تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان و شاید گاهی عشق (فصل نهم)


تو این فکرا بودم که الی گفت:
-بپا غرق نشی.
-نه خیالت راحت باشه.
-به آترین فکر میکردی؟
-آره.خیلی نگرانم الی.میترسم اشتباه کرده باشم.
-نگران نباش.
-سعی میکنم.
-راستی بریم سبزه گره بزنیم؟
-بریم.راستی تو چرا ؟
-چشمکی زدو گفت:برا شوهرای آیندم
-آی پویان کوجایی؟
-خوبه حالا ول کن بابا.شوخی کردم. توکه میدونی من چقدر دوسش دارم.
-آری آری میدانیم. با هم خنديديم به اين لحن حرف زدنم.
خوب پس برو به آقاتون برس .بزار ما فکر کنیم ببینم چه غلطی میکنیم.
اون روزم گذشت.هر چی به 15 ام نزدیک تر میشدیم استرس من بیشتر میشد. دوسش داشتم ولی دو دل بودم.میترسیدم پشیمون شم.به قول الی هیچ وقت ثبات فکری نداشتم.
15 ام بالاخره رسید آترین پیام داده بود ساعت 6میان خونمون.البته به بابا اینا اطلاع داده بودن.
برام جالب بود آترین هیچ چی از جواب نمیگفت نمیدونستم چرا هیچی نمیگه.یعنی این قدر به احساس من پی برده و مطمئنه جوابم مثبته.از صبح همش تو فکر این بودم چی بپوشم کدوم عطر و بزنم آرایشم چه جوری باشه.آخرشم یه پیراهن مجلسی که خیلی شیک بود و آبی آسمونی بودو پوشیدم یه آرایش محوی هم کردم و صندل مشکیمو پوشیدم شالم سرم کردم.
استرس داشتم.....
خدا رو شکر من چایی تعارف نمیکردم اصلا عادت نداشتم کلا آدم تنبلی بودم هیچ وقت این کارو نکرده بودم.
به شدت از این رسم تو خواستگاری بدم میومد.مهمونم میومد خونمون من یه گوشه میشستم.همه میگفتن خیلی تنبلی ولی من یه گوشم در یه گوشم دروازه . خوب چی کار کنم عادت نداشتم به کار.
مادرجون اینا هم اومده بودن.مامان تا منو میدید یا گریه میکرد یا قربون صدقم میرفت مامان جونم همین طور بود.پویان لبخندی به لبش بود و الی هم کنارش نشسته بود .
بالاخره ساعت 6 شدو زنگ درو زدن.بالاخره اومدن، نمیدونستم چی کار کنم ، منی که کلا خجالت تو ذاتم نبود الان خجالت میکشیدم برم پایین.
اما بالاخره رفتم، تا رفتم پایین نگاه ها به سمت من کشیده شد و رنگ من از سرخ به بنفش تغییر پيدا كرد.مامان و خواهر آترین دست دادن و روبوسی کردن، وای این آترینه!!!
چه تیپی زده ، صورت 6 تیغه، ای جونم، نانازی، کت شلوارشووو تا حالا با کت شلوار و حالت رسمیشو ندیده بودم.چقدر بهش میومد اسپرتم میزد خوشتیپ میشد اما کلا تیپ اسپرتشو بیشتر دوست داشتم تیپ مردونه فقط مال مهمونی خوبه ، موهاشم یکمی کوتاه کرده بهش خیلی میومد.دلم میخواست بپرم ماچش کنم ولی جلوی دلمو گرفتم و گفتم همه چی به وقتش.
صحبتا اولیه داشت زده میشد اما نه من نه آترین حواسمون نبود میتونستم تو نگاش بخونم اونم منتظره وقتیه که بگن بریم دو تایی صحبت کنیم.بالاخره لحظه موعود رسید و من هیچی از صحبت های زده شده نشنیدم.
با هم رفتیم اتاق من.جالب بود تا اومد اتاق من شروع کرد به حرف زدن .کلا آدم راحتی بود.

- اتاق قشنگی داری.راستی خیلی خوشگل شدیا.وای پرنیا یه عالمه حرف دارم واست.تو این مدت که همو ندیدیم خیلی بهم بد گذشت یعنی فقط گذشت .مامانم گفت تا این پسره خلو چل نشده زنش بدیم منم از خدا خاسته گفتم بریم خاستگاری اول فکر نمیکردن جدی بگم آخه کلا من کمتر حرف جدی میزنم.بالاخره اونا هم آرزو داشتم وقتیتو رو دیدن کلی خوششون اومد مخصوصا که آناهیتا هم کلی ازت تعریف کرده بود.حالا تو بگو.نمیخای حرف بزنی دلم برا شنیدن صدات تنگ شده؟
اینا رو با هیجان خاصی میگفت.برق خاصی تو چشماش دیده میشد.میتونستم بفهمم خیلی دوسم داره.
هیچی نگفتمو بهش خیره شدم.
-خوب چرا حرف نمیزنی؟؟؟؟
-هیچی خواستم یه خستگی در کنی؟بابا یه نفسی بکش .چقدر حرف میزنی
در حالی که دمغ شده بود گفت:
-خیلی بی احساسی بابا.من دارم برا تو بال بال میزنم اونوقت تو اینجوری میگی؟؟
-خوب. خیلیا برام بال بال میزنم.
-فکر کنم تو میخای امشب حرصم بدی. از چشات میخونم.
-نه بابا روان شناس شدی/؟؟؟؟
خندیدو گفت:
-علائم عاشقیه عزیزم.
-خوب بریم سر اصل مطلب.
-خوب عقدو کی بزاریم.عروسی کی باشه.عقدو عروسی باشه یه جا یه ماهه دیگه نظرت چیه؟راستی ماه عسلو کجا بریم؟؟؟؟
در حالی که سرخو سفید شده بودم از حرفاش.
-پیاده شو با هم بریم.کجا با این عجله؟؟؟؟مگه من گفتم جوابم مثبته؟؟؟
-تو نه ولی چشات به من گفت.
-نمیگم ازت خوشم نمیاد چرا دوست دارم ولی عاشقت نیستم.میدونی من کلا آدم منطقی هستم تا احساساتی.پس زیاد به خودت مطمئن نباش.
-یعنی جوابت نه است؟؟؟؟
با ناراحت این حرفو زد.
-نه.منظورم این نیست.باید بیشتر فکر کنم و همه جوانبو در نظر بگیرم همه چیز علاقه و عشق نیست.صحبت یه عمر زندگیه.صحبت یه روز دو روز نیست.نمیخام ازم ناراحت بشی ولی دلم میخاد به نظرم احترام بزاری هر چی که باشه.
-چرا نمیگی جوابت نه است؟ ااینو با یه بغضی گفت
-نگفتم جوابم نه است .گفتم بزار یکم فکر کنم.
-باشه فکر کن فقط خواهشا به جواب مثبت فکر کن.باشه
لبخندی زدمو گفتم:
- سعیمو میکنم.
یه خرده در مورد افکارو اعتقادتمون حرف زدیم یه فرقایی با هم داشتیم ولی خیلی چشمگیر نبود.فقط یه خرده از شیطون بودنش میترسیدم.یکم بی اعتماد بودم بهش. باید با مامان بابا و پویان بیشتر صحبت میکردم. اونها میتونستن خوب بهم کمک کنن.
وقتی داشت میرفت یه جوری نیگام کرد کم مونده بود بگم جوابم مثبته اما الان زود بود پر رو میشد به علاوه منم باید جدی به این قضیه نگاه میکردم.
با هم به سمت خانواده ها رفتیم.همه جوری نگامون میکردن که عنی نتیجه چی شد؟؟؟
به بابا جوری نگاه کردم که منظورمو فهمید.
-اگه اجازه بدید دخترم فکراشو بکنه و بهتون اطلاع بدیم.
-هر جور شما صلاح بدونید آقای عزیزی.

اونشبم تموم شد و قرار بر این شد دو هفته دیگه برا جواب تماس بگیرن.تو شرکت آترین باهام سر سنگین بود البته خودم هم بهش گفته بودم تا روز جواب نمیخوام با هم برخورد خاصی داشته باشیم.با مامانو بابا حرف زدم اونها هم نظرشون مثبت بود مهمتر از همه پویان بود که تاییدش میکرد.بالاخره به این نتیجه رسیدم که جوابم مثبته یعنی بالاخره مطمئن شدم.
این دو هفته ام بدون اتفاق خاصی گذشت بالاخره مامان آترین زنگ زدو جوابو خواست به مامان گفتم بزن رو آیفون خودم هم بشنوم .مطمئن بودم آترین اونجاست تا مامان جوابو گفت صدای جیغ آترین اومد .مامانش گفت:
- ببخشید دیگه .عاشقی هزار دردسر .
- مامانم هم خندیدو گفت انشاالله خوشبخت بشن.
مامان هنوز در حال صحبت بود که موبایلم زنگ زد:
- خیلی بدی پرنیا(اینو با یه ذوقو شوقو هیجان خاصی گفت)
- ای کاش الان پیشم بودی؟
- خوب که چی؟
- باز تو اومدی بزنی تو پر من.
- خوب چی کار کنم ؟
- هیچی همسر عزیزم.الان به فکر برنامه عقد و عروسیو ماه عسل باش.
- باز تو شروع کردی آترین؟
- جان.
- کوفت چته؟؟؟
- یه بار دیگه تکرار کن.
- آتریییییییییییییییییییییی یییییییییییییییییییییییین .
- جونم عزیزم.
- باز پر رو شدیا.
- خوب دیگه میخوایم زنو شوهر بشیم تازه پرروترم میشم و خندید
- کاری نکن به مامانم بگم زنگ بزنه بگه جوابم منفیه.
- غلط کردم خانوم.خوب شد؟؟؟
- بله.عالی شد.
- میگم زودتر عقد کنیم .فردا پس فردا بشه خوبه ها.
- شوخیت گرفته.بعید میدونم تا دو سه ماهه دیگه بتونیم عقد کنیم.
- خودم جورش میکنم.من میرم مخ مامانو بزنم.تو هم برو استراحت کن.به منم فکر کنیا.زودی میایم برا مراسمو بله برون.
در حالی که میخندیدم گفتم باشه.مامان اومد و گفت:
-وای که چقدر این پسره عجوله .قراره فردا پس فردا بیان برا بله برون.
- چه زود مامان؟؟
- خوب چی کار کنم خانوم کیانمهر این قدر گفت من کم آوردم.
با خودم گفتم:معلوم نیست چی به مامانش گفته که مامانش زودی زنگ زده پسره عجول!!!

رفتم تو اتاقم .به اتفاقات این چند روز فکر کردم. به آترین، به خودم ،به عید، به اینکه آیا واقعا آمادگیه یه زندگی مشترکو دارم.
به اینکه نکنه آترین عوض شه و کلی فکر دیگه اما سعی میکردم بهش فکر نکنم ،یعنی نباید فکر میکردم .بالاخره تا چند وقت دیگه شوهرم میشد.خندم گرفت وای فکر کن من شوهر کنم ؟!!!!کی حوصله آشپزیو داره ؟!!!خونه داریم که بلد نیستم .خوب به من چه.آترین باید خودش یاد داشته باشه همین که قبولش کردم از سرشم زیاده . منت گذاشتم سرش که میخام زنش بشم.هر چند بالاخره که چی باید یه کارایی بلد باشم باید آشپزی یاد بگیرم.تا اون موقع هم جناب آترین خان وظیفشه آشپزی. یادم باشه تو عقد نامه ذکر کنم اینا رو بعدا نزنه زیرش.وای فکر کن آترین پیش بند ببنده چه شود.الهی بچم . این قدر ازش کار بکشم که از زن گرفتنش پشیمون بشه و با این فکر خودم هم خندم گرفت .کلا مردم آزاری تو خونم بود.
وقتی بابا اومد مامان بهش قضیه خانوم کیانمهرو گفت ظاهرا قرار شده بود فردا عصری بیان برا قرار مدار. وای حالا چی میشه.یه هیجان همراه با ترس داشتم آترینو دوست داشتم ولی آینده برام مبهم بود.وای چی بپوشم فردا.یادم اومد یه پیراهن یاسی داشتم خیلی بهم میومد، همونو با کتو شلوارم میپوشم.از دامن بدم میومد کلا کم دامن میپوشیدم.مجالسم معمولا پیراهن میپوشیدم.
بالاخره فردا هم رسید.مامان همش استرس داشت بیشتر از من . قرار بود مادرجونم اینا بیان و کسی تا وقتی که مراسم رسمی نشد ،خبر دار نشه .آترین از دیروز دیگه زنگ نزده بود.
بالاخره زنگ درو زدن و خانواده آترین اومدن. بعد کلی از این در اون در گفتن. مامانش اجازه خاست که حلقه رو بزاره تو دستم.وای چه خوشگل بود.البته گفت ،این به عنوان نشونست و بعدا خودشون حلقه اصلیو با هم برن بگیرن.
صحبت از عقد کنون شد بابا موافق بود دو ماه دیگه که مصادف بود با یکی از اعیاد بزاریم ولی آترین از اون طرف به مامان باباش علامت میدد که یعنی دیره.
بالاخره این قدر حرف زده شد که قرار شد یه صیغه محرمیت دو ماهه بینمون خونده بشه و بعد دوماه عقد کنیم عروسیم که یه سال دیگه افتاد.
اصلا دلم نمیخاست صیغه کنیم ولی به اصرار پدروعمو و پدربزرگ آترین بابا کوتاه اومد یعنی تو رو دربایستی موند .دلم نمیخاست آترینو ببینم ،خوب نمیمرد تا دو ماه دیگه صبر میکرد.
صیغه رو دوست نداشتم از طرفی دوست نداشتم به این زودیم عقد کنیم. میخواستم بیشتر باهاش آشنا بشم.
پدر بزرگ آترین صیغه رو خوند و ما بهم محرم شدیم.نمیدونم یه حسی داشتم یکم گیج بودم. تو این فکرا بودم که مامانم گفت:
-پرنیاجان ،نمیخای اتاقتو به آترین جان نشون بدی؟
این یعنی باید باهم تنها باشیم. یکمی ازش میترسیدم یکمی هم خجالت میکشیدم.

این یعنی باید باهم تنها باشیم. یکمی ازش میترسیدم یکمی هم خجالت میکشیدم.
دیدم یه هو آترین بلند شد و منتظره منه که برم تو اتاق همه با یه لبخند همراهیم کردن سرخ شده بودم.
بالاخره به در اتاق رسیدیم .با خجالت در اتاقو باز کردم ولي خجالتي تو چهره آترين نبود هر چي بود شيطنت بود.اول من رفتم تو بعد اون.چنددقیقه اول بهم خیره بود دما بدنم بالا رفته بود چون هم خیلی نزدیک بودیم و اینکه زیادی بهم خیره نگاه میکرد خوشم نمیومد کسی بهم زل بزنه.بعد چند دقیقه اومد سمتم یکم ترسیدم دیدم دستش رفت طرف شالم و شالمو برداشت و نفهمیدم دیگه چی شد که خودمو تو بغلش دیدم و صورت از بوسه هاش داغ شده بود.خیلی خجالت کشیده بودم.یه دفعه تو موقعیتی قرار گرفته بودم که هم برام سخت بود و هم به نوعی شیرین .بالاخره اونروزي كه دوست داشتم از هميشه بهش نزديكتر باشم رسيده بود.
-آتریـــــــــــــن
- جونم عزیزم.خانوم خوشگلم.
اینو در حالی میگفت که تو چشاش یه برق خاصی داشت .دستشرودوركمرممحكم کرده بود.
-آترین یکم آرومتر .لهم کردیا. خندیدو گفت:
-ببخشید. و این دفعه لبشو رو لبام گذاشت محکمو طولانی .
-نمیخای جواب بوسمو بدی.
-آتریـــــــن.ولم کن.تازه محرم شدیما.
-خوب چه کا کردم مگه.تو جواب بوسمو بده تا ولت کن.
تو دلم گفتم بیا این سگ خورد.خواستم گونشو ببوسم که لبشو رو لبم قرار دادو مجبور شدم لبشو ببوسم.دیدم ول کن نیست.با پام یه لگد به ساق پاش زدم که یهو به خودش اومد.
-ای بابا. توچه گیری هستی .بابا الان که محرمیم.
-خوب باشه .عقد که نیستیم.
-باز گیر دادیا.ول کن تو رو خدا تازه پیش همیم.نزار لحظات خوشمون خراب شه.
هیچی نگفتم و اونم از فرصت سو استفاده کرد.بعد از چند دقیقه بالاخره کوتاه اومد و میخاستم برم بیرون که آترین دستمو گرفت. یه نگاهی بهش کردم که یعنی چیه؟
لبخندی زدو گفت:
- یه آبی به سرو صورتت بزن. هم سرخ شدی هم رژت یکم پخش شده.
با این حرف یه نگاهی به صورت اون کردم دیدم اثر رژ یکم رو لبش هست.
-آترین لبتو پاک کن.
خندیدو گفت:
-هنوز آثار جرم هست؟؟؟؟
-آتریــــــــــــن
-چشم عزیزم.پاکش میکنم.
-بدو زودتر بریم.
-تازه اومدیم که.
آتریــــــــن

میگم ،چرا نمیای بریم بیرون؟
-کوفت بریم.
-اونجوری نه.
-پس ،چه طوری؟؟؟
دیدم دستشو دور دستم حلقه کردو گفت:
-این طوری.
-آترین.ول کن، از این کارا خوشم نمیادا.
ولی مگه ول کرد همچین دستمو گرفته بود که انگار میخام در برم.
یه هو حواسش نبود دستمو ازاد کردم، کوبیدم به دلش .
-خوب، چرا میزنی شوهر بدبختتو؟
-تا چنبره نزنی به دست من.
-حالا متینو سنگین میریم پایین. اون نیشتم یه خورده ببند.یکم هم سنگین یاش.چقدر تو جلفی آخه.
-ای بابا.این طرزه حرف زدن با شوهرته زن؟
-جان؟؟؟؟؟
-هیچی غلط کردم.بریم
خندیدمو با هم براه افتادیم البته با یه سانت فاصله.
شب شام همگي به يه رستوران شيك رفتيم ،حسابي خوش گذشت اما نميدونم چرا همش يه استرسي داشتم. آترين هم قربونش برم از اول دستم رو گرفته بود و نميذاشت يه لحظه ازش جدا بشم. منم خجالت میکشیدم...خوشم نمیومد از این کارا.یه عمر بقیه رو مسخره کرده بودم.
شب موقع رفتن به خونه آترين نميذاشت برم و ميگفت حالا كه مشكلي نيست ،تو باز كجا ميخواي فرار كني ؟؟!!
مامان هم با اشاره بهم فهموند كه باهاش برم يه چرخي تو شهر بزنيم. منم به ناچار ؟؟
نه از خدام بود اما خوب ديگه نميتونستم زودي قبول كنم .
تو ماشين كه نشستيم .گفت :
- پرنيا اينقدر از من فرار نكناااا. يهو ديدي......؟؟؟
-چي ديدم؟؟
-حالا ديگه. از من گفتن بود.
تا 2-3 شب با آترين داشتيم، تو شهر ميچرخيديم .خيلي خسته بودم اما اين آترين خان ول كن نبود و ميگفت دلم برات تنگ ميشه؟؟
خلاصه با كلي خواهش آقا رو راضي كردم كه رضايت بده من برم خونه فردا هم از صبح كلاس داشتم. موقعي كه داشتم پياده ميشدم كه برم خونه
آترين گفت:
- خانومی يه چيزي يادت نرفته؟؟
-نه چي؟؟
-پرنيا خيلي بدي؟؟ چرا اينقدر ضد حال ميزني آخه؟؟!!
ديدم ناراحت شد صورتم رو بردم جلو صورتش و گفتم اوه اوه آقامون دلخور شده ازم؟؟
جواب نداد. گونشو بوسيدم اما نه؟؟ مثل اينكه هنوز قهره.
آروم لبامو گذاشتم رو لباش و يه بوسه كوچولو كاشتم رو لباش.
اومدم كه سرم رو بالا بگيرم يهو دستش رو دور كمرم حلق كرد و منو محكم كشيد سمت تو بغلش .
صورتش رو برده بود تو موهام و نفس هاي داغش به پوست سرم ميخورد.دمای بدنم بالا رفت با این کارش. خواستم از بغلش بيام بيرون كه نذاشت.
خوب بود، نصفه شب بودو پرنده پر نميزد تو كوچه والا......
الان تو اتاقمم اما خواب نيومده به چشمام ، دارم به آترين فكر ميكنم. يه ترسي از آينده تو وجودمه .نميدونم چيه ؟؟
صبحش به مرحمت آترين خواب موندم و ساعت 10 رسيدم شركت.
تا رسيدم تو اتاق ديدم نگار زنگ زدو كلي بهم حرف زد كه چرا زودتر بهم نگفتيو از اين حرفا . منم اينقدر باهاش حرف زدم تا نارحتيش از بين رفت.
آترين رو از موقع ورودم نديده بودم .البته به گوشيم چند باري زنگ زده بود صبحي كه من خواب بودم و متوجه نشدم.
حتما ناراحت شده كه ديگه بهش زنگ هم نزدم؟؟
رفتم سمت اتاقش ودر زدم و رفتم داخل ....
-سلام آقاي مهندس صبح زيباتون بخير
-با يه اخم فقط جواب سلامم رو داد.

فتم سمت اتاقش ودر زدم و رفتم داخل ....
-سلام آقاي مهندس صبح زيباتون بخير
-با يه اخم فقط جواب سلامم رو داد.
اوه اوه مثل اينكه خيلي عصبانيه
-آترين چيزي شده؟؟
-نه
عجب جوابي؟؟!! باور كن صبح خواب بودم صداي زنگاتو نشنيدم. خوب تقصير خودته ديگه هي گفتم بهت منو برسون خونه.
بازم چيزي نگفت. خوب بعدش هم زودي حاضر شدم اومدم شركت .
-نميتونستي يه تماس كوچيك بگيري مگه چقدر وقتت رو ميگرفت؟؟؟
حالا بيا درستش كن!! رفتم نزديكش سرش تو لپ تاپ بود اصلا نگاهم نميكرد.
خوب آره كوتاهي كردم. دستم رو گذاشتم رو شونش و گفتم:
حالا اخمتو باز كن ديگه ؟!! اخم اصلا بهت نمياد.
-آترين ؟؟
-ولي ديگه تماسهامو بي جواب نذار !!
-حالا هم برو وسايلت رو جمع كن كه بريم دانشگاه
باشه اي گفتم و رفتم سمت اتاقم .صبحي يادم رفته بود كه كلاس داريم والا اين همه راه رو نميومدم شركت.
با آترين رفتيم سمت دانشگاه دستمو گرفته بود و گذاشته بود رو دنده ماشين.
خوب خانم گلم چطوره اول صبحي خوب حالم رو گرفتيا اما خوب من چون خيلي مهربونم زودي فراموش كردم و بخشيدمت؟؟!!
عجب؟؟ پس كي اين همه نازت رو كشيد تا اخماتو وا كني؟؟
-يه فرشته ناز و تو دل برو بود. تو نبودي كه؟؟
تا برسيم دانشگاه ديگه حرفي زده نشد ، البته اين سكوت خودش از هزار تا حرف برام شيرين تر بود!!
بعد كلاس الي هم با ما اومد كلي سر به سر من و آترين گذاشت.
الي رو در خونشون پياده كرديم.
من هم به خيال اينكه آترين منو ميبره خونمون تو فكرو خيال خودم بودم كه ديدم از خيابونمون رد شديم/
-اااااااا آترين رد شديا حواست كجاست؟؟
-كجا رد شديم؟؟ شما الان تشريف مياري خونه بنده. دلم برات تنگ شده حسابي
-ما كه از صبح با هميم؟؟ البته ميدونستم منظورش چيه !! اما خوب ميخواستم سر به سرش بذارم. يه كمي هم استرس داشتم تا حالا باهاش تنها نبودم نميدونستم بايد چطور رفتار كنم.
همش داشتم با انگشتام بازي ميكردم و حواسم به هيچ جا نبود. كه با صداي آترين به خودم اومدم.
-كجايي وروجك؟؟
-همين جا
-مطمئني؟؟ اما نبوديا شيطون
خنديدم و چيزي نگفتم.
قبل از رفتن به خونهجلوي يه رستوران نگه داشت و غذا گرفت وبعد به سمت خونش حركت كرد.
با ماشين وارد حياط كوچيك و با صفاي خونش شديم.
اومد در سمت منو باز كرد و دستم رو گرفت كشيد سمت خونه. انگاري كه ميخواستم از دستش فرار كنم.
-آترين يواش تر دستم كنده شد
-خانم گلم اومده خونم نميدوني چقده خوشحالم؟؟!!
عشق رو تو چشاش ميديدم و اين باعث ميشد كه بيشتر بهش اطمينان كنم. اما هنوز هم يه ترسي باهام بود. شايدم زيادي بدبين بودم نميدونم؟؟!!
داخل خونه كه رفتيم آترين گفت راحت باش اينجا ديگه خونه خودتم هستا؟

-برو اتاقم ،مانتو و مقنعه ات رو در بيار.
باشه اي گفتم ورفتم سمت اتاقش. يه اتاق خيلي بزرگ با ديزان كرم قهوه اي خيلي خوشگل .
همين طور داشتم به اتاقش نگاه ميكردم كه صداي آترين در اومد.
-پس كجا موندي پرنيا؟؟
-اومدم
-زوددي مانتو و مقنعه رو در آوردم. يه تي شرت سفيد چسبيون پوشيده بودم. موهام رو هم مرتب كردم ورفتم پيش آترين كه تو آشپز خونه داشت ميز رو ميچيد.
- تا منو ديد اومد، سمتم همين طور خيره نگاهم ميكرد. با پشت دستش آروم گونه هاو نوازش ميكرد .اصلا انگار تو اين دنيا نبود
-آهاي آقاهه كجايي؟؟ خودم گر گرفته بودم از اين نگاه گرمش!!!
يه لبخند اومد رو لبش وگفت همين جام پيش خانم نازم
-بريم بشينيم كه حتما حسابي گرسنته؟؟
-دوتاي با هم مشغول خوردن ناهار شديم. آترين اينقدر با انرژي و شاد بود كه باعث شد روحيه بگيرم .
خيلي چسبيد اي ناهار دو نفره ....
يه كم بعد ناهار آترين همين طور داشت حرف ميزد ولي من خوابم گرفته بود و اصلا متوجه حرفاش نميشدم. آترين هم ديد كه چشام داره ميره رو هم گفت خوابت گرفته؟؟ تو كه صبح تا 10 خواب بودي دختر. چقده خوش خوابي تو؟؟
-خوب خسته ام. صبح تا 4 بيدار بودم. بعدشم 9 بود نه 10.
برو تو اتاقم بخواب عزيزم.
نه حالا نشستم.حالا چشام باز نميشدا .اما خوب نبود ميگه هنوز نيومده برم بخوابم آترين الان ميگه ،همه زن گرفتن ،ما هم زن گرفتيم ،نيومده خوابش گرفت؟!
اما آترين دستم رو گرفت وبردم به اتاقش ومجبورم كرد رو تختش دراز بكشم يه كم خجالت ميكشيدم ؟؟!!
آروم پيشونيم رو بوسيد و گفت بخواب عزيز دلم راحت باش منم يه كم كار دارم تا تو بيدارشي كاراي منم تموم شده.
خيلي نرم و اروم موهامو نوازش ميكرد كه خوابم برد.
بالاخره با تکونای دست آترین از خواب بیدار شدم کنارم خوابیده بودو صورتمو ناز میکرد.چشامو باز کردمو گفتم:
-چیه؟؟؟؟
-نمیخای بیدار شی ،خانوم خوشخواب؟؟؟ ساعت8 است.
-وای، چرا زودتر بیدارم نکردی ؟راستی کارای دانشگاهو هنوز انجام ندادیم. وای ؟
-حالا چرا حرص میخوری با هم انجام میدیم؟؟؟؟
-تو، از کی اومدی اینجا؟
-هیچی، یه نیم ساعتی هست کارم تموم شد .اومدم اینجا دیدم خوابیدی ،دلم نیومد بیدارت کنم. تصمیم گرفتم خودم هم کنارت بخوابم. تو خواب خیلی معصومیا.از اون پرنیای قدو لج بازو یه دنده هم خبری نیست.
-بله.بله.چیزای جدید میشنوم.
در حالی که چشامو میبوسید گفت:
-با همه قد بازیات عاشقتم و لبخندی بر لبانش اومد.
با این حرفش منم لبخند زدم چه چیزی از این بهتر که همسری داشته باشی عاشقانه دوست داشته باشه .منم بوسیدمش. دوسش داشتم خیلی زیاد.بالاخره لباس پوشیدم که بریم.اونم لباس پوشید و سوار ماشین شدیم یه آهنگ قشنگی گذاشته بود که تا حالا نشنیده بودم ولی خیلی خوشم اومد:

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم
خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

به اینجای شعر که رسید دستمو تو دستش رو فرمون گذاشتو زیر لب زمزمه کرد در حالی که تو چشاش درخشش یه عشقو میدیدم واقعا که چقدر خوبه یکی آدمو این قدر دوست داشته باشه یکی که فقط برا خودت باشه و تنها مالکش تو باشی.

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نم
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دانلود داستان رمان عاشقانه , رمان مخصوص موبایل و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry ... , و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry کاربران انجمن نودهشتیا ... , دنیای رمان , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/24 تاریخ
کد :61805

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا