تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان و شاید گاهی عشق (فصل دوازدهم)



آترين رفت به پرستار بگه كه چه اتفاقي افتاده؟؟
- بعد چند دقيقه پرستار با دكتر اومد داخل اتاق .همه ساكت بودند و كسي حرف نميزد...
- دكتر كه مرد ميانسالي خوش پوشي بود . به همه گفت از اتاق برن بيرون واسه معاينه...
خيلي مرد مهربوني بود چند تا سوال ازم كرد و من سعي كردم كه خودم رو بزنم به فراموشي اما خوب دكتره خيلي زرنگ بود زودي متوجه شدكه دارم فيلم بازي ميكنم. ازش خواهش كردم به خانودام چيزي نگه ... اول قبول نكرد بعد كه گفتم چه اتفاقي واسم افتاده ديگه مخالفتي نكرد وقتي داشت ميرفت .
گفت: فقط يه كاري نكن كه زندگيت از هم بپاشه. شوهرت تو اين یه هفته كه بیشترشو بيهوش بودي همش پشت در اتاقت نشسته بود الان تازه دو روزه حالت بهتره....باید ده روز دیگه هم مهمون ما باشی تا کامل حالت خوب بشه
یعنی 9 روز از اون روز كذايي گذشته...
آترين با قيافه اي پكر تنها اومد تو اتاق...
- پرنيا واقعا منو نميشناسي؟؟ وروجكم؟؟؟
- جوابشو ندادم. دوباره از بي حالي خوابم برد...
هنوز جرات نكرده بودم خودم رو تو آينه ببينم. میترسیدم قيافم خيلي داغون شده باشه؟؟؟
بدنم یکم ضعیف شده بود و همه اینا رو تقصیر آترین میدونستم ما میخواستیم ازدواج کنیم پس بی اعتمادی معنایی نداشت.
به الی پیام دادم که فیلمه همش اما بهش گفتم همه هماهنگ باشن ولی دلیلشو بهش نگفتم میدونستم پویان هم مثل خودش فیلمه پویانم میتونست بقیه رو راضی کنه کسی چیزی نگن.خانواده آترینم تهران بودن. خیلی نگران بودند.با آناهیتا خیلی صمیمی بودم بهشون گفتم چیزی نیست و با اونا هم هماهنگ کردم.آناهیتا هم معتقد بود اترین باید تنبیه بشه.هنوز یاد اونروز میفتم اشک تو چشام حلقه میزنه چه طور به خودش اجازه داد با من این جوری برخوردو بکنه.من دوسش داشتم ولی اون............
تو این فکرا بودم که دیدم وارد اتاقم شده نگاهمو سردو بی احساس کردم انگار واقعا نمیشناسمش. منم سریالی بودم برا خودم.
- سلام وروجک.
در حالی که قیافه خونسرو بی تفاوتی به خودم دادم گفتم:
- سلام آقا.شما چه نسبتی با من دارید؟
- پرنیـــــــــــــــــــــ ـــــــا
- فکر کنم من مریضم اینجا هم بیمارستانه پس لطفا داد نزنید سرم درد میکنه.
- پرنیا من شوهرتم.
- من چیزی یادم نیست.
اومد تو چشام زل زد انگار دنبال پرینای قدیم میگشت.بازم زدم به بی خیالی.با همون خونسردی زل زدم تو چشاش .
همین جوری تو چشام نیگاه کرد که یه هو لبشو رو لبم گذاشت .با این که بدم نیومد تازه خر کیفم شدم ولی زود ازش جدا شدم.
- بازم یادت نمیاد؟حتی این بوسه رو؟
نگاه يخمو به صورتش دوختمو گفتم:
- قیافتون برام آشناست ولی یادم نمیاد و سرموچسبیدم.وای چه فیلمی بودم یعنی مثلا سرم درد گرفت.
دکتر اومد واسه معاينه به آترين گفت از اتاق بره بيرون رو به من گفت:
- دخترم فکر نمیکنی بسش باشه.خیلی ناراحته.
- نه دکتر. باید تاوان بی اعتمادیشو بده .همین طور که من دادم
- لج بازی نکن دخترم. زندگی ارزشش بیشتر ا ز این حرفاست.
- سعیمو میکنم.
خنیدیدو هیچی نگفت.
آترین باز اومد تو اتاقم.بهم نگاه میکرد.ولی رومو بر گردوندم.
- پرنیا بگو میشناسی منو.بگو.
از گوشه چشاش اشکی در حال افتادن بود.آترین و گریه برام عجیب بود.
بهش زل زدم یعنی این قدر منو دوست داره که به خاطرم گریه میکنه.گیج بودم.با همون حال به چشاش زل زدم.نمیدونم چی تو نگاهم دید دستشو تو سرش فرو کردو از اتاق خارج شد. سه روز از اون روز گذشت حالم بهتر شده بود ولی خبری از آترین نبود.نمیدونم چش بود نمیدونم کجا بود اما سوالی هم از کسی نکردم.بالاخره روز سوم اومد یکم ته ریش داشت قیافش تو هم بود .نمیتونستم احساسشو بخونم.بهم خیره شده بود

منو میشناسی؟نگو نه که میدونم میشناسی .میدونی چرا.از سه روز پیش دارم فکر میکنم سعی کردی خودتو سرد نشون بدی ولی نشد حتی عکس العملت در برابر بوسه با قبل فرق نداشت.میخواستی حال منو بگیری خوب گرفتی.البته حقم بود منم نباید زود قضاوت میکردم تقصیر اون آراد بی همه چیز بود میخواست میونه منو تو رو بهم بزنه اون عکاسی که عکسا رو ظاهر کرده بود دوست صمیمیمش بود و مهارت فوق العاده ای تو کارهای کامپیوتری و عکاسی داشت.منه خرم باور کردم.من حساب اونو کف دستش گذاشتم.میدونم اذیتت کردم.میدونم بد بودم. ولی ببخش یه ماه دیگه عروسیمونه نذار این روزا به هر دومون زهر بشه.خواهش میکنم.
باورم نمیشد آترین داشت گریه میکردد همیشه اونو یه فرد مغرور تصور میکردم اما حالا .اون گریه میکرد به خاطر من.اومد نزدیکمو صورتمو بوسید.واقعا دلم براش تنگ شده بود. با اشتیاق به آغوشش رفتم صورت هردو مون خیس بود.بغلم کرد آروم پيشونيمو بوسيدآرامشخاصی گرفتم با اون بوسه.آرومم کرد. دیگه فهمیده بودم عاشق آترین شدم چیزی که خیلی وقتا از پذیرشش سر باز میزدم و نمیخواستم قبولش کنم. ولی عاشقش بودم با تمام وجود.اینو از بی قراریام میفهمیدم.اینو از وقتایی که نبودو دلتنگ بودم فهمیدم.
بالاخره آشتی کردیم. اول میترسیدم به صورتم نگاه کنم ولی عاقبت آترین آیینه رو بهم نشون داد و دیدم که یه خراش کوچیکه که به زودی خوب میشه.
شب كه ميشد انواع واقسام دردها ميومد سراغم و پرستارا مجبور بودن بهم مسكن تزريق كنند....واقعا روزاي سختي بود تو بيمارستان...
خوبيش اين بود كه اتاقم خصوصی بود و راحت بودم.چند روز ي گذشت و حالم هر روز بهتر ميشدآترين هم بهم سر ميزد وبعضي شبا پيشم ميموند ....
بالاخره دکتر اجازه مرخص شدن بهم داد...مامان بابام و آترین کلی نذرو نیاز کرده بودن همین طور خونواده آترین. تو این مدت روزی نبود که به ملاقتم نیومده باشن.هر چی هم بهشون گفتم برن نرفتن. یه چند روزی هم باید تا عروسی استراحت میکردم. تا برای عروسی شادو سرحال باشم.دیگه آترین هر روز خونه ما بود. گاهی سردرد میگرفتم ولی بهتر شده بودم گچ دستو پام هم بالاخره باز شده بود.اوایل یکم راه رفتنم سخت بود ولی رفته رفته بهتر میشد....
اون روزها هم گذشت و فقط 3و4 روز به جشنمون مونده بود ودوباره استرس اومده سراغم...
امروز هم آترين طبق معمول خونه ما بود و مشغول كمك كردن به مامانم بود...
منم نشسته بودم و داشتم نگاشون ميكيردم..چقدر خوبه كه همه با هم اينقدهمهربونن كاش زندگيم مثل اين روزا هميشه خوب وخوش باشه؟؟!!
از استرس زياد خوا به چشام نميومد... گوشيم رو برداشتم و به آترين زنگ زدم بدون اينكه به ساعت نگاه كنم....
بعد از چند تا بوق گوش رو برداشت و با صداي خواب آلود گفت: جانم پرنيا؟؟
- آترين؟؟
- جانم عزيزم؟؟ البته فكر كنم خواب بود كاملا...
- من خوابم نمياد استرس دارم...
- گلم ساعت چنده ؟؟
- 5 صبحه
- تو هنوز بيداري؟؟ ميخواي بيام دنبالت؟؟
- كجا بريم؟؟
- بياي اينجا پيش من
- خودم ميام
- باشه پس منتظرتم
تندو تند دلم واسش تنگ ميشد شايدم دليل اينكه خوابم نميگرفت نبودن آترين پيشم بود..
زودي حاضر شدم و يه ياداشت واسه مامان اينا گذاشتم تانگران نشن..
چون خيابونا خلوت بود زود به خونمون رسيدم حالا ديگه خونه هر دومون بود...
زنگ خونه رو زدم و چند لحظه بعد در باز شد ورفتم داخل خونه...
آترين رو مبل دراز كشيده بود با صداي در بلند شد و اومد به سمت من...
خودم رفتم تو بغلش خيلي دلم تنگش بود.. اونم مثل اينكه فهميد ديگه چيزي نگفت...
خوب خانم كوچولوي من بيا بريم بخوابيم كه من چشام از خستگي باز نميشه؟؟!!
- من خوابم نميومد كه اومدم پيشت اون وقت چطوري بخوابم؟؟
- اونش با من تو دلت واسه من تنگ شده بود الان كه پيشمي زودي ميخوابي؟؟
چه تحويلي هم ميگيره خودش رو.... با هم رفتيم به سمت اتاق كار آترين
اونجا تخت قبلي آترين رو گذاشته بوديم...
مانتو وشالم رو در آوردم و رفتم رو تخت دراز كشيدم... آترين هم اومد كنارم و دستش رو گداشت زير سرم و منو كشوند تو بغلش ... نفهميدم كي خوابم برد......
با نوازشهايي رو صورتم بيدار شدم آترين كنارم نشستهبود و داشت نگام ميكرد
- سلام دختر شيطون من؟؟ وروجك خوبه حالا خوابت نميومدا؟؟ اين همه خوابيدي؟؟
خنديدم ...
- خوب خانم خانما پاشو كه كلي كار داريم شما هم تا لنگه ظهر خوابيدي كلي وقت از دست داديم...

يه باشه هاي گفتم با هم رفتيم سمت آشپزخونه تا صبحونه بخوريم ...
ديدم ميز صبحانه آمادست...
- آترين كي بيدار شدي؟؟ واي ممنونم نميدوني چقده گشنم بود...
- قابل خانم گل خودم رو نداره ....
- دوتاي با هم صبحونمون و خورديم و با ماشين آترين رفتيم دنبال كاراي جشن....
فردا ديگه روزه عروسيه..........
يكي از مهم ترين روزها تو زندگيم... دوست دارم همه چي به خوبي برگزار شه و مشكلي پيش نياد....
شب آترين تا دير وقت پيشم بود تا آروم باشم ....
امروز تاریخ صیغه تموم شده در واقع تا قبل عقد به هم محرم نیستیم.دلشوره خاصی دارم شبم خوابم نبرد.همش تو فکر اینم که یعنی چی میشه.استرس زیادی دارم.ساعت 5 صبحه آترینم همین جوره .همش به من زنگ میزنه که نگران نباشم ولی از استرسم هیچی کم نشده .یکی از مهم ترین تصمیمای زندگیمه روزیه که سرنوشتمو تعیین میکنه . یه هو یاد گذشته افتادم اونوز تو شرکت مزاحم تلفنی تو دانشگاه مسافرتمون به گرگان پروژه های مشترک. خنده ها گریه ها.چه زود گذشت و امروز قراره زنش بشم .از کلمه همسر یکمی میترسیدم برام مساوی بود با یه دنیا مسئولیت امروز باید با دوران مجردیم خداحافظی میکردم نه اینکه قبلش مجرد بوده باشم ولی امروز دیگه عقد دائم میشدیم و میرفتیم سر خونه زندگیمون.از فردا دیگه خونه خودمون هستمو زندگی مشترکمون شروع میشه.البته چند روز دیگه عروسی گرگان داریم ولی این مهم تره چون عقدو اینجا میکنیم.دیدم هیچی آرومم نمیکنه بلند شدم و وضو گرفتم و نماز خوندم از خدا خواستم بهترین چیزها رو برام قرار بده .یکمی با خدا رازو نیاز کردمو بلند شدم مراسم از ساعت3 شروع میشد تا شب اول قرار بود عاقد بیاد و بعد ادامه مراسم بنا به گفته خودم مراسم مختلط نشده بود و از اینکه آترین برام احترام قائل شدو به نظرم احترام گذاشت خیلی خوشحال شدم.صبح اول یه حمومی کردم و صبحونه رو خوردمو با الی و نگار و چند تا از دخترای فامیل رفتیم آرایشگاه البته با آترین اونم رفته بود حموم و موهاشو اصلاح کرده بود.این قدر نگارو الی حرف زدن تا اونجا که نگو ولی به علت استرس زیاد هیچی از حرفاشون نفهمیدم.همش فکر امروز بودم که چی میشه و آیا تصمیم درسته یا نه دستام میلرزید.بالاخره به آرایشگاه رسیدیم .سیمین جون تا منو دید گفت:
- خوشگل خانوم بالاخره عروس شدی.ایشاالله که خوشبخت بشی.
آخه همیشه بهم میگفت بهترین پوستو داری و میگفت شب عروسیت میشه صورتتو به بهترین شکل در آورد.اولو لباسمو پوشیدم و بعد سیمین جون شروع کرد به درست کردن موهام وای که این سرم سوخت این قدر چسبو تافت زد ولی میدونستم کارش عالیه.یکم از موهاموفرق کج زده بود و با چسبو تافت محکمش کرده بود خیلی خوشگل شده بود و به صورتم خیلی میومد بعد موهام نوبت آرایش صورتم بود که خودم همیشه ترکیب نقره ای و مشکیو دوست داشتم و امشبم همین رو از سیمین جون خواسته بودم .همش میترسیدم خراب بشه آرایش ولی خدا رو شکر سیمین جون تو کارش ماهر بود .وقتی کار سیمین جون تموم شد و خودمو دیدم تو آینه ذوق مرگ شدم خوشگل بودم ولی آرایش خاصی که روی صورتم انجام شده بود فوق العاده خوشگلترم کرده یه شیطنت خاصی صورتم داشت و با این آرایش شیطون تر و ملوس تر شده بودم.بالاخره آترین خان اومد ....
تا منو ديد اومد سمتم و ميخواست بوسم كنه كه نذاشتم....
-اااااا پرنيا ؟؟؟
آترين جان الان نههههه...
- وروجكمو بالاخره تو لباس عروس ديدم .... با هم سوار ماشين شديم و رفتيم سمت هتل
.بالاخره رسیدیم هتل خیلی شیکی بود قلبم داشت میومد تو دهنم رفتیم نشستیم سر جاها .صداهای تو گوشم میپیچید همه سعی میکردن آرومم کنن.زیر لب آیت الکرسی میخوندم شناسنامه ها آماده عاقد هم اومده بود و میخاست عقدو جاری کنه.میخاستیم صیغه کنیم این قدر استرس نداشتم شاید چون میدونستم اون رسمی نیست ولی امروز سرشار از استرس بودم.
- دوشیزه پرنیا عزیزی آیا به بنده وکالت میدهید شما را به عقد دائم آقای آترین کیانمهر با مهریه یک جلد کلام الله مجید یک آینه و شمعدان114 سکه بهار آزادی سفر حج عمره به انضمام منزل مسکونی در اورم آیا بنده وکیلم.
- عروس رفته گل بچینه.
و دوباره تکرار.
- عروس رفته گلاب بیاره.
و در آخر برای بار سوم هم گفت.
در حالی که صدام میلرزید و بغض بدی تو گلوم بود گفتم:
- با اجازه بزرگترا بله.
و صدای نفس عمیق آترینو شنیدم.

همین سوال از آترین پرسیده شد و بله داده شد. و دفترو امضا کردیم.
حلقه رو آوردند که دست هم کنیم .با دستی لرزون حلقه رو دستش کردم ولی اون استرسی نداشت.بعدش نوبت رسید به عسل .از این کار اصلا خوشم نمیومد ولی خوب مجبور بودم دیگه.دستمو تو عسل کردم و به لبه آترین نزدیک کردم اون هم همین کارو کرد.بالاخره اتاق خلوت شد و خانوم ها موندن.
بالاخره شنلمو کنار گذاشتم.نگاه اترین که بهم افتاد یه حالت عجیبی داشت. بین تعجب خوشحالی و بهت از حالتش خندم گرفت ولی حتی یه لبخندم رو لبم نیومد.کادوهای دو طرف داده شد ولی مسعود نبود هر چی گشتم نبود.مارال یه نامه به همراهه یه بسته از طرف مسعود داد و گفت خودش نتونسته بیاد. از استرسم کم شده بود ولی قطع نشده بود آترین نگاهش به من خیره بود آخرش صداش کردم در حالی که تو چشام غرق بود گفت:
- هان چیه چی شد؟
- آترین زشته دو ساعت زل زدی به من بعدا برا دید زدن وقت زیاده ها
خندیدو گفت:
- میترسم وقت کم بیاد.
- آترین بده
- کی به کیه بابا.
بالاخره یکی صدامون کرد بریم بالا. تعجب کردم که چی کار دارن .دیدم به طرف اتاق اشاره کردن.منو آترین رفتیم اون تو.ولی چیزی نبود .خواستم برم بیرون که آترین دستمو گرفت.نگاش کردم و سرمو به معنی چیه تکون دادم.
- یعنی نمیدونی برا چی اینجاییم؟
- نه .برا چی؟
اومد جلو و لبمو بوسیدو گفت:
- برا این.
به زور خودمو ازش جدا کردمو گفتم:
- آترین آرایشم پاک میشه یه امروز شیطونی نکن.
خندیدو گفت:
- اصل شیطونی مونده واسه شبو چشمک زد.
- آترِِِِِِِِِِِِِِِِیـــــ ــــــــــــــــــــــــن
- بله.و دوباره لبامو بوسید
- آترین رژم پاک شدا؟
- نه بابا.آرایشگرا میدونن چه جوری بزنن.در ضمن برا هر کسی منع داشته باشه برا آقای دوماد اشکال نداره؟
- من کی حریف تو میشم؟
- هیچ وقت عزیزم
اون شب کلی رقصیدیم .فرنازو بهزاد اومده بودن تو جشنمون موقعی که داشتن خداحافظی میکردن قیافه آترین دیدنی بود کپ کرده بود. یه چشمکی زدم که یعنی بعدا برات قضیه رو تعریف میکنم و بعد از اینکه رفتن بهش گفتمو گفت چه بلایی هستی تو دختر.دیگه یادم نیست شام چی شدو چی کار کردیم.فقط یادمه وقتی داشتیم از خانواده هامون خداحافظی میکردیم اشک تو چشمای هممون حلقه زده بود.مخصوصا منو مامانم به زور ازشون دل کندم .بابا گفت:
- آترین جان پسرم نفسمو میسپارم به تو .مواظبش باش
- پدر جون مطمئن باشید.میدونید که چقدر برام عزیزه.
بالاخره با گریه و زاری راه افتادیم خیلی خسته بودم.آترین درو باز کرد و کلید انداخت و به سمت اتاق خواب رفتیم.
اينقدر خسته بودم كه با همون لباسام رو تخت دراز كشيدم...آترين هم اومد كنارم نشست...
- از امشب ديگه مال خود خودميييييي..... پرنيا نميدوني چقده خوشحالم...
خنديدم...
- دختر پاشو با اين لباسا نخواب. پاشو تنبل خانم....
به زحمت رفتم سمت كمد لباسام ..آترين از پشت محكم بغلم كرد..
سرش رو آورد نزديك گوشم و گفت: استرست واسه چيه گلم؟؟ راحت مياي تو بغلم ميخوابي خوب؟؟؟
لباسم رو عوض كردم و يه پيراهن خواب كوتاه پوشيدم و خزيدم زير پتو...
چشام داشت رو هم ميفتاد و ديگه نفهميدم كي خوابم برد....
صبح وقتي بيدار شدم ديدم تو بغل آترينم آترين دستش رو گذاشته بود دور كمرم و من نميتونستم تكون بخورم. اومدم آروم دستش رو از كمرم جدا كنم كه چشاشو باز كرد...
با لبخند بهم نگاه كرد..
- چه خوبه از اين به بعد هميشه كنارمي....
محكم منو كشيدتو بغلش...
- آترين يواشتر استخونام شكست...
- خوب وقتي شب ميگيري تنها تنها ميخوابي الان بايد تنبيه شي... يالا بوسم كن.. زووود
يه كمي با هم شوخي كرديم كه صداي زنگ گوشيم اومد..مامانم بود . گفت اگه دوست دارين واسه ناهار بريم خونشون
بعدش مامان آترین زنگ زد هنوز گوشیو کامل نذاشته بودم که باز گوشی زنگ خورد.دیدم الیه یکم چرتو پرت گفته تیکه در مورد دیشب بهم انداختو کلی خندیدمو بالاخره قطع کرد.
آترین صبحونه رو درست کرده بود موقعي كه من داشتم با تلفن صبحت ميكردم.بعدش یکمی سر به سرش گذاشتما با شوخیو خنده اولین صبحونه دو نفره زندگی مشترکمونو خوردیم. ناهار همه خونه مامانم بودیم همه ایلو تبار اومده بودن و ما به اصطلاح پا گشا شدیماین قدر خوش گذشت که دیگه زمان از یادمون رفت بالاخره 11 شب برگشتیم خونه خودمون.
یه استرس خاصی داشتم ...
نوع نگاه آترینم عوض شده بود شیطنت رو تو نگاهش میخوندم.تو چشاش خواستنو میدیدم در برابر نگاهش سرخ شدم.نگاهش بی پروا بود و سرانجام تسلیم شدم در برابر اون نگاه.
بالاخره با سستی از خواب بیدار شدم.یاد اتفاقات شب گذشته افتادم همیشه فکر میکردم شب ازدواج سخت ترین شب باشه ولی دیشب روح من با آترین گره خورد منو تو از بین رفتو ما به وجود اومد و فهمیدم ازدواج یعنی از خواسته های خود به خاطر دیگری گذشتن.دیشب من فهمیدم که به معنای واقعی عاشق آترینم.آترین.
آترینم بیدار شده بود و داشت نگام ميكرد....


 
آترینم بیدار شده بود و داشت نگام ميكرد....
- كي بيدار شدي؟؟؟
- دو ساعتي ميشه...
- خوب منم بيدار ميكردي؟؟
- دلم نيومد. تازه تو خواب قيافت خيلي معصوم ميشه ...
- يعني تو بيداري اينطوري نيست؟؟
- خوب نه ديگه تو بيداري خيلي شرري.. همش بايد حواسم بهت باشه خرابكاري نكني؟؟؟ بلند بلند خنديد....
نذاشت حركتي كنم وسرش رو آورد جلوي صورتم گونمو بوسيد....
خيلي دوست دارم پرنيا...............
- ناهار هم خودم به تنهايي درست كردم براي اولين بار .... سر ميز اول به ترين نگاه كردم ببينم قيافش چطور ميشه از خوردن غذا.. اما آترين حواسش به من نبود.. بهد چند لحظه نگام كرد و متعجب شد؟؟
- چرا اينطوري نگام ميكني ؟؟
- هيچي ميخواستم ببينم وقتي غذا رو ميخوري قيافت چطوري ميشه!!!
- آخه اولين باره كه خودم تنهايي غذا درست كردم...
- برا اولين بار خيلي خوبه ديگه دارم بهت اميدوار ميشم پرنيا ...
قرار بود فردا عازم گرگان باشیم برای عروسی تو گرگان همه کارا آماده بود و فقط خودمون رفتیم.
تا شب با آترین مشغول جمع کردن وسایلمون بودیم.آترین آدم شوخو سر زنده ای بود و واقعا با گذشت زمان عوض شده بود.میفهمیدم واقعا عاشقمه چون بیشتر اخلاقاشو تغییر داده بود به خاطر من.منم به خاطر اون سعی کردم خودمو تغییر بدم بشم همونی که اون میخاد.تازه میفهمید کارا و رفتارای مامانمو در برابر بابام .گاهی فکر میکردم مامانم چرا گاهی هیچی به بابام نمیگه اما تو زندگی فهمیدم چقدر رفتار مامانم باعث شده منم اخلاقمو عوض کنم چون من آدم فوق العاده لج بازی بودم حرف حرف خودم بود ولی بعد ازدواج غد بودن و یه دندگیو کنار گذاشتم همون طور که آترین خیلی از کاراشو به خاطر من کنار گذاشت.
داشتم لباسا رو جمع میکردم که چشمم به کادوی مسعود خورد یادم رفته بود بازش کنم.
در جعبع شو باز کردم یه گردنبند فوق العاده شیک بود آترینم کنارم بود نامه رو باز کردم و شروع کردم به خوندن:
- نمیدونم کی این نامه رو میخونی.میدونم ازدواج کردی و تموم شد و دیگه نباید بهت فکر کنم.تمام سعیمو برا فراموشیت میکنم.خیلی دوست داشتم ولی افسوس که دل تو با من یکی نبود با من که نشد ولی با دیگری فقط برات آرزوی خوشبختی میکنم.چون با تمام وجود عاشقت بودم.ای کاش............................
نه دیگه نمیگم ای کاش چون ای کاشی وجود نداره.چون نشد .خوشبخت باشید.
دوست دارت مسعود
ناراحت شدم دلم نمیخواست دلش بشکنه ولی منو اون با هم هیچ سنخیتی نداشتیم رفتارامون اخلاقمون همه با هم 360 درجه فرق اشت نمیدونم.به قول خودش ای کاش عاشقم نمیشد.به آترین نگاه کردم.اونم زیاد خوشحال نبود ولی بهم گفت:
-پرنیا خودتو ناراحت نکن مگه تو منو دوست نداری؟
و با دستش صورتمو جلو چشمش گرفت:
- میدونی که عاشقتم
هنوز کامل حرف از دهنم خارج نشده بود که گرمیه لباشو رو لبام حس کردم.
آترین راست میگفت من که اونو دوست داشتم پس مسائل دیگه مهم نبود بهش نگاه کردم و جواب بوسشو دادم.میخواستم گردنبندو بزارم نمیدونستم عکس العمله آترین چیه.ولی مخالفتی نکرد اینو به عنوان یادگار یه دوست به گردنم آویزون کردم.تو دلم براش آرزوی خوشبختی کردم و از خدا خواستم بهترینا رو پیش روش بزاره...
باز یادم رفت به گذشته .چقدر ازش بدم میومد. هیچ وقت فکر نمیکردم آدم خوبی باشه ولی خوب بود گاهی حسادتاش از سر عاشقی بود اینا رو بعد ازدواج فهمیدم.
حس میکردم بزرگتر شدم .هم من هم آترین. همیشه خودمو بچه میدیدم ولی الان حس میکردم دیگه بچه نیستم .من وارد زندگی مشترک شده بودم و نقش همسر رو داشتم.
چقدر قبلا از این کلمه میترسیدم از مسئولیتش ولی تو همین دو سه روزه با خيلي چیزا آشنا شدم.اون شبم گذشت و صبح زود به سمت گرگان راه افتادیم البته ایلو تباری.همه با هم بودیم و خیلی هم خوش گذشت.فقط خنده بود که از لبای من دور نمیشد. بالاخره به گرگان رسیدیم.مامان بابا و الیشون میخواستن برن هتل که مامان بابای آترین اجازه ندادن .خونه پدریه آترین ویلایی بود و بزرگ و همه جا میشدن.
چند روز اول به گشت زدن تو شهر گذشت. چون همه کارا از قبل انجام شده بود فقط لباس عروسو آرایشم این جا فرق داشت.قرار بود عروسی تو یکی از بهترین هتل های گرگان باشه .هتلی چند طبقه با نمایی شیک.خوبیش این بود که استرس اصلا نداشتم .چون اصل عروسی و یه جورایی تو تهران میدونستم.بالاخره روز عروسی رسید.
از صبح آرایشگاه بودم .خدا رو شکر مامان آترین آرایشگر مخصوصشو معرفی کرد .کارش واقعا عالی بود اما همه چیزو برا عروسی تو گرگان تغییر دادم مدل آرایش مدل مو لاک ناخون و حتی مدل لباس . موهامو یکم پایینش فر درشت کرده بود و به صورت طبقه طبقه میومد پایین.آرایشم هم رنگای بین مشکیو آبی و نقره ای بود ولی کاملا متفاوت با روز عروسی وقتی خودمو تو آینه دیدم حض کردم بالاخره آترین اومدو با هم به سمت هتل رفتیم.مراسم با
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , دنیای رمان , رمــــــان زیبــا , رمان سفر به دیار عشق , رمــــان ...... رمان ...... رمــــان - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/20 تاریخ
کد :61550

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا