تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان و شاید گاهی عشق (فصل سیزدهم)


وقتي به خودم اومدم ديدم گوله گوله اشك از چشام داره ميريزه،بعد از مرگ بچم خیلی زود رنج و احساساتی شده بودم سرم و تكيه دادم به پنجره ماشين و چشام رو بستم.. دلم نميخواست آترين اشكامو ببينه هر چند فكر كنم ديده بود به رويه خودش نياورده بود..
ديگه نفهميدم كي تو ماشين خوابم برد. با صداي آترين بيدار شدم بود گفت رسيديم خونه و پياده شم. اينقدر خسته بودم كه با چشماي بسته داشتم مسافت خونه تا در ورودي خونه رو طي كردم كه دستي منو گرفت .
- كجا داري ميري تو ؟؟ چشاتو باز كن داري ميري تو ديوار!! يه لحظه چشام رو باز كردم كه ديدم جلوم ديواره همش چند سانت با ديوار فاصله داشتم..
- آترين كه دستمو گرفته بود دستمو كشيد كه برم ،تا اتاق دستم رو گرفته بود كلي ذوق كرده بودم عين اين بچه ها كه باباشون دستشون رو ميگيره و مواظبشونه. انگار من دختر آترين بودم.. عجب فكرايي واسه خودم تو خواب و بيداري مكينم!!
از اين فكر يه لبخند اومد رو لبم، پس هنوز واسش مهمم!!دوباره يه لبخند ديگه..
- چي داري خواب ميبيني كه هي ميخندي؟؟
- بيدار بيدارم،داشتم با لباس رو تخت دراز ميكشيدم كه صداي آترين در اومد..
- معلومه بيداري ؟؟ چند دفعه بهت گفتم با لباس بيرون نخواب رو تخت بدو برو لباست رو عوض كن..
بازم ذوق كردم. امشب با بهونه هاي مختلف كلي باهام حرف زده بود..
زودي لباسم رو عوض كردم و رفتم پيشش كه بخوابم اما همين كه دراز كشيدم رو تخت آترين پشتش رو كرد بهم و خوابيد..
تمام ذوق وشوقم با اين كار آترين دود شد رفت هوا ، با اعصابي داغون خوابيدم..
رابطم با آترین زیاد تغییری نکرده بود میخواستم يه جورايي غافلگيرش كنم ، واسه همين رفتم شركت عمو ناصر...
وقتي داخل شركت شدم پويان رو ديدم داشت از يكي از اتاقا بيرون ميومد و اصلا حواس به دور و برش نبود رفتم سمتش و صداش كردم.
با هم حال و احوال كرديم و ازش اتاق كار آترين رو پرسيدم اونم گفت اتفاقا منم دارم ميرم پيش آترين خان جنابعالي..
دوتايي با هم رفتيم سمت اتاقش.. نميدونستم عكس العمل آترين چيه؟؟ واسه همين يه كم دلهره داشتم..
وقتي داخل اتاق شديم آترين نبود و يه دختري هم رو ميز كناري آترين مشغول كار بود.
نميدونم چرا اصلا ازش خوشم نيومدكلا جلف بود هم نوع لباس پوشيدنش هم آرايشش...
پويان از دختره كه حالا فهميدم شهرتش امینیه، پرسيد آقاي كيانمهر كجان؟؟
دختر هم باناز گفت آترين رفته پيش آقاي نصر..
وقتي اينقدر راحت اسمش رو گفت حسابي كفري شدم هم از آترين كه به اين امینی اينقدر رو داده هم از اين دختره جلف..
پويان گفت پس پرنيا تو اينجا منتظر آترين بمون من ميرم صداش كنم..
بعد از چند دقيقه آقا تشريف فرما شدند ..
اومد داخل باهاش دست دادم كه دوباره اين امینی صداش در اومد .
آترين پارتي بازي ميكنيا؟؟
آترين هم برگشت سمتش و گفت : پرنيا همسر عزيز بنده. معلومه كه پارتي بازي ميكنم خانم امیني!!!
خيلي از جواب آترين خوشم اومد..
امیني هم اومد سمتم و باهام دست داد و گفت ببخشيد من اصلا نميدونستم شما همسر آترين جان هستيد..
منم يه لبخند الكي تحويلش دادم..
دختره پررووووو..
آترين دستم رو گرفت و با هم از اتاق بيرون رفتيم مثل اينكه خودش متوجه شد چقدر از رفتار امینی بدم اومده...
- صبر كن من برم برگه مرخصي مو پر كنم با هم بريم بيرون..
دو دقيقه بعد اومد با هم رفتيم سمت پاركينگ .

يه كم تو خيابونا گشتيم .هرچند آترين خيلي كم حرف ميزدو همش من بودم كه يك ريز حرف ميزدم اونم فقط آره و نه ميگفت.
ناهار هم رفتيم بيرون تهران سمت جاده چالوس ..
موقع برگشتن به خونه ديگه هوا تاريك شده بود . آترين هم تو سكوت رانندگي ميكرد . دلم ميخواست سكوت رو بشكنم و باهاش حرف بزنم اما هيچي به فكرم نميرسيد، يهو گفتم بحث پايان نامه رو پيش بكشم ،آره اين خوبه..
- آترين ميگم مطالعات پايان نامه مون رو چيكار كنيم همون طوري مونده؟؟
- من براي خودم رو تقريبا كامل كردم واسه تو رو هم نميدونم؟؟چشام 4 تا شد اين كي كاراش رو كرد من خبر ندارم !! عجبا به منم هيچي نگفت؟؟
- خوب به منم ميگفتي دو تايي كارامون رو انجام ميداديم ؟؟
- بهت گفتم همون موقع اما تو اصلا مو نميديدي كه بخواي حرفامو بشنوي؟؟
- آترين ميشه اينقدر اين دوران رو نكوبي تو سرم؟؟ خودم به اندازه كافي داغون شدم ،حالا كه ميخوام بشم همون پرنياي سابق تو با حرفات و كارات نميذاري.. هيچ حركتي هم نميكيني كه بشيم مثل قبل حداقل اينقدر حرف و تكيه بهم نزن... آره ميدونم بد بودم ميدونم چند وقت نديدمت اما حالا ميخوام جبران كنم..
- اما مثل اينكه تو تمايلي نداري!! باشه اشكالي نداره؟؟ حتما كساي ديگه جاي منو واست پر كردند، بازم اين اشكاي لعنتي شروع كردن ...
آترين از حرف آخرم عصباني شد و گفت : منظورت چيه ؟؟؟
- منظورم همونيه كه گفتم!!
- پرنيا ميدوني چي داري ميگي آره ؟؟ فقط دهنت رو باز ميكيني و بدون فكر حرف ميزني؟؟ واقعا كه؟؟
- من كه ميدونم به خاطر اين دختره امینيه كه اون حرف رو زدي؟؟ اما بدون كه فكرت كاملا اشتباست،اصلا فكرشم نميكردم بهم اعتماد نداشته باشي!!
- پرنيا من به تو چي بگم آخه؟؟ ازت ناراحتم خيلي هم ناراحتم ، اما اين دليل نميشه كه دوستت نداشته باشم و برام مهم نباشي..
- ديگه حرفي بينمون زده نشد انگاري هردومون از اون يكي ناراحت بوديم..
چند روزي گذشت،دوتايي با هم انگاري قهر بوديم هيچ كدوم حرفي به هم نميزديم..
يه روز بعد از شركت دلم عجيب هواي امامزاده صالح رو كرده بود .بدون اينكه به كسي بگم رفتم به سمت امامزاده ...
نميدونم چم بود فقط رفتم و تو حرم نشستم ،وقتي به خودم اومدم ديدم دارن اذان ميگن به ساعت نگاه كردم 8 شب بود وااااااااااي ديرم شد تا برسم خونه 9كم كمش 9 ميشه..
بدو سوار ماشينم شدم و گازش رو گرفتم كه زودي برسم خونه.. تازه يادم افتاد يخچال هم خاليه و بايد خريد ميكردم. تا برسم خونه ساعت 10 شب شد.همين كه وارد حياط شدم ديدم آترين عصباني تو حياط داره راه ميره.تا منو دید فریاد زد :
- کدوم گوری بودی تا این موقع شب؟
خیلی از این حرفش عصبی شده بودم خودش هر وقت میخواست میرفتو میومد ولی منو بازخواست میکرد . در جوابش گفتم:
- به تو ربطی نداره.
هنوز این جمله کامل از دهنم خارج شنشده بود که حس کردم صورتم سوخت.باورم نمیشد اون رو من دست بلند کرده بود.چه طوری به خودش اجازه داد همچین کاریو بکنه.
فقط خیره نگاهش کردمو دویدم سمت خونه.
اومد دنبالم منو به سمت خودش برگردوندو گفت:
- کجا بودی؟
فقط زل زدم با نفرت به چشاش .اینو خوب حس کرد.دستشو کرد تو موهاش کلافه شده بود.
- ببخشید دست خودم نبود خیلی نگرانت شده بودم گوشیتم جواب نمیدادی.چرا نمیفهمی پرنیا با بچه بازی به جایی نمیرسی؟اون از زندگیمون که کوفت کردی به هر دومون اینم از امروزت؟چرا این کارو میکنی؟مشکلنت با منه از من بدت میاد؟مشکلت چیه؟هان؟
دلم می خواست بگم مشکلم تویی که بهم بی محلی میکنی ولی نگفتم عشقو که نمیشه گدایی کرد اما ته دلم از این که نگران شده بود ذوق زده بودم خیلی ذوق زده.
هیچی نگفتم آخه واقعا انتظار اون سیلیو ازش نداشتم یکمی سعی کرد از دلم در بیاره ولی دید من بهش بی محلی میکنم اونم بی خیالی طی کردو دیگه محل ندادو بازم همین جور روابطمون سرد شد.
رابطم با آترین زیاد تغییری نکرده بود هنوزم با هم سرد بودیم و هنوزم من پیش مشاور میرفتم روان شناس بهم گفته بود باید تغییر کنی باید تو هم بخوای و برای بی محلی اونشب منو سرزنش کرد. بهم گفت اگه زندگیمو دوست دارم باید بخوام و باید قدم بردارم در جهت بهبود زندگیم نه اینکه منتظر باشم اون بیاد.بهم گفت شاید اون هرگز نیاد و تو بمونی و حسرت.حرفش برام مثل یه تلنگر بود راست میگفت آترین آدم مغروری بود منم مغرور بودم ولی غرور تو عشق جایی نداشت .تصمیممو گرفتم باید عوض میشدم باید با زندگی آشتی میکردم. آترین باید مال خودم میشد. از اون روزی که امینیو تو شکرت دیده بودم ترسیده بودم .هر چند که آترین بهش محل نمیداد ولی خوب تا کی من که زنش بودم ازش دوری میکردم .اونم یه سری نیازهایی داره.با خودم قول دادم از فردا شروع کنم.

صبح زود بیدار شدم و شماره الیو گرفتمو بهشش گفتم میخام برم خرید اولش باورش نمیشدو هی مسخره بازی در میاورد گفت تا نیم ساعت دیگه اونجام منم لباسامو پوشیدمو منتظرش شدم.
...
در رو كه باز كردم رفتم رو يكي از مبلا نشتمو پاهامو جمع كردم تو شكمم سرم رو گذاشتم رو پام ...
الي باسر وصدا اومد تو خونه بلند صدام كرد
- پريــــــــــــــــــي
- پرنيا
- چرا داد ميزني؟؟
- سلااااااااااااااام بر خواهر شوهر بد اخلاقم بالاخره به فکر افتادی؟
اينجا رو چرا تاريك خونه كردي آدم دلش ميگيره؟؟
ورفت يكي يكي پرده ها رو زد كنار و نور اومد تو خونه
- الي بكش پرده ها رو نميخوام اينجا روشن بشه ..
- غلط كردي تو !! مگه به حرف توئه اين آترين بيچاره رو ديدي؟؟؟ اصلا اين چند وقته نگاش كردي چقدر گرفت و ناراحته ؟؟ فكر كردي اون بچه فقط براي تو بود ؟؟ فكر ميكني اترين دلش نميخواست كه بابا بشه؟؟؟الان دیگه خودت سرت به سنگ خورده پس اینا رو هم باید عوض کنی باید بشی یه آدم جدید.
الي اومد دستم رو گرفت و منو برد به اتاق و لباسای خوشگلی برام انتخاب کردو مجبورم میکرد بپوشم
الي حوصله ندارم.. بي خيال...
- زود پري ميدوني كه من يه كار و بخوام انجام بدم به هر نحوي انجامش ميدم پس الكي خودت رو لوس نكن گام اولت از همین لباسات باید شروع بشه تازه لباسات برات گشاده امروز کلی کار داریما...
حال و حوصله كل كل نداشتم واسه همين زودي حاضر شدم
بالاخره با الی به راه افتادیم صدای آهنگو به قول خودش به افتخار من بالا داده بود.آهنگ مورد علاقه منو گذاشته بود واقعا عاشق این آهنگ بودم.مخصوصا قسمت اولش یاد آترین منو مینداخت آترینم میدونست عاشق این آهنگ و تو ماشیتن همیشه این آهنگو میزاشت.
هنوزم دستای گرمت جای امنی واسه گریه س
تو قشنگی مثل بارون من دلم پر از گلایه س
هنوزم تو این هیاهو توی این بغض شبونه
من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
پشت پنجره هنوز چشم براهت می شینم
ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم
ما دو تا پنجره بودیم گفتی که باید بمیریم
دیوارا همه خراب شد ولی ما هنوز اسیریم
ما هنوزم مثل مرداب مسخ آینه ی کویریم
ما همونیم که می خواستیم خورشیدو با دست بگیریم
گریه هام حروم شدن کاری بکن
چشم من بیا منو یاری بکن
وقتی که به تو رسیدم هنوزم آهو نفس داشت
هنوزم چلچله انگار تو چشاش غم قفس داشت
غزلک گریه نمی کرد تو شبای بی چراغی
من و تو هم قصه بودیم از ستاره به اقاقی
حالا اما دیگه وقت رفتنه
جاده اسم منو فریاد می زنه
حالا من موندم و یاد کوچه های خاکی و خیس
یاد خونه ای که دیگه خیلی وقته مال ما نیس
اگه خاموشم و خسته اگه از تو دور دورم
تکیه کن به من غریبه من یه کوه پرغرورم
پشت پنجره هنوز چشم براهت می شینم
ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم

بالاخره رسیدیم .رفتیم مرکز خرید.وای چه لباسایی .خیلی وقت بود خرید نیومده بودم خیلی وقت بود چشمامو به زندگی بسته بودم ولی زندگی هنوز جاریه پس باید از زندگی لذت ببرم.عاشق خرید کردن بودم ولی این چند وقته اصلا هیچ جا نمیرفتم.اول میخواستم لباسامو پوشیده بگیرم ولی بعد گفتم آترین باید حالش گرفته بشه هر چند قبلا هم تو خونه لباسای پوشیده نمیپوشیدم.دیدم الی یه لباس دستشه لباس سرخابی رنگی بود رنگش قشنگ بود رفتم از جلو ببینم دیدم کلا لباس پشت نداشت یقشم یه بندی بود که تو گردن میفتاد تا اومدم بگم این چیه گفت:
- بابا شوهرته.در ضمن از روش های اذیتو تنبیه شوهره.من امتحان کردم صد درصد جواب میده و چشمکی زد.خدایا این دختر چقدر شاد بود بالاخره اونو گرفتم البته با دامن کوتاهی که ستش بود چند تا تاپو دامن هم گرفتم و همین طور یه پیراهن کوتاه که دکلته بود و تا رون پامو به زور میپوشوند.اونم به زور الی گرفتم بعد از خرید لباس رفتیم وچند دست مانتو و شلوارو شال گرفتم و بعدش رفتم سراغ لوازم آرایش خیلی وقت بود لوازم آرایشمو عوض نکرده بودم همه چی نو شده بود.تصمیم گرفتم بعد از خودم دکوراسینه خونه رو هم عوض کنم خدا رو شکر پول همیشه دستم بود آترینم ام دستو دلبازی بود قرار بود تا چند روزه دیگه همه چیز عوض بشه یه دلهره تو دلم بود نکنه آترین منو پس بزنه نه نباید به گفته مشاور به چیزای منفی فکر کنم .اون منو دوست داره پس من میتونم.
بالاخره روز موعود رسید با پویانو الی همه کارا رو هماهنگ کرده بودیم .دکوراسیون خونه همون صبح عوض شده بود البته با کمک هم.آترینم خدا رو شکر امروز بیرون بود و کارش زیاد بود.اول از همه با الی رفتم آرایشگاه آترین باید شگفت زده میشد.
با هم رفتيم داخل سالن و خدا رو شکر ديدم بله الي خانم قبلا هم وقت گرفته واسم...
آرايشگر هم خانم خيلي مهربون و شوخي بود از اول كه نشستم فقط گفت و خنديد اما حرفاش برام خنده دار نبود...
ابروهامو خيلي خوشگل گرفت و...
یه کمی موهامو کوتاهو مرتب کرد و بعدش بلوطي رنگ كرد صورتمو هم بندو ابرو کرده بودم و خیلی رنگ صورتم سفیدتر شده بود وقتي خودم رو ديدم خيلي فرق كرده بودم به قول الی فوق العاده خواستنی شده بودم خودم هم برام خیلی جالب بود دلم میخواست عکس العمل آترین خاص باشه
بعد از آرایشگاه با الی رفتیم رستوران.
ساعت حدوداي 4 بود كه رسيديم خونه .از الیو پویان کلی تشکر کردم و رفتم خونه.
ساعت6 بعد از ظهر بود که آترین اومد همون لباس سرخابیو پوشیده بودم که در واقع کلا زیاد بدنمو نمیپوشوند و همون دامن کوتاه ستش .قبل از اینکه آترین بیاد خودمو نیگاه کرده بودم خیلی خوشگل شده بودم .آترین تا منو دید دهنش باز موند هر دو به هم خیره شده بودیم هیچ کدوم حرفی نزدیم بالاخره به خودم اومدمو گفتم:
- آترین میدونم بهت بد کردم میدونم برخورد خوبی باهات نداشتم ولی میخوام عوض بشم میخوام بازم بشم مثل قبل دوباره بشیم همون زنو شوهری ک هخیلیا حسرت زندگیمونو داشتن و بهش خیره شدم.
یهو خودمو تو آغوش آترین حس کردم همون آغوشی که چند ماه خودمو ازش محروم کرده بودم چقدر خوب بود چقدر دوسش داشتم دوباره عشق به سراغم اومده بود.منو محکم بغل کرده بود انگار یه جورایی میترسیدواقعی نباشم. تموم صورتم از حرارت لباش قرمز شده بود مثل ماهی بود که خیلی وقته آب ندیده.
بالاخره به حرف اومد.
- میدونی چقدر منتظر بودم که بالاخره به اشتباهت پی ببری.میدونی چند وقت حسرت آغوشتو داشتم ولی با خودم مبارزه کردم میدونی.ولی تو منو نمیدیدی.برات مهم نبودم خیلی ازت دلگیر بودم ولی امشب دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم یه خنده شیطنت آمیزی زدو گفت:
- مخصوصا با این سرو قیافه لوند .خیلی عوض شدی.شدی مثل روزای اول ازدواجمون.چقدر دلم واسه اون روزا تنگ شده بود.دلم واسه اون پرنیای مهربون تنگ شده.
دیگه هیچ کدوم حرفی نزدیم و به هم خیره بودیم گویی چشامون با هم حرف میزدن و گله از دلتنگ میکردند.
اونشب زیباترین شب عمرم شد دوباره با زندگی آشتی کردم.دوباره منو آترین یکی شدیم.اون شب از تموم ناراحتیاش گفت.گفت حس میکرده هیچ ارزشی نداشته واسه من و من فقط بچه رو میدیدم حق با اون بود من خیلی در خودم فرو رفته بودم اونم حق داشت ولی امشب میگفت
- خیلی دلتنگم بوده مخصوصا با اون ریختو قیافه به قول خودش ناناز.
میگفت :
میدونی خیلی سخت بود برام که ازت دوری کنم. توعشقم بودی و نمیتونستم ازت بگذرم حتی اونشبم با خودم خیلی در گیر بودم که اونجوری باهات صحبت کنم یا نه ولی اگرم اونجوری حرف نمیزدم تو به خودت نمیومدی .بی محلی نمیکردم به خودت نمیومدی تو فقط خودتو میدیدی اما منو نه.
و این حرفش کاملا درست بود حرفش انگاری یه تلنگری بود برام.
تصمیم گرفتم از روز بعد برم ورزش پایان ناممو هم ارائه بدم و یکی دو سال بعد بچه دار بشیم.باید تقویت میشدم .بدنم خیلی ضعیف شده بود و باید قوی میشدم.آترین خیلی تو پایان نامم کمکم کرد حتی گاهی آشپزیم به عهده اون بود.دلم براش میسوخت ولی به قول خودش برا عشقش بود دیگه.چقدر این آترینو دوست داشتم .یاد اون موقعی میفتم که تحویلم نمیگرفت دلم میگرفت من اونو خیلی دوست داشتم و بی محلیش عذابم میداد روزی هزار بار خدا رو برا همچین شوهری شکر میکردم .کارای پایان ناممونو با هم انجام میدادیم حتی براخودشو از من نظر میخواست خیلی کمکم میکرد حتی تو طراحیش و واقعا هم طرح هر دومون عالی از آب در اومده بود البته طرح آترین خیلی جالب بود و مطمئن بودم اون نمره بیشتری میگیره.
بالاخره روز ارائه رسید.قرار بود هر دومون یه روز ارائه بدیم. استرس زیادی داشتم چند تا از استادای گیر هم شانس من تشریف آورده بودند. بالاخره بعد از چند نفر نوبت من رسید با توجه به استرسی که داشتم فکر نمیکردم خوب بتونم ارائه بدم ولی عالی ارائه دادم خودم هم مونده بودم که واقعا این من بودم اونجوری جواب استادارو میدادم.خدا رو شکربا نمره 19 فارغ التحصیل شدم بعد از من نوبت آترین بود با کمال خونسردی رفتو شروع به توضیح طرحش کرد انگار چیزی به ایم استرس براش معنی نداشت کم مونده بود استادا رو قورت بده آخه تو کارش خیلی دقیق و نکته سنج بود جواب استادا رو جوری میداد که منم مونده بودم وبالاخره آترین با نمره 19.75 فارغ التحصیل شد. خانواده هامونم بودند قرار بود مامان بابای خودم وآترین یه سور حسابی بهمون بدن .چه روزای خوبی بود.مخصوصا سفرمون به گرگان پویان مسعودم آورده بود و چند روز بعد مشخص شد مسعود از دختر خاله آترین خوشش اومده بود گویا با هم همکار در اومده بودن.بی نهایت براش خوشحال بودم .اون لیاقت بهترینا رو داشت.قرا بود بعد برگشت از سفر ازش خاستگاری کنه.هنوزم گاهی با حسرت به منو آترین نگاه میکرد ولی فهمیده بودم با خودش کنار اومده و براش خیلی خوشحال بودم که میخاد زن بگیره .یه زن میتونست اونو تغییر بده و فکرو خیال واهی رو ازش بگیره.

بعد برگشتمون از گرگان دیگه همه وقتمونو کار پر کرده بود که شنیدیم مسعود خان بالاخره از دختر خاله آترین خاستگاری کرده و قرار بود تا چند وقت دیگه عقد کنن.روحیش خیلی بهتر شده بود دیگه با حسرت به من نگاه نمیکرد. نگاهش همش به نازنین( دختر خاله آترین ) بود.بالاخره روز عقدشون رسید .وای که چه اوضاعی بود اون مارال پر فیسو افاده ای هم انگار با پسر خاله آترین جور شده بود هر دو مثل هم جلف بودن.یه لباس کوتاه پوشیده بود و همش با هم در حال رقص بودن.لباسشم که در واقع لباسی نبود.اونروزم گذشت و واقعا به همه مون خیلی خوش گذشت . گاهی برا تنوع مسافرت میرفتیم .یه مسافرت دو نفره.جدیدا آترین پروژه هایی رو تو شهرای دیگه قبول میکرد و این برا روحیه منم خوب بود شهرای مختلفیو میرفتیم هم کارمونو انجام میدادیم هم گشتو گذار میرفتیم.
دو سال از زمانی که بچم مرده بود میگذشت و منو آترین تصمیم گرفته بودیم دوباره بچه دار بشیم.یه بچه میتونست زندگیمونو تغییر بده.روحیم خیلی بهتتر شده بود از نظر جسمی هم کاملا قوی شده بودم .
یه ماه بعد نتیجه آزمایش نشون داد که حامله ام. وقتی آترین این خبرو شنید صورتمو بوسه بارون کرد .البته الیم حامله بود اون ماه های آخرشو بود ولی من تازه دو ماهه بودم
آترین خیلی بهم میرسید .خدا رو شکر این دفعه از حالت تهوع خبری نبود .هر روز پی خرید بودیم .این بار بچه پسر بود.هر چی میخواستیم میخریدیم. با اینکه هنوز خیلی مونده بود به دنیا بیاد ولی خوب شورو شوق پدر و مادر بودن باعث شده بود همش تو خرید باشیم.با آترین قرار گذاشته بودیم اسمشو بزاریم کیان .کیان کیانمهر
. هر دومون هیجان زده بودیم .هر دو عوض شده بودیم انگار پدر و مادر شدن ما رو عوض کرده بود.
بچه الی به دنیا اومده بود .دختر بود اسمشو السا گذاشته بودن .بچه بانمکو شیرینی بود بیشتر شبیه پویان بود جالب بود اون پویان شیطون بابا شده بود.انگار همه فرق کرده بودن بابا و مامان که هر روز خونه الیشون بدون.السا روز به روز که بزرگتر میشد شیرین تر میشد. ما هم دلمون میخاست زمان زودتر بگذره و پسرمون به دنیا بیاد.منم روزا خونه الیشون تلپ بودم و با السا بازی میکردم.چقدر خوبه یه بچه که از بطن خودت باشه.
روز به روز به ویارام افزوده میشد و جالب بود که من ویار داشتم ولی دوتایی با آترین با هم میخوردیم عاشق چیزای شورو شیرین بودم.
ماه ها میگذشت و بر وزن من افزوده میشد بد اخلاق تر هم میشدم گاهی ولی آترین تحمل میکردو به قول معروف نازمو میکشید.تازه فهمیده بودم چه نعمتیه وجودش .آرامشی که با وجود اون پیدا میکردم اون آرامشو حتی خونه پدر مادرم نداشتن با اینکه اونها پدرو مادرم بودن ولی آترین یه چیز دیگه بود یه عشق بود شایدم خود من. صبوری و مهربونی خاصی داشت .گاهی میرم به دوران قبل ازدواج و فکر میکنم این همون آترینه اون که اون قدر مغرور بود ولی حالا برای زندگیمون مهربون ترین آدم دنیا شده.
روزای حاملگیم هم گذشتو گذشت.
آخرای ماه نهم بودم که درد بدی تو کمرم حس کردم آترینو صدا کردم .از درد به خودم میپیچیدم فقط یادمه آترین منو بیمارستان رسوند و بی هوش شدم .وقتی به هوش اومدم آترینو خونوادم بالای سرم بودن.آترین جلوی همه صورتمو بوسید یکم خجالت کشیدم ولی آترینه خوب.قرار بود بچه رو بیارن همه بیرون رفتن و منو آترینو کیان پسرم تنها موندیم.
آترین کیانو بهم داد.وای چقدر نازه چه کوچولوئه.چشاش شبیه من بود یکمی هم شبیه آترین.اوخی چه لبخند نا نازی.آترین کادوئی رو بهم داد یه سرویس فوق العاده شیک و یه الله هم برا کیان گرفته بود که همونجا گردنش کرد.چشمامون به هم ثابت شده بود برق عشق تو چشای آترین بیداد میکرد نزدیک بود دو تاییمون بریم تو فضا که یهو صدای گریه کیان ما رو به خودمون آورد.آترین دستشو تو موهاش فرو کرد معلوم بود یکم کلافه شده.آخه الان وقت گریه کردن بود بچه .کاسه کوزه ما رو بهم زد تازه حس گرفته بودیما ولی پسرمه اشکال نداره خوب حال بابایی تو گرفتیا.هر چند حال مامانیتم گرفته شد.
پرستار اومد و آترینو بیرون کرد و ازم خواست که بهش شیر بدم.وقتی داشتم بهش شیر میدادم فهمیدم مادر بودن چه حس زیباییه.چه حس قشنگیه بچه داشته باشی .بچه ای که از گوشتو پوسته خودت باشه و چقدر برای من لذت بخش بود.مادر چه کلمه مقدسی.
بالاخره از بیمارستان مرخص شدم. یه گوسفند به مناسب بچه و باز گشت من قربونی شد و گوشتش به بهزیستی سپرده شد.
آترین که روزای
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 149-رمان تاوان دل , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 113-رمان زندگی بی عشق نمیشه , رمان مخصوص موبایل و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry ... , رمان سفر به دیار عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/20 تاریخ
کد :61549

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا