمه، اوایل با داداش جنابعالی آشنا شده بودم، بچه خیلی شوخو راحتی بود. درست ، مثل خودم .خیلی ازش خوشم اومده بود .هر روز علاقم بهش ، بیشتر میشد. حس میکردم ، اونم منو دوست داره اما یه شب که با دوستام رفته بودم بیرون اونو دیدم با چند تا دخترو پسر یه دختری بود که خیلی بهش چسبیده بود ، خیلیم خودشو بهش میمالوند .حتی دیدم یه هو با این که تو جمع بودن گونه پویانو بوسید. پویانم، فقط میخندی.د خیلی سر حال بود .چند روز از اون ماجرا گذشت و من چند باره دیگه هم اونو با اون دختره آویزون دیدم، دیگه دوسش نداشتم اون مال من نبود .اون آزاد بود .چند وقت بعدشم ، با دخترای مختلفی دیدمش .کاخ آرزوهام، فروریخت. تصمیم گرفتم ، فراموشش کنم .خونتون نمیومدم ، از تو هم دوری میکردم ، تصمیم گرفتم دوست پسر پیدا کنم تا شاید خاطره پویان رو فراموش کنم. با امید دوست شدم ولی امید اون طوری که من میخاستم نبود .خیلی فرق داشت .با اونم به هم زدم بعدش با آرش آشنا شدم آرش ، خیلی خودشو عاشق من نشون میداد اما
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , دانلود داستان رمان عاشقانه , رمان مخصوص موبایل و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry ... , و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry کاربران انجمن نودهشتیا ... , دنیای رمان , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/24 تاریخ
کد :61808

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا