تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان و شاید گاهی عشق (فصل دهم)



بعدش يه آهنگ خيلي خوشگل گذاشت :
چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیست
میدونم که توی قلبت بجز من جای هیشکی نیست
چشات آرامشی داره که دورم میکنه از غم
یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم
تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی
خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی
تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی
تورویای تو بودم که واسه من دست تکون دادیییییییی
از بس تو خوبی ، میخوام باشی تو کل ، رویا هام
تا جون بگیرم ، با تو باشی امید ، فردا هام
چشات آرامشي داره كه پابند نگات ميشم
ببين تو بازي چشمات دوباره كيش و مات ميشم
بمون و زندگيمو با نگاهت آسموني كن
بمون و عاشق من باش بمون و مهربوني كن
خيلي متن شعر قشنگ بود . خوب اين آهنگ مخصوص وروجك من بودا؟؟
خنديدم
-تو راه كلي حرف زديم خيلي خوش گذشت اينقدر خوب بود كه اصلا متوجه نشدم كي رسيديم؟؟
-آترين چقده زود رسيديم؟؟
-خانم خانما الان 6 ساعته تو راهيم؟؟ مثل اينكه پيش من خيلي بهت خوش ميگذره ها ناقلا؟؟
-آره خيلي!! يهو گونمو بوسيد.
-آترين حواست به رانندگيت باشه !! اين چه كاري بود آخه؟؟!!
-خوب اشکالی نداره که..
شب شده بود كه رسيديم خونه آترين شون يه كم استرس داشتم و قلبم تند تند ميزد. از ماشين كه پياده شديم آترين اومد دستم رو گرفت دستام سرد سرد بود.
-پرنيا حالت خوبه ؟؟ چرا اينقده يخي؟؟ مامان و باباي من ترس ندارن كه حالا خوبه چند دفعه ديديشون.
-يه كمي با حرفاش آروم شدم اما خوب بازم اين استرسه باهام بود.
وقتي زنگ در زد صداي جيغ آناهيتا از اون ور اومد؟؟!!
بهشون نگفته بودم ميايم از خوشحاليش بود. وقتي رفتيم تو حياط آناهيتا و ليدا جون اومدن به استقبالمون باهاشون روبوسي كردم و رفتيم تو خونه . مامان آترين (ليدا جون) و آناهيتا خونه بودن باباي آترين هم مثل اينكه واسه كارش رفته بود دبي..
رفتم لباسم رو عوض كردملباسم يه بلوز سرخ آبي خوشرنگ با يه شلوار جين روشن..
آناهيتا و آترين و ليدا جون داشتن با هم حرف ميزدن منم رفتم پيش آترين نشستم .آترين دستش رو انداخت دور شونه ام منو كشوند سمت خودش خجالت كشيدم يه كم!!
سرم رو انداختم پايين كه صداي آترين اومد؟؟
-مامان عروس به اين خجالتي ديده بودي؟؟
آناهيتا هم به طرفداري از من گفت: آهاي پسر دختر خوشگل ما رو اذيت كني با من طرفيا؟؟ گفته باشم!!
-چقدر زود منو فراموش كردي آنا؟؟ منم آترين داداشت!!
همه از اين حرف آترين خنديديم.
شام رو كه خورديم من ديكه از خستگي رو پام بند نبودم.
آترين گفت باز اين خاله خرسه خوابش گرفت؟؟
من و آناهيتا با هم رفتيم اتاق آناهيتا و آترينم رفت به اتاق خودش واسه خواب.
هنوز چند لحظه نگذشته بود كه آترين اومد تو اتاق؟؟
-آنا ميشه چند لحظه خانمم رو بهم قرض بدي ؟؟
آناهيتا - واسه چي اون وقت؟؟
-آناهيتا؟؟ پرنيا عزيزم بيا كارت دارم؟؟
رفتم سمت اتاقش . اومد پيشم و گفت پرنيا يعني ميخواستي بدون شب بخير به من بخوابي؟؟ تازه تو يه خونه باهام باشي و پيشم نباشي؟؟!! اومد بغلم كردم و بوسه اي رو موهام زد. اومدم خودم از بغلش بيرون بكشم اما نذاشت . حالا سرم تو سينه مردونش بود...

-آتريـــــــــــــــــــــ ــــــــــــن ،خستم .ميزاري برم؟؟
اونم گونمو بوسيد وگفت:
- برو عزيز دلم، شبت بخير.
منم ،شب بخيري گفتم و رفتم به سمت اتاق آناهيتا.
فرداش رو همش 4 تايي به گشت وگذار گذشت. چقدر هم، خوش گذشت. علاقم به آترين هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد ...
از ليدا جون و آناهيتا خداحافظي كرديم و راه افتاديم به سمت تهران.. دلم واسه خونوادم تنگ شده بود ...
تو راه بر گشت، آترين همش حرف ميزد و سر به سر هم ميذاشتيم. وقتي رسيديم خونه. اومد تو خونه با مامان و بابا سلام عليك كردو گفت: اينم دخترتون صحيح و سلام با اجازتون من برم.
اما بابا نذاشت بره و قرار شد شام رو آترين پيشمون بمونه...
یه ماه اول با همه خوشیاش گذشت. یه ماه دیگه صیغه بودیم و بعدش عقد میکردیم.
آترین تازگیا به شرکت عموش منتقل شده بود و منم اونجا کار میکردم .در واقع شرکت بابا ، یکی از شعبه های شرکت عموی آترین بود. من نرفته بودم شرکت که آترین بهم زنگ زدو گفت ،دنبال یه سری مدارک میگرده.
به من گفت، برم خونه و پیداش کنم، خودش میاد دنبالم و با هم میریم شرکت.در حال جستجو تو اتاقش بودم که چشمم یه دفعه به یه چیزی خورد. رفتم ،دیدم یه گوشیه .تعجب کردم.آترین که از این گوشیا نداشت. گوشیو روشن کردم که ببینم مال کیه.از تصویر خودم رو زمینه گوشی، فهمیدم موبایل برا آترینه ولی برا چی از من مخفی کرده بود.با اون گوشی یه تکی زدم به گوشیه خودم ببینم شمارش چیه و از چیزی که دیدم نزدیک بود پس بیفتم شماره مزاحم اولیه بود.وای.نمیتونه حقیقت داشته باشه.نه.
به سرعت اس ام اسای گوشیو گشتم .دیدم ،همه اون اس ام اسا ،تو گوشی بود، حتی اونا که با شماره های مختلفی زززده شده بود. اطراف جایی که گوشیو پیدا کرده بودم، گشتم .سیم کارتای اعتباری ...
تازه فهمیدم همه این کارا کار آترین بود ولی چرا .چرا منو عذاب داد؟؟؟؟
یاد اسای آخرش میفتم ،بیشتر عصبی میشم .اون چه حقی داشت.مگه من اونو دوست نداشتم ،مگه اون منو دوست نداشت.حس میکردم ،بد جور رکب خوردم .داغون بودم اشکم در اومده بود، منی که هیچ وقت گریه نمیکردم، داشتم گریه میکردم چه طور تونست با من این کارو کنه ؟؟چه طور بهش اعتماد کردم؟؟؟چه طور دوسش داشتم؟چرا این کارو کرد؟هیچ وقت نمیبخشمش ،هیچ وقت .همون موقع صدای در اومد و آترین با چشمای حیرت زده وارد شد .
-پرنیا ،همه چیو توضیح میدم.چشای اشکیمو بهش دوختمو با تمام توانی که داشتم کوبیدم تو صورتش.
-ازت متنفرم آشغال و از خونه بیرون زدم.
گریم هم برا خودم بود، هم برا غرورم که آترین به راحتی زیر پاش له کرده بود .
صداشو میشنیدم که داشت صدام میکرد ولی بی توجه به صداش میخاستم برم اونور خیابون که یه دفعه ماشینیو دیدم که داشت باهام برخورد میکرد .فرصت عکس العمل نداشتم صدای داد پرنیا رو از زبون آترین شنیدم و خودم که رو خیابون تو بغل آترین افتاده بودم.آترین جلوی تصادفو گرفته بود و من چیزیم نشد ولی خودش از پاهاش خون میومد منم به شدت ترسیده بودم از خون بدم میومد نمیدونستم چی کار کنم قدرت حرف زدنو از دست داده بودم.شکه بودم .به کمک مردمی که اطراف بودن به بیمارستان رسیدیم و بعدش از حال رفتم .
وقتی بیدار شدم دیدم بیمارستانم بابا بالا سرم بود نگاهش ناراحت بود. با نگاهش داشت ازم ماجرا رو میپرسید .ازش در مورد آترین پرسیدم گفت یکمی آسیب دیده ولی خیلی جدی نیست یه چند روزی باید بستری بشه فعلا پاش تو گچه.فقط دکتر میگفت شانس آورد ضربه شدیدتر نبود و گرنه قطع نخاع میشد.
فقط خدا رو شکر کردم که سالمه .
-بابا مامان اینا میدونن؟؟
-نه من میدونم فقط.الان بهشون نگ میزنم.راستی چی شد بابا؟تو چرا ناراحتی؟
-بابا فعلا ازم چیزی نپرس بعدا خودم بهتون میگم.
و بعد از اتاق خارج شد سرم من تموم شده بود یه سری به آترین زدم ولی کاری نکردم که منو ببنه از پشت در نگاهش کردم.آروم دراز کشیده بود صورتش با اینکه زخمی شده بود ولی از جذابیتش کاسته نشد بود.ظاهرا آترین به بابا گفته بود به خانوادش چیزی نگه.
منم مرخص شدم از لحظه ای که به خونه رسیدم همش دارم فکر میکنم خدایا این کی بود من انتخاب کردم آترین رویاهای من اهل دروغ نبود.آترین من کاری نمیکرد که من اعصابم خورد بشه.اون آترین من نبود .اون یه ماسک بود که به صورت آترین زده شده بود نمیدونستم باید چی کار کنم.فکرم خیل آشفته بود دلم نمیخاست از دستش بدم دوسش داشتم ولی بهش اطمینان نداشتم .از کجا معلوم بل صد نف دیگه همین کارو نکرده باشه از افکار که داشتم بیشتر به هم میریختم لحظه به لحظه بر اضطرابم اضافه میشد گیج گیج بودم . نه میتونستم ازش دل بکنم نه میتونستم ازش دل ببرم.باید چی کار میکردم تا چند روز فکرم در گیر بود تا بالاخره تونستم تصمیمو بگیرم.بعد چند روز رفتم بیمارستان به تنهایی .نمیدونستم کارم درسته یا نه.اما نمیتونستم به همین راحتی از کنار کارش بگذرم.
در زدمو وارد شدم لبخند غمگینی زد .
-دو روزه منتظرم بیای چشم به در خشک شد نیومدی؟
- نمیتونستم بیام.نخواستم که بیام.با همه علاقه ای که بهت داشتم جلوی احساسمو گرفتم.
- چرا؟؟؟؟
- تو نمیدونی؟
- من برات تو ضیح میدم.من نمیخاستم اذیت کنم یعنی اولش اصلا نمیشناختمت خودت شماره اشتباهی گرفته بودی.
- بعدش چی ؟هان بعدش چی؟؟؟؟اون اس ام اسای آخرتو چه طوری توجیح میکنی هان؟؟؟
سرشو پایین انداختو هیچی نگفت.
-با توام حرفتو بزن ؟؟از خودت دفاع کن!!
-خوب ببین پرنیا راستش اولی که دیدمت از قیافت خوشم اومده بود خیلی خوشگلو تو دل برو بودی. خاصیت آدماست که همیشه بهترینو میخان.نمیگم اون موقع عاشقت شدم نه. چون به عشق در یه نگاه اصلا اعتقادی ندارم خوشم اومده بود ازت چشمم دنبالت بود از همون روز اول .اوایل که بهت زنگ میزدم فکر میکردم چقدر این صدا آشناست ولی یادم نمیومد تا وقتی که رفتیم گرگان و من شمارتو گرفتم اون موقع خیلی خوشحال شدم چون میتونستم راحت بشناسمت اون سفر دانشگاه شرکت باعث شد به شناخت کاملی ازت برسم هر چی بیشتر میشناختمت علاقم بهت بیشتر میشد من دوست دهتر زیاد داشتم ولی به هیچ کدومشون وابسته نبودم هیچ کدومو نمیدیدم ناراحت نبودم ولی وقتی یه مدت تو رو نمیدیدم کلافه میشدم.نمیدونم یکی از دوست دخترام خیلی دوسم داشت خیلیم اصرار به ازدواج میکرد اون همون موقع ها بود که میگفتی چرا ثبات اخلاقی نداری .میخاستم بیشتر بشناسمت میخاستم بهت اطمینان کامل داشته باشم از دوستام در مورد بی وفایی دخترا زیاد شنیده بودم اینکه تا یکی خوشگلترو پولدارترو میدیدن میرفتن سراغ اون دلم نمیخاست منم تجربه اونا رو داشته باشم.گاهی تعقیبت میکردم همه کاراتو زیر نظر داشتم حتی اون اسا برا این بود که واکنش تو رو ببینم میخاستم امتحانت کنم.
-به چه قیمت این کارو کردی آترین؟تو که میدی من از اون آدما نبودم
-چه طوری این فکرو کردی هان؟

 به این چیزا نیست ،خوب.
- آترین ،این جواب سوال من نشد.
- پرنیا ،خواهشا بی خیال شو.
- اومدم بی خیال شم.
- واقعا؟؟؟؟
- آره واقعا.امروز اومدم همه حرفامو بهت بگمو برم.نمیدونم از کی شروع شد ،فقط میدونم تا به خودم اومدم ،دیدم دوست دارم. خیلی دوست داشتم ،تو هم بهم بگی ولی جنابعالی دم به تله نمیدادی.با همه احترامو علاقه ای که بهت دارم ولی اون روز به این نتیجه رسیدم که تو اونی نیستی که من فکر میکردم. هیچ وقت فکر نمیکردم به این راحتی دروغ بگی .یادته وقتی گفتم ،فکر کنم کار آرانه واکنش چندانی نشون ندادی. تعجب کردم ولی بازم بهت شک نکردم ،چون تو ذهن من تو یه آدم شیطونو بانمک بودی نه یه آدم دروغگو. یاد حماقتم میفتم. یادم میاد، من به توی احمق ،گفتم اون آزارم میده ولی تو چی کار کردی، آترین.ول کن نبودی .هر دفعه یه شماره ،هر دفعه یه متن.اومد حرف بزنه که گفتم:
- نمیخوام توجیح کنی.گذشته ها گذشته ولی باعث شد ،چشام باعث بشه. بیشتر به اطرافم نگاه کنم و با چشم باز و به هر کسی اعتماد نکنم.خیلی فکر کردم در مورد خودم و تو .میدونی من یه عقیده ای همیشه داشتم که دختر با لباس سفید میره و با کفن برمیگرده اما خوب منو تو عقد نکردیم و صیغه ایم پس بهتره که هنوز هیچی نشده راهمون جدا بشه.
- تو چی میگی پرنیا، میفهمی؟ من عاشقتم .اینو میفهمی؟؟؟؟
- نه، نمیفهمم. اگه میفهمیدم که روزگارم این نبود که.
بغض کرده بود ،درست مثل من .حال هیچ کدوممون خوب نبود.
- پرنیا ،ما میتونیم با هم حرف بزنیم .این چیزی نست که به خاطرش زندگیمونو به هم بریزیم.میشه مسائلو حل کرد.
- آره میشه ولی اعتمادمو بهت از دست دادم ،شاید زمان حلال مشکلاته.با پدرو مادرم هم صحبت میکنم ،میگم فعلا زوده برا عقد، بهتره که بیشتر فکر کنم .اختلاف نظرامون زیاده و چه میدونم از این چرتو پرتا.
اینا رو میگفتم در حالی که بغضم تبدیل به هق هق شده بود اونم صورتش بارونی بود.با صدای گرفته ای گفت:
- این چند روز نیومدی پیشم که اینا رو بگی؟؟؟؟
- هم اون و هم اینکه ...
- هم اینکه چی؟
- صیغه رو پس بخونیم.
- پرنیا سنگدل نباش.میشه گذشته رو جبران کرد.ما روزای خوبی با هم داشتیم.
- زمان میخوام .زمان همه چیو معلوم میکنه .باید بهم ثابت بشه تا بهت اعتماد کنم.خودت نذاشتی اعتماد کنم.
- خوب، پس خوندن صیغه محرمیت برا چیه؟
- برا این که یه مدت میخوام تنها باشم .دور از تو .شاید احساسم برنده شد ،شاید عقلم. اگه با گذشت زمان احساست نسبت بهم تغییر نکرد، شاید دوباره با هم بودیم.نمیدونم.به نظرم بهترین تصمیمو گرفتم.هر چند تو میتونی، منتظر نمونی .میتونی ازدواج کنی، هر کاری دلت خواست بکن.فقط من بر میگردم، شرکت بابا.
و انگشتریو که مامانش بهم هدیه داده بود بهش برگردوندم و با توجه به چیزایی که خونده بودم صیغه رو فسخ کردم و دیگه بهش نگاهی نکردمو از اتاق خارج شدم .فقط صدای گریشو میشنیدم وضع خودم بدتر از اون بود.خیلی دلم گرفته بود. هر وقت دلم میگرفت میرفتم امامزاده صالح رفتم اونجا یه زیارتی کردم یه دل سیر گریه کردم.

وقتی از اونجا اومدم بیرون خیلی سبک شده بودم.باید آترین امتحان میشد حتی اگه بهم ثابت بشه اون اونی نبود که فکر میکردم.
رفتم خونه سر درد زیادی داشتم . بابا رو دیدم سلامی کردم.
-کجایی دخترم؟؟؟آترین چند بار بهت زنگ زده گوشیتو جواب ندادی؟؟زنگ زده خونه؟ چرا ناراحتی بابا؟آترین چرا صداش گرفته بود؟؟
-بابا .نمیدونم.واقعا نمیدونم فقط میدونم به هیچ وجه آمادگی ازدواجو ندارم. ما با هم فرق زیاد داریم.
همون موقع مامانم هم صدامو شنیدو گفت:
-چی میگی پرنیا حالت خوبه؟مگه دوسش نداشتی؟
-مامان فعلا هیچی نگین.من هیچی نمیدونم .فقط اینکه دلم نمیخواد فعلا ازدواج کنم همین.
-خوب نمیشه که همین جور صیغه بمونین.
-دیگه صیغه نیستیم.
-چی میگی پرنیا؟
-مامان خواهشا ولم کنید. بزارید فکر کنم با خودم نمیدونم گیج گیجم.
و به سمت اتاقم رفتم گوشیمو چک کردم 20 تا میس کال و5 تا پیامک از آترین یه چند تا هم مال پویانو الی بود یعنی همه رو خبر کرده.اه.لعنتی
قرصی خوردمو دراز کشیدم سعی کردم به هیچی فکر نکنم .این بهترین روش بود.بعدا با الی صحبت میکنم .اون همیشه بهم کمک میکرده و خوابم برد .نمیدونم کی بود که دوباره ازخواب بیدار شدم داشت اذان میگفت .هوا نیمه تاریک بود پس حتما اذان مغرب بودتو این فکرا بودم که پویانو الی وارد اتاقم شدندو در مورد قضیه امروز ازم پرسیدن جواب درستو حسابی بهشون ندادم .پویان بالاخره خسته شد و رفت بیرون ولی الی موند به زور ازم حرف کشید .همه چیو بهش گفتم ولی قسمش دادم به هیچ کس نگه بهم قول داد که کمکم کنه بیشتر بشناسمش.تو همین حین گوشیم زنگ خورد .خودش بود .نمیدونستم چی کار کنم .الی مجبورم کرد که جواب بدم.
- سلام.
- سلام آقای کیانمهر.
- چی میگی؟
فقط سکوت کردم دلم میخواست همون طوری که اذیتم کرده اذیتش کنم. اون اس ام اسای آخرجش که یادم میاد نمیتونم بگذرم. اون بهم شک داشت اون فکر میکرد منم مثل بقیه دوست دختراشم.چقدر مسخره.
- میخاوی اذیتم کنی پرنیا؟؟؟
- اونی که اذیت کرد من نبودم.
- میدونی از دیشب به من چی گذشت؟
- شما چی میدونی چقدر اعصابم با اون اس ام اسا خورد شد؟اوایل فقط اسا رو میخوندمو میخندیدم میگفتم بچست حتما بیکاری زده به سرش اشکال نداره تا اینکه اسات عوض شد پیشنهادت عوض شد عوضی شدی.
- پرنیا...
- چی میخای؟چه دروغ دیگه ای میخای تحویلم بدی هان؟
- فقط ازت یه خواهش دارم.
- بگو میشنوم.
- بهم فرصت بده یه فرصت برا جبران.
- نمیدونم چرا این قدر احمقم ولی به حرمت زوزای خوبی که داشتی این حرفتو قبول میکنم زماان همه چیزو حل میکنه.اما فقط یه فرصت میفهمی؟
- آره.بهت قول میدم جبران میکنم.میشم همونی که تو میخای.
- امیدوارم.
- دلم برا صدات تنگ شده بود بی انصاف.
جوابش فقط سکوت بود .
- نمخوای چیزی بگی؟
- چیزی برا گفتن ندارم.
- تو منودوست داشتی؟
- احساسات میتونه تغییر کنه.
- یه روزه.
- نه.اما میشه جلوشو گرفت.
- نگیر جلوشو.
- زمان تعیین میکنه که باید جلوشو بگیرم یا نگیرم .
- راستی میشه به خانواده ها نگی قضیه به هم خرده فعلا یه بهانه بیار تا بعد .
- من فعلا بهشون گفتم با هم اختلاف داریم و زمان لازمه که همه چیز حل بشه.
- مرسی که نگفتی.
هیچی نگفتم و خداحافظی کرد.الی خیلی سعی کرد روحیمو عوض کنه و بهم گفت کمک میکنه که بهتر بشناسمش .
اونشب خوابم نمیبرد .موقعی که فکرم درگیر بود اصلاخوابم نمیبرد. یاد آترین حرفاش خنده هش بوسه هاش همه و همه تو ذهنم میگذشت.نمیشد فراموشش کرد پس باید امتحانش کنم.باید مطمئن بشم همون کاری که اون با من کرد و با این فکر عزممو جزم کردم .
بالاخره خوابم برد صبح به سختی از خواب بیدار شده بودم .باید میرفتم دانشگاه و آترینم بود باید عادت کنم بهش. به بی محلیاش درسته برام سخته ولی من میتونم.
لباسمو پوشیدمو رفتم دانشگاه.نزدیکای دانشگاه آترین منو دید به عادت همیشه اومد جلو که دست بده.
-آقای کیانمهر فکر کنم دوباره باید یادتون بیارم که دیگه بهم محرم نیستیم.
دستش تو هوا خشک شد.
پرنیا؟؟؟؟
-بله.
-بازم شدی مثل همون مواقعی که میخوای لج منو در بیاری
-تو اینجوری فکر کن.
-دلم نمیخواد آقای کیانمهر صدام کنی .
نمیدونم چرا مخالفتی نکردم. و با فاصله وارد کلاس شدم.
استاد بالاخره اومد و درساشو دادو میخاستم برم ماشین نیاورده بودم الیم نیاورده بود. رفتیم تاکسی بگیریم که آترین چراغ داد.یه اشاره ای به الی کردم یعنی چی کار کنیم.
اونم گفت سوار شیم.سوار شدیم.ترانه تو ماشین پخش شده بود واقعا متناسب با حال منو آترین بود .نمیدونم شایدم خودش عمدا گذاشته بود:

قلب من می گه که هستی ، اما چشمام می گه نیستی
خیلی سخته

باورم شه ، که تو پیشم دیگه نیستی
بگو که هنوز چشاتو ، رو به عشق من نبستی
چشم من می گه تو

رفتی ، اما قلبم می گه هستی
حالا که همش خیاله ، بذار دستاتو بگیرم
بذار تو فرض محالم ،

با تو باشم تا بمیرم
بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت بمونم….
حالا که همش تو رویاست ، نذار دلتنگت بمونم
مرگ بیداری برا

من ، اینو خیلی خوب می دونم
بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت
بمونم….

مگه میشه تو نباشی ، تو مثه نفس می مونی
دستای گرمتو کاشکی

، تو به دستم برسونی
بی تو قلبم بی پناه ِ ، می میرم وقتی که نیستی
مگه میشه
باورم شه ، که تو پیشم دیگه نیستی

حالا که همش خیاله ، بذار دستاتو بگیرم
بذار تو فرض محالم ،

با تو باشم تا بمیرم
بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت
بمونم….

حالا که همش تو رویاست ، نذار دلتنگت بمونم
مرگ بیداری برا

من ، اینو خیلی خوب می دونم
بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت
بمونم….


تو راه الی زودتر پیاده شد نمیدونستم چرا میخواست ما رو تنها بزاره.وقتی پیاده شد الی.آترین گفت:
-خوبی؟؟؟؟
-مرسی.
-دلم برات تنگ شده؟.میدونی وقتی بهم نگاه نمیکنی کلافه میشم.میدونی چقدر عصبی بودم حلقه امروز تودستتت نبود؟
-آترین ما حرفامونو زدیم.کی باعث شد هان؟گفتی بهم فرصت بده قبول کردم پس حرفی نمیمونه.
-یعنی امیدوار باشم؟امیدوار باشم اگه یکی بهتر از من اومد خاستگاریت منو ول نمیکنی؟
پوزخندی زدمو گفتم :
-من مثل اون دخترایی نیستم که دوستات تعریف کردن.تا تکلیف خودمو با تو روشن نکنم مطمئن باش سراغ کسی نمیرم.
-با کنایه حرف میزنی؟؟
-فکر کنم اینجوری بهتر شده؟
-پرنیا چرا افتادی رو دنده لج؟خوب باور کن برام سخته ما به هم محرم بودیم ولی تو امروز حتی بهم دست ندادی .نمیتونم این رفتارتو تحمل کنم .خوب چی میشه صیغه کنیم بعد تو تصمیمتو بگیری؟
-میترسم بهت بد بگذره.
-پرنیا مسخره نکن.مرد نیستی که احساسمو درک کنی. باور کن با دیدنت با حرفات با کارات نمیتونم کنار بیام.مجازات سنگینی برام در نظر گرفتی.
-خودت خواستی.خودت کاری کردی مجبور شم.
-چرا احساستو مخفی میکنی؟
-احساس من وقتی خلاف عقلم باشه هر چی باشه از بین میبرمش.
-نمیتونی .نمیتونی اون روزا رو از یاد ببری .مطمئنم دوستم داری.
-مگه من گفتم دوست ندارم؟الانم میگم آره .خیلی دوست دارم ولی اعتماد ندارم بهت. شک دارم به تصمیم قبلیم .تو راحت نقش بازی کردی . شاید تو زندگی بدتر از این باشی. تو باشی به همچین ادمی اعتماد میکنی؟نمیکنی دیگه.
-باشه هر چی تو بگی.
بالاخره به خونه رسیدیم .موقع پیاده شدن تو چشمام خیره شد.یه ان نتونستم خودمو کنترل کنم وبه چشاش خیره شده بودم .چقدر دلم براش تنگ شده بود. اومد جلو جلوتر.خواست ببوستم که یه هو به خودم اومدم و پیاده شدمو دویدم سمت خونه .حتی بهش نگاهم نکردم.
راست میگفت آترین از وقتی بهم محرم شده بودیم واقعا جدایی ازش برام خیلی سخت شده بود. نمیدونم چه چیزی بود اون موقع اگه میبوسیدمش احساس خوشایندی بود ولی با یاد آوری چند لحظه پیش از خودم بدم اومد .من آدم شلی نبودم اما خوب سنگ نبودم.از خدا خواستم منو ببخشه .داشتم وسوسه میشدم ولی خوب به موقع به خودم اومدم.داشتم در خونه رو باز میکردم که یه پیام اومد از طرف آترین:
-ببخشید.چشات داشت دیونم میکرد .نتونستم خودمو کنترل کنم.
هیچی ننوشتم.چیزی نداشتم که بگم.

اونروزم گذشت .سعی میکردم کمتر ببینمش ولی نمیشد .هر جا میرفتم بود .دانشگاه شرکتم میومد.نمیدونم چرا مامان بابا هم چیزی نمپرسیدن. شاید به اونا یه چیز ی گفته بود نمیدونم. نمیدونم چه جوری میومد شرکت با چه بهانه ای اما هر رووز شرکت بود .حس میکردم میترسه .میترسه که از روی لجو لج بازی قالش بزارم .بشم مثل اونایی که تعریفشو میکرد. به همه جا سرک میکشید.تو دانشگاه هم همین طور .به شدت مواظب آران بود. فقط از این دوری به خیلی چیزا رسیدم .به این رسیدم که خیلی بهش وابسته شدم و چقدر سخته ازش دور باشم .گاهی تو دانشگاه وقتی حواسش نبود یواشکی نگاش میکردم و دلتنگیمو برطرف میکردم اما نمیتونستم فراموش کنم کارشو .اون با اعصاب من بازی کرده بود .میدید حرص میخورم ولی هیچ کاری نکرده بود اون .
ولش ک
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry کاربران انجمن نودهشتیا ... , دنیای رمان , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمان سفر به دیار عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/20 تاریخ
کد :61553

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا