تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان و شاید گاهی عشق (فصل هفتم)



بالاخره اونروز بعد ازظهر شد. دیدم آترین خان تشریف آوردن دم اتاق و یه بفرمایید بانویی گفتن .یه لبخندم داشت .الهی .داشتم میرفتم تو هپروت که با صدای آترین به خودم اومدم و به سمت ماشین رفتیم. درو برام باز کرد. وای چه جنتلمنی. بهش نمیاد .همون مسخره بازی بهش بیشتر میاد .یه آهنگ هم گذاشته بود که هم من هم خودشو برد توهپروت. میدونستم حرف دلشه ها .اما چشامو بستمو گوشاموسپردم به آهنگ:


برام هیچ حسی شبیه تو نیست


کنار تو درگیر آرامشم


همین از تمام جهان کافیه


همین که کنارت نفس میکشم


برام هیچ حسی شبیه تو نیست


تو پایان هر جستجوی منی


تماشای تو عین آرامشه


تو زیباترین آرزوی منی


منو از این عذاب رها نمیکنی


کنارمی به من نگاه نمیکنی


تمام قلب تو به من نمیرسه


همین که فکرمی برای من بسه


از این عادت باتو بودن هنوز


ببین لحظه لحظم کنارت خوشه


همین عادت با تو بودن یه روز


اگه بی تو باشم منو میکشه


یه وقتایی انقدر حالم بده


که میپرسم از هر کسی حالتو


یه روزایی حس میکنم پشت من


همه شهر میگرده دنبال تو


منو از این عذاب رها نمیکنی


کنارمی به من نگاه نمیکنی


تمام قلب تو به من نمیرسه


همین که فکرمی برای من بسه


تو دلم گفتم میدونم حرف دلته. آخه هر وقت تو ماشین بودیم یه آهنگ عاشقونه میزاشت. میدونستم دوستم داره . اینو از تو چشاش میخوندم. به نظرم چشمای آدما هیچ وقت نمیتونست دروغ بگه .میدونستم حسامون دو طرفست ولی گاهی عجیب میشد. تو این فکرا بودم که صدای آترین منو به خودم آورد. درحالی که به من نگاه میکرد گفت:
- تو هم این آهنگو دوست داری؟
لبخندی زدمو گفتم :
-خیلی.
- شعرش زیباست و پر مفهوم و به چشام خیره شد .
انگار اونم میخاست احساسمو تو چشام بخونه ولی چشامو اونور کردم .اونم به خودش اومد. بالاخره به محل پروژه رسیدیم نوبت به عکس گرفتن رسیده بود اما هر کاری کردم دوربینو بهم بده نداد.گفت خودم میگیرم. شروع به عکس گرفتن کرد .جالب بود .به من میگفت اینور تر باش تو کادری. میدونستم داره منو اسگل میکنه که یه جورایی منم تو عکس بیفتم. بازم یاد خاطرات لیسانس افتادم. یادمه یه بار از طرف دانشگاه برده بودنمون کاشان خیره سرمون معماری بودیم دیگه. یه جای قدیمی رفته بودیم یه استاد جوونیم داشتیم که خیلی ناله بود قیافش ولی بعضیا خوششون میومد ازش . منم گفتم برم جوونا رو دل شاد کنم یه عکسی از این بشر بگیرم اما زیاد وارد نبودم یکی از بچه های خیلی ریلکس کلاسو صدا کردمو دوربینو دادم دستش و گفتم بچه ها عکس اینو میخوان تو بگیر من بهشون بدم. بعدم کلی میخندیم اونم. پایه که چه عرض کنم ستون اومد.
گفت: به یه شرط .گفتم: چه شرطی؟ یه چشمکی زدو گفت :عکسشو برا خودم هم بریزی .
گفتم:
- باشه.
منو چند تا از بچه ها میدونستیم این میخاد چی کار کنه. داشتیم نیگاه میکردیم این چی کار میکنه. همچین رو بنا دوربینو زوم کرده بود که هیچ کی شک نمیکرد. این داره از بنا عکس میگیره. تازه نه یکی چند تا در ژستای مختلف ما دیگه ولو شده بودیم رو زمین از خنده .بعد خیلی جدی رو کرد. به منو پرنیا جون بیا اینم عکسایی که از بنا میخواستی فقط قولمون یادت نره ها. خودش اصلا نمیخندید. یادش بخیر .از یاد آوریش لبخندی رو لبم اومد .گفتم این آترین خان فکر میکنه من گلابیم ها. آخه بگو گلابی تا بلوئه داری زوم میکنی. آخه من حرکات دستشو میدیدم رو زوم دوربین بود . هیچی نگفتمو عکس گرفتن تموم شد .فکر کنم کلی ازم عکس گرفت .میخاستم اذیتش کنم . یه لبخند موذی اومد رو لبام و گفتم :
-میشه عکسارو ببینم؟
یه خرده هول شد گفت:
- چیزه یعنی بعدا بهت نشون میدم. الان دوربین شارژ نداره .
گفتم تو دلم :خودتی عزیزم .
و بلند گفتم:
- آهان چه زود شارژتموم میکنه.
- خوب آخه ازش استفاده کرده بودم .
-شما صبح گفتی تازه از شارژدراوردم.
- هان. آهان. یعنی یه جایی رفتیم از شرکت مجبور شدم عکس بگیرم .بعدا عکسا رو بهت نشون میدم .حالا بریم یه جا غذا بخوریم که من خیلی گرسنه ام .
در دلم گفتم اینو نگی چی بگی. بگو دلم نمیاد از عشخم جدا شم.
منم پرو شده بودما .ااما خوب چه کار کنم .چشاش رسواش کرد. اصلا به من چه.
-بریم رستوران ؟
-بله ؟
 بانو به من افتخار میدن؟
نمیدونم ، چرا اینبارو بدم نیومد که قبول کنم. آخه یه جورایی یه شناختی داشتم ، ازش و بدم تمیومد، باهاش برم رستوران.
-باشه بریم.
و به راه افتادیم. تو راه یه چیزی همش ذهنمو مشغول کرده بود. البته خیلی وقت پیش میخاستم ، ازش بپرسم .اونم اینکه معنی اسمش چیه؟اسمشو قبلا نشنیده بودم آرتین شنیده بودم ولی آترین نه. یهو گفتم:
-معنی اسمت چیه؟
- هان؟
انگار شکه شده بود و انتظار شنیدن همچین سوالیو نداشت.
-یعنی تو نمیدونی؟
-نه.
-نرفتی دنبالش که بفهمی؟
-نه.
-اما من معنی اسمتو رو میدونم.
- خوب چیه؟
-پرنیا یعنی بسیار خوش،خرم،زیبا،راحت،بدون غم و ناراحتی درست مثل خودت .
و لبخندی به لبش اومد .
-اطلاعات عمومیتون بالاستا.
-اطلاعات عمومی من بالا نیست معنی چیزایی که برام مهمه رو میدونم.
- میخای بگی من برات مهمم؟؟؟؟؟؟؟
- نمیدونم شاید.
- نگفتین آترین یعنی چی؟
- مظهر نور، روشنایی و درخشندگی، زیبارو - نام یکی از پادشاهان خوزستانی در زمان داریوش بزرگ بوده نمادی از آتشم هستودر کل به معنای پادشاه خورشید هست.
-جالبه ها ، نمیدونستم .
بالاخره به رستوران رسیدیم و غذا رو سفارش دادیم. تا غذا رو بیارن با آترین کلی حرف زدم .از زمینو زمان ، از خاطره هاش، از خودش .نمیدونم منظورش چی بود؟میخاست با روحیات هم بیشتر آشنا بشیم ، نمیدونم .اما هر چی بود، خوب بود. اون قده حرف زد که نفهمیدم ، زمان کی گذشت .کلا آدم خوش سر زبونی بود. آدم خوشش میومد از صحبت کردن باهاش .بالاخره غذا تموم شد و اومدیم از رستوران بیرون که جلو رستوران با مسعود رو برو شدم. فقط همین جور نیگاه میکرد .
- خانوم کجا موندی ، بیا دیگه؟
مسعود اومد جلو و گفت:
-این کیه؟تو که همچییین دختری نبودی؟
اخمامو کردم تو همو گفتم:
- منظورت چیه؟اون همکلاسیمه، هم کارم هم هست ، داشتیم با هم پروژمونو انجام میدادیم بعدم گرسنمون شد؟
- مطمئنی چیزه دیگه نیست؟مثلا شاید به خاطره اون به من جواب رد داده باشی ؟
- مسعود، کی میخای بزرگ شی ؟کی میخای بفهمی؟ هان.بابا به چه زبونی بگم تو رو نمیخام. اره دوسش دارم، خیلی وقتم دوسش دارم ولی هیچ وقت کار خطایی نکردم. الانم میتونی هر چی دلت خاست به بابا و پویان بگی. اونا به من خیلی اعتماد دارن. مطمئن باش اگه اونم نبود، بازم تو برا من معنی نداشتی. تو برام همیشه همون فامیلی .همینو بس. فکر میکردم اون دفعه که باهات صحبت کردم قانع شدی؟
- قانع شدم ، اصلا .فقط داشتم به خودم میقبولوندم که تویی وجود نداری اما نتونستم فراموشت کنم .چرا همیشه چشت دنبال ظواهره درسته اون خوشتیپو خوش هیکله اما تا کی دووم داره؟
- ببین مسعود الان بهت گفتم که دوسش دارم ولی اون هنوز از من خواستگاری نکرده پس هنوز هیچی معلوم نیست اگه خاستگاری نکنه اونم فراموش میکنم .میدونی که زیاد اهل دل بستن نیستم. برام موقعیت بهتر از اونم مطمئنا پیش میاد. فقط میخام اینو بهت حالی کنم من سهم تو تو زندگی نیستم و نمیخام باشم. همون شب اول هم بهت گفتم ولی نفهمیدی یا خودتو زدی به نفهمی اما دیگه حتی نمیخام حرفشم بشنوم و خداحافظی گفتمو رفتم تا سوار ماشین شدم .دیدم اخمای آترین تو همه منو دید گفت:
- پسرعمت بود؟؟؟
- اره.
- دوست داره نه؟؟؟؟؟
- - اره .
- ناراحت شدی با من دیدت؟
- نه شاید اینجوری دست از سرم برداره.
- فقط برا اینکه دست از سرت برداره .
- اوهوم.
تو دلم گفتم پ نه فقط به خاطر عشق تو .بشین بزار باد بیاد. بابا اینم زیادی جو گیر شده. هیچی نگفتو به راه افتاد. معلوم بود زیاد سر حال نیست .بالاخره به خونه رسیدیم و ازش تشکر کردمو رفتم یه خداحافظی گفتو رفت .حتی نگامم نکرد اصلا به من چه.گور سر هر دو تون.شیطونه میگه برم همین فردا یه شوهر کنم خیال خودمو این دو تا خولوچلو راحت کنم اما مگه دلم میاد اونو دوست دارم از همون نگاه اول ازش خوشم اومده بود .اولش به خاطر خوش تیپیش بود اما بعد که با خودشو اخلاقش آشنا شدم دیدم از خودشم خوشم میومد. شبیه شاهزاده سوار بر خر آرزوهام بود. البته این به جای خر سوزوکی داشت . ای تو روح دو تاییتون که امشبو بهم کوفت کردین. اولش خیلی بهمون خوش گذشته بود ولی معلوم نیست اون خروس بی محل از کجا سرو کلش پیدا شد .ولش کن اصلا بهشون فکر نمیکنم .کلیدو در آوردمو وارد شدم . وای که چقدر خسته بودم . یه سلامی دادمو یه راست رفتم تو حموم عادت داشتم وقتی زیادی تو فکر بودم میرفتم دوش میگرفتم .بعدم یه یه آهنگو و یه خرده رقص حالمو عوض میکرد .معتقد بودم نباید غمو غصه دنیا رو خورد. اگه اتفاقی بخاد بیفته من غمو غصه هم بخورم میفته پس چه کاریه دو روز دنیا رو عشقست.بالاخره از حموم بیرون اومدمو دیدم به پویان خان هم که تلپه اتاق من .
- به خواهرگلم.
- خودتی داداش خلم .کارتو بگو.
- بی تربیت.
- خوب منتظرم.
- هیچی میخاستم بگم یکم با الی صحبت کنی. راستش هر چی به روز عقد نزدیک تر میشیم نگران تر میشه. میخاستم یکم باهاش حرف بزنی مثلا دوستته ها.
- من نخام برا دوستم کار انجام بدم کیو باید ببینم؟
- منو.اذیت نکن اجی خوشگله خودم.
میدونست تعریف کنه ازم زود خر میشم .
- خر خودتیا .اما چی کار کنم دل رحمم. رئوفم .این دله مهربونه .تو هم از هیچ چی شانس نداشتی از خواهر زیاد شانس داشتیا.
- خوب بسه .حالا هی میخاد از خودش تعریف کنه.
- باشه باهاش صحبت میکنم برو که خسته ام
باشه ای گفتو رفت بیرون .منم شروع کردم به آهنگ گذاشتنو رقصیدن. در واقع با این کار تخلیه روحی میشدم .به هیچیم فکر نمیکردم .کلا سر خوش بودم .غمو غصه تو دلم راهی نداشت .یکم ورجه ورجه کردم. بالاخره خسته شدم و افتادم تو تخت و به امروز فکر کردم .منتهی به جاهای خوبش یه کوچولو به مسعودم فکر کردم. نمیدونستم چیکارش کنم میخاستم اونو از خودم وا کنم ولی اون میگه دوستم داره چی کارش کنم ؟چرا این این جوری شد؟؟؟؟؟نمیدونم .هیچی تو ذهنم نیست.بی خیال بخوابم که از همه چی مهمتره. و نفهمیدم کی خوابم برد.
يه سمينار امروز تو دانشگاه گذاشته بودن من خيلي دوست داشتم سمينار معماري معاصر، از خيلي وقت پيش برنامه ريزي كرده بودم كه برم اين سمينار. تمام استاداي خوب وبنام كشور ميومدن و سخنراني ميكردن.
سمينار ساعت 10 بود اون روز رو مرخصي گفتم تا حتما سر ساعت اونجا باشم واز اول تو سمينار حضور داشته باشم. دم سالن كنفرانس بودم كه اس ام اس اومد. نوشته بود دختر تو چرا اينقده بي احساسي خوب جواب بده ديگه،دلم برات تنگ شده . از در سالن كه رفتم داخل البته با اعصابي به هم ريخته ديدم آران هم دم در وايساده و داره سيم كارتشو از داخل موبايلش در مياره سرش و كه بالا گرفت تا منو ديد دست پاچه شد و هول كرد كرد تندي سلام داد و رفت؟؟ نميدونم يهو شك كردم نكنه اين مزاحم تلفنيه سعيديه؟؟
آره حتما همينه چطور به فكر خودم نرسيد .ميخواد اينجوري منم متقاعد كنه باهاش باشم.
خوب به آترين بگم فكر كنم بهتر باشه. با اين فكر رفتم يه جاي خوب كه كامل سن تو ديدم باشه پيدا كردم و نشستم. سمينار تا 4 بعد از ظهر طول كشيد .خيلي خوب و مفيد بود برام. غروب كه داشتم ميرفتم خونه اترين زنگ زد چه حلال زاده هم هست ميخواستم خودم بابهش تماس بگيرم راجع به اين سعيدي؟؟!!
-سلام دختر خوب معلوم هست كجايي؟؟
تازه يادم اومد كه به آترين نگفتم امروز كجا ميرم.
 
- سلام .دانشگاهم .امروز سمينار بود. منم خيلي دوست داشتم كه بيام شبي به بابا گفتم كه نميام.
احساس كردم از اينكه بهش نگفتم دلخور شد. اما خوب اون كه رئيسم نبود .من همه چي رو بهش بگم.
- خوب حداقل به من ميگفتي ، از صبح منتظرم كه بياي.به گوشيت هم زنگ زدم ، خاموش بود.
- خوب فكر نميكردم نگران بشي .الي بهت نگفت.
- نخير. ايشون هم نيومده بودن.
واااااااااي چه بداخلاق.
- راستي مهندس من فكر كنم، فهميدم اون كسي كه هي مزاحمم ميشه جديدا كيه؟؟
- از كجا فهميدي ؟؟ خوب كيه؟؟
- سعيديه .فكر كنم. امروز كه من اومدم دانشگاه ، بازم مزاحمه مسيج داده بود و همين كه وارد سال سمينار شدم ، ديدم سعيدي داره سيم كارتشو عوض ميكنه تا منو ديد ،هول كرد زودي از اونجا رفت؟؟! منتظر شدم تا يه حرفي بزنه اما چيزي نگفت؟؟
- الو هستيد؟؟
- آره خوب ميگي من چيكار كنم؟؟ برم بهش بگم كه تو مزاحم خانم عزيزي ميشي؟؟
خيلي از اين حرفش بهم بر خورد .اصلا نبايد بهش ميگفتم.
- نخير منظورم اين نبود .من خودم اين قضيه رو حلش ميكنم!!
- اون وقت ميشه بپرسم چطوري؟؟ ميخواي بري بهش بگي تو مزاحم من ميشي ؟؟!! اونم ميگه نه مگه شما مزاحم داريد؟؟
- خوب چيكار كنم؟؟
- خودم يه كاريش ميكنم .ميفهمم كه كار آران هست يا نه؟؟
- چطوري؟؟
- حالا تو به اون كاراش كاري نداشته باش. الان كجايي؟؟
- دارم ميرم خونه .
- باشه برو. فعلا خدانگهدار
منم خيلي سرد باهاش خداحافظي كردم . بهم برخورده بود اينطور حرف زدنش. اون روزم گذشت.
صبح با سردرد از خواب بیدار شدم صبحانه رو خوردم و به سمت شرکت به راه افتادم یه راست رفتم اتاق خودم الی نبود قرار بود با پویان برن خرید .دیگه داشت عقدکنونشون نزدیک میشد .تازه یادم اومد پویان گفته با الی حرف بزنم. امشب یه سر باید برم خونشون .کارمو شروع کرده بودم که آترین خان نزول اجلال فرمودن.د بر خلاف دیشب امروز لحنش عوض شده بود. نمیدونم شایدم با خودش فکر کرده ، هر چی بود، از سگه دیشبی ، خبری نبود. اومدو عکسای ساختمونایی که گرفته بودیمو نشون داد و کارای دیگشو توضیح داد وای که این کار دانشکاه تمومی نداشت .قرار شد کارا نصف بشه .نصفشو من و نصفشو اون انجام بده داشت میرفت بیرون که یه هو سرشو داخل کردو گفت:
- ببخشید، واسه دیشب. رفتارم اصلا درست نبود و جیم شد.
نمیدونم چش بود، شاید پشیمون .کارامو انجام دادم ولی سردرد ول نمیکرد اخر تصمیم گرفتم برم خونه، رفتم اتاق بابا و بهش گفتم که میرم خونه بابا هم کلی سفارش کرد که برسونتم، ولی گفتم حالم خوبه و احتیاج به قدم زدن دارم .هیچیو به اندازه قدم زدن دوست نداشتم .اونم تو خیابونای شلوغ تهران .نمیدونم چقدر راه رفته بودم که به پاساژ مورد علاقم که لباسای فوق العاده شیکی داشت رسیدم.
با خودم گفتم عقد کنون نزدیکه باید یه لباس خوشگل بگیرم رفتم تو همون اول یه پیراهن دکلته نقره ای مشکی نظرمو جلب کرد که یه کت خوشگلم همراش بود اندامو کشیده تر نشون میداد و تا مچ پام بود .دقیقا چیزی که من میخاستم. کلا همیشه پوشیده لباس میپوشیدم .با اینکه عقد تنها داداشمه اما خوب فامیلم هستن و نمیتونم فکر کنم که یه شبه ، چون از نظرم گناه گناهه. همون لباسو پرو کردمو و خریدم . عاشق خرید کردن بودم. کلا هر وقت بیکار میشدم یا حوصله نداشتم، میرفتم خرید .
کفش مشکی پاشنه بلندم گرفتم که قدمو بلندتر نشون میداد. کلا با اون لباس خیلی ناناز میشدم وای داشتم فکر میکردم، آترین منو تو اون لباس ببینه. فکر کنم سکته کنه البته فکر نکنم اونو دعوت کنه آخه خصوصیه مجلس. شایدم دعوتش کرد .نمیدونم ، چون مجلس برا اوناست. شاید بخواد دوستاشونو دعوت کنن.تو دلم خدا خدا میکردم ، دعوت کنن میخاستم ارایشگاهم برم و با یه ارایش متفاوت ظاهر بشم .شاید اون موقع آترین تکلیف خودشو بدونه ، منم تکلیف خودمو بدونم . شاید قسمت هم نباشیم شاید .نه دوست ندارم قسمت هم نباشیم اما از خدا میخام، هر چی برام خیره پیش بیاد. حتی اگه قسمتم با اون نباشه.
یکم همینجوری پیاده روی کردم ولی آخرش خسته شدمو راه خونه رو پیش گرفتم یه سلام بلند بالایی کردم مامان تا منو دید گفت پرنیا جان چی گرفتی؟
برا عروسی پویان لباس خریدم .
- برو بپوش ببینم .
رفتم لباسو پوشیدم. بدون کتش و اومدم پیش مامان .البته با کفش چون قدم رو هم بلند تر نشون میداد .مامان تا منو دید کلی قربون صدقم رفت .همون موقع پویانو الی اومدند. یکم خجالت کشیدم. آخه جلو پویان لباس دکلته و بندی نمیپوشیدم. درسته برادرم بود ولی خوب عادت نداشتم با این لباس جلوش باشم .پویان گفت:
-به آبجی خانومی .خوشگل شدیا.
- اون که بودم .چشم بصیرت میخاد.
- نه بابا. لباس خیلی بهت میاد مگه نه الی جونم.
ایش هنوز عقد نکرده الی جونم .
-اره واقعا خیلی بهت میادا.
بعد با من به اتاقم اومد گفتم:
- به الی خانوم کم پیدا شدیا؟؟؟؟شوهر کردی بی وفا شدی؟؟؟؟
-چی بگم خواهر که هر چی میکشم از دست برادر خودته.
-هوی پشت سر داداشم درست صحبت کنا.
-ایش .شوووووووره خودمه ها.
-راستی .ورپریده خیلی خوش هیکلیا. همه جاتو دید زدم نه خوبه .خوشا به حال شووووورت
-کوفت .بی تربیت .بی حیا .شوووووور کردی هنوزم به من چشم داری؟
-چی کار کنیم. خدا چشو گذاشته برا دیدن. واقعا مستفیض شدیم.
-گم شو. بی تربیت منحرف .به جای اینکه چشت به من باشه لباسو نگاه کن
-اونم بد نیست.
-گمشو بد نیست چیه عالیه .
-دلتو نمیشکنم عالیه.
-خوب تو چه کردی لباسو بندو بساطو؟
-لباسو که سفارش دادیم قراره فردا بیاد. بقیه چیزا هم در حال انجامه وای پرنیا من خیلی میترسم نکنه داداشت بدجنس باشه و تو رو نکرده باشی
-الی مسخره بازی در نیار
-جدی خیلی نگران
خندیدمو گفتم نگران شب عقدی
-گمشو منحرف پر رو
-جدی میگم خلی دلشوره دارم
-بابا بیخود دلشوره داری اتفاقا آقاتونم خیلی نگرانته .خیلی به من تاکید کرد که حواسم بهت باشه. خیالت راحت همه چیز به خوبیو خوشی میگذره.
-امیدوارم قربون تو بشم که همیشه برام مایه امیدواری بودی.
-خوشحالم که اینو میشنوم.
-راستی یه خبر خوش برا تو؟
-چی؟
-آترینم میخایم دعوت کنیم.....
-مگه قرار نیست جشن خصوصی باشه؟
-خصوصی که هست ولی خوب برا عروس دوماد نوچ یعنی اونا میتونن هر کی دلشون میخادو دعوت کنن منم چه کنم همین یه خواهر شوووووره دارم باید آبش کنیم بره دیگه با ما دعوا نکنه.
-جدی آترینم دعوته؟
-با اجازه بزرگترا بعلــــه
یه هو دیدیم صدای لی لی لی لی از پشت در میاد وپویان وارد شد
 توخجالت نمیکشی. پویان داری زن میگیری، آدم نشدی و فالگوش وامیسی؟
- باور کن ،فالگوش واینستادم. فقط بعله عروس خانومو شنیدم ،ذوق مرگ شدم.
- حالا ذوق مرگ نشو ،تا عروسی.
- دیدم به هم خیره شدن. استغفرالله اینا شرمو حیا حالیشون نیست. جلوی من تو روز روشن .
- پویان جان میگم، میخای میتونی بری بیرونا.
با این حرف انگار جفتشون از اون عالم هپروت بیرون اومدن و دستپاچه شدن و از اتاق بیرون رفتن الی قبل اینکه بره گفت:
- راستی یه چیزیو بهت گفتم:
- چی؟
چشمکی زدو گفت :
-خوش به حال شوووووووورت
-اومدم بالشتو پرت کنم که درو بستو رفت .از پشت در صدای خنده هاشونو میشنیدم .واقعا چه دنیایی داشتن اینا. کاش منم زودتر شوور کنم. یعنی آترینم منو دوست داره؟/؟؟؟؟؟؟؟
از فکروخیال بیرون اومدمو لباسمو عوض کردم. البته قبلش یه بوس کوچولو برا خودم فرستادم و رفتم پای تی وی یه خرده تی وی نگاه کردم که بابا هم اومد و دسته جمعی ناهار خوردیم .جمع دوستانه ای بود. بابا هم سربسر پویان میزاشت . الهه ام جای خودشو تو خانوادمون حسابی باز کرده بود .هر چند که از قبل هم جایگاه خاصی داشت. ولی الان به عنوان عروس خانواده ما بود و پدر و مادر گرام بسی او را دوست میداشتند.
بالاخره الی خانوم عزم رفتن کردن که پویان هم با اوشون تشریف بردن. برام جالب بود شورو شوقشون .اینا بعد عقد چه میکنن، الله اعلم.
بعد رفتنشون منم رفتم اتاقمو یه چرتی زدم .بالاخره ساعت 6 به زور از خواب بیدار شدم .تازه داشت اذان میگفت ،نمازمو خوندم و دعا کردم. هم برای خودم هم برای اونایی که دوسشون دارم و همه بیمارا.بعد نماز یه حس سبکی خاص داشتم .نمیدونم یه حس خاص ،شاید یه حس نزدیکی با خدا.چون سر نماز میشستم با خدا در دل میکردم. مشکلاتمو میگفتم ،ازش کمک میخاستم و بیشتر اوقات کمک میکرد ،به این نتیجه رسیده بودم ،هر وقت خدا رو با تموم وجودت بخونی، بی جواب نمیزارت. اون شبم ازش خواستم ،راه درستو بهم نشون بده و نزاره خطا برم.
چادرو جمع کردمو رفتم پایین پیش مادر و پدر گرام.مامانم گفت:
- چقدر میخوابی دختر؟؟
- مامان خیلی خسته بودم یا سر کارم یا پای کارای دانشگاه.
- اگه میبینی ،خیلی خستت میکنه ،چند روزی نرو. عقد پویانم نزدیکه ،کلی کار داریما
- مگه کارگر نمیگیریم؟
- چرا میگیریم اما یه کارایی هم هست ،باید خودمون انجام بدیم.
آخه قرار بود عقد کنون تو خونه خودمون باشه.
بالاخره روز عقد کنون رسید .ما از ساعت 5 صبح بیدار باش بودیم.همه دنبال کارا بودن خونه از قبل تمیز بود .سفره رو با نگار پهن کرده بودیم نویدم بود برا خندوندن ما .جناب داماد هم حموم دامادی تشریف داشتن. الهی چه ذوقی داشت، قرار بود ساعت 6 عاقد بیاد .مهمونا 5 میومدن. خانواده الیشونم از همون اول صبح کمک کردند.چه ذوقی داشتن دو خانواده، فقط احسان یه خرده شیطونی میکرد. نویدم اومده بود دیگه با هم جور شده بودن.بالاخره ناهارو هم ساعت 11 خوردیم. بعدش با الی رفتیم آرایشگاه قرار بود خودم هم متحول بشم یه آرایش متفاوت با همیشه . یه جورایی امشب میخاستم تو چشم باشم .یه خرده آترین خان هم باید ماتو مبحوت بشن. وای یه حالی از تو من بگیرم آترین جون.بالاخره پیاده شدیمو الی نشست و آرایشگر شروع کرد .همزمان کار هر دو رو به کمک شاگرداش انجام میداد. من یه آرایش ترکیبی نقره ای مشکی ناز داشتم .با اون لباسم فکر کنم محشر میشد .مدل ابروم هم عوض کردم و یه خرده حالتشو شیطونی کردم.خیلی عوض شده بودم .فقط خدا خدا میکردم، خط چشممو خوب بزنه. میخاستم بهش بگم ولی روم نشد. بعد ارایش به خودم نیگاه کردم. وای چه جیگری شده بودم تا الی منو دید گفت:
بعد ارایش به خودم نیگاه کردم وای چه جیگری شده بودم تا الی منو دید گفت:
- وای پرنیا چه جیگری شدیا خوشا به حال بعضیا
اسمو نمیگفت آخه منواون تنها نیومده بودیم و فامیلای خود الیشون اومده بودن خلاصه خودشم ارایشش تموم شد وای چه ناز شده بود بیچاره داداشم
بالاخره پویان خان تشریف آوردن یه دلم میگفت برو سر خر شو و عیشو نوششونو بهم بزن بعد میگفتم گناه داره حالا گناه داره که
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , دانلود داستان رمان عاشقانه , رمان مخصوص موبایل و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry ... , و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry کاربران انجمن نودهشتیا ... , دنیای رمان , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/24 تاریخ
کد :61807

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا