تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان و شاید گاهی عشق (فصل یازدهم)



- دیدی هنوزم دوستم داری؟دیدی نمیتونی بی تفاوت از کنارم رد شی؟
- خوب که چی؟
- هیچ چی. راستی یه ماهی که من نیستم ازت خواهش میکنم به زندگیمون فکر کنی این یه ماه دوری برای جفتمون لازمه .میدونم اذیتت کردم میدونم عذاب کشیدی ولی ببخش.
بازم چیزی نگفتم.کلا گاهی وقتا برا در آوردن حرص بقیه سکوت بهترین کاره..کاری که خودش کرد من داشتم الان با خودش میکردم.
- بازم سکوت.چرا حرفی نمیزنی؟
-حرفی برا گفتن ندارم.
- چیزی لازم نداری برات بگیرم؟
- نمیدونم اینو باید بگم یا نه نمیدونم کار درستی میکنم یا نه ولی فقط میگم سلامت برگرد.
چشاشو دیدم که با این حرفم درخشید.بالاخره خداحافظی کردو رفت. برام لحظه های بعد رفتنش خیلی سخت بود مخصوصا یه هفته اول .گاهی بهم زنگ میزد ولی بازم خیلی خوب جوابشو نمیدادم .باید تاوان کارشو میدید بعد شاید میبخشیدمش.کلا آدم خبیثی بودم.تو فکر بودم که چی کار کنم که یه دفعه ای رفتنشو جبران کنم چون میدونست با این کارش به منم سخت میگذره با الی صحبت کردم و به این نتیجه رسیدیم که باید از فرنازو بهزاد کمک بگیریم از دوستان صمیمیمون بودن .تو دانشگاه با فرناز آشنا شده بودیم بهزاد ترم بالایی بود . هر دوشون پر رو و راحت بودن و این میتونست تو نقشه به درد بخوره.با مشورت هم به این نتیجه رسیدیم که بهزاد باد بیاد نقش یه عاشق سینه چاکو بازی کنه و فرنازم نقش عاشق سینه چاکه آترینو .میخاستم یه جوری عکس العمل آترینو در برابر فرناز ببینم فرناز فوق العاده لوند بود و تو حرکاتش عشو ه های خاصی داشت به قول پسررا شاسی بلندو خوش هیکل بود اولین قدم در آزمایش آترین بعد برگشت. باید میدیدم عکس العملش در برابر فرناز چیه. فرناز میدونست چه جوری برخورد کنه.قرار بود یه کاری کنه که من فکر کنم دوست آترینه و ببینیم آترین خان چه غلطی میکنه.بهزادم خوش قیافه بود قد بلند هیکل مانکنی و بسی خوش تیپ. از آرانو مسعود خیلی بهتر بود این کسی بود که میتونست نقش یه عاشقو بازی کنه خیلی بهش اطمینان داشتم میدونستم چه جور آدمیه.آترین خان زودتر برگرد که کلی نقشه برات دارم.این تازه گامه اوله. که اگه با موفقیت بیاد بیرون وارد گام دوم میشه.
گام دوم رفتن من از شرکت برای مدتی که نه بتونه تو شرکت منو ببینه دانشگاهم که تعطیل میشد. عکس العملشو باید میدیدم
گام سوم خوب اون رفت مسافرت که بگیره منو اذیت کنه خوب منم باید برم مسافرت هم یه حالو هوایی عووض میکنم هم یه حالی از اون میگیرم. پسره پر رو خاسته از راه دل تنگی منو سره عقل بیاره.
تو گام سوم خیلی چیزا برا خودم ثابت میشد البته بستگی به دو گام اول داره باید میشناختمش باید به احساسم اطمینان پیدا میکردم و این بهترین فرصت بود.
بالاخره یک ماه داشت به پایان میرسید امروز صبح زنگ زد که فردا ایرانه و دلش میخاد منو ببینه نمیدونم چرا با همه لج بازیام بهش گفتم میرم فرودگاه دنبالش.
صبح فردا رسید یکم استرس داشتم دلتنگش بودم اما خوب دوباره با همون ماسک بی تفاوت رفتم.
از دور دیدمش وای چقدر خوشتیپ شده .یه پیراهن نوک مدادی سیر پوشیده بود که جذب تنش بود با یه شلوار مشکی خیلی خوشتیپ شده بود تا حالا با ته ریش ندیده بودمش .یکمی لاغرتر هم شده بود و این نه تنها از جذابیتش نکاسته بود بلکه خیلیم خوش تیپ ترش کرده بود.از دور کلی قربون صدقش رفتم یه هویی منو دید چشاش برق زدو اومد جلو .انگار حواسش نبود میخاست بیاد ببوستم که با کیف کوبیدم تو کلش. بچه پر رو رو.
-پرنیا اینه بعد یه ماه دوری استقبالت از من؟
-خوب آخه مثل اینکه یییادت رفته محرم نیستی.
- ببخشید حواسم نبود. و زد زیر خنده.
- دیونه چرا میخندی؟
- یادته تو ماشین قبلا چقدر منو زدی؟
خودم هم از خاطراته اونروزا خندم میگرفتت. چقدر زود گذشت.
- آره.بس که پر رو بودی.
- بابا الان تو یه خوشحالی چیزی باید بکنی؟ راستی دست گلت کو؟
-هان داشتم میومدم اینجا دیر کرده بودم رفتم گل بگیرم اومدم این طرف که یه ماشین نزدیک بود بهم بزنه گل از دستم پر شد.دیگه شرمنده.
خودمم از دروغم تعجب کردم یه هو به ذهنم رسید.اصلا یاد گل نبودم.راستی برا چی باید براش گل میاوردم.
- پرنیا چقدر تو سر به هوایی ؟فکر کنم همون نمیومدی بهتر بود؟ خوبی؟راستی من نبودم آب زیر پوستت رفته خوشگل تر شدی.با پوزخندی گفت : منو فراموش کردی؟
- اگه فراموش کرده بودم مطمئن باش اینجا نبودم.
- خوشحالم که اینو میشنوم.
دیگه هیچی نگفتمو به راه افتادم.
- میشه بعد از خونه بمونی من وسایلو بزارم یه دوری تو شهر بزنیم؟
بی اراده قبول کردم.
اول رفتم خونشون و وسایلشو گذاشت بعد با هم یه دوری شهر گردی کردیم.نمیدونم چرا جاهایی رو میگفت که قبلا دو تایی با هم رفته بودیم.نمیدونم میخاست خاطرات گذشته رو یادم بیاره.

- آترین... چرا گفتی بیام اینجا؟
- دلم تنگ شده بود برا اون روزا.اومدم مروری به خاطرات.
- پس یه سری به گوشیتم بزن.
- چرا تیکه میندازی؟
- نباید این کارو بکنم؟
- نمیدونم.
- ناهارو باهام میخوری؟
- باشه.
و رفتیم یکی از همون رستوران های قدیمی که قبلا با هم میرفتیم.
مثل قبل دو تا غذای متفاوت سفارش دادیم. عادت داشتیم با هم غذا میخوردیم ولی این بار این کارو نکردم.
هیچی نگفت اما معلوم بود خوششون نیومد. اونروز با تموم سخت گیری های من واقعا خوش گذشت .با این که خیلی سعی خودمو کردم که بی تفاوت باشم ولی نشد. خودشم اینو فهمید.تظاهر بی فایده بود.قبل از اینکه پیاده بشه گفت:
- دلم خیلی برات تنگ شده بود .امروز با تموم بد اخلاقیات خیلی خوش گذشت .میدونی بعد یه ماه فهمیدم یه روز ندیدنت عذابم میده.
اینو گفت گفتم نمیدونی آترین جان چه خوابی برات دیدم . حالا زوده بزار چند روز بگذره حالیت میکنم اذیت کردنه من یعنی چی.
بالاخره پیاده شد و خداحافظی کرد. منم رفتم سمت خونه.داشتم از ماشین پیاده میشدم که دیدم یه نامست دست خطه آترینه .نوشته بود:
دلم برات خیلی تنگ شده بود.نمیدونستم چی دوست داری اما سعی کردم چیزایی بگیرم که خوشت بیاد .صندوق عقب یه چمدونه همش برا توئه برا خانواده رو بعدا خودم تقدیمشون میکنم.
.دوست دارم.آترین.
خوشحال شدم از نامه اش از اينكه ديدم هنوزم براش مهمم. ماشين رو گذاشتم تو پاركينگ وچمدون رو از صندق عقب در آوردم و رفتم به اتاقم. اين مامان ما هم كه معلوم نيست كجاست؟؟
رفتم به سمت اتاقم و لباسام رو عوض كردم و نشستم رو زمين و چمدوني رو كه آترين آورده بود رو باز كردم.
اولش نظرمو يه لباس خوشگل مجلسي كه روي همه لباسا بود جلب كرد. يه پيراهن حرير مشكي دكلته خيلي خيلي خوشگل و ناز . چند تا شلوار جين و كلي تي شرت و تاپ . آخر سر هم چند تا ادكلني كه خودم خيلي دوستشون داشتم burberry،coco chanel،versace
كلي هم لوازم آرايش با مارك هاي معروف و خوب .
معلوم بود تو خريداش خيلي سليقه و وسواس به خرج داده بود .گوشيم رو برداشتم ،بالاخره ادب حكم ميكرد تا ازش تشكركنم .
اولين بوق رو نخورده گوشي رو برداشت
- جانم پرنيا؟؟
- سلام
- سلام وروجكم .از بس ذوق زده شدم كه زنگ زدي بهم سلام يادم رفت.
- جانم عزيزم؟؟
- ميخواستم تشكر كنم بابت سوغاتيات...
- قابل خانم خوشگلم رو نداره
- مثل اينكه يادت رفته ما هيچ نسبتي نداريم؟؟
- نترس يادم نرفته؟؟ خوب كاري نداري؟؟ ناراحت شد. از لحنش فهميدم اما نميدونم چم شده بود كه هي اذيتش ميكردم.
خداحافظي كردم اما جوابي نشنيدم. آترين بي خداحافظي قطع كرد.
بعد از چند ثانيه يه اس ام اس اومد از طرف آترين :
پرنيا بعضي وقتا خيلي سنگدل ميشي. اميدورام زودتر اين روزاي كذايي و تلخ تموم شه...
يه چند روزي از اومدن آترين گذشت بود و من آماده ميشدم واسه نقشه اولم.
قرار شده بود كه آترين رو تعقيب كنيم با الي و فرناز . بعد تو يه فرصت مناسب فرناز بره پيش آترين .
از بعد از ظهر دم خونه آترين كشيك وايساديم تا آقا تشريف ببره بيرون. مثل اينكه خيال اومدن نداشت.
ديگه داشتيم نا اميد ميشديم كه ماشين از خونه اومد بيرون و ما هم عين كارآگاه ها پشتش با فاصله داشتيم ميرفتيم.
بعد كنار يه پارك خيلي خوشگل نگه داشت و پياده شد. فرناز هم بدون معطلي پياده شد و رفت سمتش. ديگه از ديدمون خارج شده بودن. خيلي استرس داشتم نميدونستم چي قراره پيش بياد....
الي هم هي دلقك بازي در مياورد تا يه كم آروم بشم... بعد نيم ساعت فرناز با قيافه عصباني اومد سمت ماشين
سوار كه شد گفت پرنيا فقط زودي بروو....
بعد از چند دقيقه كه دور شديم گفتم فرناز چي شد؟؟
- دختر كم مونده بود منو بزنه؟؟!!
- از اول تعريف كن بببينم چي شد؟؟
- رو يكي از صندليهاي پارك نشسته بود منم رفتم كنارش نشستم از حركتم جا خورد يه كم فاصلشو باهام بيشتر كرد...بعد از یکم اینورو اونورو نگاه کردن گفتم:
- ببخشید .راستش من خیلی وقته شما رو میشناسمو ازتون خوشم اومده و خیلی دوست دارم بيشتر با هم آشنا بشيم؟؟ من تو شرکت دیدمتوننظر .همه اينا رو با عشوه گفتم. خدا نكشتت پرنيا آدم رو به چه كارايي وا ميداري دختر...
- خوب بعدش چي شد؟؟
كلي رو مخش پياده روي كردم و آخر سر همكارتي كه توش شمارم بود رو دادم بهش و گفتم خوشحال ميشم بازم همديگرو ببينم.
اومدم برم كه گفت خانم .بيا اين كارتو بردار و رات بكش و برو. محل ندادم به حرفش داشتم ميرفتم كه اومد كيفم رو محكم گرفت و گفت نشنيدي چي گفتم؟؟ بعد كارت رو به زور داد دستم و گفت برو گورتو گم کن.كم مونده بود خودمو خيس كنم. خيلي بد اخلاق بود.
- فرناز جون از تو بعیده .هنوز باهات آشنا نشده که.گام به گام دفعه بعدی باید بیای شرکت.باید یه طوری وانمود کنی که عاشقش شدی.البته تو شرکت باید طوری برخورد کنی که باهم دوستین.اونجای کار آقا بهزادم تشریف میارن و پارت دوم نقشه شروع میشه.

باشه. فقط وای به حالت این دیوونه بلایی سرم بیاره.
- بابا روانی که نیست.
- از اونم بدتره.
- تو که میدونی باید چی کار کنی؟
- اون که بعلــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــه.
- راستی تو شوهر نکردی؟
- چرا اتفاقا .شاید به زودی نامزد کنم.
- به سلامتی .با کی؟
- با همون کسی که قراره عاشق شما بشه؟
- بهزادو میگی؟
- بعلــــــــــــــــــــــ ـــــــــــه
- وای.شما از کی به هم علاقه مند شدید ؟؟
- از همون موقعی که میکوبیدم تو سرو کله هم تو دانشگاه...
- وای چه روزایی بود.دو تا اون میگفت 6 تا تو جوابشو میدادی.
- اره یادش بخیر چقدر ضایعش میکردما. راستی حواست باشه ها شوهر منو از راه بدرد نکنی.اینو با یه لحن شوخی گفت.
- تو هم همون طور.
- ایشششششششششششششششششش.اونو عمرا.چقدر بد اخلاق بود.حیف تو.
الی گفت:
- چی چی حیف این .حیف اون پسره به این خوشگلی که نصیب گرگی مثل این شده.
- الی جون چیزی گفتی؟
- نه من غلط بکنم خواهر شوووووووووور.
- خله خوب پاشو بریم الی.راستی فرناز فردا می بینیمت دیگه.
- باشه.راستی کی عقد کردید؟
- هنوز عقد نکردیم ولی به زودی میکنیم.
- خوشبخت بشین.
- تو هم همین طور با این آترین خان عنق.
- ا این جوری نگو تو دلش هیچی نیست بچم.
- الهی.همچین میگی بچم .هرکی ندونه فکر میکنه در مورد یه بچه کوچیک حرف میزنی.
- خوب آترینم بچست با ابعاد بزرگ.
- اون غول بیابونی بچست؟
- دهههه درست صحبت کن.
- تو که دوسش داری چرا اذیتش میکنی؟
- مگه بهت قضیشو نگفتم؟
- چرا گفتی ولی میشه فراموش کرد.
- منم همین قصدو دارم ولی باید یکم اذیت بشه همین جوری نمیشه که.باید ادب بشه.
- آفرین پرنیا جون.خوب ادبش کنیا.
- اون که البته.
- پس تا فردا.
- بای.
با الی راه افتادیم به سمت خونه همش فکرم به سمت فردا میرفت.امروز که بخیر گذشت اما فردا اترین خان ببینی بهزادو کف میکنی منو یاد امین دوست پویان مینداخت البته امین خوشتیپ تر بود.
بالاخره فردا از راه رسید رفته بودم شرکت که یه هو بهزاد اومد تو اتاقم خدا رو شکر بابا و پویان نبودن البته الی پویانو فرستاده بود دنبال نخود سیاه .بابا هم که دنبال کاراش بود. بهزاد یه چشمکی زد که یعنی آترین خان دارن تشریف میارن.بعد شروع کرد نقش بازی کردن.
- خانوم عزیزی اگه اجازه بدید خدمتتون برسیم چند شب آینده ما که تفاهم زیاد داریم.
همون موقع آترین صداشو شنید اومد دفاع کنه که فرناز نمیدونم از کجا پیداش شد گفت :
- عزیزم کجا میخای بری؟ولش کن.
- خانوم ولم کنید چی از جونم میخواید؟
پوزخندی به آترین زدمو گفتم:
- مبارکه آقای کیانمهر.بهزاد بریم.
- پرنیا
واینستادم ببینم چی میگه .داشتیم با بهزاد میرفتیم . 5دقیقه بعد آترین با فرناز اومدن جلومون. تو چشای آترین نمه ای از اشک دیده میشد.تعجب کردم این دیگه جزو نقشه نبود.تو این فکرا بودم که صدای آترین که داشت از فرناز خواهش میکرد حقیقتو بگه اومد.

فرناز:
- خانوم ببخشید من چند وقته از ایشون خوشم اومده .ماجرا اون چیزی نیست که شما فکر میکنید؟
پرنیا:
- ترسوندت؟
پرنیا:
- نه باور کنید.من دنبال ایشون راه افتادم.
آترین:
- دیدی دروغه. این آقا کی باشن؟
بهزاد:
- شما کی باشید؟
آترین:
- من همسرشونم
بهزاد:
- پرنیا این چی میگه؟
پرنیا:
- دروغ میگه.
آترین:
- ایشون کی باشن؟
پرنیا:
- یه دوست .
آترین:
- فقط یه دوست؟
بهزاد:
- نه بنده خاستگارشون هستم و تا اونجایی که میدونم ایشون همسری ندارن.
آترین عصبی شد و نزدیک بود در گیر بشن که با صدای بلند داد زدم بسه و از اونجا دور شدم . منم چه فیلیم بودما. اما واقعا ترسیده بودم از آترین از چشاش آتیش میبارید.
یه ساعت گذشت موبایلم به صدا در اومد فرناز بود:
- بمیری پرنیا که منو تو این موقعیت قرار دادی؟
- چی شد؟
- هیچی اون موقعی که تو اونو منو دیدی بعدش رفتی باورت میشه ازم خواهش کرد بیام بهت راستشو بگم. باورت میشه اون گریه کرد .من که میگم ولش کن .تازه نبودی ببینی شوهر عزیزم به خاطر تو نزدیک بود چه کتکی بخوره اما به موقع فلنگو بسته بودیا.
- بهزاد که چیزیش نشد؟
- نه خدا رو شکر میخاست بیاد بزنش که من یه کولی بازی در آوردم .هر دو رفتیم.
- از طرف من از بهزاد هم عذر خواهی کن هم تشکر. انشاالله عروسیتون جبران کنم.
- ایشاالله.
- میگم تو هم از خدات هستا؟
- کیه بدش بیاد.
- هیچ کی.باشه بازم مرسی که کمکم کردید .
- خواهش عزیزم.کاری نداری.
- نه فدات شم.بای.
- بای.
این گام اول اما وقتی یاد حرفای فرناز میفتم که میگفت گریه کرده دلم به حالش سوخت .نمیخاستم اذیتش کنم اما نمیتونستم کارشو فراموش کنم .خوشحالم که بهم وفاداره.اونجایی که گفت همسرشم خیلی ذوق کردم.
تو این فکرا بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد آترین بود:
- بله؟
- پرنیا به خدا با یکی دیگه ببینمت کشتمتا.فهمیدی؟
تا خواستم جواب بدم گفت:
- حرف نزن.هیچی نگو.فقط یه کلمه باشه میخام بشنوی.حالیت شد؟
یکم ترسیدم ازشش با این که پشت تلفن بود ولی کپ کرده بودم و با ترسو لرز گفتم:
- باشه.
یهو گوشیو قطع کرد.حالا گوشیو رو من قطع میکنی .حالا نوبته پارته دوم نقشست .از فردا به بابا میگم نمیرم سر کار. پسره پر رو سر من داد میزنه.آترین خان یه حالی ازت بگیرم که مرغای آسمون برات قار قور کنن.دههههههههههههههههه.
وقتی رسیدم خونه به بابا گفتم دیگه نمیرم سر کار برای مدتی .سیم کارتم هم عوض کردم یه دونه اعتباری به جاش گذاشتم که پدر و مادر گرام نگران نشن.
به جای شرکت تصمیم گرفتم تابستونی برم باشگاه هم ایروبیکه هم رقص. بسی حال هم میده.خیلی وقت بود باشگاه نرفته بودم یعنی وقتشو نداشتم .صبح پا شدم رفتم اونجا ثبت نام کنم.تابستون بود کلاس شنا هم ثبت نام کردم تو گرمای تابستون حال میده.
بعد اینکه ثبت نام کردم دیدم خیلی وقته خرید نرفتم واقعا عاشق خرید کردن بودم. خسته نمیشدم. رفتم داخل پاساژ .ووووووووووووووی. چه لباسای نازی.با اینکه کلی لباس داشتم ولی بازم خریدم عشق رنگ صورتیو بنفش بودم .بنفش که رنگ مورد علاقم بود صورتی هم به سفیدیه پوستم میومد . خلاصه چند دست بولیز شلوار خریدم . حوصله خونه رفتنو نداشتم.
تصمیم گرفتم یکم پیاده روی کنم.عاشق پیاده روی بودم اونم گوشه خیابون .خل شده بودم. بالاخره راهی خونه شدم.هیچ کی خونه نبود خودم بودمو خودم. رفتم لباسا رو پرو کنم که دیدم زنگ میزنن.رفتم ایفونو گرفتم دیدم آترینه. لحنمو جدی کردمو گفتم:
- سلام آترین.چیزی شده؟
- کجایی تو دختر؟نگرانت شدم؟گوشیتم خاموشه؟
- برا همین تا اینجا اومدی؟خوب از بابا میپرسیدی بهت میگفت.
- میشه بیای دم در.
- نه.
- خوب درو باز کن بیام تو.
- نه.
- چرا؟

رفتم آیفونو گرفتم دیدم آترینه. لحنمو جدی کردمو گفتم:
- سلام آترین.چیزی شده؟
- کجایی تو دختر؟نگرانت شدم؟گوشیتم خاموشه؟
- برا همین تا اینجا اومدی؟خوب از بابا میپرسیدی بهت میگفت.
- میشه بیای دم در.
- نه.
- خوب درو باز کن بیام تو.
- نه.
- چرا؟
- تنهام.
- لولو نیستم که.
- صبر کن الان میام ددم در.
- باشه.
چادر نمازو گذاشتم رو سرمو رفتم دم در .
- سلام.
دیدم باز رفت تو هپروت.
- کیف ندارما.
- چی؟
- هیچی.کیف ندارم تو سرت بکوبم.آخه باز رفتی تو هپروت.
- هان ببخشید.یاد روزای اول تو شرکت میفتم.یادته تو شرکت نماز میخوندی.بهت میگفتم چقدر چادر بهت میاد تو هم میگفتی میدونم.یادش بخیر چه دورن اون خاطره ها.
- آترین کارتو بگو.خوب نیست جلو در.
- چرا گوشیت خاموشه؟چرا نمیای سر کار؟
- گوشیمو میترسم مزاحم پیدا کنه.سر کارم چون یکم خسته ام.
- داری تیکه میندازی؟
- نه.
- خوب چرا مرخصی نمیگیری؟
- احتیاج دارم یه مدت برا خودم باشم.
- میخای منو عذاب بدی.
- نه.این همه مدت برات بس نبود بفهمی دوست دارم؟
- نه.
- چرا لج میکنی؟
- همین جوری محض خنده.
- خوب من چه جوری ببینمت.
- نبین.
- پرنیـــــــــــــــــا
- بله.
-نمیتونم.
- مشکل منه؟
- باز افتادی رو دنده لجا.راستی گوشیتو جواب ندی زنگ میزنم خونه ها .میدونی که پر روام.
- بله.اونو که مطمئنم.
- پرنیا شده یه بار بدونه تیکه و کنایه باهام حرف بزنی؟؟؟
- مقصرش خودت بودی.
- باشه .تسلیم. سر کار نیا ولی گوشیتو روشن بزار خواهش میکنم.
- باشه.
- ممنون.من دیگه میرم.دلم برات خیلی تنگ شده بود مخصوصا از صبح که ندیده بودمت.
- مگه قبلا میدیدی؟
- خوب پس فکر کردی برا چی هر روز صبح اونجا تلپم.
- نمیدونم.
- باشه به مامان اینا سلام برسون.خداحافظ.
- خداحافظ.
با این که برام سخت بود این برخورد ولی لازم بود .باید آترین به خودش بیاد.
نمیدونم چقدر گذشته بود که بالاخره رفتم تو خونه و به خودمو آترین فکر کردم. نمیدونم چی شد که یهو خوابم برد.
ساعت2 بود که با صدای مامان از خواب بیدار شدم.
- پرنیا چقدر میخوابی دختر پاشو وقته نهاره.
- سلام مامان .کی اومدین؟
- یه ساعتی میشه.چرا خوابیدی؟
- هیچی رفتم خرید کردم .یکم هم پیاده روی کردم. اومدم خونه دراز کشیدم دیدم خوابم برد.
- چی خریدی؟
- مامان یه بلوز شلوار خریدم جیگر این قدر خوشگله که نگو.
- مبارکه عزیزم.
مامان یه نگاهی به لباسا انداخت و با گفتن خوشگله از اتاقم بیرون رفت یه آبی به سرو صورتم زدم.
ناهارو خوردمو به گام سوم فکر کردم من باید برم سفر اونم شیراز خیلی وقت بود نرفته بودم
خونه یکی از خاله هام شیراز بود باید یه سفری میرفتم اونجا تا حال جناب اترین خان گرفته بشه .به مامان گفتم .قرار شد که با پویانو الی بریم شیراز فردا شب با هواپیما.
وای که قیافه آترین وقتی ببینه من نیستم دیدنیه

زود خوابیدم که فردا زود بیدار شم یکم خرید بکنم.قرار بود صبح با الی بریم و خرید کنیم.
صبح زود از خواب بیدار شدم و رفتم دنبال الی خدا رو شکر پویان نیومده بود. با الی رفتیم خرید .الیم بدتر از من عشق خرید بود. هر چی میدید میخرید .
- الی این همه رو میخوای بیاری شیراز ؟
- همچین میگی این همه انگار چی هست؟ چار تا دونه بولیز شلواره دیگه.
- اصلا هر چی میخوای بیار.
- باشه میارم و زبونشو برام دراورد
خلاصه بالاخره خسته و کوفته برگشتیم خونه با کلی وسیله.یه حمومی کردمو لباسامو تو چمدون گذاشتم. خودمو اماده کردم واسه شب.
بالاخره ساعت 9 راه افتادیم فرودگاه نمیدونم چرا یه حس دلتنگی داشتم. نمیخواستم برم اما لازم بود باید با خودم کنار میومدم. باید به اطمینان از حس خودم برسم. شاید دوباره قبولش کردم. میدونم خیلی دوسش دارم.این سفر بهترین راه. بهترین راه برای سنجش احساس .شاید باید بهش میگفتم دوسش دارم. دیگه به چیزی فکر نکردم.
بالاخره رسیدیم به شهر شیراز. وای ای کاش آترینم اینجا بود.د. نفری بیشتر خوش میگذشت.هر چند ولش کن پسره پر رو رو.
با پویانو الی رفتیم خونه خاله فرانک. خاله آدم فوق العاده راحتی بود .خیلی دوسش داشتم.یه دخترو پسر بیشتر نداشت. پسرش سامان 22 سالش بود و دخترش سحر 17 سالش. خیلی با سحر راحت نبودم یه خرده نازنازی بود. بچه بود خیلی بهتر بود اما بززرگ شد اخلاقش تغییر کرد.اما با سامان راحت بودم. همیشه با پویان سر به سرش میذاشتیم.رفتیم تو .الی با من تو یه اتاق بود و پویانم به اتاق سامان رفت. وای که چقدر خونه خاله خوش میگذشت .یه تابی تو حیاط داشتن که بچه بودیم میومدیم تو حیاط همیشه بازی میکردیم یا روی تاب بودیم. وای چه دورانی بود چه زود گذشت.
اونروزم گذشت .فرداش همگی اول رفتیم شاهچراغ برای زیارت.خیلی وقت بود شیراز نیومده بودم. وای که فضای روحانی بود. بعد اون یه سری به سعدیه و حافظیه زدیم.
داشتم اطرافو نگاه میکردم که به نظرم اومد انگاری آترینو دیدم. وای این قدر که بهش فکرکردم توهم زدم.چقدر دوسش داشتم چقدر دلم میخواست اونم اینجا بود. یاد خاطرات افتادم .نه نباید بهش فکر کنم .تو این فکرا بودم که یکی منو به نام خوند.چشم گردوندم آترینو دیدم.چشام گرد شد؟؟؟
هم شوكه شدم از ديدنش هم خيلي خوشحال از ديدنش خيلي دلم تنگش بود.
اومد نزديكم و بهم سلام كرد. پويان و الي هم انگاري در جريان بودن چون معلوم نبود كجا غيبشون زده...
جواب سلامش رو دادم .همين طور داشتم غرقش ميشدم. الان كه پيشم بود فهميدم چقدر دل تنگشم. با صداي آترين به خودم اومدم...
- پرنيا بپا غرق نشي خانم!!!
- تو اینجا چی کار میکنی؟؟؟؟اینو در حالی میگفتم که چشام داشت از حدقه میزد بیرون همینجوری هم چشام درشت بود فکر کنم دیگه به انتهای درشتیش رسیده بود.آترینم یه جوری نگام میکرد انگار داره از دیدن یه صحنه ای لذت میبره.
دختر خوب چشاتو اونجوری نکن خوشگلتر میشیا و خندید.
باز پر رو
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 140-رمان ترنم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 113-رمان زندگی بی عشق نمیشه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 149-رمان تاوان دل , و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry کاربران انجمن نودهشتیا ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/20 تاریخ
کد :61552

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا