تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان و شاید گاهی عشق (فصل هشتم)



با صدای مامانم بیدار شدم سوپ برام درست کرده بود وای که چه به موقع بود سوپو خردم که بابا و پویانو الی هم اومدن به عیادتم یه خرده ای موندن بعد رفتن فقط الی مونده بود که تا بقیه رفت شروع کرد
- پرنیا نبودی ببینی این آترینه وقتی دید نیومدی چه میکرد اول فکر میکرد بیای ولی دیرتر هی میومد میگفت خانوم عزیزی نیومدن؟؟؟؟کارمون ناقصه و اله و بله فکر کرده با خر طرفه منم کلی سوال پیچش کردم مثل خر تو گل مونده بود بالاخره گفت که دیشب باهات حرفت شده و نگرانته.منم زنگ زدم به مامانت که گفت تب کردی منم بهش گفتم اینجوریه بال بال میزد امروز کلا.خوب تو بگو چه کردی زنگ زد بهت؟؟؟؟
- هیچی یه خرده اذیتش کردم بعدم به بزرگیه خودم بخشیدمش.
- خوشم میاد یه پا مارمولک هستی برا خودت
- نفرمایید استاد ما شاگرد شماییم
- خوب حالا اینا رو ولش کن دیروز با جزئیات برام تعریف کن و چشمکی زد
- گمشو منحرف فکر کردی همه مثل توان
- نه جون پرنیا راستشو بوگو لبی بغلی چیزی
- گمشو.آهان یعنی همون کارایی که شما عقد نبودید میکردیدو میگی؟؟؟؟؟
- خفه بابا .اصلا بی خیال.هر چند تو عرضه مرضه نداری
- یه چیزی ازت بپرسم راستشو مگی الی؟
- تا ببینم چی باشه.
- میگم تو تا قبل ماچی موچی داشتین؟؟؟؟؟
یکم سرخ شد ولی خودشو نباختو گفت:
- راستش ما به خانواده ها چیزی نگفتیم ولی صیغه بودیم
- الی تو روحت .خوب چرا بهم نگفته بودی؟
- خوب پویان گفت عقدو جلو بندازیم ولی نشد راستش روش نمیشد پیشنهادشو بده
- آخی پویان خان از کی خجالتی شده؟؟؟؟؟
- حالا ول کن توام .در حالیی که میخندید گفت:یه بوس ارزش این حرفا رو نداره عزیزم
- مطمئنی فقط بوس بوده
- منحرف . پر رو و با بالشت افتاد به جونم کلی خندیدم
- الی تو شوهر کردی بازم آدم نشدی
- خوب کمال همنشینه عزیزم
- با خواهر شوووووووووووووووووووووووو وورت درست صحبت کن
- چشم.حالا من برم پیش شوووووووووووووووووووووووو وووور عزیزم که از تنهایی داره دق میکنه .حتما تا الان کلی تو رو فحش داده که عشقشو ازش دور کردی
- پویان غلط کرده با تو.
- در مورد شوووووووووووووووووووووووو ووووووووور من درست صحبت کنا..
- به تو چه داداش خودمه.
- میدونی من منتظرم تو شووووووووووووووووووووووور کنی یک تیکه هایی بهت بندازم حض کنی
- تو غلط میکنی
- دیدی خودتو لو دادی.حالا مگه میخای شووووووووووووووووور کنی که بهم میگی غلط میکنی؟؟؟؟؟
- نه .همینجوری گفتم
- غلط کردی.من تو رو میشناسم.من دیگه واقعا برم دلم یهو تنگ شد
- برو گمشو شوهر ذلیل
- فعلا
و رفت وای که چه خوب بود دوستی مثل الی داشتن با اینکه مریض بودم ولی روحیم خیلی بهتر شده بود.آترین چند باره دیگه هم زنگ زدو حالمو پرسید دیگه کم کم داشت خوابم میگرفت قرصاموخوردمو خوابیدم صبح با صدای گوشیم بیدار شدم یه اس ام اس از یه شماره جدید پیامش این بود خانوم عزیزی من باید ببینمتون خواهش میکنم.

دلیلی برای جواب دادن بهش نمیدیدم. همون مزاحمی بود که چند وقت پیش اس داده بود اما چرا از یه شماره جدید. نکنه این همون دلقکه اولیست. نمیدونستم کیه و هدفش چیه و از من چی میخاست .خیلی ذهنم مشغول بود. همش یه شماره جدید .فکرم به هیچ نرسید. با سستی رفتم سمت دستشویی و یه آبی به سرو صورتم زدم و تصمیم گرفتم ، بهش فکر نکنم .بالاخره خودش خسته میشد .
رفتم پایین ، میخاستم برم شرکت که مامان گفت نمیخاد بری تا فردا خونه هستی تا خوب خوب بشی.
از وقتی آمپولو زده بودم، حالم خیلی بهتر شده بود ولی یاد آمپولش میفتم وای.
ولش کن به اینم فکر نکنم.نشستم با خیال راحت صبحونمو خوردم یه لیوان آب پرتقال و کیک چیزه دیگه ای نمیخوردم. از نونو پنیرو کره مربا زیاد خوشم نمیومد. نه که خوشم نیادا ولی کیکو راحت تر میخوردم. صبحونمو خوردمو یکم ورزش کردم تو رختخواب موندن بدنمو سست کرده بود. یه خرده ورجه ورجه کردمو خسته شدم .رفتم دوش گرفتمو دراز کشیدم .سبک شده بودم .آخی چه حالی میده حموم .یکمی دراز کشیدم رو تخت دیدم نه اینجوری نمیشه، حوصلم سر میره، رفتم پیش مامان که بهش کمک کن.
-مامانی کمک نمیخای؟؟
- دخترم تو کمک نکنی خودش یه کمکه.
- ا ماماننننننننننننننننننننن ننننننننننننننن
-خوب آخه تو که کاری بلد نیستی.
چیزی نگفتم ، خوب بیچاره حقم داشت .کلا کار بلد نبودم. چیزی نگفتمو رفتم پای تی وی. یکم تلویزیون تماشا کردم.
امتحاناي ترم نزديك شده بود و تو فرجه اي كه به بهمون داده بودن غرق درس خوندن بودم. آخه استادامون همشون سخت گير بودن. از سر كار كه ميومدم بكوب ميشستم درس خوندن تا شب . ازيه درسمون خيلي ميترسيدم با اينكه دوتا از درسا نصف نمرشون عملي بود و منم نمره كامل رو گرفته بودم اما خوب بازم استرس داشتم.
از يه طرف هم مزاحمه جديد ول كن نبود. واسه اينكه حواسم پرت نشه كثرا گوشيم رو سايلنت بود.
اولين امتحانمون صبح ساعت 8 بود. اصلا حواسم به اينكه كي ومده و كي نيومده نبود سرم رو تا جايي كه ميتونستم خم كرده بودم تو دفترم كه صداي آترين اومد :
-پرنيا گردنت شكست بيار بالا اون گردنت رو.
-واي ، خواهش ميكنم .الان وقت شوخي نيست. استرس دارم.
-دختر كنكور دكترا كه نمي خواي بدي .چرا اينجوري ميكني؟؟ مگه نخوندي؟؟
-چرا اماخوب ميترسم. صداي الي اومد:
كه دختر اينقده خر نزن بسه ديگه.
بعدش با آترين سلام و احوال پرسي كرد و اومد كنارم و گفت : خواهر شوهر بد اخلاقم چطوره؟؟
-الييييييييييييييي.
-اوه اوه اوه (بعد روبه آترين) جناب مهندس ديديد گفتم اخلاق نداره كه ؟؟
-الهه خانم اذيتش نكنيد، الان يه كم استرس دارن.
در ساختمون رو باز كردن و ديگه حرفي زده نشد. امتحان رو خيلي خوب دادم . البته چون خيلي مهربونم دلم نيومد به الي كمك رساني نكنم خلاصه با هم امتحانو تموم کردیم.
از جلسه كه اومديم بيرون هي قربون صدقم ميرفت كه خواهر شوهر به اين خوبي اصلا كجا ميتونستم پيدا كنم واز اين حرفا....... .
ديگه شركت نرفتم مستقيم رفتم خونه و لو شدم رو تخت از خستگي.

بعد از يه خواب حسابي رفتم پايين كه ديدم بله جمع همه هستن و منتظر ناهارن.
پويان و اي هم كه طبق معمول با هم بودن .
مامان همه رو صدا كرد واسه ناهار .زرشك پلو درست كرده بود منم خيلي دوست داشتم اما زياد اشتها نداشتم و چند تا قاشق بيشتر نخوردم .
رفتم تو اتاقم و گوشيم رو برداشتم. ديدم چند تا اس ام اس اومده از مزاحم جديد.
وااااااااااااي. اين بشر چرا اينقده سيريشه .من كه جوابترو نميدم خوب اس زدنت واسه چيه؟؟
اوایل اساش فقط در حد میخام ببینمت بود اما هر چی میگذشت اساش بدتر میشد .دیگه اخرا اس ام اساش فاجعه بود نمیدونستم کیه و چرا این اسا رو میده ؟؟؟آخه اولش اساش خواهشی بود کم کم بالا رفت و واقعا رو اعصابم بود نمیدونستم چی کار کنم هر بارم با یه شماره یعنی همون مزاحم قبلیه بود؟؟؟؟؟برا چی اینکارو میکرد از عذاب دادن من چی گیرش میومد؟؟؟؟
نکنه یکی از بچه هاست شاید برا شوخی این کارو میکنه؟؟؟ نه آخه این چه شوخیه ؟؟؟؟شوخی که باعث عذاب دادن دیگران بشه.
نمیتونست شوخی باشه اساش یه جورایی بود؟؟ هیچی به ذهنم نمیرسید.
نميدونستم چيكار كنم اس ام اس هاشو پاك كرددم .سعي كردم بهش فكر نكنم. خودم و واسه امتحان چند روز ديگه آماده كنم . مشغول خوندن درس شدم كه پويان و الي اومدن تو اتاق.
نيششون هم تا بنا گوش باز بود. اومدن و كلي حرف زديم و خنديديم روحيم خيلي عوض شد خيلي سر حال شدم .قرار شد الي هم پيشم بمنه و با هم درس بخونيم اما تنها كاري كه نكرديم درس خوندن بود .كلي آتيش سوزونديم و بقيه رو اذيت كرديم.
امتحانات رو به خوبي تموم كردم و باي ترم بعد هم انتخاب واحدم رو انجام دادم 3 تا درس داريم كه خيلي هم سخت هستند .
نزديكاي عيده و كلي كار سرمون ريخته. آترين هم كه همش كار ميريزه سرمون نميذاره نفس بكشيم.
غروب كه ميرسيدم خونه از خستگي فقط ميخوابيدم اصلا وقت خريد عيد رو نداشتم. الي هم كه ديگه امسال رو با پويان جونش ميرفت. من با كي ميرفتم؟؟ تنهايي حوصلم نميگرفت.
امروز بعد شركت داشتم ميرفتم خونه كه آترين صدام كرد و گفت پرنيا مياي با هم بريم جايي؟؟
-كجا؟؟ خيلي خستم آخه
-حالا تو بيا بد نميگذره بهت منم تو و در وايسي قبول كردم
با ماشينش رفتيم يه مركز خريد و گفت پياده شديم.
گفت خريد عيد كردي؟؟
-نه هنوز
-خوب الان با هم خريد ميكنيم نظرت چيه ؟؟
-آخه من پول همرام نيست. حالا كارت اعتباريم بودا. اما حوصله خريد نداشتم گفتم يه چي بگم شايد نظرش عوض شه
-اشكال نداره من همراهم هست تو هر چي خوشت اومد بگير حساب كردنش با من
-منم به ناچار قبول كردم حالا دروغ گفتنم اين وسط چي بود. آه

خلاصه كلي گشتيم و من كامل خريداي عيدم رو كردم. آترين هم همين طور .شب خوبي بود .خيلي هم خوش گذشت. اما موقع خريد گفتم بهش، كه يادم نبود كارتم همراهمه و همه رو آترين حساب كرد. گاهی تو انتخاب لباس نظر میدادو پرو میکردمو واقعا هم خوش سلیقه بود. مانتو رو که رفتم پرو کنم صدا کرد که ببینه ولی گفتم بعدا پوشیدم میتونی ببینی .
خودشم دنبال لباس بود وقتی رفت پرو کنه. منم رفتم، از خود پرداز پول گرفتم و چون میدونستم پول نمیگیره ،موقع برگشت بزارم تو داشبورت ماشينش .یه هو دیدم اومد با یه پیراهن مردونه چارخونه پیرهنش خیلی شیک بود تیره بود ولی خیلی بهش میومد صورتشم که قربونش برم همیشه 6 تیغست .الهی. نازی نازی.بالاخره اونم لباس خریدو راهی خونه شدیم .تو راه بهش گفتم تشنمه و تا اون پیاده شد منم پولو تو داشبورد گذاشتم.بالاخره اومدو آبمیوه خوردیمو به طرف خونه به راه افتادیم.و خداحافظی کردم.
شب كه رسيدم خونه ديگه رو پا بند نبودم .وسايل رو گذاشتم يه گوشه اتاق و گرفتم خوابيدم.
صبح هم خواب موندم ساعت 8/30 بيدار شدم. سرمم شديد درد ميكرد تا رسيدم شركت، ساعت10 شده بود . همين كه در اتاق روبازكردم ،با قيافه اخموی آترين روبرو شدم .
-الان ميان آخه؟؟
الي هم هي اشاره ميكرد اما من متوجه نميشدم كه چي ميگه.
-خواب موندم خوب . شما هم كه هر وقت كه دير مياين خواب رو بهونه ميكنيد. اين چي ميگه معلوم نيست از كجا عصبانيه سر من داره خالي ميكنه.
-سريع بيايد اتاق من و از اتاق خارج شد
-اين چش بود؟؟
-واي پرنيا عموم سر يه نقشه كه انگاري يه پروژه شهرك توريستي بوده يه ايراد ازش در آورده كه كل نقشه مشكل دار شده . انگار چند هفته داشته روش كار ميكرده. از صبح هم منتظر توئه كه بياي نقشه رو با هم بررسي كنيد. كه تو دير كردي . حالا برو كه دير شد.
به اتاقش كه رسیدم در زدم و وارد شدم. سرش رو گذاشته بود رو ميز.
بعد چند لحظه سرش رو بلند كرد و به من نگاه كرد .
بيا اينجا و به ميزش اشاره كرد.
رفتم كنار ميز و گفت:
- بيا كنار من ميخوام از لپ تاپ بهش يه نقشه نشون بدم.
رفتم كنارش وشروع كرد نقشه رو توضيح دادن و گفت :
-من از صبح دارم فكر ميكنم كه اين ايراد رو چطور رفع كنيم كه كل نقشه به هم نريزه اما هيچ راهي پيدا نميكنم . اعصابم بهم ريخته. به همه نشون دادم اما كسي راه حلي به ذهنش نرسيد. سه هفته روش كار كردم.
دلم براش سوخت خيلي ناراحت بود خوب وقتي كسي نتونسته بود پيشنهاد وراه حلي بده من اون وقت ميتونستم؟؟ واسه اين كه ناراحت نشه نقشه رو ريختم تو كول دسكم و رفتم تو اتاقم دو سه ساعتي نقشه رو نگاه كردم اما به نتيجه نرسيدم. يهو يه چيزي به فكرم رسيد .اگه یه قسمت از نقشه یه تغییر کوچولو میکرد،همه چی درست میشد .ستون گذاریشم تغییری نمیکرد.
با ذوق و شوق رفتم، تو اتاقش و راه حلم رو گفتم .موافقت کردو بلافاصله نشستم ،نقشه رو جوری درست کردم که تغییر آنچنانی نکنه.
نزدیکای عید بود و همه در جنبو جوش بودند .خیلی دوست داشتم امسال یه مسافرت شمال برم البته بابا هم گفته بود که امسال میریم گرگان.وای که چه خوش بگذره گرگان. آبو هوای خیلی خوبی داشت تو بهارم که فکر کنم هواش عالی بود هر چی بود از این تهران شلوغو پر دود بهتر بود.قرار بود الی و پویان خان هم تشریف بیارن.چه کنند این دو تا اونجا!!!!!! قرار بود اول عید اینجا باشیم و دو سه روز بعد راه بیفتیم به سمت گرگان البته شهرایی مجاورم میرفتیم ولی زیادی موندگار نمیشدیم.آترین وقتی فهمیده بود میخایم بریم گرگان بسی خوشحال شده بودو به بابا گفته بود که بریم خونشون .بابا هم گفت که حتما یه سری میزنیم. خیلی ذوق داشتم برا عید یه حسی بهم میگفت این سفر سفر مهمیه و شاید سرنوشتمو تعیین کنه نمیدونم .بالاخره داشتم با خانواده آترین روبرو میشدم خواهرشو که دیده بودم ولی بقیه اعضای خانوادشو نه.دلم میخاست بیشتر با خانوادش آشنا بشم.هیچ تصوری از خانوادش نداشتم .فقط داییشو دیده بودم.آدم با شخصیتی بود.همش فکر میکردم یعنی مادرش چه جوریه.خیلی فکرم مشغول سفر بود.چند روزی به عید مونده بود تصمیم گرفتم یکم خرید کنم کلا عاشق خرید کردن بودم پویان خان که الیو ول نمیکرد .پس نمیتونستم با اون برم .تصمیم گرفتم تنهایی برم.بعد شرکت زود رفتم خونه یکمی استراحت کردمو پاشدم به مامانم گفتم میرم خرید باید یه لباسای شیکی برا عید و البته خونه آترینشون میگرفتم

رفتم تو یکی از پاساژا یه پیراهن مشکی سفید که همون اول چشمو گرفته بود رو خريدم خیلی ظریف کار شده بود روش با یه شلوار مشکی لی.یه چند تای دیگه هم خریدم ولی این مشکی سفیده رو خیلی خوشم اومد.
تو خونه هم همش بحث سفر بود الی و پویان از همه خوشحال تر بودن خندم گرفته بود فکر کنم اینا به ماه عسل فکر میکردند.خاک بسرم چه بی حیا شدم من.
خوب چی کار کنم بس به هم چسبیدن عینه کنه .اون پویانم دیگه یادش نمیاد خواهری داره صبر کن خودم شوهر کنم .نیگا نیگا چه جوری برادر نازنینمو ازم جدا کرد.
چی کار کنم هر دوشونو دوست دارم....
همه در جنبو جوش عید بودیم مامانم که مدام خرید بود و تو خونه پیداش نمیکردیم پویان خان هم که از همسر گرامشون دل نمیکند.
بابا هم یا شرکت بود یا دنبال خریدای مامان .وای که چقدر عیدو دوست دارم.هر سال عید کلی خرد میکردم از لباس گرفته تا گلو گلدون وسایل سفره هفت سین..
چه کارها كه با پویان نمیکردیم چقدر سربسر هم میزاشتیم ولی حالا اون زن داره و همش پيشه زنش..
تصمیم گرفتم خودم برم خرید.
هر چی دلم میخواست میخریدم از وسایل تزئینی تا لاکو و لوازم آرایش برا خودم.
با خستگیو کوفتکی به خونه رسیدم .دیدم انگاری مامان بابام هم تازه رسیدن.
- کجا بودی دخترم؟
- هیچی رفته بودم خرید .
- چی خریدی عزیزم؟؟؟
- هر چی دلتون بخواد.شما چی خریدین؟؟؟؟
- به قول خودت هر چی دلت بخواد ....
- مامان راه افتادیا و خنديدم خودش هم خندش گرفته بود.
- یه نگاهی به خریدا کردم یه خردش که لباس بود یه سریشم لوازم خونه.قراره شده بود دکوراسیون خونه هم یه تغییری بکنه .
البته تا چند روزه دیگه مبلمان جدید میومد چون تازه رنگ دلخواهشونو سفارش داده بودن منم یه تغییراتی تو اتاقم دادم یه سری از وسایل اتاقمو عوض کرده بودم اونا هم قرار شده بود با مبلمان بیاد .وای که عید چقدر خوبه

چند روز دیگه هم گذشت و بالاخره مبلمان جدیدو آوردن. همین طور وسایل اتاق منو که تازه سفارش داده بودم. خونه یه شکل دوست داشتنی شده بود.اتاق من که دیگه نگو. تازگیا رفته بودم ، یکی از عکسای بچگیمو بزرگ چاپ کرده بودم. خیلی ناز شده بودم تو عکس .عاشق اون عکس بودم.موهام بین صافو فر بود .درست عین عروسک شده بودم.
بچگیام کلا قیافه با نمکی داشتم. یه مقدار پر رو هم بودم .هر کی باهام صحبت میکرد ، عاشقم میشد. بس که زبون میریختم .هی ، یادش بخیر.البته کنار اون عکس یه عکسم از بزرگیم بود که تو ژستی که گرفته بودم ، مظلومیت همراه با شرارت توچشام موج میزد.خدایا مرسی منو این قدر خوشگل آفریدی.کلا اعتماد به نفسم خیلی زیاد بود .چه کنم خوب خوشگلم دیگه.
اتاقم خیلی ناز شده بود .مامانم وقتی عکسا رو دید ، کلی قربون صدقم رفت. آخه واقعا خوب شده بود میز کامپیوترم هم عوض کرده بودم.تنها چیزی که عوض نشده بود میز نقشه کشی بود .اونم چون گه گاهی استفاده میکردم زیاد تو فکر تغییرش نبودم یعنی یه جورایی برام مهم نبود.
سر کارم بودم که آترین اومد تو و گفت: اگه میشه برم تو اتاقش
.چند لحظه بعد پا شدم رفتم تو اتاقش.گفت که فردا میخاد بره گرگان و تو گرگان منتظرمه و با شوخی گفت: باید بیای نیای عیدی خبری نیست.یکم من من کردو آخرم گفت:
-پرنیا میشه امروز که روز آخریه تو امسال من هستم با هم بریم بیرون.
نمیدونستم چی بگم.یه نگاه التماسی بهم کرد که قبول کردم. با هم سوار ماشینش شدیم و رفت یه کافی شاپی نگه داشت با هم پیاده شدیم.قهوه و کیک سفارش داد.اولش یکم من من میکرد ولی بالاخره به حرف افتاد.
-ما تا چند روز همو نمیبینیم البته عید ایشاالله میای .دلم میخاد تا وقتی بیای گرگان بهم فکر کنی .
-یعنی چی؟
-تو بهم فکر کن.نمیتونم چیزی بگم الان.بزار تو عید همه چی مشخص میشه.
دیگه حرف خاصی نزد و منو با دنیایی از سوال به خونه رسوند .حس کلافگی داشت. حسم میگفت ، بالاخره داره با خودش کنار میاد.بالاخره میخاد حرف بزنه ، همون حرفی که خیلی وقته حس میکنم نگفته و میخاد بگه.
چند روزه دیگه هم گذشتو بالاخره عید رسید.وای تا قبل از ساعت تحویل یه دلهره و نگرانی خاصی داشتم .وقتی سال تحویل میشد یه جورایی میشدم .تازه یادم میفتادکه یه سال دیگه از عمرم گذشته و به یاد گذشتم میفتادم ، سعی میکردم اگه کار بدی یا خصلت بدی از گذشته در وجودم هستو از خودم دور کنم .عید برام یه جورایی تغییرو تحول بود .نزدیکای ساعت تحویل معمولا دعا میخوندم.امسالم همین کارو کردم .
مامان بابا هم همین کارو کردن.امسال خونواده الیشونم خونه ما بودن.احسانو پویانو الی دم سال تحویلم از اتیش سوزوندن دست بر نمیداشتن .فقط من بودم که متینو سنگین نشسته بودم.
البته از منم بعید بود ولی موقع سال تحویل کلا آروم میشدم به قول پویان یه ادم دیگه میشدم.
بالاخره دعای تحویل سال خونده شد:

یا مقلب القلوب و الابصار



 
یا مدبر اللیل و النهار



 
یا محول الحول و الاحوال



 
حول حالنا الی

احسن الحال





و بازار بوسو عیدی به راه شد.اول ازهمه عیدی به عروس دوماد داده شد.وای که چه شادی بودن اینا.بعدم نوبت منو احسان شد.عیدی اونم از لای قرآن.
بابا و مامان هر کدوم به من عیدی یه 50 دادند. یه چشمکی زدم بهشو ن گفتم بقیشو بعدا ازتون میگیرم.و واقعا هم میگرفتم.
خودشون اخلاقمو میدونستن ، دیگه شروع کرده بودیم به خوردن شیرینی که تلفن خونه زنگ خورد. البته قبلش بابا به مادرجون اینا زنگ زده بود.
بعدش عمو عمه دایی خاله زنگ زده بودند عیدو تبریگ گفتن .در حال گوش کردن به فرمایشات پدر و مادر گرام با تلیفون بودم که یه هو موبایلم زنگ خورد.البته رو سایلنت گذاشته بودم که کسی نفهمه ، رفتم کلی خوشحال شدم که آترینه ولی بعدش که دیدم نگاره از اون شادیه اولیم کم شد.یه ساعتی با اون صحبت کردم.کلا اون زده بودد رو دست من.من کم صحبت نمیکردم ولی اون بدتر از من بود.آخر سر بهش گفتم ، نگاری گوشی سوخت. گوش منم سوخت .میایم همدیگه رو میبینیم دیگه.
برام تعریف کرده بود که قراره به زودی عقد کنن.هی.اینم داره میره من موندم و تنهایی... .
شیطونه میگه آترینو بی خیالش و برو زن مسعوده بی خاصیت شو تا قشنگ آترینو بسوزونم .آخه انگار نه انگار فقط تا یکی میومد غیرتی بازی در میاورد .اه اه اه اه......هر چند این آخرا انگار میخاست یه چیزی بگه.
تو این فکرا بودم که دوباره موبایلم زنگ خورد صدامو صاف کردمو یه لحن بی تفاوتی به صدام دادم .

تو این فکرا بودم که دوباره موبایلم زنگ خورد صدامو صاف کردمو یه لحن بی تفاوتی به صدام دادم .
-سلام خانوم.خوبی عزیزم؟؟؟؟عیدت مبارک.
-ممنون .تو خوبی؟
-مرسی.راستی با کی حرف میزدی این قدر طولانی بود؟
یه فکر شیطنت آميزی یه هو اومد تو ذهنم.
-هیچی مسعود بود.
به وضوح فهمیدم عصبی شده.
-مسعود با تو چی کار داشت؟چرا دو ساعت حرف زدی؟
-خوب من چیکاره ام؟؟؟همش میگه دوستم داره و این حرفا که علاقه ای بهش ندارم ولی ول کن نیست.خودم هم موندم دلم براش میسوزه.بچه خیلی باشعوریه بر خلاف چیزی که همیشه فکر میکردم.
با حرص گفت:
-نمیخواد از رو ترحم انتخابش کنی.خیلیا هستن دوستت داشته باشن و به زودی قصد خواستگاری دارن.
در حالی که خر ذوق شده بودم ولی بازم لحن بی تفاوتی به صدام دادمو گفتم:
-نمیدونم.تا قسمت چی باشه!!!!
تو دلم به خودم آفرین گفتم.حقته آترین خان باید تکلیف خودتو با خودت روشن کنی و با من.
لحنش دمق بود یه خرده دیگه صحبت کرد .آخرش گفت که تا عید تموم نشده به هیچ کی فکر نکن.منتظرتم تا بیای.و بالاخره خداحافظی کرد.
حدسم درست بود بالاخره میخواست به حرف بیاد.فقط یکم باید حرص میخورد.از کار خودم راضی بودم.چون بلاتکلیف بودم. چون واقعا تصمیم گرفته بودم اگه چیزی نگه بی خیالش بشم و بقیه فرصتا رو از دست ندم .درسته که دوسش داشتم ولی میتونستم فراموشش کنم چون عاشقش نبودم.
بالاخره سال نو شده بود. خانواده الیشون رفتن و الی و پویانم باهاشون رفتن.اولین عیدشون بود که باهم بودن.روز اول لباسای خوشگلمو پوشیدم که بریم خونه مادرجونم. قرار بود پویانم بیاد اونجا البته با الی.
رفتیم اونجا اونجا هم بازار ماچو بوسه داغ بود از همون بدو ورود مسعود خان زوم کرده بود رو من اومد جلو که دست بده یه چشم غره بهش رفتم و وارد شدم.اخه اون میدونست من کلا به نامحرم دست نمیدم .هنوزم بعضی چیزا رو نمی فهمید.
هر چند آترینم اوایل زیاد نمیفهمید!!! و به مرو ر اخلاقش تغییر کرد و شد همونی که من میخوام.
یادش بخیر اوایل چقدر بی چاک و دهن بود ولی آدمش کردم.خوب تواناییه دیگه

رفتم اونجا و از همون اول چسبیدم به نگار .کلی حرف زدیمو خندیدم .احسانم اومد ، دیگه جمعمون جمع شده بود.فقط پویانو الی بودن که محجوبانه سر به زیر افکنده بودن.
آخی اینا هم چقدر محجوب.چقدر سر بزیر اما انگاری یاد گرفتن ،خجالت بکشن.خوب خدا رو شکر .
شام هم همونجا موندگار شدیم.سبزی پلو با ماهیه شب عید بود.هر چند که من باقلا پلو با ماهیو بیشتر ترجیح میدادم.
بالاخره نوبت عیدی رسید.و عیدی ها هم داده شد.
و بالاخره رسیدیم خونه ولو شدم روی تخت .آخ که چقدر خسته شدم امروز.قرار بود شیشم بریم گرگان.وای چرا شیشم نمیاد .
چند روز دیگه هم به دیدو بازد
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , دانلود داستان رمان عاشقانه , رمان مخصوص موبایل و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry ... , و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry کاربران انجمن نودهشتیا ... , دنیای رمان , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/24 تاریخ
کد :61806

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا